دلایل عقلی اثبات امامت؛ قاعده لطف

 

دلایل عقلی اثبات امامت؛ قاعده لطف

چهارشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۹ تبیان ( www.tebyan.net ) بازدید: ۲۹۴

امامت ـ بیعت امامت کد A195824

 

همانطور که خداوند برای هدایت انسان ها پیامبرانی فرستاده است، بعد از پیامبران، امامانی را نیز منصوب کرده است تا شریعت الهی از تحریف و تغییر مصون بماند.

 

گفتیم از دیدگاه ما شیعیان، همانطور که خداوند برای هدایت انسان ها پیامبرانی فرستاده است، بعد از پیامبران، امامانی را نیز منصوب کرده است تا شریعت الهی از تحریف و تغییر مصون بماند. مقام امامت یک استعداد و شایستگی عینی ویژه ای است که محصول عطا و عنایت الهی است و لذا اکتساب شخص، یا انتخاب و انتصاب مردم در تحقق آن نقشی ندارد علمای امامیه برای این مطلب، علاوه بر دلایل نقلی، دلایل عقلی هم ذکر کرده اند که در ادامه به آنها خواهیم پرداخت.

 

یکی از دلایل عقلی که علمای امامیه برای اثبات اصل امامت ذکر کرده اند بر مبنای قاعده لطف است. اگر بخواهیم یک تعریف کلی از قاعده لطف بگوییم می توانیم به تعریفی اشاره کنیم که در بیشتر کتب کلامی با اندکی تغییر به آن اشاره شده است؛

 

«لطف، آن است که مکلّف، با آن، به فرمان برداری نزدیک تر و از انجام گناه دورتر شود.»

 

شیخ مفید نیز در تعریف قاعده لطف می گوید: لطف، عبارت است از آن چه که مکّلف، با آن، به فرمانبری نزدیک و از گناه دور می شود و در اصل توان مکلّف بر انجام تکلیف، مؤثّر نبوده و به حدّ اجبار نرسیده باشد:

 

«اللطف هو ما یقرب المکلف معه الی الطاعة و یبعد عن المعصیه و لاحظ له فی التمکین و لم یبلغ الالجاء» (شیخ مفید، النکت الاعتقادیه، ص ۳۵)

 

شیخ طوسی نیز مشابه همین تعریف را برای قاعده لطف ذکر می کند؛ لطف، عبارت است از آن چه که انسان را به انجام دادن واجب فرا می خواند و از فعل قبیح باز می دارد:

 

«هو ما یقرب العبد من الطاعة و یبعده عن المعصیه » (خواجه نصیرالدین طوسی، تلخیص الحصل، بیروت، دار الاضواء، ص ۳۴۲) ۱

 

مطابق این تعریف ها، لطف چیزی است که از سویی بنده را به اطاعت از مولی نزدیک تر کند و از سویی این عمل به حد اجبار و اکراه نیانجامد. ممکن است گفته شود، مطابق اصل تکلیف (بقره/ ۲۸۶: لا یکلّفُ اللهُ نفسا إلاّ وسعها» و طلاق/ ۷: «لا یکلّف الله نفسا إلاّ ما آتاها)، خداوند بندگان را به اندازه وسع خود مکلف می کند. اوامر و نواهی لازم را بیان کرده است و به این ترتیب حجت بر بندگان تمام است. کسانی که به اوامر عمل کنند و از نواهی دوری کنند به درگاه الهی تقرب می جویند. در این صورت دیگر چه ضرورتی در اعتقاد به قاعده لطف وجود دارد؟

 

مرحوم شبّر در پاسخ به این سوال می گوید؛ قاعده لطف غیر ازاصل تکلیف است. و مراد از لطف واجب، آن باشد که تکلیف بدون آن تمام نیست، مثل فرستادن رسولان و انبیا و نصب امامان و اوصیا علیه السلام در هر زمان» (شبّر، حق الیقین فی معرفة اصول الدین، ص ۱۵۰). بنابراین پاسخ، قاعده لطف متمم و مکمّل قاعده تکلیف، در برخی از تکالیف خاص (مانند اعتقاد به نبوت، امامت و ...) است. غرض از دستورات و فرامین الهی رسیدن انسان به سعادت اخروی است. بنابراین اگر این غرض بدون نصب امامان علیهم السلام ممکن نباشد، نصب ائمه بر خداوند لازم است چرا که تحصیل غرض، بر خداوند حکیم، لازم است.

 

ابو علی سینا، در مورد ثبات نبوت از طریق قاعده لطف می گوید: «جایز نیست که عنایت نخستین خداوند، یعنی علم خداوند به نظام خیر، منافعی همانند وجود مو بر پلکهای چشم و ابروها و فرو رفتن کف پاها و غیره را اقتضا کند ولی نبوت را که اساس و سرامد منافع بشری است را، اقتضا نکند» علامه حلّی در شرح تجرید می گوید:

 

«دلیل بر وجوب لطف، آن است که لطف، غرضِ مکلِّف (خداوند) را حاصل می گرداند. بنابراین، واجب است. و اگر نباشد، نقض غرض لازم می آید» (شرح تجرید الاعتقاد، ص ۳۲۴ ۳۲۵)

 

شیخ مفید نیز پیش از علامه حلی همین دلیل را دلیل وجوب قاعده لطف می دانند؛

 

«الدلیل علی وجوبه توقف غرض المکلف علیه فیکون واجبا فی الحکمة و هو المطلوب» (شیخ مفید، النکت الاعتقادیه، ص ۳۵)

 

در بحث از نبوت اشاره کردیم که یکی از مصادیق قاعده لطف، اثبات نبوت عامه است. ابو علی سینا، در مورد ثبات نبوت از طریق قاعده لطف می گوید:

 

«جایز نیست که عنایت نخستین خداوند، یعنی علم خداوند به نظام خیر، منافعی همانند وجود مو بر پلکهای چشم و ابروها و فرو رفتن کف پاها و غیره را اقتضا کند ولی نبوت را که اساس و سرامد منافع بشری است را، اقتضا نکند» (ابوعلی سینا، الهیات کتاب شفا، ص ۴۴۱ و ۵۵۶)

 

اکنون می گوییم؛ یکی دیگر از مصادیق لطف، وجود امام است. مرحوم حاج ملا مهدی نراقی (متوفای ۱۲۰۳ ق) می گوید؛ هرچه دلالت می کند بر این که نبوت از اصول دین است و اعتقاد به آن جزء ایمان است همان دلیل به عینه دلالت می کند بر آن که امامت نیز از اصول دین می باشد (نراقی، شهاب ثاقب: ص ۴). بنابراین، انتصاب امام مانند بعثت پیامبران لطف است و لطف بر خدای حکیم لازم و و اجب است؛ زیرا معنای لطف انجام کاری است که مردم را به سعادت نزدیک و از شقاوت ابدی دور می دارد. این کار از طرف خدا حاصل شد و در واقعه غدیر امیرالمؤمنین (علیه السلام) برای آخرین بار و تجدید این امر سابقه دار به امامت منصوب شد و امام هم آن را پذیرفت و آمادگی خود را در رهبری امت را اعلام کرد. نقش نبوت، ارائه طریق و نشان دادن راه است و نقش امامت، دستگیری و رساندن به مقصود است. نبوت، برای راهنمائی وامامت، برای رهبری است. به همین جهت است که بعثت، تعطیل پذیر، ولی نصب امام و امامت، تعطیل ناپذیر است. تا زمانی که تشریع احکام و ارائه قوانین الهی به مرحله کمال نهائی نرسیده، بعثت انبیاء ادامه می یابد. اما همین که به کمال نهائی رسید، نیازی به بعثت جدید نخواهد بود. پس از پیامبر رهبری امت و تبیین وحی بر عهده امامان معصوم است. این نقش امامت تا قیام قیامت استمرار دارد.

 

در اثبات عقلی امامت، شیخ مفید می گوید:

 

«الدلیل علی ذلک انها لطف و اللطف واجب فی الحکمة علی الله تعالی فالامامه واجبة فی الحکمة.» (شیخ مفید، النکت الاعتقادیه، ص ۳۹)

 

بنابراین، قاعده لطف همانطور که می تواند دلیلی عقلی برای اثبات نبوت به حساب آید، به عنوان دلیل عقلی اثبات امامت نیز قابل استفاده است.

 

    نوشته علیزاده

 

    منابع:

 

    ۱. شیخ مفید، النکت الاعتقادیه، در مجموعه مصنفات شیخ مفید، ج ۱۰، قم، المؤتمر العالمی لالفیه الشیخ المفید،۱۴۱۳ ه.ق

 

    ۲. خواجه نصیرالدین طوسی، تلخیص الحصل، بیروت، دار الاضواء.

 

    ۳. سید عبدالله شبّر، حق الیقین فی معرفة اصول الدین، انتشارات انوارالهدی، ۱۳۸۶.

 

    ۴. مهدی نراقی، شهاب ثاقب: در اثبات امامت حضرت علی (ع) و پاسخ به شبهات، کنگره مولی مهدی نراقی، چاپ اول.

 

    ۵. الهیات از کتاب شفا، حسین بن عبدالله ابن سینا، ابراهیم دادجو (مترجم)، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۸۸.

 

    ۶. کشف المراد: شرح تجرید الاعتقاد، محمدبن محمد نصیرالدین طوسی، ابوالحسن شعرانی (مترجم)، حسن بن یوسف علامه حلی (شارح)، انتشارات هرمس، ۱۳۸۸.

 

    ۱- تعاریفی مشابه تعاریف ذکر شده، در این منابع نیز ذکر شده است:

 

    - علامه حلّی، نهج المستر شدین، ص ۵۵.

 

    - فاضل مقداد، اللوامع الالهیة، ص ۱۶۶.

 

چرا حضرت علی (ع) در زمان حکومتش بخشنامه‌ای جهت از بین بردن بدعت های خلفا صادر نکرد؟

چرا حضرت علی (ع) در زمان حکومتش بخشنامه‌ای جهت از بین بردن بدعت های خلفا صادر نک

چرا حضرت علی (ع) در زمان حکومتش بخشنامه‌ای جهت از بین بردن بدعت های خلفا صادر نکرد؟

در پاسخ به این سوال باید گفت که امیر مومنان در حد توان خود برای مبارزه با بدعت ها
کوشیدند و این عمل را دقیقاً بر اساس روشی منطقی و عقلایی انجام دادند ؛ یعنی  این کار در چند مرحله و با سنجیدن اوضاع صورت گرفت ؛ همگان می دانند که حضرت حتی قبل از زمان خلافت خویش با بدعت های خلفا مخالفت می کردند و تنها کتاب خدا و سنت رسول خدا را به عنوان مرجع معرفی می نمودند...

 

ادامه مطلب

 

امیر مومنان (علیه السلام) سیره شیخین را مشروع نمى‏دانست‏

 رد سیره ابوبکر و عمر در شورای شش نفره :

  در قضیه شوراى شش نفره، سه بار به حضرت پیشنهاد قبول خلافت به شرط عمل به سیره شیخین مطرح مى‏شود ولى حضرت با قاطعیت تمام رد نموده واعلام مى‏دارد معیار و ملاک حکومت من فقط کتاب خدا و سنّت پیامبر است و با وجود این دو نیازى به ضمیمه کردن سیره دیگرى نیست:

 «وخلا (عبد الرحمن بن عوف) بعلی بن أبی طالب ، فقال : لنا اللّه علیک ، إن ولیّت هذا الأمر ، أن تسیر فینا بکتاب اللّه وسنّة نبیّه وسیرة أبی بکر وعمر. فقال : أسیر فیکم بکتاب اللّه وسنّة نبیّه ما استطعت.

  فخلا بعثمان فقال له : لنا اللّه علیک ، إن ولیّت هذا الأمر ، أن تسیر فینا بکتاب اللّه وسنّة نبیّه وسیرة أبی بکر وعمر . فقال : لکم أن أسیر فیکم بکتاب اللّه وسنة نبیه وسیرة أبی بکر وعمر.

  ثمّ خلا بعلی، فقال له مثل مقالته الأولى ، فأجابه مثل الجواب الأوّل ، ثمّ خلا بعثمان، فقال له مثل المقالة الأولى ، فأجابه مثل ما کان أجابه ، ثمّ خلا بعلی فقال له مثل المقالة الأولى ، فقال : إنّ کتاب اللّه وسنّة نبیه لا یحتاج معهما إلى إجیرى أحد.

  أنت مجتهد أن تزوی هذا الأمر عنّی . فخلا بعثمان فأعاد علیه القول ، فأجابه بذلک الجواب ، وصفق على یده».

  تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 162. ورجوع شود به: شرح نهج البلاغة ابن أبی الحدید ج 1 ص 188، ج 9 ص 53، ج 10 ص 245 زج 12 ص 263، الفصول فی الأصول از جصّاص، ج 4 ص 55، أسد الغابة ج 4 ص 32، السقیفة وفدک از جوهری ص 86، تاریخ المدینة از ابن شبة النمیری ج 3 ص 930، تاریخ الطبری ج 3 ص 297، تاریخ ابن خلدون ق‏1، ابن خلدون ج 2 ص 126 والشافی فی الامامة ج 4 ص 209.

 عبد الرحمن بن عوف با حضرت به طور خصوصی به گفتگو نشست ؛ پس گفت تو را در مورد خودمان به خدا قسم می دهم که آیا در بین ما به کتاب خدا و سنت رسول او و روش ابو بکر و عمر عمل می کنی ؛ پس حضرت فرمودند : کتاب خدا و سنت پیامبر او تا می توانم .

 پس با عثمان خلوت کرده و به او نیز همین را گفت اما او پاسخ داد : برای شما تضمین می کنم که به کتاب خدا و سنت پیامبر او و روش ابو بکر و عمر عمل نمایم !!

 دوباره با علی خلوت کرده و کلام اول را تکرار کرد اما حضرت مانند همان دفعه به او پاسخ گفتند ؛ و سپس فرمودند : با کتاب خدا و سنت پیامبرش به نظر هیچ کس احتیاج پیدا نمی کنیم . تو می کوشی که خلافت را از من دور کنی ( و گرنه سیره ابوبکر و عمر را شرط نمی کردی ) .

 پس دوباره به نزد عثمان رفته وهمان کلام را تکرار کرد ؛ پس همان جواب اول را داد ؛ او نیز با عثمان بیعت نمود .

 و نکته جالب اینجاست که حضرت به عبد الرحمان مى‏گوید: تو با طرح این پیشنهاد، تلاش مى‏کنى که مرا از خلافت محروم سازى؛ چون بخوبى مى‏دانى که سیره شیخین مورد تأیید من نیست. «أنت مجتهد أن تزوی هذا الأمر عنّی».

  و عاص بن وائل گوید: به عبد الرحمان گفتم: چگونه با وجود شخصیتى مانند على با عثمان بیعت کردید؟

 پاسخ مى‏دهد: گناه من چیست که سه مرتبه به على پیشنهاد کردم که خلافت را به شرط عمل به کتاب خدا و سنت پیامبر و سیره ابوبکر وعمر بپذیرد ولى قبول نکرد. ولى عثمان زیر بار این پیشنهاد رفت:

 «عن عاصم عن أبى وائل قال قلت لعبد الرحمن بن عوف کیف بایعتم عثمان وترکتم علیا رضى اللّه عنه قال ما ذنبی قد بدأت بعلی فقلت أبایعک على کتاب اللّه وسنة رسوله وسیرة أبی بکر وعمر رضى اللّه عنهما قال فقال فیما استطعت قال ثم عرضتها على عثمان رضى اللّه عنه فقبلها».

مسند احمد بن حنبل ج 1 ص 75، فتح الباری ج 13 ص 170.

 رد سیره ابوبکر و عمر در ماجرای خوارج :

 شبیه همین سخنان از حضرت در ماجرای خوارج و بعد از به خلافت رسیدن حضرت نیز نقل شده است :

  ولما خرجت الخوارج من الکوفة أتى علیا أصحابه وشیعته فبایعوه وقالوا نحن أولیاء من والیت وأعداء من عادیت فشرط لهم فیه سنة رسول الله صلى الله علیه وسلم فجاءه ربیعة بن أبى شداد الخثعمی وکان شهد معه الجمل وصفین ومعه رایة خثعم.

 فقال له: «بایع على کتاب الله وسنة رسول الله صلى الله علیه وسلم» فقال ربیعة: «على سنة أبى بکر وعمر».

 قال له علی: «ویلک لو أن أبا بکر وعمر عملا بغیر کتاب الله وسنة رسول الله صلى الله علیه وسلم لم یکونا على شئ من الحق».

 فبایعه، فنظر إلیه على وقال أما والله لکأنى بک وقد نفرت مع هذه الخوارج فقتلت وکأنی بک وقد وطئتک الخیل بحوافرها فقتل یوم النهر مع خوارج البصرة.

 تاریخ الطبری: 56/4.

وقتی که خوارج بر ضد امیر مومنان شوریدند ، حضرت به نزد یاران و طرفداران خویش آمدند و ایشان دوباره با حضرت بیعت کردند و گفتند : ما با هرکس که دوست باشی دوست بوده و با هرکس دشمنی کنی دشمن هستیم ؛ پس با ایشان چنین قرار داد بست که به سنت رسول خدا عمل نماید ؛ پس ربیعة بن ابی شداد خثعمی که در جمل و صفین همراه حضرت بوده و پرچم قبیله خثعم را به همراه داشت به نزد حضرت آمد ؛ پس حضرت به او گفتند : با من بیعت کن به شرط کتاب خدا و سنت رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ؛ اما ربیعه گفت : بر سنت ابو بکر وعمر ؛

پس حضرت فرمودند : وای برتو ؛ اگر ابو بکر و عمر به غیر کتاب خدا و سنت پیامبر او عمل کرده باشند ذره ای بر حق نبوده اند .

پس با امیر مومنان بیعت نمود ؛ سپس حضرت به او نگاهی کرده فرمودند : قسم به خدا که من تو را می بینم که همراه با خوارج به جنگ ( من ) آمده ای  و کشته شده ای ؛ پس تو را می بینم که سم اسب ها تو را لگد مال کرده است .

پس در روز نهروان همراه با خوارج بصره کشته شد !!!

اما مراحلی که امیر مومنان برای بیان بدعت ها در پیش گرفتند :

مرحله اول : جلو گیری از بدعت های کوچک و در مقابل شروع مخالفت مردم :

این مطلب جدای از کتب شیعه حتی در کتب اهل سنت نیز آمده است که حضرت در ابتدا خواستند تا مردم را امتحان نمایند که آیا دین ایشان آنقدر قوی هست که تحمل برداشتن بدعت های بزرگ را داشته باشند یا خیر ؛ لذا در ابتدا مبارزه خود را با بحث نماز تراویح یعنی یکی از بدعت های ساده عمر شروع نمودند :

وقد روى : أن عمر خرج فی شهر رمضان لیلا فرأى المصابیح فی المسجد ، فقال : ما هذا ؟ فقیل له : إن الناس قد اجتمعوا لصلاة التطوع ، فقال : بدعة فنعمت البدعة ! فاعترف کما ترى بأنها بدعة ، وقد شهد الرسول صلى الله علیه وآله أن کل بدعة ضلالة . وقد روى أن أمیر المؤمنین علیه السلام لما اجتمعوا إلیه بالکوفة فسألوه أن ینصب لهم إماما یصلى بهم نافلة شهر رمضان ، زجرهم وعرفهم أن ذلک خلاف السنة فترکوه واجتمعوا لأنفسهم وقدموا بعضهم فبعث إلیهم ابنه الحسن علیه السلام فدخل علیهم المسجد ومعه الدرة فلما رأوه تبادروا الأبواب وصاحوا وا عمراه !

شرح نهج البلاغة  ابن أبی الحدید از علمای اهل سنت ج 12ص 283

روایت شده است که عمر در ماه رمضان شب هنگام بیرون آمده پش در مسجد چراغ هایی را دید ؛ پس گفت : این چیست ؟ به او گفتند : مردم برای نماز مستحبی جمع شده اند (تا آن را جماعت بخوانند) ؛ پس گفت بدعت است اما خوب بدعتی است .

پس اعتراف کرده است که این کار بدعت است و رسول خدا شهادت داده اند که هر بدعتی گمراهی است .

 و از امیر مومنان علیه السلام روایت شده است که وقتی در کوفه گرد ایشان جمع آمدند ، و از حضرت خواستند که برای ایشان امامی قرار دهد که با او نماز مستحب ماه رمضان را بخوانند ، ایشان را از این کار منع کرده و ایشان را آگاه نمود که این کار بر خلاف سنت رسول خداست ؛ پس امیر مومنان را رها کرده و خودشان گرد هم جمع شدند و یکی را جلو انداختند ( تا امام جماعت شود ) ؛ پس حضرت امام حسن مجتبی را به نزد ایشان فرستادند ؛ حضرت وارد مسجد شدند در حالیکه شلاقی به همراه داشتند ؛ وقتی مردم ایشان را دیدند فرار کرده و فریاد می زدند ای وای سنت عمر از بین رفت!!!

 به نقل این مطلب در کتب شیعه نیز توجه بفرمایید :

 وباسناده عن علی بن الحسن بن علی بن فضال ، عن أحمد بن الحسن ، عن عمرو ابن سعید ( المداینی ) ، عن مصدق بن صدقة ، عن عمار ، عن أبی عبد الله علیه السلام قال : سألته عن الصلاة فی رمضان فی المساجد فقال : لما قدم أمیر المؤمنین علیه السلام الکوفة أمر الحسن بن علی أن ینادی فی الناس : لا صلاة فی شهر رمضان فی المساجد جماعة فنادى فی الناس الحسن بن علی بما أمره به أمیر المؤمنین علیه السلام فلما سمع الناس مقالة الحسن بن علی علیه السلام صاحوا : وا عمراه وا عمراه ، فلما رجع الحسن إلى أمیر المؤمنین علیه السلام قال له : ما هذا الصوت ؟ قال : یا أمیر المؤمنین علیه السلام الناس یصیحون : وا عمراه وا عمراه فقال أمیر المؤمنین علیه السلام : قل لهم صلوا .

 وسائل الشیعة (الإسلامیة) مرحوم حر عاملی از علمای شیعه ج 5  ص 192 روایت شماره 2

 وقتی امیر مومنان به کوفه آمدند به حسن بن علی دستور دادند که در بین مردم ندا دهد که در ماه رمضان در مسجد ، نماز (تراویح) جماعت نخوانند ؛ پس حضرت در بین مردم همان را که امیر مومنان فرموده بودند اعلام کردند ؛ وقتی مردم کلام امام حسن علیه السلام را شنیدند ، فریاد زدند که "وای عمر  وای عمر"( زیرا نماز تراویح از بدعت های عمر بود)  وقتی امام حسن علیه السلام به نزد امیر مومنان باز گشتند به ایشان فرمودند : این چه صدایی است ؟ پاسخ فرمود : ای امیر المومنین ، مردم فریاد می زنند وای عمر وای عمر ؛ امیر مومنان فرمودند به ایشان بگو نماز بخوانید !!! (شما عمر را بیشتر از سنت رسول خدا قبول دارید و سنت را نمی خواهید)

 مرحله دوم : بیان بدعت ها :

 وقتی حضرت مشاهده فرمودند که مردم نمی خواهند بدعت های هرچند کوچک خلفا به جای خود بازگردد و نمی خواهند به سنت های رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم عمل نمایند ، لذا طریقه مبارزه خویش را تغییر داده و شروع به آگاهی دادن به مردم در زمینه بدعت ها نمودند

 روایت نهج البلاغه : سنت خلفا سنت آل فرعون است !!!

 حضرت در روایتی بسیار مهم در نهج البلاغه نیز به بیان این مشکلات پرداخته و سنت خلفا را سنت آل فرعون بیان می کنند :

 حَتَّى إِذَا قَبَضَ اللَّهُ رَسُولَهُ ص رَجَعَ قَوْمٌ عَلَى الْأَعْقَابِ وَ غَالَتْهُمُ السُّبُلُ وَ اتَّکَلُوا عَلَى الْوَلائِجِ وَ وَصَلُوا غَیْرَ الرَّحِمِ وَ هَجَرُوا السَّبَبَ الَّذِی أُمِرُوا بِمَوَدَّتِهِ وَ نَقَلُوا الْبِنَاءَ عَنْ رَصِّ أَسَاسِهِ فَبَنَوْهُ فِی غَیْرِ مَوْضِعِهِ مَعَادِنُ کُلِّ خَطِیئَةٍ وَ أَبْوَابُ کُلِّ ضَارِبٍ فِی غَمْرَةٍ قَدْ مَارُوا فِی الْحَیْرَةِ وَ ذَهَلُوا فِی السَّکْرَةِ عَلَى سُنَّةٍ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ مِنْ مُنْقَطِعٍ إِلَى الدُّنْیَا رَاکِنٍ أَوْ مُفَارِقٍ لِلدِّینِ مُبَایِنٍ».

  نهج البلاغه للشیخ محمد عبده: 35/2 الخطبة 150، شرح نهج البلاغه: 132/9.

  پس از رحلت جانگداز رسول اکرم‏(ص) ، گروهى به گذشته جاهلى خود بازگشتند و با پیمودن راه هاى گوناگون گمراه شدند و بر آرا و اندیشه هاى نادرست خود اعتماد نمودند و از غیر خویشان پیروى نمودند، و از وسیله هدایت و رستگارى یعنى اهل بیت که مأمور به دوستى آن بودند، دورى کردند.(قل لا أسئلکم علیه أجراً الاّ المودة فى القربى) ، و ساختمان اسلام و ایمان را از جایگاه استوارش انتقال داده آن را در جایى که سزاوار نبود پایه ریزى کردند.

 آنان کانون هر خطا و گناه و پناهگاه هر فتنه‏جو شدند و سرانجام در سرگردانى فرو رفته و در غفلت و مستى، به روش و آیین فرعونیان درآمدند، از همه بریده و دل به دنیا بستند و یا پیوند خود را با دین گسستند.

 

 

 

 

 روایت اصول کافی و بیان بیش از بیست بدعت از بدعت های خلفا :

 

 

 

در کتاب شریف کافی نیز روایتی است که سند آن صحیح بوده و تمامی روات آن از بزرگان علمای شیعه اند .

 

 

 

 

 ما در ترجمه روایت ، موارد بدعت های ذکر شده در کلام حضرت را مشخص می گردانیم:

 

 

 

 

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِیسَى عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ سُلَیْمِ بْنِ قَیْسٍ الْهِلَالِیِّ قَالَ خَطَبَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَیْهِ ثُمَّ صَلَّى عَلَى النَّبِیِّ ص ثُمَّ قَالَ أَلَا إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَیْکُمْ خَلَّتَانِ اتِّبَاعُ الْهَوَى وَ طُولُ الْأَمَلِ أَمَّا اتِّبَاعُ الْهَوَى فَیَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ وَ أَمَّا طُولُ الْأَمَلِ فَیُنْسِی الْآخِرَةَ أَلَا إِنَّ الدُّنْیَا قَدْ تَرَحَّلَتْ مُدْبِرَةً وَ إِنَّ الْآخِرَةَ قَدْ تَرَحَّلَتْ مُقْبِلَةً وَ لِکُلِّ وَاحِدَةٍ بَنُونَ فَکُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ الْآخِرَةِ وَ لَا تَکُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ الدُّنْیَا فَإِنَّ الْیَوْمَ عَمَلٌ وَ لَا حِسَابَ وَ إِنَّ غَداً حِسَابٌ وَ لَا عَمَلَ وَ إِنَّمَا بَدْءُ وُقُوعِ الْفِتَنِ مِنْ أَهْوَاءٍ تُتَّبَعُ وَ أَحْکَامٍ تُبْتَدَعُ یُخَالَفُ فِیهَا حُکْمُ اللَّهِ یَتَوَلَّى فِیهَا رِجَالٌ رِجَالًا

 

 

 

 

أَلَا إِنَّ الْحَقَّ لَوْ خَلَصَ لَمْ یَکُنِ اخْتِلَافٌ وَ لَوْ أَنَّ الْبَاطِلَ خَلَصَ لَمْ یُخَفْ عَلَى ذِی حِجًى لَکِنَّهُ یُؤْخَذُ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ وَ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ فَیُمْزَجَانِ فَیُجَلَّلَانِ مَعاً فَهُنَالِکَ یَسْتَوْلِی الشَّیْطَانُ عَلَى أَوْلِیَائِهِ وَ نَجَا الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ الْحُسْنَى

 

 

 

 

إِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) یَقُولُ کَیْفَ أَنْتُمْ إِذَا لَبَسَتْکُمْ فِتْنَةٌ یَرْبُو فِیهَا الصَّغِیرُ وَ یَهْرَمُ فِیهَا الْکَبِیرُ یَجْرِی النَّاسُ عَلَیْهَا وَ یَتَّخِذُونَهَا سُنَّةً فَإِذَا غُیِّرَ مِنْهَا شَیْ‏ءٌ قِیلَ قَدْ غُیِّرَتِ السُّنَّةُ وَ قَدْ أَتَى النَّاسُ مُنْکَراً ثُمَّ تَشْتَدُّ الْبَلِیَّةُ وَ تُسْبَى الذُّرِّیَّةُ وَ تَدُقُّهُمُ الْفِتْنَةُ کَمَا تَدُقُّ النَّارُ الْحَطَبَ وَ کَمَا تَدُقُّ الرَّحَى بِثِفَالِهَا وَ یَتَفَقَّهُونَ لِغَیْرِ اللَّهِ وَ یَتَعَلَّمُونَ لِغَیْرِ الْعَمَلِ وَ یَطْلُبُونَ الدُّنْیَا بِأَعْمَالِ الْآخِرَةِ ثُمَّ أَقْبَلَ بِوَجْهِهِ وَ حَوْلَهُ نَاسٌ مِنْ أَهْلِ بَیْتِهِ وَ خَاصَّتِهِ وَ شِیعَتِهِ

 

 

 

 

فَقَالَ قَدْ عَمِلَتِ الْوُلَاةُ قَبْلِی أَعْمَالًا خَالَفُوا فِیهَا رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) مُتَعَمِّدِینَ لِخِلَافِهِ نَاقِضِینَ لِعَهْدِهِ مُغَیِّرِینِ لِسُنَّتِهِ وَ لَوْ حَمَلْتُ النَّاسَ عَلَى تَرْکِهَا وَ حَوَّلْتُهَا إِلَى مَوَاضِعِهَا وَ إِلَى مَا کَانَتْ فِی عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) لَتَفَرَّقَ عَنِّی جُنْدِی حَتَّى أَبْقَى وَحْدِی أَوْ قَلِیلٌ مِنْ شِیعَتِیَ الَّذِینَ عَرَفُوا فَضْلِی وَ فَرْضَ إِمَامَتِی مِنْ کِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ سُنَّةِ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم)

 

 

 

 

أَ رَأَیْتُمْ لَوْ أَمَرْتُ بِمَقَامِ إِبْرَاهِیمَ (علیه السلام) فَرَدَدْتُهُ إِلَى الْمَوْضِعِ الَّذِی وَضَعَهُ فِیهِ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم)

 

 

 

 

وَ رَدَدْتُ فَدَکاً إِلَى وَرَثَةِ فَاطِمَةَ (علیها السلام) وَ رَدَدْتُ صَاعَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) کَمَا کَانَ وَ أَمْضَیْتُ قَطَائِعَ أَقْطَعَهَا رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم)‏ لِأَقْوَامٍ لَمْ تُمْضَ لَهُمْ وَ لَمْ تُنْفَذْ وَ رَدَدْتُ دَارَ جَعْفَرٍ إِلَى وَرَثَتِهِ وَ هَدَمْتُهَا مِنَ الْمَسْجِدِ وَ رَدَدْتُ قَضَایَا مِنَ الْجَوْرِ قُضِیَ بِهَا

 

 

 

 

وَ نَزَعْتُ نِسَاءً تَحْتَ رِجَالٍ بِغَیْرِ حَقٍّ فَرَدَدْتُهُنَّ إِلَى أَزْوَاجِهِنَّ وَ اسْتَقْبَلْتُ بِهِنَّ الْحُکْمَ فِی الْفُرُوجِ وَ الْأَحْکَامِ وَ سَبَیْتُ ذَرَارِیَّ بَنِی تَغْلِبَ وَ رَدَدْتُ مَا قُسِمَ مِنْ أَرْضِ خَیْبَرَ وَ مَحَوْتُ دَوَاوِینَ الْعَطَایَا

 

 

 

 

وَ أَعْطَیْتُ کَمَا کَانَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم)‏ یُعْطِی بِالسَّوِیَّةِ وَ لَمْ أَجْعَلْهَا دُولَةً بَیْنَ الْأَغْنِیَاءِ وَ أَلْقَیْتُ الْمَسَاحَةَ وَ سَوَّیْتُ بَیْنَ الْمَنَاکِحِ وَ أَنْفَذْتُ خُمُسَ الرَّسُولِ کَمَا أَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ فَرَضَهُ

 

 

 

 

وَ رَدَدْتُ مَسْجِدَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) إِلَى مَا کَانَ عَلَیْهِ وَ سَدَدْتُ مَا فُتِحَ فِیهِ مِنَ الْأَبْوَابِ وَ فَتَحْتُ مَا سُدَّ مِنْهُ وَ حَرَّمْتُ الْمَسْحَ عَلَى الْخُفَّیْنِ وَ حَدَدْتُ عَلَى النَّبِیذِ وَ أَمَرْتُ بِإِحْلَالِ الْمُتْعَتَیْنِ وَ أَمَرْتُ بِالتَّکْبِیرِ عَلَى الْجَنَائِزِ خَمْسَ تَکْبِیرَاتٍ وَ أَلْزَمْتُ النَّاسَ الْجَهْرَ بِبِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ‏

 

 

 

 

وَ أَخْرَجْتُ مَنْ أُدْخِلَ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) فِی مَسْجِدِهِ مِمَّنْ کَانَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) أَخْرَجَهُ وَ أَدْخَلْتُ مَنْ أُخْرِجَ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) مِمَّنْ کَانَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) أَدْخَلَهُ وَ حَمَلْتُ النَّاسَ عَلَى حُکْمِ الْقُرْآنِ وَ عَلَى الطَّلَاقِ عَلَى السُّنَّةِ وَ أَخَذْتُ الصَّدَقَاتِ عَلَى أَصْنَافِهَا وَ حُدُودِهَا

 

 

 

 

وَ رَدَدْتُ الْوُضُوءَ وَ الْغُسْلَ وَ الصَّلَاةَ إِلَى مَوَاقِیتِهَا وَ شَرَائِعِهَا وَ مَوَاضِعِهَا وَ رَدَدْتُ أَهْلَ نَجْرَانَ إِلَى مَوَاضِعِهِمْ وَ رَدَدْتُ سَبَایَا فَارِسَ وَ سَائِرِ الْأُمَمِ إِلَى کِتَابِ اللَّهِ وَ سُنَّةِ نَبِیِّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) إِذاً لَتَفَرَّقُوا عَنِّی

 

 

 

 

وَ اللَّهِ لَقَدْ أَمَرْتُ النَّاسَ أَنْ لَا یَجْتَمِعُوا فِی شَهْرِ رَمَضَانَ إِلَّا فِی  فَرِیضَةٍ وَ أَعْلَمْتُهُمْ أَنَّ اجْتِمَاعَهُمْ فِی النَّوَافِلِ بِدْعَةٌ فَتَنَادَى بَعْضُ أَهْلِ عَسْکَرِی مِمَّنْ یُقَاتِلُ مَعِی یَا أَهْلَ الْإِسْلَامِ غُیِّرَتْ سُنَّةُ عُمَرَ یَنْهَانَا عَنِ الصَّلَاةِ فِی شَهْرِ رَمَضَانَ تَطَوُّعاً وَ لَقَدْ خِفْتُ أَنْ یَثُورُوا فِی نَاحِیَةِ جَانِبِ عَسْکَرِی

 

 

 

 

مَا لَقِیتُ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ مِنَ الْفُرْقَةِ وَ طَاعَةِ أَئِمَّةِ الضَّلَالَةِ وَ الدُّعَاةِ إِلَى النَّارِ وَ أَعْطَیْتُ مِنْ ذَلِکَ سَهْمَ ذِی الْقُرْبَى الَّذِی قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِنْ کُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَ ما أَنْزَلْنا عَلى‏ عَبْدِنا یَوْمَ الْفُرْقانِ یَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ

 

 

 

 

 فَنَحْنُ وَ اللَّهِ عَنَى بِذِی الْقُرْبَى الَّذِی قَرَنَنَا اللَّهُ بِنَفْسِهِ وَ بِرَسُولِهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) فَقَالَ تَعَالَى فَلِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبى‏ وَ الْیَتامى‏ وَ الْمَساکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ فِینَا خَاصَّةً کَیْ لا یَکُونَ دُولَةً بَیْنَ الْأَغْنِیاءِ مِنْکُمْ وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ فِی ظُلْمِ آلِ مُحَمَّدٍ إِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ لِمَنْ ظَلَمَهُمْ رَحْمَةً مِنْهُ لَنَا وَ غِنًى أَغْنَانَا اللَّهُ بِهِ وَ وَصَّى بِهِ نَبِیَّهُ (صلی الله علیه وآله وسلم)

 

 

 

 

وَ لَمْ یَجْعَلْ لَنَا فِی سَهْمِ الصَّدَقَةِ نَصِیباً أَکْرَمَ اللَّهُ رَسُولَهُ (صلی الله علیه وآله وسلم) وَ أَکْرَمَنَا أَهْلَ الْبَیْتِ أَنْ یُطْعِمَنَا مِنْ أَوْسَاخِ النَّاسِ فَکَذَّبُوا اللَّهَ وَ کَذَّبُوا رَسُولَهُ وَ جَحَدُوا کِتَابَ اللَّهِ النَّاطِقَ بِحَقِّنَا وَ مَنَعُونَا فَرْضاً فَرَضَهُ اللَّهُ لَنَا مَا لَقِیَ أَهْلُ بَیْتِ نَبِیٍّ مِنْ أُمَّتِهِ مَا لَقِینَا بَعْدَ نَبِیِّنَا (صلی الله علیه وآله وسلم) وَ اللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَنْ ظَلَمَنَا وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ

 

 

 

 

الکافی  للشیخ الکلینی ، ج 8  ، ص 58 ، شماره 21 .

 

 

 

 

امیر مومنان خطبه ای خوانده و در آن خدا را حمد و ثناء گفته و سپس بر رسول خدا ( صلی الله علیه وآله وسلم ) درود فرستادند ؛ سپس فرمودند : آگاه باشید که من از شما در مورد دو خصوصیت بیش از سایر خصوصیت ها نگرانم ؛ تبعیت از هوای نفس و آرزوهای دراز ؛ آگاه باشید که تبعیت از هوای نفس راه حق را می بندد و آرزوهای بلند ، سبب فراموشی آخرت می گردد . آگاه باشید که دنیا بار سفر بسته و ( از انسان) دور می شود و آخرت بار سفر بسته و نزدیک می شود ؛ ولی فرزندان هر دو یکی است ( هر دو نظر به انسان دارند ) پس از فرزندان آخرت باشید و از فرزندان دنیا نباشید ؛ بدرستیکه امروز زمان کار است و حسابی در کار نیست و فردا زمان حساب است و کاری در میان نیست ؛ و بدرستیکه شروع فتنه ها از هوای نفسی است که انسان به دنبال آن می رود و بدعت هایی است که بصورت قانون در می آید و در آن با حکم خدا مخالفت می شود ؛ و عده ای از مردم در آن عده ای دیگر را به کار می گمارند .

 

 

 

 

آگاه باشید که حق اگر (از باطل) جدا شود هیچ اختلافی نخواهد بود و اگر باطل نیز جدا شود بر هیچ صاحب عقلی مخفی نخواهد ماند ؛ اما از این مقداری و از آن مقداری گرفته و آن دو را با هم مخلوط می گردانند پس با یکدیگر ظاهری آراسته پیدا می کنند . آنجاست که شیطان بر یاوران خویش مسلط می گردد و کسانی نجات می یابند که خداوند برای ایشان از پیش نیکی فرستاده باشد ؛ بدرستیکه از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم شنیدم که فرمودند : چگونه خواهید بود در زمانی که فتنه ها از چشم شما پوشیده مانده و در میان شماست ؛ کودک در آن بزرگ شده و بزرگ در آن پیر می شود ؛ در میان مردم جریان دارد ولی مردم آن را سنت خویش قرار می دهند و اگر چیزی از آن را تغییر دهند می گویند : سنت را تغییر دادید و بر مردم کار ناپسندی وارد شده است !!!

 

 

 

 

سپس امتحان سخت تر می گردد و مردمان را اسیر می کند و فتنه را بر ایشان می کوباند همانطور که آتش ، چوب را می کوباند ، و همانطور که سنگ آسیا ، تفاله ها را می کوباند و برای غیر خدا به دنبال دین می روند و برای غیر علم به دنبال دانش می روند و دنیا را با کارهای اخروی طلب می کنند .

 

 

 

 

سپس رو به مردم نموده در حالیکه عده ای از بستگان و نزدیکان و شیعیانش گرد او بودند فرمود :

 

 

 

 

خلفای قبل از من کارهایی انجام دادند که در آن با رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم مخالفت کردند و در آن بنای مخالفت با رسول خدا را از روی عمد داشتند . پیمان او را شکسته و سنت او را تغییر دادند ؛ و اگر مردم را بر ترک آنها وادار نمایم و آنها را به جایگاه خود بازگردانم و به آنچه در زمان رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم بود لشکر من از گرد من پراکنده شده و تنها باقی می مانم و یا با عده کمی از شیعه ام که برتری من و وجوب امامت من از کتاب خدا و سنت رسول خدا - صلی الله علیه وآله وسلم &ndash را می دانند .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به من خبر دهید اگر دستور می دادم که مقام ابراهیم ( علیه السلام ) را به همان مکانی که رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) قرار داده بود ، بازگردد .

 

 

 

 

و فدک را به ورثه فاطمه باز می گرداندم و مقدار پیمانه ( برای کشیدن مقدار زکات ) را به همان حالت قبل باز می گرداندم ؛ و زمین های هدیه رسول خدا ( صلی الله علیه وآله وسلم ) را که به عده ای داده بود و دستور حضرت را اجرا نکردند ، به ایشان می دادم .

 

 

 

 

 و خانه جعفر را به ورثه اش بازمی گرداندم  و آن را از مسجد خراب می کردم ( زیرا خانه او را به زور گرفته و در مسجد وارد کردند )  ؛ و عده ای از زنانی را که به غیر حق همسر مردانی شده اند پس گرفته و ایشان را به همسرانشان بازمی گرداندم !!! .

 

 

 

 

و حکم ( خدا ) در مورد فروج و ارحام ( اعمال خلاف عفت ) در مورد ایشان جاری می کردم ؛ و مردمان بنی تغلب را به اسارت می گرفتم ( زیرا ایشان به جنگ با مسلمانان پرداخته رسول خدا دستور به اسارت همه ایشان دادند )

 

 

 

 

و آن مقدار از زمین های خیبر را که بین مردم تقسیم شده است باز می گرداندم ( زیرا این زمین ها در اصطلاح فقهی مفتوح عنوة است یعنی برای گرفتن بیشتر زمین های خیبر جنگ صورت نگرفت و لذا ملک تمامی مسلمانان است نه عده ای خاص و کسی حق تملک آن را ندارد ) .

 

 

 

 

 و دفاتر هدیه های ماهانه را پاک می کردم ( زیرا خلفا دفاتری داشتند که در آن در مورد افراد خاصی ثبت شده بود هر ماه به فلان کس فلان مقدار شهریه داده شود )

 

 

 

 

و همانطور که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم تقسیم می کرد همانطور یعنی به صورت مساوی ( اموال را بین مردم ) تقسیم می نمودم

 

 

 

 

و آن را فقط سبب آبادی زندگی ثروتمندان قرار ندهم و مقدار اندازه گیری زمین ایشان را کنار می انداختم ( زیرا با آن مقدار هدیه های رسول خدا به خود را افزایش می دادند ) ؛ و ازدواج ها را یکسان قرار می دادم ( زیرا ایشان دستور داده بودند که غیر عرب حق ازدواج با عرب را ندارد اما رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم می فرمودند مسلمان کفو مسلمان است )

 

 

 

 

و خمس مربوط به رسول خدا را همانطور  که خداوند عز وجل دستور داده است جاری می نمودم ( نه مانند خلفا که آن را سهم خاص خود به عنوان خلیفه رسول خدا می دانستند ) .

 

 

 

 

و مسجد رسول خدا صلی الله علیه وآله را به همان مقدار سابق باز گردانده و درهایی را که به سوی آن گشوده گشته بود می بستم ( هر کسی از بزرگان صحابه که خانه ایشان در کنار مسجد بود بعد از رسول خدا به خلاف دستور حضرت ، برای خود از خانه خویش دری خاص به درون مسجد کشید تا درب اختصاصی او باشد )

 

 

 

 

و درهایی را که بسته شده بود باز می نمودم ( رسول خدا صلی الله علیه وآله در زمان حیات خویش تنها دستور دادند که دربی از خانه امیر مومنان و ناودانی از خانه عباس عموی ایشان به مسجد باز باشد و سایر درها بسته شود اما این درب و ناودان در زمان خلفا به دستور ایشان مسدود گشت ) .

 

 

 

 

و مسح از روی کفش را حرام می نمودم ( خلفا این کار را جایز دانستند )

 

 

 

 

و به خاطر نوشیدن نبیذ حد الهی را جاری می ساختم ( خلفا نبیذ را که نوعی شراب خفیف شده است جایز دانستند )

 

 

 

 

و دستور می دادم که همه مردم دو متعه ( حج و زنان ) را جایز بدانند

 

 

 

 

و دستور می دادم که بر جنازه ( هنگام نماز میت ) پنج تکبیر بگویند ( خلفا چهار تکبیر می گفتند )

 

 

 

 

و مردم را وادار می نمودم که بسم الله الرحمن الرحیم را ( در نماز ) بلند بگویند ؛ و کسانی را که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم بیرون ( تبیعد ) کرده بودند و بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله به مسجد حضرت وارد شدند ، بیرون می نمودم (رسول خدا مروان و پدرش را تبعید کرده اما خلفا ایشان را امام جماعت مسجد رسول خدا نمودند !!!)

 

 

 

 

و کسانی را که رسول خدا صلی الله علیه وآله ایشان را در مسجد خویش جای داده بود و بعد از ایشان بیرون شدند به مسجد می آوردم ( عده ای از صحابه جایگاه و خانه ای جز صفه و ایوان مسجد رسول خدا نداشتند و رسول خدا ایشان را در آنجا ساکن کرده بود اما خلفا ایشان را از مسجد بیرون کردند )

 

 

 

 

و مردم را بر حکم قرآن وادار می کرده و ایشان را وادار می کردم که طلاق را طبق سنت انجام دهند ( طبق آیه قرآن ازدواج احتیاج به شاهد نداشته و طلاق دو شاهد احتیاج دارد اما خلفا حکم هر دو را برعکس نمودند )

 

 

 

 

و صدقات را بر گروه ها و مرزهای خودش باز می گرداندم ( صدقات باید بر گروه های مختلفی تقسیم می شد اما خلفا آن را فقط به بعضی از ایشان می دادند ) ؛

 

 

 

 

و وضو و غسل و نماز را به زمان خویش ( در مورد نماز ) و روش خویش  ( در مورد غسل ) و جایگاه خویش ( در مورد وضو ) باز می گرداندم ( زیرا نماز های یومیه را می توان در سه وقت خواند اما خلفا مخالفت کردند و شرایط وجوب غسل را تغییر دادند و نیز محل وضو را عوض کردند زیرا در وضو دست باید از بالا به پایین شسته می شد وبرعکس نمودند ، بعضی از سر باید مسح می شد آن را نیز تغییر دادند ، پا نیز باید مسح می شد آن را شستند )

 

 

 

 

و مردمان نجران را به محل خویش باز می گرداندم ( از سخنان رسول خدا در آخرین روز این بود که لشکریان اسامه را راهی کنید ، خدا هر کس را که به این لشکر نرود لعنت کند اما خلفا به خاطر مصالح خویش به این لشکر نرفته و برای پوشاندن این قضیه گفتند رسول خدا فرموده است : لشگر اسامه را راهی کنید  ، و در جزیرة العرب دو دین باقی نگذارید . و به همین جهت دستور دادند که همه اهل نجران را که مسیحی بودند از جزیرة العرب بیرون کنند اما با یهود که روابط خوبی با خلفا داشتند کاری نداشتند و حتی کعب الاحبار یهودی توانست نفوذ زیادی در دربار خلافت پیدا کند)

 

 

 

 

و اسیران فارس و باقی ملت ها را به کتاب خدا و سنت رسول او بازمی گرداندم ( ایشان دستور دادند که هیچ برده ای از سایر کشورها حق ورود به بلاد اسلامی ندارد مگر آنکه مولایش مجوز بگیرد و بعد از آزاد شدن در زمان مردن مولایش در صورتی که مولا وارثی نداشت حق ارث بردن از مولا ندارد با اینکه هر دوی آنها خلاف احکام اسلامی بود ) در این صورت از گرد من پراکنده می شدند .

 

 

 

 

قسم به خدا که مردم را دستور دادم که در ماه رمضان غیر از نماز واجب را به جماعت نخوانند و ایشان را آگاه نمودم که خواندن نماز مستحبی به جماعت بدعت است ؛ پس عده ای از لشکریان که همراه من جنگیده بودند ندا دادند : ای اهل اسلام سنت عمر تغییر کرد!!! ما را از نماز  مستحبی در ماه رمضان باز می دارند !!!

 

 

 

 

و ترسیدم که بر من از سمت لشکرم شوریده همانگونه که از این امت تفرقه و اطاعت از امامان گمراهی و دعوت کنندگان به سوی آتش دیدم .

 

 

 

 

و نیز اگر من از خمس سهم بستگان رسول خدا را می دادم که خداوند در مورد آن فرموده است که  "اگر به خدا و آنچه بر بنده مان نازل کرده ایم ایمان آورده بودید در روز جدایی ( حق از باطل) ، روزی که دو لشکر با یکدیگر ملاقات کردند ( و حق در مقابل باطل قرار گرفت در آن روز بعد از گرفتن غنایم خمس را پرداخت کنید) .

 

 

 

 

پس قسم به خدا ما همان بستگان( ِ رسول خدا) هستیم ، کسانی هستیم که خداوند ما را  با خود و با رسولش در کنار هم قرار داده است پس گفته است : (این خمس)" برای خدا و رسولش و برای بستگان و یتیمان و بیچارگان و در راه ماندگان است" و این آیه را در مورد ما نازل کرد "  تا مبادا سبب فزونی دولت ثروتمندان شما گردد ؛ پس آنچه را رسول خدا برای شما آورده است پس آن را بگیرید و آنچه شما را ( از آن ) نهی کرده است پس دست از آن بردارید و از خدا بترسید " در مورد ظلم نمودن به اهل بیت رسول خدا ؛ "بدرستیکه خداوند صاحب عقوبت شدیدی است " برای کسانی که به ایشان ظلم کند ؛ (این عمل خدا در اعطای خمس به اهل بیت) رحمتی بود از جانب او برای ما و ثروتی بود که خدا بوسیله آن ما را بی نیاز ساخته بود و در این زمینه به فرستاده اش توصیه کرده بود و سهم ما را در صدقه قرار نداد ؛ و بدین سبب فرستاده اش را گرامی داشت و ما اهل بیت را نیز گرامی داشت تا مبادا به ما از کثیفی های مردمان ( صدقه ) بخوراند .

 

 

 

 

پس خدا و فرستاده او را تکذیب کردند و کتاب خدا را که در حق ما سخن می گفت انکار نمودند و ما را از مالی واجب که خدا برای ما قرار داده بود منع کردند ؛ و مثل آنچه ما بعد از رسول خدا دیدیم ، خاندان هیچ پیغمبری از امت آن پیغمبر ندیدند ؛ و خداوند یاری کننده ماست در مقابل کسی که به ما ظلم نموده است ولا حول ولا قوة إلا بالله العلی العظیم

 

 

 

 

در همین یک روایت حضرت بیش از بیست مورد از بدعت های خلفای سابق رامطرح نموده و علت عدم مخالفت خویش را با آنها به طور حکومتی مشخص ساخته اند .

 

 

 

 

بنا بر این حضرت برای مردم بدعت های خلفا را مشخص می کرده اند . اما مردم بودند که دو دسته شدند : یک دسته متمایل به بدعت های خلفا بودند و حتی کلام امیر مومنان را نیز نمی پذیرفتند ؛ دسته دوم شیعیان بودند که آنها را پذیرفتند .

 

 

 

 

لازم به ذکر است که همانطور که حضرت در این روایت فرموده اند دسته اول ، اکثریت مردم را تشکیل می دادند ؛ و مخالفت بیشتر با نظریات ایشان در پیروی از بدعت های خلفا موجبات درگیری های داخلی را فراهم می ساخت ؛ لذا امیر مومنان از بخشنامه کردن این کارها پرهیز نمودند .

 

 

 

 

موفق باشید

گروه پاسخ به شبهات

 مؤسسه تحقیقاتی حضرت ولی عصر (عج)

 

چرا اميرمؤمنان (عليه السلام) از همسرش دفاع نكرد؟

چرا اميرمؤمنان (عليه السلام) از همسرش دفاع نكرد؟

 

توضیحات

    21 فوریه 2010

    بازدید: 2360  

 

طرح شبهه:

علي که شير خدا و اسد الله الغالب بود و در قلعه خيبر را با يک دست بلند کرد، چگونه حاضر مى‌شود ببيند همسرش را در مقابل چشمانش كتك بزنند؛ اما هيچ واكنشى از خود نشان ندهد؟!

نقد و بررسي:

يكى از مهمترين شبهاتى كه وهابي‌ها با تحريك احساسات مردم، به منظور انكار قضيه هجوم عمر بن خطاب و كتك زدن فاطمه زهرا سلام الله عليها مطرح مى‌كنند، اين است كه چرا اميرمؤمنان عليه السلام از همسرش دفاع نكرد؟ مگر نه اين كه او اسد الله الغالب و شجاع‌ترين فرد زمان خود بود و...

عالمان شيعه در طول تاريخ از اين شبهه‌ پاسخ‌هاى گوناگونى داده‌اند كه به اختصار به چند نكته بسنده مى‌كنيم.

عكس العمل تند حضرت در برابر عمر بن خطاب:

اميرمؤمنان عليه السلام در مرحله اول و زمانى كه آن‌ها قصد تعرض به همسرش را داشتند، از خود واكنش نشان داد و با عمر برخورد كرد، او را بر زمين زد، با مشت به صورت و گردن او كوبيد؛ اما از آن جايى كه مأمور به صبر بود از ادامه مخاصمه منصرف و طبق فرمان رسول خدا صلى الله عليه وآله صبر پيشه كرد. در حقيقت با اين كار مى‌خواست به آن‌ها بفهماند كه اگر مأمور به شكيبائى نبودم و فرمان خدا غير از اين بود، كسى جرأت نمى‌كرد كه اين فكر را حتى از مخيله‌اش بگذراند؛ اما آن حضرت مثل هميشه تابع فرمان‌هاى الهى بوده است.

سليم بن قيس هلالى كه از ياران مخلص اميرمؤمنان عليه السلام است، در اين باره مى‌نويسد:

وَدَعَا عُمَرُ بِالنَّارِ فَأَضْرَمَهَا فِي الْبَابِ ثُمَّ دَفَعَهُ فَدَخَلَ فَاسْتَقْبَلَتْهُ فَاطِمَةُ عليه السلام وَصَاحَتْ يَا أَبَتَاهْ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَرَفَعَ عُمَرُ السَّيْفَ وَهُوَ فِي غِمْدِهِ فَوَجَأَ بِهِ جَنْبَهَا فَصَرَخَتْ يَا أَبَتَاهْ فَرَفَعَ السَّوْطَ فَضَرَبَ بِهِ ذِرَاعَهَا فَنَادَتْ يَا رَسُولَ اللَّهِ لَبِئْسَ مَا خَلَّفَكَ أَبُو بَكْرٍ وَعُمَرُ.

فَوَثَبَ عَلِيٌّ (عليه السلام) فَأَخَذَ بِتَلابِيبِهِ ثُمَّ نَتَرَهُ فَصَرَعَهُ وَوَجَأَ أَنْفَهُ وَرَقَبَتَهُ وَهَمَّ بِقَتْلِهِ فَذَكَرَ قَوْلَ رَسُولِ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله) وَمَا أَوْصَاهُ بِهِ فَقَالَ وَالَّذِي كَرَّمَ مُحَمَّداً بِالنُّبُوَّةِ يَا ابْنَ صُهَاكَ لَوْ لا كِتابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ وَعَهْدٌ عَهِدَهُ إِلَيَّ رَسُولُ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله) لَعَلِمْتَ أَنَّكَ لا تَدْخُلُ بَيْتِي.

عمر آتش طلبيد و آن را بر در خانه شعله‏ ور ساخت و سپس در را فشار داد و باز كرد و داخل شد! حضرت زهرا عليها السّلام به طرف عمر آمد و فرياد زد: يا ابتاه، يا رسول اللَّه! عمر شمشير را در حالى كه در غلافش بود بلند كرد و بر پهلوى فاطمه زد. آن حضرت ناله كرد: يا ابتاه! عمر تازيانه را بلند كرد و بر بازوى حضرت زد. آن حضرت صدا زد:

يا رسول اللَّه، ابوبكر و عمر با بازماندگانت چه بد رفتار مى‌كنند»!

علي عليه السّلام ناگهان از جا برخاست و گريبان عمر را گرفت و او را به شدت كشيد و بر زمين زد و بر بينى و گردنش كوبيد و خواست او را بكشد؛ ولى به ياد سخن پيامبر صلى الله عليه وآله و وصيتى كه به او كرده بود افتاد، فرمود: اى پسر صُهاك! قسم به آنكه محمّد را به پيامبرى مبعوث نمود، اگر مقدرّات الهى و عهدى كه پيامبر با من بسته است، نبود، مى‏دانستى كه تو نمى‏توانى به خانه من داخل شوى»

الهلالي، سليم بن قيس (متوفاي80هـ)، كتاب سليم بن قيس الهلالي، ص568، ناشر: انتشارات هادى‏ ـ قم‏، الطبعة الأولي، 1405هـ.

همچنين آلوسى مفسر مشهور اهل تسنن مى‌نويسد:

أنه لما يجب على غضب عمر وأضرم النار بباب على وأحرقه ودخل فاستقبلته فاطمة وصاحت يا أبتاه ويا رسول الله فرفع عمر السيف وهو فى غمده فوجأ به جنبها المبارك ورفع السوط فضرب به ضرعها فصاحت يا أبتاه فأخذ على بتلابيب عمر وهزه ووجأ أنفه ورقبته

عمر عصباني شد و درب خانه علي را به آتش کشيد و داخل خانه شد، فاطمه سلام الله عليها به طرف عمر آمد و فرياد زد: «يا ابتاه، يا رسول الله»! عمر شمشيرش را که در غلاف بود بلند کرد و به پهلوى فاطمه زد، تازيانه را بلند کرد و بر بازوى فاطمه زد، فرياد زد: « يا ابتاه » (با مشاهده اين ماجرا) علي (ع) ناگهان از جا برخاست و گريبان عمر را گرفت و او را به شدت کشيد و بر زمين زد و بر بينى و گردنش کوبيد.

الآلوسي البغدادي، العلامة أبي الفضل شهاب الدين السيد محمود (متوفاي1270هـ)، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم والسبع المثاني، ج3، ص124، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت.

آلوسى اين روايت را بدون هيچ حاشيه و نقدى نقل كرده و رد نكرده است كه حكايت از پذيرفتن آن دارد.

تسليم وصيت پيامبر اكرم (ص):

اميرمؤمنان عليه السلام در تمام دوران زندگي‌اش، مطيع محض فرمان‌هاى الهى بوده و آن‌چه او را به واكنش وامى‌داشت، فقط و فقط اوامر الهى بود و هرگز به خاطر تعصب، غضب و منافع شخصى از خود واكنش نشان نمى‌داد.

آن حضرت از جانب خدا و رسولش مأمور به صبر و شكيبائى در برابر اين مصيبت‌هاى عظيم بوده است و طبق همين فرمان بود كه دست به شمشير نبرد.

مرحوم سيد رضى الدين موسوى در كتاب شريف خصائص الأئمه (عليهم السلام) مى‌نويسد:

أَبُو الْحَسَنِ فَقُلْتُ لِأَبِي فَمَا كَانَ بَعْدَ إِفَاقَتِهِ قَالَ دَخَلَ عَلَيْهِ النِّسَاءُ يَبْكِينَ وَارْتَفَعَتِ الْأَصْوَاتُ وَضَجَّ النَّاسُ بِالْبَابِ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ فَبَيْنَا هُمْ كَذَلِكَ إِذْ نُودِيَ أَيْنَ عَلِيٌّ فَأَقْبَلَ حَتَّى دَخَلَ عَلَيْهِ قَالَ عَلِيٌّ (عليه السلام) فَانْكَبَبْتُ عَلَيْهِ فَقَالَ يَا أَخِي... أَنَّ الْقَوْمَ سَيَشْغَلُهُمْ عَنِّي مَا يَشْغَلُهُمْ فَإِنَّمَا مَثَلُكَ فِي الْأُمَّةِ مَثَلُ الْكَعْبَةِ نَصَبَهَا اللَّهُ لِلنَّاسِ عَلَماً وَإِنَّمَا تُؤْتَى مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ وَنَأْيٍ سَحِيقٍ وَلَا تَأْتِي وَإِنَّمَا أَنْتَ عَلَمُ الْهُدَى وَنُورُ الدِّينِ وَهُوَ نُورُ اللَّهِ يَا أَخِي وَالَّذِي بَعَثَنِي بِالْحَقِّ لَقَدْ قَدَّمْتُ إِلَيْهِمْ بِالْوَعِيدِ بَعْدَ أَنْ أَخْبَرْتُهُمْ رَجُلًا رَجُلًا مَا افْتَرَضَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنْ حَقِّكَ وَأَلْزَمَهُمْ مِنْ طَاعَتِكَ وَكُلٌّ أَجَابَ وَسَلَّمَ إِلَيْكَ الْأَمْرَ وَإِنِّي لَأَعْلَمُ خِلَافَ قَوْلِهِمْ فَإِذَا قُبِضْتُ وَفَرَغْتَ مِنْ جَمِيعِ مَا أُوصِيكَ بِهِ وَغَيَّبْتَنِي فِي قَبْرِي فَالْزَمْ بَيْتَكَ وَاجْمَعِ الْقُرْآنَ عَلَى تَأْلِيفِهِ وَالْفَرَائِضَ وَالْأَحْكَامَ عَلَى تَنْزِيلِهِ ثُمَّ امْضِ [ذَلِكَ‏] عَلَى غير لائمة [عَزَائِمِهِ وَ] عَلَى مَا أَمَرْتُكَ بِهِ وَعَلَيْكَ بِالصَّبْرِ عَلَى مَا يَنْزِلُ بِكَ وَبِهَا [يعني بفاطمة] حَتَّى تَقْدَمُوا عَلَيَّ.

امام كاظم عليه السلام مى‌فرمايد: از پدرم امام صادق عليه السلام پرسيدم: پس از به هوش آمدن رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم چه اتفاق افتاد؟ فرمود: زنها داخل شدند و صدا به گريه بلند كردند، مهاجرين و انصار جمع شده و اظهار غم و اندوه مى‌كردند، علي فرمود: ناگهان مرا صدا زدند، وارد شدم و خودم را روى بدن پيغمبر انداختم، فرمود:

برادرم، اين مردم مرا رها خواهند كرد و به دنياى خودشان مشغول خواهند شد؛ ولى تو را از رسيدگى به من باز ندارد، مثل تو در بين اين امت مثل كعبه است كه خدا آن را نشانه قرار داده است تا از راههاى دور نزد آن بيايند... پس چون از دنيا رفتم و از آنچه به تو وصيت كردم فارغ شدى و بدنم را در قبر گذاشتي، در خانه‌ات بنشين و قرآن را آنگونه كه دستور داده‌ام، بر اساس واجبات و احكام و ترتيب نزول جمع آورى كن، تو را به بردبارى در برابر آنچه كه از اين گروه به تو و فاطمه زهرا سلام الله عليها خواهد رسيد سفارش مى‌كنم، صبر كن تا بر من وارد شوي.

الشريف الرضي، أبي الحسن محمد بن الحسين بن موسى الموسوي البغدادي (متوفاي406هـ) خصائص‏الأئمة (عليهم السلام)، ص73، تحقيق وتعليق: الدكتور محمد هادي الأميني، ناشر: مجمع البحوث الإسلامية الآستانة الرضوية المقدسة مشهد – إيران، 1406هـ

المجلسي، محمد باقر (متوفاي 1111هـ)، بحار الأنوار، ج 22، ص 484، تحقيق: محمد الباقر البهبودي، ناشر: مؤسسة الوفاء - بيروت - لبنان، الطبعة: الثانية المصححة، 1403 - 1983 م.

در روايت ديگرى سليم بن قيس هلالى نقل مى‌كند:

ثُمَّ نَظَرَ رَسُولُ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله) إِلَى فَاطِمَةَ وَإِلَى بَعْلِهَا وَإِلَى ابْنَيْهَا فَقَالَ يَا سَلْمَانُ أُشْهِدُ اللَّهَ أَنِّي حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَهُمْ وَسِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَهُمْ أَمَا إِنَّهُمْ مَعِي فِي الْجَنَّةِ ثُمَّ أَقْبَلَ النَّبِيُّ (صلي الله عليه وآله) عَلَى عَلِيٍّ (عليه السلام) فَقَالَ يَا عَلِيُّ إِنَّكَ سَتَلْقَى [بَعْدِي‏] مِنْ قُرَيْشٍ شِدَّةً مِنْ تَظَاهُرِهِمْ عَلَيْكَ وَظُلْمِهِمْ لَكَ فَإِنْ وَجَدْتَ أَعْوَاناً [عَلَيْهِمْ‏] فَجَاهِدْهُمْ وَقَاتِلْ مَنْ خَالَفَكَ بِمَنْ وَافَقَكَ فَإِنْ لَمْ تَجِدْ أَعْوَاناً فَاصْبِرْ وَكُفَّ يَدَكَ وَلا تُلْقِ بِيَدِكَ إِلَى التَّهْلُكَةِ فَإِنَّكَ [مِنِّي‏] بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى وَلَكَ بِهَارُونَ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ إِنَّهُ قَالَ لِأَخِيهِ مُوسَى إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي‏.

پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم به فاطمه و همسر او و دو پسرش نگاهى كرد و فرمود: اى سلمان! خدا را شاهد مى‏گيرم افرادى كه با اينان بجنگند با من جنگيده‌اند، افرادى كه با اينان روى صلح داشته باشند با من صلح كرده‌اند، بدانيد كه اينان در بهشت همراه منند.

سپس پيامبر صلى الله عليه وآله نگاهى به علي عليه السلام كرد و فرمود: اى علي! تو به زودى پس از من، از قريش و متحد شدنشان عليه خودت و ستمشان سختى خواهى كشيد. اگر يارانى يافتى با آنان جهاد كن و به وسيله موافقينت با آنان بجنگ، و اگر كمك كار و ياورى نيافتى صبر كن و دست نگهدار و با دست خويش خود را به نابودى مينداز. تو نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى هستى، هارون براى تو اسوه خوبى است، به برادرش موسى گفت: إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِى وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي؛ اين قوم مرا ضعيف شمردند و نزديك بود مرا بكشند.

الهلالي، سليم بن قيس (متوفاي80هـ)، كتاب سليم بن قيس الهلالي، ص569، ناشر: انتشارات هادى‏ ـ قم‏، الطبعة الأولي، 1405هـ.

همچنين در ادامه روايت پيشين كه از سليم نقل شد، اميرمؤمنان عليه السلام خطاب به عمر فرمود:

يَا ابْنَ صُهَاكَ لَوْ لا كِتابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ وَعَهْدٌ عَهِدَهُ إِلَيَّ رَسُولُ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله) لَعَلِمْتَ أَنَّكَ لا تَدْخُلُ بَيْتِي.

اى پسر صحّاك! اگر مقدرات خداوندى و پيمان و سفارش رسول خدا صلى الله عليه وآله نبود، هر آينه مى‌فهميدى كه تو قدرت ورود به خانه مرا نداري.

الهلالي، سليم بن قيس (متوفاي80هـ)، كتاب سليم بن قيس الهلالي، ص568، ناشر: انتشارات هادى‏ ـ قم‏، الطبعة الأولي، 1405هـ.

البته روايات در اين باب بيش از آن است كه در اين مختصر بگنجد؛ از اين رو به همين چند روايت بسنده مى‌كنيم.

به راستى چه كسى جز حيدر كرّار مى‌تواند از چنين امتحان سختى بيرون بيايد؟! زمانى ارزش اين كار مشخص مى‌شود كه بدانيم علي عليه السلام همان كسى است كه در ميدان نبرد، همچون شير ژيان بر دشمن حمله مى‌كرد و پهلوانان و يلان كفر را يكى پس از ديگرى از سر راه بر مى‌داشت، روزى پشت پهلوانى همچون عمر بن عبدود را به خاك مى‌مالد و روزى ديگر فرق سر مرهب يهودى را همراه با كلاه خودش مى‌شكافد.

آن روز فرمان خداوند اين بود كه دشمنان از ترس ذوالفقارش خواب آسوده نداشته باشند؛ ولى روز ديگر فرمان اين است كه همان ذوالفقار در نيام باشد تا اساس اسلام حفظ شود و دشمنان اسلام از نابود كردن آن مأيوس شوند.

احتمال شهادت حضرت زهرا عليها السلام هنگام درگيري:

دفاع از ناموس، از مسائل فطرى و مشترك ميان همه انسان‌ها است؛ اما روشن است كه اگر كسى بداند كه قصد دشمن از تعرض به ناموس وى اين است كه او را به واكنش وادار كنند تا به مقصود مهمتر و شوم‌ترى دست يابند؛ انسان عاقل، با تدبير و مسلط بر نفس خويش، هرگز كارى نخواهد كرد كه دشمن به مقصودش برسد.

قصد مهاجمين به خانه وحى اين بود كه اميرمؤمنان عليه السلام را به واكنش وادار كنند و با استفاده از اين فرصت، ثابت كنند كه شخصى همانند علي عليه السلام براى رسيدن به حكومت دنيوى حاضر شد كه افراد زيادى را از دم شمشير بگذراند.

و نيز اگر اميرمؤمنان عليه السلام از خود واكنش نشان مى‌داد و با آن‌ها درگير مى‌شد، ممكن بود كه فاطمه زهرا در اين درگيري‌ها كشته شود، سپس دشمنان شايع مى‌كردند كه علي عليه السلام براى به دست آوردن حكومت دنيايى، همسرش را نيز فدا كرد و در حقيقت او بود كه سبب كشتن همسرش شد؛ چنانچه در باره عمار ياسر، يار وفادار اميرمؤمنان عليه السلام چنين كردند.

هنگام ساختن مسجد مدينه، عمار ياسر برخلاف ديگران كه يك خشت برمى‌داشتند، او دو تا دو تا مى‌آورد، پيامبر اسلام او را ديد، با دست مباركش، غبار را از سر و صورت نازنين عمار زدود و پس فرمود:

وَيْحَ عَمَّارٍ تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ، يَدْعُوهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ، وَيَدْعُونَهُ إِلَى النَّار.

عمار را گروه ستمگر مى‌كشند، او آنان را به بهشت مى‌خواند وآنان او را به جهنّم.

البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 1، ص172، ح436، كتاب الصلاة،بَاب التَّعَاوُنِ في بِنَاءِ الْمَسْجِدِ، و ج3، ص1035، ح 2657، الجهاد والسير، باب مَسْحِ الْغُبَارِ عَنِ النَّاسِ فِي السَّبِيلِ، تحقيق: د. مصطفى ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407هـ – 1987م.

صدور اين روايت از رسول خدا صلى الله عليه وآله در حق عمّار قطعى بود و تمام مردم از آن آگاه بودند و نيز ثابت مى‌كرد كه معاويه و دار و دسته‌اش همان گروه نابكار هستند؛ از اين رو هنگامى كه معاويه شنيد عمار كشته شده و لرزه بر دل بسيارى از مردم انداخته، و اين فرمايش پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله سر زبان‌ها افتاده است، عمرو عاص را به حضور طلبيد و پس از مشورت با او شايع كردند كه علي عليه السلام او را كشته است و اين گونه استدلال كردند كه چون عمار در جبهه علي وهمراه او بوده است و علي او را به جنگ فرستاده است؛ پس او قاتل عمار است.

احمد بن جنبل در مسندش مى‌نويسد:

مُحَمَّدِ بْنِ عَمْرِو بْنِ حَزْمٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ لَمَّا قُتِلَ عَمَّارُ بْنُ يَاسِرٍ دَخَلَ عَمْرُو بْنُ حَزْمٍ عَلَى عَمْرِو بْنِ الْعَاصِ فَقَالَ قُتِلَ عَمَّارٌ وَقَدْ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ فَقَامَ عَمْرُو بْنُ الْعَاصِ فَزِعًا يُرَجِّعُ حَتَّى دَخَلَ عَلَى مُعَاوِيَةَ فَقَالَ لَهُ مُعَاوِيَةُ مَا شَأْنُكَ قَالَ قُتِلَ عَمَّارٌ فَقَالَ مُعَاوِيَةُ قَدْ قُتِلَ عَمَّارٌ فَمَاذَا قَالَ عَمْرٌو سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يَقُولُ تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ فَقَالَ لَهُ مُعَاوِيَةُ دُحِضْتَ فِي بَوْلِكَ أَوَنَحْنُ قَتَلْنَاهُ إِنَّمَا قَتَلَهُ عَلِيٌّ وَأَصْحَابُهُ جَاءُوا بِهِ حَتَّى أَلْقَوْهُ بَيْنَ رِمَاحِنَا أَوْ قَالَ بَيْنَ سُيُوفِنَا.

ابو بكر بن محمد بن عمرو بن حزم از پدرش نقل مى‌كند كه گفت: هنگامى كه عمار ياسر به شهادت رسيد، عمرو بن حزم نزد عمرو عاص رفت و گفت: عمار كشته شد، رسول خدا صلى الله عليه وآله فرموده است: گروه ستمگر، عمار را مى‌كشند، عمرو عاص ناراحت شد و جمله «لا حول ولا قوة الا بالله» را مى‌گفت تا نزد معاويه رفت،‌ معاويه پرسيد: چه شده است؟ گفت: عمار كشته شده است. معاويه گفت:‌ كشته شد كه شد، حالا چه شده است؟ عمرو گفت: از رسول خدا صلى الله عليه وآله شنيدم كه مى‌فرمود: عمار را گروه باغى وستمگر خواهد كشت، معاويه گفت: مگر ما او را كشته‌ايم، عمار را علي و يارانش كشتند كه او را همراه خويش وادار به جنگ كردند و او را بين نيزه‌ها و شمشيرهاى ما قرار دادند.

الشيباني، أحمد بن حنبل أبو عبدالله (متوفاي241هـ)، مسند أحمد بن حنبل، ج4، ص199، ح 17813، ناشر: مؤسسة قرطبة – مصر؛

البيهقي، أحمد بن الحسين بن علي بن موسى أبو بكر (متوفاي 458هـ)، سنن البيهقي الكبرى، ج8، ص189، ناشر: مكتبة دار الباز - مكة المكرمة، تحقيق: محمد عبد القادر عطا، 1414 - 1994؛

الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ)، سير أعلام النبلاء، ج 1، ص 420 و ص 426، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ.

هيثمى پس از نقل روايت مى‌گويد:

رواه أحمد وهو ثقة.

الهيثمي، علي بن أبي بكر (متوفاي 807 هـ)، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج7، ص242، ناشر: دار الريان للتراث/‏ دار الكتاب العربي - القاهرة، بيروت – 1407هـ.

و حاكم نيشابورى پس از نقل روايت مى‌‌گويد:

هذا حديث صحيح على شرط الشخين ولم يخرجاه بهذه السياقة.

اين حديث با شرائطى كه بخارى و مسلم قبول دارند، صحيح است؛‌ ولى آن‌ها به اين صورت نقل نكرده‌اند.

الحاكم النيسابوري، محمد بن عبدالله أبو عبدالله (متوفاي 405 هـ)، المستدرك على الصحيحين، ج2، ص155، تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت الطبعة: الأولى، 1411هـ - 1990م.

مناوى به نقل از قرطبى مى‌نويسد:

وهذا الحديث أثبت الأحاديث وأصحّها، ولمّا لم يقدر معاوية على إنكاره قال: إنّما قتله من أخرجه، فأجابه عليّ بأنّ رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم إذن قتل حمزة حين أخرجه.

قال ابن دحية: وهذا من على إلزام مفحم الذي لا جواب عنه، وحجّة لا اعتراض عليها.

اين حديث از محكم‌ترين و صحيح‌ترين احاديث است و چون معاويه قدرت بر انكارش نداشت، گفت: عمار را كسى كشت كه او را همراه خود آورده است و لذا علي (ع) در پاسخش فرمود: پس بنابراين حمزه را هم در جنگ احد پيامبر كشته است؛ چون آن حضرت بود كه حمزه را همراه خودش آورده بود.

ابن دحيه مى‌گويد: اين پاسخ علي چنان كوبنده است كه حرفى براى گفتن باقى نمى‌گذارد ودليلى است كه انتقادى بر آن نيست.

المناوي، عبد الرؤوف (متوفاي: 1031هـ)، فيض القدير شرح الجامع الصغير، ج 6، ص 366، ناشر: المكتبة التجارية الكبرى - مصر، الطبعة: الأولى، 1356هـ

چرا امير المؤمنين در هيچ جنگي در زمان خلفاء شركت نكرد؟

اين كه اميرمؤمنان عليه السلام شجاعترين فرد زمان خودش بود، هيچ شك و شبهه‌اى در آن نيست؛ آن قدر شجاع و دلاور بود كه شنيدن نامش خواب را از چشمان پهلوانان دشمن مى‌پراند؛ تا جايى كه عمر بن خطاب مى‌گفت:

والله لولا سيفه لما قام عمود الاسلام.

به خدا سوگند! اگر شمشير علي عليه السلام نبود‌، عمود خيمه اسلام استوار نمى‌شد.

إبن أبي الحديد المدائني المعتزلي، أبو حامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد (متوفاي655 هـ)، شرح نهج البلاغة، ج 12، ص 51، تحقيق محمد عبد الكريم النمري، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1418هـ - 1998م.

حتى در زمانى كه تمام ياران بي‌وفاى رسول خدا صلى الله عليه وآله در جنگ احد و حنين آن حضرت را رها و از معركه گريختند، امام علي عليه السلام پروانه وار اطراف شمع وجود پيامبر گرامى چرخيد و از او دفاع مى‌كرد.

اما چرا همان علي عليه السلام در هيچ يك از جنگ‌هاى زمان خلفاء شركت نكرد؟

همان كسى كه در زمان رسول خدا صلى الله عليه وآله در تمام نبردهاى مسلمانان عليه كفار، يهوديان و... شركت فعال داشت و پيشاپيش تمام سربازان پرچم اسلام را به دوش مى‌كشيد و پهلوانان دشمن را يكى پس از ديگرى بر زمين مى‌كوبيد، چه اتفاقى افتاده بود كه در زمان خلفاء در هيچ نبردى حضور نمى‌يافت؟

آيا شجاعتش را از دست داده بود، يا جنگ در ركاب خلفاء را جهاد نمى‌دانست؟ يا اين كه خلفاء، بر خلاف سنت رسول خدا صلى الله عليه وآله قصد استفاده از آن حضرت را نداشتند؟

امير المؤمنين عليه السلام بهترين تصميم را گرفت:

امر دائر بود بين اين كه اميرمؤمنان عليه السلام اساس اسلام را حفظ نمايد و از حق خود بگذرد؛ يا اين كه بر آن عده اندك حمله نموده و آن‌ها را از دم تيغ بگذراند و در عوض دشمنان اسلام و منافقين با استفاده از اين فرصت اساس اسلام را به خطر بيندازند، اميرمؤمنان عليه السلام راه دوم را برگزيد و با اين فداكارى دين اسلام را براى هميشه حفظ و دشمنان اسلام را نا اميد كرد و به طور قطع اين تصميم عاقلانه‌تر بوده است.

در خطبه سوم نهج البلاغه مى‌فرمايد:

وَطَفِقْتُ أَرْتَئِي بَيْنَ أَنْ أَصُولَ بِيَدٍ جَذَّاءَ أَوْ أَصْبِرَ عَلَى طَخْيَةٍ عَمْيَاءَ. يَهْرَمُ فِيهَا الْكَبِيرُ وَيَشِيبُ فِيهَا الصَّغِيرُ وَيَكْدَحُ فِيهَا مُؤْمِنٌ حَتَّى يَلْقَى رَبَّهُ. فَرَأَيْتُ أَنَّ الصَّبْرَ عَلَى هَاتَا أَحْجَى. فَصَبَرْتُ وَفِي الْعَيْنِ قَذًى وَفِي الْحَلْقِ شَجًا. أَرَى تُرَاثِي نَهْباً.

در اين انديشه فرو رفته بودم كه: با دست تنها (با بى ياورى) به پا خيزم (و حق خود و مردم را بگيرم) و يا در اين محيط پر خفقان و تاريكيى كه پديد آورده‏اند صبر كنم، محيطى كه: پيران را فرسوده، جوانان را پير، و مردان با ايمان را تا واپسين دم زندگى به رنج وا مى‏دارد.

(عاقبت) ديدم بردبارى و صبر به عقل و خرد نزديكتر است؛ لذا شكيبائى ورزيدم؛ ولى به كسى مى‏ماندم كه: خاشاك چشمش را پر كرده، و استخوان راه گلويش را گرفته، با چشم خود مى‏ديدم، ميراثم را به غارت مى‏برند.

و در خطبه پنجم نهج البلاغه، هنگامى كه شخصى همانند ابوسفيان به قصد گرفتن ماهى از آب گل آلود و استفاده از موقعيت به دست آمده، نزد آن حضرت آمد و پشنهاد بيعت و جنگ با أبوبكر را داد، امام عليه السلام خطبه خواند و فرمود:

أَيُّهَا النَّاسُ شُقُّوا أَمْوَاجَ الْفِتَنِ بِسُفُنِ النَّجَاةِ... أَفْلَحَ مَنْ نَهَضَ بِجَنَاحٍ أَوِ اسْتَسْلَمَ فَأَرَاحَ... فَإِنْ أَقُلْ يَقُولُوا حَرَصَ عَلَى الْمُلْكِ وَإِنْ أَسْكُتْ يَقُولُوا جَزِعَ مِنَ الْمَوْتِ هَيْهَاتَ بَعْدَ اللَّتَيَّا وَالَّتِي وَاللَّهِ لابْنُ أَبِي طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ أُمِّهِ. بَلِ انْدَمَجْتُ عَلَى مَكْنُونِ عِلْمٍ لَوْ بُحْتُ بِهِ لاضْطَرَبْتُمْ اضْطِرَابَ الْأَرْشِيَةِ فِي الطَّوِيِّ الْبَعِيدَةِ.

اى مردم امواج كوه پيكر فتنه‏ها را، با كشتي‌هاى نجات در هم بشكنيد... (دو كس راه صحيح را پيمودند) آن كس كه با داشتن يار و ياور و نيروى كافى به پا خاست و پيروز شد، و آن كس كه با نداشتن نيروى كافى كناره‏گيرى كرد و مردم را راحت ساخت. اگر سخن گويم (و حقم را مطالبه كنم) گويند: بر رياست و حكومت حريص است، و اگر دم فرو بندم (و ساكت نشينم) خواهند گفت از مرگ مى‏ترسد. (اما) هيهات پس از آن همه جنگ‌ها و حوادث (اين گفته بس ناروا است). به خدا سوگند علاقه فرزند ابوطالب، به مرگ از علاقه طفل شيرخوار به پستان مادر بيشتر است؛ اما من از علوم و حوادثى آگاهم كه اگر بگويم همانند طناب ها در چاه‌هاى عميق به لرزه درآئيد.

چرا رسول خدا (ص) از سميه و ديگر زنان مسلمان دفاع نکرد؟

اميرمؤمنان عليه السلام، به همان دليل از خود واكنش نشان نداد كه رسول خدا صلى الله عليه وآله در هنگام كشته شدن سميه، مادر عمار ياسر توسط مشركان و تعرض آن‌ها به وي، از خود واكنشى نشان نداد.

ابن حجر عسقلانى در الإصابة مى‌نويسد:

( 11342 ) سمية بنت خباط... والدة عمار بن ياسر كانت سابعة سبعة في الاسلام عذبها أبو جهل وطعنها في قبلها فماتت فكانت أول شهيدة في الاسلام... عذبها آل بني المغيرة على الاسلام وهي تأبى غيره حتى قتلوها وكان رسول الله صلى الله عليه وسلم يمر بعمار وأمه وأبيه وهم يُعذّبون بالأبطح في رمضاء مكة فيقول صبرا يا آل ياسر موعدكم الجنة.

سميه دختر خباط... مادر عمار ياسر هفتمين كسى است كه اسلام آورد، ابوجهل او را اذيت مى‌كرد و آن قدر نيزه بر پايين شكمش زد تا به شهادت رسيد، و او نخستين زن شهيد در اسلام است. آل بنومغيره، چون مسلمان شده بود و دست بردارد نبود او را آزار و اذيت كردند؛ تا كشته شد. رسول خدا (ص)، منظره شكنجه شدن عمار و مادر و پدرش را در مكه مى‌ديد و مى‌فرمود: اى خاندان ياسر! صبور باشيد كه وعده‌گاه شما بهشت است.

العسقلاني، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل الشافعي، الإصابة في تمييز الصحابة، ج 7، ص 712، تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل - بيروت، الطبعة: الأولى، 1412 - 1992.

با اين كه رسول خدا صلى الله عليه وآله مى‌ديد كافرى همچون ابوجهل متعرض ناموس مسلمانان مى‌شود؛ ولى در عين حال هيچ واكنشى از خود نشان نمى‌داد و به آنان نيز فرمان مى‌داد كه صبر نمايند.

مگر نه اين كه رسول خدا صلى الله عليه وآله غيورترين و شجاع‌ترين فرد عالم است، پس چرا از ناموس مسلمانان دفاع نكرد؟ چرا شمشيرش را برنداشت تا گردن ابوجهل را از تنش جدا كند؟

و نيز زمانى كه عمر بن خطاب، متعرض زنان مسلمان مى‌شد و آن‌ها را به خاطر اسلام آوردنشان كتك مى‌زد، چرا رسول خدا صلى الله عليه وآله از خود واكنشى نشان نمى‌داد.

ابن هشام در السيرة النبوية، مى‌نويسد:

ومر [ابوبكر] بجارية بنى مؤمل، حي من بنى عدى بن كعب، وكانت مسلمة، وعمر بن الخطاب يعذبها لتترك الاسلام، وهو يومئذ مشرك، وهو يضربها، حتى إذا مل قال: إني أعتذر إليك، إني لم أتركك إلا ملالة، فتقول: كذلك فعل الله بك.

ابوبكر مى‌ديد كه كنيز مسلمان شده از بنو مؤمل از خاندان عدى بن كعب،‌ عمر او را كتك مى‌زد تا دست از اسلام بردارد و مسلمان بودن را ترك كند (چون عمر هنوز مشرك بود) آن قدر او را زد تا خسته شد، گفت: اگر تو را كتك نمى‌زنم براى اين است كه خسته شده‌ام، از اين جهت مرا ببخش. كنيز در پاسخ گفت: بدان كه خدا نيز اين گونه با تو رفتار خواهد كرد.

الحميري المعافري، عبد الملك بن هشام بن أيوب أبو محمد (متوفاي213هـ)، السيرة النبوية، ج 2، ص 161، تحقيق طه عبد الرءوف سعد، ناشر: دار الجيل، الطبعة: الأولى، بيروت – 1411هـ؛

الشيباني، أحمد بن حنبل أبو عبد الله (متوفاي241هـ)، فضائل الصحابة، ج 1، ص 120، تحقيق د. وصي الله محمد عباس، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولى، 1403هـ – 1983م؛

الكلاعي الأندلسي، أبو الربيع سليمان بن موسى (متوفاي634هـ)، الإكتفاء بما تضمنه من مغازي رسول الله والثلاثة الخلفاء، ج 1، ص 238، تحقيق د. محمد كمال الدين عز الدين علي، ناشر: عالم الكتب - بيروت، الطبعة: الأولى، 1417هـ؛

الانصاري التلمساني، محمد بن أبي بكر المعروف بالبري (متوفاي644هـ) الجوهرة في نسب النبي وأصحابه العشرة، ج 1، ص 244؛

الطبري، أحمد بن عبد الله بن محمد أبو جعفر (متوفاي694هـ)، الرياض النضرة في مناقب العشرة، ج 2، ص 24، تحقيق عيسى عبد الله محمد مانع الحميري، ناشر: دار الغرب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الأولى، 1996م؛

النويري، شهاب الدين أحمد بن عبد الوهاب (متوفاي733هـ)، نهاية الأرب في فنون الأدب، ج 16، ص 162، تحقيق مفيد قمحية وجماعة، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1424هـ - 2004م.

چرا رسول خدا صلى الله عليه وآله جلوى عمر را نگرفت و او را از اين كار منع نكرد؟ چرا شمشيرش را برنداشت و گردن عمر را نزد؟

اهل تسنن، هر پاسخى دادند، ما نيز عين همان را در باره صبر اميرمؤمنان عليه السلام و شمشير نكشيدن آن حضرت خواهيم داد.

چرا عثمان از زنش دفاع نكرد؟

هنگامى كه ياران رسول خدا صلى الله عليه وآله به خانه عثمان ريختند و همسر او را زده و انگشتش را قطع کردند، او از همسرش دفاع نکرد، شما از اين عملکرد عثمان چه پاسخى داريد؟

طبري،‌ در تاريخش مى‌نويسد:

وجاء سودان بن حمران ليضربه فانكبت عليه نائلة ابنة الفرافصة واتقت السيف بيدها فتعمدها ونفح أصابعها فأطن أصابع يدها وولت فغمز أوراكها وقال أنها لكبيرة العجيزة وضرب عثمان فقتله.

سودان بن حمران آمد تا او را كتك بزند، نائله دختر فرافصه (زن عثمان) خود را بر روى او انداخت، سودان شمشير را گرفت و انگشت او را قطع كرد و سپس دست به پشت او زد و گفت: عجب پشت بزرگى دارد، سپس عثمان را زد و كشت.

الطبري، أبي جعفر محمد بن جرير (متوفاي310)، تاريخ الطبري، ج 2، ص 676، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت.

همچنين ابن أثير در الكامل فى التاريخ مى‌نويسد:

وجاء سودان ليضربه فأكبت عليه امرأته واتقت السيف بيدها فنفح أصابعها فأطن أصابع يديها وولت فغمز أوراكها وقال أنها لكبيرة العجز وضرب عثمان فقتله.

الجزري، عز الدين بن الأثير أبي الحسن علي بن محمد (متوفاي630هـ) الكامل في التاريخ، ج 3، ص 68، تحقيق عبد الله القاضي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة الثانية، 1415هـ.

ابن كثير دمشقى سلفى مى‌نويسد:

ثم تقدم سودان بن حمران بالسيف فمانعته نائلة فقطع أصابعها فولت فضرب عجيزتها بيده وقال: أنها لكبيرة العجيزة. وضرب عثمان فقتله.

القرشي الدمشقي، إسماعيل بن عمر بن كثير أبو الفداء (متوفاي774هـ)، البداية والنهاية، ج 7، ص 188، ناشر: مكتبة المعارف – بيروت.

چرا عثمان از زنش دفاع نكرد، مگر نه اين كه او مرد بود، غيرت داشت و بايد از زنش دفاع مى‌كرد؟ پس چرا هيچ واكنشى از خود نشان نداد و حاضر شد كه ببيند ياران رسول خدا به همسر او اهانت كرده و متعرض همسر او شوند؟

چرا عمر از زنش دفاع نكرد؟

اهل سنت اصرار دارند كه امّ‌كلثوم دختر امير مؤمنان عليه السلام همسر عمر بوده است؛ اما مى‌بينيم كه هنگامى كه مغيرة بن شعبه اهانت زشتى به امّ‌كلثوم كرده و او را با امّ‌جميل، زنا كار مشهور عرب تشبيه و قياس مى‌‌كند،‌ عمر هيچ عكس العملى از خود نشان نمى‌دهد.

ابن خلكان در وفيات الأعيان مى‌نويسد:

ثم إن أم جميل وافقت عمر بن الخطاب رضي الله عنه بالموسم والمغيرة هناك فقال له عمر أتعرف هذه المرأة يا مغيرة قال نعم هذه أم كلثوم بنت علي فقال له عمر أتتجاهل علي والله ما أظن أبا بكرة كذب عليك وما رأيتك إلا خفت أن أرمى بحجارة من السماء.

ام جميل (كسى كه سه نفر شهادت دادند مغيره با او زنا كرده است، و به خاطر امتناع شاهد چهارم از شهادت، از حد رهايى يافت) در حج، با عمر همراه شده و مغيره نيز در آن زمان در مكه بود. عمر به مغيره گفت: آيا اين زن را مى‌شناسي؟

مغيره در پاسخ گفت: آرى اين امّ‌كلثوم دختر علي است!

عمر گفت: آيا خودت را به بى خبرى مى‌زنى؟ قسم به خدا من گمان مى‌كنم كه ابوبكرة‌ در باره تو دروغ نگفته است؛ و هر زمان كه تو را مى‌بينم مى‌ترسم كه از آسمان سنگى بر سر من فرود آيد!

إبن خلكان، أبو العباس شمس الدين أحمد بن محمد بن أبي بكر (متوفاي681هـ)، وفيات الأعيان و انباء أبناء الزمان، ج6، ص366، تحقيق احسان عباس، ناشر: دار الثقافة - لبنان.

و ابوالفرج اصفهانى مى‌نويسد:

حدثنا ابن عمار والجوهري قالا حدثنا عمر بن شبة قال حدثنا علي بن محمد عن يحيى بن زكريا عن مجالد عن الشعبي قال كانت أم جميل بنت عمر التي رمي بها المغيرة بن شعبة بالكوفة تختلف إلى المغيرة في حوائجها فيقضيها لها قال ووافقت عمر بالموسم والمغيرة هناك فقال له عمر أتعرف هذه قال نعم هذه أم كلثوم بنت علي فقال له عمر أتتجاهل علي والله ما أظن أبا بكرة كذب عليك وما رأيتك إلا خفت أن أرمى بحجارة من السماء.

ام جميل همان كسى است كه مغيره را به زناى با او متهم كردند و در كوفه به نزد مغيره رفته و كارهاى او را انجام مى‌داد! اين زن در زمان حج با مغيره و عمر همراه شد. عمر به مغيره گفت: آيا اين زن را مى‌شناسى؟ پاسخ داد: آرى اين امّ‌كلثوم دختر علي است!

عمر گفت‌: آيا در مقابل من خود را به بي‌خبرى مى‌زني؟ قسم به خدا من گمان ندارم كه ابوبكرة در باره تو دروغ گفته باشد! و تو را نمى‌بينم، مگر آنكه مى‌ترسم از آسمان سنگى بر سر من فرود آيد!

الأصبهاني، أبو الفرج (متوفاي356هـ)، الأغاني، ج 16، ص 109، تحقيق: علي مهنا وسمير جابر، ناشر: دار الفكر للطباعة والنشر - لبنان.

زنا كردن مغيره با امّ‌جميل، مشهور و معروف و امّ‌جميل به بدكاره بودن شهره شهر و انگشت نماى عام و خاص بود. چرا هنگامى كه مغيرة بن شعبه، دختر رسول خدا را با چنين زنى زناكارى مقايسه مى‌كند، خليفه دوم او را مجازات نمى‌كند؟

اهل تسنن از اين مطلب هر پاسخى دادند، ما نيز همان پاسخ را به آن‌ها خواهيم داد.

-----------------------------------------------------------------

گروه پاسخ به شبهات

مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)

۴۰سئوال پیرامون خلافت وامامت

۴۰سئوال پیرامون خلافت وامامت

 

شنبه 15 خرداد‌ماه سال 1389 @ 01:42 ب.ظ

| نویسنده: . | چاپ

 

چند سوال از اهل سنت پیرامون امامت و خلافت .........

 

 

چرا ابوبکر در تعیین خلیفه ، از پیامبر تبعیت نکرد؟

 

َّ 1 - شما مى‏گویید پیامبر اکرم ( ص ) خلیفه معیّن نکرد و تعیین آن را به عهده مردم گذاشت .

 

اگر این کار حضرت ، حقّ و به صلاح امّت و تضمین کننده هدایت مردم بود ، پس بر همه واجب است از او متابعت کنند ؛ چون کار او باید براى تمام خداجویانى که معتقد به قیامت هستند ، الگو باشد : ( لقد کان لکم فی رسول اللّه أسوة حسنة لمن کان یرجوا اللّه والیوم الآخر ) الأحزاب : 21 . .

 

بنا بر این ، کار ابوبکر که خلیفه معیّن کرد بر خلاف سنّت پیامبر ( ص ) و موجب ضلالت امّت بود .

 

و هم‏چنین کار عمر که تعیین خلافت را به عهده شوراى شش‏نفره نهاد نیز برخلاف سنت پیامبر ( ص ) وسیره ابوبکربود .

 

و اگر چنانچه بگویید کار ابوبکر و عمر به صلاح امّت بود ، پس باید ملتزم باشید که کار رسول اکرم ( ص ) صحیح نبوده است ، نستجیر باللَّه من ذلک‏ ر . ک : المناظرات فی الإمامة ، ص 246 و 259 ؛ قصص العلماء : 391 ؛ مناظره شیخ صدوق با ملک رکن الدولة و مناظره مأمون با علماى اهل سنّت . .

 

 

تعیین جانشین براى خروج یک روزه از مدینه

 

2 - پیامبر گرامى ( ص ) براى چند روز که از مدینه بیرون مى‏رفت یکى از اصحاب خودرا به عنوان جانشین معیّن مى‏فرمود : « لأنّ النبیّ - صلّى اللَّه علیه وسلم - استخلف فی کلّ غزاة غزاها رجلاً من أصحابه » تفسیر القرطبی ، ج 1 ، ص 268 . .

 

ابن اُمّ‏مکتوم را در 13 مورد از غزوات ، مانند : بدر ، اُحد ، ابواء ، سویق ، ذات الرقاع و . . . به عنوان جانشین خود در مدینه انتخاب نمود عون المعبود لعظیم آبادی ، ج 8 ، ص 106 ؛ کنز العمال ، ج 8 ، ص 268 ؛ الطبقات الکبرى لابن سعد ، ج 4 ، ص 209 ؛ الإصابة ، ج 4 ، ص 495 ؛ المغنی لإبن قدامه ، ج 2 ، ص 30 . . و همچنین « ابو رهم » را به هنگام عزیمت به مکه ، جنگ حنین و خیبر ، « محمد بن مسلمه » را در جنگ قرقره ، « نمیلة بن عبد اللّه » را در بنى المصطلق ، « عویف » را در جنگ حدیبیّة و . . . به عنوان خلیفه خود قرار داد التنبیه والإشراف للمسعودی ، صص 211 ، 213 ، 214 ، 215 ، 216 ، 217 ، 218 ، 221 ، 225 ، 228 ، 231 و 235 ؛ تاریخ خلیفة بن خیّاط ، ص 60 . .

 

 

 

بنابر این ، آیا معقول است که حضرت رسول اکرم ( ص ) که براى خروج یک روز از مدینه ، مانند جنگ اُحد که دریک مایلى مدینه بود ، براى خود جانشین معیّن کند ، ولى امّت اسلامى را بدون جانشین براى همیشه ترک نماید؟

 

 

 

آیا صحیح است که پیامبر گرامى ( ص ) در جنگ خندق ، که در کنار مدینه بود ، براى خود جانشین تعیین کند اما براى زمان طولانى بعد از خود ، کسى را به عنوان جانشین معیّن نکرده باشد؟

 

آیا در موارد یادشده ، یک مورد سراغ دارید که حضرت انتخاب جانشین را به عهده مردم واگذار نموده باشد؟ و یا در یک مورد با مسلمان ها در مورد جانشین خود مشورت کرده باشد؟

 

 

تمام پیامبران جانشین داشتند ، ولى!!!

 

3 - شما از طرفى ، در کتب روایى خود ، از رسول اکرم ( ص ) نقل مى‏کنید که فرمود : تمام پیامبران داراى وصى و وارث بودند : « لکلّ نبیّ وصیّ ووارث » تاریخ مدینة دمشق ، ج 42 ص 392 ؛ والریاض النضرة ، ج 3 ص 138 ، ذخائر العقبی ، ص‏71 ؛ المناقب للخوارمى ص 42 و 85 . ، واز قول سلمان فارسى نقل مى‏کنید که از حضرت رسول اکرم ( ص ) پرسید : هر پیامبرى براى خود وصى وجانشین داشت ، وصى شما کیست؟ « إنّ لکلّ نبیّ وصیّاً ، فمن وصیّک؟ » المعجم الکبیر ، ج 6 ص 221 ؛ مجمع الزوائد ، ج 9 ص 113 ؛ فتح الباری ، ج 8 ص 114 . و از طرف دیگر مى‏گویید پیامبر ( ص ) کسى را به عنوان جانشین معیّن ننمود!

 

آیا در میان تمامى پیامبران الهى ، رسول اکرم ( ص ) استثنا شده بود و این از خصوصیّات و ویژگى‏هاى حضرت بود؟ و یا بر خلاف سنّت تمام پیامبران عمل نمود؟

 

یا عبارت رسول اکرم ( ص ) عام است و خود حضرت را نیز شامل مى‏شود و سؤال سلمان نیز شاهد این عموم است .

 

آیا تا کنون در آیه شریفه : ( أولئک الّذین هدى اللّه فبهداهم اقتده ) الأنعام : 90 . فکر کردیم که خداوند پس از ذکر اسامى پیامبران بزرگ ، به رسول گرامى ( ص ) امر فرموده که از هدایت آنان متابعت نماید؟

 

 

عدم تعیین جانشین ، عامل هرج و مرج

 

4 - شما مى‏گویید : رسول گرامى ( ص ) این امّت رابدون تعیین خلیفه و جانشین رها نمود و از دنیا رفت ، آیا رسول اکرم ( ص ) تعیین خلیفه را به عهده امّت نهاد که به هر نحوى که صلاح دیدند و هر کسى را که پسندیدند به‏عنوان خلیفه انتخاب نمایند و خود حضرت هیچ سخنى در باره شرایط انتخابات و شرایط رهبرى وشرایط شرکت کنندگان در انتخابات را بیان نفرمودند؟

 

این کار قطعاً ، معقول نیست ، زیرا رسول گرامى ( ص ) در موقعیّتى از دنیا رفت که جامعه اسلامى در بدترین وضعیّت قرار داشت ؛ چون از طرفى دولت قدرتمند روم وایران ، حکومت اسلامى را تهدید مى‏کردند ، که اصرار حضرت مبنى بر تجهیز جیش اُسامه ، بهترین گواه این مطلب است . و از طرف دیگر ، منافقان ، مشرکان ویهودیان هر روز مشکلى براى جامعه اسلامى ایجاد مى‏نمودند .

 

 

 

بدیهى است در چنین موقعیّتى اگر حاکم جامعه ، یک فرد عادى بود جامعه را بدون جانشین رها نمى‏کرد ، پس چگونه عقل مى‏پذیرد که رسول اکرم ( ص ) این جامعه را بدون تعیین خلیفه و جانشین گذاشته و رفته باشد؟ بااین‏که حضرت بیش از هر کسى غمخوار مسلمین بود وبراى رفاه آنان از هر تلاشى دریغ نمى‏ورزید وآیه شریفه : ( لقد جاءکم رسول من أنفسکم عزیز علیه ما عنتّم حریص علیکم‏بالمؤمنین رؤوف رحیم ) التوبة : 128 . ، بهترین دلیل این سخن است .

 

افزون بر آن ، اعتقاد به این چنین امرى ، بالاترین اهانت به رسول خدا ( ص ) است که با این چنین تصمیمى ، جامعه اسلامى را با سخت‏ترین مشکل مواجه ساخته ، همان‏گونه که دکتر احمد امین دانشمند مصرى به صراحت مى‏گوید : پیامبر گرامى ( ص ) بدون اینکه جانشینى معیّن کند و یا چگونگى و شرایط تعیین حاکم را بیان کند از دنیا رفته و جامعه اسلامى را با مشکل‏ترین وخطرناکترین وضع مواجه ساخته است ؛ « توفّی رسول‏اللَّه - صلّى اللَّه علیه وآله - ولم یعیّن من یخلفه ، ولم یبیّن کیف یکون اختیاره ، فواجه المسلمون أشقّ مسألة وأخطرها! » فجر الاسلام : 225 . .

 

 

 

و هم‏چنین ابن خلدون مى‏گوید : محال است که جامعه را بدون رهبر و سرپرست رها کرد که عامل درگیرى میان مردم و سیاستمداران گردد ، بدین جهت در هر اجتماعى نیاز مبرم به تعیین حاکمى است که جامعه را از هرج و مرج جلوگیرى کند ؛ « فاستحال بقاؤهم فوضیّ دون حاکم یزع بعضهم عن بعض واحتاجوا من أجل ذلک إلى الوازع وهو الحاکم علیهم » مقدّمة ابن خلدون ص 187 . .

 

 

عمر براى امت ، دلسوزتر از پیامبر ( ص ) !!

 

 

 

5 - به نقل صحیح مسلم : حفصه به عمر گوشزد مى‏کند که کسى را به عنوان جانشین خود معیّن کند و به دنبال آن عبداللّه فرزند عمر ، به وى مى‏گوید : اگر چوپان تو ، شتران و گوسفندان را بدون سرپرست رها کند ، به وى اعتراض خواهى کرد که چرا باعث نابودى آن‏ها گردیدى؟

 

پس به فکر این امّت باش ! و کسى را به‏عنوان خلیفه براى آنان تعیین کن! چون رعایت حال این امّت از مراعات وضع شتران و گوسفندان لازم‏تر است : « عن ابن عمر قال : دخلت علىّ حفصة فقالت : أعلمت أنّ أباک غیر مستخلف؟

 

قال : قلت : ما کان لیفعل .

 

قالت : إنّه فاعل .

 

قال ابن عمر : فحلفت أنّی أکلّمه فی ذلک . فسکت ، حتّى غدوت ولم أکلّمه .

 

قال : فکنت کأنّما أحمل بیمینی جبلاً ، حتّى رجعت فدخلت علیه ، فقلت له : إنّی سمعت ، الناس یقولون مقالة فآلیت أن أقولها لک ، زعموا أنّک غیر مستخلف ، وأنّه لو کان لک راعی إبل ، أو راعی غنم ثمّ جاءک وترکها رأیت أن قد ضیّع ، فرعایة الناس أشدّ » صحیح مسلم ، ج 6 ص 5 ، کتاب الإمارة ، باب الاستخلاف وترکه ؛ مسند أحمد ، ج 1 ص 47 ؛ المصنّف لعبد الرزاق ، ج 5 ص 448 . .

 

6 - هم‏چنین عایشه به وسیله عبد اللّه بن عمر به عمر پیام مى‏دهد : امّت محمّد را بدون چوپان رها مکن وکسى را به عنوان جانشین تعیین نما ، چون واهمه آن دارم که آنان گرفتار فتنه گردند : « ثمّ قالت ( أی عائشة ) : یا بُنیّ! أبلغ عمر سلامی ، وقل له : لا تدع أمّة محمّد بلاراع ، استخلف علیهم ولا تدعهم بعدک هملاً ، فإنّی أخشى علیهم الفتنة » الإمامة والسیاسة بتحقیق الشیری ، ج 1 ص 42 و بتحقیق الزینی ، ج 1 ص 28 . .

 

 

 

و همین‏طور ، معاویه که به قصد گرفتن بیعت براى یزید وارد مدینه شد ، در جمع صحابه و ضمن گفتگو با عبداللّه بن عمر گفت : « إنّی أرهب أن أدع أمّة محمّد ( ( ص ) ) بعدی کالضأن لاراعی لها » من وحشت دارم ، که امّت پیامبر را همانند گوسفند بدون چوپان رها سازم و بروم‏ تاریخ الطبری ، ج 4 ص 226 ؛ الإمامة والسیاسة بتحقیق الشیری ، ج 1 ص 206 ، وبتحقیق الزینی ، ج 1 ص 159 . .

 

ومطابق نقل ابن سعد در طبقات ، عبد اللّه بن عمر به‏پدرش گفت : اگر چنانچه کسى را که وکیل تو بر روى زمین‏هاى کشاورزى است ، فرا خوانى ، آیا کسى را جایگزین آن خواهى کرد یا خیر؟ گفت : آرى!

 

و پرسید : اگر کسى را که گوسفندان تو را چوپانى مى‏کند فراخوانى ، کسى را به جاى آن قرار خواهى داد یا خیر؟ گفت : آرى! وقال عبداللَّه بن عمر لأبیه : لو استخلفت ؟ قال : من ؟ قال : تجتهد فإنّک لست لهم بربّ ، تجتهد ، أرأیت لو أنّک بعثت إلى قیّم أرضک ألم تکن تحبّ أن یستخلف مکانه حتّى یرجع إلى الأرض ؟ قال : بلى . قال : أرأیت لو بعثت إلى راعی غنمک ألم تکن تحبّ أن یستخلف رجلاً حتّى یرجع؟ طبقات ابن‏سعد ، ج‏3 ، ص‏343 ؛ تاریخ مدینة دمشق ، ج 44 ص 435 .

 

آیا این بالاترین اهانت به رسول خدا ( ص ) نیست که به اندازه عایشه و حفصه و معاویه ، به فکر امّتش نباشد؟! وآنان را بدون رهبر رها سازد؟! و آیا کسى نبود به رسول اکرم ( ص ) تذکر دهد که کسى را به عنوان جانشین تعیین کند؟! و یا از حضرت ، راه و روش تعیین خلیفه را سؤال نماید؟!

 

 

عدم تعیین جانشین ، مخالف کتاب نیست

 

 

 

7 - کسانى که مى‏گویند : پیامبر اکرم ( ص ) بدون وصیّت از دنیا رفت ، آیا مى‏دانند که کارى خلاف قرآن وسنّت به حضرت نسبت داده‏اند؟! نسائى در سنن خود آورده : عن عائشة قالت : ما ترک رسول اللّه صلى الله علیه وسلم درهماً ولا دیناراً ولا شاة ولا بعیراً وما أوصى . سنن النسائی : 6 / 240 ، فتح الباری : 5 / 267 .

 

چون قرآن به همه مسلمانان دستور مى‏دهد که بدون وصیّت ، از دنیا نروند : ( کتب علیکم إذا حضر أحدکم الموت إن ترک خیراً الوصیّة ) المائدة : 3 . .

 

زیرا جمله ( کتب علیکم ) در مورد وصیّت ، همانند جمله ( کتب علیکم الصیام ) در باره روزه ، بر اهمیت ولزوم متعلّق دارد .

 

و از طرفى هم رسول اکرم ( ص ) فرموده است : وظیفه هر مسلمان داشتن وصیّت‏نامه است ، و نباید سه شب از عمر مسلمانى سپرى شود ، مگر اینکه وصیّت او در کنارش قرار گرفته باشد : « ما حقّ امرئ مسلم له شی‏ء یوصی به ، یبیت ثلاث لیال إلّا ووصیّته عنده مکتوبة » .

 

عبد اللّه بن عمر مى‏گوید : وقتى که این حدیث را از رسول اکرم ( ص ) شنیدم ، هیچ شبى را بدون وصیّت نامه سپرى نکردم ؛ « قال عبد اللّه بن عمر : ما مرّت علیّ لیلة منذ سمعت رسول اللّه - صلّى اللّه علیه وسلم - قال ذلک ، إلّا وعندی وصیّتی » صحیح مسلم ، ج 5 ص 70 ، أوّل کتاب الوصیّة . .

 

آیا مى‏شود گفت : که عبد اللّه بن عمر به سخنان رسول گرامى ( ص ) بیش از خود حضرت ، پایبند بود؟

 

آیا مى‏شود گفت : پیامبر اکرم ( ص ) سخنى مى‏گوید که خود به آن عمل نکند؟

 

خداوند مى‏فرماید : چرا سخنى مى‏گویید که به آن عمل نمى‏کنید؟ و این تناقض در گفتار و عمل ، خشم خداوند را به دنبال دارد : ( یا أیّها الذین آمنوا لِمَ تقولون ما لا تفعلون کبر مقتاً عند اللّه أن تقولوا ما لاتفعلون ) الصف : 2 و 3 . .

 

 

 

و این تناقض به قدرى روشن بود که مورد اعتراض بعضى از روات قرار گرفته مانند طلحة بن مصرف که به عبداللّه بن اوفى مى‏گوید : چگونه مى‏شود که پیامبر گرامى ( ص ) به مردم دستور وصیّت دهد آنگاه خود آن را ترک کند ؛ « عن طلحة بن مصرف ، قال : سألت عبداللّه بن أبی أوفى : هل کان النبى ( ص ) أوصى؟ قال : لا . فقلت : کیف کتب على الناس الوصیّة ، ثمّ ترکها - قال : أوصى بکتاب اللّه » الصف : 2 و 3 . ‏ صحیح البخاری ، ج 3 ص 186 کتاب الجهاد ، ج 5 ص 144 ، کتاب المغازی ، باب مرض النبی ( ص ) ، و ج 6 ص 107 ، باب الوصیة بکتاب اللّه . .

 

وفى روایة أحمد : « فکیف أمر المؤمنین بالوصیّة ولم‏یوص؟ قال : أوصى بکتاب اللّه » مسند احمد بن حنبل ، ج 4 ص 354 ؛ فتح الباری ، ج 5 ص 268 ؛ تحفة الأحوذی ، ج 6 ص 257 . .

 

 

 

آیه و حدیث مربوط به وصیّت ، اگر دلالت بر لزوم وصیّت نکند ، حدّاقل دلالت بر جواز وصیّت که دارد ونشان مى‏دهد که وصیّت نمودن یک عمل نیک وپسندیده است و بر پیامبر گرامى ( ص ) زیبنده نیست که آن را ترک نماید ، زیرا قرآن مى‏گوید : آیا مردم را به کار نیک دعوت کرده و خود را فراموش مى‏کنید ؛ ( أتأمرون الناس بالبرّ وتنسون أنفسکم ) البقره : 44 . .

 

8 - آنان‏که مى‏گویند : پیامبر گرامى ( ص ) بدون جانشین از دنیا رفت و تعیین خلیفه را به عهده امّت نهاد ، آیا شرایطى هم براى کسى که رهبرى جامعه را به‏عهده مى‏گیرد و هم‏چنین شرایط کسانى که در انتخابات رهبرى ، شرکت مى‏کنند ، معیّن فرمود یا نه؟

 

اگر این شرایط را معیّن فرموده ، در کدام حدیث وروایت آمده است؟

 

اگر این شرایط در سخنان حضرت رسول اکرم ( ص ) آمده بود ، چرا در سقیفه بنى ساعده هیچ‏یک از گردانندگان سقیفه به آن استناد نکردند؟

 

وانگهى! اگر انتخاب ابو بکر مطابق شرایطى بود که پیامبر اکرم ( ص ) بیان فرموده ، چرا ابو بکر گفت : بیعت من یک امر اتّفاقى و ناگهانى و بدون تدبیر صورت گرفت و خداوند شرّ آن را دفع نمود قال أبو بکر فی أوائل خلافته : إنّ بیعتی کانت فلتة وقى اللّه شرّها وخشیت الفتنة . شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید ، ج 6 ص 47 بتحقیق محمد ابوالفضل ؛ أنساب الأشراف للبلاذری ، ج 1 ص 590 . ، ابن اثیر مى‏گوید : این چنین بیعتى ، طبیعتاً شرّ خیز است‏ قال ابن الأثیر : أراد بالفلتة الفجأة ، ومثل هذه البیعة جدیرة بأن تکون مهیّجة للشرّ . النهایة فی غریب الحدیث ، ج 3 ص 467 . .

 

و همین عبارت را عمر در اواخر خلافت خویش بالاى منبر بیان کرد و گفت : اگر کسى به چنین کارى مبادرت کند ، محکوم به مرگ خواهد شد : « إنّ بیعة أبی بکر کانت فلتة وقى اللّه شرّها فمن عاد إلى مثلها فاقتلوه » شرح نهج البلاغة لابن أبی‏الحدید ، ج 2 ص 26 ، و ر . ک : صحیح البخارى ، ج 8 ، ص 26 ، کتاب المحاربین ، باب رجم الحبلى من الزنا ؛ مسند احمد ، ج 1 ، ص 55 . .

 

 

 

ابن‏اثیر مى‏گوید : کار بى‏رویه را « فلتة » مى‏گویند و به خاطر ترس از انتشار امر خلافت ، به بیعت ابوبکر با مبادرت ورزیدند : « والفلتة کلّ شی‏ء من غیر رویّة وإنّما بودر بها خوف انتشار الأمر » النهایة فی غریب الحدیث ، ج 3 ص 467 . .

 

 

 

 

 

اى کاش کسى از ابن اثیر مى‏پرسید که ترس از انتشار چه خلافتى بود؟ ترس از خلافتى که رسول اکرم ( ص ) معیّن فرموده بود؟

 

یا ترس از کاندیدا شدن افراد مشابه ابوبکر براى امر خلافت؟

 

انتشار خلافتى را که رسول گرامى ( ص ) معیّن نموده بود ، نه تنها ترسى نداشت ، بلکه ضامن صلاح ملّت بود وبر همگان لازم بود که در برابر حکم پیامبر ( ص ) سر تسلیم فرود آورند و مخالفت نورزند .

 

( ما کان لمؤمن و لا مؤمنة إذا قضى اللّه ورسوله أمراً أن یکون لهم الخیرة من أمرهم ) الأحزاب : 36 . .

 

و هم‏چنین کاندیداتورى افراد دیگر هم واهمه نداشت ؛ زیرا پس از ملاحظه و بررسى ، مردم اگر وى را هم‏سطح ابوبکر نمى‏یافتند ، قطعاً با وى بیعت نمى‏کردند و اگر هم‏سطح ابوبکر بود ، چه فرقى در بیعت با او و یا با ابوبکر وجود داشت؟

 

ولى اگر آن نامزد رهبرى ، شرایطى بالاتر از ابوبکر داشت و بهتر از ابوبکر براى اصلاح جامعه بود ، آیا نصب ابوبکر مانع مصلحت جامعه نبود؟

 

9 - راستى از همه مهمّ‏تر ، اگر واقعاً ، خلافت ابوبکر بر مبناى شرایط ، و مطابق سنّت رسول اکرم ( ص ) انجام گرفته بود ، چرا عمر گفت : « فمن عاد إلى مثلها فاقتلوه » شرح نهج البلاغة لابن أبی‏الحدید ، ج 2 ص 26 ، و رجوع شوده به : صحیح البخارى ، ج 8 ، ص 26 ، کتاب المحاربین ، باب رجم الحبلى من الزنا ؛ مسند احمد ، ج 1 ، ص 55 . .

آیا خلفاء راشدین خلیفة الرسول بودند؟

 

10 - از طرفى مى‏گویید : پیامبر گرامى ( ص ) کسى را به عنوان جانشین معیّن نفرمود و به کسى هم دستور نداد تا شخص معیّنى را جانشین او قرار دهد ، بلکه مردم ، ابوبکر رإ؛'' به عنوان خلیفه معیّن کردند وابوبکر نیز عمر را خلیفه معیّن کرد و عثمان هم توسّط شوراى شش نفره تعیین شد ، و از طرفى دیگر مى‏گویید : این‏ها خلیفه وجانشین پیغمبر بودند و به آنان « خلیفة الرسول » اطلاق مى‏کنید . آیا این کار ، دروغ بستن به رسول گرامى نیست؟ که مطابق حدیث متواتر « من کذب علیّ متعمّداً فلیتبّؤ مقعده من النّار » صحیح البخاری ، ج 1 ص 36 ، 2 / 81 ، ج 4 ص 145 ، ج 7 ص 118 قال ابن الجوزی : رواه من الصحابة ثمانیة وتسعون نفساً ، الموضوعات ، ج 1 ص 57 ، وقال النووی : قال بعضهم : رواه مائتان من الصحابة ، شرح مسلم للنووی ، ج 1 ص 68 . هر گونه دروغ به پیامبر گناه است . بنا بر این ، اگر ادعاى شما که مى‏گویید پیامبر اکرم ( ص ) خلیفه معیّن ننمود صحیح باشد ، خلفاى راشدین خلیفه پیامبر نیستند!

 

 

 

 

نسبت هذیان به رسول گرامى !!!

 

یازده اشکال اساسى بر عملکرد عمر و همراهان او :

 

11 - هنگامى که پیامبر ( ص ) در بستر بیمارى فرمودند : « دوات و قلم بیاورید تا چیزى برایتان بنویسم که هرگز گمراه نشوید » . چرا عمر گفت : « درد بر اوغلبه کرده و کتاب خدا ما را بس است » ؛ « إنّ النبیّ - صلى اللّه علیه وسلم - قد غلب علیه الوجع ، وعندکم القرآن حسبنا کتاب اللّه » صحیح البخاری ، ج 7 ص 9 ، کتاب المرضى باب قول المریض قوموا عنّى ؛ و ج 5 ص 137 کتاب المغازی ، باب مرض النبی - صلى اللّه علیه وسلم - ووفاته ؛ صحیح مسلم فى آخر کتاب الوصیّة ، ج 5 ، ص 76 . .

 

ویاگفتند : رسول گرامى ( ص ) هذیان مى‏گوید : « إنّ رسول‏اللَّه - صلى اللّه علیه وسلم - یهجر » ، نستجیر باللّه ، ( کبرت کلمة تخرج من أفواههم ) الکهف : 5 . .

 

و این قضیّه به قدرى درد آور بود که وقتى ابن عبّاس به یاد آن مى‏افتاد ، اشک چشمانش همانند دانه‏هاى مروارید از گونه‏هایش سرازیر مى‏گشت‏ عن ابن‏عبّاس قال : « یوم الخمیس وما یوم الخمیس ، ثمّ جعل تسیل دموعه حتّى رأیت على خدّیه کأنّها نظام اللؤلؤ قال : قال رسول اللّه : ائتونى بالکتف والدواة ( او اللوح والدواة ) اکتب لکم کتاباً لن تضلّوا بعده أبداً فقالوا : إنّ رسول اللّه - صلى اللّه علیه وسلم - یهجر » . صحیح مسلم ، ج 5 ، ص 76 کتاب الوصیّة باب ترک الوصیة لمن لیس عنده شی‏ء ، صحیح البخارى ، ج 4 ص 31 ، کتاب الجهاد والسیر . .

 

در رابطه با این حدیث که در صحیح بخارى و مسلم وسایر کتب صحاح آمده چند سؤال مطرح است :

 

1 - آیا این سخن عمر ، مخالف با قرآن نیست که مى‏فرماید : ( ما ینطق عن الهوى إن هو إلّا وحی یوحى ) عن ابن‏عبّاس قال : « یوم الخمیس وما یوم الخمیس ، ثمّ جعل تسیل دموعه حتّى رأیت على خدّیه کأنّها نظام اللؤلؤ قال : قال رسول اللّه : ائتونى بالکتف والدواة ( او اللوح والدواة ) اکتب لکم کتاباً لن تضلّوا بعده أبداً فقالوا : إنّ رسول اللّه - صلى اللّه علیه وسلم - یهجر » . صحیح مسلم ، ج 5 ، ص 76 کتاب الوصیّة باب ترک الوصیة لمن لیس عنده شی‏ء ، صحیح البخارى ، ج 4 ص 31 ، کتاب الجهاد والسیر . ‏ النجم : 4 . ؛ پیامبر گرامى ( ص ) از روى هواى نفس سخن نمى‏گوید و تمام سخنان او بر مبناى وحى الهى است .

 

2 - عمر که گفت : کتاب خداوند براى ما کافى است « حسبنا کتاب اللّه » ، این مخالفت عملى عمر ، با سنّت رسول اکرم ( ص ) نیست؟

 

چون سخن رسول اکرم ( ص ) که فرمود : چیزى بنویسم که شما را از گمراهى مصون بدارد ، مربوط به مطالب عادى و شخصى نبود ، بلکه داراى اهمّیّت ویژه بود و از بهترین مصادیق سنّت به شمار مى‏رفت .

 

3 - آیا مخالفت عمر و همراهان وى با دستور رسول اکرم ( ص ) ، مخالفت با قرآن نیست که مى‏گوید : از اوامر پیامبر اطاعت و از نواهى حضرت اجتناب نمایید : ( ما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا ) الحشر : 7 . .

 

 

 

4 - آیا سخن بخارى که مى‏گوید : مردم در کنار بستر رسول اکرم ( ص ) سر و صدا کردند و اختلاف کردند ، آیا مخالفت با قرآن نکردند که از هر گونه سرو صدا در کنار حضرت ، نهى نموده و آن را باعث حبط و نابودى اعمال مى‏داند : ( یا أیّها الذین آمنوا لا ترفعوا أصواتکم فوق صوت النّبى ولا تجهروا له بالقول کجهر بعضکم لبعض أن تحبط أعمالکم وأنتم لا تشعرون ) الحجرات : 2 . .

 

5 - آیا اختلاف صحابه و تن ندادن به سخن رسول اکرم ( ص ) مخالفت با قرآن نیست که دستور مى‏دهد در موارد اختلاف بر همگان واجب هست که تسلیم نظریّه پیامبر ( ص ) باشند و کسانى را که نظر آن حضرت را نمى‏پذیرند ، مؤمن نمى‏داند : ( فلا وربّک لا یؤمنون حتّى یحکّموک فیما شجر بینهم ثمّ لا یجدوا فی‏أنفسهم حرجاً ممّا قضیت ویسلّموا تسلیماً ) النساء : 65 . .

 

6 - پیامبر گرامى ( ص ) تصمیم داشت چیزى بنویسد که مانع گمراهى امّت باشد ، آیا ممانعت از نوشتن چنین مطلب مهمّى ، سبب گمراهى مردم نشد؟

 

آیا سخن حضرت را تصدیق نمى‏کنید و یا آن را پذیرفته و تصدیق مى‏کنید ، در صورت دوّم آیا ضلالتى صورت گرفته یا منکر آن هستید؟ و اگر قبول دارید ، چه ضلالتى دامنگیر جامعه اسلامى ، جز انحراف از امر خلافت منصوص صورت گرفته است؟

 

7 - در برابر عمر و هم‏داستانهایش که مخالف با وصیّت نوشتن رسول خدا ( ص ) بودند ، افرادى هم بودند که تلاش در نوشتن این وصیّتنامه داشتند : « منهم من‏یقول : قرّبوا یکتب لکم‏النبی -صلى‏اللَّه علیه وسلم- کتاباً لا تضلّوا بعده ومنهم من یقول : ما قال عمر » صحیح البخارى ، ج 7 ، ص 9 ، کتاب المرضى باب قول المریض قوموا عنّى ؛ صحیح مسلم ، ج 5 ، ص 75 ، آخر کتاب الوصیة . .

 

وحتّى زنان پیامبر ( ص ) نیز به همفکران عمر اعتراض کردند که با اهانت عمر و دفاع رسول ( ص ) مواجه شدند : « فقالت النسوة من وراء الستر : ألا تسمعون ما یقول رسول اللّه؟! قال عمر : فقلت إنّکنّ صواحبات یوسف ، إذا مرض رسول اللّه ، عصرتنّ أعینکنّ ، وإذا صحّ ، رکبتنّ عنقه! قال : فقال رسول اللَّه : دعوهنّ فإنهنّ خیر منکم » الطبقات الکبرى لابن سعد ، ج‏2 ، ص 244 ، المعجم الأوسط للطبرانی ، ج 5 ص 288 ؛ مجمع‏الزوائد للهیثمى الشافعى ، ج 9 ص 34 ؛ کنز العمال ، ج 5 ص 644 ، ح 14133 . ؛ زنان از پشت پرده صدا زدند : مگر سخن رسول گرامى ( ص ) را نمى‏شنوید؟ عمر گفت : شما همانند دلباختگان یوسف هستید که به هنگام مریضى پیامبر ( ص ) اشگ شما جارى مى‏شود ، و به وقت سلامتى حضرت ، برگردن او سوار مى‏شوید .

 

رسول گرامى ( ص ) فرمود : متعرّض آنان نشوید وآنها را به حال خود واگذارید ، زیرا آنان از شما بهتر هستند .

 

 

 

راستى ، چه شدکه عمر و همراهان او ، بر تیم مقابل غلبه کردند؟ و کار کدامیک از این دو گروه مخالف قرآن و سنّت پیامبر بود؟

 

 

ابن عباس و فاجعه مخالفت صحابه با پیامبر ( ص )

 

8 - تعبیر ابن عبّاس از این قضیّه به عنوان یک رزیّه وفاجعه ، چه معنایى دارد؟ « إنّ الرزیّة کلّ الرزیّة ما حال بین رسول اللّه - صلى اللّه علیه وسلم - وبین أن یکتب لهم ذلک الکتاب من اختلافهم ولَغَطهم » صحیح البخارى ، ج 8 ، ص‏161 ، کتاب الاعتصام بالکتاب والسنة ، باب کراهیة الخلاف . .

 

آیا گریه جانسوز ابن عبّاس و تعبیر از این واقعه به‏عنوان مصیبت جانگداز کافى نیست که مقدارى فکر خودتان را به کار بیندازید و نسبت به عمق فاجعه بیندیشید؟

 

9 - رسول اکرم ( ص ) با این‏که مفتخر به « إنّک لعلى خلق عظیم » مى‏باشد ، آن‏چنان از این برخورد خلاف قرآن وسنّت مورد اذیّت قرار گرفت و غضبناک شد که دستور داد همه از خانه او بیرون بروند : « فلمّا أکثروا اللغط والاختلاف عند النبىّ قال لهم رسول اللّه - صلى اللّه علیه وسلم - قوموا ( عنّى ) » صحیح البخارى ، ج 7 ، ص 9 ، کتاب المرضى باب قول المریض قوموا عنّى . .

 

و این کار صحابه ، با آیه شریفه : ( إنّ الذین یؤذون اللّه ورسوله لعنهم اللّه فی‏الدنیا والآخرة وأعدّ لهم عذاباً مهیناً ) الأحزاب : 57 . چگونه قابل جمع است؟

 

10 - اگر چنانچه با توجّه به گفتار عمر ، سخن رسول‏اکرم ( ص ) به هنگام وفات در اثر غلبه مرض و یا نستجیر باللَّه هذیان بوده و حجّت نیست ، پس چرا شما براى اثبات خلافت ابوبکر به سخن رسول گرامى ( ص ) به هنگام وفات استناد مى‏کنید که به عایشه فرمود : « مروا أبا بکر فلیصلّ » صحیح البخاری ، ج 1 ص 162 کتاب الأذان ، با وجوب صلاة الجماعة وص 165 باب أهل العلم والفضل أحقّ بالإمامة . به ابوبکر بگو تا براى مردم نماز گزارد کما عن أحمد بن حنبل : بأنّه إنّما قدّمه من هو أقرأ ، لتفهم الصحابة من تقدیمه فی الإمامة الصغرى استحقاقه للإمامة الکبرى ، وتقدیمه فیها على غیره . کشاف القناع للبهوتی ، ج‏1 ، ص 573 ؛ المواقف ، ج 8 ص 365 . .

 

11 - ولى با این‏که ابوبکر هنگام نوشتن وصیّت در اثر شدّت بیمارى بیهوش گردید و پس از آن‏که به‏هوش آمد دنباله وصیّت را نوشت ، کسى به وى نگفت « قد غلب علیه الوجع » و یا « الرجل یهجر » درد بر او غلبه کرده و یا هذیان مى‏گوید لما حضرت أبا بکر الصدیق الوفاة دعا عثمان بن عفان فأملى علیه عهده ، ثم أغمی على أبی بکر قبل أن یملی أحدا فکتب عثمان عمر بن الخطاب ، فأفاق أبو بکر فقال لعثمان کتبت أحدا ؟ فقال : ظننتک لما بک وخشیت الفرقة فکتبت عمر بن الخطاب فقال : یرحمک اللَّه ، أما لو کتبت نفسک لکنت لها أهلا . کنز العمال ، ج 5 ، ص 678 ؛ تاریخ مدینة دمشق لابن عساکر ، ج 39 ، ص 186 و ج 44 ، ص 248 ر . ک : تاریخ الطبرى ، ج 2 ص 353 ؛ سیرة عمر لابن الجوزى : 37 ؛ تاریخ ابن خلدون ، ج 2 ص 85 . .

 

بلکه همان کسى که نسبت هذیان به رسول اکرم ( ص ) داد ، براى مشروعیّت خلافت خویش به وصیّت ابوبکر به‏هنگام مرگ استناد کرد؟

 

عن إسماعیل بن قیس ، قال : رأیت عمر بن الخطاب وهو یجلس والناس معه وبیده جریدة وهو یقول : « أیّها الناس اسمعوا وأطیعوا قول خلیفة رسول اللّه إنّه یقول : إنّى لم آلکم نصحاً قال : ومعه مولى لأبى بکر یقال له : شدید ، معه الصحیفة التى فیها استخلاف عمر » تاریخ الطبری ، ج 2 ص 618 . .

 

12 - طبرانى و سیوطى و ذهبى نقل مى‏کنند : که رسول‏اکرم ( ص ) فرمود : هیچ امّتى پس از پیامبرش با هم اختلاف نکردند ، مگر این که گروه باطل آن‏ها بر گروه حقّ پیروز شدند ؛ « ما اختلفت امّة بعدنبیّها إلّا ظهر أهل‏باطلها على‏أهل‏حقّها » المعجم‏الأوسط ، ج 7 ص 370 ، الجامع الصغیر للسیوطی ، ج 2 ص 481 ، مجمع الزوائد ، ج 1 ص 157 ، سیر أعلام النبلاء ، ج 4 ص 311 ؛ تذکرة الحفاظ ، ج 1 ص 87 ، عن الشعبی ولیس فی سنده موسى بن عبیدة . .

 

با توجّه به این حدیث ، اختلافات شدید در سقیفه وپیروزى ابوبکر و عمر را چگونه توجیه مى‏کنید؟

 

 

افسانه اجماع بر بیعت ابوبکر

 

13 - شما مى‏گویید : بیعت ابوبکر با اجماع تمام مهاجرین و انصار صورت گرفت ولى عمر بن خطّاب مى‏گوید : تمام مهاجرین با بیعت ابوبکر مخالف بودند وعلى ( ع ) و زبیر و طرفدارانشان نیز موافق نبودند : « حین توفى اللّه نبیّه -صلى اللَّه علیه وسلم- أنّ الأنصار خالفونا ، واجتمعوا بأسرهم فى سقیفة بنى ساعدة وخالف عنّا على والزبیر ومن معهما » المعجم‏الأوسط ، ج 7 ص 370 ، الجامع الصغیر للسیوطی ، ج 2 ص 481 ، مجمع الزوائد ، ج 1 ص 157 ، سیر أعلام النبلاء ، ج 4 ص 311 ؛ تذکرة الحفاظ ، ج 1 ص 87 ، عن الشعبی ولیس فی سنده موسى بن عبیدة . ‏ صحیح البخارى ، ج 8 ، ص 26 ، کتاب المحاربین ، باب رجم الحبلى من الزنا . . ادعاى شما راست است ، یا عمر بن خطّاب؟

 

 

علماء بزرگ اهل سنت و انکار اجماع

 

14 - شما براى مشروعیت خلافت ابوبکر به اجماع اهل حلّ و عقد استناد مى‏کنید و حال آن‏که استوانه‏هاى علمى شما منکر آن هستند .

 

ماوردى شافعى ( متوفّاى 450 ) و ابویعلى حنبلى ( متوفّاى 458 ) که به صراحت گفته‏اند : در بیعت ابوبکر ، اجماعى در کار نبوده و هر گونه سخن از اجماع ، گزاف است . « فقالت طائفة : لاتنعقد إلّا بجمهور أهل العقد والحلّ من کلّ بلد ، لیکون الرضا به عامّاً ، والتسلیم لإمامته إجماعاً ، وهذا مذهب مدفوع ببیعة أبی بکر -رضی اللّه- عنه على الخلافة باختیار من حضرها ، ولم ینتظر ببیعته قدوم غائب عنها » الأحکام السلطانیّة لماوردى ، ص 33 ، الأحکام السلطانیّة ، لأبی‏یعلى محمد ابن الحسن الفراء ، ص 117 . .

 

شما راست مى‏گویید ، یا این دو شخصیّت برجسته سنّى مذهب؟

 

15 - شما مى‏گویید : تمامى صاحب نظران از اصحاب ومهاجرین در انعقاد بیعت ابوبکر دخالت داشتند و حال آن‏که مفسّر بزرگ شما قرطبى ( متوفّاى 671 ) با صراحت منکر آن است و مدّعى است که خلافت ابوبکر فقط به واسطه بیعت عمر منعقد گردید ؛ « فإن عقدها واحد من أهل الحلّ والعقد فذلک ثابت ، ویلزم الغیر فعله ، خلافاً لبعض الناس حیث قال : لا ینعقد إلّا بجماعة من أهل الحلّ والعقد ، ودلیلنا : أنّ عمر ( رض ) عقد البیعة لأبی بکر » جامع أحکام القرآن ، ج 1 ، ص 272 - 269 . .

 

16 - راستى شما از چه اجماعى سخن مى‏گویید که متکلّم بزرگ شما ( اهل سنّت ) همانند امام الحرمین ( متوفّاى 478 ) استاد غزالى ، منکر آن است! و مى‏گوید : در تشکیل امامت ، نیازى به اجماع نیست ، همان‏گونه که در امامت ابوبکر بدون آن‏که اجماعى در میان باشد وقبل از آن‏که خبر امامت آن در بلاد اسلامى به گوش اصحاب برسد ، حکم‏ها امضا گردید و بخشنامه‏ها صادر شد و در پایان نتیجه مى‏گیرد که : امامت با تأیید یک نفر از اهل حلّ و عقد تشکیل مى‏گردد ؛ « اعلموا أنّه لا یشترط فی عقد الإمامة ، الإجماع ، بل تنعقد الإمامة وإن لم تجمع الأمّة على عقدها ، والدلیل علیه أنّ الإمامة لمّا عقدت لأبی بکر ابتدر لإمضاء أحکام المسلمین ، ولم یتأن لانتشار الأخبار إلى من نأى من الصحابة فی الأقطار ، ولم ینکر منکر . فإذا لم یشترط الإجماع فی عقد الإمامة ، لم یثبت عدد معدود ولا حدّ محدود ، فالوجه الحکم بأنّ الإمامة تنعقد بعقد واحد من أهل الحلّ والعقد » الإرشاد فی الکلام ، ص 424 ، باب فی الاختیار وصفته وذکر ما تنعقد الإمامة . .

 

 

 

17 - شما کدام اجماعى را پشتوانه خلافت مى‏دانید که عضدالدین ایجى ( متوفّاى 756 ) صاحب کتاب « المواقف » و از پایه‏گذاران کلامى اهل سنّت ، منکر آن است و به صراحت مى‏گوید : هیچ دلیل عقلى و نقلى بر اعتبار اجماع در کار نیست و همین‏که یک یا دو نفر از اهل حلّ و عقد اقدام به بیعت نمایند ، امامت تشکیل مى‏شود ، همان‏گونه‏اى که امامت ابوبکر با بیعت عمر وامامت عثمان با بیعت عبدالرحمان پسر عوف منعقد گردید ؛ « وإذا ثبت حصول الإمامة بالاختیار والبیعة ، فاعلم أنّ ذلک لا یفتقر إلى الإجماع ، إذ لم یقم علیه دلیل من العقل أو السمع ، بل الواحد والإثنان من أهل الحلّ والعقد کاف ، لعلمنا أنّ الصحابة مع صلابتهم فی الدین اکتفوا بذلک ، کعقد عمر لأبی بکر ، وعقد عبد الرحمن بن عوف لعثمان » .

 

و جالب اینجا است که وى اضافه مى‏کند : در امامت ابوبکر ، اجتماع مردم مدینه را هم لازم ندیدند تا چه رسد به اجتماع تمام امّت ؛ « ولم یشترطوا اجتماع مَن فی المدینة فضلاً عن اجتماع الأمّة . هذا ولم ینکر علیه أحد ، وعلیه انطوت الأعصار إلى وقتنا هذا » المواقف فی علم الکلام ، ج 8 ، ص 351 . !

 

و هم‏چنین ابن عربى مالکى ( متوفّاى 543 ) از دیگر شخصیّت‏هاى بزرگ شما ( اهل سنّت ) مى‏گوید : در انتخاب امام ، نیاز به حضور تمام مردم در انتخابات نیست ، بلکه با شرکت یک یا دو نفر ، انتخابات صورت مى‏گیرد ؛ « لا یلزم فی عقد البیعة للإمام أن تکون من جمیع الأنام بل یکفی لعقد ذلک إثنان أو واحد » شرح سنن الترمذى ، ج 3 ، ص 229 . !

 

 

 

« فاعتبروا یا أولی الأبصار » .

 

آیا شما راست مى‏گویید یا این شخصیّت‏هاى بزرگ علمى؟

 

 

عمر و تهدید به قتل صحابه

 

18 - اگر بیعت با یک یا دو نفر از اهل حلّ و عقد وبدون مشورت سایر مسلمین صحیح است ، چرا عمر تهدید به قتل کرد و گفت : اگر بعد از این ، کسى چنین کارى کند بیعت کننده و بیعت شونده کشته خواهند شد ؛ « من بایع رجلاً عن غیر مشورة من المسلمین فلا یبایع هو ولا الذی بایعه ، تغرّة أن یقتلا » صحیح البخارى ، ج 8 ، ص 26 ، کتاب المحاربین ، باب رجم الحبلى من الزنا . و اگر این کار خلاف شرع و حرام است و موجب مهدور الدم شدن مى‏شود ، چرا این حکم را در جریان سقیفه جارى نکرد؟

على ( ع ) ، ابوبکر و عمر را خائن مى‏داند؟

 

 

 

19 - شما مى‏گویید : حضرت على ( ع ) ابوبکر و عمر را قبول داشت و حال آن که عمر در جمع تعداد زیادى از صحابه خطاب به على ( ع ) وعبّاس عموى پیامبر ( ص ) گفت : شما دونفر ، ابوبکر و مرا دروغگو و گنه‏کار ونیرنگ‏باز مى‏دانید ؛ « فلمّا توفّی رسول اللّه - صلى اللّه علیه وسلّم - قال أبو بکر : أنا ولیّ رسول اللّه ، فجئتما . . . فرأیتماه کاذباً آثماً غادراً خائناً . . . ثمّ‏توفّی أبوبکر فقلت : أنا ولیّ رسول‏اللَّه - صلى اللّه علیه وسلّم - وولیّ أبی بکر ، فرأیتمانی کاذباً آثماً غادراً خائناً » صحیح مسلم ، ج 5 ، ص 152 ، کتاب الجهاد ، باب 15 ، حکم الفئ حدیث 49 . .

 

شما راست مى‏گویید یا عمر!؟

 

20 - خلیفه دوم شش نفر را تعیین کرد و گفت : این‏ها از میان خود یک نفر را انتخاب کنند ؛ یعنى هر یک از اینها لیاقت رهبرىِ امّت اسلامى و جانشینى پیامبر ( ص ) را دارند و اضافه کرد : اگر کسى از آن‏ها مخالفت کرد ، گردنش را بزنید عن عمر بن الخطاب أنّه قال لصهیب : صلّ بالناس ثلاثة أیّام ، وأدخل علیّاً وعثمان والزبیر وسعداً وعبد الرحمن بن عوف وطلحة ، إن قدم وأحضر عبداللّه بن عمر ، ولاشی‏ء له من الأمر ، وقم على رؤوسهم فإن اجتمع خمسة ورضوا رجلاً وأبى واحد ، فاشدخ رأسه ، أواضرب رأسه‏بالسیف ، وإن اتّفق أربعة فرضوا رجلاً منهم وأبى اثنان ، فاضرب رؤوسهما ، فإن رضی ثلاثة رجلاً منهم ، وثلاثة رجلاً منهم ، فحکموا عبد اللّه بن عمر ، فأی الفریقین حکم له فلیختاروا رجلاً منهم ، فإن لم یرضوا بحکم عبد اللّه بن عمر فکونوا مع الذین فیهم عبدالرحمان بن عوف ، واقتلوا الباقین إن رغبوا عمّا اجتمع علیه الناس . ( تاریخ الطبری ، ج 3 ص 294 ؛ تاریخ المدینة لابن‏شبة النمیری ، ج 3 ص 925 ؛ الکامل لابن الأثیر ، ج 3 ص 35 ) . !

 

چگونه دستور قتل کسى را مى‏دهد که شایستگى خلافت را دارد؟

 

 

رنجاندن فاطمه ( س ) خلاف کتاب و سنت

 

 

 

21 - در صحیح بخارى و مسلم و دیگر کتب معتبر آمده است که حضرت رسول اکرم ( ص ) فرمود : فاطمه پاره تن من است و هرکس او را بیازارد و غضبناک کند مرا آزرده است : « فاطمة بضعة منّی فمن أغضبها أغضبنی » صحیح البخارى ، ج 4 ص 210 . وفی روایة مسلم : « إنّما فاطمة بضعة منّی یؤذینی ما آذاها » . صحیح مسلم : 7 / 141 . روى الحاکم عن على - علیه السلام- : قال : « قال رسول اللّه -صلى اللّه علیه وآله وسلم- : لفاطمة : إنّ اللَّه یغضب لغضبک ، ویرضى لرضاک » . ثمّ قال : هذا حدیث صحیح الإسناد ولم یخرجاه . المستدرک : 3 / 153 .

 

( لیس فیه ذکر خطبة بنت أبی جهل ) فلیراجع : مجمع الزوائد ، ج 9 ص 203 ؛ المعجم الکبیر للطبرانی ، ج 1 ص 108 ، ج 22 ص 401 ؛ تاریخ مدینة دمشق : 3 / 156 ؛ أسد الغابة ، ج 5 ص 522 ؛ الإصابة ، ج 8 ص 265 و266 ؛ تهذیب التهذیب ، ج 12 ص 392 ؛ صحیح البخارى ، ج 4 ص 210 ؛ صحیح مسلم ، ج 7 ص 141 ؛ المصنف لابن أبی شیبة الکوفی ، ج 7 ص 526 ؛ السنن الکبرى للنسائی : 5 / 97 ، ح 8370 ؛ المعجم الکبیر للطبرانی ، ج 22 ص / 404 ؛ الجامع الصغیر للسیوطی ، ج 2 ص 208 ؛ تاریخ مدینة دمشق ، ج 3 ص 156 . .

 

و از طرفى در صحیح بخارى و مسلم نیز آمده است که فاطمه ( س ) از دست ابوبکر غضبناک شد و تا آخر عمر باوى سخن نگفت : « فغضبت فاطمة بنت رسول اللَّه - صلى اللَّه علیه وسلم - فهجرت أبا بکر فلم تزل مهاجرته حتّى توفّیت » صحیح البخارى ، ج 4 ص 42 ؛ صحیح مسلم ، ج 5 ص 154 ، فیه : فهجرته فلم تکلّمه حتّى توفّیت وعاشت بعد رسول اللَّه - صلى اللَّه علیه وسلم - ستة أشهر فلمّا توفّیت دفنها زوجها علىّ بن أبی‏طالب لیلا ولم یؤذن بها ابابکر وصلّى علیها علیّ . .

 

وقرآن مى‏گوید : ( انّ الذین یؤذون اللّه ورسوله لعنهم اللّه فی الدنیا والآخرة وأعدّ لهم عذاباً مهیناً ) الأحزاب : 57 . . در حلّ این معضله چه پاسخى دارید؟

 

سهیلى از علماى بزرگ اهل سنّت ( متوفّاى 581 ) به همین روایت استدلال نموده که هر کس به حضرت زهرا ( س ) اهانت کند ، کافر خواهد شد : « استدلّ به السهیلی على أنّ من سبّها کفر لأنّه یغضبه وأنّها أفضل من الشیخین » فیض القدیر شرح الجامع الصغیر للمناوی ، ج 4 ص 554 . .

 

ابن حجر در توجیه آن گفته : « وتوجیهه : إنّها تغضب ممّن سبّها وقد سوّى بین غضبها وغضبه ، ومن أغضبه -صلى اللّه علیه وسلم - یکفر » فتح الباری ، ج 7 ص 82 ؛ شرح المواهب للزرقانی المالکی ، ج 3 ص 205 . .

 

مناوى صاحب کتاب فیض القدیر از ابو نُعیم و دیلمى نقل کرده است که حضرت رسول اکرم ( ص ) فرمود : « فاطمة بضعة منّی من آذاها فقد آذانی ومن آذانی فقد آذى اللّه ، فعلیه لعنة اللّه مل‏ء السماء ومل‏ء الأرض » فیض القدیر شرح الجامع الصغیر للمناوی ، ج 6 ص 24 ، ح 8267 . .

 

22 - با توجّه به مطالب فوق ، آیا تا کنون نسبت به سخنان ابوبکر که پس از خطبه حضرت زهرا ( س ) بیان کرد و بدترین اهانت و ناسزا را نسبت به حضرت على ( ع ) و حضرت صدیقه ( س ) داد ، فکر کرده‏اید : « إنّما هو ثعالة شهیده ذنبه ، مرب لکلّ فتنة ، هو الذی یقول : کرّوها جذعة بعدما هرمت ، یستعینون بالضعفه ، ویستنصرون بالنساء ، کأمّ طحال أحبّ أهلها إلیها البغی » السقیفة وفدک للجوهری ، ص 104 ؛ شرح نهج البلاغه لابن أبی الحدید ، ج 6 ص 215 ؛ دلائل الإمامة للطبری ، ص 123 . . در این عبارت ، حضرت على ( ع ) را به روباه و حضرت زهرا ( س ) را به دم آن تشبیه کرده است .

 

آیا پاسخ اجر رسالت : ( قل لا أسئلکم علیه أجراً إلّا المودّة فی القربی ) همین بود؟!

 

آیا این بود نتیجه آن همه سفارش و توصیه رسول گرامى ( ص ) در حقّ حضرت زهرا ( س ) ؟!

 

آیا چنین کسى شایستگى خلافت پیامبرى که مفتخر به ( إنّک لعلى خلق عظیم ) است را دارد؟

 

از شما مى‏خواهیم ، سخنانى که میان ابن ابى الحدید سنّى و استادش نقیب ، ردّ و بدل شده ملاحظه نمایید وخود به قضاوت بنشینید! قال ابن أبی الحدید : قلت : قرأت هذا الکلام على النقیب أبی یحیى جعفر بن یحیى بن أبی زید البصری وقلت له : من یعرض ؟ فقال : بل یصرّح . قلت : لو صرّح لم أسالک . فضحک وقال : بعلیّ بن أبى طالب علیه السلام ، قلت : هذا الکلام کلّه لعلی یقوله؟ ! قال : نعم ، إنّه الملک یا بُنیّ . قلت : فما مقالة الأنصار؟ قال : هتفوا بذکر علی ، فخاف من اضطراب الأمر علیهم ، فنهاهم . . . وثُعالة : اسم الثعلب علم غیر مصروف ، ومثّل ذؤاله للذئب ، وشهیده ذنبه ، أی لا شاهد له على ما یدّعی إلّا بعضه وجزء منه ، وأصله مثل قالوا : إنّ الثعلب أراد أن یغری الأسد بالذئب ، فقال : إنّه قد أکل الشاة التی کنت قد أعددتهإ؛!!'' لنفسک ، وکنت حاضراً ، قال : فمن یشهد لک بذلک؟ فرفع ذنبه وعلیه دم ، وکان الأسد قد افتقد الشاة ، فقبل شهادته وقتل الذئب . . . وأمّ طحال : إمرأة بغى فی الجاهلیّة ، ویضرب بها المثل فیقال : أزنى من أمّ طحال . شرح نهج البلاغه ، ج 6 ص 215 .

مخالفت فاطمه ( س ) ، سند بطلان خلافت

 

 

 

23 - در کتب معتبر از رسول اکرم ( ص ) نقل شده : « من مات بغیر إمام مات میتة جاهلیّة » مسند أحمد ، ج 4 ، ص 96 ؛ المعجم الکبیر للطبرانى ؛ ج 19 ، ص 388 ؛ مجمع الزوائد للهیثمى ، ج 5 ، ص 218 ؛ شرح نهج البلاغه لابن أبی الحدید ، ج‏9 ، ص 155 وى گفته : « وأصحابنا کافّة قائلون بصحّة هذه القضیّة » . .

 

هر کس بدون امام از دنیا برود مرده او همانند مردگان دوران جاهلیت است .

 

و بخارى در صحیح خود توسّط ابن عبّاس از رسول اکرم ( ص ) نقل کرده است که فرمود : « لیس أحد یفارق الجماعة قید شبر فیموت إلّا مات میتة جاهلیّة » صحیح البخاری ، ج 8 ص 105 ، کتاب الأحکام ، باب السمع والطاعة للإمام . .

 

هر کس از جامعه اسلامى به مقدار یک وجب دور شده و جدا شود ، مرگ او همانند مرگ جاهلیت است .

 

و مسلم نیز در صحیح خود به واسطه ابو هریره از رسول‏مکرّم ( ص ) آورده است که فرمود : « من خرج عن الطاعة وفارق الجماعة فمات ، مات میتة جاهلیّة » صحیح مسلم ، ج 6 ص 21 ، کتاب الإمارة ، باب الأمر بلزوم الجماعة . .

 

کسى که از فرمان حاکم سرپیچى نموده و از جامعه مسلمانان جدا شود همانند مردگان زمان جاهلیت از دنیا خواهد رفت .

 

حال از شما مى‏پرسیم که تکلیف حضرت صدیقه طاهره ( س ) که با ابوبکر بیعت نکرد چه مى‏شود؟ با این‏که در حقّ او آیه تطهیر نازل شده و صدها روایت از رسول گرامى ( ص ) در فضیلت او رسیده است ، مانند : « فاطمة سیّدة نساء هذه الأمّة » و یا « سیّدة نساء اهل الجنّة » فی صحیح البخاری : قال رسول اللّه یا فاطمة ألا ترضین ان تکونی سیّدة نساء المؤمنین أو سیّدة نساء هذه الامّة . صحیح البخارى ، ج 7 ، ص 142 ، کتاب بدء الخلق باب علامات النبوّة ، کتاب الاستئذان ، باب من ناجى بین یدی الناس ؛ صحیح مسلم ، ج‏7 ، ص‏143 کتاب فضائل الصحابة باب ( 15 ) باب من فضائل فاطمة بنت النبی - صلى اللَّه علیه وآله - ح 99 وهم‏چنین آمده : فاطمة سیّدة نساء اهل الجنّة . صحیح البخارى ، ج‏4 ، ص‏209 و219 . .

 

آیا روایات « مات میتة جاهلیّة » قابل اعتماد نیست؟ یا نستجیر باللّه حضرت زهرا ( س ) به سخن و سنّت پیامبر عمل ننمود؟ و یا ابوبکر را شایسته جانشینى نمى‏دانست؟

 

 

 

 

تعیین خلیفه به دست خدا

 

24 - شما مى‏گویید پیامبر اکرم ( ص ) کسى را براى پیشوایى مردم معیّن نکرد و تعیین آن را به عهده مردم نهاد در حالى که این نظریه مخالف کتاب و سنّت است .

 

زیرا خداوند - تبارک وتعالى - در باره حضرت ابراهیم مى‏گوید : ما تو را به عنوان امام و پیشواى مردم معیّن مى‏کنیم ؛ ( إنّی جاعلک للنّاس إماماً ) البقره : 124 . .

 

ودر باره حضرت داوود مى‏گوید : ما تو را خلیفه روى زمین قرار دادیم پس در میان مردم ، حاکم به‏حق باش ؛ ( یا داود إنّا جعلناک خلیفة فی‏الأرض فاحکم بین الناس بالحقّ ) ص : 26 . .

 

حضرت موسى از خداوند مى‏خواهد که جانشین بعد از او را معیّن نماید ؛ ( واجعل لى وزیراً من أهلی ) طه : 29 . .

 

خداوند نیز در پاسخ دعاى حضرت موسى فرمود : ( قال قد أوتیت سؤلک یا موسى ) طه : 36 . .

 

خداوند در رابطه با بنى اسرائیل نیز مى‏فرماید : از میان ملّت بنى اسرائیل ، افرادى را به عنوان رهبر و پیشوا انتخاب نمودیم ( وجعلنا منهم أئمّة یهدون بأمرنا ) السجدة : 24 . .

 

پس در تمامى این آیات ، انتخاب خلیفه ، به خداوند نسبت داده شده و تعیین پیشوا و حاکم فقط به دست خداوند صورت مى‏پذیرد .

 

و هم‏چنین علماى بزرگ اهل‏سنّت مانند ابن هشام وابن کثیر و ابن حبّان و دیگران نقل کرده‏اند : هنگامى که رسول‏اکرم ( ص ) ، قبایل عرب را به سوى اسلام دعوت مى‏فرمود ، بعضى از شخصیّت‏هاى بزرگ قبایل ، مانند : بنى عامر بن صعصعه ، به حضرت گفتند : اگر ما تو را یارى کنیم و کار تو بالا بگیرد ، آیا ریاست و جانشینى بعد از تو ، به ما خواهد رسید؟ « أیکون لنا الأمر من بعدک؟ »

 

حضرت پاسخ داد : تعیین رهبرى به دست من نیست ؛ بلکه به دست خدا است و هر کس را که بخواهد ، انتخاب خواهد کرد : « الأمر إلى اللّه یضعه حیث یشاء » .

 

وى گفت : ما حاضر نیستیم خود را فداى اهداف تو کنیم ، و پس از پیروزى ، منصب ریاست به افراد دیگر برسد : « فقالوا : أنهدف نحورنا للعرب دونک ، فإذا ظهرت کان الأمر فی غیرنا؟ لاحاجة لنا فی هذا من أمرک » الثقات لابن حبّان ، ج 1 ص 89 ؛ البدایة والنهایة لابن کثیر ، ج 3 ، ص 171 . .

 

و هم‏چنین مشابه این قضیه با قشیر بن کعب بن ربیعه اتّفاق افتاد و او نیز به رسول اکرم ( ص ) گفت : اگر بهره‏اى از ریاست در حکومت اسلامى نصیب ما نشود ، ما حاضر نیستیم به تو ایمان بیاوریم‏ ر . ک : سیره ابن هشام ، ج 2 ، ص 289 ؛ السیرة النبویّة لابن‏کثیر ، ج 2 ، ص 157 ؛ مع المصطفى للدکتورة بنت الشاطئ ، ص 161 . .

 

رسول گرامى ( ص ) ، در بدترین موقعیّتى که نیاز مبرم به نیرو و کمک داشت ، حاضر نشد با وعده جانشینى ، مساعدت قبایل را جذب نماید .

 

و هم‏چنین هوذة ، پادشاه یمامه که به اسلام دعوت شد ، گروهى را خدمت حضرت گسیل نمود و پیام داد اگر چنانچه بهره‏اى از ریاست ، نصیب او شود ، حاضر است اسلام بیاورد و مسلمین را یارى دهد ، ولى رسول گرامى ( ص ) نپذیرفت و فرمود : حتّى اگر ریاست بر یک قطعه زمین رها شده را بخواهد ، به وى نخواهم داد طبقات ابن سعد ، ج 1 ص 262 ؛ نصب الرایة لزیعلی ، ج 6 ص 567 . .

 

 

قیام ناکثین و قاسطین بر ضدّ حاکم اسلامى

 

 

 

25 - در صحیح بخارى و مسلم از قول رسول اکرم ( ص ) آمده است : اگر از رهبر اسلامى کار ناخوشایندى هم دیدید ، باید تحمّل کنید و صبر پیشه نمایید ، زیرا هر کس از گروه مسلمین به اندازه یک وجب هم جدا شود ، مرگ او همانند مرگ جاهلیّت است : « من رأى من أمیره شیئاً یکرهه فلیصبر علیه فإنّه من فارق الجماعة شبراً فمات ، مات میتة جاهلیّة » صحیح البخاری ، ج 8 ص 87 ، أوّل کتاب الفتن ؛ صحیح مسلم ، ج 6 ص 21 ، کتاب الإمارة ، باب الأمر بلزوم الجماعة عند ظهور الفتن . .

 

 

 

و در مسند احمد بن حنبل و صحیح ترمذى آمده : یک وجب از توده مردم جدا شدن ، موجب خروج از دین اسلام است : « من فارق الجماعة شبرا فقد خلع ربقة الاسلام من عنقه » مسند أحمد ، ج 5 ص 180 ؛ سنن أبی داود ، ج 2 ص 426 ؛ سنن الترمذی ، ج 4 ص 226 ؛ المستدرک ، ج 1 ص 117 وصحّحه . وهکذا رواه الحاکم فی‏المستدرک ، ج 1 ص 77 ، ثمّ قال : هذا حدیث صحیح على شرط الشیخین وج 1 ص 117 قائلاً : وقد روى هذا المتن عبد اللَّه بن عمر باسناد صحیح على شرطهما ، وهکذا فی‏ج 1 ص 422 وقال : هذا حدیث صحیح على شرط الشیخین ولم یخرجاه وفى مجمع الزوائد ، ج 5 ص 217 قائلاً : رواه أحمد ورجاله ثقات رجال الصحیح خلا علیّ بن إسحاق السلمی وهو ثقة . . طبرانى و هیثمى از رسول گرامى ( ص ) نقل کرده‏اند : اگر کسى به مقدار بند کمان از جماعت جدا شود نماز و روزه او مورد قبول نیست و بدن او هیزم جهنّم خواهد بود : « فمن فارق الجماعة قید قوس لم تقبل منه صلاة ولا صیام وأولئک هم وقود النار » المعجم الکبیر ، ج 3 ص 302 ؛ مجمع الزوائد ، ج 5 ص 217 . .

 

با توجّه به این روایات ، مى‏پرسیم : تکلیف کسانى که‏در برابر على بن ابى طالب ( ع ) که بعد از قتل عثمان به عنوان حاکم رسمى جامعه اسلامى بود ، قیام کردند چه مى‏شود؟

 

 

 

نسبت به عایشه و طلحه و زبیر و . . . که از جماعت اسلامى جدا شدند و باعث فتنه خانمان‏سوزى گردیدند وباعث نابودى هزاران مسلمان شدند ، چه توجیهى دارید؟

 

 

 

اگرمى‏گویید ، آن‏ها در این خلاف بزرگ که باعث کشته شدن هزاران مسلمان شدند ، اجتهاد کردند وخطاکردند ، به شما خواهند گفت : بنابر این ، دیگر خطاکارى درعالم یافت نخواهد شد ؛ چون هرکس کار خلافی مى‏کند ، قطعاً براى خود توجیه و تأویلى دارد؟

 

راستى تکلیف معاویه که در برابر خلیفه به حقّ قیام کرد و فتنه‏اى در میان مسلمین ایجاد کرد که آثار او بعد از پانزده قرن ، مشهود است ، چه مى‏شود؟

 

و جالب این که حاکم نیشابورى و طبرانى و سیوطى از قول معاویه ، از رسول اکرم ( ص ) نقل کرده که هر فردى از افراد جامعه ، از جماعت مسلمین یک وجب هم جدا شود داخل آتش جهنّم خواهد شد : « من فارق الجماعة شبراً دخل النار » مستدرک الحاکم ، ج 1 ص 118 ؛ المعجم الکبیر للطبرانى ، ج 6 ص 53 ؛ الدرالمنثور ، ج 5 ص 113 ؛ کنز العمال ، ج 1 ص 208 ، ح 1039 . .

 

اگر مى‏گویید : معاویه هم به عنوان خلیفه بود ، چون مردم شام با وى بیعت کرده بودند ، خواهیم گفت : مطابق روایت صحیح مسلم از رسول اکرم ( ص ) اگر با دو نفر به عنوان خلیفه بیعت شود ، وظیفه مردم حمایت از خلیفه نخستین و کشتن خلیفه اخیر است : « اذا بویع لخلیفتین فاقتلوا الآخرمنهما » صحیح مسلم ، ج 6 ص 23 ، کتاب الإمارة ، باب اذا بویع لخلیفتین . روى الطبرانی عن أبی‏هریرة قال : قال رسول اللَّه - صلى اللّه علیه وسلم- : « اذا بویع لخلیفتین فاقتلوا الأحدث منهما » . المعجم الأسط ، ج 3 ص 144 . قال القرطبی : وإذا بویع لخلیفتین فالخلیفة ، الأوّل ، وقتل الآخر ، تفسیر القرطبی ، ج 1 ص 272 . .

 

 

شهادت عمار ، سند بطلان معاویه

 

راستى مگر مطابق روایات متواتر ، پیامبر گرامى ( ص ) نفرمود : عمّار یاسر را گروه باغى و تجاوزگر وستمکار ، خواهد کشت : « تقتله الفئة الباغیة یدعوهم إلى اللّه ویدعونه إلى النار » صحیح البخاری ، ج 3 ص 207 ، کتاب الجهاد باب مسح الغبار عن الناس فی السبیل ؛ صحیح مسلم ، ج 8 ص 186 ، کتاب الفتن ، باب لا تقوم الساعة حتّى یمر الرجل بقبر الرجل ، من دون جملة « یدعوهم إلى النار . . . » ، قد صرّح بتواتره الذهبی فی سیر أعلام النبلاء ، ج 1 ص 421 . .

 

مگر نفرمود : قاتل عمّار در میان آتش جهنّم است؟

 

 

 

« إنّ عمار قاتله وسالبه فی النار » المستدرک ، ج 3 ص 387 ، ثمّ قال : صحیح على شرط الشیخین ولم یخرجاه وهکذا صحّحه الذهبی فی هامشه . .

 

این روایت به قدرى محکم و غیر قابل انکار بود که پس از شهادت عمّار عدّه‏اى از دوستان معاویه ؛ مانند عمرو بن عاص ، در حقّانیّت معاویه گرفتار تردید شده واز جنگ دست کشیدند و جمعى زیادى هم به پیروى از عمرو بن عاص از صحنه جنگ با على ( ع ) کنار رفتند ؛ « إنّ عمرو بن العاص کان وزیر معویة فلما قتل عمار بن یاسر أمسک عن القتال وتابعه على ذلک خلق کثیر فقال له معویة لِم لا تقاتل ؟ قال قتلنا هذا الرجل وقد سمعت رسول اللَّه - صلى اللَّه علیه وسلم- یقول : تقتله الفئة الباغیة ، فدلّ على أنّا نحن بغاة » إحقاق الحق ، ج 8 ص 448 عن نور الأبصار للشبلنجی ، ص‏90 ؛ خلاصة عبقات الأنوار : 3 / 59 ؛ نفحات الأزهار ، ج 3 ، ص 54 . .

 

وقتى که معاویه موقعیّت را چنین خطرناک دید ، به عمرو بن عاص گفت : ساکت باش ، به خدا سوگند تو همواره در میان نجاست خود غوطه‏ور بودى ، مگر عمّار را ما کشتیم؟ عمّار به دست على و یاران او کشته شد ؛ چون آنها وى را از خانه‏اش بیرون کشیدند و در برابر شمشیرها و نیزه‏هاى ما قرار دادند .

 

« فقال‏معویة : دحضت‏فی‏بولک ، أونحن‏قتلناه؟ إنّماقتله علی وأصحابه جاؤا به حتّى‏ألقوه بین‏رماحنا أو قال بین سیوفنا » مسند أحمد ، ج 4 ص 199 ، مجمع الزوائد ، ج 7 ص 242 ثمّ قال : رواه أحمد وهو ثقة ، المستدرک ، ج 2 ص 155 قائلاً : هذا حدیث صحیح على شرط الشیخین ولم یخرجاه بهذه السیاقة . .

 

حضرت امیر ( ع ) وقتى که این توجیه ناموجّه معاویه را شنید ، فرمود : در این صورت باید بگویند : حمزه وشهداى احد را حضرت رسول اکرم ( ص ) کشت ؛ چون حضرت بود که آنان را از خانه هایشان بیرون کشید : « لو کنت أنا قتلت عمّاراً لأنّی أخرجته لکان رسول اللّه قتل حمزة وجمیع من قتل فی حربه لأنه هو المخرج لهم » المعیار والموازنة ، ص 97 ؛ وقعة صفّین ، ص 343 ؛ صحیح شرح العقیدة الطحاویّة لحسن بن علی السقاف ، ص 642 ؛ النصائح الکافیة ، ص 39 . .

 

 

 

وحکم بن حزم بأنّ الصحابة کلّهم من أهل الجنّة قطعاً ( الإصابة ، ج 1 ص 19 ) . و راه هر گونه نقد و بررسى درباره آنان مسدود است‏_عدالت_صحابه_بین_حقیقت_و_افسانه__'"> وقال ابن الأثیر : کلّهم عدول لا یتطرّق إلیهم الجرح . أسد الغابة ، ج 1 ص 3 . _عدالت_صحابه_بین_حقیقت_و_افسانه__'">و اگر کسى بخواهد ، کار آنان را مورد کوچکترین نقد و بررسى قراردهد ، به زندقه وخروج از دین اسلام متهم خواهد شد ؛ « قال أبوزرعه : إذا رأیت الرجل ینتقص أحداً من‏أصحاب رسول‏اللَّه - صلّى‏اللَّه‏علیه‏وسلم - فاعلم انه زندیق » .

 

چون بر این باورید که صحابه ، ناقلان کتاب و سنّت هستند و هر گونه نقد آنان ، در حقیقت زیر سؤال بردن کتاب و سنّت است‏_عدالت_صحابه_بین_حقیقت_و_افسانه__'"> ذلک أنّ الرسول - صلى اللّه علیه وسلم - عندنا حقّ والقرآن حقّ وانّما أدّى إلینا هذا القرآن والسنن أصحاب رسول اللَّه صلّى‏اللَّه علیه وسلم وانّما یریدون ان یجرحوا شهودنا لیبطلوا الکتاب والسنّة والجرح بهم أولى وهم زنادقة . الکفایة فی علم الروایة ص 67 . _عدالت_صحابه_بین_حقیقت_و_افسانه__'">.

 

کار به جایى رسیده که برخى از فقهاى شما فتوا داده‏اند که نقد صحابه موجب ارتداد و مخالفت با اسلام است و پاسخ آن جز شمشیر نیست ؛ « قال السرخسی : من طعن فیهم فهو ملحد ، منابذ للإسلام ، دواؤه السیف ، إن لم یتب » _عدالت_صحابه_بین_حقیقت_و_افسانه__'">اُصول السرخسی ، ج 2 ص 134 . _عدالت_صحابه_بین_حقیقت_و_افسانه__'">.

 

و یکى از مهمّ‏ترین اشکال شما بر شیعه در طول تاریخ این بود که آنان ، بر عملکرد برخى از صحابه معترض بوده و کار آنان را مخالف با کتاب و سنّت مى‏دانستند وهمین موضوع را وسیله تفسیق و تکفیر آنان قرار داده‏اند .

 

جا دارد در این‏جا چند سؤال با برادران آزاداندیش اهل سنّت مطرح کنیم ، به امید آن که مقدارى فکر خود را به کار بیندازند و ببینند که این طرز تفکّر ، تا چه حدّى با قرآن و سنّت راستین رسول گرامى ( ص ) مطابقت دارد؟

 

26 - آیا این عدالت و عصمت ، مخصوص عدّه‏اى از صحابه پیامبر اسلام ( ص ) است و یا صحابه دیگر پیامبران نیز از این ویژگى بهره‏مند بودند؟

 

27 - آیا این ادعا ، پشتوانه قرآنى و روایى هم دارد ویا فقط نظریّه برخى علماى تندرو و افراطى است؟

 

 

 

_عدالت_صحابه_بین_حقیقت_و_افسانه__'">گسترش نفاق میان صحابه

 

28 - در قرآن ، آیات متعدّدى ، خطر منافقان را گوشزد نموده و به مذمّت آنان پرداخته و حتّى یک سوره مستقلّ درباره آنان نازل شده و اعلام نموده که بدترین جایگاه جهنّم به آنان اختصاص دارد ( إنّ المنافقین فی الدرک الأسفل من النار ) نساء : 145 . و به تعبیر بعضى از علماى اهل سنّت ، نزدیک به یک سوّم قرآن در باره منافقان ومذمّت و خیانت آنان مى‏باشد ر . ک : « النفاق والمنافقون » ، استاد إبراهیم علی سالم مصری . .

 

آیا این منافقان ، طیف مستقلّ و شناخته شده‏اى بودند وعضو صحابه رسول گرامى ( ص ) به شمار نمى‏آمدند ، ویا جزء صحابه بودند؟

 

پاسخ شما هر چه باشد ، از آیات قرآنى این چنین استفاده مى‏شود که منافقان در زمان رسول اکرم ( ص ) یک گروه و باند قدرتمندى بودند و خطر بزرگى براى جامعه اسلامى به‏شمار مى‏آمدند ، و فعّالیّت آنان آن‏چنان حساب شده و سرّى بود که حتّى از دیدگاه حاکم اسلامى نیز پوشیده مانده بود : ( وَمِمَّنْ حَوْلَکُم مِّنَ الْأَعْرَابِ مُنَفِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفَاقِ لَاتَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ ) التوبة : 100 . .

 

29 - آیا تمامى این منافقان بعد از رحلت رسول گرامى ( ص ) همه یک‏جا مردند و از بین رفتند و نسل آنان براى همیشه در تاریخ منقرض گردید و یا در میان مردم و جزو مردم بودند؟

 

پس اگر منافقان ، این چنین با مسلمانان مخلوط شده بودند که رسول اکرم ( ص ) نیز آنان را نمى‏شناخت ، آیا مى‏شود گفت همه صحابه عادل بودند؟

 

30 - در صحیح مسلم آمده است که حضرت فرموده : « فی أصحابی إثناعشر منافقاً » ( 1 ) صحیح‏مسلم ، ج 8 ص 122 ؛ مسندأحمد ، ج 4 ص 320 ؛ البدایة والنهایة لإبن‏کثیر ، ج 5 ص 20 . ، میان اصحاب من ، 12 نفر از منافقین هستند و توطئه مى‏کنند ، آیا با این وضع ، جایى براى حکم به عدالت همه صحابه باقى مى‏ماند؟

 

 

وحشت خلیفه دوّم از آلودگى به نفاق

 

باند منافقان آن‏چنان گسترده و پیچیده بود و نفاق آنچنان در میان صحابه رسوخ کرده بود که هر یک از صحابه پیامبر ، وحشت آن را داشت که با نزول آیه قرآن ، پرده از اسرار خائنانه وى برداشته شود و در میان مردم ، رسوا و مفتضح شود ؛ به‏طورى که خلیفه دوّم عمر بن خطّاب مى‏گوید : به هنگام نزول سوره برائت که پرده از توطئه منافقان برداشته شد ، بر این باور شدیم که در باره هر یک از ما آیه‏اى نازل شود و کارهاى خلاف ما را برملا سازد : « ما فرغ من تنزیل براءة حتّى ظننّا أن لن یبقى منّا أحد إلّا ینزل فیه شی‏ء » زاد المسیر ، ج 3 ص 316 . .

 

در روایت دیگر از وى آمده است که باید سوره توبه را سوره عذاب نامید زیرا این سوره آن‏چنان مردم را رسوا ساخت که نزدیک بود کسى سالم نماند : « أنّ عمر - رضى اللّه عنه - قیل : له سورة التوبة ، قال : هی إلى العذاب أقرب! ما أقلعت عن الناس حتّى ما کادت تدع منهم أحداً » .

 

آیا با الدر المنثور ، ج 3 ص 208 . توجّه به مطالبى که گفته شد ، مى‏شود گفت : که تمامى صحابه پیامبر عادل بوده‏اند و بهشت بر آنان واجب است؟ وآیا این عقیده ، بر خلاف قرآن و نظریّه خلیفه نیست؟

 

31 - ابن کثیر از علماى بزرگ اهل سنّت مى‏گوید : عمر بن خطّاب براى هر یک از صحابه پیامبر که از دنیا مى‏رفت ، اگر حذیفه ( منافق شناس عصر ) شهادت بر سلامتى او از نفاق نمى‏داد ، بر جنازه او نماز نمى‏خواند :

 

« إنّ عمر بن الخطاب - رضی اللّه عنه - کان إذا مات رجل ممّن‏یرى أنّه منهم ، نظر إلى‏حذیفة فإن صلّى‏علیه‏وإلّا ترکه » تفسیر ابن کثیر ، ج 2 ص 399 . .

 

شما که مى‏گویید : نقد عملکرد صحابه ، با زندقه و کفر برابر است ، این کار عمر را چگونه توجیه مى‏کنید؟

 

32 - راستى تا کنون از خود پرسیده اید که چرا عمر بن خطّاب حذیفه ( منافق شناس عصر ) را سوگند مى‏داد که آیا من هم در میان آن توطئه گران بودم یا خیر؟

 

« قال ابن کثیر : وروینا عن أمیر المؤمنین عمر بن الخطاب -رضی‏اللَّه‏عنه- أنّه قال لحذیفة : أقسمت علیک باللَّه ، أنامنهم؟ » تفسیر ابن کثیر ، ج 2 ص 399 ، البدایة والنهایة ، ج 5 ص 25 ، سنة تسع من الهجرة ، ذکر غزوة تبوک ؛ جامع البیان للطبری ، ج 11 ص 16 . .

 

33 - چرا سایر صحابه پاک رسول اللّه ( ص ) مانند : سلمان ، ابوذر ، مقداد و . . . این سؤال را از حذیفه نمى‏کردند؟ مگر عمر نسبت به خود شک داشت؟

 

34 - مگر شما نمى‏گویید که عمر ، جزو عشره مبشّره وده نفرى است که پیامبر گرامى ( ص ) به آنان بشارت قطعى بهشت داده است؟

 

و آیا این سؤال عمر ، شک و تردید در سخن پیامبر نیست؟ و یا حدیث « عشرةمبشّرة » را ساختگى و بى‏پایه مى‏دانید؟

 

 

طرح ترور رسول گرامى ( ص ) توسّط منافقان

 

35 - به هنگام مراجعت رسول اکرم ( ص ) از جنگ تبوک ، افرادى که تصمیم به ترور حضرت گرفتند چه کسانى بودند؟!

 

آیا این‏تصمیم‏شوم ، توسّطیهودیان و مشرکان گرفته شد ویا همین صحابه حضرت بودندکه به این کار خطرناک دست زدند؟ اگر خداوند ، حضرت را از شرّ این توطئه محافظت نمى‏کرد ، جامعه اسلامى با چه فاجعه بزرگى مواجه مى‏گشت؟

 

36 - آیا همه آن منافقان که قلب مقدّس رسول‏گرامى ( ص ) را به درد آوردند ، بعد از حضرت ، کجا رفتند که هیچ اسم و رسمى از آنان در تاریخ نیست؟

 

آیا خداى نا خواسته ، وجود مبارک رسول اکرم ( ص ) عامل نفاق بود و با عروج حضرت به ملأ اعلى ، آنان به بهترین و پاک‏ترین انسان‏هاى روى زمین مبدّل شدند؟ که هر گونه نقد و جرح آنان گناه نابخشودنى به شمار مى‏آید؟

 

 

 

آیا خلفاى راشدین ، با تبلیغ و پیگیرى خود ، آنان را اصلاح نموده و با اکسیر مؤمن آفرین ، روحیه نفاق آنان را به ایمان تبدیل نمودند . یا این‏که بعد از رسول اکرم ( ص ) نفاق علنى با نفاق سرّى با یکدیگر هم‏پیمان گردیدند وپست‏هاى کلیدى را میان خود تقسیم نموده و در برابر اعتراض دیگران کار خود را به نوعى توجیه کردند : « نستعین‏بقوّةالمنافق ، وإثمه علیه » عن عبدالملک بن‏عبید قال : قال عمر بن الخطاب : « نستعین بقوّة المنافق ، وإثمه علیه » . المصنف لابن أبی شیبة ، ج 7 ص 269 ، ح‏120 ؛ کنز العمال ، ج 4 ، ص 614 . . از نیروى منافقان بهره مى‏بریم و گناه آنان بعهده خودشان مى‏باشد!

 

 

 

راستى چرا از میان آن‏همه صحابه ، فقط عمر بن خطّاب ، حذیفه یمانى را سوگند مى‏دهد که آیا من هم جزء منافقانى بودم که در توطئه قتل و ترور پیامبر گرامى ( ص ) شرکت داشتم : « وذکر لنا أنّ عمر قال لحذیفة أنشدک اللّه أمنهم أنا ؟ قال لا ، ولا أومن منها أحداً بعدک » تفسیر ابن کثیر ، ج 2 ص 399 ؛ جامع البیان للطبری ، ج 11 ص 16 . .

 

 

شرکت خلفا در ترور نا فرجام رسول اکرم ( ص )

 

بنا به نقل ابن حزم اندلسى - از علماى بزرگ اهل سنّت در کتاب فقهى خود « المُحَلّى‏ » - نام ابوبکر ، عمر وعثمان در میان چهره‏هایى که ترور رسول اکرم ( ص ) را طراحى کردند به چشم مى‏خورد ؛ « إنّ أبابکر وعمر وعثمان وطلحة وسعد بن أبی وقّاص أرادوا قتل النبی ( ص ) وإلقاءه من العقبة فی تبوک » المحلّى : 11 / 224 . تحقیق أحمد محمد شاکر ، ط . دار الجیل ودار الآفاق الجدیدة ، بیروت . والمحلّى : 12 / 160 مسألة 2203 ط . دار الفکر ، تحقیق : الدکتور عبد الغفّار سلیمان البنداری . .

 

یکى از مهم‏ترین سؤالى‏که مطرح است این است که آیا این مطلب را قبول دارید؟ و در صورت پذیرفتن ، چه توجیهى براى آن دارید؟

 

گرچه ابن حزم‏ قال الذهبی : ابن حزم ، الإمام الأوحد ، البحر ، ذو الفنون والمعارف ، . . . فإنّه رأس فی علوم الاسلام ، متبحر فی النقل ، عدیم النظیر . سیر أعلام النبلاء ، ج 18 ص 184 وقریب من هذا فى العبر ، ج 3 ص 239 ؛ دول الإسلام ، ج 1 ص 207 .

 

قال‏السمعانی : ابن حزم ، من أفضل أهل عصره بالأندلس وبلادالمغرب . الأنساب - الیزیدی . وقال السیوطی : وکان صاحب فنون وورع وزهد ، وإلیه المنتهى فی الذکاء والحفظ وسعة الدائرة فی العلوم . طبقات الحفّاظ : 436 . قال الزرکلی : عالم الأندلس فی عصره ، وأحد أئمّة الإسلام ، کان فی الأندلس خلق کثیر ینتسبون إلى مذهبه . الأعلام ، ج 4 ص 254 . به خاطر وقوع ولید بن جُمَیع در سند آن ، روایت را تضعیف مى‏کند ولى با مراجعه به کتب رجالى اهل سنّت روشن مى‏شود که غالب رجال شناسان وى را توثیق نموده‏اند کما صرّح بوثاقته العجلى تاریخ الثقات ص 465 ، رقم 1773 . وقال ابن سعد : کان ثقة وله أحادیث . طبقات ، ج 6 ص 354 . وأورده ابن حبّان فی الثقات . کتاب الثقات ، ج 5 ص 492 . وقد نقل الذهبی وابن أبی حاتم عن أبی عبداللّه بن أحمد بن حنبل قال : قال أبی : لیس به بأس . وعن یحیى بن معین أنّه قال : ثقة وقال أبو حاتم : صالح الحدیث . وقال أبو زرعة : لا بأس به . الجرح و التعدیل ، ج 9 ص 8 ، رقم 34 وتهذیب الکمال ، ج 31 ص 35 . وقال الذهبی : وثّقه أبو نعیم . تاریخ الإسلام ، ج 9 ص 661 . ، و این راوى از رجال بخارى و صحیح مسلم و سنن ابی داود و صحیح ترمذی وسنن نسایى مى‏باشد تهذیب التهذیب ، ج 11 ص 122 . .

 

 

استفاده ابزارى از وجود منافقین

 

37 - با مراجعه به کتاب و سنّت ، روشن مى‏شود که خطر منافقین براى اسلام و مسلمین از خطر کفّار ومشرکین بیشتر بوده است و در آیات متعدّدى در باره منافقین و توطئه آنان بر ضد اسلام و مسلمین ، اشاره رفته است به‏طورى که یک سوره مستقلّ در باره آنان نازل شده و به قول آقاى ابراهیم على سالم از نویسندگان مصرى ، حدود ده جزء ؛ یعنى یک سوّم قرآن ، درباره منافقان است‏ ر . ک : « النفاق والمنافقون » ، إبراهیم على سالم . .

 

قرآن آنان را سدّ راه اسلام مى‏داند : ( رأیت المنافقین یصدّون عنک صدوداً ) النساء : 61 . و از هر گونه دلسوزى براى آنان نهى و آنان را قابل هدایت نمى‏داند : ( فما لکم فی المنافقین فئتین واللّه أرکسهم بما کسبوا أتریدون أن تهدوا من أضلّ اللّه ومن یضلل اللّه فلن تجد له سبیلاً ) النساء : 88 . .

 

وآنان را همردیف کفّار در جهنّم دانسته و مورد لعن قرار داده است : ( وعد اللّه المنافقین والمنافقات والکفّار نار جهنّم خلدین فیها هی حسبهم ولعنهم اللّه ) التوبه : 68 . .

 

 

 

بلکه جایگاه آنان را در پست‏ترین منطقه جهنّم قرار داده است : ( إنّ المنافقین فی الدرک الأسفل من النّار ) النساء : 145 . .

 

با همه این حال ، چرا خلیفه دوّم از وجود آنان در حکومت خویش استفاده نموده و به آنان منصب داده ومى‏گوید : از نیروى منافقان بهره مى‏بریم و گناه آنان به‏عهده خودشان‏است ؛ « نستعین بقوّةالمنافق ، وإثمه‏علیه » عن عبد الملک بن عبید قال : قال عمر بن الخطاب : « نستعین بقوّة المنافق ، وإثمه علیه » . المصنف لابن أبی شیبة ، ج 7 ص 269 ، ح‏120 ؛ کنزالعمال ، ج‏4 ، ص 614 . ؟

 

همین کار او ، مورد اعتراض یکى از اصحاب ( حذیفه ) قرار مى‏گیرد ، ولى او پاسخ مى‏دهد : از نیروى آنان ، استفاده مى‏کنم و مواظب عملکرد آنان هستم : « إنّی لأستعمله لأستعین بقوّته ثم أکون على قفائه » عن الحسن أن حذیفة قال لعمر : إنک تستعین بالرجل الفاجر فقال عمر : « إنّی لاستعمله لأستعین‏بقوّته ثم‏أکون على‏قفائه » - أبوعبید . کنز العمال : 5 ، ص 771 . .

 

با این‏که از عمر بن خطّاب نقل مى‏کنند که گفت : اگر کسى از وجود فاسق استفاده کند و او را به‏کارى بگمارد ، خود نیز همردیف آن فاسق به‏شمار مى‏آید : « من استعمل فاجراً وهو یعلم أنّه فاجر فهو مثله » عن عمر قال : من استعمل فاجرا وهویعلم أنّه فاجر فهو مثله . کنزالعمال ، ج‏5 ، ص‏761 ، ح 14306 . .

 

بین عمل عمر با گفتار او چقدر فاصله است؟! ( کبر مقتاً عند اللّه أن تقولوا ما لاتفعلون ) الصف : 3 . .

 

38 - شاید کسى بگوید : منافقین در زمان عمر نرمتر ویا بى خطرتر از زمان رسول اکرم ( ص ) شده بودند قال البیهقی : فإن صحّ فإنّما ورد فی منافقین لم یعرفوا بالتخذیل والارجاف واللَّه أعلم . سنن الکبرى ، ج 9 ص 36 . .

 

ولى مطابق روایت صحیح بخارى از حذیفه ، شرّ منافقین بعد از پیامبر ( ص ) ، از منافقین زمان حضرت ، بیشتر بود ؛ « إنّ المنافقین الیوم شرّ منهم على عهد النبی - صلى اللّه علیه وسلم - کانوا یومئذ یسرّون ، والیوم یجهرون » .

 

بلکه نفاق آنان بعد از رسول گرامى ( ص ) ، تبدیل به کفر شده بود : « عن حذیفة ، أنّه قال : إنّما کان النفاق على عهد النبی -صلى اللّه علیه وسلم- فأمّا الیوم فإنّما هو الکفر بعد الإیمان » صحیح البخارى ، ج 8 ص 100 ، کتاب الفتن ، باب إذا قال عند قوم شیئا ثم خرج فقال بخلافه . .

 

 

توصیه عمر به خدمت به اعراب بادیه نشین

 

 

 

39 - قرآن در باره اعراب مى‏گوید : ( الأعراب أشدّ کفراً ونفاقاً ) التوبة : 97 . کفر و نفاق عرب‏هاى بادیه نشین بیش از دیگران است . ابن کثیر در تفسیر آیه مى‏گوید : کفر و نفاق عرب‏هاى بادیه نشین ، بزرگتر وشدیدتر از دیگران است ؛ « وإنّ کفرهم ونفاقهم أعظم من غیرهم وأشد » تفسیر ابن کثیر ، ج 2 ، ص 397 ؛ تفسیر القرطبی ، ج 8 ، ص 231 . .

 

ولى با تمامى این ویژگى‏هاى اعراب بادیه نشین ، خلیفه دوّم به‏هنگام مرگ وصیّت مى‏کند که به آنان نیکى کنید زیرا آن‏ها ریشه عرب و سرچشمه اسلام هستند : « وأوصیه بالأعراب خیراً فإنّهم أصل العرب ومادّة الإسلام » صحیح البخاری ، ج 4 ، ص 206 ، باب مناقب المهاجرین . .

 

آیا این سخن با صریح آیه قرآن ، منافات ندارد؟

 

40 - اگر کسى از شما بپرسد : شاید این وصیّت عمر ، به‏خاطر خوش خدمتى عرب‏هاى بادیه نشین مدینه در تثبیت خلافت ابوبکر بود ، چه پاسخى دارید؟ آنجا که عمر بن خطّاب ، با درگیرى‏هاى سخت سقیفه نشینان ومخالفت‏هاى کوبنده مهاجرین و انصار مواجه شد « حین توفى اللّه - نبیّه صلّى اللَّه علیه وسلم - أنّ الأنصار خالفونا ، واجتمعوا بأسرهم فى سقیفة بنى ساعدة وخالف عنّا على والزبیر ومن معهما » . صحیح البخارى ، ج‏8 ، ص 26 ، کتاب المحاربین ، باب رجم الحبلى من الزنا . ، با مشاهده عرب‏هاى بادیه‏نشین که با هماهنگى‏هاى قبلى وارد صحنه شده بودند ، خشنود گشت و گفت : وقتى چشم من به قبیله اسلم ( از قبایل بزرگ عشایر اطراف مدینه ) افتاد ، یقین کردم که پیروزى ما قطعى است ؛ « ما هو إلّا أن رأیت أسلم ، فأیقنت بالنصر » « حین توفى اللّه - نبیّه صلّى اللَّه علیه وسلم - أنّ الأنصار خالفونا ، واجتمعوا بأسرهم فى سقیفة بنى ساعدة وخالف عنّا على والزبیر ومن معهما » . صحیح البخارى ، ج‏8 ، ص 26 ، کتاب المحاربین ، باب رجم الحبلى من الزنا . ‏ تاریخ الطبری ، ج 2 ، ص 458 ؛ کامل ابن‏أثیر ، ج‏2 ، ص‏224 . .

 

ولذا تاریخ نشان مى‏دهد که عمر بن خطاب جهت تحکیم پایه هاى خلافت ابو بکر و سرکوبى مخالفان ، بیشترین استفاده را از آنان نمود روى ابن أبی الحدید عن البراء بن عازب : فلم ألبث وإذاً أنا بأبى بکر قد أقبل ومعه عمر وأبو عبیدة وجماعة من أصحاب السقیفة وهم محتجزون بالأزر الصنعانیّة لایمرّون بأحد الّا خبطوه وقدّموه فمدّوا یده فمسحوها على ید أبی بکر یبایعه شاء ذلک أو أبى . شرح ابن أبی الحدید ، ج 1 ص 219 . .

تشیع حقیقت - تشیع مصلحت

تشیع علوی - تشیع صفوی

تشیع حقیقت - تشیع مصلحت

دکتر علی‌ شریعتی

 

 

تشیع مصلحت"، تشیع صفوی است و در برابرش تشیع علوی که" تشیع حقیقت" است. همیشه مصلحت، روپوش دروغین زیبایی بوده است، تا دشمنان"حقیقت"، حقیقت را در درونش مدفون کنند. و همیشه "مصلحت" تیغ شرعی بوده است تا حقیقت را رو به قبله ذبح کنند. که مصلحت همیشه مونتاژ دین و دنیا بوده است.

 

...آنچه گفتی حقیقت است، راست میگویی،خوب تحلیل کردی و نظریه‌ات "کاملا نظریه اسلام است" اما! ...مصلحت نیست.

 

این منطق کیست؟ این مصلحت‌اندیش و منطقش، دشمن و مخالف علی است، و با همین ابزار و ضربه است که علی، خانه‌نشین می‌شود و هنوز هم همین "مصلحت نیست"ها را چون سدی در برابر همه جنبشها و کوشش‌ها می‌بینیم.

 

میگوید: "فلان کتاب پر از روایت مجعول است، افکار را خراب میکند ضررش از هر کتاب ردیهای برای عقاید مردم این زمان بیشتر است..." میپرسیم: "پس بفرمایید تا مردم بدانند و با خواندنش منحرف نشوند، جوانان نخوانند تا با خواندنش به اسلام بدبین نشوند!" بله ، ولی ... خوب ... مصلحت نیست!

 

میگوید: "سینه‌زنی و قمه‌زنی و تیغ‌زنی و جریده‌کشی و نعش‌بندی و این حرکات با اسلام سازگار نیست، لخت شدن مردها در انظار، آسیب زدن به بدن، شرعاً جایز نیست"، میگوییم: "پس اعلام بفرمایید تا نکنند، مخالفان اسلام و تشیع نبینند، شما خودتان درستش کنید تا دیگران جور دیگری جمعش نکنند..." مى‌فرماید: "بله، ولی... مصلحت نیست"

 

اعتراف میکند که: "این جور وعظ و تبلیغ دیگر برای این زمان مؤثر نیست، در برابر هجوم تبلیغات غیرمذهبی و ضد مذهبی و مجهز به آخرین وسائل ارتباطی و آموزشی و تبلیغی و شیوههای هنری و فنی و علمی جدید نمیتواند مقاومت کند و از اسلام دفاع اثربخشی کند، باید فیلم را، تلویزیون را، تأتر را، رادیو را در خدمت بیان جدید مذهب آورد..."

 

خوشحال می‌شوی از اینهمه روشن‌بینی و هوشیاری و احساس زمان و نیاز زمان و قدرت نقد تحلیل اجتماعی و پیشنهاد میکنی که: "اشکالی ندارد ما حاضریم هر کاری از دستمان برآید در این راه انجام دهیم." بلافاصله: "بله، ولی هنوز زود است ، فعلا مصلحت نیست، مصلحت نیست ، مصلحت نیست ، مصلحت نیست.

 

آری، حقیقت نیست اما مصلحت است، حقیقت است اما مصلحت نیست.

 

"این است شعار" تشیع مصلحت"

 

"تشیع مصلحت"، نابود کننده "تشیع حقیقت" است، همچنانکه در تاریخ اسلام ، "اسلام حقیقت"، قربانی "اسلام مصلحت" شد، که آغاز نبرد میان مصلحت و حقیقت در سقیفه بود، و مصلحت پیروز شد و از همانجا، همچنان ادامه دارد و همچون دو خطی که از یک نقطه آغاز میشود و با زاویه یک درجه‌ای از هم دور میشوند و هر چه میگذرد فاصله بیشتر میشود و بیشتر تا فاصله حقیقت و مصلحت، میشود فاصله ظلم و عدل، امامت و استبداد، جمود و اجتهاد، ذلت و عزت...، یعنی گذشته و حال.

 

این است که برای گریز از تمامی مسئولیتهای شیعه بودن (مذهب مسئولیت) راه حل‌هایی ساخته‌اند و میسازند، تا خوابشان نیاشوبد. من که تمام عمر شاهد قربانی شدن و پایمال شدن حقیقت‌ها، بوسیله انسانهای مصلحت پرست بوده‌ام، در مورد "مصلحت" عقده پیدا کرده‌ام و اعتقاد یافته‌ام که

 

    هیچ چیز غیر از حقیقت، مصلحت نیست

 

 

تشیع علوی           تشیع صفوی

تشیع علوی تشیع پیروی است             تشیع صفوی تشیع ستایش

تشیع علوی تشیع مسئولیت است          تشیع صفوی تشیع تعطیل همه مسئولیتها

تشیع علوی تشیع آزادی است تشیع صفوی تشیع عبودیت

تشیع علوی تشیع انقلاب کربلا است     تشیع صفوی تشیع فاجعه کربلا

تشیع علوی تشیع اختیار است             تشیع صفوی تشیع جبر

تشیع علوی یاری حسین است             تشیع صفوی گریه بر حسین

تشیع علوی تشیع انسانیت است           تشیع صفوی تشیع قومیت

 

 

شریعتی، اهل سنت و فهم دموکراتیک دین

 

حسین میرزانیا

 

 

 

حسین میرزانیا

 

 

 

... یادم هست قبل از انقلاب به کردستان رفتم و یک شب مهمان آقای مفتی‌زاده بودم ایشان که یک کرد اهل سنت بود هم می‌گفت کتاب‌های دکتر (شریعتی) را در کردستان پخش و بسیاری را طرفدار دکتر کرده است. هم مارکسیست‌ها به دکتر بد می‌گفتند مثل میرفطروس و هم راست‌ها او را تخطئه می‌کردند مثل شیخ قاسم اسلامی هم سازمان مجاهدین او را تصفیه کرد و هم خود دولت با او بد بود حتی تیپ‌هایی مثل مطهری هم با او خوب نبودند. اما با وجود تمام این مخالفت‌ها باز هم به قدری کلامش نافذ بود که کتاب‌هایش به همه‌ی کتابخانه‌ها راه پیدا کرد و در آخر به مساجد و محلات رفت. هنوز یکی از پرخواننده‌ترین کتاب‌ها کتاب‌های اوست. این خیلی عجیب است که دکتر نقدش نسبت به خلفا به خصوص عثمان بسیار تند است اما با این حال نمیدانم چرا سنی‌ها با او بد نیستند؟!

 

--سعید حجاریان در مصاحبه با ماهنامه «نسیم بیداری» سال اول شماره‌ی 7. خردادماه 1389

 

 

 

راز این دلبری و بی‌خبری در چیست که حجاریان با شگفتی از آن یاد می‌کند؟ این پرسشی است ذهن‌سوز ولی راه‌گشا. پرسشی که خود وی نیز هیچ گاه تلاشی برای یافتن پاسخی برای آن نکرد و همین پرسش‌های بی‌پاسخ بود که ما را به ورطه‌ی تکرار و تکرار تجربیات تلخی پرتاب کرد که هزینه‌های گزافی نیز بابت آن پرداختیم چرا که در همین مصاحبه هست که باز او سیاهه‌ی جدیدی از اتهامات برای شریعتی بر می‌شمرد بدون اینکه خویشتن را نیز به قضاوت بنشیند .

 

با این اوصاف ببینیم مناسبات شریعتی با اهل سنت چگونه سامان یافته بود که او را این چنین نه در میان هم وطنان اهل سنت ما که در میان تمامی کشورهای مسلمان که اکثریت آنها اهل تسنن می‌باشند محبوب و مقبول واقع شده بود؟

 

 

مقدمه:

 

پرداختن به این مهم از این رو ضرورت دارد که جهان بیش از هر زمانی به گفتگو و شکیبایی و بردباری و پذیرش تکثر و حقوق برابر انسان ها نیازمند است و ما که خود منادی گفتگوی تمدن ها بوده ایم بیش از دیگران و پیش از هر گفتگوی بین تمدنی به گفتگوی با خود و با هم میهنان خود محتاجیم و قبل از دیگری باید خود را و فهم گونه گون خود را به رسمیت بشناسیم و بپذیریم و سپس با این پشتوانه ی عملی و نظری به گفتگو با دیگران نیز روی آوریم .

 

نمی توان بانگ گفتگو و وحدت و برادری و برابری سر داد اما اندیشه و قرائت او را به رسمیت نشناخت و محلی از اعراب برای او قائل نبود و حق فهمیدن را از او ستاند . برای شکل گیری جامعه ای که بتوان عدالتی در آن سراغ گرفت و در آن به مسالمت زیست باید  که هم را بپذیریم و بشناسیم بدون آنکه خواستار خلع ید افراد از خود شویم و آنان را محکوم به پذیرش همه با من سازیم . ضرورت گفتگو میان هم و طنان یک کشور از سویی و ضرورت زیست مسالمت آمیز و بدون خشونت که عقل و عرف و حقوق بشری و الهی نیز آن را تایید و تجویز می کند از سوی دیگر ما را به این راه رهنمون می سازد .

 

این نوشتار می کوشد پاسخی هر چند ناقص به این پرسش دهد. قرائت شریعتی از دین چگونه بود ؟

 

قرائت ها و زایش فرق و مذاهب گونه گون در اسلام نخستین اگر چه از یک اختلاف سیاسی بر سر جانشینی پیامبر آغاز شد ولی بعدها مبدل به دو جریان و گفتمان غالب در میان مسلمانان با نام تشیع و تسنن گشت و واجد فقه ُ حقوق ُ کلام ُ فلسفهُ و ... مختص به خود شدند و از سوی دیگر ضرورت همیشگی تفسیر جدید و حتی ترجمه جدید از قرآن در هر عصری بوده و هست و نیاز زمان آن را ازاندیشمندان طلب می کرد.

 

فضای صف بندی شده در دهه ی چهل و پنجاه بین چپ ارتدکس به ویژه از نوع روسی و چینی آن و راست مذهبی ارتدکس از سوی دیگر منجر به دگماتیسم شدید و غیر قابل انعطافی شده بود که مجال شنیدن دیگر سخن ها را بر صاحبان فکر و خرد تنگ کرده بود . در چنین زمانه ای شریعتی به ایراد دیدگاه خود می پردازد و شروع به ترسیم آن می کند .

 

 

 

قبل از ارئه ی نظرات او باید ضرورتی را یادآور شویم و آن اینکه شریعتی در قامت یک متفکر شیعی آراء خود را در نقد چگونگی تعیین جانشینی پیامبر با صراحت تمام اعلام کرده و بر صلاحیت و شایستگی امام علی برای جانشینی پیامبر تصریح کرده اما این رای او مانع از این نشد که شریعتی انصاف و عدالت را قربانی رای خود سازد و وجدان و شرافت را منکوب کرده و حقیقت را قربانی مصلحت سازد .به دیگر سخن اینکه طبق این ضرب المثل معروف در فرهنگ ایرانی " عیبش را گفتی هنرش را نیز بگو" او به بیان توصیفی واقعیت در تاریخ با همان شرافت علمی و انسانی و وجدانی خویش می پردازد و تاوان این استقلال رای و التزام به حقیقت و روش علمی را می پردازد .و البته شریعتی این روش و سلوک خود را وامدار نبی اکرم و امام علی است که برای نمونه به دو یادآوری از سیره و شیوه ی انسانی آنان در برخورد با منتقدین و مخالفین اشاره می کنیم .

 

 

 

«هنگامی که عبدا... بن ابی سر دسته ی خطرناک منافقان مدینه که در طول نه سال از هیچ خیانتی دریغ نکرده بود - پس از بیست روز درد جان کندن مرد و اسلام از شر بزرگترین دشمن داخلیش آسود . پیغمبر همواره با او مدارا می کرد و در برابر خیانتها ی ناجوانمردانه وی با تحمل و مهربانی و گذشت ُ شخصیت او را در میان مردم در هم می شکست و نفوذش را در دلها از میان می برد . در این جا نیز بر جنازه ی دشمن کینه توز خویش شخصا نماز گذارد و در مراسم کفن و دفن وی حضور یافت و تا هنگامی که کار دفن پایان یافت و سر گورش را پوشاندند ُ هم چنان بر سر گور وی ایستاد و این رفتار مومنان را سخت به شگفتی افکند.» اسلام شناسی چاپ دانشگاه مشهد صفحه 401 علی شریعتی

 

 

و علی تربیت یافته رسول اکرم که به قول مولانا تندیس اخلاص است و منزه از دغل: «... و اما حرمت حقوق انسانی و آزادی اندیشه تا بدانجا که نماز می خواند و خوارج که دشمنان خونی وی بودند نمازش را در هم می شکستند ُ سخن می گفت سخنش را قطع می کردند و حتی او را استهزا می کردند و او در اوج قدرت بود و هرگز کوچکترین فشاری بر کسی وارد نساخت ُ او حاکمی بود که بر پهنه های بزرگی در آفریقا حکم می راند ُ اما زندانی سیاسی نداشت ُ حتی یک زندانی سیاسی و قتل سیاسی . و طلحه و زبیر قدرتمندترین شخصیت های با نفوذ خطرناکی که در رژیم او توطئه کرده بودند ُ هنگامی که آمدند و بر خروج از قلمرو حکومتش اجازه خواستند و می دانست که به یک توطئه خطرناک می روند ُ اما اجازه داد ُ زیرا نمی خواست این سنت را برای قداره بندان و قلداران به جای گذارد که به خاطر سیاستُ  آزادی انسان را پامال کنند.» مجموعه آثار 2 خودسازی صفحه 144و145 علی شریعتی

 

 

شریعتی در عین نقد واقعه ی سقیفه به بیان واقعیت های تاریخی می پردازد و ابایی از اتهام و فحاشی و اعلام ارتداد از سوی افراطیون و دگماتیست های مذهبی ندارد و در این راه تا جایی پیش می رود که از سوی ارباب دین متهم به سنی گری و وهابیت می شود .برای ترسیم گوشه ای از آن فضای هولناک بد نیست به نامه ای که از سوی یکی از اعاظم دینی و فقهی آن دوران یعنی علامه آیت ا... مرتضی عسگری به شیخ محمد مهدی شمس الدین پس از برگزاری مجلس بزرگداشت از سوی امام موسی صدر نوشته است اشاره کنیم .متن نامه چنین است :

 

 بسمه تعالی

 

فضیله الحجه الشیخ محمد مهدی شمس الدین المبتجل

 

السلام علیک و رحمت ا...

 

اعتراضات و اخبار و شکایات و پرسش های کتبی و شفاهی بسیاری بر من واصل شده است که چرا آقای موسی صدر در فوت علی شریعتی که منکر خاتمیت پیامبر و تحریف گر شریعت وی می باشد مجلس بزرگداشت با شکوهی به نام خود و مجلس خود ـ مجلس اعلای شیعیان لبنان برگزار کرد و قبلا نیز مجالس ترحیمی برای دیگران تشکیل داده بود و ای کاش ایشان بزرگترین فاسق روی زمین را مورد تجلیل قرار می داد و بزرگترین دشمن دین را مورد احترام قرار نمی داد . در واقع این اقدام وی نوعی تایید از تحریف اسلام و گسترش میدان گمراهی است و من نمی دانم که او برای روز قیامت چه پاسخی آماده کرده است ؟ و انا الله و انا الیه راجعون     ـ مرتضی العسگری سه شنبه 18رمضان 97 هجری قمری.نشریه پنجره شماره 59  بیستم شهریور 89

 

 

 

این نامه متعلق به یک واعظ یا منبری کم سواد یا تحریک شده ای نیست بلکه از سوی یک اندیشمند شناخته شده ی دینی صاحب کتب و تالیفات متعدد ی صادر شده است که از مشاهیر دوران بوده است و مرجعی برای بسیاری از اهل تحقیق و پژوهش و مطالعه .

 

 

 

از سوی دیگر این نوشتار قصد این ندارد که اختلافات سیاسی و فکری و حتی طبقاتی امام علی و سایر صحابه را صرفا به یک تفسیر و قرائت دینی تقلیل و تنزل دهد و ترسیمی سطحی و کاریکاتور گونه از آن ارائه دهد بلکه ضمن اذعان به این تفاوت های مهم به گوشه ای دیگر از اندیشه ی مغفول مانده و به حاشیه رانده  شده ولی بسار ضروری و حیاتی شریعتی می پردازد که در سایه ی انقلاب و جنگ و رقابت های سیاسی و عقیدتی به صندوقچه ی فراموشی سپرده شد و این نخست جفایی بزرگ بر شریعتی بود و سپس ستمی بزرگتر بر نسل جوان ایرانی و ساحت اندیشه .

 

 

 

ما باید بیاموزیم که پیش از اینکه از پای و زبان و بازوی خود استفاده کنیم از اندیشه ی خود بهره گیریم و آنگاه بکوشیم که اختلافات خود را با گفتگو آسان سازیم که دیگر نیازی به کاربرد زور و بازو نخواهیم داشت که این سخن و بشارت خداوندبه ایمان آورندگانش است که : سخن ها را بشنوید و بهترینش را انتخاب کنید.

 

 

 

1- قرائت شریعتی از جریان تاریخی تشیع و تسنن :

 

«لو علم ابوذر ما فی قلب سلمان فقد کفر " اسلام ابوذر و اسلام سلمان به قدری متفاوت است که اگر ابوذر خبر پیدا کند که سلمان اسلام را چگونه فهمیده ُ نبوت راُ خدا را ُ چه جور فهمیده فوری او را تکفیر می کند و یا در روایت دیگر هست که فوری او را به عنوان کافر و مرتد می کشد. اما هر دو مسلمانند.      چرا ؟ برای اینکه اعلام این حرف ُ ارزشش عبارت است از : امکان دادن به همه ی اندیشه ها و عقل ها که در صحنه حرکت و خلاقیت و پیشرفت و پرورش فکری و معنوی ُ آزاد تلاش  کنند و جولان اندیشه داشته باشند . این که شخص پیغمبر اعتراف بکند نه در یک مسئله ی علمی ُ بلکه در یک مسئله ی اعتقادی که یک حقیقت دینی در دو ذهن ممکن است فاصله اش بین کفر و اسلام باشد اما هر دو اسلام است و هر دو بر حق است و هر دو مسلمان بزرگند  اعلام این اصل ( اصل آزادی اندیشه ُ آزادی تحقیق و آزادی برداشت و استقلال فهم ) برای هر فهمیده ی متفکر ُ جلو گیری از یکنواخت فهمیدن و تقلید عقلی است و بند یکنواخت اندیشی و قالبی فکر کردن دوران قرون وسطی را از سر عقل ها برداشتن و عقل ها را آزاد کردن و به هر کس گفتن این که تو حق داری در هر رشته ای که کار می کنی ُ آزاد بیندیشی و از کسی بیم نداشته باشی ُ کسی در تفتیش عقاید تو را نسوزاند و محکومت نکند ُ مجرمت نشناسد ُ کافرت نخواند ُ تفسیق و تکفیرت نکند ُ به دست عوام الناس نسپارد و تو آزادی که نتیجه تحقیق را بر خلاف نتایج علمای دیگر هم باشد اعلام کنی . عقلی که تصادم نداشته باشد و عقلی که با مخالف در نیفتد و فکری که دشمن نداشته باشد پوسیده است و می پوسد . دیکتاتوری برای چه بد است ؟ به قول روسو  برای آن که در آن یک تن می اندیشد و دیگران حق اندیشیدن ندارند . و این است که جامعه تبدیل می شود به یک تن برای یک مغز . پس این سخن پیامبر درباره ی ابوذر و سلمان برای چیست ؟ می خواهد بگوید ابوذر آدم بی شعوری است ؟! هیچی نمی فهمد؟! سطحش پایین است ؟ عامی است ؟ و سلمان خیلی نابغه است ؟! یا نه می خواهد بگوید از اسلام دو برداشت و دو تا تلقی وجود دارد و این دو تا تلقی با هم خیلی فاصله دارند و هر دو اسلام هستند . اختلاف علماء امتی رحمه  اختلاف میان دانشمندان ما رحمت است . نمی گوید که مصیبت است ُ نمی گوید که اشکالی ندارد ! می گوید رحمت است ُ یک مذهب قالبی بخشنامه ای دیکته شده نیست . انتخابات سقیفه را دو جور برداشت می کنیم . این یک بحث تاریخی است . من یک مورخم تو هم یک مورخ دیگر هستی.» 1

 

 

 

شریعتی با این تلقی و دین شناسی خود از  جریان شناسی دین در تاریخ ایران و اسلام است که به نقد اندیشه ی روحانیت صفوی می پردازد و می نویسد : «روحانی صفوی بر خلاف عالم شیعی ُ متعصب است ُ تعصب کور ُ بدین معنی که قدرت تحمل و حتی استعداد فهم عقیده و حتی سلیقه ی مخالف را ندارد ُ نه تنها مخالف اسلام یا تشیع را ُ بلکه مخالف "آقا " و طرز فکر و  ذائقه ی آقا ! این است که هر چه نپسندد ُ بی درنگ تحریم می کند و هر که نپسندد ُ بی تامل تکفیر ! در حالیکه عالم در تشیع علوی : فبشر عبادالذین یستمعون القول فیتبعون احسنه (بشارت ده بندگانی که به سخن گوش می کنند و بهترینش را انتخاب می کنند ) . روحانی در تشیع صفوی از سئوال می ترسد ُ سئوال کردی ُ سئوال دوم جوابش یک دور تسبیح فحش و اتهام و لعن و نسبت های ناروا و تفسیق و تکفیر است چنانکه در پاسخ نویسنده ای که گفته بود برخی از مطالب فلان کتاب دعا سند ندارد فرموده بود : تو خودت که ادعا می کنی بچه ی بابات هستی ُ سند داری؟» 2

 

 شریعتی بارها با یادآوری این آیه از قرآن که خطاب به پیغمبر  نازل شده است که ولا تسبو الذین یدعون من دون ا... سوره انعام آیه 108 و این سخن امام علی که انی اکره ان تکونو سبابین هرگونه دشنام و حتاکی نسبت به حتی مشرکان و دشمنان را از سوی مسلمانان در همان سال های آغازین طلوع اسلام را طبق فرمان صریح قرآن و امام علی مردود و محکوم می داند و از آن بیزاری می جوید .به وضوح روشن است که اگر ما مجاز به بی حرمتی به دیگری باشیم طبعا حقی نیز برای او قائل نخواهیم بود و در آن صورت سخن از عدالت گفتن و ندای حق ستانی از ظالمان دادن یک طنز برای سرگمی خواهد بود .

 

 

 

شریعتی فهم متکثر و پلورالیستی خود از دین و جریانات تاریخی را این چنین بسط و شرح می دهد: «اختلاف زاویه ی جهت و بینش نه تنها در افراد است ُ بلکه در ملت ها و نژادها نیز وجود دارد . نیکلسون می گوید : هنر و ادب سامی به جزئیات و واحدها متوجه است و هنر و ادب آریایی به کلیات و پیکره ها ُ سامی درخت را می بیند و جنگل را نمی بیند . اختلاف زاویه دید و نیز اختلاف ابعاد معانی و اشیا در افراد و نیز در اجتماعات مختلف ُ مختلف است . زمان نیز عامل توانایی در تغییر این زوایا و این ابعاد به شمار می آید . بنابراین این تعدد و تکثر را نه تنها باید در عرض پذیرفت بلکه در طول نیز باید پذیرفت . زمان نه تنها زوایای دید ُ ابعاد ادراک و احساس را تغییر می دهد بلکه ارزشها ُ سلیقه ها ُ و حساسیت ها و ذائقه ها و شامه ها را نیز بی رحمانه می کشد و می زایاند و از این رو نه تنها جهان عناصر بلکه ُ با سرانگشت توانا و خستگی نشناس زمان ُ عالم ارواح و افکار و عواطف نیز محل کون و فساد دائمی است . تاریخ اسلام و مذاهب متعددی که در دامن آن زاییده شده است و هر روز نیز زاییده می شود آنچه که در تاریخ اسلام می بینیم ُ تشیع ُ درست است که از نظر سیاسی زاییده ی اختلاف بر سر یک مسئله ی سیاسی یعنی طرفداری علی برای احراز زمامداری بوده است ُ ولی از نظر جامعه شناسی موضوع بسیار پیچیده تر از آن است . چنین می نماید که از همان آغاز پیشوایان اسلام اساس اختلاف دیدها و فهم ابعاد مختلف وحی یا پایه اختلافات مذهبی را که دنباله اش در طول زمان کشیده می شود و از هر پیجستی شاخه های متعددتری می روید ُ گذاشته اند. گفته هایی از قبیل الطرق الی ... بعدد نفوس اخلائق  یا کلم الناس علی قدر عقولهم . نشانه های همین روش است . ...بررسی زبان اسلام این احساس را در آدمی به وجود می آورد که در زیز ظاهری که به  چشم های یک بعدی می آید ُ طبقات متراکم و متعددی وجود دارد که برای دیدن آن ها باید نگاه های دیگری داشت و شاید آن چه در اسلام عرفان نام دارد ...عبارت باشد از کوششی که تیزبینان و ژرف نگران خواسته اند رویه ها را بشکافند و به اندرون اسرارآمیز و ثروتمند کلمات و تعبیرات و اشارات پاگذارند و به اصطلاح سمبل ها را کنار بزنند و در ماورا آن به افق های تازه و سرزمین های بدیع برسند ... مسئله ی مهم و عجیب متشابهات در قرآن همین است ...اگر ادب علمی به من اجازه ی ابراز نظریه ای در تاریخ اسلام بدهد می توانم بگویم که اختلاف اصلی مذاهب را در اسلام ُ که ثمره ی طبیعی  و منطقی اختلاف اصلی در درک ها و مشرب های افراد ُ اقوام و ازمنه است ُ پیغمبر و کتابش خود به عمد پایه گذاری کرده اند و بذرها ی این کشته های گوناگون و رنگارنگ را به دست خود در مزارع افکار و ارواح افشانده اند...» 3

 

 

 

2- توصیف شریعتی از خلفا :

 

ابوبکر: شریعتی در معرفی ابوبکر در آغاز دعوت پیامبر و سپده دم اسلام می گوید: «او نخستین گرونده ای به پیغمبر از خارج خانه ی پیغمبر است ُ پدر همسر او ُ یار غار او و از نزدیک ترین یاران اوست ُ او هنگامی اسلام خود را  آشکار  کرد که جز شکنجه و مرگ و تبعید و تنهایی و شکست انتظاری نداشت . هنگامی به پیامبر گروید که حتی در خانواده اش هنوز ُ جز شخص علی که کودکی ده ساله بود ُ کسی به او دست بیعت نداده بود ُ او در مکه سرمایه داری مرفه بود و به خاطر ایمان به دعوت پیامبر ُ دست از زندگی و ثروتش شست و در مدینه ُ هم چون کارگری فقیر برای یهودیان کار می کرد ُ پیغمبر او را برای هجرت خطرناکش انتخاب کرد ُ در دوران خلافتش هم کوچکترین تغییری نکرد و حتی با همه سنگینی بار مسئولیت خلافت ُ عملگی می کرد تا نان بخورد و معتقد بود که خلافت انجام وظیفه امر به معروف و نهی از منکر است وحق ندارد از بیت المال مردم حقوقی بردارد و چون قانعش کردند که مدتی را برای زندگی است ُ کار شخصی می کنی ُ به کار مردم بپرداز و در ازای آن مزدی را که از کار فرمایت می گرفتی ُ از بیت المال برگیر ُ با یان همه هنگام مرگ ُ وصیت کرد ُ مجموعه ی حقوقی را که برداشته حساب کنند و با فروش زره و مرکبش ُ آن را به بیت المال پس دهند . پسرش محمدبن ابوبکر که شخصیتی بزرگ بود ُ نه تنها از مقام پدر ُ مقامی یا ثروتی کسب نکرد ُ که برعکس ُ محمد ُ یار وفادار و محبوب علی (ع) بود و در اوج دشمن ها و خطرات و خیانت های عصر خلافت علی ُ یاور علی ماند و در جنگ جمل ُ در کنار علی به جنگ خواهرش عایشه  آمد و در مصر که عامل علی بود ُ جانش را بر سر وفاداری به علی گذاشت و علی چنانش دوست می داشت که او را" محمد بن علی " می خواند!»4

 

 

 

در باب دوران خلافت و حکومت ابوبکر می گوید: «بهترین سندی که میزان آزادی سیاسی و دموکراسی واقعی را در آغاز حکومت اسلامی نشان می دهد خطبه ی خلیفه ی اول است ُ وی پس از انتخاب به پیشوایی سیاسی مسلمانان به عنوان یک زمامدار ُ در یک نطق سیاسی چنین با مردم سخن می گوید : یا ایهاالناس قد ولیتکم ولست بخیرکم و لقد وددت ان واحدا منکم قد کفانی هذاالامر فلو وجدتم فی اعوجاجافقوموه ( مردم! من بر شما حکومت یافتم اما از شما بهتر نیستم . دوست می داشتم که کسی از شما مرا در این کار جانشین می شد . پس اگر در من کجی یافتید آن را راست کنید ) عربی گمنام از میان توده بر می خیزد و فریاد بر می آورد که : اگر در تو کجی یافتم با این شمشیر آن را راست خواهم کرد و خلیفه او را دعا می کند. و این نیز سبک سخن علی است . آنکه خود را نه تنها یک رهبر سیاسی بلکه مصداق حق و پیشوای هدایت می داند .وی در جواب یکی از افسرانش که او را بسیار می ستاید و می گوید که من همواره در برابر فرمان تو سراپا گوشم و چشم و به اصطلاح امروز کور کورانه دستور تو را اطاعت خواهم کرد می گوید : من هرگز چنین ستایش را نمی پذیرم و این حالت را نمی پسندم بلکه دوست دارم آنچه که حق می بینید آزادانه به من بگویید زیرا خود را برتر از آنکه به خطایی دچار شوم نمی بینم.» 5

 

 

 

عمربن خطاب :

 

شریعتی در باب خلیفه ی دوم و شناخت خود از نحوه ی ایمان آوردن او به پیغمبر چنین می گوید: «او وقتی به پیغمبر گروید که وی هنوز در خانه ی ارقم مخفی بود و با سی و نه تن ُ که تمام پیروانش را تشکیل می دادند ُ در حکومت وحشت و شکنجه و خطر می زیست . در تمام دوران نبوت پیغمبر ُ همه جا با او بود و از نزدیکترین اصحاب وی به شمار می رفت . پیغمبر دختر او را به زنی گرفت و شخص علی دختر خویش را به همسری او داد ُ او اسلام را به یک قدرت بزرگ جهانی تبدیل کرد و کمر قوی ترین امپراطوری های شرق و غرب را شکست ُ او وارث پرشکوه ترین امپراطوری ها و سلطنت های زمین شد و هم چون یک ژنده پوش فقیر می زیست . پیاده راه می رفت و بر خاک می خفت . او فرزندش را که به شراب خوردن در مصر ُ متهم شده بود ُ به دست خود تازیانه زد ُ می گریست و می زد . با شگفتی پرسیدند: چرا می گریی ؟ پس چرا می زنی ؟ گفت : عمر قاضی می زند و عمر پدر می گرید ! وقتی هم در بستر مرگ افتاده بود ُ شرطی را که با شورای خلیفه گذاشت ُ این بود که فرزند او ُ عبدا... که به زهد معروف بود کاندیدای جانشینی او نکنند.» 6

 

 

 

شریعتی از دوران حکومت او و رفتارش با توده ی مردم چنین می گوید: «بنی عباس در تاریخ اسلام کاری کردند که سرنوشت ما و تاریخ اسلام به این روز افتاد . یک کار عجیب کردند . توده مسلمان تا کوچکترین ناراحتی از نظر سرنوشت جامعه می دید ُ کوچکترین ظلم و ستمی از طرف خلیفه می دید ُ یا یکی از وابستگان قدرت خلافت را می دید که از مقام خودش سوء استفاده کرده ُ مردم کوچه و بازار از هر شغلی به مسجد می ریختند و داد و فریاد و محاکمه و توضیح خواستن و این وضع حساسیت اجتماعی توده مسلمان در زمان پیغمبربود ُ در زمان عمر بود در زمان ابوبکر بود ُ در زمان علی بود و حتی در زمان دوران بنی امیه بود . معلوم است که بر چنین مردمی نمی شود ُ "درست و حسابی حکومت کرد" نمی شود آنها را آرام و فارغ البال به زیر مهمیز کشید ! آنها تا این اندازه "فضول " بودند! همان طور که تا صدای اذان بلند می شد به نماز می رفتند همان طور هم وقتی که می دیدند عمر ُ امپراطوری که مصر و ایران و روم را برایشان گرفته ُ پیرهنی که از غنایم جنگ پوشیده از پیراهن اصحاب دیگر کمی درازتر است ( غنیمت ها باید مساوی تقسیم می شد چه عمر باشد چه یک سرباز ) اعتراض کردند که چرا این پیراهن تو بلندتر است ؟ مردم به جای این که از او سپاس گذاری کنند و برایش صلوات بفرستند ُ که ایران و روم را گرفته و ازش تقدیر کنند ُ اولین بار محاکمه اش کردند و یقه اش را گرفتند که چرا پیراهن تو از مال دیگران بیشتر است و غنیمتی که تو گرفتی از غنایم دیگر بیشتر بوده ؟ تبعیض کرده ای ! بعد عمر مجبور می شود ـ آن هم نه این که سخنگوی اش بیاید به مخبرین توضیحاتی بدهد ُ نه ُ می کشندش به مسجد ! تا عبدا... پسرش را شاهد بیاورد . می گوید : بیایید تحقیق کنید ُ نماینده بفرستید ُ هر جا که می خواهید نماینده بفرستید ُ چون من قدم دراز است و مقدار پارچا های هم که به همه رسیده بود ـ و برای بعضی ها کافی بود ـ برای من کافی نبود ُ این بود که عبدا... قسمت خودش را به من داد تا از دوتا قواره  غنیمتی ُ یک پیراهن برای من بشود و بنابراین این سهم خودم به اضافه سهم پسرم عبدا... است . بروید ببینید ُ عبدا... از این غنیمت ندارد ؟ آنها هم رفتند و تحقیق کردند ُ بعد تبرء اش کردند!» 7

 

 

 

شریعتی چگونگی گفتمان علی (ع) را با خلیفه ی اول و دوم  چنین بیا ن  می کند: «... علی در خانه اش می نشیند و سکوت می کند و شمشیر بر روی مخالفانش نمی کشد چون مخالف داخلی است و بعد بیعت می کند و پشت سر همین ها نماز می خواند و بعد در جنگ ها مورد مشورت قرار می گیرد و برای آنها خیراندیشی می کند ُ و مراوده و دوستی دارد و در عین حال هرگز چنانکه دیدیم تا آخر عمر از سر اصول و مبانی اعتقادیی که به آن معتقد بود یک وجب عقب نشینی نکرد و حتی  چنانکه دیدیم در هیچ یک از مواردی که انتقاد داشت گذشت نکرد ُ و چنانکه دیدیم در شورا برای تایید رویه دو شیخ خلافت را کنار گذاشت و نابودی خودش را امضا کرد و آن رویه را تایید نکرد.» 8

 

 

 

شریعتی در تحلیل نهایی و کلی خود از عملکرد و سیره و روش دوران زمامداری ابوبکر و عمر معتقد است که: «..در این جا با این که انتقادات اصلی شیعه - آن چنان که که از زبان علی تجسم عینی و کامل روح اسلام می شنویم درست و دقیق است ُ اما هیچ مورخ منصفی  که از تاریخ سیاسی اسلام آگاه است ُ هر گاه حکومت این دو صحابی نامی پیغمبر را با رژیم های قیصرها و خسروهای تاریخ می سنجد ُ نمی تواند از اعجاب و تحسین خودداری کند ُ به عقیده ی من تنها بد اقبالی این دو مرد در این بود که رقیبشان مردی خارق العاده چون علی است و مورخان غالبا آنان را با وی می سنجند و محکوم می کنند . اگر علی در برابر نمی بود حکومت آن دو حکومتی بی نظیر در جهان جلوه می کرد.» 9

 

 

 

 

 

این گونه است که شریعتی راهی نو و در یچه ای  تازه به روی باورمندان به وحی و رسول و پیروان علی می گشاید و انسان بالغ و تکامل یافته و متفکر و متعقل و خرد گرا را نه در تعصب خشن و ویران کننده اش و نه در دست کشیدن از اصول و باورهایش بلکه در عدالت و انصاف و حق گذاری و فتوت و بردباری و آزادگیش می داند و می نمایاند و خود از روندگان راهی است که پیامبر و علی از روندگانش بودند چونانکه رسول رحمت به معاذبن جبل ُ صحابی دانشمند و شایسته ی خود که مامور یمن می شود سفارش می کند: «آسان بگیر و سخت مگیر ُ بشارت گوی باش ُ نه نفرت جوی ُ تو بر قومی وارد می شوی ُ از تو می پرسند کلید بهشت چیست ؟ بگو : شهادت بر اینکه جز خدای یگانه ای که شریک ندارد خدایی نیست.»10

 

 

 

علی شریعتی فضیلت و عدالت و دگرپذیری را از بزرگان آموخت و خود آموزشگر این راه شد راهی برای فهم این راز بزرگ که زمین و هستی برای همگان است و جایگاه همه ی آفریده ها ُ همه در نزد خداوندگار جهان برابر آفریده می شوند و از حقوقی برابر برخورداند و این کردار ما خواهد بود که در نزد دادار آسمان ملاک سنجش مینوی یا دوزخی بودن ماست که یزدان پاک خود داور نهایی آن خواهد بود و ما  بندگان کوچک و ضعیف او در جایگاهی نیستیم که رای بر بهشتی و دوزخی بودن بنده ای دیگر دهیم .شریعتی و شاگردان و پیروان و روندگان راه او این آموزه را در زیست خود به اثبات رساندند و شاید مقایسه ای هر چند اندک میان شریعتی و رهروانش با دیگر نحله های فکری و یا رقیبانش قضاوت را برای ما آسان تر خواهد کرد .هیچ کس با شریعتی حیات را برای انسانی دیگر نه تنها تنگ نساخت بلکه تاوان دگر پذیری و آزادی جویی را به سنگین ترین وجهی پرداخت و حتی روشنفکران شریعتی ستیز نیز بدان معترفند و نمی توانند از آن چشم بپوشند .شریعتی و رهروان راه او مدافع همیشگی دفاع از حق اقلیت در برابر اکثریت بودند و هر صاحب فکر و دین و مذهب و مرام و عقیده و قوم و قبیله ای در نزد آنان به صفت انسان بودن و ایرانی بودن عزیز و محترم بودند .

 

جهان ما فراخ است و ماییم که باید دیدگان خود را  باز کنیم و این هستی چندین میلیارد ساله را با عمر کوته و کودکانه چند ساله ی خود و قوه ی عقلانیتی که هر روز در جستجوی تجربه و نا شناخته ای جدید است نسنجیم و داوری نکنیم و حیات را و زندگی را و زنده بودن و انسان بودن را و اندیشیدن و فهمیدن را برای همگان قائل باشیم و به رسمیت بشناسیم که برای آرامش و صلح راهی و راهی جز این نیست و هم چون کلام خداوندی دعوت کننده ای باشیم وبس و نه تحمیل کننده ای هراس انگیز و نفرت گر .

 

 

 

فهم همگانی و دموکراتیک دین از حقوق ذاتی بشر می باشد و این حق در انحصار شخص یا اندیشه ای نیست و اگر این صبوری و برباری دینی گسترده شود و همه از رحمت این شکیبایی برخوردار شوند آنگاه است که می توان گفت جامعه ی اکنون ما گامی فرا پیش نهاده است برای تحقق هویت ملی و وحدت ملی در سایه ی کثرت ادیان ُ مذاهب و فرق و گروه ها و اقوام ایرانی .برای اثبات ندای ایران برای هر ایرانی و اصل آزادی فهم و اندیشه در دین نبوی هیچ روشی گویاتر از پذیرش پلورال و متکثر آدمیان از پدیده ها نیست و هیچ تبلیغی بلیغ تر از این برای تمدن ایرانی و اسلامی نیست .روایت متعصبانه و متصلبانه از دین نه تنها خدمتی به دین نیست بل چهره ی دین را عبوس و خوف انگیز نیز می سازد .چهره ی متبسم و انسان نواز و عدالت گستر دین را در ندای ابو سعید ابوالخیر و ابوالحسن خرقانی و مولانا و حافظ و اقبال لاهوری و طالقانی می توان دید یا در صورت خوارج و اخباریون و سلفیون و طالبان و واعظان و فقیهان شحنه شناسی که جز تکلیف و حدود و نکیر و منکر و ارتدادو کفر و دوزخ و عذاب و درفش  چیز دیگری از دین برای جوانان ما و مردم این عصر ندارند ؟!. شریعتی اولین این راه دشوار و سترگ نیست و آخرین آن نیز نخواهد بود .

 

 

 

 

 

علی شریعتی در دامن فرهنگ ایران زاده شد و در زیر بارش وحی بالیده شد و دیده گانش را تا جایی بالا برد که بتواند جهان را این گونه ببیند و به ما بشناساند آن طور که خود می گوید: «... امروز همان اندازه که به ابوذر غفاری صحابی پیغمبر مومنم و از تصور او لذت می برم ُ چارلی چاپلین هم که درست در همین مرز او زندگی هنری و کمیک خود را تمام می کند ُ محبوب من است ُ او هم یار دلسوز بشر است . او هم همه ی عمر به معانی مطلق انسانی ُ به جامعه ی بشری به سرنوشت انسان وفادار مانده است . من مدتهاست در روح خودم تمرین کرده ام تا این حالت به صورت طبیعی من در آید تا دیوارهای محکم محیط محدود و کم عمق خودم را بشکنم تا در تعقیب افکار از این زیرزمین به آن زیرزمین نخزم و بر روی بالکن بلندی بیایم و دنیا را ببینم.»11

 

 

 

این سخن کسی است که در دهه ی پنجاه خورشیدی و دهه ی هفتاد میلادی می زیسته است دهه ای که جنگ های چریکی و ایدئولوژیک و ضد امپریالیستی در اوج خود بین اردوگاه شرق و غرب ُ بین رزمندگان و پارتیزان های آمریکای لاتین و خاور دور و ایران با جهان سرمایه داری در جریان بوده است. دهه ای که صف بندیها و خط کشی های ایدئولوژیک و سیاسی اجازه ی کوچکترین خروج از کلیشه ها و رسمیت های زمانه را به افراد نمی داد و کسی را جسارت ورود به دنیاها ی غیر فرقه ای و غیر بخشنامه ای را نداشت .پس ما باید بیاموزیم و بیاموزیم که شریعتی دعوتی بود برای آموختن .نزدیک به چهار دهه از روزگار شریعتی می گذرد و ما هنوز در آغاز دهه ی نود خورشیدی در چگونگی رفتار خود و فهم خود از یکدیگر مانده ایم .رفتار شریعتی در مواجهه با آیت ا... مطهری علی رغم برخورد ها و حمله های صریح مطهری به شریعتی بسیار آموزنده است .شریعتی چه در ظاهر و چه در باطن چه در خطابه و چه در خفا کوچکترین بی حرمتی و ناشکیبایی و غضب از خود بروز نداد و کسی سراغ ندارد که وی علیه مطهری موضع خصمانه گرفته باشد و کینه و نفرتی از خود نشان داده باشد. باشد که ما نیز در برخورد با رقیبان و مخالفین و دگر اندیشان و دگرباشان گونه ای رفتارکنیم که مدعی آن هستیم ُ و آن همانا تکثر و تنوع و شکیبایی و صبوری و عدالت و انصاف و حق آزاد فهمیدن و بیان کردن و زیست بدون هراس و عذاب است.

 

 

 

به نظر می رسد برای درک مشترک از هم و از نگاه شریعتی به مقوله ی تکثر گرایی در دین فرق و مذاهب و عقاید و مشرب ها مرور ی بر کتاب اسلام شناسی دانشگاه مشهد و کتاب باز شناسی هویت ایرانی - اسلامی و مجموعه آثار 2 خودسازی شریعتی خالی از فایده نباشد اگر چه دیدگان پر مهر خوانندگان این نوشتار خاصه ایرانیان و مسلمانان اهل سنت قطعا آن را از نظر گذرانده اند و خود بهتر از هر کس داوری خواهند کرد .

 

در پایان این نوشتار را تقدیم می کنم به روح  بلند تازه پر کشیده ی مهندس عزت ا... سحابیُ و دختر مظلوم و معصومش هاله سحابیُ دردمند آزاده ای که برای تحقق تفاهم و تکثر و  آزادی نوع بشر و اندیشه ی ایران برای ایرانیان رنج ها و مرارت ها کشید. صداقت و شفقت و شرافت و متانت و حجب و حیا و طهارت و معصومیت و مظلومیت و  پاکدامنی  و پاکدستی کلماتی هستند که در نزد اینان جانی دوباره گرفتند و معنی و طراوت تازه ای یافتند .

 

 

منابع:

 

1- مجموعه آثار 26 صفحات 175 تا171علی شریعتی

 

2- مجموعه آثار 9 تشیع علوی و تشیع صفوی صفحات 56 و 52

 

3- مجموعه آثار 28 روش شناخت اسلام صفحات 305 تا 299

 

4- مجموعه آثار 26 صفحه 304 و 303

 

5- مجموعه آثار 30 اسلام شناسی دانشگاه مشهد صفحه 30 و 29

 

6- مجموعه آثار 26 صفحه 304

 

7- مجموعه آثار 20 چه باید کرد ؟ صفحه 213 و 212

 

8- مجموعه آثار 26 صفحه 189

 

9- مجموعه آثار 29 حسین وارث آدم صفحه 356

 

10- مجموعه آثار 30 صفحه 391

 

11- مجموعه آثار 34  نامه ها صفحه 69 و

بدعت از دیدگاه فریقین : ریشه های تکفیر مسلمین (6)

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

درس فقه مقارن

 

استاد دکتر حسینی قزوینی

 

موضوع درس : بدعت از دیدگاه فریقین : ریشه های تکفیر مسلمین (6)

 

 اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین و هو خیر ناصر و معین الحمد لله و الصلاه علی رسول الله و علی آله آل الله لا سیما علی مولانا بقیه الله و اللعن الدائم علی اعداءهم اعداء الله الی یوم لقاء الله.

 

بحث ما در ریشه های تکفیر مسلمین بود و گفتیم که «وهابیت»، تکفیر مسلمین و قتل آنها را، استناد می کنند به عمل «ابوبکر».

 

بخشی را دیروز اشاره کردیم، با عباراتی از «احکام القرآن جصاص»؛ و «نیل الأوطار شوکانی» و توجیه بلاموجّه ایشان را هم اشاره کردیم.

 

نمونه ای از برداشت غلط و سلیقه ای از آیات قرآن

 

امروز به بخشی دیگر از این مسئله مهم جهان اسلام، با عباراتی از کتاب «الدرر السنیه فی الأجوبة النجدیة» که نامه ها و محاضرات «محمد بن عبد الوهاب» و خاندان او است، اشاره می کنیم. در این کتاب می نویسد:

 

« قال الله تعالى: {وَأَقِيمُوا الصَّلاةَ وَآتُوا الزَّكَاةَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ} [سورة النور آية: 56] ، وقال تعالى: {خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِمْ بِهَا} [سورة التوبة آية: 103]

 

و الزكاة فرضها الله على عباده في أموالهم، و هي أحد أركان الإسلام التي بني عليها؛ و أمر الله تعالى بقتل من لم يزك حتى يؤديها،

 

قال الله تعالى: {فَإِنْ تَابُوا وَأَقَامُوا الصَّلاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ فَخَلُّوا سَبِيلَهُمْ} [سورة التوبة آية: 5] ، وقال صلى الله عليه وسلم: أُمرت أن أقاتل الناس حتى يشهدوا ألا إله إلا الله، و أن محمداً رسول الله، و يقيموا الصلاة، و يؤتوا الزكاة؛ فإذا فعلوا ذلك، عصموا مني دماءهم و أموالهم، إلا بحق الإسلام، و حسابهم على الله.

 

و قال أبوبكر الصديق رضي الله عنه: و الله لأقاتلن من فرق بين الصلاة و الزكاة»

 

خداوند می فرماید: [و نماز را برپا دارید و زکات را بدهید و پیامبر را اطاعت کنید تا مشمول رحمت شوید]. و همچنین می فرماید: [ای پیامبر از اموال آنها صدقه ای به عنوان زکات بگیر تا بوسیله ی آن، آنها را پاک سازی و پرورش دهی]

 

و خداوند زکات را در اموال مسلمین واجب کرد چرا که زکات، یکی از ارکان اسلامی است که اسلام بر آن بنا شده است. و خداوند دستور کشتن مانعین زکات را صادر کرد تا اینکه زکات را بپردازند.

 

و فرمود: [مشرکین اگر توبه کردند و نماز را به پا داشتند و زکات را دادند، رهایشان کنید.]

 

و پیغمبر هم فرمود که: من مأمور هستم با مردم بجنگم تا اینکه به وحدانیت خداوند، و رسالت پیغمبر، شهادت بدهند، و نماز به پا دارند، و زکات را بپردازند. پس هر گاه چنین کردند، خون و مالشان از ناحیه من محترم است. مگر اینکه اسلام، کشته شدن و تصاحب اموالش را حق دانسته باشد! و حساب این ها با خداست.

 

ابوبکر هم گفت به خدا قسم هر کسی بین نماز و زکات جدایی بیاندازد من با او خواهم جنگید.

 

الدرر السنیه فی الأجوبة النجدیه ج 5 ص 226

 

ببینید این برداشتهای غلط و نادرست، چه بلائی بر سر اسلام و مسلمین می آورد.

 

گاهی برداشت غلطی از دین صورت می گیرد و حکم به بطلان مثلاً نماز و زکات و ... می شود. که آقا این «زکات» که دادی مثلاً از گردن شما ساقط نشده، باید دوباره ادا کنی. این «نماز» که خواندی باطل بوده دوباره باید بخوانی.

 

ولی گاهی اوقات برداشت غلط از شریعت، در همان مرحله اول، سر از «تکفیر» و «قتل» در می آورد. و می شود:

 

«أمر الله تعالى بقتل من لم يزك حتى يؤديها»

 

و خداوند دستور کشتن مانعین زکات را صادر کرد تا اینکه زکات را بپردازند.

 

شما از کجا این برداشت را کردید؟

 

از این آیه که می گوید:

 

قال الله تعالى: {فَإِنْ تَابُوا وَأَقَامُوا الصَّلاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ فَخَلُّوا سَبِيلَهُمْ}

 

مشرکین اگر توبه کردند و نماز را به پا داشتند و زکات را دادند، رهایشان کنید                                            

 

ما قبلاً وعده داده بودیم که راجع به این آیه مفصّل صحبت کنیم. چرا که این آقایان وهابی خیلی روی این آیه مانور می دهند. آیه این است:

 

«فَإِذَا انْسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ خُذُوهُمْ وَ احْصُرُوهُمْ وَ اقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ فَإِنْ تابُوا وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ فَخَلُّوا سَبيلَهُمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيم»

 

پس چون ماه های حرام، تمام شد؛ مشرکان را هر کجا یافتید، به قتل برسانید. و آنها را دستگیر و محاصره کنید. و هر سو در کمین آنها باشید. چنانچه از شرک توبه کرده، موحد شدند، و نماز به پا داشتند، و زکات دادند، پس از آنها دست بردارید. که خداوند آمرزنده و مهربان است.

 

سوره توبة، آیه 5

 

شرح و تفسیر آیه قتل مشرکین

 

«فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكينَ» یعنی مشرکینی که قصد جنگ با شما را دارند. مشرکینی که تمام توان خود را برای نابودی اسلام گذاشته اند.

 

ظاهر قضیه این است که این آیه، بعد از جنگ «بدر» و «احد» و «احزاب»؛ نازل شده است.زمانی که مشرکین، تمام توان خود را برای نابودی اسلام، به کار گرفته اند.

 

مشرکین در جنگ احزاب با تمام قبایل یهود، هم پیمان شدند که بریزند «مدینه» و کار اسلام را برای همیشه تمام کنند. هم یهودی ها راحت بشوند و هم مشرکین.

 

خداوند می فرماید حال که چنین است و این مشرکین می خواهند اسلام را نابود کنند و مسلمین را برای همیشه از صفحه روزگار محو کنند؛

 

«فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ خُذُوهُمْ وَ احْصُرُوهُمْ وَ اقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ...»

 

مشرکان را هر کجا یافتید، به قتل برسانید. و آنها را دستگیر و محاصره کنید. و هر سو در کمین آنها باشید.

 

ولی همین مشرکینی که کمر به نابودی اسلام و مسلمین بسته اند، و با تمام قوا به جنگ با اسلام آمده اند، اگر از شرک توبه کردند و مسلمان شدند، رهایشان کنید:

 

«فَإِنْ تابُوا وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ فَخَلُّوا سَبيلَهُمْ...»

 

چنانچه از شرک توبه کرده، موحد شدند، و نماز به پا داشتند، و زکات دادند، پس از آنها دست بردارید.

 

حال سؤال اینجاست که مراد از جمله «فَخَلُّوا سَبيلَهُمْ...» چیست؟ آیا این دستور الهی فقط قید «فَاقْتُلُوا...» است؟ آنچنان که این آقایان وهابی ها می گویند!

 

ظاهر کلام الهی این است که در این آیه، چهار مجازات برای مشرکین مطرح شده است:

 

1-     قتل مشرکین: «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكينَ...» 

 

2-     دستگیری و زندانی کردن مشرکین: «وَخُذُوهُمْ...»

 

3-      محاصره مشرکین: «وَاحْصُرُوهُمْ...»

 

4-     ناامن کردن منطقه سکونت مشرکین: «وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ...»

 

ولی آقایان وهابی می گویند «فَخَلُّوا سَبيلَهُمْ...»، فقط یک مصداق دارد و آن «فَاقْتُلُوا...» است. اگر نماز خواندند ولی زکات ندادند، باید کشته شوند و سراغ مجازات دیگر نباید رفت!

 

دیروز عرض کردم، زنی مشرک بوده، توبه کرده و مسلمان شده است، ولی چون عادت ماهیانه دارد، الآن نمی تواند نماز بخواند؛ آقای «محمد بن عبدالوهاب»! با این زن، چه کار کنیم، بکشیم!؟

 

مرد فقیری است که مسلمان شده است، تا آخر عمرش هم زکات به او تعلق نمی گیرد که بپردازد؛ آیا به خاطر ندادن زکات باید کشته شود!؟

 

یا مردی کشاورزی دارد، باغ نخل خرما دارد ولی هنوز وقت برداشت محصول نشده که زکاتش را بپردازد، خب بفرمائید با این آقا چه کار کنیم؟

 

فقهای بزرگ و مفسران نامی اهل سنت، در ذیل این آیه، دارند که مراد از «اقامه نماز» و «ادای زکات» در این آیه شریفه، ملتزم شدن به ادای نماز و زکات است.

 

و البته ملتزم شدن به انجام تمام آنچه که پیغمبر آورده است. چرا که این «نماز» و «زکات» به عنوان مصداق در این مطرح شده اند.

 

ما از آقایان سؤال می کنیم: اگر کسی نماز بخواند، زکات هم بدهد، ولی بگوید روزه نمی گیرم! شما چه می کنید؟ آیا می کشید؟

 

اگر بخواهید بکشید، آیه در این باره ساکت است!

 

و اگر بخواهید رها کنید، مخالف اجماع مسلمین کردید. چرا که اتفاق مسلمین شیعه و سنی، بر این است که اگر کسی منکر «روزه» باشد که یکی از ارکان اسلام است و انکارش به انکار «نبوت» منجر بشود، قتلش واجب است.

 

«روزه» هم مثل «زکات» است. و تفاوتی بین این دو نیست. چه بسا اهتمام شارع مقدس، به «روزه»، به مراتب بیشتر از اهتمام به «زکات» باشد.

 

پس بنابراین: این «أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ» که در این آیه مطرح شده است:

 

اولاً: به عنوان دو مصداق از مصادیق شرایع دینی، ذکر شده اند.

 

 ثانیاً: مراد از اقامه نماز و ادای زکات، که در این آیه مطرح شده است، التزام به نماز و زکات است، نه اقامه و اتیان خارجی.

 

وهابی ها ادامه آیه را ندیدند!

 

این آقایان، چرا ادامه آیه را نمی بینند که می فرماید:

 

«وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكينَ اسْتَجارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ اللَّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَه»‏

 

و اگر کسی از مشرکان از تو پناه بخواهد، به او پناه بده تا سخن خدا را بشنود و درآن بیاندیشد. سپس او را به محل امنش برسان.

 

سوره توبه  آیه 6

 

یعنی طرف مشرک است، نه می خواهد «نماز» بخواند، نه «روزه» بگیرد و نه می خواهد «زکات» بدهد؛ آمد به پیغمبر پناهنده شد؛ خداوند به پیامبرش دستور می دهد که او را پناه بده تا کلام الهی را بشنود.                                                                                                                                

 

اما این آقایان «وهابی» زاویه چشمشان فقط یک چیز را می بیند؛ «کشتن و غارت اموال»

 

تعبیر ماندگار استاد دانشگاه الأزهر

 

عبارتی خیلی ظریفی را جناب آقای کوثری- از علمای بزرگ دانشگاه الازهر- دارد. ایشان وقتی می آید در رابطه با وهابیت میخواهد بحث بکند، میگوید:

 

«و ليس قصد أول من آثار هذه الفتنة، سوى استباحة أموال المسلمين ليؤسس حكمه بأموالهم على دمائهم باسم أنهم مشركون»

 

قصد اولیه وهابیون از فتنه وهابیت، مباح کردن اموال مسلمین است. تا حکومت خودشان را با این اموال تقویت کنند. خون مسلمین را مباح می کنند به اسم این که اینها مشرک هستند.

 

مقالات کوثری ج1 ص326

 

من قاطعانه عرض می کنم، تمام بزرگواران و اساتید عزیز ما، که در زمینه «وهابیت»، کتاب نوشته اند، این نکته را فراموش کرده اند.

 

هیچ کسی از این بزرگواران، این عبارت آقای «کوثری» را نیاورده است. این عبارت آقای «کوثری»، از کشفیات ما هست، که دوستان باید خوب در ذهن داشته باشند.

 

شما جنایت این وهابی ها را در «طائف» بخوانید:

 

کودک شیرخواره را در آغوش مادر سر بریدند!

 

پیرمرد و پیرزن را سر بریدند!

 

قرآن و بسیاری از کتب حدیثی اهل سنت را زیر پای اسب ها و شترها ریختند!

 

اگر اگر کسی درد دین داشته باشد، این کارها را انجام می دهد!؟

 

آیا وهابی ها، «یهود» و «نصاری» را مشرک می دانند؟

 

وهابی ها تا می توانند به «شیعه» برجسب شرک می زنند. و در بسیاری از فتواهای خود شیعیان را بزرگترین مشرک دانسته و حتی ازدواج با آنها را جایز نمی دانند.

 

در مجموع فتاوای لجنه دائم افتاء، که بالاترین مقام افتای عربستان سعودی است، و در رأس آن هم، مفتی اعظم قرار دارد، سؤال شده است:

 

«ما حكم الزواج من الرافضة و إن حصل و تم فما الحكم الآن»؟

 

ازدواج با شیعه چه حکمی دارد؟ و اگر ازدواج صورت گرفته باشد، الآن حکم شرعی چیست؟

 

لجنه دائم افتاء در جواب می نویسد:

 

«لا يجوز للسني أن يتزوج من نساء الرافضة و إذا وقع النكاح وجب فسخه؛ لأن المعروف عنهم دعوة أهل البيت و الاستغاثة بهم، و ذلك من الشرك الأكبر»

 

بر هیچ سنی جایز نیست که با زنان شیعه ازدواج کند. و اگر ازدواجی صورت گرفت فسخ آن واجب است! زیرا معروف است که شیعیان، اهل بیت را می خوانند و به آنها استغاثه می کنند. و این موارد از بزرگترین شرک هاست.

 

فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلمية والإفتاء ج 18 ص 217 فتوای شماره 2165

 

خوردن گوشت قربانی شیعیان جایز نیست!

 

یا این که سؤال می شود از ذبیحه شیعیان، آیا اکل ذبیحه شیعه جایز است یا نه؟ لجنه دائم افتای عربستان سعودی پاسخ می دهد:

 

«أن الجماعة الذين لديه من الجعفرية يدعون عليا والحسن والحسين وسادتهم فهم مشركون مرتدون عن الإسلام و العياذ بالله، لا يحل الأكل من ذبائحهم؛ لأنها ميتة و لو ذكروا عليها اسم الله»

 

جماعتی از شیعیان جعفری، علی و حسن و حسین و دیگر بزرگان خود را صدا می زنند، این ها مشرک هستند، و از اسلام خارج هستند. به خدا پناه می بریم! خوردن گوشت قربانی اینها هم جایز نیست زیرا که میته است اگر چه موقع ذبح، اسم خدا را هم بر زبان بیاورند!                                                      

 

اللجنة الدائمة للبحوث العلمية والإفتاء؛ عبد الله بن قعود (عضو) - عبد الله بن غديان (عضو) - عبد الرزاق عفيفي - (نائب رئيس اللجنة) -  عبد العزيز بن عبد الله بن باز (الرئيس)

 

فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلمية والإفتاء ج2 ص 372 فتوای شماره 1661

 

ازدواج با «یهود» و «نصاری» جایز است!

 

در چند صفحه، بعد سؤال می شود از ازدواج با «یهود» و «نصاری» که ازدواج با یهود و نصاری از نظر شرعی چگونه است؟

 

«ما حكم الشرع في الزواج من المسيحيات واليهوديات في هذا العصر؟»

 

حکم شرعی در رابطه با ازدواج با مسیحی و یهودی چیست؟                                

 

لجنه دائم افتاء پاسخ می دهدکه:

 

«يجوز للمسلم أن ينكح المحصنات من النصرانيات واليهوديات»

 

ازدواج با زنان پاک دامن یهودی و مسیحی برای مسلمان جایز است.

 

فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلمية والإفتاء ج 18 ص 316 فتوای شماره 3081

 

آقای «محمد بن عبد الوهاب»!، آقای «بن باز»! اگر شما به دنبال «شرک» می گردید، قرآن کریم به صراحت میگوید:

 

«وَ قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَ قالَتِ النَّصارى‏ الْمَسيحُ ابْنُ اللَّه»‏

 

و یهودیان گفتند عزیر پسر خداست! و نصاری گفتند مسیح پسر خدا است!

 

سوره توبه آیه 30

 

شرک از این بالاتر!؟ شرک از این روشن تر!؟

 

آقای «محمد بن عبدالوهاب»! اگر دنبال شرک می گردی، بفرما، این هم شرک!

 

در حالی که شما می گوئی ازدواج با یهود و نصاری اشکال ندارد! ذبیحه اینها حلال است و اشکال ندارد!

 

ولی «شیعه»، چون «یا علی»، و «یا حسین» می گوید؛ و «علی ابن الله» هم نمی گویند!«حسین بن الله» هم نمی گویند؛ فقط می گوید یا علی، یا حسین؛ مشرک هستند! ازدواج با اینها جایز نیست! ذبیحه اینها نجس و خوردنش حرام است!

 

اینها به خاطر عداوتی که با اهلبیت دارند، دشمنی که با اهلبیت دارند، نصبی که با اهلبیت دارند؛ میگویند شیعه چون «یا علی» می گوید، «یا حسین» می گوید؛ مشرک هستند.

 

اینجاست که آقای «شیخ محمد زاهد کوثری» استاد دانشگاه الأزهر می گوید:

 

«و ليس قصد أول من آثار هذه الفتنة، سوى استباحة أموال المسلمين ليؤسس حكمه بأموالهم على دمائهم باسم أنهم مشركون»

 

قصد اولیه وهابیون از فتنه وهابیت، مباح کردن اموال مسلمین است. تا حکومت خودشان را با این اموال تقویت کنند. خون مسلمین را مباح می کنند به اسم این که اینها مشرک هستند.

 

مقالات کوثری ج1 ص326

 

لذا برداشتی هم که این آقایان وهابی از آیه شریفه 5 سوره توبه : {فَإِنْ تَابُوا وَأَقَامُوا الصَّلاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ فَخَلُّوا سَبِيلَهُمْ} می کنند، که توضیح دادیم؛ کاملاً مغرضانه است.

 

برداشت غلط و مغرضانه وهابی ها، از روایت پیامبر

 

همچنانی که برداشت اینها از روایت نبوی که «صحیح بخاری» از «عبدالله بن عمر» نقل می کند که پیغمبر فرمود:

 

«أُمِرْتُ أَنْ أُقَاتِلَ النَّاسَ حَتَّى يَشْهَدُوا أَنْ لاَ إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، وَأَنَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللَّهِ، وَيُقِيمُوا الصَّلاَةَ، وَيُؤْتُوا الزَّكَاةَ، فَإِذَا فَعَلُوا ذَلِكَ عَصَمُوا مِنِّي دِمَاءَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ إِلَّا بِحَقِّ الإِسْلاَمِ، وَحِسَابُهُمْ عَلَى اللَّهِ»

 

پیغمبر فرمود: من مأمور هستم با مردم بجنگم تا اینکه به وحدانیت خداوند، و رسالت پیغمبر، شهادت بدهند، و نماز به پا دارند، و زکات را بپردازند. پس هر گاه چنین کردند، خون و مالشان از ناحیه من محترم است. مگر اینکه اسلام، کشته شدن و تصاحب اموالش را حق دانسته باشد! و حساب این ها با خداست.

 

صحیح بخاری ج1 ص 17 ح 25

 

این برداشت هم کاملاً اشتباه و نادرست است. چرا که گفتیم اسلام فقط در سه مورد حق قتل قرار داده؛ یکی «زنای محصنه»، دیگری «ارتداد»، و یکی هم «قتل نفس» است.                   

 

این تفسیری است که خود نبی مکرم از «الّا بحق الأسلام» می کند و «بخاری» هم می گوید راوی قسم خورد، که پیغمبر اکرم جز این سه مورد، کس دیگری را نکشت.

 

«عن أَبِي قِلاَبَةَ: قَالَ: فَوَاللَّهِ مَا قَتَلَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ أَحَدًا قَطُّ إِلَّا فِي إِحْدَى ثَلاَثِ خِصَالٍ: رَجُلٌ قَتَلَ بِجَرِيرَةِ نَفْسِهِ فَقُتِلَ، أَوْ رَجُلٌ زَنَى بَعْدَ إِحْصَانٍ، أَوْ رَجُلٌ حَارَبَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ، وَارْتَدَّ عَنِ الإِسْلاَمِ»

 

ابی قلابه می گوید: به خدا قسم پیغمبر، احدی را نکشت مگر اینکه یکی از این سه خصلت را داشت: فردی که از روی خودخواهی، کسی را کشته بود، یا مردی که زنای محصنه کرده بود، یا کسی که از اسلام برگشته بود و مرتد شده بود و با خدا و رسولش به محاربه بر خواسته بود.

 

صحیح بخاری ج6 ص 2529 ح 6503

 

شما یک مورد به ما نشان بدهید که نبی مکرم به خاطر ندادن «زکات»، کسی را کشته باشد! یا به خاطر ندادن «زکات»، کسی را تعزیر کرده باشد!

 

شما مگر خودتان نمی گوئید کاری که پیغمبر و صحابه انجام نداده باشند، «بدعت» است. خب پیغمبر کسی را به خاطر ندادن «زکات» نکشته است. شما چرا می کشید!؟                  

 

آقای «ابوبکر» هم که کشت، با مخالفت مسلمانها مواجه شد. حتی خود «عمر» به او اعتراض کرد و گفت:

 

«كيف تقاتل الناس؟ وقد قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: أمرت أن أقاتل الناس حتى يقولوا: لا إله إلا الله فإذا قالوها، عصموا مني دماءهم، و أموالهم» گفت: چگونه مردم را می کشی در حالی که پیغمبر فرمود: «من مأمور هستم که با مردم بجنگم تا اینکه بگویند لا اله الا الله، وقتی گفتند، خون و مالشان از طرف من محفوظ است.

 

الدرر السنیه فی الأجوبة النجدیة ج1 ص 292

 

انگیزه اصلی «ابوبکر» از کشتن مانعین زکات چه بود؟

 

این جا مهم است که آقای «ابوبکر» می گوید:

 

«والله لأقاتلنّ من فرق بين الصلاة والزكاة »

 

به خدا قسم با کسی که بین نماز و زکات جدایی ایجاد کند(نماز بخواند ولی زکات ندهد) خواهم جنگید.

 

صحیح بخاری ج2 ص 507 ح 1335

 

بله اگر کسی بگوید «نماز» را قبول دارم ولی «زکات» را قبول ندارم، حق با شماست. و حرف آقای «ابوبکر» درست است.

 

ولی در اینجا بحث انکار «زکات» نیست. بلکه امتناع از دادن زکات به «ابوبکر» است که این آقا را این گونه آشفته کرده که قسم می خورد:

 

«و الله لو منعوني عقالاً، كانوا يؤدونه إلى رسول الله صلى الله عليه وسلم لقاتلتهم عليه»

 

به خدا قسم اگر کسی عقالی از زکات را که به پیغمبر پرداخت می کرده به من پرداخت نکند، با آنها خواهم جنگید.

 

الدرر السنیه فی الأجوبة النجدیة ج1 ص 292

 

ملاک کشتن مسلمانها، به دست «ابوبکر»، انکار «زکات» نیست. بلکه ملاک، ممانعت از پرداخت زکات است. آن هم نه اینکه بگویند ما اصلاً زکات نمی دهیم، بلکه می گویند ما به «ابوبکر»، زکات نمی دهیم!

 

«مالک بن نویره» گفت: آقای «ابوبکر»! مگر شما نمی گوئی من زکات را در همان مواردی قرار می دهم که پیغمبر قرار داده؟

 

خب من زمان پیغمبر وکالت داشتم که زکات دریافتی از مردم را، بین مستحقین توزیع کنم؛ الآن هم همین کار را می کنم.                                                                                               

 

آقای «ابوبکر»!

 

«مالک بن نویره» به چه جرمی کشته می شود؟

 

«خالد بن ولید»، با چه مجوزی به همسر مالک خیانت می کند؟

 

افراد مسلمان قبیله «مالک»، به چه جرمی توسط نیروی های شما، قتل عام می شوند؟

 

زن و بچه اینها به چه جرمی به اسارت گرفته می شوند و نزدیک دو سال در زندان می مانند؟

 

جواب این سؤالات این است که قطعاً آقای «ابوبکر» برای تشکیل حکومت خود، نیاز به سرمایه مالی دارد. و هر کسی که از پرداخت «زکات» استنکاف کند، پایه های حکومت را تهدید میکند. لذا باید کشته شود.

 

نقش «اقتصاد» در قوام حکومت ها

 

اصولاً هر حکومتی قوامش به مسائل مالی است. اگر از لحاظ مسائل مالی متزلزل باشد، آن حکومت فرو خواهد ریخت.

 

الآن تحریم اقتصادی که امریکا برخی کشورها را به آن دچار می کند، در راستای همان متزلزل کردن و فروپاشی آن کشور انجام می شود. اساساً اولین نقشه دیکتاتورها برای فروپاشی یک نظام، فلج کردن برنامه اقتصادی آن کشور است.

 

مثل «جمهوری اسلامی» که سالهاست، آمریکا تحریمش کرده در حقیقت در راستای فروپاشی نظام است.

 

لذا آقای «ابوبکر» و همراهان ایشان، دیدند اگر بخواهد حکومتشان پایدار بماند، باید مسائل مالی را تقویت کنند.

 

«عمر» به چه دلیل قباله «فدک» را پاره کرد؟

 

به همین خاطر در قضیه «فدک» که «ابوبکر» قباله فدک را نوشت و به حضرت زهرا (سلام الله علیها) تقدیم کرد، ما می بینیم که «عمر» نامه فدک را از دست حضرت زهرا، میگرد و پاره می کند و به «ابوبکر» گوشزد می کند که اگر می خواهی حکومتت پایدار بماند، باید فدک را نگه داری!

 

آقای «حلبی» از قول «ابن جوزی» در این باره می نویسد:

 

« أنه رضي الله تعالى عنه كتب لها بفدك، و دخل عليه عمر رضي الله تعالى عنه فقال: ما هذا. فقال: كتاب كتبته لفاطمة بميراثها من أبيها فقال: مماذا تنفق على المسلمين وقد حاربتك العرب كما ترى، ثم أخذ عمر الكتاب فشقّه»

 

ابوبکر، نامه مالکیت فدک را، برای حضرت زهرا، نوشت. در این حال عمر وارد شد و گفت: این چیست؟ ابوبکر گفت: قباله فدک که میراث پدر فاطمه است را برای فاطمه نوشته ام. عمر گفت: اگر فدک را به فاطمه بدهی، از کجا خراج لشگر مسلمین را تهیه میکنی؟ در حالی که تو می بینی تمام عرب به جنگ تو آمده اند. سپس عمر قباله فدک را گرفت و پاره کرد!

 

السیرة الحلبیة ج 3 ص 488

 

باز این جا یاد حرف «محمد زاهد کوثری»، استاد دانشگاه الأزهر افتادم که گفت:

 

«و ليس قصد أول من آثار هذه الفتنة، سوى استباحة أموال المسلمين ليؤسس حكمه بأموالهم على دمائهم باسم أنهم مشركون»

 

قصد اولیه وهابیون از فتنه وهابیت، مباح کردن اموال مسلمین است. تا حکومت خودشان را با این اموال تقویت کنند. خون مسلمین را مباح می کنند به اسم این که اینها مشرک هستند.

 

مقالات کوثری ج1 ص326

 

والسلام علیکم و رحمة الله

ادله عقلي امامت/ انكار رحلت رسول خدا توسط عمر بن خطاب (1)

برنامه : حبل المتين

 

           تاريخ : 1393/01/31

 

آيت الله حسيني قزويني

 

ادله عقلي امامت/ انكار رحلت رسول خدا توسط عمر بن خطاب (1)

 

مجري :

 

دريا غريق مرحمت بي كران تو هفت آسمان تجلي رنگين كمان تو

 

خورشيد ناز مي كشد از ذره هاي خاك آن جا كه صبح مي گذرد كاروان تو

 

صدها فرشته بال نهادند بر زمين تا دامن خديجه بود ميزبان تو

 

بهتر شد آن زنان قريشي نيامدند حوا و مريم است پرستار جان تو

 

بر قلب هاي خسته ما هم نزول كن اي جبرئيل تا به سحر همزبان تو

 

يك شاخه ياس در دل مجنون كاشتم تنها به احترام مزار نهان تو

 

اللهم صل علي فاطمه وابيها وبعلها وبنيها وسر المستودع فيها بعدد ما احاط به علمك .

 

ميلاد با سعادت ام الائمه و النجباء ، حضرت صديقه طاهره ، فاطمه زهرا (سلام الله عليها ) را تبريك و شاد باش عرض مي كنيم و اميدواريم كه خداوند اين روز را براي همه مسلمين و شيعيان عالم مبارك و ميمون قرار دهد .

 

شما شاهد برنامه حبل المتين هستيد ، برنامه اي كه تاريخ اسلام و وقايعي را كه در صدر اسلام به وجود آمده را در غوطه بحث و بررسي قرار داده و در يك واكاوي عالمانه مباحث را پيگيري مي كند . عمده مطالبي هم كه تقديم حضور شما مي شود ، از كتب برادران اهل سنت است كه هم عزيزان اهل سنت ما بهتر ارتباط برقرار كنند و هم اسناد حقانيت اهل بيت (علهيم السلام) است .

 

در خدمت استاد عزيز و گرامي ، حضرت آيت الله حسيني قزويني هستيم و به نيابت از شما اين روز را به ايشان تبريك عرض مي كنم .

 

آيت الله حسيني قزويني :

 

بنده هم اين روز بزرگ ، روز ميلاد با سعادت صديقه طاهره ، فاطمه زهرا (سلام الله عليها ) را به تمام مسلمانان تبريك عرض مي كنم . در ابتداي مبحث امشب نكته اي را مطرح كنم كه اين آقايان وهابي به خاطر عداوت و شقاوت ذاتي كه با عترت نبي مكرم اسلام (صلي الله عليه و آله) دارند ، اعتراض مي كنند كه چرا شما روز بيستم جمادي را روز زن و روز مادر قرار داديد . شما بايد روز ولادت عايشه را روز زن قرار دهيد .

چرا روز ولادت حضرت صديقه طاهره فاطمه زهرا (سلام الله عليها) ، روز زن نامگذاري شده است؟

 

من نمي دانم كه اين ها چه عداوتي با حضرت زهرا (سلام الله عليها ) دارند كه با كمال بي حيايي كاريكاتور حضرت زهرا (سلام الله عليها ) را پخش كرده اند . علماي اهل سنت هم اين قدر از خود معرفت نسبت به ايشان نشان ندادند كه اطلاعيه يا بيانه اي بدهند كه حضرت زهرا (سلام الله عليها ) فقط مربوط به شيعه نيست ؛ بلكه زهراي مرضيه (سلام الله عليها ) براي همه مسلمان ها مقدس است .

 

اين ها مي خواهند ولادت حضرت را به عنوان روز زن زير سؤال ببرند و مي گويند كه اين روز را روز دختر قرار بدهند . اين چه مسخره بازي است كه اين ها انجام مي دهند . اگر شما واقعا به عايشه علاقه داريد و او را دوست داريد ، كه يقين هم داريم ، شما او را دوست نداريد . شما فعلا عايشه را براي شيعه ، پيراهن عثمان كرده ايد . اگر واقعا راست مي گوييد ، اين اهانت هايي را كه در كتاب هاي شما نسبت به عايشه است ، بر داريد .

 

بنده از اين آقايان سؤالي دارم ، اگر اين ها واقعا مي خواهند عايشه را الگو قرار دهند ، آيا حاضرند همسران خودشان را ، البته شايد اگر همسرانشان را بگوييم به آن ها بربخورد ، مادرانشان را بياورند در اين شبكه ها و همان رواياتي را كه از عايشه ، در مورد مسائل جنسي خودشان با رسول مكرم اسلام (صلي الله عليه و آله) ، نقل كرده اند ، را به همان شكل براي مردم احكام بگويند ؟

 

اگر واقعا حاضر شدند همان مسائلي را كه از عاشه نقل كرده اند ، كه ما يقين داريم اين مسائل افتراء به عايشه است ، كه هيچ زن عاقلي نمي آيد مسائل محرمانه خود با همسرش را در ملأ عام مطرح كند . اين افراد حرف هايي را نقل مي كنند كه اگر پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله) نقل كرده ، رسالت ايشان زير سؤال مي رود . اگر عايشه نقل كرده ، باز هم نمي دانيم كه چه بگوييم . اگر يك زن اين مسائل را بيان كند ، در حقيقت به همسرش خيانت كرده است و هيچ كس هم چنين كاري را انجام نمي دهد . ما هم مطمئنيم كساني كه اين مسائل را مطرح كرده اند ، افتراء و دروغ است و اگر شهامت دارند اين روايات را انكار كنند . اگر هم كه عايشه را الگو قرار داده اند ، مادران مكرمه خود را در اين شبكه ها بياورند و همان صحبت هايي را كه به عايشه نسبت داده اند را مطرح كنند .

 

آيا حاضرند چنين كاري را انجام دهند يا نه ؟

حضرت زهرا سلام الله عليها، سيده زنان يا حضرت مريم؟

 

اين آقا مي گويد : درست است ما در روايات داريم كه حضرت زهرا (سلام الله عليها ) سيده زنان بهشت است ؛ اما قرآن مي گويد كه سيده زنان عالم ، حضرت مريم (عليها السلام) است . ما كه نمي توانيم از قرآن دست برداريم .

 

آيا اين عداوت با حضرت صديقه طاهره فاطمه زهرا (سلام الله عليها) نيست ؟ اگر حضرت مريم (عليها سلام ) سيده زنان عالم و بالاتر از حضرت زهرا (سلام الله عليها) است ، اين خداي مو فرفري و الاغ سوار شما ، پرونده حضرت مريم (عليها السلام) را در روز قيامت گم مي كند كه حضرت زهرا (سلام الله عليها ) در روز قيامت ، سيده نساء العالمين مي شود . يا اين كه نه ، حضرت مريم (عليها السلام) نعوذ بالله وارد بهشت نمي شود و جاي ديگري مي روند ؟

 

اگر حضرت مريم (عليها السلام) كه به قول شما سيده زنان اهل بهشت است ، وارد بهشت مي شوند در حقيقت اين مسئله با مبناي شما خلاف قرآن نيست ؟ شما اين تضاد را چگونه مي خواهيد حل كنيد ؟

 

عجيب است مي گويد : در قرآن اين است كه سيده نساء العالمين است و فضيلت دارند . پس اگر اين گونه است ، قوم بني اسرائيل هم فضلتكم علي العالمين است . در اين صورت رسول خدا (صلي الله عليه و آله) و مسلمانان هم زير سؤال مي روند . اگر رسول خدا (صلي الله عليه و آله) هم در روز قيامت به بهشت بروند ، مي گويند يهودي ها و بني اسرائيل بر همه عالميان فضيلت دارند .

 

بنده نمي دانم كه اين ها به چه علت با اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم السلام ) اين گونه عداوت دارند كه به بهانه هاي مختلف قداست اهل بيت (عليهم السلام) را در اين عصر رسانه ، زير سؤال مي برند ؟ در زمان سابق خدا و پيغمبر اين ها ابن تيميه در جمع سي يا چهل نفري صحبت هايي مي گفت كه اهميت نمي دادند و ذهبي هم اين ها را معرفي كرد كه همه از افراد كودن ، خائن ، بي عقل و مكار ... بوده اند و به قولي خوب و بد را تشخيص نمي دادند و فقط به دنبال ابن تيميه بودند .

 

اما امروز حداقل شما براي بينندگان خود احترام قائل شويد و اين طور مطالب را مطرح نكنيد .

 

به هر حال ما اميدواريم كه عزيزان اهل سنت ما با اين شبكه ها تماس بگيرند يا با ما تماس بگيرند و مرز خود را با اين وهابي ها و دشمنان اهل بيت (عليهم السلام) جدا كنند ، كاري كه بسياري از اين عزيزان انجام مي دهند . ما با حضرات اهل سنت هيچ مشكلي نداريم ، همان طوري كه بارها گفته ايم . سخنان مراجع ما برايمان ملاك است و همين امروز هم كه در محضر آيت الله مكارم شيرازي بوديم و به مناسبت روز ميلاد حضرت زهرا (سلام الله عليها ) سخنراني مي كردند ، فرمودند : اهانت به مقدسات اهل سنت حرام و گناهي نابخشودني است . آيت الله سيستاني هم مي گويند : عزيزان اهل سنت . ما با اهل سنت مشكلي نداريم .

 

ادله عقلي امامت

 

مجري :

 

در هفته هاي گذشته سه شاخصه را بيان كرديم . گفتيم كه حاكم اسلامي بايد اعلم ، اعدل و اشجع جامعه باشد ، كه در قسمت علم ، احاديث متعددي را در خصوص اعلميت حضرت امير (عليه السلام ) خدمت شما تقديم كرديم و در مقابل ، براي اين كه شما عزيزان بتوانيد مقايسه اي انجام دهيد ، با اين كه ما قصد جسارت از طرح اين مطالب را نداريم ، مباحث مربوط به خلفا را هم مطرح كرديم .

 

بحث ما در رابطه با مسائلي بود كه براي خليفه دوم اتفاق افتاده بود و جناب ابن قيم جوزيه آن ها را مطرح كرده بود و ما از حضرت استاد سؤال مي كرديم و ايشان پاسخ مي دادند .

 

ادامه سؤالات بنده هم در همين رابطه است كه يك مطلب جديد ديگر را مي خواهيم پيگيري كنيم.

 

حضرت استاد ! با توجه به مباحث گذشته كه خدمت شما بوديم ، بعضي از مباحث براي خليفه دوم مخفي مانده كه يكي از آن مسائل ، عدم آگاهي خليفه دوم نسبت به رحلت رسول گرامي اسلام (صلي الله عليه و آله) است . لطف كنيد اين مسئله را توضيح دهيد كه اصلا اين مسئله به چه معناست ؟

انكار رحلت رسول خدا صلي الله عليه وآله توسط خليفه دوم و عدم آگاهي از آيات قرآن در اين باره

 

آيت الله حسيني قزويني :

 

همان طور كه در جلسات قبل بيان كرديم ، آقاي ابن قيم و ابن حزم اندلسي مواردي را از عدم آگاهي خليفه دوم به ضروري ترين مسائل را مطرح مي كند . البته ما نه قصد جسارت و نه قصد اهانت داريم ؛ بلكه هدف ما اين است كه بعضي مسائل را بدون هيچ اظهار نظر و تحليلي ، نقل كنيم كه چنانچه از يك شيعه سؤال كردند ، چرا امير المؤمنين علي بن ابيطالب (عليه السلام) را به عنوان خليفه قبول داري و عمر و ابوبكر را قبول نداري ، بتواند جواب دهد يا اگر عزيز اهل سنتي مي خواهد تحقيقي داشته باشد ، سرنخي به آن عزيزان داده باشيم .

 

اين مسائلي چيز هايي است كه در تاريخ آمده و ابن قيم جوزيه از شخصيت هاي برجسته اهل سنت است علاوه بر اين كه تفكرات سلفي دارد و شاگرد و ناشر افكار ابن تيميه هم است .

 

اين كه ايشان خيلي محترمانه كلمه جهل عمر را بيان نمي كند و حال اين كه در كلمات ديگر بزرگان واژه جهل استعمال شده ، مسئله مخفي ماندن اين احكام بر خليفه را ايشان مطرح مي كنند و ما گفتيم كه خيلي سخن محترمانه و زيبايي است ؛ اما با واقعيت هيچ تطبيقي ندارد .

 

اين عبارت ابن قيم جوزيه است :

 

وكما خفي عليه قوله تعالي : إنك ميت وإنهم ميتون وقوله وما محمد

 

بر خليفه دوم مخفي ماند كلام خداوند : تو مي ميري و آن ها نيز مي ميرند...

 

اين آيه قرآن است و مخاطبينشان صحابه هستند ، پيشاپيش صحابه هم مهاجرين هستند و پيشاپيش آن ها بدريون هستند . حال اگر فرض براي ما بعد از 1400 سال روي كاغذ قرآن را مي خوانيم ، آن ها شاهد نزول قرآن بودند و نبي مكرم اسلام (صلي الله عليه و آله) شبانه روز آيات قرآن را براي آن ها مي خواند . اگر براي ما مخفي بماند يا به فرض آگاهي نداشته باشيم ، شايد عذر ما پذيرفته شود ؛ اما براي آن هايي كه مخاطبين اوليه و مستقيم اين مسائل بود ، شايد مقداري دشوار باشد .

 

ايشان مي گويد :

 

كما خفي عليه قوله تعالي : إنك ميت وإنهم ميتون و قوله وما محمد إلا رسول قد خلت من قبله الرسل اقول مات وقتل انقلبتم علي اعقابكم حتي قال والله كأني ما سمعتها قط قبل

 

بر خليفه دوم مخفي ماند كلام خداوند : اي پيامبر ! تو ميميري و ديگران هم مي ميمرند .

 

البته بعضي وهابي ها علم كرده اند شما كه مي گوييد رسول خدا (صلي الله عليه و آله) زنده است ، آيه قرآن مي گويد : إنك ميت و إنهم ميتون ... حتي عبارت ابن قيم و ابن تيميه را ببينند كه مراد از ميت اين است كه اي پيامبر شما در اين دنيا جاودانه نيستيد و يك روز از اين دنيا به آخرت منتقل مي شوي .

 

ابن قيم جوزيه در كتاب الروح خود ، با ادله متعدد ثابت كرده كه براي روح هيچ مرگي نيست و با مرگ از يك منزل به منزل ديگر منتقل مي شود . از اين طرف اين آيه را مي بينند و از طرف ديگر آيه :

 

ولا تقولوا لمن يقتل في سبيل الله اموات بل احياء عند ربهم يرزقون .

 

تصور نكنيد كه شهدا مرده اند ؛ بلكه آن ها زنده اند و نزد خداوند شان روزي مي خورند .

 

شما وهابي ها نمي فهميد و قضيه نبي مكرم (صلي الله عليه و آله) به مراتب مقامشان از شهدا بالاتر است . اگر شهيدي به درجه شهادت رسيده ، به دستور رسول خدا (صلي الله عليه و آله) به شهادت رسيده اند . مضافا بر اين كه آقايان اتفاق نظر دارند كه رسول خدا (صلي الله عليه و آله) هم به شهادت رسيده و مسموم شده اند . عبارت عبد الله بن مسعود است كه مي گويد : اگر من 9بار قسم بخورم كه رسول خدا (صلي الله عليه و آله) به شهادت رسيده ، بهتر از اين است كه يك بار بگويم كه ايشان به مرگ طبيعي از دنيا رفته اند و خود رسول اكرم (صلي الله عليه و آله) هم به شهادت رسيده اند .

 

عن عبد الله بن مسعود ، قال : لئن أحلف تسعا أن رسول الله صلي الله عليه وسلم قتل قتلا أحب إلي من أن أحلف واحدة أنه لم يقتل ، وذلك أن الله اتخذه نبيا واتخذه شهيدا .

 

السيرة النبوية - ابن كثير - ج 4 - ص 449 - 450 .

 

پس مقامشان به مراتب از ديگر شهدا بالاتر است . نه تنها نبي مكرم (صلي الله عليه و آله) ؛ بلكه ديگر پيامبران هم ، اين گونه هستند .

 

اولئك الذين انعم الله عليهم من النبيين والصديقين والشهدا

 

شهدا مرتبه سوم هستند .

 

علي اي حال آقاي ابن قيم جوزيه مي گويد :

 

وكما خفي عليه قوله تعالي : إنك ميت وإنهم ميتون وقوله وما محمد إلا رسول قد خلت من قبله الرسل أفإن مات او قتل انقلبتم علي اعقابكم حتي قال والله كأني ما سمعتها قط قبل وقتي هذا .

 

از خليفه دوم مخفي ماند قول خداوند : اي رسول ! تو مي ميري و ديگران هم مي ميرند . و قول ديگر خداوند كه محمد (صلي الله عليه و آله) رسول خدا است و قبل از آن هم پيامبراني بوده اند . اگر رسول خدا (صلي الله عليه و آله) بميرد يا شهيد شود ، به دوران جهالت بر مي گرديد؟ . خليفه گفت : به خدا قسم ، قبل از اين من اين آيه را نشنيده بودم .

 

در اين جا بحث ، بحث مخفي بودن نيست . اين عبارت ابن قيم است ، اگر اين عبارت را مثلا علامه حلي (ره) مي فرمودند ، شما چه كار مي كرديد ؟

 

بنده مطالبي را از كتاب هاي خود عزيزان اهل سنت بيان مي كنم تا اين عبارت مقداري روشن و واضح شود . هيچ قضاوتي هم درباره اين مطالب نمي كنيم اين كه درست است يا درست نيست . خود عزيزان اهل سنت در اين زمينه ، تحقيق و بررسي كنند . ما فقط آن مطالب را نقل مي كنيم.

آيا امام شافعي با توسل به قبر ابوحنيفه، كافر شده است؟

 

ما قصد داريم كه چند برنامه در مورد توسل داشته باشيم ؛ چون يكي از اسبابي كه وهابيت براي انحراف اذهان بعضي ها استفاده مي كنند ، عمدتا توسل است ؛ يعني اگر وهابي ها در توسل خلع سلاح شوند ، ديگر حرفي براي گفتن ندارند . چون در اين جا ثابت مي شود كه بحث توسل آن ها ، ضد قرآن و سنت رسول خدا (صلي الله عليه و آله) و اقوال تمام بزرگان است .

 

چند روز قبل از اين كارشناس وهابي پرسيده شد كه آقاي شافعي در مورد توسل اشعاري دارد ، نظر شما در اين باره چيست ؟ گفتند : اگر امام شافعي در باره توسل اشعاري دارد ، خودش هم گفته اگر سخن من با قرآن مخالفت كرد ، آن را به ديوار بزنيد يا اين كه زير دست و پاي خود بياندازيد .

 

اين سخن آقاي شافعي مخالف قرآن است . ولي بنده از عزيزان شافعي اين خواهش را دارم كه از اين كارشناس وهابي بپرسند كه آقاي شافعي به قبر ابو حنيفه و اهل بيت (عليهم السلام) متوسل مي شد . از طرفي هم آقاي محمد بن عبد الوهاب در مجموعه مؤلفات خود ، جلد اول ، صفحه 147 مي گويد :

 

... من جعل بينه وبين الله يدعوهم أنه كافر ، مرتد ، حلال المال والدم ..

 

كسي كه بين خود و بين خداوند واسطه قرار دهد ، كافر و مرتد است و مال و خونش هم حلال است .

 

محمد بن عبد الوهاب ، مجموعه مؤلفات ، ج 1 ، ص 147

 

آيا شما امام شافعي را مسلمان مي دانيد يا نمي دانيد ؟ اگر مسلمان مي دانيد ، پس شما تابع مكتب محمد بن عبد الوهاب نيستيد. اگر كافر مي دانيد ، كه قطعا هم كافر مي دانيد ؛ پس شما حتي ائمه اهل سنت را هم قبول نداريد و به اين شكل مورد هجمه قرار مي دهيد .

 

عمر بن خطاب: هر كس بگويد رسول خدا (ص) مرده، منافق است و دست و پايش بايد قطع شود

 

بنده مطالبي را از كتاب هاي خود عزيزان اهل سنت بيان مي كنم تا اين عبارت مقداري روشن و واضح شود . هيچ قضاوتي هم درباره اين مطالب نمي كنيم اين كه درست است يا درست نيست . خود عزيزان اهل سنت در اين زمينه ، تحقيق و بررسي كنند . ما فقط آن مطالب را نقل مي كنيم.

 

بخاري نقل كرده از عايشه كه گفت :

 

عن القاسم أن عايشة قالت .... لقد خوّف عمر الناس وإن فيهم نفاقا فردوهم الله بذلك .

 

زماني كه رسول خدا (صلي الله عليه و آله) از دنيا رفت عمر مردم را مي ترساند و مي گفت كه در ميانيان آن ها نفاق بوده. و به خاطر اين ترس ، نفاق از بين رفت .

 

بخاري ، محمد اسماعيل ، صحيح بخاري ، ج 4

 

عبارت بعدي هم از عايشه ، همسر پيامبر (صلي الله عليه و آله) است :

 

عن عايشة زوج النبي صلي الله عليه و آله أن رسول الله صلي الله عليه و آله مات وابو بكر بالسنح قال إسماعيل يعني بالعالية فقام عمر يقول : والله ما مات رسول الله صلي الله عليه و آله قالت وقال عمر والله ما كان يقع في نفسي إلا ذاك وليبعثنّه الله فليقطعنّ ايدي رجال وارجلهم .

 

از عايشه نقل شد كه وقتي رسول خدا (صلي الله عليه و آله) از دنيا رفتند ، ابوبكر در خارج از شهر در منطقه اي به نام سنح بود عمر بلند شد و گفت : به خدا قسم رسول خدا (صلي الله عليه و آله) نمرده است . عايشه گفت كه عمر گفت : به خدا قسم چيزي غير از اين به ذهن من نمي رسد كه خداوند رسولش را دو باره مبعوث خواهد كرد ، تا اين كه پيامبر (صلي الله عليه و آله) بيايد و دست و پاي يك گروه از مردان را قطع كند .

 

بخاري ، محمد اسماعيل ، صحيح بخاري ، ج 3، ص1341

 

بنده هيچ اظهار نظري در اين رابطه ندارم و از علماي بزرگوار اهل سنت تقاضا دارم كه با ما تماس بگيرند و در اين رابطه توضيحاتي را بيان كنند ؛ چون اين عبارت را ما متوجه نمي شويم كه منظور خليفه دوم از بيان اين عبارت چيست كه خداوند رسولش را دوباره مبعوث مي كند تا دست و پاي گروهي از مردان را قطع كند .

 

آيا منظور ايشان رجعت است يا نه ؟ عبارت ما مات رسول الله با عبارت ليبعثنّه الله سازگاري دارد يا نه ؟ يعني رسول خدا (صلي الله عليه و آله) از دنيا رفته و دوباره مبعوث مي شوند .

 

منظور از اين كه مي گويد : دست و پاي يك عده را قطع مي كند ، چيست ؟ آيا آيه قرآن و يا روايتي از رسول خدا (صلي الله عليه و آله) در اين زمينه بوده ؟ روايت هم كه در صحيح بخاري نقل شده و نمي توانيد به سند آن خدشه وارد كنيد . ما به شارحين صحيح بخاري هم كه مراجعه كرديم ، توضيح قانع كننده اي در اين مورد نيافتيم .

 

نكته بعدي مطالبي است كه در كتاب هاي ديگر بيان شده است . آقاي طبراني ، متوفاي 360 هـ از سالم بن عبيد نقل مي كند :

 

روي الطبراني عن سالم بن عبيد قال : فقبض رسول الله صلي الله عليه و آله فقال : عمر لا اسمع رجلا يقول مات رسول الله صلي الله عليه و آله إلا ضربته بالسيف .

 

طبراني از سالم بن عبيد نقل كرده : زماني كه رسول خدا (صلي الله عليه و آله) از دنيا رفتند ، عمر گفت : من نشنوم كسي بگويد رسول خدا (صلي الله عليه و آله) مرده است و گرنه او را با شمشير مي كشم .

 

طبراني ، سليمان بن احمد بن ايوب ابو القاسم ، معجم الكبير ، متوفاي 360 هـ ، ج 7 ، ص 56

 

هيثمي مي گويد :

 

رواه الطبراني و رجاله ثقات ....

 

طبراني آن را نقل كرده و روات آن ثقه هستند .

 

هيثمي ، علي بن ابي بكر ، مجمع الزوائد ، ج 5 ، ص 183

 

صالحي شامي هم مي گويد :

 

وروي الطبراني برجال ثقات ...

 

طبراني روايت را با روات ثقه نقل كرده است .

 

صالحي شامي ، محمد بن يوسف ، سبل الهدي و الرشاد ، ج 11 ، ص 257

 

اين كه اين افراد اشتباه كرده اند ، ما قضاوت را به عهده علماي بزرگوار اهل سنت مي گذاريم . با اين توصيفات روايت صحيح و درست است .

انكار رحلت رسول خدا )ص( توسط عمر، به روايت آلوسي

 

مطلب بعدي را آقاي آلوسي بيان مي كند كه فكر مي كنم ايشان مورد قبول همه آقايون باشد :

 

فقي روي ابوهريرية أنه قام يومئذ فقال : إن رجالا من المنافقين يزعمون أن رسول الله صلي الله عليه و آله توفي ...

 

روي الطبري عن الزهري عن سعيد بن المسيب عن ابي هريرة قال : لما توفي رسول الله قام عمر بن الخطاب فقال : إن رجالا من المنافقين يزعمون أن رسول الله صلي الله عليه و آله توفي وإن رسول الله ما مات ولكنه ذهب إلي ربه كما ذهب موسي بن عمران فغاب عن قومه اربعين ليلة ثم رجع بعد أن قيل قد مات واله يرجعن رسول الله فليقطعنّ ايدي رجال وارجلهم يزعمون أن رسول الله مات .

 

آلوسي از ابو هريره نقل مي كند كه عمر گفت : مرداني از منافقين فكر مي كنند كه رسول الله (صلي الله عليه و آله) از دنيا رفته اند .

 

طبري از زهري از سعيد بن مسيب از ابي هريره نقل كرده : زماني كه رسول خدا (صلي الله عليه و آله) از دنيا رفت ، عمر بن خطاب گفت : تعدادي از منافقين فكر مي كنند كه رسول خدا (صلي الله عليه و آله) از دنيا رفته ، به خدا قسم رسول خدا(صلي الله عليه و آله) از دنيا نرفته ؛ بلكه ايشان نزد خداوند رفته ، همان گونه كه موسي بن عمران نزد خداوند رفته بود و بعد از چهل روز ميان قوم خود برگشتند ، در حالي كه قوم حضرت موسي (عليه السلام) فكر مي كردند كه ايشان از دنيا رفته اند . خليفه دوم مي گويد : به خدا قسم ، پيامبر (صلي الله عليه و آله) رجوع مي كند و دست و پاي كساني را كه گفته اند رسول خدا (صلي الله عليه و آله) از دنيا رفته ، قطع مي كنم .

 

آلوسي ، ابي الفضل شهاب الدين محمود ، روح المعاني ، ج 4 ، ص 74

 

اين مطلب هم براي ما روشن نيست ، آيا هر كس فكر كند كه رسول خدا (صلي الله عليه و آله) از دنيا رفته ، منافق است؟ . آيا اين حكم شامل افرادي از صحابه هم كه گفته اند رسول خدا (صلي الله عليه و آله) از دنيا رفته اند ، مي شود؟

 

آيا شامل قرآن هم مي شود كه مي فرمايد : إنك ميت وإنهم ميتون ... ؟

 

آيا قرآن ، ناشر فرهنگ نفاق است ؟ آيا شامل خود آقاي ابوبكر كه گفته : پيامبر (صلي الله عليه و آله ) از دنيا رفته ، مي شود يا نه ؟

 

در اين جا يك سؤال ديگر هم مطرح مي شود و آن اين كه: آيا رسول خدا (صلي الله عليه و آله) هم همانند حضرت موسي عليه السلام، به مردم گفت كه من نزد خداوند مي روم ؟ آيا در اين زمينه آيه اي از قرآن يا روايتي داريم ؟

 

چون حضرت موسي زماني كه رفت به قومش گفت كه من نزد خداوند مي روم و سي روز در بين شما نيستم ، كه ده روز هم اضافه شد و در مجموع حضرت موسي (عليه السلام) چهل روز در بين قوم خود نبودند .

 

بازهم در اين جا يك سؤال ديگر مطرح مي شود و آن اين كه آيا در قرآن آيه اي وجود دارد كه بني اسرائيل مدعي شده بودند كه حضرت موسي از دنيا رفته و پس از چهل روز دوباره زنده شده و برگشته است؟ بنده مدركي در اين زمينيه نديده ام و نه آيه اي در قرآن وجود دارد كه بني اسرائيل گفته باشند ، حضرت موسي (عليه السلام) از دنيا رفته و بعد از مرگ آمده است .

 

اين موارد هم از چيز هايي است كه برايمان واضح نيست و ما از اين آقايان مي خواهيم كه توضيحاتي را بيان كنند .

 

مطلب بعدي كه به دقت زيادي نياز دارد ، فرمايش آقاي ابوبكر است كه در صحيح بخاري نقل شده است ، نقل بخاري هم كه جرم نيست . گر چه عزيزان اهل سنت معتقدند كه هر آنچه در صحيح بخاري نقل شده ، درست است ؛ اما ما فكر مي كنيم كه تعداد زيادي از اين روايات از اسرائيلات است ؛ مثل نسبت هايي كه به رسول خدا (صلي الله عليه و آله) و عايشه و ديگر صحابه داده اند .

 

اين صحيح بخاري بايد پالايش شود ؛ همان گونه كه آيت الله مكارم شيرازي به تعدادي از فضلاي حوزه فرمودند كه كتاب بحار الانوار را به صورت منتخب جمع آوري كنند به اين صورت كه رواياتي را كه ضعيف هستند و شايد با ديگر روايات هم خواني نداشته باشد يا با قرآن در تضاد باشند ، را حذف مي كنند .

تأييد وفات رسول خدا (ص) توسط ابوبكر

 

بخاري از عبد الله بن عباس نقل مي كند :

 

عن عبد الله بن عباس أن ابابكر خرج وعمر بن الخطاب يكلم الناس فقال : اجلس يا عمرا فأبي عمر أن يجلس فأقبل الناس إليه وتركوا عمر ، فقال ابو بكر : اما بعد فمن كان منكم يعبد الله فإن الله حي لايموت قال الله « وما محمد إلا رسول قد خلت من قبله الرسل » إلي قوله «الشاكرين » وقال : والله كأن الناس لم يعلموا أن الله انزل هذه الاية حتي تلاها ابوبكر فتلقاها منه الناس

 

بخاري از عبد الله بن عباس نقل مي كند كه ابوبكر از خانه رسول خدا (صلي الله عليه و آله) خارج مي شد ، عمر با مردم صحبت مي كرد : ابوبكر به عمر گفت : اي عمر بنشين ، عمر ننشست . مردم به طرف ابوبكر آمدند و عمر را ترك كردند . ابوبكر گفت : هر كس پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله) را پرستش مي كرد ، او از دنيا رفته است و هركس كه خدا را عبادت مي كرد ، بداند كه خداوند زنده اي است كه هرگز نمي ميرد . خداوند مي فرمايد : قبل از حضرت محمد (صلي الله عليه و آله) پيامبران ديگري آمده بودند و رفته اند ...

 

ابوبكر گفت : به خدا قسم ، گويا مردم نمي دانستند كه خداوند عالم اين آيه را نازل كرده تا اين كه ابوبكر آن را تلاوت كرد و مردم از او اين آيه را گرفتند ...

 

بخاري ، محمد اسماعيل ، صحيح بخاري ، ج 1 ، ص 419

 

اين مسائل را هم آقايان پاسخ دهند كه:

 

آيا بين مسلمانان پيغمبر پرست هم بود يا نه ؟

 

آيا خليفه دوم كه مي گفت رسول خدا (صلي الله عليه و آله) نمرده ، پيامبر پرست بوده كه چنين سخني را بيان كرده ؟

 

صحابه اي كه نمي دانند چنين آيه اي نازل شده ، آيا مي توانند منشأ تشريع باشند ؟ و مي تواند گفتار و كردار آن ها ، سنت باشد ؟ آيا اين اشخاص مي توانند مصدر نقل شريعت رسول خدا (صلي الله عليه و آله) باشند ؟

 

مسأله بعد اين كه: شما در رابطه با جمع آوري قرآن مي گوييد قرآن در زمان پيامبر (صلي الله عليه و آله) جمع آوري نشده . ابوبكر زماني كه دستور جمع آوري قرآن را داد ، هر كس آيه اي از قرآن را مي آورد بايد شاهدي هم با خود مي آورد تا آن آيه را از او بپذيرند .

 

همين خليفه دوم آيه « الشيخ و الشيخ إذا زنيا » را آورد و چون شاهدي نداشت ، پذيرفته نشد . چه اتفاقي افتاد كه ابوبكر به تنهايي اين آيه را خواند و همه مردم آن را پذيرفتند؟

 

ابن كثير دمشقي ، متوفاي 774 هـ مي گويد :

 

بعد قرأة ابي بكر قوله تعالي « وما محمد إلا رسول قد خلت من قبله الرسل » آل عمران / 144

 

فقال عمر: هذه الآية في القرآن ؟ والله ما علمت أن هذه الآية انزلت قبل اليوم؟

 

بعد از اين كه ابوبكر اين آيه را خواند ، عمر گفت : آيا اين آيه در قرآن هست ؟ به خدا قسم تا امروز نمي دانستم قرآن چنين آيه اي هم دارد .

 

ابن كثير دمشقي ، ابي الفداء اسماعيل بن عمر ، البدايه والنهايه ، ج 5 ، ص 243 ،چاپ مكتبه معارف

 

مطالبي را كه بيان كرديم در توضيح فرمايشات آقاي ابن قيم جوزيه بيان شد .

تماس بينندگان

 

بيننده :

 

آقاي صبوري از شهر ري ـ شيعه

 

از استاد حسيني قزويني تقاضا دارم پيرامون روايتي در مسند حنبل توضيحاتي را ارائه دهند . مسند حنبل ، جلد 4 ، صفحه 275 روايت 1844 :

 

بيننده : ميثم از سنندج ـ اهل سنت

 

بنده شافعي مذهب هستم و متأسفانه ابن تيميه را براي خود الگو و اسطوره قرار داده بودم ؛ اما با تحقيقاتي كه انجام دادم ، متوجه شدم كه اشتباه كردم . در قرن هفتم ، حاكم سني مذهب شام بارها ابن تيميه را به خاطر انحرافات اعتقادي كه داشت ، زنداني و تبعيد كرد . من و اجدادم هميشه يا علي مي گوييم ، يعني ما كافر و مشرك هستيم . اگر به زعم آن ها حب آل محمد (صلي الله عليه و آله) رافضي گري است ؛ پس بدانند كه ما هم رافضي هستيم .

 

استاد حسيني قزويني :

 

آقاي ذهبي در سير اعلام النبلاء ، جلد 10 ، ص 158 از قول امام شافعي نقل مي كند :

 

يا راكبا قف بالمحصب من مني

 

واهتف بقاعد خيفنا والناهض

 

سحرا إذا فاض الحجيج إلي مني

 

فيضا كملتطم الفرات الفائض

 

إن كان رفضا حب آل محمد

 

فليشهد الثقلان أني رافضي

 

اي سواره در مني توقف كن ، اين موج جمعيتي كه مي آيد و مي رود ، نگاه كن . اگر حب آل محمد رافضي گري است ، پس همه جن و انس شهادت بدهند كه من رافضي هستم .

 

ذهبي ، شمس الدين محمد بن احمد بن عثمان ، سير اعلام النبلاء ، ج 10 ، ص 58

 

ابن حجر هيثمي مي گويد :

 

إن كان حب الولي رفضا ، فإنني ارفض العبادي

 

اگر حب امير المؤمنين علي بن ابيطالب (عليه السلام) رافضي گري است ؛ پس من رافضي ترين بندگان خدا هستم .

 

لَو أنّ المرتضي أبْدي مَحلّه * لصارَ الناس طُرّاً سُجّداً له

 

كَفي في فَضل مولانا عَليّ * وُقوعُ الشَكّ فيهِ أنّه اللّه

 

وماتَ الشافعيّ وليسَ يَدري * عَليّ ربّهُ أم ربّه اللّه

 

اگر علي مرتضي (عليه السلام) آن حقيقت و آن باطن جايگاهي را كه خداوند به او عطا كرده ، روشن كند ، مردم در برابر او سجده مي كنند ؛ همان طور كه در برابر حضرت آدم سجده كردند .

 

در فضيلت مولي علي (عليه السلام) همين بس كه بعضي ها شك دارند كه او خدا است يا نه ؟

 

شافعي از دنيا رفت و نمي دانست كه علي پروردگار اوست يا خداوند.

 

ريحانه الادب ، ج 3 ، ص 163

 

ابن حجر هيثمي از علماي بزرگ شافعي از قول امام شافعي دارد كه :

 

آل النبي ذريعتي ٭ وهم و إليه وسيلتي

 

ارجو بهم اعطي غدا ٭ بيدي اليمين صحيفتي

 

آل پيامبر (عليهم السلام) تكيه گاه من هستند و آن ها وسيله بين من و خداوند مي باشند .

 

من به بركت توسل به اهل بيت (عليهم السلام) اميدوارم كه روز قيامت ، پرونده ام به دست راست داشته شود .

 

ديوان امام شافعي ، ج 1 ، ص 25

 

زيني دحلان ، سيد احمد ، الدرر السنيه في الرد علي الوهابيه ، ص 28

 

بيننده :

 

كارشناس شبكه وهابي كلمه ، شبهه اي را وارد كردند مبني بر اين كه چرا رسول خدا (صلي الله عليه و آله) به حضرت علي (عليه السلام) دستور دادند كه قبرهايي را كه ارتفاع دارند ، خراب كنند . سؤال بنده اين است كه آيا اين مطلب درست است يا خير ؟

 

آيت الله حسيني قزويني :

 

اين كه رسول خدا (صلي الله عليه و آله) امير المؤمنين علي بن ابيطالب (عليه السلام) را فرستاد كه قبرها را يكسان كند ، در مكه بود يا در مدينه ؟ اين مسأله را توضيح دهند . اگر مي گويند در مكه بود ، كه اصلا رسول خدا (صلي الله عليه و آله) مبسوط اليد نبودند كه چنين دستوري صادر كنند به حدي كه خودشان از مكه مخفيانه خارج شدند و هجرت كردند .

 

اگر مي گويند در مدينه چنين دستوري دادند ، تا قبل از ورود رسول خدا(صلي الله عليه و آله) به مدينه ، مردم آن شهر كه مسلمان نبودند و اتفاق نظر است كه امير المؤمنين علي بن ابيطالب (عليه السلام) قبل از هجرت در مدينه نيامده بودند و اولين باري كه ايشان وارد مدينه شدند ، در زمان هجرت بود .

 

يا اين كه مي فرماييد اطراف مدينه بودند . در اين صورت هم بايد بگوييم آيا مسلمان شده بودند يا نه ؟ آيا بعد از مسلمان شدن قبرها را بلند ساختند يا در زمان كفار بوده ؟

 

اين ها شعري گفته اند كه در قافيه آن گير كرده اند . اول به اين سؤالات پاسخ دهند بعد شبهه وارد كنند . در آينده كه به بحث قبور رسيديم ، اين مسئله را از كتب شيعه و اهل سنت مطرح خواهيم كرد ؛ چون ائمه (عليهم السلام) در تقيه كامل بودند و در خيلي از موارد جاسوسان افرادي را خدمت ائمه (عليهم السلام) مي فرستادند و مطالبي را از آن ها بر خلاف نظر فقها بگويند و اين خود باعث دردسر هم براي ائمه (عليهم السلام) مي شد و هم براي شيعيان .

 

لذا ائمه (عليهم السلام) پاسخ هاي را كه در بعضي از روايات ، بعضي اوقات مي دادند ، بر محور تقيه بود . تقيه هم چيز است كه صحابه ، تابعين و اتباع آن ها هم داشتند ؛ حتي در صحيح بخاري بحث تقيه را از نبي مكرم اسلام (صلي الله عليه و آله) نقل شده است .

 

بيننده : علي از زاهدان ـ شيعه

 

اين دوازده خليفه اي را كه اهل سنت به آن معتقد هستند ، چه كساني هستند ؟ براي ما شيعيان كه مشخص است . بنده از اهل سنت مي پرسم حضرت مهدي (عج الله تعالي فرجه الشريف )كه برمبناي نظر شما در آينده خواهند آمد ، از چه نسلي هستند ؟ غير از اين است كه حضرت از نسل رسول اكرم (صلي الله عليه و آله) و اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب و حضرت زهرا و امام حسين (عليهم السلام) هستند . چگونه مي توانند كسي را كه اين رشته اهل بيت (عليهم السلام ) را تأييد مي كند را رها كرده و عقيده اي را قبول كنيد كه بر مبناي عقيده بني مروان و بني اميه است ؟

 

مجري :

 

براي بنده جالب بود در مناظره اي كه آقاي شريفي با كارشناسان يكي از شبكه هاي وهابي انجام مي دادند ، قبلا در اين روايت «لَا يَزَالُ الْإِسْلَامُ عَزِيزًا إلي اثني عَشَرَ خَلِيفَةً» ، تشكيك مي كردند و مي گفتند كه اين روايت اشكال دارد و آن را رد مي كردند ، اما الان اعتراف مي كنند كه اين روايت دوازده خليفه را قبول داريم كه چهار نفر از آن ها آمدند و هشت نفر بعدي در آخر الزمان مي آيند .

 

ما نمي دانيم كه حرف هاي قبلي اين ها را قبول كنيم يا حرف هاي حال حاضر آن ها را . باز هم خدا را شكر كه اين روايت را بالاخره قبول كردند و فقط در مصاديق آن مشكل دارند ؛ ولي اين را بايد گفت كه هيچ كس مانند تشيع براي اين حديث ، مصداقي ندارد ، خودشان هم اين مطلب را مي دانند .

 

بيننده :

 

قطعا اين تأييد كننده عقيده شيعه است ؛ يعني اگر هركسي كه به دنبال حقيقت است چه شيعه و چه تسنن اگر در اين باره تحقيق كنند ، يقينا حق را از باطل تشخيص مي دهد . در مورد حضرت مهدي (عجل الله تعالي فرجه ) هم مورد مطالعه قرار دهند ، متوجه مي شوند كه بايد آن حضرت از نسل رسول خدا (صلي الله عليه و آله) باشند .

 

بيننده : رضا از اصفهان ـ شيعه

 

بنده دو سؤال داشتم يكي اين كه دو قبيله اي كه در اطراف مدينه بودند ، قبيله بني قريظه و قبيله بني قينقاع توضيحاتي را ارائه دهيد . سؤال دوم بنده اين است كه حضرت يوشع كه مدفن ايشان در اصفهان مي باشد و معروف به لسان الارض هستند . دراين رابطه هم توضيحاتي بيان كنيد .

 

بر اساس مطالعاتي كه داشتم در زمان قاجار در ايران بهائيت و در عربستان وهابيت به وجود آمدند . دليل به وجود آمدن اين فرقه ها اين بود كه تفرقه بين مسلمانان ايجاد كنند و براي اين كه به اهداف بلند مدت خود برسند ، اين فرقه هاي ضاله را به وجود آوردند . اين ها از طريق تفرقه مي خواهند اساس اسلام را زير سؤال ببرند و اين گونه اسلام را به جهان معرفي كنند كه اين دين چيزي غير از كشت و كشتار و قتل و غارت نيست .

 

مجري :

 

اين سؤالات تاريخي را با برنامه استاد پيشوايي در ميان بگذاريد بهتر است ؛ چون ايشان در اين رشته تخصص دارند . اگر در مباحث كلامي و اعتقادي سؤالي داريد ، از حضرت استاد بپرسيد .

 

آيت الله حسيني قزويني :

 

بنده اين مطلب را بارها گفته ام كه در سفري كه به آمريكا داشتم و به مراكز علمي و دانشگاهي رفته بودم ، همه مي گفتند كه جوانان مسيحي از رفتن به كليسا ها و از اين سخنان تكراري زده شده اند و به دنبال يك پايگاه و تكيه گاه مذهبي هستند كه با عقل منطبق باشند . دوستان ما در اين مراكز اسلامي مي گويند : كه ماهي نيست كه در اين مراكز اسلامي جوان ها به دين مبين اسلام مشرف نشوند .

 

گرايش اين چنيني به دين مبين اسلام ، دولتمرداني غربي را به وحشت انداخته بود . اگر بخواهند بگويند كه اسلام دين بدي است كه نمي شود ؛ چون كساني كه مسلمان شده اند ، در باره اين دين تحقيق و مطالعه كرده اند . به همين دليل فتنه اي ديگر به پا كرده اند كه مسلمان ها را به جان هم بياندازند و كشت و كشتار را در كشورهاي اسلامي به راه انداخته اند .

 

در حقيقت يك توطئه براي اسلام گريزي چيده اند و مي گويند اگر مي خواهيد مسلمان شويد ، يا بايد انسان بكشيد و قلب آن را بخوريد يا اين كه بايد كشته شويد ؛ ولي اين احمق ها نمي فهمند و اين كشت و كشتار را ترويج مي كنند . اين مفتي هاي مزدور هم جنايات آن ها را تأييد كرده و در حقيقت آن ها را در رسيدن به اهداف شومشان كمك مي نمايند .

 

قضيه تبليغات عليه اسلام در غرب بسيار زياد است فرقي نمي كند كه شيعه باشد يا سني . مگر اين هايي كه در سوريه كشته مي شوند ، شيعه هستند . اين ها با كمال وقاحت و بي حيايي با سر بريده فوتبال بازي مي كنند و يا اين كه بر روي انسان هاي بيگناه بنزين ريخته و مي سوزانند . عجيب تر اين است كه اين كار را مي كنند و الله اكبر هم مي گويند ، اين مايه ننگ است . وحشي ترين وحشي هاي روي زمين چنين كاري را نمي كنند .

 

البته تا حدودي اين ها مقصر نيستند ، اين شبكه هاي وهابي و اين مفتي هاي ضد دين ، آن ها را به حدي شستشوي مغزي مي دهند كه تصور مي كنند ، اين كشت و كشتار هايي كه انجام مي دهند ، پاداش دارد . لذا ما بايد مراقب باشيم كه آن چه از اسلام واقعي و ناب محمدي است را براي انسان ها معرفي كنيم .

 

بيننده : حسين از رفسنجان ـ شيعه

 

بنده مي خواستم بپرسم كه اين مهري را كه ما بر آن سجده مي كنيم ، از زمان رسول خدا (صلي الله عليه و آله) بوده است ؛ چون ما اهل سنت را كه مي بينيم در نماز از مهر استفاده نمي كنند . در اين باره توضيحاتي را بيان كنيد .

 

آيت الله حسيني قزويني :

 

ما قبلا هم در مورد سجده و مهر توضيحات زيادي را بيان كرديم و ان شاء الله در آينده هم به صورت مفصل خواهيم پرداخت . ما در اسلام و در صحيح بخاري هم نقل شده :

 

وجعلت لي الارض مسجدا وطهورا

 

زمين براي من سجدگاه قرار داده شده .

 

بخاري ، صحيح بخاري ، ج 1 ، ص 91

 

در اين جا زمين گفته شده ، نگفته فرش و پتو . مي گويد : ارض براي من سجدگاه قرار داده شده است . بحثي كه در كتب اهل سنت و صحيح مسلم است :

 

يصلي علي حصير يسجد عليه

 

رسول خدا (صلي الله عليه و آله) بر روي حصير سجده مي كرد .

 

صحيح مسلم ، ج 2 ، ص 182 ، روايت 1711

 

در صحيح بخاري و صحيح مسلم نقل شده كه :

 

كان يصلي علي الخمرة

 

رسول خدا (صلي الله عليه و آله) بر روي خمره سجده مي كردند .

 

صحيح مسلم ، ج 1 ، ص 168 ، روايت 576

 

ابن حجر هيثمي معناي خمره را اين گونه بيان كرده است :

 

الخمرة بذم حصير صغير بقدر وجه و كفين

 

خمره حصير كوچكي است كه به اندازه صورت و دو كف دست است .

 

مجمع الزوائد هيثمي ، ج 2 ، ص 57

 

در حقيقت به اندازه يك جانماز بود كه رسول خدا (صلي الله عليه و آله) از حصير براي خود يك جانماز درست كرده بوده و بر آن نماز مي خواند . اين مباحثي است كه مطرح شده و كاملا روشن است .

 

حتي اين كه بعضي از صحابه بر گوشه عمامه خود سجده مي كردند ، رسول خدا (صلي الله عليه و آله ) آن ها را از اين كار نهي مي كردند و مي گفتند پيشاني خود را بر خاك بگذاريد .

 

سنن كبري ، ج 2 ،ص 105

 

اما اين كه چرا ما شيعيان بر تربت امام حسين (عليه السلام) سجده مي كنيم ؟ دراين رابطه در وسائل الشيعه بابي است به نام استحباب السجود علي تربت الحسين أو لوح منها ، ج 5 ، ص 366 ، روايت 6806 ، كه امام صادق (عليه السلام) مي فرمايد :

 

السجود علي طين قبر الحسين ينور إلي الارضين السبعة ومن كانت معه سبحة من طين قبر الحسين كتب مسبحا وإن لم يسبّح بها .

 

سجده بر خاك قبر امام حسين (عليه السلام) نورانيتش به هفت زمين مي رسد و اگر تسبيحي از تربت قبر امام حسين (عليه السلام) همراهش باشد ، براي او تسبيح نوشته مي شود ، اگر چه كه با آن تسبيح نگويد .

 

عاملي، شيخ حر ، وسائل الشيعه ، ج 5 ، ص 366 ، روايت 6806

 

هم چنين رواياتي از ائمه (عليهم السلام) داريم كه امام سجاد (عليه السلام) بر آن تربتي كه از كنار قبر امام حسين (عليه السلام) آورده بودند ، بر همان سجده مي كردند . يا اين كه از امام صادق (عليه السلام) داريم :

 

كان الصادق (عليه السلام) لايسجد إلا علي تربة الحسين (عليه السلام) تذلل للله واستكانة إليه.

 

هميشه امام صادق (عليه السلام) سجده نمي كرد مگر بر تربت امام حسين (عليه السلام) ؛ زيرا با سجده بر تربت امام حسين (عليه السلام) تذلل عبوديت را بر عز ربوبيت را اثبات مي كرد .

 

عاملي ، شيح حر ، وسائل الشيعه ، ج 5 ، ص 366 ، روايت 6809

 

لذا اين بحث كاملا مشخص و روشن است و قداست تربت امام حسين (عليه السلام) هم در كتب اهل سنت آمده است ، شايد قريب بر سي يا چهل روايت داريم كه نبي مكرم اسلام (صلي الله عليه و آله) بر امام حسين (عليه السلام) گريه مي كردند . علت را پرسيدند . پاسخ دادند كه در اين هنگام جبرئيل نازل شد و به من از شهادت امام حسين (عليه السلام) و محل دفن ايشان خبر دادند :

 

وعطاني بتربة من تربته الحمرا

 

براي من از تربت سرخ امام حسين (عليه السلام) آورد .

 

اين روايت را آقاي حاكم نيشابوري با سند صحيح نقل كرده است و مي گويد :

 

هذا صحيح علي شرط الشيخين

 

حاكم نيشابوري ، مستدرك ، ج 3 ، ص 176

 

حتي در بعضي از روايات است كه رسول خدا (صلي الله عليه و آله) تربت امام حسين (عليه السلام) را مي بوييد .

 

طبراني ، معجم كبير ، ج3 ، ص 108

 

در روايات شيعه هم نقل شده كه نبي مكرم اسلام (صلي الله عليه و آله) به ام السلمه دستور داد كه اين خاك را يك قاروره يا يك شيشه بريز و آن را حفظ و نگهداري كن . ام السلمه در اين باره مي گويند : من اين خاك را در يك شيشه ريختم و در روز دهم محرم ( روز عاشورا ) ديدم كه تبديل به خون شد و فهميدم كه سيد الشهدا (عليه السلام) به شهادت رسيدند .

 

همين روايت را مي توانيد در كتاب معجم كبير طبراني ، جلد 3 ، صفحه 108 ، حديث 2817 مشاهده كنند .

 

××××××

 

خدايا تو را قسم مي دهيم به آبروي محمد و آل محمد فرج مولاي ما حضرت بقيه الله الاعظم (عجل الله تعالي فرجه الشريف ) را نزديك بفرما .

 

قلب مقدسشان را از ما راضي و خشنود بگردان .

 

ما را مشمول دعا هاي آن حضرت قرار بده .

 

آمين يا رب العالمين .

فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه.

برنامه حبل المتين

دكتر حسيني قزويني

تاريخ 1390/11/27

 

مجري:

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

سلام عرض مي كنم خدمت بيندگان عزيز. انشاءالله تا پايان برنامه همراه ما باشيد. ما در خدمت استاد عزيز حضرت آيةالله دكتر حسيني قزويني هستيم سلام و عرض ادب دارم خدمت استاد عزيز.

استاد حسيني قزويني:

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

سلام عليكم و رحمة الله و بركاته بنده هم خدمت همه بينندگان عزيز و گرامي سلام عرض مي كنم

 

و من دو سه روزي كه توفيق نداشتم در خدمت بينندگان باشم در مشهد مقدس مشرف بودم. به نيابت از تمام بينندگان عزيز در حرم ملكوتي حضرت رضا سلام الله عليه دعا كردم حتي براي وهابيون هم دعا كردم.

 

براي سردمدارانشان هم دعا كردم انشاءالله باشد كه اين دعاها به اجابت برسد و خداي عالم ما را به آن راهي كه رضاي خودش و وليّش در آن است راهنمايي فرمايد.

 

و من به عنوان يك برادر كوچك اين نكته را خدمت بينندگان عزيز ، عزيزان اهل سنت و يا حتي وهابيها عرض مي كنم كه دنيا مي گذرد چه خوب چه بد، چه با ادب چه بي ادب. ولي همينقدر ما بايد بدانيم روزي كه جناب ملك الموت به سراغ ما آمد و حقايق روشن شد و ما از خواب بيدار شديم. ديگر آنجا جاي برگشت نيست. در اين دنيا كه خداي عالم به ما توفيق داده است بايد هرچند يك ساعت يا يك روز از همين يك ساعت و يك روزمان استفاده كنيم و فقط يك آيه قرآن ملاك ما باشد:

 

فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه.

 

سوره زمر، آيه 17و 18

 

سخنان مختلف را بشنويم و بهترين، زيباترين و منطقي ترين سخن را گزينش كنيم . مبادا بعد از اينكه ملك الموت سراغ ما آمد و برگ ترخيص از اين دنيا امضا شد و مأموريت ما به دنياي ديگر محول شد به خود بياييم. زيرا آن هنگام ديگر جاي توبه و استغفار نيست.

 

نكته ديگر اينكه -بارها ما عرض كرديم- رسول اكرم در روز غدير يك دعا كرده و يك نفرين. و ما در طول اين پانزده قرن هم اثرات دعاي پيغمبر را ديده ايم كه فرموده اند:

 

اللهم انصر من نصره.

 

مسند احمد، ج1، ص119

 

خدا كساني كه در راستايي نصرت و ياري علي كار كرده اند را ياري كرده و امروز نامشان به بزرگي و بلندي برده مي شود. فرمودند:

 

و اخذل من خذله.

 

خدايا هركس عليه علي قدم بردارد او را با خذلان و ذلت قرين بگردان.

 

شما ببينيد دودمان نحس بني اميه شجره ملعونه در قرآن امروز به چه نحوي از آنها نام برده مي شود. آنها هم كه رهرو اينها هستند امروز با چه وضعي از آنها تعبير مي شود .

 

تلاش كنيم كه روز اول مرگ ما، روز پشيماني ما و ندامت ما نباشد. آنهايي كه اين حرف را قبول ندارند انشاءالله خواهند ديد و يقين داريم كه لحظات اول مرگشان لحظات تأسف، افسوس، حسرت، پشيماني و ندامت خواهد بود.

 

ما باز هم تأكيد مي كنيم كه اهانت به مقدسات اهل سنت را گناهي نابخشودني مي دانيم. بعضي از عزيزان بخشهايي از برنامه هفته گذشته ما را ديده بودند و تصور كرده بودند كه ما يك موضع گيري تندي نسبت به علماي اهل سنت داريم.

 

نه برادران عزيزم! اصرار مي كنيم علماي اهل سنت در اين شبكه حضور پيدا كنند و مطالب خودشان را بيان كنند ما مي دانيم حضور اهل سنت در شبكه ولايت قبل از اينكه به نفع اهل سنت باشد به نفع شيعه است.

 

چون اينها به هر عزيزي كه مي رسند آن اعتقادات و مباني فكر خودشان را بيان مي كنند و چون مردم مي دانند كه وهابيت يك تافته جدا بافته از اهل سنت هستند به دروغ خود را اهل سنت و يا نماينده اهل سنت معرفي مي كنند.

 

چون اهل سنت از اعتقادات وهابيت بيزار هستند از عملكرد وهابيت متنفر هستند من هفته گذشته حتي به بعضي از ترورهايي كه توسط علماي اهل سنت انجام گرفته بود اشاره كردم ما حساب فريب خورده هاي وهابيت را از علماي اهل سنت كاملا جدا مي دانيم. فرقي نمي كند يك عالم شيعي به فكر براندازي و توطئه و قانون شكني بيفتد يا يك عالم اهل سنت بحث ما در اينجا نه بحث سياسي بود و نه بحث شخصي. بحث ما اين بود كه اگر يك فردي به فكر توطئه و براندازي در جمهوري اسلامي و يا حتي در حكومتهاي كفر مي افتد، همه اين كشورها براي خودشان خط قرمزي دارند. اگر كسي در اروپا به فكر براندازي بيفتد به او التماس نمي كنند و هدايايي به او نمي دهند بلكه مطابق قانون با او برخورد مي كنند. در امريكا اگر كسي به فكر براندازي بيفتد با او برخوردي مي كنند كه در قانون معين شده است.

 

آقايان انتظار دارند اگر عالمي چه شيعه و چه سني به فكر توطئه و ترور افتاد، كسي نگويد بالاي چشمت ابرو است ولي اين انتظار بيهوده و فكرشان فكر ياوه است.

 

ما ضمن احترام به علماي اهل سنت و عزيزان اهل سنت عملكرد تعداد اندكي كه از وهابيت فريب خورده اند را محكوم مي كنيم ولي بقيه علماي اهل سنت بيدار و روشن هستند براي همين علماي اهل سنت حتي دارالعلوم زاهدان ترورهاي آنها را محكوم كردند. اينطور نيست كه عملكرد آنها فقط از نگاه شيعه و نظام محكوم باشد.

 

اگر اهل سنت از بعضي عبارات ما مطالب ديگري را فهميده بودند اولا پوزش مي طلبيم و ثانيا ما قصد جسارت نداريم بلكه با تمام تلاش از حضور اهل سنت در شبكه جهاني ولايت استقبال مي كنيم الآن شما ببينيد بين اين همه شبكه هاي شيعي و شبكه هاي وهابي هيچ كدام اين فضاي بازي كه شبكه ولايت ايجاد كرده است را باز نكرده اند. شبكه المستقله را ببينيد شبكه هاي وصال عربي وصال فارسي - كه اصلا شبكه نيست بلكه فحش خانه است - شبكه نور و شبكه كلمه را ببينيد كه چنين فضاي بازي را دارند يا نه؟

 

در كجاي دنيا شما سراغ داشتيد در كدام مسجد چنين تريبوني است براي شيعه و سني در كدام حسينيه در كدام دانشگاه اين منبر آزاد وجود دارد كه شيعه بيايد حرفش را بزند سني هم بيايد حرفش را بزند. مخصوصا در برنامه قضاوت با شما دو تا شيعه و سني مي آيند آزادانه حرفشان را مي زنند. يعني ما آمده ايم تمام خانه هاي شيعه و سني را در حقيقت يكي كرده ايم تا اينها آزادانه حرف بزنند، انتقاد بكنند. ما هم نه سانسور مي كنيم و نه حرفشان را قطع مي كنيم.

 

البته اگر شيعه يا سني پرخاشگري كنند ما پرخاشگري شيعه را قطع مي كنيم ولي پرخاشگري سني را براي اينكه متهم به سانسور نشويم پخش مي كنيم . بعضي حتي به خود ما يا به شبكه يا به شيعه اهانت مي كنند مي گوييم اين منطق اينهاست. البته ما حساب آنهايي كه اهانت مي كنند را هم از حساب اهل سنت جدا مي نماييم. آن برادر سني كه مثلا از زابل زنگ مي زند و آن شب به جناب مولوي مرادزهي هم جسارت كرد اصلا حسابش از اهل سنت جداست.

 

وقتي كه مي گويند احترام امام زاده را بايد متولي داشته باشد آن روز خود جناب آقاي مرادزهي واقعا متأثر شد ولي ما گفتيم بگذاريد اگر شيعه چنين جسارتي مي كرد حتما قطع مي كرديم.

 

البته به نام سني است ما اينها را سني نمي دانيم سني يعني كسي كه تابع سنت پيغمبر است. در سنت پيغمبر هم چنين جسارتي آن هم به يك ميهماني كه اين همه راه را طي كرده تا اينجا رسيده است اصلا دور از شأن يك انسان است تا چه رسد به يك مسلمان.

مجري:

 

حاج آقا! ما همه مسلمان هستيم و در كنار هم هستيم فقط يك سري اختلافها هست كه اين اختلافها علمي است و به هر صورت ما شرط بلاغ را عرض مي كنيم همانطوري كه حضرتعالي مطالب را مي فرماييد . ما با كسي دعوا نداريم و نمي خواهيم كه اهل سنت را شيعه كنيم بلكه آنچه كه وظيفه ماست را تبليغ مي كنيم.

 

إنا هديناه السبيل إما شاكرا و اما كفورا.

 

سوره انسان، آيه 3

 

بحث قبل ما در مورد مسئله وحدت بود كه بخشي از مباحث باقي ماند. من از شما مي خواهم كه يك بيوگرافي از گذشته علماي اهل سنتي كه تحت تأثير وهابيت قرار گرفتند و حكم تكفير شيعه را صادر كردند بفرماييد كه ما لااقل اين موانع را بفهميم و اينها را كنار بگذاريم و انشاءالله بياييم آن مشتركاتمان را مطرح كنيم.

استاد حسيني قزويني:

 

ما در گذشته اشاره كرديم كه اگر بخواهيم امت اسلامي را در صف واحد و دركنار سفره واحد جمع كنيم ، عواملي لازم است و البته موانعي هم وجود دارد كه بايد برطرف بشود. خداي ما يكي است قرآن ما و قبله ما يكي است.

 

و يك سري موانعي هم هست و بايد اين موانع برداشته بشود تا اين موانع برداشته نشود زمينه براي عوامل وحدت به هيچ وجهي امكان پذير نخواهد بود. يك كشاورز كه مي خواهد در زمين بذري بپاشد تا موانع زمين را برطرف نكند قطعا اين بذر يك بذر بازده براي او نخواهد بود.

 

شبكه هاي وهابي بجاي اينكه براي وحدت امت اسلامي تلاش كنند، تفرقه افكني مي كنند. اگر در كتاب مجلسي يا كتاب سيد نعمت الله جزائري يك اهانتي به اهل سنت شده است، اينها ملاك نيست. ملاك فقهاي هر عصر هستند چه شيعه و چه سني. در رابطه با خود سيد نعمت الله جزائري من اين را بارها گفته ام دوستان مراجعه كنند به جلد دوم انوار النعماييه ص 108 از قول حضرت آيةالله انگجي مي گويد بعضي از بزرگان شيعه خواندن بعضي از كتابهاي سيد نعمت الله جزائري را تحريم كرده اند. جالب است كه من در يكي از سفرهايي كه در مكه مكرمه بودم يك شب خدمت آقاي هاتف كه يكي از علماي طراز اول مكه مكرمه است تعدادي از اين وهابيهاي تندرو يك بحث خيلي تندي با ما داشتند. بعد يكي از اينها رفت و بعد از نيم ساعت با سي چهل تا برگ فتوكپي برگشت و گفت بفرماييد اينها را جواب بدهيد. و من هم برداشتم و اولين برگه از يكي از كتابهاي نعمت الله جزائري بود. به جناب شيخ هاتف گفتم شيخنا! در همين كتاب، جلد دوم ص 108 مي گويد بعضي از فقهاي ما خواندن كتابهاي سيد نعمت الله جزائري را حرام كرده اند.

 

ايشان خيلي عصباني شد اين كاغذها را گرفت و پرت كرد به طرف آن وهابي تندرو و گفت اين چه منطقي است كه شما داريد؟! اين آقا با آدرس دقيق جلد و صفحه مي گويد اين كتاب از ديدگاه ما معتبر نيست بلكه اشكال شرعي دارد. شما رفته ايد يك كتابي كه از ديدگاه آقايان غير معتبر است را آورده ايد تا عليه آنها استفاده كنيد؟! يك مقداري منطق داشته باشيد. قوانين ادب و گفتگو را رعايت كنيد! با اينكه جناب آقاي شيخ هاتف ما را دعوت كرده بودند براي سحري ماه رمضان، به آن وهابيهاي تندرو برخورد و آنها بدون خوردن سحري رفتند.

 

اينها كتابي را روي آنتن مي آورند كه ايها الناس! اين كتاب شيعه و اين مدرك از علماي شيعه است. حداقل كمي انصاف داشته باشيد ما هر روايتي از كتابهاي شما مي آوريم دقيق بررسي سندي مي كنيم يا راويهايش را بررسي مي كنيم يا گواهي علماي شما را بر صحت روايت بررسي مي كنيم .

 

شما واقعا اگر راست مي گوييد اين رواياتي كه مي آوريد از سيد نعمت الله جزائري يا از علامه مجلسي يا غيره يك مقدار اينها را بررسي كنيد. وقتي كه يك شيعه به شبكه شما زنگ مي زند مي گوييد اين روايت صحيح است يا صحيح نيست؟!

 

اصلا اين ديگر كمال بي منطقي است. چون آن بيننده علم غيب ندارد كه شما مي خواهي كدام روايت را مطرح كني. شما داريد از اين روايت عليه شيعه استفاده مي كنيد آن وقت اين بيننده شيعه بيايد يك بررسي سندي هم بكند؟! به جاي اينكه جواب صحيح بدهند شروع مي كنند به اهانت و جسارت كردن!!

 

من امشب از آقايان اهل سنت عذر مي خواهم هرچند بخاطر بافت جمعيتي داخل كشور ايران بعضي از مباحث را من فاكتور مي گيرم ولي بعضي از مسائل كه قابل بيان كردن است عرض مي كنم.

 

مردم قضاوت كنيد آقايان اهل سنت قضاوت كنيد اگر بنا است كه نبش قبري صورت بگيرد ما قبرهاي بيشتري سراغ داريم و براي نبش قبر از شما زرنگتر هستيم ولي اينها را مطرح نمي كنيم . بنده در طول اين بيست و هفت يا بيست و هشت سال در هيچ جلسه اي مطالبي را كه امشب مي خواهم مطرح كنم مطرح نكرده ام . حتي در آن مدتي كه در شبكه سلام بودم .

 

ولي بخاطر بي حيايي كه بعضي از شبكه ها دارند و كليپهايي را پخش مي كنند و حرفهاي درست و نادرست از بنده و ديگر دوستان نقل مي كنند، ناگزير از بيان برخي مطالب هستم.

 

آقاي شعبي از علماي بزرگ و فقهاي نامي شماست. عامر بن شرحبيل متوفي 105 هجري است. ايشان به شاگردش جناب مالك مي گويد:

 

أحذرك الأهواء المضلة شرها الرافضة فإنها يهود هذه الأمة يبغضون الإسلام

 

از تو مي خواهم كه از هواهاي گمراه كننده اجتناب كني. بدترين فرقه باطله، رافضه و شيعه ها هستند. شيعه ها يهود امت هستند. با اسلام دشمني دارند.

 

جناب ابن عبد ربه در عقد الفريد ج 2 ص 234 اين قضيه را نقل مي كند. شعبي از شخصيتهاي برجسته و از تابعين است و مي گويد من 500 نفر از صحابه را درك كردم و از آنها استفاده كردم و قاضي القضات عمر بن عبد العزيز و مفتي رسمي كوفه بوده است.

 

ابن كثير دمشقي از خود امام مالك (متوفي 179 هجري) نقل مي كند در آيه آخر سوره فتح

 

محمد رسول الله و الذين معه اشداء علي الكفار.

 

مي گويد:

 

إنتزع الإمام المالك في رواية عنه بتكفير الروافض.

 

تفسير ابن كثير، ج4، ص219

 

از اين آيه امام مالك استفاده كرده كه شيعه ها همه كافر هستند.

 

معناي رافضي هم اينست كه كسي علي را مقدم بداند بر ابو بكر ، عمر و عثمان و معتقد باشد كه علي خليفه اول است و خلافت ابوبكر و عمر و عثمان را قبول نكند.

 

من گمان نمي كنم شيعه اي در دنيا باشد كه اين عقيده را نداشته باشد بعضيها كه معناي ديگري براي رافضي نقل مي كنند و به رافضي فحش مي دهند، آن بحث ديگري است ، بحث غلات و غيره هستند. ولي رافضي كسي است كه خلافت ابو بكر و عمر و عثمان را رفض كند و قائل به خلافت علي بن ابي طالب باشد.

 

امام مالك مي گويد شيعه ها كافر هستند و بغض صحابه در دل شيعه ها هست. امام مالك آدم كوچكي هم كه نيست. شما مي آييد از علامه مجلسي و سيد نعمت الله جزائري و غيره نقل مي كنيد كه اينها هيچ كدامشان از مراجع و فقها نبودند. محدث يا مؤلف بوده اند.

 

البته ما احترام زيادي براي علامه مجلسي قائل هستيم هر كجا كه آمده نظر داده است براي نظرات علمي ايشان احترام قائل هستيم ولي نه به اين معنا كه نظر او صددرصد مورد تأييد ماست. چه بسا نظري داده كه ما آن را از نظر علمي رد مي كنيم . ادله اي هم بر بطلان نظريه اين بزرگوار داريم اهانت هم به او نمي كنيم . اجازه هم نمي دهيم كه كسي به اين بزرگانمان اهانت كند. ولي امام مالك كه ديگر جايگاه خيلي بالاتر از اين قضايا دارد. ايشان صراحتا فتوا مي دهد به كفر شيعه.

 

پس از نظر امام مالك دليل كافر بودن شيعه ها چه بود؟

 

ألذين يبغضون الصحابه.

 

چون شيعه بغض صحابه را دارد كافر است.

 

اين ملاك آقاي امام مالك است.

 

حالا نظر ابن تيميه را در همين مورد ببينيم . شما وهابيت، ابن تيميه را از پيغمبر هم بالاتر مي دانيد همانطور كه يكي از شما در سايت گفته بود چون ابن تيميه توسل را حرام كرده است اگر پيغمبر هم زنده بشود و بگويد توسل جايز است ما قبول نمي كنيم!!

 

ابن تيميه در كتاب منهاج السنه ج 7 ص 137 و 138 با تحقيق محمد رشاد سالم مي گويد: شيعه ها بخاطر اينكه صحابه را دوست ندارند و ابو بكر و عمر را قبول ندارند و اهانت مي كنند ما همه آنها را كافر مي دانيم!

 

و المعلوم أن الله قد جعل للصحابه مودة في قلب كل مسلم لا سيما الخلفا رضي الله عنهم لا سيما أبوبكر و عمر فإن عامة الصحابه و التابعين كانوا يودونهم و لم يكن كذلك علي. فإن كثيرا من الصحابه و التابعين كانوا يبغضونه و يسبونه و يقاتلونه

 

تمام صحابه ابوبكر و عمر را دوست مي داشتند ولي علي اينطوري نبود صحابه علي را دوست نداشتند. بسياري از صحابه و بسياري از تابعين بغض علي در دلشان بوده است و به علي ناسزا مي گفتند و با او مي جنگيدند.

 

سه تا مطلب آورده است: هم نسبت به علي بن ابيطالب بغض داشتند و هم سب مي كردند و هم با او مي جنگيدند.

 

آقايان مراجعه كنند ببينند در منهاج السنه ج7 ص137 و 138 واقعا چنين چيزي وجود دارد و يا وجود ندارد. اگر واقعا وجود ندارد ما حرفمان را پس مي گيريم ولي اگر چنين مسائلي هست و صحابه و تابعين اميرالمونين علي عليه السلام را دشمن مي دانستند و بغض آقا اميرالمومنين در دل اينها بوده است، اگر كسي بغض علي را در دل داشته باشند حكمش چيست؟

 

شما مي گوييد چون كه شيعه بغض ابوبكر و عمر در دلشان است. بغض صحابه در دلشان است كافر هستند. ابن تيميه مي گويد بسياري از صحابه و تابعين بغض علي را داشتند. آيا علي عليه السلام جزء صحابه هست يا جزء صحابه نيست؟! پس بنابراين طبق اين فتوا

 

كثير من الصحابه و التابعين كانوا يبغضونه

 

طبق فتواي آقاي مالك همه بايد كافر باشند.

 

و يسبونه و يقاتلونه.

 

علي را ناسزا مي گفتند. با او مي جنگيدند.

 

بعد مي گويد :

 

ابوبكر و عمر رضي الله عنهما قد ابغضهما و سبهما الرافضه و النصيريه و الغاليه.

 

ولي در مورد ابوبكر و عمر صحابه با آنها دشمن نبودند بلكه شيعه ها با آنها دشمن بودند و آنها را سب مي كردند.

 

اولا اگر واقعا چنين است كه بسياري از صحابه و تابعين با حضرت علي دشمن بودند، در صحيح مسلم ج1 ص 120 ح 144 خودتان نقل كرده ايد كه پيغمبر درباره حضرت علي فرموده است:

 

لا يحبني إلا مؤمن و لا يبغضني إلا منافق.

 

علي جان تو را جز منافق كسي دشمن نمي دارد.

 

يعني هر كس بغض علي در دلش است. منافق است. آقاي ابن تيميه هم كه افاضه فرمودند كثيري از صحابه بغض علي را در دل داشتند.

مجري:

 

پس مهر نفاق را به صحابه چسبانده اند.

استاد حسيني قزويني:

 

آيا اين توهين به صحابه نيست؟! ابن تيميه يا راست مي گويد يا دروغ مي گويد اگر راست مي گويد پس بسياري از صحابه و تابعين را كافر دانسته است و اگر دروغ مي گويد پس بياييد از ابن تيميه اعلام برائت كنيد.

 

چرا به او شيخ الاسلام مي گوييد؟!

 

كار به اينجا كه مي رسد مي گوييد اشتباه كرده است! يك فردي كه اينطور بي گدار به آب مي زند و اينگونه نسبت به صحابه جسارت مي كند به فرض اگر برخي از شيعيان هم نسبت به ابابكر و عمر دل خوشي نداشتند، آيا بخاطر همين بايد تمام شيعيان را تكفير كنيد؟ اگر بنا است تكفير بشود بايد اول حضرت زهرا سلام الله عليها را تكفير كنيد.

 

فغضبت فاطمة بنت رسول الله صلي الله عليه وسلم فهجرت أبا بكر فلم تزل مهاجرته حتي توفيت

 

صحيح بخاري، ج4َ، ص42

 

خلال در كتاب السنه در ج 2 ص 557 و 558 بعد از نقل روايات زيادي در تكفير شيعه مي گويد شيعه ها صحابه را شتم مي كنند

 

من شتم أخاف عليه الكفر مثل الروافض.

 

ما آنهايي كه شتم مي كنند را كافر مي دانيم مثل شيعه ها.

 

جناب بخاري ديگر گل سر سبد علماي اهل سنت است. در كتاب خلق افعال العباد ص 125 مي گويد:

 

لا ابالي صليت خلف الجهمي و الرافضي أم صليت خلف اليهود و النصاري!

 

براي من فرقي نمي كند پشت سر يهود و نصارا نماز بخوانم كه نمازم باطل است يا پشت سر شيعه نماز بخوانم كه نمازم باطل است.

 

يعني نماز خواندن با شيعه مثل نماز خواندن با يهود و نصارا است.

 

و لا يسلّم عليهم و لا يعادون و لا يناكحون

 

كسي حق ندارد كه به شيعه ها سلام بدهد. اگر يك شيعه مريض بشود كسي حق ندارد به عيادتش برود. كسي حق ندارد با شيعه ازدواج كند از شيعه زن بگيرد و به شيعه زن بدهد.

 

من از اينطور قضايا 200 مورد ثبت كرده ام كه بزرگان اهل سنت به صراحت شيعه را تكفير كرده اند. جالب اين است كه اين تكفيرها در مواردي است كه مورد ابتلاي طرفين است. اگر بنا باشد نسبت به ابوبكر و عمر حساس شوند، ما نسبت به اميرالمومنين حساس مي شويم. الا اينكه بگويند ما علي را اصلا از صحابه نمي دانيم مسلمان هم نمي دانيم!

 

ناسزا گفتن به علي بن ابي طالب عبادت است! انكار خلافت اميرالمومنين هيچ مشكلي ايجاد نمي كند و ثواب هم دارد! ولي اهانت به ابوبكر و عمر تكفير آور است و انكار خلافت ابوبكر و عمر هم كفر است!

 

مجري:

 

اين مطلب جالب بود كه از ابن تيميه نقل فرموديد كه

 

كثير من الصحابه يبغضونه.

 

بسياري از صحابه بغض علي را در دل داشتند.

 

از آن طرف هم داريم مي بينيم صحيح مسلم مي گويد:

 

لا يحبك الا مسلم و لا يبغضك إلا منافق.

 

در اين تعبير از پيغمبر درباره اميرالمومنين اين تناقض را چطوري بايد حل كنيم؟ آيا صحابه بيشترشان علي عليه السلام را دشمن مي داشتند و بغض علي را در دل داشتند اگر اينطوري باشد طبق روايت پيغمبر از آن طرف مشكل جدي پيش مي آيد كه دوستان بايد توجه كنند از اين مسئله و اين به هر صورت لكه است. بايد لكه هايي را پاك كنند كه براي بينندگان عزيز ما روشن بشود. خيلي مباحث هم خيلي زيبا و قشنگ بود.

 

استاد حسيني قزويني:

 

من خيلي از قضايا را نخواندم (ابن حزم ظاهري)، همه قبول دارند كه ابن تيميه هزاران مطلب از او نقل كرده در كتاب الفصل در ج2 ص 220 به صراحت مي گويد:

 

فإن الروافض ليسوا من المسلمين.

 

اصلا ما شيعه ها را مسلمان نمي دانيم .

 

ابو حامد غزالي مي گويد كه شيعه ها كارشان كفر است. سمعاني مي گويد:

 

و اجتمعت الامه علي تكفير الإماميه.

 

امت اسلامي اجماع دارند بر كفر شيعه دوازده امامي.

 

الانصار، ج6 ص 341

 

اگر اين آقايان عباراتي از علامه مجلسي يا صاحب حدايق و يا سيد نعمت الله جزائري نقل مي كنند، ما از استوانه هاي علمي و از ائمه اينها مطالبي داريم. ما خيلي از قضايا را فاكتور گرفته ايم. من ديدم كه چه بسا شنيدنش هم براي بعضي از اهل سنت قابل تحمل نباشد. ولي اگر اينها يك مقدار بي حيايي را از حد بگذرانند آن وقتي است كه ما ديگر بخاطر دفاع از خودمان ناگزير هستيم كه پرده را بالا بزنيم و فردا همين اهل سنت به جان شما مي افتند. به جان شما كارشناسها به جان شما ماموستاها به جان شما مولويها مي افتند كه آقا اين قضايا چيست؟

 

ما كه هيچ كاري نداشتيم شروع كردند به حضرت زهرا جسارت كردن به حضرت خديجه جسارت كردن، به ابو طالب جسارت كردن. به حضرت ولي عصر جسارت كردن.

 

ما هم يكي دو تا روايت از صحيح مسلم درباره عايشه آورده ايم اصلا بساط كشور به هم ريخت. الآن خود مولويها و ماموستاها در استيصال گير كرده اند كه چرا چنين قضايايي را نقل كرده ايد آيا واقعا اين در كتابهاي ما هست؟! آن روز يكي از دوستان نقل مي كرد در مشهد بوديم يكي از اين آقايان مي گفت در يك مسجد اهل سنت بوديم اصلا به جان علماي آنها يك زلزله 12 ريشتري افتاده است كه در كتابهاي ما، در صحيح مسلم ما چنين جسارتي به عايشه شده و ما خبر نداشتيم؟! اگر شما خبر داريد چرا به ما نمي گفتيد اينها را؟!

 

الآن خود علماي اهل سنت زير سوال رفته اند. اگر علماي اهل سنت بيايند جواب ياوه سراييهاي اين شبكه ها را بدهند ما كاري نداريم. هر چند به ما و مقدسات ما فحش بدهند ما هم فقط مي آييم روي وهابيت زوم مي كنيم . ولي مادامي كه اهل سنت و علماي اهل سنت در برابر اين جسارتها ساكت نشسته اند پس اينها راضي هستند. اگر راضي نيستند چرا اعلان برائت نمي كنند؟

 

و لذا ما داريم مي گوييم اگر مقدسات ما هدف قرار بگيرد ما هم مقدسات اينها را هدف قرار مي دهيم جسارت نمي كنيم . اهانت هم نمي كنيم كتابهايتان را مي آوريم همين عبارتهاي صحيح مسلم را مي آوريم روي آنتن بعد آن وقت ببينيد چه مي شود! خدا مي داند مطالبي در اين كتابها هست كه ما صلاح نمي دانيم ولي اگر واقعا اينها وقاحت را يك مقدار از حد بگذرانند ما ديگر حوصله مان سر مي رود.

 

همانطور كه در حضور جناب مولوي مرادزهي كه اينجا بود گفتيم هر وقت اينها اين حمله ها و اهانتها را متوقف كردند، ما هم متوقف مي كنيم .

مجري:

 

ما آرزو مي كنيم به اين زمان نرسد و به اين مباحث نكشد. در هر صورت ما دوست داريم كه اين مباحث دوستانه مطرح بشود. و علماي اهل سنت نسبت به اين قضايا موضع بگيرند. ما نمي خواهيم اين مباحث را كه تفرقه انگيز هم است مطرح كنيم. ولي به قول حاج آقا اگر مباحث به جايي برسد كه كارد به استخوان برسد و بخواهند اين بي ادبيها و جسارتها را از حد بگذرانند متأسفانه مباحث ما هم به اينجا كشيده مي شود و گويا فقط دشمن از اين قضيه بايد استفاده كند.

 

اميدواريم كه دوستان كمي توجه كنند و اجازه بدهند كه مباحث در روال خودش طي بشود و به آنجاها كشيده نشود.

استاد حسيني قزويني:

 

در ايام ولادت نبي مكرم بعضي از دوستان از ما مي خواستند كه بعضي از اين روايات - عذر مي خواهم- زشت در كتابهايشان را بياوريم روي آنتن. ولي چون هفته وحدت بود من جلوگيري كردم. مطالبي است كه خدا مي داند بعضا در خانه در يك جمع خانوادگي انسان خجالت مي كشد بعضي از روايات را مطرح كند. اگر بنا شود عبارتهاي بحار و سيد نعمت الله جزائري هر روز بيايد روي آنتن بدانند به يك جاهايي نوبت مي رسد كه قطعا به صلاح شما نيست.

مجري:

 

خيلي ممنون هستيم. فرصتمان كم است . لطف كنيد در اين مورد ديدگاههاي بزرگان وهابي را مطرح بفرماييد.

استاد حسيني قزويني:

 

در رابطه با سردمداران وهابيت مثل ابن تيميه كه امروز از او به عنوان شيخ الاسلام تبليغ مي كنند، بايد بگويم ايشان كتابي دارد به نام الصارم المسلول در ص 586 اين كتاب نسبت به كفر شيعه شروع مي كند قلم فرسايي كردن و در نهايت مي گويد:

 

من يشك في كفر مثل هذا فإن كفره متعيّن

 

اگر كسي شيعه را كافر نداند ما يقين داريم كه او كافر است.

 

خيلي عجيب است! يعني آن دسته از آقايان اهل سنتي كه شيعه را كافر نمي دانند از ديدگاه آقاي ابن تيميه كافر هستند. در مجموع فتاوي ج 28 ص 482 به صراحت مي گويد با شيعه بايد جنگيد و اينها را بايد از بين برد. اينها مستحق تر از خوارج هستند به قتل و نابودي!

 

همانطور كه

 

و احق بالقتال من الخوارج

 

همانطوري كه خوارج مستحق قتل بودند و كشته شدند. شيعه هم همان ملاك را دارد و بايد كشته شود. يا در زيارت قبور مي گويد كه هر كسي به قبر پيغمبر و صالحي متوسل بشود كافر است و واجب است و بايد كشته بشود.

 

اهل سنت توسل را قبول دارند. ما بارها گفته ايم كه آقايان بيايند راجع به توسل بحث كنند.

 

ابن تيميه مي گويد توسل به مرده ها حرام است و موجب قتل مي شود! ولي محمد بن عبدالواهاب مي گويد هركس به ملائكه متوسل شود، قتلش واجب است! و اموالش را هم بايد مصادره كرد !

 

اين آقايان مي گويند

 

الأنبياء أحياء في قبورهم.

 

فتح الباري، ج6، ص352

 

در صحيح مسلم نسبت به حضرت موسي داريم اگر پيغمبر مي گويد من موقع رفتن معراج

 

رأيت موسي يصلّي في قبره.

 

صحيح مسلم، ج7، ص102

 

موسي را در قبرش ديدم كه دارد نماز مي خواند.

 

و نماز خواندن از ويژگيهاي يك آدم زنده است. آدم مرده كه نماز نمي خواند. مي گويد هركس كه به ملائكه يا پيامبران متوسل بشود

 

هو الذي أحل دماءهم و أموالهم.

 

كشف الشبهات، ص 58

 

دقت كنيد! يعني توسل به يك ملك يا توسل به انبياء باعث مي شود كه يك انسان

 

حلال الدم و حلال المال

 

در كتاب مجموع المؤلفات محمد بن عبدالوهاب -كه در ديداري كه با مفتي اعظم داشتيم اين را هديه به ما داد- در ج6 ص 115 اين عبارت محمد بن عبد الوهاب را آورده است.

 

بعد جالب است در مجموعه مؤلفات ج 6 ص 124 مي گويد مشركين زمان ما حالا اعم از شيعه و سني آنها كه متوسل مي شوند اينها خطرشان بدتر و شركشان قوي تر است از مشركين زمان پيغمبر اكرم!

 

اين آقايان اهل سنت در برابر اين قضايا موضع بگيرند اين مسائل يك مسائلي نيست كه ما بخواهيم از كنارش به سادگي رد بشويم. در كتاب تضاد عقائد حنفيت با وهابيت ص 133 جناب آقاي مولوي عبدالرحمن سربازي كه امام جمعه چابهار و رئيس حوزه علميه چابهار و شخصيت ممتازي در كشور است مي گويد: پس برادران شيعه ما ناراحت نشوند از اينكه اگر وهابيها - بلا تشبيه- به آنها مشرك گفتند. آنها به ما هم مشرك گفته اند! يعني ما اهل سنت را هم مشرك مي دانند اين نظر علامه شامي است

 

يستحلون دماءنا و أموالنا و يسبون نساءنا.

 

وهابيها خون ما و اموال ما اهل سنت را مباح دانسته اند. حتي اينها زنان ما را هم جايز السبي دانسته اند.

 

يعني از نظر آنان جائز است كه زنان ما اهل سنت را اسير بگيرند. تا آنجا كه مي گويد:

 

حكمهم حكم البغاة.

 

در حقيقت وهابيت همان خوارج هستند.

 

و بعد ايشان مطالب ديگري از جناب ابن عابدين و غيره دارد كه ايشان از مولانا خليل احمد مي گويد : حكم آقايان وهابيها در نزد ما مثلا همان فرمايش آقاي صاحب در المختار است كه اينها خوارج زمان ما هستند.

مجري:

 

آقاي سربازي قائل به اين هستند كه وهابيت خوارج زمان ما هستند.

استاد حسيني قزويني:

 

بله. اينها مي گويند وهابيها خوارج عصر ما هستند. و اين مقاله اي است كه جناب آقاي عبدالرحمن سربازي داده و در اينجا نوشته شده است. حالا من انشاءالله در جلسات بعدي مطالب زيادي از بزرگان اهل سنت از مولوي محمد يوسف حسين پور، مولوي مقيمي، مولوي كاشاني مطالب خيلي زيادي كه به قلم خودشان نوشته شده و در اين كتاب چاپ شده است را نقل خواهم كرد.

 

ما از همينجا مي خواهيم كه آقاي عبد الرحمن سربازي اگر خودشان مي توانند براي تجديد چاپ اين كتاب اقدام كنند و اگر نه اجازه بدهند ما آمادگي داريم كه اين كتاب را چاپ كنيم.

 

اين كتاب با ارزشي است و دامن اهل سنت را از هر گونه گرايش و محبت به وهابيت مبرا مي كند . همچنين مؤسسه آموزش اسلامي حاضر هستند كه اين كتاب را چاپ كنند. و به نظر من در اين زمينه كتاب خيلي خوبي است.

 

تماس بينندگان

مجري:

 

جناب آقاي صمدي از تهران سلام و عرض ادب دارم.

بيننده:

 

سلام عليكم جميعا.

 

بسم الله الرحمن الرحيم.

 

اللهم صل علي محمد و آل محمد.

 

ناداني براي ديگران توليد زحمت مي كند از حذيفة اليماني نقل شده است كه در بين راه عمر بن الخطاب را ملاقات نمود. عمر پرسيد حال شما چطور است؟

 

جواب داد: مي خواهي چگونه باشم؟

 

هم اكنون در حالي هستم كه حق را دوست نمي دارم ولي فتنه را دوست دارم. به چيزي كه نديده ام گواهي مي دهم خير مخلوق را حفظ مي كنم و بدون وضو نماز مي خوانم من در زمين چيزي دارم كه خدا در آسمان ندارد.

مجري:

 

آقاي صمدي براي اين آدرسي هم داريد و يا نه همينطوري است.

بيننده:

 

بله. آدرس هم مي دهم به شما.

 

عمر از سخنان حذيفه خشمگين شد. و چون عجله داشت از آنجا گذشت ولي تصميم گرفت كه حذيفه را بخاطر اين گفتار كيفر نمايد.

 

همينطور كه مي رفت به علي عليه السلام رسيد آن جناب آثار خشم را در چهره عمر مشاهده نمود پرسيد كه چه چيزي تو را اينطور به غضب آورده است؟

 

جواب داد در بين راه حذيفة بن اليماني را ديدم پرسيدم كه چگونه صبح كردي؟

 

گفت صبح كرده ام در حالي كه حق را دوست نمي دارم.

 

حضرت فرمود:

 

كه درست گفته است.

 

گويا مرگ با اينكه حق است دوست ندارد. عمر گفت:

 

حذيفه باز مي گفت فتنه را دوست دارم. حضرت فرمود:

 

راست گفته زيرا اموال و اولاد خود را دوست مي دارد. خداوند مي فرمايد:

 

إنما أموالكم و أولادكم فتنه.

 

سوره انفال، آيه 28

 

اموال و فرزندانتان براي شما فتنه است.

 

عمر گفت كه حذيفه مي گفت :

 

گواهي مي دهم به آنچه كه نديده ام.

 

حضرت فرمود:راست گفته گواهي به وحدانيت خدا و مرگ و انگيزش از قبرها و قيامت و بهشت و جهنم و صراط مي دهد با اينكه آنها را نديده است.

 

عمر گفت مي گويد :

 

غير مخلوق را حفظ مي كنم . باز حضرت فرمود:

 

راست مي گويد زيرا كه قرآن مخلوق نيست ولي آن را حفظ مي نمايد.

 

عمر گفت حذيفه مي گويد :

 

نماز را بدون وضو مي خوانم -خليفه خودش اينطور ترجمه مي كرد- . حضرت فرمود:

 

راست مي گويد زيرا بدون وضو بر پسر عمويم رسول خدا صلوات مي فرستد و صلوات فرستادن بدون وضو جايز است.

 

گفت:

 

يا أبا الحسن چيز ديگري هم گفت از همه بالاتر مي گويد كه من در زمين چيزي دارم كه خدا در آسمان ندارد. حضرت فرمود:

 

راست گفته زيرا او در زمين زن و فرزند دارد ولي خداوند منزه است از داشتن زن و فرزند.

 

مناقب گنجي شافعي.

 

من مي خواهم بگويم اينهايي كه اين حرفها را مي زنند حالا اينهايي كه نتيجه گرفته اند مثل خود من از آقا اميرالمومنين به گوش آنها برسانيد.

 

من خودم سال گذشته رفتم نجف شب جمعه بود در حرم آقا اميرالمومنين سه تا حاجت طلبيدم. هر سه تا حاجت من برآورده شد. يكي از رفقاي ما دكتر داروساز است دو سال شيمي درماني مي كرد سرطان داشت غده اي بدخيم درآورده بود. من او را خيلي دعا كردم . يك پسر عمو هم داشتم آن هم در اصفهان بود و آن هم سرطان داشت و حدود يك سال و نيم سرطاني بود كه شيمي درماني مي كرد .

 

من به تهران برگشتم ديدم كه بار آخر كه نزد دكتر رفته است ، دكتر به او گفته كه شما هيچ مشكلي نداري! برو دنبال كارت!

 

گفته كه پس مدتي است كه من را مسخره كرديد. دكتر گفته كه هر چه كه ما سند و مدارك داشتيم سرطان بدخيم بوده الآن شده خوش خيم!

مجري:

 

متشكريم. جناب آقاي ابوماهر از برادران اهل سنت سلام و عرض ادب داريم خدمت شما.

بيننده:

 

و عليكم السلام و رحمه الله و بركاته.

 

من گله اي دارم كه يك عده اي از برادران زنگ مي زنند به نام اهل سنت يكي به نام آقاي فاروقي از تايباد كه اصلا سني نيست. و آقاي رضايي از بهبهان و چندين نفر را ما شاهد و ناظر هستيم كه اينها اصلا اهل سنت نيستند و تمسخر مي كنند . آنها سوالهايشان تمسخر آميز است. اين يك مسئله و مسئله ديگر اينكه قرار بود كه ديگر نبش قبر نشود.

 

تلك امة قد خلت لها ما كسبت و لكم ما كسبتم و لا تسئلون عمّا كانوا يعملون.

 

سوره بقره، آيه 134 و 141

 

خدا بازخواست نمي كند از ما كه آنها چكار كرده اند و چرا تكفير كردند چرا تكفير نكردند.

 

ما بايد امروز مسائل خودمان را حل كنيم و بايد ببينيم كه چكار كنيم. الآن اگر قضاياي 1200 يا 1300 سال قبل را نبش قبر كنيم كه چرا اينطور شد و چرا آنطور شد و در سر خود بزنيم كه چرا آنها اينطور كردند

 

تلك امة قد خلت

 

اين را خداوند فرمود از ما باز خواست نمي كنند كه آنها چكار كردند. همين سوال من بود دست شما هم درد نكند.

استاد حسيني قزويني:

 

من تشكر مي كنم از شما جناب آقاي أبو ماهر بزرگوار. وقتي كه افراد زنگ مي زنند مي گويند ما سني هستيم ما كه علم غيب نداريم اين سني است يا چيز ديگر.

 

الآن حضرتعالي زنگ زديد ما از كجا بدانيم كه خود حضرتعالي از اهل سنت هستيد يا نيستيد ما مأمور به ظواهر هستيم و اگر (در شك هستيد) تلفن اينها همه ثبت شده است ، ما آمادگي داريم كه اگر جناب آقاي مولوي مرادزهي يا يكي از علماي ديگر شما گفتند كه اين واقعا سني نيست، اين دفعه اين آقاي رضايي و آقاي فاروقي وقتي كه آمدند ما مي گوييم شما سني نيستيد و علماي شما، شما را قبول ندارند. و يا در تايباد اگر حوزه علميه تايباد بخواهد ما شماره تلفن آقاي فاروقي را مي دهيم.

 

ما كه واقعا از قضيه خبر نداريم اما اينكه مي فرماييد

 

تلك امة قد خلت

 

برادر بزرگوارم ما قبلا هم اينها را مطرح كرديم ولي من همان آيه 119 سوره توبه را كه قرآن مي گويد:

 

يا أيها الذين آمنوا إتقوا الله و كونوا مع الصادقين.

 

مومنين تقوا پيشه كنيد و با صادقين باشيد.

 

ما مي خواهيم كه ببينيم الآن وظيفه ما اين است كه راهي كه اميرالمومنين ، امام حسن، امام حسين و صديقه طاهره رفته اند درست است و يا آن راهي كه جناب آقاي ابوبكر و عمر و عثمان و خالد و ديگران رفته اند.

 

از آن طرف درباهر حضرت زهرا مي گويد:

 

غضبت علي ابي بكر و لم تكلمه حتي توفيت.

 

غضب كرد بر ابوبكر تا آخرين لحظه هم با او حرف نزد.

 

اين سوال است ما از شماست. يك طرف شما مي فرماييد فاطمه زهرا.

 

سيدة نساء اهل الجنه

 

از اين طرف مي فرماييد كه نسبت به ابوبكر غضب كرده است. از آن طرف امروز حكم كفر شيعه را ثابت مي كنيد بخاطر اينكه با ابوبكر ميانه اي ندارد و ابوبكر را قبول ندارد. اين حرفها را به جاي اينكه به ما بزنيد شما برويد در اين شبكه ها و يا در اين كتابها به علماي بزرگتان اعتراض كنيد. من امشب از مالك، از شعبي نقل كردم كه مي گويند شيعه كافر است.

 

من أنكر امامة ابي بكر فهو كافر.

 

هر كسي امامت ابي بكر را انكار كند كافر است.

 

آيا واقعا اينكه مي گويند

 

من أنكر إمامة ابي بكر

 

اين امامت أبي بكر از كجا آمده است؟

بيننده:

 

جناب آقاي قزويني! امامت أبوبكر كه منصوب من عندالله نيست. ما اعتقاد داريم كه ايشان را اهل شورا اختيار كردند. اين واجب نيست. مردم خودشان يك شورايي تشكيل دادند و مردم رأي دادند حالا يك عده اي هم مخالف بودند. اصلا نمي خواهند كه رأي بدهند.

مجري:

 

خليفه دوم هم همينطور شد؟!

استاد حسيني قزويني:

 

حالا شما اجازه بدهيد! جناب آقاي أبوماهر حضرتعالي از كجا زنگ مي زنيد.

بيننده:

 

من از جنوب زنگ مي زنم.

استاد حسيني قزويني:

 

مذهب حضرتعالي چيست؟

بيننده:

 

من شافعي هستم.

استاد حسيني قزويني:

 

خدا اموات شما را بيامرزد. حتما با جناب محيي الدين نووي با اسمش آشنا هستيد از علماي بزرگ شافعي است كتابي دارد به نام روضة الطالبين كتاب فقهي هم است. من اين آدرس را مي دهم خواهش مي كنم حضرتعالي مراجعه كنيد ببينيد اين عبارت در كتاب جناب محيي الدين نووي هست يا نيست.

 

روضة الطالبين ج 8 ص 215 مي گويد :

 

من أنكر إمامة أبي بكر رضي الله عنه ردّت شهادته.

 

هر كسي امامت ابي بكر را قبول نكند شهادتش پذيرفته شده نيست.

 

آقاي سبكي هم باز از علماي شافعي است. از بزرگان علماي شافعي است و معاصر ابن تيميه هم بود. كتابي دارد به نام فتاوي السبكي ج 2 ص 576 مي گويد:

 

و في من أنكر إمامة أبي بكر و عمر أن الصحيح أنه يكفّر.

 

جناب آقاي أبو ماهر! هر كسي امامت أبي بكر -نه خلافت ابي بكر-

 

هركسي امامت ابي بكر و إمامت عمر را انكار كند صحيح اين است كه اين كافر است.

 

من در خدمت شما هستم.

بيننده:

 

اين نظر خود ايشان است. نظر ايشان براي ما ملزم نيست.

استاد حسيني قزويني:

 

حضرتعالي هم نظر خودتان براي خودتان محترم است. فرقي كه نمي كند.

بيننده:

 

اينها كه وحي منزل نيست كه اينها يك حرفي زدند. براي خودشان حالا چرا ما بياييم حرف اينها را ما ملزم كنيم. كه اينها اينطور گفته اند

 

امام مالك هم گفت:

 

كل يوخذ من كلامه و يرد الا صاحب هذا القبر

 

فتاوي ابن باز، ج6، ص291

 

همه حرفها گرفته مي شود و همه سخنها برگشته مي شود جز صاحب اين قبر رسول الله صلي الله عليه آله و سلم.

 

اگر كسي يك حرفي زد ما ملزم نيستيم كه حرفش حتما بگوييم كه واجب الاطاعه هستيم و ما بايد از او پيروي كنيم. نه اين يك حرفي زد براي خودش و عده اي هم اصلا قبول ندارند اين حرفها را و شايد عده اي هم قبول داشته باشند.

 

ما ملزم نيستيم به اينكه اين آقا فرموده اگر كسي منكر امامت ابوبكر بشود كافر است. اينها يك شورايي تشكيل دادند. مشورت و انتخاباتي شد و مردم هم به هر كس دلشان خواست رأي دادند و هر كس هم كه نخواست بيعت نكرد.

 

و السلام تمام شد ما همين را مي گوييم. ديگر بيشتر از اين چيزي نداريم.

استاد حسيني قزويني:

 

اگر آنجا

 

تلك امة قد خلت.

 

حكم مي كند يا نمي كند جناب آقاي أبو ماهر

 

درباره همين قضاياي أبوبكر خلافتش هر چه كه بوده درست بوده يا نبوده. الآن ما بياييم در شبكه ها جهاني مان اينها را ملاك قرار بدهيم و بر كفر شيعه اقدام كنيم آيا اين درست است يا درست نيست؟

بيننده:

 

نه اين درست نيست.

استاد حسيني قزويني:

 

خدا اموات شما را بيامرزد. ما از افراد عوام اهل سنت انتظار نداريم جناب آقاي أبو ماهر ولي از علماي اهل سنت از حوزه هاي علميه شافعي در غرب كشور از حوزه هاي علميه حنفي در شرق كشور از حوزه هاي علميه ديگر در استان گلستان و در استان خراسان ما انتظارمان اين است كه امروز با هم جمع بشويم. شبكه ولايت هم زبان گوياي همه آقايان است.

 

ديديد كه نمونه اش هم جناب آقاي مرادزهي با اينكه ما اختلاف سليقه و اختلاف نظر با ايشان زياد داريم. يعني اگر من با يك عالم و ماموستاي شافعي مثلا پنج مورد اختلاف داشته باشم با جناب آقاي مرادزهي 20 مورد اختلاف دارم. ولي اين اختلاف مانع گفتگوي ما نشد و از اين عزيز درخواست كرديم ايشان هم زحمت كشيدند اين همه راه را تشريف آوردند.

 

و ما هم تقدير كرديم باز هم داريم تقدير مي كنيم . علماي بزرگوار اهل سنت بيايند اينجا بنشينيم در حضور همه مردم با هم ببينيم كه امروز چه كار بايد كرد؟

 

اگر بنا است خرمنهاي گذشته را پارو كنيم و به هوا بدهيم ما هم مي گوييم آنها بگويند بنده هم مي گويم حضرتعالي هم مي گوييد چه كسي در اين وسط استفاده مي كند؟

 

شيعه، سني و يا نه دشمنان مسلمانها سوء استفاده مي كنند ما هم يقين داريم كه از اين اختلافات آنهايي كه به دنبال نابودي اسلام هستند بيش از همه استفاده مي كنند.

 

جناب آقاي ابوماهر! وقتي يك كسي به خانه اش حمله كردند و او شمشير، چاقو، سنگ و يا چوبي برمي دارد و دشمن را از خانه اش بيرون مي كند شما نبايد به اين بدبخت تو سري بزنيد و مذمتش كنيد كه چرا به دستت چوب گرفته اي و اينها را مي زني؟! چون به خانه او حمله كرده اند و اموالش را دارند غارت مي كنند.

 

ما خواهشمان اين است كه لااقل حق دفاع را به ما بدهند.

 

اين شبكه هايي كه اينطور حرفها را مي زنند ارتباطي به اهل سنت ندارد. اگر بعد از او آقايان ديدند كه ما از صحيح بخاري و از صحيح مسلم و مسند احمد و غيره مطلبي كه موجب رنجش قلب عزيزان اهل سنت يك حديث برديم روي آنتن هر چه خواستند در حق ما بگويند ما حرفي نداريم.

مجري:

 

ممنون هستيم جناب آقاي ابوماهر به هر صورت تلفن شما هم خيلي طولاني شد.

استاد حسيني قزويني:

 

و واقعا مؤدبانه بودند و ما واقعا به وجود چنين دوستاني از اهل سنت افتخار مي كنيم.

مجري

 

بله. جناب آقاي اصغرنژاد از اروميه. سلام و عرض ادب دارم خدمت شما.

بيننده:

 

سلام عليكم. دو تا سوال داشتم يكي قضيه غدير خم بعد از آيه اكمال اتفاق افتاده يا قبل از آن؟

استاد حسيني قزويني:

 

قضيه غدير خم قبل از نزول آيه بوده است. خطيب بغدادي در كتاب تاريخ بغداد روايتي را نقل مي كند كه صحيح و تمام راويانش ثقه هستند:

 

لما أخذ النبي بيد علي بن ابي طالب عليه السلام فقال ألست ولي المومنين قالوا بلي يا رسول الله! فقال النبي: من كنت مولاه فعلي مولاه. فقال عمر بن الخطاب بخ بخ لك يابن ابيطالب! اصبحت مولاي و مولي كلّ مسلم. فأنزل الله اليوم اكملت لكم دينكم.

 

تاريخ بغداد ج8 ص 284

 

بعد از اينكه پيامبر دست اميرالمومنين را در غدير خم گرفت، فرمود: آيا من ولي امر مسلمين نيستم؟ مردم گفتند:بله يا رسول الله! بعد فرمود: هركس من مولاي او هستم علي بن ابيطالب هم مولاي اوست. عمر آمد و به حضرت علي بن ابيطالب تبريك گفت.

بيننده:

 

در مورد حجت خدا از وقتي كه به دنيا مي آيد حجت خدا است و يا وقتي كه مقام به او داده مي شود؟

استاد حسيني قزويني:

 

بعد از رحلت حجت قبلي، اين مي شود حجت خدا.

بيننده:

 

دين ما مي گويد زمين خالي از حجت خدا نمي شود. قبل از پيامبر اسلام چه مي شود؟

استاد حسيني قزويني:

 

هر پيغمبري از پيغمبران اوصيائي داشتند مثلا ما در روايات داريم كه خود ابوطالب سلام الله عليه يكي از اوصياء حضرت عيسي بوده است. ولي اينكه اسامي اوصياء در روايات كاملا مشخص شده باشد در كتاب اثبات الوصيه مسعودي اسامي تمام اوصياء انبياء آمده است.

مجري:

 

خيلي ممنون. جناب آقاي نعيم از افغانستان.

 

سلام و عرض ادب داريم جناب آقاي نعيم.

بيننده:

 

سلام و عرض ادب دارم خدمت شما. فقط سوال من اين است كه شخصي به نام الله ياري جايگاه ايشان كجاست. من از شبكه شما خيلي تعريف مي كنم واقعا دوست دارم شبكه شما را. من از وقتي كه برنامه شما را ديدم توهيني از شما به اهل سنت نشنيده ام هميشه تعريف و تمجيد كرده ايد از اهل سنت.

 

آن شخص كه توهين مي كند و حتي اگر شخصي هم زنگ بزند همان مشاوري كه او دارد مي گويد بگو لعنت به اهل سنت بگو لعنت به عمر واقعا توهين مي كند به اهل سنت.

 

فقط مي خواستم بدانم نظر شما درباره اين شخص كه خود را عالم مي داند چيست؟

استاد حسيني قزويني:

 

در اين مورد ما بارها و بارها نظرمان را گفته ايم. مراجع عظام تقليد هم نظرشان را گفته اند. ما همين امروز در دفتر يكي از مراجع عظام تقليد كه اين آقا خيلي از او دم مي زند جلسه داشتيم غالب مديران شبكه شيعه هم آنجا بودند. نظرشان همه همان نظر ما بود. ايشان بطور كلي نظرش نظر شيعه نيست. نظر دشمنان شيعه است.

 

شما خيلي زياد دلخور نشويد عزيز دل من. نه تنها به خود خلفا فحش مي دهد الآن به مراجع ما ركيكترين فحشها را مي دهد كه در اين پانزده قرن اصلا سابقه نداشت كه يك آدم هتاك بي حيا بيايد نسبت به مراجع اينطور جسورانه اهانت كند.

 

ديشب و پريشب نسبت به حوزه هاي علميه قم و نجف شروع كرد به توهين كردن. اصلا چنين چيزي سابقه نداشت.

 

مگر تو در همين حوزه درس نخوانده اي؟! تو هم فارغ التحصيل همين حوزه هستي ديگر.

مجري:

 

خيلي ممنون هستيم. جناب آقاي حسن از شهريار. سلام و عرض ادب.

بيننده:

 

سلام عليكم و رحمه الله. من يك سوالي داشتم راجع به اين روايتهايي كه در كتابهاي شيعه و در كتابهاي سني هست مي خواستم اين را خدمت شما عرض كنم آيا اين را قبول داريد كه تاريخ را هميشه حكام نوشته اند.

 

يعني كتابهايي كه چه توسط شيعه و چه توسط سني نوشته شده است آيا حكام نمي توانستد به دست ديگران بگويند چهار تا روايت و حديث ناروا را وارد كن آن موقع هم كه عصر حالا نبود كه خودتان هم مي دانيد كسي كه مي خواست دنبال تحقيق برود سالها بايد مي دويد تا بتواند مطلبي را ثابت كند. آيا اين را قبول داريد شما حضرت آيةالله؟

استاد حسيني قزويني:

 

ببينيد برادر بزرگوارم! نسبت به اينكه تاريخ شيعه را حكام نوشته اند، نه!

 

چون در طول اين پانزده قرن يك مدت خيلي كوتاهي مثل زمان آل بويه و مثل فاطميها آن هم در يك مقطع خاصي از زمان و در يك نقطه خاصي از كره زمين حكومت دست شيعه بوده و ديگر بعد از اميرالمومنين و امام حسن سلام الله عليه حكومت در دست شيعه ها نبوده تا اين حكومت به يك عالم شيعي بگويد فلان روايت را در كتابت وارد كن.

 

حكومتها به دست آقايان اهل سنت بوده به صورت كلي هم ما قبول نداريم در رابطه با موطأ مالك كه تقريبا بنا به نقلي جزء صحاح سته است. بعضيها موطا مالك را جزء صحاح سته مي دانند و بعضي ديگر سنن ابن ماجه قزويني -همشهري ما- را.

 

حاكم وقت مالك دستور داد كه چنين كتابي بنويس و طبق عبارتي كه ابن تيميه دارد حاكم وقت شرط كرده بود كه از علي و از اهل بيت علي روايتي در كتاب نياوري!

 

ولي اينكه كتابهاي ديگري مثل صحيح بخاري و صحيح مسلم و مسند احمد به دستور حكام نوشته شده باشد را قبول نداريم.

بيننده:

 

بله من هم همين را عرض مي كنم خدمت شما جناب حضرت آيةالله مطلب من هم همين است. كه وقتي كه حكومت دست شيعيان نيست. و حاكم آن زمان هم از برادران اهل سنت بودند آن روايتهاي ناصحيح كه وارد كتب ما شده از كانال اين حكام بوده است.

استاد حسيني قزويني:

 

نه! جناب حسن آقاي بزرگوار! به اين صورت نمي توان گفت. ما بايد براي حرفمان مصدر و مدرك هم داشته باشيم. ما دوست داريم عزيزان ما كه بيننده شبكه ما هستند حداقل اين يادگاري را از ما داشته باشند.

 

ما هر روايت و مطلبي كه مي گوييم آدرس كتاب، جلد و صفحه را هم مي دهيم. روي حدسيات مطلبي را نقل نمي كنيم. اگر ما بگوييم بعضي از روايات ضعيف به دستور حكام اهل سنت در كتابهاي ما وارد شده است، اين به ضرر شيعه است و در اين صورت تمام كتابهاي شيعه زيرسوال مي رود.

 

زماني يكي از اين آقايان اهل سنت گفت اين حديث قرطاس و اين حديث حوض توسط شيعه ها وارد كتابهاي ما شده است!

 

خود آقايان اهل سنت اعتراض كردند و گفتند كه شما كتابهاي ما را زير سوال برديد. اگر در صحيح بخاري دو روايت توسط شيعه وارد شده باشد، تمام روايات صحيح بخاري زير سوال مي رود.

 

مرحوم كليني در گوشه ري بوده 22 سال زحمت كشيد اين كتاب كافي را از كتابهاي مختلف جمع آوري كرد.

 

مرحوم شيخ طوسي در بغداد مرحوم شيخ صدوق به همين شكل اينها خيلي كاري با حكومتها نداشتند و نه حكومتها با آنها.

 

و اين كتابها هم كه نوشته شد در اختيار همه شيعه قرار گرفت اينطوري نبود كه اين كتاب فقط در خانه آقاي كليني باشد. حاكم بيايد به زور چهار تا روايت در آن وارد كند. بلكه اين كتاب در اختيار همه شيعه ها بود در خانه شيعه ها مملو از اين كتابها بود اگر يك جا حاكم مي آمد يك روايتي مي خواست به كتاب وارد كند كتابها در خانه هاي ديگر شيعه ها هم بوده است.

مجري:

 

جناب آقاي آزاد از هشتگرد سلام و عرض ادب دارم خدمت شما.

بيننده:

 

سلام عليكم. آيا سنيها به غير از قرآن مثل شيعه ها كتاب برادر قرآني هم دارند يا نه؟

 

و اگر دارند آيا همين است كه قبول دارند كه خدايي كه دست و پا و كمربند و كمر دارد؟!

 

آيا اينها كه اين اعتقادات را دارند سني محسوب مي شوند و يا وهابي؟

 

و اين كتابهاي صحيح مسلم و صحيح بخاري كتابهاي سنيها است يا وهابيها ؟

استاد حسيني قزويني:

 

البته شما بهتر است كه اين سوال را زنگ بزنيد از اين شبكه هاي وهابي سوال كنيد. بايد ديد آنها چه جوابي به شما مي دهند!

 

آقايان اهل سنت چيزي به عنوان برادر قرآن ندارند و ما هم نداريم. در السنه مشهور شده است كه نهج البلاغه برادر قرآن است. ولي اينطوري نيست. بزرگان و مراجع ما چنين عقيده اي ندارند. ضمن اينكه خطبه هاي حضرت امير عليه السلام كه در اينجا جمع شده است. شايد اين خطبه ها خدا بيامرزد جناب آقاي غروي نجفي را ايشان مي گفت اين نهج البلاغه اي كه از اميرالمومنين بدست ما رسيده شايد ده درصد روايات و خطبه هاي اميرالمومنين است. ايشان مي گفت من چهل هزار روايت در طول بيست يا سي سالي كه در نجف بودم از اميرالمومنين ثبت كردم ولي متأسفانه اين آثار گرانسنگ چاپ نشد.

 

و من نمي دانم آيا آقازاده هايشان توانسته اند اين آثار را چاپ كنند يا نه.

 

ما چند باري از اين بزرگوار خواهش كرديم و يك بار تشريف آوردند از موسسه ديدن كردند. گفتيم ما براي چاپ چنين تراث گرانسنگي كه شما زحمت كشيده ايد آماده هستيم.

 

وهابيت با اهل سنت يك سري مشتركاتي دارند ما اصلا نمي خواهيم روي اين مشتركات وارد بشويم. اينكه خلفا را قبول دارند علي را خليفه چهارم مي دانند صحيح بخاري و صحيح مسلم را قبول دارند و خيلي از قضاياي ديگر.

 

و تفاوت وهابيت با اهل سنت هفت يا هشت مورد بيشتر نيست. آن را هم بارها اشاره كرده ايم بحث توسل است و بحث تبرك است و زيارت قبور است كه وهابيت مي گويند: توسل باطل و بدعت است و طلب شفاعت بدعت است. دست زدن به ضريح و پرده كعبه بدعت است. هر كسي براي بچه اش جشن تولد يا سالگرد ازدواج بگيرد بدعت است! زيارت اهل قبور بدعت است و يك سري از اين مطالب باطل كه اينها را اهل سنت قبول ندارند.

مجري:

 

جناب آقاي ابراهيم از زابل سلام و عرض ادب دارم خدمت شما.

بيننده:

 

سلام عليكم. جناب آقاي دكتر قزويني در آخرين جنگي كه حضرت محمد مصطفي صلي الله عليه و آله و سلم با روميان داشت لشكر انبوهي مهيّا كرد و أسامةبن زيد را به فرماندهي لشكر معرفي كرد.

 

آيا آن كسي كه امتناع كرد از رفتن به لشكر و لشكر را از هم گسيخت آيا آن را خداوند لعنت كرد پيغمبر خدا لعن كرد يا نكرد؟

مجري:

 

ممنون . جناب آقاي نادري از قم. سلام عرض مي كنم.

 

سلام عليكم. دوستان و برادران اهل سنت زنگ زدند و به آيه

 

و ان طائفتان من المؤمنين اقتتلوا

 

سوره حجرات، آيه 9

 

استناد كردند كه اهل سنت در خيلي از جاها با حضرت مولا در آن سه جنگ آمدند شركت كردند. خدواند صريحا مي گويد اينها مومن هستند.

 

حضرت آية الله پذيرفتند اين را و استناد كردند به قسمت بعد آيه و فرمودند كه اينها بغي كردند.

 

حضرت آيةالله خيلي سعه صدر دارند با اهل سنت مماشات دارند ولي اينجا ديگر از مماشات هم بالاتر است. من نظرم اين است كه بر مبناي فرق اهل سنت و نيز بر مبناي شيعه اين قضيه جنگ با حضرت مولا مشمول اين آيه نمي شود.

 

فقط با مبناي خوارج اين آيه سازگار است. چه نظر آنها را بگيريم كه آن حضرت ولي امر بوده و چه نظر شيعه را بگيريم. بايد ببينيم كه مفسرين چه مي گويند آيه انصراف قطعي دارد از اين مورد و اصلا شامل اين نمي شود و جنگ با حضرت مشمول اينها نمي شود كه ما بخواهيم بپذيريم.

 

مجري:

 

حضرت استاد لطفا در مورد لعن متخلفان از جيش اسامه و شمول آيه

 

و ان طائفتان من المؤمنين اقتتلوا

 

بر جنگهاي حضرت امير توضيح بفرماييد.

استاد حسيني قزويني:

 

در يكي دو جلسه قبل براي دوستان مفصل گفته ايم كه جناب شهرستاني از علماي شافعي و بزرگ اهل سنت در در كتاب ملل و نحل ج 1 ص 29 چاپ دار العرفه نقل مي كند كه پيغمبر فرمود:

 

جهزّوا جيش أسامه لعن الله من تخلف عنه.

 

و خدا لعنت كند آنهايي را كه از جيش أسامه تخلف كنند.

 

اما اينكه در آن جيش چه كساني بوده اند از آقاي ابن حجر عسقلاني نقل كرديم كه جناب عمر و ابابكر و عثمان اينها همه در جيش بودند.

 

در اين مسئله هيچ شك و شبهه اي نيست. ابن تيميه در منهاج السنه ج 4 ص 277 به صراحت مي گويد كه اينها در جيش أسامه بودند.

 

عسقلاني در فتح الباري ج8 ص 124 مي گويد :

 

و ممن انتدب مع اسامه كبار المهاجرين و الأنصار منهم ابوبكر و عمر و أبو عبيده و سعد و سعيد و قتاده .

 

اما اينكه

 

و إن طائفتان من المومنين اقتتلوا

 

در رابطه با چه كساني است؟

 

شما مراجعه كنيد به تفسير عز بن عبدالسلام ج3 ص 214 مي گويد:

 

و إن طائفتان من المؤمنين اقتتلوا

 

مربوط به اوس و خزرج بوده است. اگر اين باشد كه يك مسائل ديگري است. اصلا ربطي به اين قضايا ندارد. ما هم جواب اين آقايان را داده ايم . اين آيه شريفه

 

و إن طائفتان من المؤمنين اقتتلوا.

 

مربوط است به دو دسته از مومنين

 

و إن طائفتان من المؤمنين اقتتلوا فاصلحوا بينهما فإن بغت إحداهما

 

اگر دو دسته از مومنين با هم جنگ مي كنند اگر يكي از اينها بغي كردند (يعني از ايمان دارد خارج مي شود)

 

ديگر مربوط به رابطه دو تا مومن نيست.

 

فإن بغت إحداهما علي الاخري فقاتلوا الذي تبغي.

 

آنها كه بغي كردند آنها را بكشيد.

 

دستور قرآن است كه اينها را بكشيد. آيا اينها بعد از كشته شدن به جهنم مي روند يا به بهشت؟ اهل بهشت هستند يا اهل جهنم؟

 

اگر اينها اهل بهشت هستند خدا چگونه دستور مي دهد كه اهل بهشت را بكشيد؟! و اگر اهل جهنم هستند كه به حق هم اهل جهنم هستند در اين صورت از دائره مومن و ايمان خارج مي شود.

 

اگر واقعا اين مومن باشد آيا خداي عالم مي گويد مومن را بكشيد؟!

 

من يقتل مؤمنا متعمدا فجزاءه جهنم خالدا فيها.

 

سوره نساء، آيه 93

 

اگر يك مومني را عمدا بكشد جزا و پاداشش وارد آتش جهنم شدن است.

 

و اضافه بر اين در صحيح بخاري ج 1 ص 115 حديث 447 آمده است كه

 

پيغمبر اكرم فرمود:

 

ويح عمار! تقتله الفئة الباغيه.

 

يدعوهم إلي الجنه و يدعونه إلي النار.

 

ويژگي بغات دعوت به آتش جهنم است.

مجري:

 

خيلي ممنون. انشاءالله تا برنامه اي ديگر خداوند يار و نگهدار شما عزيزان باشد.

آیات امامت در قرآن

 

آیات امامت در قرآن

 

 

 

 

    بنابه نقل مفسرين و مورخين عامه و خاصه آيات زيادي (بيش از سيصد آيه) درباره ولايت علي(ع) و فضائل و مناقب آن حضرت در قرآن كريم آمده است در اينجا فقط به نقل چند مورد از كتب معتبره اهل‏سنّت اشاره مي‏نمائيم:

 

    1 - آيه تبليغ: ابو اسحاق ثعلبي در تفسير خود و طبري در كتاب الولايْ و ابن صبّاغ مالكي و همچنين ديگران نوشته‏اند كه آيه تبليغ يعني آيه 67 سوره مائده «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ...»

 

    درباره علي(ع) نازل شد و رسول خدا(ص) دست علي(ع) را گرفت و فرمود: «مَنْ كُنْتَ مَولاهُ فَعَلِيُّ مَوْلاهُ اَللَّهُمَّ و الِ مَنْ والاهُ...{1}»

 

    2 - آيه ولايت: عموم مفسّرين و محدّثين مانند فخر رازي و نيشابوري و زمخشري و ديگران از ابن عباس و ابوذر و سايرين نقل كرده‏اند

 

    كه روزي سائلي در مسجد از مردم سؤال نمود و كسي چيزي به او نداد علي(ع) كه مشغول نمار و در حال ركوع بود با انگشت دست راست اشاره به سائل نمود

 

    و سائل متوجه شد و آمد انگشتر را از دست او خارج نمود و آيه 55 سوره مائده «اًِّنّما وَلِيُّكُمُ الله وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ امَنُوا الَّذينَ يُقيمونَ الصَّلوَْ و يُؤتُونَ الزَّكوَْ وَ هُمْ راكِعُون»

 

    نازل گشت يعني ولي و صاحب اختيار شما فقط خدا و رسول او و مؤمنيني هستند كه نماز را بر پا مي‏دارند و در حال ركوع زكات مي‏دهند.

 

    در آن حال رسول اكرم(ص) از سائل پرسيد: آيا كسي به تو چيزي داد؟ سائل ضمن اشاره به علي(ع) عرض كرد: اين انگشتر را او به من داد{2}/

 

    3 - آيه اطاعت: يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اَطيعُوا الله و اَطيعُوا الرَّسُولَ وَ اوُلي الاْ َمْرِ مِنْكُمْ يعني اي مؤمنين خدا و رسول او و صاحبان امر از خودتان را اطاعت كنيد{3}

 

    شيخ سليمان بلخي و ديگران نوشته‏اند كه اين آيه درباره اميرالمؤمنين نازل شده و منظور از اولي الامر، ائمّه از اهل‏بيت‏اند{4}

 

    4 - آيه تطهير: در تفسير طبري و فخر رازي و همچنين در كتب ديگر اهل‏سنّت نقل شده است كه آيه تطهير: «اَنَّما يُريُد الله لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً{5}»،

 

    در خانه ام سلمه بر پيغمبر اكرم(ع) نازل شده و آن حضرت فاطمه و حسنين و علي: را جمع كرد پس گفت: «اَللّهُمَّ هؤُلاِ اَهْلُ بَيْتي فَاذْهِبْ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهِّرْهُمْ تطهيرا»، يعني خدايا اينها اهل‏بيت من هستند پليدي را از اينها دور گردان و به تطهير خاصي پاكشان فرما/

 

    ام سلمه گفت: يا رسول الله من هم جزو آنها هستم؟ حضرت فرمود: تو جاي خود داري و زن خوبي هستي (اما مقام اهل‏بيت مرا نداري){6}/

    5 -

    آيه مَوَدّت: «قُلْ لا اَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْراً اِلاّ الْمَوَدََّْ فِي الْقُرْبي{7}»، يعني اي پيغمبر در برابر زحمات تبليغ رسالت بمردم بگو من از شما اجر و مزدي نمي‏خواهم مگر دوستي نزديكانم را/

 

    زمخشري در تفسير كشّاف و گنجي شافعي در كفايْ الطالب و ديگران نوشته‏اند كه چون آيه مزبور نازل شد به پيغمبر(ص) گفتند يا رسول الله: «وَ مَنْ قَرابَتُكَ هؤُلاِ الَّذينَ وَجَيَتْ عَلَيْنا مَوَدَّتُهُمْ؟ قالَ عَلِيُّ و فاطِمَُْ وَ ابْناهُما»،

 

    يعني نزديكان شما كه دوستي آنها بر ما واجب است چه كساني‏اند؟ فرمود علي و فاطمه و دو پسرشان{8}/

 

    همان‏طوري كه ذكر كرديم آيات زيادي درباره ولايت و امامت حضرت علي(ع) وجود دارد كه ما به طور خلاصه به ذكر چند نمونه بسنده نموديم/

 

    پی نوشت:

 

    [1].شواهد التنزيل، ج 1، ص 189 و فصول المهمّه، ص 27)/

    [2].كفايْ الطالب، ص 250، تفسير طبري، ج 6، ص 165، تفسير رازي، ج 3، ص 431/

    [3].سوره نسأ، 59/

    [4].ينابيع المودْ، ص 114 - شواهد التنزيل، ج 1، ص 149 - غايْ المرام، باب 58/

    [5].سوره احزاب، 33/

    [6].كفايْ الطالب، ص 372 - تفسير فخر رازي، ج 6، ص 783/

    [7].سوره شوري، 23/

    [8].كفايْ الطالب، ص 91 - تفسير كشاف، ج 2، ص 339 - ذخائر العقبي، ص 25/

 

امامت و تشیع

امامت و تشیع

 

امامت‏يكى از مسائل اساسى و زيربنايى مذهب تشيع است. امامت از ديدگاه تشيع، زعامت و رهبرى امت در امور معاش و معاد مى‏باشد (1) كه مساله‏اى سياسى - دينى بشمار مى‏رود و از روز نخست، شيعه بر آن پايدار مانده و پيوسته در حال مبارزه با سلطه‏هاى جور بوده است. امام، از نظر شيعه يك رهبر سياسى و پيشواى دينى به حساب مى‏آيد كه هر دو سمت را با هم جمع كرده و هر دو جهت را عهده‏دار است. شيعه از روز نخست، در تمامى حركتها و اقدامات سياسى خود، حتى مانند پذيرفتن زمامدارى و ولايت از جانب خلفاى وقت، از امام معصوم عصر خويش دستور مى‏گرفتند، يا رخصت دريافت مى‏داشتند و اين بدين معنى بود كه امام عصر خويش را رهبر سياسى به حق مى‏دانستند. و امامان نيز همواره خلفا را غاصب حق خويش مى‏شمردند. پيامبر اسلام، با بدست آوردن قدرت و نيروى مردمى، دو عمل سياسى چشمگير انجام داد، يكى تشكيل امت و ديگر تاسيس دولت. پيامبر اسلام با مطرح كردن برادرى اسلامى، يك وحدت ملى منسجم و مستحكم بر پايه و اساس دين بوجود آورد كه اين خود يكى از بزرگترين كارهاى سياسى او بود كه با تلاش فراوان انجام گرفت و اين وحدت ملى به نام «امت اسلامى‏» هنوز پابرجاست و از اساسى‏ترين پايه‏ها در جهت‏دهى به سياست اسلامى به حساب مى‏آيد. مساله تشكيل دولت و برقرارى پيمانهاى سياسى و انتظامات داخلى و ساختار ادارى و اجتماعى كه پايه‏گذارى آن در عهد رسالت انجام گرفت و سپس ادامه و توسعه يافت، همگى از يك انديشه سياسى اسلامى برخاسته كه پيامبر اكرم پايه‏گذار آن بوده است. همه جنگها و صلحها و قراردادهاى منعقده با قبائل و كشورها كه در عهد رسالت انجام گرفت، و خلفاى پس از وى بر همان شيوه رفتار مى‏كردند، حاكى از ديد سياسى است كه از شريعت اسلام نشات گرفته و ريشه دينى و الهى دارد.

رهبرى پيامبر برخاسته از مقام نبوت او

 

پيامبر اسلام كه خود زعامت امت را بر عهده داشت، علاوه بر پيشواى دينى، رهبر سياسى نيز به شمار مى‏آمد و اين سمت را برخاسته از نبوت خويش مى‏دانست و به حكم «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم‏» (2) فرمان حكومت را از جانب خدا دريافت كرده بود و اين اولويت‏بر انفس، همان ولايت عامه و زعامت‏سياسى است كه از مقام نبوت او برخاسته است. امام صادق (ع) در اين زمينه مى‏فرمايد: «ان الله ادب نبيه فاحسن تاديبه فلما اكمل له الادب قال: «و انك لعلى خلق عظيم‏» . (3) ثم فوض اليه امر الدين و الامة ليسوس عباده. . .» . (4) خداوند پيامبر را تا سر حد كمال تربيت نمود، لذا او را به شايسته‏ترين كمالات ستود. آنگاه امر شريعت و مردم را بدو سپرد تا بندگان خدا را رهبرى كند و سياستمدارى را به دست گيرد. خواهيم گفت كه بيعت در عهد رسالت، تنها يك وظيفه دينى و سياسى است كه به منظور فراهم شدن نيرو و امكانات براى مقام زعامت، انجام مى‏گرفته، نه آنكه بيعت كنندگان او را براى زعامت‏برگزيده و به اختيار و انتخاب خود زعيم قرار داده باشند. بلكه زعامت پيامبر به حكم قرآن ثابت‏بود و مردم موظف بودند با او بيعت كنند، تا امكانات رهبرى براى او فراهم باشد. پيامبر اكرم به همين منظور از مهاجرين و انصار بيعت مى‏گرفت، تا پايه‏هاى دستگاه سياسى و انتظامى خود را مستحكم سازد و بر مسلمانان واجب بود كه اين نيرو را در اختيار او بگذارند. با اندك مراجعه به زندگى سياسى پيامبر اكرم، اين نكته روشن مى‏گردد كه پيامبر خود را از جانب خدا رهبر سياسى امت مى‏دانست و به مردم هشدار مى‏داد كه به حكم وظيفه بايد با او همكارى كنند و بيعت كه رسم عربى بود و تعهد بيعت كنندگان و وفادارى آنان را مى‏رساند، به همين منظور انجام مى‏گرفت. در بيعت «عقبه ثانيه‏» كه شب هنگام، در دامنه كوهى بدور از چشم مشركين قريش، با مردم مدينه - كه قبلا اسلام آورده بودند - انجام گرفت، پيامبر - خطاب به آنان - گفت: بيعتى را كه با شما انجام مى‏دهم، به هدف حمايت و پشتيبانى از من است تا همانگونه كه از جان و مال و ناموس خود دفاع مى‏كنيد، از من نيز دفاع كنيد. آنان - كه 73 مرد و 2 زن بودند - گفتند: ما براى حمايت از تو تا پاى جان ايستاده، بيعت مى‏كنيم، ما فرزندان جنگيم چونان حلقه‏اى تو را در بر مى‏گيريم. در آن ميان، يكى از بزرگان انصار به نام «ابوالهيثم بن التيهان‏» گفت: اى رسول خدا، ميان ما و قبائل يهود كه پيرامون مدينه سكنى گزيده‏اند، پيوندهاى نظامى بسته شده و با اين پيوند كه با تو مى‏بنديم، آن پيوندها گسسته مى‏شود. از اين پس تو نيز نبايد ما را رهاسازى كه تنها بمانيم و با يهود درگير شويم. پيامبر (ص) تبسمى فرمود و گفت: از اين پس شما از من هستيد و من از شما هستم، مى‏جنگم با آنكه جنگيديد، و مى‏سازم با آنكه ساختيد. از جان گذشتن و فداكارى نمودن از جانب شما، و ما با هم پيوند خورده و گسستنى نيست. آن گاه همگى اعلام وفادارى همه جانبه نموده، با او بيعت كردند. سپس پيامبر (ص) فرمود: دوازده نفر از ميان خود معرفى كنيد تا نمايندگان شما باشند و به واسطه آنان دستورات صادره ابلاغ گردد. پس هفت نفر از قبيله «خزرج‏» و سه نفر از قبيله «اوس‏» معرفى شدند. (5) اين بيعت، كه در سال پيش از هجرت انجام گرفت، هدف آن تنها تشكيل يك دستگاه سياسى - نظامى مستحكم بوده، كه بر اساس پايه‏هاى مردمى استوار باشد. و پيامبر اكرم (ص) اين امر را جزئى از رسالت‏خود مى‏دانست كه به حكم وظيفه سالت‏خويش انجام مى‏داد. اين همان «حكومت دينى‏» است كه يك پيامبر به حكم وظيفه پيامبرى انجام مى‏دهد. اساسا پيامبر كه خود، آورنده شريعت است، خود را شايسته‏ترين افراد براى ضمانت اجرائى آن مى‏داند و عقلا و عادتا نبايد منتظر بماند تا پيروان او، او را بر اين سمت‏بگمارند. بنابراين - بسيار كوته نظرى است كه برخى پنداشته‏اند كه پيامبر اسلام به دليل پيامبر بودن، زعامت‏سياسى امت را بر عهده نگرفت، بلكه مردم چون او را شايسته‏ترين افراد خود ديدند، براى اين سمت‏برگزيدند. در روز غدير خم كه پيامبر اكرم (ص) مولا امير مؤمنان (ع) را به مقام خلافت و ولايت‏بر امت منصوب نمود، براى آن كه خاستگاه دينى اين حق را ارائه دهد، به مقام ولايت‏خود - كه منشا دينى داشته - اشاره نمود و فرمود: «الست اولى منكم بانفسكم‏» كه اشاره به آيه كريمه «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم‏» مى‏باشد يعنى آيا من، به حكم خداوند ولى امر شما نيستم؟ ! گفتند: بلى يا رسول الله. آرى، تو ولى امر ما هستى. آن گاه - پس از گرفتن اعتراف و پاسخ مثبت - فرمود: «فمن كنت مولاه فهذا على مولاه‏» يعنى: منشا ولايت من و على يكى است و مقام زعامت‏سياسى هر دوى ما از مقام حاكميت دين برخاسته است. پس از آن از مردم به حكم وظيفه دينى، بيعت گرفت.

مساله خلافت از منظر على (ع)

 

مولا امير مؤمنان (ع) همواره از حق غصب شده خود شكوه داشت و مقام خلافت و زعامت‏سياسى را از آن خود مى‏دانست. در خطبه «شقشقيه‏» خلافت را حق موروثى خود مى‏داند، كه از دست او ربوده‏اند، تا آنجا كه مى‏گويد: «فصبرت و فى العين قذى، و فى الحلق شجى، ارى تراثى نهبا» . (6) شكيبايى نمودم در حالى كه از فزونى اندوه، مانند كسى بودم كه در چشم او خاشاك باشد، يا در گلوى او استخوانى آزاردهنده باشد، زيرا مى‏ديدم كه حق موروثى من به تاراج رفته. بر روى كلمه «تراث‏» دقت‏شود. حضرت، خلافت را ميراث خود مى‏داند، يعنى اين حق او بوده كه از پيامبر (ص) به او ارث رسيده است. نه آن كه پيامبر (ص) شخصا به او داده است. و اين مى‏رساند كه منشا حق ولايت پيامبر كه همان حاكميت دين بود كاملا به او انتقال يافته و او بر اساس حق حاكميت دين، حق ولايت‏بر مسلمين را دارا مى‏باشد و از اين رو، اشغالگران اين مقام، غاصب به شمار مى‏آيند. در جاى ديگر مى‏فرمايد: «فنظرت فاذا ليس لى معين الا اهل بيتى، فضننت‏بهم عن الموت. فاغضيت على القذى، و شربت على الشجى، و صبرت على اخذ الكظم، و على امر من طعم العلقم‏» (7) . رو به رو شدم آنگاه كه ياورى نداشتم جز خاندانم، و بر جان آنان ترسيدم، از اين رو چشم پوشى كردم و هرگونه ناگوارى را تحمل نمودم، كه از هر تلخى تلخ‏تر بود. امير مؤمنان (ع) پس از بيعت مردم با او، با اشاره به اينكه خلافت را حق خود مى‏دانسته است، فرمود: «لا يقاس بآل محمد (ص) من هذه الامة احد، و لا يسوى بهم من جرت نعمتهم عليه ابدا، هم اساس الدين، و عماد اليقين. اليهم يفى‏ء الغالى، و بهم يلحق التالى. و لهم خصائص حق الولاية، و فيهم الوصية و الوراثة. الآن اذ رجع الحق الى اهله، و نقل الى منتقله‏» . (8) از اين امت كسى را با آل محمد (ص) نتوان سنجيد و هرگز نمى‏توان پرورده نعمت ايشان را در رتبه ايشان دانست. آنان پايه دين و ستون يقين‏اند. هر كه از حد درگذرد به آنان باز گردد، و آن كه وامانده، به ايشان پيوندد. حق ولايت‏خاص ايشان است و سفارش و ميراث پيامبر از آن ايشان است. اينكه حق به شايسته آن بازگشته و به جايگاه خود منزل كرده است. جمله اخير اين عبارت چنين مى‏رساند كه اكنون، حق خلافت‏به جايگاه خود بازگشته است. ابن ابى الحديد مى‏گويد: لازمه اين كلام آن است كه پيش از اين جايگاه خود را نداشته است‏سپس مى‏گويد: ولى ما آن را تاويل مى‏بريم و چنين مى‏فهميم كه على (ع) در اين سخن، تنها شايستگى خود را گوشزد مى‏كند (9) . عبد الله بن مسعود، صحابى معروف جليل القدر، گويد: پيامبر اكرم (ص) به من گفت: اى پسر مسعود، اكنون آيه‏اى بر من نازل شد و اين آيه را تلاوت فرمود: «و اتقوا فتنة لا تصيبن الذين ظلموا منكم خاصة‏» (10) بپرهيزيد آتش فتنه‏اى را كه فقط دامنگير ستمگران نخواهد گرديد، بلكه همه را فرا مى‏گيرد. آن‏گاه فرمود رازى را با تو در ميان مى‏گذارم و آن را به وديعت‏به تو مى‏سپارم، زنهار كه آن را درست فراگير و به موقع آن را فاش ساز. اين آتش فتنه را دشمنان اسلام در هنگام ستيز با على، بر پا مى‏كنند. بدان، هر كه با على دشمنى كند، همانند آن است كه نبوت مرا انكار نموده و بلكه همه نبوت‏ها را منكر خواهد بود. يعنى چنين كسى با شريعت دشمنى ورزيده، تيشه به ريشه دين مى‏زند. كسى از آن ميان به ابن مسعود گفت: آيا تو اين سخن را از پيامبر (ص) درباره على شنيده‏اى؟ گفت: آرى. گفت: پس چگونه از جانب كسانى كه حق او را غصب كرده‏اند، منصب ولايت را پذيرفته‏اى؟ ابن مسعود، گفت: راست مى‏گويى، سزاى كار خود را ديدم و از امام خود رخصت نگرفتم. ولى دوستان من، ابوذر و عمار و سلمان، هنگام پذيرش ولايت، از امام خود رخصت مى‏گرفتند. و من اكنون استغفار مى‏كنم و توبه مى‏نمايم (11) . ملاحظه مى‏شود، آن كسى كه بزرگان شيعه، او را به امامت مى‏شناختند على (ع) بود و آنان بر خود لازم مى‏دانستند كه در فعاليتهاى سياسى از او استجازه كنند و در واقع، على آنان را به آن مقام منصوب نمايد، گرچه به ظاهر از طرف ديگران منصوب شده باشند. بنابراين مساله «امامت‏» در اصل يكى از اساسى‏ترين پايه‏هاى مكتب تشيع را تشكيل مى‏دهد و فلسفه وجودى تشيع در مساله امامت تبلور مى‏يابد و تشيع بدون امامت، جايگاه خاص خود را از دست مى‏دهد، زيرا تمامى فرقه‏هاى اسلامى نسبت‏به خاندان نبوت و عترت (ع) محبت مى‏ورزند و اخلاص و مودت دارند. ولى اين دليل تشيع آنها نيست، زيرا آنان امامت و زعامت‏سياسى اهل بيت را آن گونه كه شيعه معتقد است، نپذيرفته‏اند. از اين رو، مكتب تشيع، مكتبى است كه مساله حكومت و رهبرى سياسى را، از متن دين و برخاسته از دين مى‏داند و بدين جهت در عصر غيبت، كه با نبود امام معصوم روبروست، به سراغ نواب عام او مى‏رود و چشم به چهره‏هاى پرفروغ فقها دوخته است، زيرا آنان را شايسته‏ترين جانشينان امام معصوم مى‏داند. بنابراين، مطرح كردن مساله جدايى دين از حكومت، از جانب كسانى كه در سايه مكتب تشيع آرميده‏اند، شگفت‏آور و مايه تاسف است. يكى از نويسندگان - كه سابقه حوزوى نيز دارد - چنين مى‏نويسد: «خلافت‏يك مقام سياسى - اجتماعى است كه واقعيتى جز انتخاب مردم در بر ندارد، منتها گاهى اتفاق مى‏افتد كه مردم آن قدر رشد و دانائى پيدا كرده‏اند كه پيامبر يا امام خود را آگاه‏ترين و با تدبيرترين افراد در امور كشوردارى و روابط داخلى و خارجى سرزمين خود يافته و او را براى زمامدارى سياسى - نظامى خود انتخاب مى‏كنند، مانند بيعت‏با نبى اكرم زير شجره «لقد رضى الله عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجرة‏» (12) و مانند انتخاب حضرت على (ع) در نوبت چهارم خلافت، پس از رحلت نبى اكرم (ص) و گاهى ديگر در اثر عدم رشد سياسى و اجتماعى جامعه و يا به علت گردبادهاى سياسى به اين گونه انتخاب احسن موفقيت پيدا نمى‏كنند. اكنون خوب واضح است كه آيين كشوردارى نه جزئى از اجزاء نبوت است و نه در ماهيت امامت - كه همه دانايى است - مدخليت دارد» . (13) اين گفتار كاملا با ديد تشيع در امامت منافات دارد. متكلمين بزرگ جهان تشيع به اتفاق، مقام امامت را نوعى رهبرى سياسى - دينى تعبير كرده‏اند و لزوم و ضرورت آن را براى برقرارى نظم و سلامت جامعه از راه قاعده «لطف‏» اثبات مى‏كنند. خواجه نصير الدين طوسى در كتاب «تجريد الاعتقاد» - كه از معتبرترين متون درسى اعتقادى حوزه‏هاى شيعه بشمار مى‏رود - مى‏گويد: «الامام لطف: فيجب نصبه على الله تعالى تحصيلا للغرض‏» . و در كتاب «فصول العقائد» همين مضمون را مشروح‏تر كرده و مى‏نويسد: لما امكن وقوع الشر و الفساد و ارتكاب المعاصى من الخلق، وجب فى الحكمة وجود رئيس قاهر آمر بالمعروف ناه عن المنكر، مبين لما يخفى على الامة من غوامض الشرع، منفذ لاحكامه، ليكونوا الى الصلاح اقرب، و من الفساد ابعد، و يامنوا من وقوع الشر و الفساد، لان وجوده لطف، و قد ثبت ان اللطف واجب عليه تعالى، و هذا اللطف يسمى امامة، فتكون الامامة واجبة‏» . خلاصه اين استدلال چنين است كه اسلام، به منظور ايجاد نظم و سلامت جامعه، احكام و تكاليفى مقرر كرده كه ضمانت اجرايى شايسته نياز دارد. و از باب قاعده «لطف‏» از مقام حكمت الهى نشات گرفته است و بر خداوند است كه شايستگان مقام اجرائى را نيز به مردم معرفى كند، تا مردم در سايه رهنمود شرع، امام و پيشواى دينى و سياسى خود را بشناسد و با او بيعت كنند. امام و پيشوا - كه عهده‏دار برقرار نظم و مجرى احكام انتظامى در جامعه باشد - تفسيرى جز رهبرى سياسى - دينى نخواهد داشت، كه از جانب شرع، شخصا به صورت تعيين يك فرد معين، يا وصفا با اعلام ويژگيهاى فرد شايسته معرفى مى‏گردد.

دليل حكمت

 

مبناى كلام اسلامى بر اساس حكمت استوار است و ضرورت فرستادن پيامبران و اديان آسمانى از مقام حكمت الهى نشات گرفته و قاعده «لطف‏» كه پايه تمامى مسائل كلامى است، نمايانگر حكمت و فياضيت على الاطلاق حضرت حق تعالى مى‏باشد. خداوند، فياض على الاطلاق است و بر وفق حكمت، فيض خود را شامل همه خلائق و آفريده‏ها مى‏سازد. خداوند كه فيض شريعت را - بر اساس حكمت - بر انسان ارزانى داشته و راه را از چاه براى او مشخص ساخته، به حكم ضرورت عقل بايستى ضمانت اجرايى آن را نيز مشخص كرده باشد خواه نصا، چنانچه در دوران حضور معصوم بوده است، يا وصفا، چنانچه در عصر غيبت‏بوده و هست. زيرا همان‏گونه كه در علم كلام گفته‏اند و در گفتار ابن ابى الحديد بدان اشارت رفت، تنها نشان دادن قبح قبيح و وعد و وعيد نمى‏تواند بازدارنده باشد. مگر آن‏گاه كه قدرت قاهره ناظر بر جريان و عهده‏دار اجراى عدالت وجود داشته باشد. البته اين مسؤوليت‏بر عهده كسانى بايد باشد كه شايستگى لازم را دارا باشند، و شرائط آن را عقل و شرع مشخص مى‏سازد. تعيين شايستگان اين مقام نيز از طريق شناسايى و بيعت مردم انجام مى‏گيرد، چنانچه در جاى خود از آن سخن مى‏گوييم. البته روى سخن با كسانى است كه شريعت را به عنوان يك نظام پذيرفته‏اند كه براى تنظيم حيات و تامين سعادت انسان در دنيا و آخرت آمده است و شريعت را فيض الهى دانسته‏اند كه طبق قاعده لطف بوده و از مقام حكمت الهى سرچشمه گرفته است. لذا همين قاعده لطف و مقام حكمت اقتضا مى‏كند كه صلاحيتهاى ضامن اجرايى شريعت را نيز تبيين كند و رهنمودهاى لازم را در اين باره ارائه دهد و اين خود، به معناى دخالت مستقيم دين در سياست و سياستمدارى است، و دليل بر آن است كه انتخاب مطلق در كار نيست.

خلافت از ديدگاه اهل سنت

 

از ديدگاه اهل سنت نيز، مساله خلافت از متن دين برخاسته و يك ضرورت دينى به شمار مى‏رود، بدين معنى كه بر مسلمين واجب است كسانى را كه شايستگى لازم را دارند، براى زعامت‏سياسى خود برگزينند و اين يك تكليف و وظيفه شرعى است. در «عقائد نسفيه‏» چنين آمده است: «و المسلمون لا بد لهم من امام يقوم بتنفيذ احكامهم، و اقامة حدودهم، و سد ثغورهم، و تجهيز جيوشهم، و اخذ صدقاتهم، و قهر المتغلبة و المتلصصة و قطاع الطريق، و اقامة الجمع و الاعياد، و قطع المنازعات الواقعة بين العباد، و قبول الشهادات القائمة على الحقوق، و تزويج الصغار، و الصغائر الذين لا اولياء لهم، و قسمة الغنائم . . . و نحو ذلك من الامور التى لا يتولاها آحاد الامة‏» (19) . اين استدلال عينا همان استدلالى است كه شيعه براى امامت اقامه مى‏كنند و هر دو گروه، مساله امامت را يك ضرورت دينى مى‏شمرند و آن را برخاسته از نظام حكمت‏شريعت مى‏دانند، با اين تفاوت كه شيعه، تعيين امام را به وسيله نص مى‏داند، زيرا عصمت را در امام شرط مى‏داند، ولى اهل سنت چون لياقت و عدالت را كافى مى‏دانند، شناسايى اهل حل و عقد (خبرگان) و معرفى فرد شايسته از سوى آنان به مردم به منظور بيعت عمومى را كافى دانسته‏اند. همان روشى كه شبيه شيوه انتخابى شيعه در دوران غيبت است. لذا تفتازانى در توضيح ضرورت ياد شده مى‏گويد: «لم لا يجوز الاكتفاء بذى شوكة فى كل ناحية، و من اين يجب نصب من له الرئاسة العامة‏» . چرا به صاحبان قدرت محلى اكتفا نشود، و واجب باشد، كسى را براى رياست عامه منصوب نمود؟ در جواب مى‏گويد: «لانه يؤدى الى منازعات و مخاصمات مفضية الى اختلال امر الدين و الدنيا، كما نشاهد فى زماننا هذا. . .» . زيرا تمركز نگرفتن زعامت‏سياسى و تعدد مراكز تصميم‏گيرى به درگيريها و برخوردها منتهى مى‏شود و موجب اختلال در امر دين و دنيا مى‏گردد. چنانچه امروزه ما شاهد آن هستيم. (20) با مراجعه به كتب كلامى اهل سنت‏به خوبى اين مساله روشن مى‏گردد كه امر امامت و زعامت عامه، يك امر ضرورى دينى است، و از متن نظام اسلامى برخاسته و هدف، حكومت دين و اجراى احكام انتظامى اسلام است كه جز بر دست صالحان امكان‏پذير نيست. از همين رو اهل سنت، خلافت واقعى و امامت و زعامت راستين امت را تا سى سال - پايان خلافت على (ع) - مى‏دانند. نجم الدين نسفى در اين باره مى‏گويد: «و الخلافة ثلاثون سنة، ثم بعدها ملك و امارة‏» . سعد الدين تفتازانى در اين باره روايتى از پيامبر اكرم (ص) مى‏آورد كه فرمود: «الخلافة بعدى ثلاثون سنة، ثم يصير بعدها ملكا عضوضا» (21) . ابن اثير در «النهاية‏» گويد: عضوض - از ريشه عض (با دندان فشردن) است و كنايه از فشارها و ستمهايى است كه از جانب حاكمان بر مردم وارد مى‏شود. خلاصه آن كه امامت و زعامت‏سياسى در عهد رسالت، به اتفاق آراى همه اهل اسلام، با انتخاب مردم نبوده و بيعت تنها يك وظيفه و تكليف بوده تا امكانات ولى امر را فراهم سازند. و زعامت‏سياسى پيامبر (ص) از مقام نبوت او برخاسته بود، او آورنده شريعت‏بود و خود بايد ضامن اجراى آن مى‏بود. و در دوران پس از وى كه مساله خلافت مطرح مى‏باشد، شيعه همچنان تا پايان عصر حضور، امامت را با نص مى‏داند و بيعت را يك وظيفه مى‏شناسد، ولى در عصر غيبت، نقش بيعت را نقش تشخيص و انتخاب اصلح در سايه رهنمود شرع مى‏داند كه اين نقش را اهل سنت نيز، از همان روز پايان عهد رسالت، براى بيعت و انتخاب اصلح قائل‏اند. به هر تقدير، مساله رابطه دين و سياست، يك اصل حاكم بر نظام اسلامى به شمار مى‏رود.

پى‏نوشت‏ها

 

1. علامه حلى در باب حادى عشر - فصل ششم - مى‏گويد: «الامامة رئاسة عامة فى امور الدين و الدنيا. . . نيابة عن النبى (ص) و هى واجبة عقلا، لان الامامة لطف. . . و هو واجب (على الله) . . .

2. سوره احزاب 33: 6. و نيز آيه «انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اراك الله‏» (نساء 4: 105) .

3. سوره قلم 68: 4.

4. اصول كافى، ج 1، ص 266، رقم 4 (صحيحه فضيل بن يسار) .

5. رجوع شود به سيره ابن هشام، ج 2، ص 81- 85.

6. نهج البلاغة، خطبه: 3.

7. نهج البلاغة، خطبه: 26.

8. نهج البلاغة، خطبه: دوم.

9. شرح نهج البلاغة، ج 1، ص 138- 139.

10. سوره انفال 8: 25.

11. رجوع شود به: الطرائف، ابن طاووس، ص 36، حديث 25.

12. سوره فتح 48: 18.

13. حكمت و حكومت، ص 172.

14. شرح نهج البلاغه - ابن ابى الحديد، ج 19، ص 90.

15. بدان جهت كه بيعت در زير سايه درختى انجام گرفت، به اين نام ناميده شد.

16. نام منزلگاهى است كه يكروز راه تا مكه فاصله دارد.

17. نام منزلگاهى است‏به مسافت دو روز راه تا مكه، و نزديك جحفه است.

18.رجوع شود به: تفسير مجمع البيان، ج 9، ص 116، و سيره ابن هشام، ج 3، ص 321- 330.

19. تاليف نجم الدين ابو حفص عمر بن محمد نسفى. متوفاى سال 537. به شرح سعد الدين مسعود بن عمر تفتازانى متوفاى سال 791. چاپ كابل افغانستان سال 1319. 20- شرح عقائد نسفيه، ص 110. 21- همان، ص

امامت در قرآن

 

امامت در قرآن

 

از آياتى كه به اتفاق شيعه و اهل سنت در شأن اميرمؤمنان على، عليه‏السلام، نازل شده آيه 55 سوره مائده است كه به »آيه ولايت« مشهور شده است؛ در اين آيه مى‏خوانيم: إنّما وليّكم اللّه و رسوله و الّذين امنوا الّذين يقيمون الصّلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون. جز اين نيست كه ولى شما خداست و رسول او و مؤمنانى كه نماز مى‏خوانند و همچنان كه در ركوعند انفاق مى‏كنند. در تفسير »مجمع‏البيان« در شأن نزول اين آيه روايتى نقل شده كه شنيدنى است؛ ابوذر غفارى روزى تعدادى از مردم را كه به همراه جمعى از ياران رسول خدا، صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله، در كنار زمزم نشسته بودند، خطاب قرار داده و مى‏گويد: اى مردم! هر كس كه مرا مى‏شناسد كه مى‏شناسد، و هركس كه نمى‏شناسد من خودم را به او معرفى مى‏كنم؛ من جندب بن جناده بدرى، ابوذر غفارى هستم، من با اين دو [گوشم] شنيدم - كر شوم اگر چنين نباشد - و با اين دو [چشمم] ديدم - كور شوم اگر چنين نباشد - كه رسول خدا، صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله، مى‏فرمود: »على [عليه‏السلام] رهبر و پيشواى نيكان و كشنده كافران است. هر كس او را يارى كند يارى مى‏شود و هركس او را خوار و بى پناه كند خوار و بى پناه مى‏شود.« بدانيد روزى از روزها نماز ظهر را با رسول خدا، صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله، در مسجد مى‏خواندم، مستمندى وارد مسجد شد و از مردم تقاضاى كمك كرد، اما كسى چيزى به او نداد، او دست را به آسمان بلند كرد و گفت: خدايا! تو شاهد باش كه من در مسجد رسول خدا تقاضاى كمك كردم ولى كسى چيزى به من نداد. در همين حال على، عليه‏السلام، كه در حال ركوع بود با انگشت كوچك دست راست خود، كه انگشترى در آن بود، به او اشاره كرد. مرد مستمند نزديك آمد و انگشتر را از دست آن حضرت بيرون آورد. پيامبر اسلام، صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله، كه در حال نماز بود اين ماجرا را مشاهده كرد؛ هنگامى كه از نماز فارغ شد. سر به سوى آسمان بلند كرد و چنين گفت: »اى پروردگار من! سينه مرا گشاده گردان و كار مرا آسان ساز و گره از زبان من بگشاى تا گفتار مرا بفهمند و ياورى از خاندان من براى من قرار داده، برادرم هارون را. پشت مرا بدو محكم كن و در كار من شريكش گردان« پس قرآن ناطق را1 بر او فرستادى كه »تو را به برادرت قويدست خواهيم كرد و برايتان حجتى قرار مى‏دهيم. به سبب نشانه‏هايى كه شما را داده‏ايم، به شما دست نخواهند يافت.« بار خدايا! م2 محمد، پيامبر تو و برگزيده تو هستم، سينه مرا براى من گشاده گردان، كار مرا آسان ساز و ياورى از خاندانم، على را، براى من قرار داده و پشت مرا بدو محكم كن!« ابوذر مى‏گويد: »پيامبر خدا هنوز سخنش را به پايان نبرده بود كه جبرئيل از سوى خدا بر او نازل شد و گفت: »اى محمد! بخوان!« گفت: »چه بخوانم؟« گفت: »بخوان: جز اين نيست كه ولى شما خداست و رسول او و مؤمنانى كه نماز مى‏خوانند و همچنان كه در ركوعند انفاق مى‏كنند«3.

پى‏نوشتها:

 

1. سوره طه (20)، آيه 25-32.

2. سوره قصص (28)، آيه 35.

3. الطبرسى، ابوعلى الفضل بن الحسن، مجمع‏البيان فى تفسير القرآن، ج3، ص347-346؛ همچنين ر.ك: احقاق الحق، ج2: ص410-399؛ الشوكانى، فتح القدير، ج2 ص50؛ المتقى الهندى، كنزالعمّال

امامت در قرآن

اثبات امامت در قرآن

تاریخ: ۲۳ تیر ۱۳۹۰ در باب: امامت

 

در قرآن مجید آیات فراوانی هست که در بیان و اثبات امامت ائمه طاهرین می باشند. البته دلالت این آیات با توجه به احادیث بسیار زیاد (متواتر) است که از رسول گرامی اسلام در شأن نزول این آیات وارد شده است. احادیثی که مورد قبول شیعه و سنی است؛[۱] ما در اینجا به چند آیه اشاره می کنیم:

 

۱٫ “وَ إِذِ ابْتَلىَ إِبْرَاهِمَ رَبُّهُ بِکلَمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ  قَالَ إِنىّ‏ِ جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَامًا  قَالَ وَ مِن ذُرِّیَّتىِ  قَالَ لَا یَنَالُ عَهْدِى الظَّالِمِینَ”؛[۲] به خاطر آورید هنگامى که خداوند، ابراهیم را با وسایل گوناگونى آزمود. و او به خوبى از عهدۀ این آزمایش ها برآمد. خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پیشواى مردم قرار دادم!» ابراهیم عرض کرد: «از دودمان من (نیز امامانى قرار بده!)» خداوند فرمود: «پیمان من، به ستمکاران نمى‏رسد! (و تنها آن دسته از فرزندان تو که پاک و معصوم باشند، شایسته این مقامند).

 

۲٫ “وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَ أَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیرْاتِ وَ إِقَامَ الصَّلَوهِ وَ إِیتَاءَ الزَّکَوهِ  وَ کاَنُواْ لَنَا عَابِدِینَ”؛[۳] و آنان را پیشوایانى قرار دادیم که به فرمان ما، (مردم را) هدایت مى کردند و انجام کارهاى نیک و برپاداشتن نماز و اداى زکات را به آنها وحى کردیم و تنها ما را عبادت مى کردند.

 

۳٫ “وَ جَعَلْنَا مِنهُمْ أَئمَّهً یهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبرُواْ  وَ کَانُواْ بِایَاتِنَا یُوقِنُونَ”؛[۴] و از آنان امامان (و پیشوایانى) قرار دادیم که به فرمان ما (مردم را) هدایت مى‏کردند، چون شکیبایى نمودند، و به آیات ما یقین داشتند.

 

۴٫ “یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک…”؛[۵] ای پیامبر! آن چه را از سوی پروردگارت نازل شده است به طور کامل (به مردم) برسان، و اگر انجام ندهی، رسالت او را انجام نداده ای، و خداوند تو را از (خطرهای احتمالی) مردم نگاه می دارد، و خداوند جمعیت کافران لجوج را هدایت نمی کند”.

 

خداوند متعال پیامبرش را با شدّت هر چه تمام تر، امر فرمود که رسالت خود را ابلاغ نماید و طبق روایات، پیامبر اکرم (ص) به دنبال نزول این آیه، در جایی به نام غدیر خم، حضرت علی (ع) را با عبارت مشهور «هر کس من مولای او هستم علی مولای اوست.» به جانشینی خود برگزید.[۶]

 

۵٫ “انما ولیکم الله و رسوله و الذین امنوا الذین یقیمون الصلاه…”؛[۷]ولی و سرپرست شما تنها خداست و پیامبر او، و آنها که ایمان آورده اند و نماز را به پا می دارند و در حال رکوع زکات می پردازند”.

 

بسیاری از مفسران و محدثان گفته اند که این آیه در شأن علی (ع) نازل شده است.[۸]

 

«سیوطی» از دانشمندان اهل سنت در تفسیر «الدر المنثور» در ذیل این آیه از «ابن عباس» نقل می کند که: «علی (ع) در حال رکوع نماز بود که سائلی تقاضای کمک کرد و آن حضرت انگشترش را به او صدقه داد، پیامبر (ص) از سائل پرسید: چه کسی این انگشتر را به تو صدقه داد؟ سائل به حضرت علی (ع) اشاره کرد و گفت: آن مرد که در حال رکوع است»، در این هنگام این آیه نازل شد.[۹]

 

هم چنین از دانشمندان اهل سنت واحدی،[۱۰] و زمخشری،[۱۱] این روایت را نقل کرده و تصریح کرده اند که آیۀ «انما ولیکم الله …» درباره حضرت علی (ع) نازل شده است.

 

فخر رازی در تفسیر خود از عبدالله بن سلام نقل می کند، هنگامی که این آیه نازل شد، من به رسول خدا (ص) عرض کردم که با چشم خود دیدم که علی (ع) انگشترش را در حال رکوع به نیازمندی صدقه داد، به همین دلیل ما ولایت او را می پذیریم. وی هم چنین روایت دیگری نظیر همین روایت را از ابوذر در شأن نزول این آیه نقل می کند.[۱۲]

 

طبری نیز در تفسیر خود روایات متعددی در ذیل این آیه و شأن نزول آن نقل می کند که اکثر آنها می گویند: درباره حضرت علی (ع) نازل شده است.[۱۳]

 

مرحوم علامه امینی (ره) در کتاب الغدیر، نزول این آیه درباره حضرت علی را با روایاتی از حدود بیست کتاب معتبر از کتاب های اهل سنت، با ذکر دقیق مدارک و منابع آن، نقل کرده است.[۱۴]

 

در این آیه، ولایت حضرت علی (ع) در ردیف ولایت خدا و پیامبر (ص) قرار داده شد.

 

۶٫ “یا ایها الذین امنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم…”؛[۱۵] ای کسانی که ایمان آورده اید اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید رسول خدا (ص) و اولی الامر از خودتان را.

 

از سویی دانشمندان،[۱۶] گفته اند که آیه اولی الامر درباره حضرت علی (ع) نازل شده است.

 

مثلا «حاکم حسکانی» حنفی نیشابوری (مفسر معروف اهل سنت) در ذیل این آیه پنج حدیث نقل کرده که در همه آنها عنوان «اولی الامر» بر علی (ع) تطبیق شده است.[۱۷]

 

ابوحیان اندلسی مغربی در میان اقوالی که درباره اولی الامر نقل کرده، از مقاتل و میمون و کلبی (سه نفر از مفسران) نقل می کند که منظور از آن ائمه، اهل بیت (ع) هستند.[۱۸]

 

ابوبکر بن مؤمن شیرازی، از علمای اهل سنت در رسالۀ «اعتقاد» از ابن عباس نقل می کند که آیه فوق درباره حضرت علی (ع) نازل شده است.[۱۹]

 

از سویی دیگر در این آیه شریفه با سبک و سیاق واحد و عدم تکرار لفظ (اطیعوا)، اطاعت خدا و رسول و اولی الامر واجب شده است. از این جهت اولی الامر معصوم است، و گرنه دستور به اطاعت از آنها به نحو اطلاق معنا نداشت، همان طورکه خدا و پیامبرش معصوم هستند و هم چنین طبق آن چه در روایات آمده، معصومین منحصر در امامان شیعه اند.

 

۷٫ “انما انت منذر و لکل قوم هاد”؛[۲۰] تو تنها بیم دهنده ای و برای هر گروهی هدایت کننده ای است.

 

مفسرین شیعه و بعضی از مفسرین اهل سنت از جمله امام فخر رازی مفسر صاحب نام اهل سنت می گویند: انذار کننده پیامبر و هدایت کننده علی (ع) است؛ زیرا ابن عباس می گوید: پیامبر (ص) دست مبارکش را بر سینه خود گذاشت و فرمود «انا المنذر» (من بیم دهنده هستم)، و سپس اشاره به شانه علی (ع) کرد و فرمود: «و انت الهادی یا علی! بک یهتدی المهتدون من بعدی»  تو هدایت کننده ای ای علی! و به وسیله تو بعد از من هدایت شوندگان هدایت می شوند».[۲۱]

 

تفسیر الدر المنثور که از معروف ترین تفاسیر اهل سنت است، روایات متعددی در تفسیر این آیه از پیامبر اکرم (ص) نقل می کند که: «پیامبر اکرم (ص) در موقعی که این آیه نازل شد دست خود را به سینه مبارکشان گذاشتند و فرمودند: من بیم دهنده هستم و آن گاه به شانه حضرت علی (ع) اشاره کرده و فرمودند هادی تویی ای علی …».[۲۲]

 

روایات دیگری به همین مضمون را جمعی از دانشمندان معروف اهل سنت از جمله حاکم نیشابوری در «مستدرک»، ذهبی در «تلخیص»، فخر رازی و ابن کثیر در تفسیر خود و  ابن صباغ مالکی در «الفصول المهمه» و گنجی شافعی در «کفایه الطالب» و طبری در تفسیر خود، و ابن حیان اندلسی در «بحر المحیط» و نیشابوری در تفسیر خویش و حموینی در «فرائد السمطین» و گروه دیگری در کتاب های تفسیر خود آورده اند.[۲۳]

 

۸٫ “یا ایها الذین امنوا اتقوا الله و کونوا مع الصادقین”؛[۲۴] ای کسانی که ایمان آورده اید از (مخالفت فرمان خدا) بپرهیزید و با صادقان باشید.

 

فخر رازی در تفسیر کلمه «الصادقین» می گوید مراد از صادقین معصومین هستند، ولی می گوید: مراد از معصومان، جمیع امت اند.[۲۵] در حالی که هیچ عرب زبانی در هنگام نزول این آیه از کلمه «صادقین» مجموع امت را نمی فهمیده است پس چگونه می توان آن را حمل بر این معنا کرد؟

 

پس باید بپذیریم که در هر عصر و زمانی صادقی که هیچ اشتباه و خطایی در سخنان او نیست وجود دارد که ما باید پیرو آنها باشیم!

 

علاوه بسیاری از مفسران و محدثان اهل سنت از ابن عباس نقل کرده اند که آیه فوق درباره حضرت علی ابن ابی طالب (ع) است. علامه ثعلبی در تفسیر خود، گنجی در «کفایه الطالب»، علامه سبط الجوزی در «تذکره» از گروهی از علما چنین نقل می کند: «علمای سیره (تاریخ پیامبر) گفته اند معنای این آیه آن است که با علی (ع) و خاندانش بوده باشید، ابن عباس می افزاید: علی (ع) سید و سرور صادقان است.[۲۶]

 

در روایات متعددی که از طریق اهل بیت به ما رسیده است، بر این معنا تاکید شده است.[۲۷]

 

۹٫ “قل لا اسئلکم علیه اجراً الا الموده فی القربی”؛[۲۸] بگو: «براى آن [رسالت‏] از شما هیچ مزدى طلب نمى‏کنم، مگر دوستى در حق نزدیکان».

 

علاوه بر این آیات، آیات دیگری، بازگو کننده فضیلتی از فضیلت های حضرت علی (ع) و برتری آن حضرت بر سایر صحابه و یاران و نزدیکان پیامبر اکرم (ص) است. حال با استناد به حکم عقل که تقدیم “مرجوح” بر “ارجح” را قبیح می شمارد، می توان نتیجه گرفت که امامت و جانشینی پیامبر اکرم (ص) حق حضرت علی (ع) است.

 

این مقام گاهی با مقام نبوت و رسالت، جمع شده است؛ مثل امامت حضرت ابراهیم (ع) و پیامبر گرامی اسلام (ص) و گاهی جدای از مقام نبوت و رسالت بوده است؛ مثل امامت ائمۀ معصومین (ع).[۲۹]

 

این آیات نشانگر این است که امام باید از جانب خدا منصوب شود؛ زیرا در همۀ این آیات جعل امامت به خدا نسبت داده شده و نیز خداوند، در آیۀ ابتلا،‌ امامت را عهد و پیمان الاهی شمرده ‌است؛ از این رو باید متصدی آن را خدا، که طرف عهد و پیمان است، تعیین کند نه مردم. هم چنین طبق این آیات، امام باید معصوم، ‌کامل ترین و فاضل ترین مردم باشد. روشن است که هیچ کس جز خدا نمی تواند از وجود این صفات و کمالا‌ت نفسانی آگاه شود. بنابراین، امام باید از جانب خدا نصب شود. فلسفۀ انتصاب امامان نور از ناحیۀ خدا،‌ هدایت و رهبری جامعۀ بشری است.

 

.[۱]برای آگاهی بیشتر مراجعه شود به نمایه: دلایل اعتقاد به امامت و امامان.  اقتباس از نمایه: اثبات امامت امام علی(ع)، سؤال ۹۹۹ (سایت اسلام کوئست: ۱۱۶۲).

 

[۲]. بقره، ۱۲۴٫

 

[۳]. انبیاء، ۷۳٫

 

[۴]. سجده، ۲۴٫

 

[۵]. مائده، ۶۷٫

 

[۶]. مکارم شیرازی، پیام قرآن، ج ۹، امامت در قرآن، ص ۱۸۲ به بعد.

 

[۷]. مائده، ۵۵٫

 

[۸]. چون طبق روایات معتبر آن که در رکوع انگشترش را به سائل داد حضرت علی (ع) بوده است.

 

.[۹]الدرالمنثور، ج ۲، ص ۲۹۳٫

 

.[۱۰]اسباب النزول، ص ۱۴۸٫

 

.[۱۱]تفسیر فخر رازی، ج ۱۲، ص ۲۶٫

 

.[۱۲]همان.

 

.[۱۳]تفسیر طبری، ج ۶، ص ۱۸۶٫

 

.[۱۴]الغدیر، ج ۲، ص ۵۲ و ۵۳٫

 

.[۱۵]نساء، ۵۹٫

 

.[۱۶]در تفسیر برهان نیز ده ها روایت از منابع اهل بیت (ع) در ذیل این آیه آمده است که می گوید: آیه مزبور درباره علی (ع) یا آن حضرت و سایر ائمه اهل بیت (ع) نازل شده و حتی در بعضی از روایات نام دوازده امام (ع) یک یک آمده است. تفسیر برهان، ج ۱، ص ۳۸۱ – ۳۸۷٫

 

.[۱۷]شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۱۴۸ – ۱۵۱٫

 

.[۱۸]بحر المحیط، ج ۳، ص ۲۷۸٫

 

[۱۹]. احقاق الحق، ج ۳، ص ۴۲۵٫

 

[۲۰]. رعد، ۷٫

 

[۲۱]. فخر رازی، تفسیر کبیر، ج ۱۹، ص ۱۴٫

 

[۲۲]. سیوطی، جلال الدین، الدر المنثور، ج ۴، ص ۴۵٫

 

[۲۳]. نفیس احقاق الحق، جلد ۳، ص ۸۸ – ۹۲٫

 

[۲۴]. برائه، ۱۱۹٫

 

[۲۵]. تفسیر فخر رازی، ج ۱۶، ص۲۲۱٫

 

[۲۶]. احقاق الحق، ج۳، ص۲۹۷٫

 

[۲۷]. تفسیر نورالثقلین ، ج ۲، ص۲۸۰، ح ۳۹۲و۳۹۳٫

 

.[۲۸]شوری، ۲۳٫

 

.[۲۹]اقتباس از نمایه: دلایل عقلی امامت،  سؤال ۶۱۴ (سایت اسلام کوئست: ۶۷۱).

 

 

 

کلیدواژه ها: امام, امامت, منصب الاهی, نصب امام

 

 

ثبت نظر

 

نام

 

ایمیل

 

وب سایت / وبلاگ

 

تكفير بد است پس

اگر تكفير بد است پس چرا شما... .

جناب یکتاپرست نگاه کنید که چگونه علمای شما شیعیان را کافر و مشرک و قتل انها را جایز میدانند و این کار به جایی رسیده که علما شما فتوا داده اند که با قتل هفت شیعه به بهشت بروید..!!!!!!

عثمان الخميس، شيعه را تكفير مى‌كند

عثمان الخميس كه امروز ليدر و ايدئولوگ وهابيت به شمار مى رود در اول سخنرانى‌اش در نماز جمعه كويت، عقيده تكفير را به شيعه نسبت مى‌دهد؛ ولى در آخر سخنرانى، خود، شيعه را به شدت تكفير مى‌كند و حتى تمام عقائد شيعه را الهام گرفته از يهود و نصارى مى‌داند. اكنون به قسمتهائى از سخنان عثمان الخميس در تكفير شيعه توجه نمائيد:

ألا تتفقون معي أن من يدين بهذه الأشياء ومن يقول هذا القول أنه ليسمنالمسلمين، ألا يحق لنا بعد هذا أن نقول أن من دان بهذه الأمور [عقائد الشيعة ] أنه غير مسلم، لأن هذه الأمور ليست من دين الإسلام وأنه لا يحق لنا أن نقول مذهب الشيعة بلنقولدينالشيعة.

الذي يدين بهذا [مذهب الشيعة ] لا يقال عنه مسلم؛ بل هذا دين آخر غير الإسلام لا نعرفه أبدا...

من يعتقد هذا الاعتقاد لا شك أنه ليس من دين الله تبارك وتعالى في شئ.

وقال الإمام أحمد أيضا: وليست الرافضة من الإسلام في شيء.

، كتاب السنة للإمام أحمد بن صفحة82

وقال أبو حامد المقدسي لا يمضي على ذي بصيرة من المسلمين أن أكثر ما قدمناه في الباب قبله من تكفير هذه الطائفة الرافضة على اختلاف أصنافها كفر صريح وعناء مع جهل قبيح لا يتوقف الواقف عليه من تكفيرهم والحكم عليهم بالمروق من دين الإسلام.هذا قاله في رسالة له في الرد على الرافضة صفحة 200

وقال الإمام الشوكاني:إن أصل دعوة الروافض كياد الدين ومخالفة الإسلام وبهذا يتبين أن كل رافض خبيث يصير كافر بتكفيره لصحابي واحد فكيف بمن يكفر كل الصحابة واستثنى أفرادا يسيره. هذا قاله في نثر الجوهر على حديث أبي ذر.

وقال الألوسي، ذهب معظم علماء ما وراء النهر إلىكفرالاثنىعشرية قاله في كتاب منهج السلامة

وقال ابن باز: الرافضة الذين يسمون الإمامية والجعفرية والخمينية اليوم كفارخارجونعنملةالإسلام.

آيا با من هم صدا نمى شويد كه هر كس چنين اعتقاداتى داشته باشد مسلمان نيست، و آيا حق نداريم به شيعيان بگوئيم كه شما غير مسلمانيد؛ زيرا اين عقائد از اسلام نيست و بهتر است بگوئيم دين شيعه نه مذهب شيعه؛ چون اين دين غير از اسلام است، احمد حنبل گفته است: شيعه جائى در اسلام ندارد.

مقدسى گفته است: بر انسان‌هاى آگاه پوشيده نيست كه شيعيان با همه طوايفشان در نادانى و كفر صريح به سر مى‌برند و اينان از دين اسلام خارج مى‌باشند.

شوكانى گفته است: اساس تبليغات شيعه نابودى دين و مخالفت با اسلام است؛ پس اگر هر شيعه‌اى يك نفر از اصحاب پيامبر را كافر بداند خود او كافر است، حال چگونه است آنكه همه اصحاب را كافر مى‌داند؛ مگر تعدادى اندك از ايشان را؟

آلوسى گفته است: بزرگان از دانشمندان ما وراء النهر، اثنا عشرى‌ها را كافر دانسته‌اند.

بن باز گفته است: شيعيان كه به اماميه و جعفرى معروف و امروز به طرفداران خمينى مشهور هستند اينان كافر و از امت اسلامى خارج هستند.

بنابراين از جناب عثمان الخميس مى‌پرسيم كه اگر تكفير ديگر مذاهب اسلامى، كار درستى نيست، چرا شما اين كار را مرتكب شده‌ايد و اگر كار درستى است، چرا به شيعيان ايراد مى‌گيريد.

نمونه‌هائى از تكفير شيعيان توسط اهل سنت:

در ميان مذاهب اسلامى، مذهب اثنا عشرى، بيشتر از ديگر مذاهب آماج تكفير دانشمندان اهل سنت قرار گرفته است. علاوه بر تكفير‌هايى كه از زبان عثمان الخميس نقل شد، مطالب بسيارى در اين زمينه در كتاب‌هاى اهل سنت وجود دارد كه به چند نمونه اشاره مى‌كنيم:

محمد امين مشهور به ابن عابدين، از فقهاى مشهور احناف است كه اهل سنت جنوب ايران ارادت خاصى نسبت به ايشان دارند. وى در كتاب تنقيح الفتاوى الحامديه، فتواى مشهور عبد الله افندى را در باره تكفير و جواز قتل شيعيان اين گونه نقل مى‌كند:

وَرَأَيْت فِي مَجْمُوعَةِ شَيْخِ الْإِسْلَامِ عَبْدِ اللَّهِ أَفَنْدِي حَفِظَهُ اللَّهُ الْمَلِكُ السَّلَامُ حِينَ زَارَنِي فِي الْجُنَيْنَةِ وَقْتَ قُدُومِهِ مِنْ الْمَدِينَةِ الْمُنَوَّرَةِ عَلَى مُنَوِّرِهَا أَفْضَلُ الصَّلَاةِ وَأَتَمُّ السَّلَامِ سَنَةَ 1146 مَا صُورَتُهُ مَا قَوْلُكُمْ - دَامَ فَضْلُكُمْ وَرَضِيَ اللَّهُ عَنْكُمْ وَنَفَعَ الْمُسْلِمِينَ بِعُلُومِكُمْ - فِي سَبَبِ وُجُوبِ مُقَاتَلَةِ الرَّوَافِضِ وَجَوَازِ قَتْلِهِمْ هُوَ الْبَغْيُ عَلَى السُّلْطَانِ أَوْ الْكُفْرِ، إذَا قُلْتُمْ بِالثَّانِي فَمَا سَبَبُ كُفْرِهِمْ وَإِذَا أَثْبَتُّمْ سَبَبَ كُفْرِهِمْ فَهَلْ تُقْبَلُ تَوْبَتُهُمْ وَإِسْلَامُهُمْ كَالْمُرْتَدِّ أَوْ لَا تُقْبَلُ كَسَابِّ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ بَلْ لَا بُدَّ مِنْ قَتْلِهِمْ.

وَإِذَا قُلْتُمْ بِالثَّانِي فَهَلْ يُقْتَلُونَ حَدًّا أَوْ كُفْرًا وَهَلْ يَجُوزُ تَرْكُهُمْ عَلَى مَا هُمْ عَلَيْهِ بِإِعْطَاءِ الْجِزْيَةِ أَوْ بِالْأَمَانِ الْمُؤَقَّتِ أَوْ بِالْأَمَانِ الْمُؤَبَّدِ أَمْ لَا وَهَلْ يَجُوزُ اسْتِرْقَاقُ نِسَائِهِمْ وَذَرَارِيِهِمْ أَفْتُونَا مَأْجُورِينَ أَثَابَكُمْ اللَّهُ تَعَالَى الْجَنَّةَ.

الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ اعْلَمْ أَسْعَدَك اللَّهُ أَنَّ هَؤُلَاءِ الْكَفَرَةَ وَالْبُغَاةَ الْفَجَرَةَ جَمَعُوا بَيْنَ أَصْنَافِ الْكُفْرِ وَالْبَغْيِ وَالْعِنَادِ وَأَنْوَاعِ الْفِسْقِ وَالزَّنْدَقَةِ وَالْإِلْحَادِ وَمَنْ تَوَقَّفَ فِي كُفْرِهِمْ وَإِلْحَادِهِمْ وَوُجُوبِ قِتَالِهِمْ وَجَوَازِقَتْلِهِمْ فَهُوَ كَافِرٌ مِثْلُهُمْ وَسَبَبُ وُجُوبِ مُقَاتَلَتِهِمْ وَجَوَازِ قَتْلِهِمْ الْبَغْيُ وَالْكُفْرُ مَعًا...

فَيَجِبُ قَتْلُ هَؤُلَاءِ الْأَشْرَارِ الْكُفَّارِ تَابُوا أَوْ لَمْ يَتُوبُوا لِأَنَّهُمْ إنْ تَابُوا وَأَسْلَمُوا قُتِلُوا حَدًّا عَلَى الْمَشْهُورِ وَأُجْرِيَ عَلَيْهِمْ بَعْدَ الْقَتْلِ أَحْكَامُ الْمُسْلِمِينَ وَإِنْ بَقُوا عَلَى كُفْرِهِمْ وَعِنَادِهِمْ قُتِلُوا كُفْرًا وَأُجْرِيَ عَلَيْهِمْ بَعْدَ الْقَتْلِ أَحْكَامُ الْمُشْرِكِينَ وَلَا يَجُوزُ تَرْكُهُمْ عَلَيْهِ بِإِعْطَاءِ الْجِزْيَةِ وَلَا بِأَمَانٍ مُؤَقَّتٍ وَلَا بِأَمَانٍ مُؤَبَّدٍ نَصَّ عَلَيْهِ قَاضِي خَانْ فِي فَتَاوِيهِ.

وَيَجُوزُ اسْتِرْقَاقُ نِسَائِهِمْ لِأَنَّ اسْتِرْقَاقَ الْمُرْتَدَّةِ بَعْدَمَا لَحِقَتْ بِدَارِ الْحَرْبِ جَائِزٌ وَكُلُّ مَوْضِعٍ خَرَجَ عَنْ وِلَايَةِ الْإِمَامِ الْحَقِّ فَهُوَ بِمَنْزِلَةِ دَارِ الْحَرْبِ وَيَجُوزُ اسْتِرْقَاقُ ذَرَارِيِّهِمْ تَبَعًا لِأُمَّهَاتِهِمْ لِأَنَّ الْوَلَدَ يَتْبَعُ الْأُمَّ فِي الِاسْتِرْقَاقِ.

در مجموعه‌اى از رساله‌هاى شيخ الإسلام عبدالله افندى در سال 1146، پس از مراجعتش از مدينه منوره اينگونه ديدم كه سؤال شده بود: نظر شما در كشتن شيعيان، به خاطر خروج آنان بر حاكم اسلامى و يا كفر آنان چيست؟ اگر به سبب كفر باشد علت كفر آنان چيست؟ و در صورت اثبات كفر اگر توبه كردند، آيا توبه و اسلام آنان مانند مرتد پذيرفه مى‌شود، يا مانند كسى كه پيامبر را سبّ كند، پذيرفه نمى شود و بايد كشته شوند؟

و اگر كافر هستند آيا حدّ قتل جارى مى‌شود يا كفر؟ و آيا جائز است از آنان جزيه گرفته شود و باقى باشند و زنانشان به بردگى گرفته شوند؟

در پاسخ مى‌نويسد: اين كافران ستمگر و جنايتكار، بين همه انواع كفر و ستمگرى و فسق و بى‌دينى جمع كرده‌اند، كسى كه در كفر و شرك و بى‌دينى و قتل آنان شك داشته باشد خود او كافر است... !!!

كشتن اين كفار (شيعيان) واجب است، توبه كنند يا نكنند؛ چون اگر توبه كنند و مسلمان شوند بايد حد بر آنان جارى شود و حد آن كشتن است و بعد از قتل حكم مسلمان را دارند، و اگر توبه نكنند كشته مى‌شوند و احكام كفار جارى مى‌شود و ماندن آنان با گرفتن جزيه جائز نيست، و زنانشان بايد به كنيزى گرفته شوند و فرزندان آنان نيز همين حكم را دارند؛ چون فرزند تابع مادر است

ابن عابدين، محمد أمين بن عمر (متوفاي1252هـ)، تنقيح الفتاوى الحامدية، ج 2  ص 175ـ 178، طبق برنامه الجامع الكبير.

و در حاشيه‌اى كه بر درّ المختار دارد، مى‌نويسد:

وفي الفتح عن الخلاصة ومن أنكر خلافة الصديق أو عمر فهو كافر ا ه

كسى كه خلافت ابوبكر يا عمر را انكار كند كافر است.

ابن عابدين، محمد أمين بن عمر (متوفاي1252هـ)، حاشية رد المختار على الدر المختار شرح تنوير الأبصار فقه أبو حنيفة، ج 1  ص 561، ناشر: دار الفكر للطباعة والنشر. - بيروت. - 1421هـ - 2000م.

تقى الدين سبكى مى‌نويسد:

ورأيت في المحيط من كتب الحنفية عن محمد لا تجوز الصلاة خلف الرافضة ثم قال لأنهم أنكروا خلافة أبي بكر وقد أجمعت الصحابة على خلافته.

وفي الخلاصة من كتبهم في الأصل ثم قال وإن أنكر خلافة الصديق فهو كافر

وفي الفتاوى البديعية من كتب الحنفية من أنكر إمامة أبي بكر الصديق رضي الله عنه فهو كافر وقال بعضهم هو مبتدع والصحيح أنه كافر.

در كتاب محيط از كتاب‌هاى حنفى‌ها ديدم نوشته بود: نماز پشت سر شيعه جائز نيست؛ زيرا خلافت ابوبكر را كه صحابه بر آن اجماع دارند انكار مى‌كنند.

و در كتاب خلاصه از كتاب‌هاى حنفى‌ها آمده است: منكر خلافت ابوبكر كافر است.

و در كتاب فتاواى بديعيه آمده است: كسى كه امامت و رهبرى ابوبكر را انكار كند كافر است، بعضى گفته اند: بدعت گذار است؛ ولى اعتقاد صحيح آن است كه چنين شخصى كافر است.

و در ادامه مى‌نويسد:

الأمر الرابع النقول عن العلماء فمذهب أبي حنيفة أن من أنكر خلافة الصديق رضي الله عنه فهو كافر وكذلك من أنكر خلافة عمر بن الخطاب رضي الله عنه ومنهم من لم يحك في ذلك خلافا وقال الصحيح أنه كافر والمسألة مذكورة في كتبهم في الغاية للسروجي وفي الفتاوى الظهيرية والبديعية وفي الأصل لمحمد بن الحسن والظاهر أنهم أخذوا ذلك عن إمامهم أبي حنيفة رضي الله عنه

موضوع چهارم نقل سخنان دانشمندان است: مذهب ابوحنيفه اين است كه منكر خلافت ابوبكر همچنين خلافت عمر كافر است، برخى گفته اند: در كفر چنين شخصى هيچ اختلافى نيست. اين مساله در كتاب‌هائى مانند: الغايه سروجى و فتاواى ظهيريه و بديعيه و در اصل محمد بن حسن موجود است كه در حقيقت آن را از پيشوايشان ابوحنيفه گرفته‌اند.

السبكي، أبو نصر تاج الدين عبد الوهاب بن علي بن عبد الكافي (متوفاي 771هـ)، فتاوى السبكي، ج 2  ص 576 ـ 587، دار النشر: دار المعرفة - لبنان/ بيروت.

كمال الدين سيواسى در شرح فتح القدير مى‌نويسد:

وفي الروافض أن من فضل عليا على الثلاثة فمبتدع وإن أنكر خلافة الصديق أو عمر رضي الله عنهما فهو كافر

در بين شيعيان هر كس على را بر سه خليفه مقدم بداند بدعت گذار است، و اگر خلافت ابوبكر و عمر را انكار نمايد كافر است.

السيواسي، كمال الدين محمد بن عبد الواحد (متوفاي681هـ)، شرح فتح القدير، ج 1  ص 350، دار النشر: دار الفكر، الطبعة: الثانية، بيروت.

أبو سعيد خادمى مى‌نويسد:

 ( وَفِي الظَّهِيرِيَّةِ ) لِظَهِيرِ الدِّينِ الْمَرْغِينَانِيِّ ( وَمَنْ أَنْكَرَ إمَامَةَ أَبِي بَكْرٍ الصِّدِّيقِ ) رَضِيَ اللَّهُ تَعَالَى عَنْهُ ( فَهُوَ كَافِرٌ فِي الصَّحِيحِ )... ( وَكَذَلِكَ مَنْ أَنْكَرَ خِلَافَةَ عُمَرَ فِي أَصَحِّ الْأَقْوَالِ ).

ظهير الدين مرغينانى در كتاب الظهيريه مى‌نويسد: بنا بر قول صحيح منكر امامت ابوبكر كافر است، همچنين بنا بر صحيح ترين قول منكر خلافت عمر نيز كافر است.

الخادمي، أبو سعيد محمد بن محمد الوفاة: 1156هـ)، بريقة محمودية، ج 2  ص 104، طبق برنامه نرم افزاري الجامع الكبير.

ابن نجيم حنفى مى‌نويسد:

وَالرَّافِضِيُّ إنْ فَضَّلَ عَلِيًّا على غَيْرِهِ فَهُوَ مُبْتَدِعٌ وَإِنْ أَنْكَرَ خِلَافَةَ الصِّدِّيقِ فَهُوَ كَافِرٌ

شيعه اگر على را بر سه خليفه مقدم بداند بدعت گذار است، و اگر خلافت ابوبكر و عمر را انكار كند كافر است.

ابن نجيم الحنفي، زين الدين (متوفاي970هـ)، البحر الرائق شرح كنز الدقائق، ج 1  ص 370، دار النشر: دار المعرفة - بيروت، الطبعة: الثانية.

ابن حجر هيثمى مى‌نويسد‌:

فمذهب أبي حنيفة رضي الله عنه أن من أنكر خلافة الصديق أو عمر فهو كافر على خلاف حكاه بعضهم وقال الصحيح أنه كافر والمسألة مذكورة في كتبهم في الغاية للسروجي والفتاوى الظهيرية والأصل لمحمد بن الحسن وفي الفتاوى البديعية فإنه قسم الرافضة إلى كفار وغيرهم وذكر الخلاف في بعض طوائفهم وفيمن أنكر إمامة أبي بكر وزعم ان الصحيح أنه يكفر.

مذهب ابوحنيفه اين است كه: منكر خلافت ابوبكر يا عمر كافر است؛ هر چند كه برخى از آن‌ها نظر ديگرى دارند؛ ولى نظر صحيح اين است كه منكر خلافت ابوبكر وعمر كافر است. اين مطلب در كتاب‌هاى الغاية سروجى، فتاواى ظهيريه، الأصل محمد بن الحسن و فتاواى بديعيه آمده است. ابوحنيفه شيعه را تقسيم كرده است به كافر و غير كافر، برخى از فرقه‌هاى شيعه را كافر و برخى را كافر ندانسته است؛‌ ولى نظر صحيح اين است كه منكر خلافت ابوبكر كافر است.

الهيثمى، ابوالعباس أحمد بن محمد بن علي ابن حجر (متوفاي973هـ، الصواعق المحرقة علي أهل الرفض والضلال والزندقة، ج 1  ص 138، تحقيق عبد الرحمن بن عبد الله التركى - كامل محمد الخراط، ناشر: مؤسسة الرسالة - لبنان، الطبعة: الأولى، 1417هـ - 1997م.

عبد الرحمن كليبولى در مجمع الأنهر مى‌نويسد:

قال المرغيناني تجوز الصلاة خلف صاحب هوى إلا أنه لا تجوز خلف الرافضي والجهني والقدري والمشبهة ومن يقول بخلق القرآن والرافضي إن فضل عليا فهو مبتدع وإن أنكر خلافة الصديق فهو كافر.

مرغينانى گفته است: نماز پشت سر هر كسى كه هواى نفس داشته باشد جائز است؛ ولى پشت سر شيعه، جهنى، قدرى و مشبّهه و كسى كه قرآن را مخلوق بداند جائز نيست، و شيعه اگر على را برتر بداند بدعت گذار است و اگر خلافت ابوبكر را انكار نمايد كافر است.

الكليبولي، عبد الرحمن بن محمد بن سليمان المدعو بشيخي زاده (متوفاي 1078هـ)، مجمع الأنهر في شرح ملتقى الأبحر، ج 1  ص 163، تحقيق: خرح آياته وأحاديثه خليل عمران المنصور، ناشر: دار الكتب العلمية - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1419هـ - 1998م.

شيخ نظام و گروهى از علماى حنفى هند در الفتاوى الهنديه مى‌نويسند:

من أَنْكَرَ إمَامَةَ أبي بَكْرٍ الصِّدِّيقِ رضي اللَّهُ عنه فَهُوَ كَافِرٌ وَعَلَى قَوْلِ بَعْضِهِمْ هو مُبْتَدِعٌ وَلَيْسَ بِكَافِرٍ وَالصَّحِيحُ أَنَّهُ كَافِرٌ وَكَذَلِكَ من أَنْكَرَ خِلَافَةَ عُمَرَ رضي اللَّهُ عنه في أَصَحِّ الْأَقْوَالِ كَذَا في الظَّهِيرِيَّةِ.

كسى كه امامت ابوبكر را انكار نمايد كافر است، برخى قائل هستند كه بدعت گذار است نه كافر؛ ولى قول صحيح آن است كه كافر است، همچنين اگر كسى خلافت عمر را انكار نمايد بنا بر صحيح ترين اقوال كافر است.

الشيخ نظام وجماعة من علماء الهند، الفتاوى الهندية في مذهب الإمام الأعظم أبي حنيفة النعمان، ج 2  ص 264، ناشر: دار الفكر - 1411هـ - 1991م.

هبة الله لالكائى در كتاب اعتقاد اهل السنة مى‌نويسد‌:

سمعت الدوري يقول سمعت أحمد بن يونس يقول إنا لا نأكل ذبيحة رجل رافضي فإنه عندي مرتد.

از احمد بن يونس نقل شده است كه گفت: ما گوشت حيوانات ذبح شده به وسيله شيعه را نمى خوريم؛ چون او نزد من مرتد است.

اللالكائي، هبة الله بن الحسن بن منصور أبو القاسم (متوفاي418هـ)، شرح أصول اعتقاد أهل السنة والجماعة من الكتاب والسنة وإجماع الصحابة، ج 8  ص 1459، تحقيق: د. أحمد سعد حمدان، دار النشر: دار طيبة - الرياض – 1402هـ.

ابن تيميه حرانى كه در دشمنى با اهل بيت عليهم السلام و پيروان آن حضرت مشهور است، در باره شيعيان مى‌گويد:

والرافضة شرّ الطوائف المنتسبين إلى القبلة.

رافضه (شيعيان) بدترين طائفه‌‌اى است كه به كعبه و قبله منسوب است.

ابن تيميه الحرانى، أحمد عبد الحليم ابوالعباس (متوفاى 728 هـ)، كتب ورسائل وفتاوى شيخ الإسلام ابن تيمية، ج 28  ص 638، تحقيق: عبد الرحمن بن محمد بن قاسم العاصمى النجدى، ناشر: مكتبة ابن تيمية، الطبعة: الثانية.

ابوعبد الله مقدسى و ابوالحسن مرداوى مى‌نويسند:

وَذَكَرَ ابن حَامِدٍ في أُصُولِهِ كُفْرَ الْخَوَارِجِ وَالرَّافِضَةِ وَالْقَدَرِيَّةِ وَالْمُرْجِئَةِ وَمَنْ لم يُكَفِّرْ من كَفَّرْنَاهُ فُسِّقَ وَهُجِرَ.

ابن حامد در كتاب اصولش كافر بودن خوارج و شيعيان و قدريه و مرجئه را ذكر مى‌كند. سپس مى‌نويسد: كسى كه تكفير شده‌هاى توسط ما را كافر نداند، فاسق است و بايد ترك و از جامعه طرد شود.

المقدسي، محمد بن مفلح أبو عبد الله (متوفاي762هـ)، الفروع وتصحيح الفروع، ج 6  ص 155، تحقيق: أبو الزهراء حازم القاضي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1418هـ؛

المرداوي، علي بن سليمان أبو الحسن (متوفاي885هـ)، الإنصاف في معرفة الراجح من الخلاف على مذهب الإمام أحمد بن حنبل، ج 10  ص 324، تحقيق: محمد حامد الفقي، دار النشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.

دشمنى‌هاى اهل سنت با پيروان اهل بيت عليهم السلام فقط به تكفير خلاصه نمى‌شود؛ بلكه در طول تاريخ با تكيه بر همين فتواها، شيعيان بسيارى از دم تيغ زورمداران سنى گذشته و اموال بسيارى غارت شده است كه در اين جا فقط به يك نمونه اشاره مى‌كنيم.

ابن كثير دمشقى و أبو الفداء و ابن اثير جزرى در حوادث سال 407هـ مى‌نويسند:

وفي هذه السنة قتلت الشيعة الذين ببلاد إفريقية ونهبت أموالهم ولم يترك منهم إلا من لا يعرف وفيها كان ابتداء دولة العلوليين ببلاد الأندلس وليها علي بن حمود بن أبي العيس العلوي

در اين سال( 407هـ) در قاره آفريقا شيعيان به قتل رسيدند و اموالشان به تاراج رفت و كسى از آنان باقى نماند، و اين حركت در آغاز حكومت علوليين در سرزمين آندلس كه حاكم آن على بن حمود بن ابو عيس علوى بود اتفاق افتاد.

ابن كثير الدمشقى، إسماعيل بن عمر القرشى ابوالفداء، البداية والنهاية، ج 12  ص 5، ناشر: مكتبة المعارف – بيروت؛

أبو الفداء عماد الدين إسماعيل بن علي (متوفاي732هـ)، المختصر فى أخبار البشر، ج 1  ص 250، طبق برنامه الجامع الكبير؛

الجزرى، عز الدين بن الأثير أبى الحسن علي بن محمد (متوفاي630هـ)، الكامل فى التاريخ، ج 8  ص 114، تحقيق عبد الله القاضى، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة الثانية، 1415هـ.

اوقات فراغت

چنانكه حضرت علي(ع) مي فرمايند:

 

«للمومن ثلاث ساعات، فساعته نياجي فيها و ساعته يوم معاشه و ساعته يخلي بين نفسه  بين لذتها فيما يحل و يحمل» براي مردم با ايمان، شبانه روز سه ساعت (وقت) است، يك زمان براي مناجات با خداي تعالي يك زمان براي تأمين معاش و اصلاح زندگي و يك زمان براي ارضاي تمايلات روا و جلب لذّت هاي حلال.

 

بنابراين اوقات فراغت به دلايل مختلف واجد ارزش بسيار زيادي است كه به برخي از آنها اشاره ي شود.

 

1ـ اوقات فراغت پر ارزش ترين سرمايه هاي عمر آدمي، مناسب ترين و مطلوب ترين موفّقيت براي انديشه و تفكر خلاق و تبلور رفتارهاي مطلوب و خوشايند فردي و اجتماعي است. بدون ترديد هدايت فكري و حمايت مستمر و مؤثر كودكان و نوجوانان و وانان در اوقات فراغت تأمين و ارضاي نيازهاي دروني مي گردد. روان شناسان معتدند كه تأمين نيازهاي دروني فرد به شادي و نشاط و سرور او خواهد انجاميد و اين امر به شكوفايي و خلاقيت فرد منجر خواهد گرديد و شخصيت او را كه متشكل  از ابعاد فكري، عاطفي و اجتماعي و جسمي است تعالي خواهد بخشيد.

 

فعاليت فرد در اوقات فراغت كه بر اساس تمايل و علاقه ي دروني شخص انجام مي گيرد. و يا به فعاليت عقلاني مي پردازد، يا به فعاليت جسماني (بازي ورزش) مشغول مي شود و يا به انجام فعاليتي اجتماعي مبادرت مي‌كند. و در همه فعاليت‌ها با توجه به تأمين نياز دروني در حقيقت فعاليت عاطفي هم انجام مي دهد. بنابراين گذراندن مطلوب اوقات فراغت نيازهاي عاطفي، جسماني، عقلاني و اجتماعي فرد را كه ابعاد شخصيت او را تشكيل مي دهند برآورده مي كند.

 

جالب اين جاست كه بدانيم بسياري از اختراعات و اكتشافات بشري كه به وسيله‌ي دانشمندان و متفكران صورت گرفته است، محصول تفكر و قوه‌ي ابتكار و خلاقيتي است كه در زمان اوقات فراغت حاصل شده است. از ميان دانشمندان مختلف، موقعيت و شرايط طماني و مكاني «نيوتن» را در هنگام كشف قوه‌ي جاذبه در زير درخت سيب و آن هم هنگام استراحت و غيررسمي ترين اوقات «ارشميدس» شيمي دان بزرگ در خزينه‌ي حمام.

 

2ـ استفاده بهينه از اوقات فراغت تنها اختصاص به فصل تابستان و فقط براي دانش‌آموزان و دانشجويان نيست، هر چند كه ساخت جمعيتي كشور و تعطيلي تابستان اهميت آن را بيشتر مي سازد. همه‌ي اقشار جامعه، كودك ، نوجوان، ميانسال، پيرزن، پيرمرد همه و همه به تفريح و سرگرمي ، گردش و بهره‌گيري فرهنگي و خلاق از اوقات فراغت خود نيازمند هستند. متأسفانه به علت كمبودها و مشكلات عديده از قبيل گران بودن هتل ها و مسافرخانه ها و هزينه هاي سنگين سفر، نبود فضاهاي مناسب در شهرها و روستاها، مثل سينما، كتابخانه‌ها، موزه ها و سالن هاي نمايش و... همه اقشار نمي تواند به نحوه‌اي درست از اوقات فراغت استفاده بهينه كنند.

 

3ـ جمعيت كشور ما بسيار جوان است و بيشترين گروه سني جامعه ما يعني حدود 13 جمعيت را نوجوانان و جوانان تشكيل مي دهند و بيشترين نياز را در بهره‌گيري از اوقات فراغت دارند آنان به طور متوسط شش ساعت در روز به امر تحصيل اشتغال دارند و حدود 18 ساعت در شبانه روز را هم به استراحت و نيازمندي‌هاي ضروري در منزل مي پردازند. اگر اشتغالات تحصيلي و انجام تكاليف درسي را براي آنان تا چهار ساعت در روز محاسبه نماييم هر فرد نوجوان و جوان بيش از شش ساعت در روز وقت فراغت دارد.

 

البته اگر ساير تعطيلات نوروز و تابستان و ساير ايام تعطيل به مناسبت هاي مذهبي و ملّي را اضافه كنيم فرد در شبانه روز هشت ساعت وقت آزاد دارد پس اگر خانواده‌ها، دولت و نهادهاي تربيتي براي اوقات فراغت فرزندانشان برنامه ريزي لازم را انجام ندهند قطعاً آنان براي پر كردن اوقات فراغت خود برنامه خواهند داشت و به نحوي خود را مشغول خواهند كرد.

 

اوقات فراغت فرصتي به نوجوانان مي دهد كه انرژي‌هايي را آزاد كند و به خلاقيت و خودشكوفايي نايل شود وليكن در صورتي كه اين فرصت ها به هرز رود و نتواند نوجوان را به مشغوليت برانگيزد، زمينه ساز انحرافات و كجروي‌هايي خواهد بود.

 

4ـ از لحاظ تاريخي در مقطعي از زمان قرار داريم كه آماج بيشترين تهاجم فرهنگي هستيم و از يك طرف سرمايه داران جهاني با كمك سرويس‌هاي اطلاعاتي و تبليغات زهرآگين خود و از طرف ديگر به علت كثرت ارتباطات، وجود رسانه هاي گروهي، نشر كتاب‌ها و مجلات، عكس‌ها، پوسترهاي مبتذل و خلاف اخلاق، مهمتر از همه تبليغات ماهواره اي كه مخاطب اصلي اين تهاجم فرهنگي نوجوانان و جوانان هستند و بهترين فرصت انحراف آنان در ايّام فراغت و بيكاري آنان است. مقابله با تهاجم فرهنگي عموماً از طريق فرهنگ امكان پذير است آن هم مستلزم برنامه‌ريزي فرهنگي غني و پربار است.

 

نسل جوان و نوجوانان با توجه به خصوصيات سني خود به دنبال مُد، تنوع و زيبايي، هيجان و جذابيت است و اگر مسوولان و خانواده ها و مربيان كشور براي گرانبهاترين اوقات فراغت اين قشر عظيم جامعه با توجه به اين ويژگي‌ها و علايق برنامه‌ريزي درست نكنند طبيعي است كه اين نسل را در مقابل آن تهاجم گسترده واكسينه نكرده اند و همواره بروز هر گونه وضعيتي قابل پيش بيني است. بنابراين پاسخ دادن به نيازهاي متنوع جوانان در زمينه‌ي اوقات فراغت شان از جنبه‌ي اخلاقي و تربيتي حايز اهميت بسيار است.

 

5ـ اهميت ديگر اوقات فراغت در اين است كه فعاليتهايي كه انسان با علاقه و اختيار خود انتخاب مي كند و انجام مي دهد از ثبات و پايداري بيشتري برخوردار است. فعاليت‌هايي كه با هدف و برنامه ريزي شده تدوين شده باشد در رشد و تكامل شخصيت فرد نقش بسزايي دارد. به طوري كه متخصصان تعليم و تربيت اين اصل مهم را دريافته اند كه تربيت غيرمستقيم (غيررسمي) موثرتر از تربيت رسمي است و محيطها و عواملي كه خود كودكان و نوجوانان و جوانان انتخاب مي كنند بيش از محيط‌ها و عوامل تحميلي در رفتارشان مؤثر است. لازم است برنامه‌ي اوقات فراغت حتي الامكان طوري تنظيم شود كه با مشورت نوجوانان و جوانان تنظيم و تدوين گردد.

 

6ـ و بالاخره توجه به آثار رواني و روحي ناشي از بهره‌گيري از اوقات فراغت نظير پرداختن به امور تفنّني ، تفريحي و فرهنگي (فعاليت‌هاي هنري،

ولايت شرعيه مطلقه فقيه

ولايت شرعيه مطلقه فقيه

(از ديدگاه آيه الله نجابت شيرازى(اعلى الله مقامه

 

فقيه وارسته, مفسر قرآن و عارف بزرگوار مرحوم آيه الله حاج شيخ حسنعلى نجابت شيرازى1 از زمرهء عالمان و فقيهان ژرف انديش است كه در زمينهءولايت فقيه, اهميت, ابعاد, حدود و شروط آن انديشيده و در اين زمينه كتابى وجيز و اندك حجم اما پرفايده نوشته اند. انگيزهء اين جزوه - كه نخستين بار در سال 1358 و پس از پيروزى انقلاب منتشر شد - پاسخ گويى به جريان هاى مخالف ولايت فقيه بود اما در ضمن حاوى نكاتى مهم و روشن گر دربارهءولايت مطلقهء فقيه است. در اين جا به رئوس نظريهء ايشان در اين مورد اشاره اى مى كنيم.

 

اهميت ولايت فقيه

 

مرحوم آيه الله نجابت, انگيزهء نگارش اين كتاب را نقدنظر برخى روحانيون كه مى خواهندولايت فقيه متعهد مسئول را محدود كنند, ذكر نموده و سپس در باب اهميت ولايت فقيه چنين آورده اند:

اما ولايت فقيه از اهم مسائل اسلامى وانفع مسائل سياسى - اسلامى است, زيرا در عصر غيبت كبرا صحت عبادات و معاملات و قضاوات امت اسلامى بستگى كامل به ولايت فقيه دارد و خاتم انبيا(ص) و ائمهء معصومين(ع) اين بستگى را به اذن خداوند برقرار فرمودند.2

 

ولايت فقيه مسئله اى كلامى - فقهى

 

ايشان سپس اين احتمال را ابداع مى نمايند كه:

ممكن است ولايت فقيه اصلا از مسائل فقهى نباشد بلكه از مسائل علم كلام باشد ـ اگر توليت راجع به عقيده باشد - والا مسئله فقهى است, زيرا توليت فعل شخص فقيه مى باشد.

بدين ترتيب در ولايت فقيه دوبعد و جنبه از يكديگر قابل تفكيك است:

1ـ بعدكلامى - اعتقادى 2ـ بعد فقهى - علمى . اصل عقيده به ولايت فقيه نظير مسئلهء امامت قابل استدلال عقلى است, چراكه نصب عام فقها نيز از مصاديق فعل لطفى خداوند است, لذا مى توان آن را در زمرهء مسائل علم كلام دانست اما از آن جا كه ولايت فقيه بر شخص فقيه, واجبى از واجبات كفايى بوده و بر امت نيز اطاعت از او واجب شرعى است و از طرفى اين ولايت, احكام و وظايف و حقوقى متقابل را بين فقيه و امت برقرار مى كند, مسئله اى فقهى قلمداد مى شود.

 

ادلهء ولايت فقيه و اطلاق آن

 

مرحوم آيه الله نجابت در اين بخش براى اثبات اصل ولايت فقيه و بسط يد او و نيز اطلاق اين ولايت, به ده دليل نقلى(ششآيه و چهار حديث) استنادنموده اند كه آن ها را خلاصه وار به ترتيب طرح ادله در كتاب, ذكر مى كنيم:

 

1ـآيهء اعتصام

 

((واعتصموا بحبل الله جميعا ولاتفرقوا واذكرو نعمه الله عليكم.))

ضمن تفسير آيه و تحقيق در دو مفهوم اعتصام وحبل الله و تسرى اولى در جميع امور حتى سياست و حكومت و سازش يا مقاومت با دشمن و برآورد آثار مختلف وى(حبل الله) ازجمله, نفى طاغوت و اعلاى كلمه الله با تشكيل حكومت چنين آورده شده:ريسمان در عصر غيبت كبرى, فقيه متعهد و مسئول است و عصمت در طرف حبل لازم نيست3 چراكه ائمهء معصومين(ع) نيز نايبانى داشته اند كه معصوم نبوده اند.

سپس ادله و شواهدى دربارهء تطبيق حبل الله بر فقيه ذكرمى شود ازجمله اين كه: در كلمات ائمهء طاهرين(ع) بر فقيه, تطبيق خليفهء رسول الله(ص) وحجتى وامين الله وقرى ظاهره ومحى الدين و داعى الى الله وحفاظالدين شده و اين از باب دلالت التزامى ملازم با حبل الله بودن ايشان است4 و اما دلالت آيه براطلاق ولايت فقيه را مستند به اطلاق هيئت اعتصموا ولاتفرقوا نموده اند.

 

2ـآيهء اطاعت اولوالامر

 

((اطيعواالله واطيعواالرسول واولى الامر منكم.))5

در شرح و تفسير اين آيه به نكته اى مهم درباب مناصب رسول الله(ص) و ائمه(ع) اشاره نموده اند كه مى توان سخنان ايشان را بدين سان جمع بندى نمود: در نبى اكرم و ائمه(ع) دوجهت ولايت موجود است كه موجب اطاعت ايشان مى گردد:6 1ـ ولايت تكوينى كه ناشى از جهت وحى و الهام و علم حضرات به افعال و اسما و اوصاف ربوبى و نيز احاطه و تصرف تكوينى ايشان بر عالم به اذن الهى است 2ـ ولايت تشريعى كه ازطريق نصب از جانب خداوند به ايشان واگذار شده است7.حال اين ولايت تشريعى, خود دوجنبه دارد: 1ـ حكومت وحيانى(مبتنى بر وحى) و تبليغ احكام و امر و نهى و در مواردى قضاوت به امر خداوند و مستند به وحى الهى 2ـ حكومت عرفى كه لازمهء اجراى احكام و فصل خصومات است.8

اطلاق آيه مورد بحث, هردو جنبهء حكومت وحيانى و حكومت ظاهرى عرفى را دربرمى گيرد و تكرار اطيعوا نشان امرى غير از شان تبليغى و وحيانى و غير از حكومت وحيانى پيامبراكرم(ص) است و عدم تكرار آن براى سومين بار براى اولوالامر نشان آن است كه غير از طريق وحى, حكومتى تشريعى و ظاهرى و عرفى نيز براى نبى اكرم و ائمهءاطهار(مبتنى بر سنت نبوى) و براى نايبان خاص يا عام ايشان(اولوالامر) برقرار شده است.9

ولايت تكوينى, با تهذيب و علم و عمل و طى طريق و سلوك راه الهى قابل تحصيل است و جعلى و قراردادى نيست اما اين حكومت عرفى با جعلى مستقل(سواى اصطفا و برگزيدن به نبوت يا امامت) توام است و شاهد اين مطلب نيز حديث غدير است. توضيح آن كه: ولايت تكوينى در آن زمان حتى توسط بسيارى صحابه ـ تا چه رسد به عوام مردم ـ تعقل نمى شد و ظهور فرمايش پيامبر(ص) در غدير نيز اعطاى حكومت تشريعى و بيان اولويت اميرمومنان نسبت به امور مردم از خود ايشان ـ به سان نبى اكرم(ص) ـ مى باشد و اعطاى اين حكومت عرفى و تشريعى به معصوم نيز به جهت افضليت معصوم از ديگران بوده10 نه به جهت عصمت ايشان وگرنه(اگر ملاك حكومت, عصمت مى بود) ائمه خود, امور را به نايبان خاص يا عام تفويض نمى فرمودند چنان كه مويد اين معنا, نصب بسيارى افراد براى امارت يا قضاوت و توسط نبى اكرم(ص) و اميرموءمنان(ع) است.11

 

3ـ مقبولهء عمر بن حنظله

 

در اين مقبوله, راوى احاديث اهل بيت(ع) و صاحب نظر در احكام حلال وحرام به عنوان حاكم بر مردم نصب شده است و اطلاق ولايت فقيه نيز در اين حديث از عبارت لم يقبل منه استفاده مى شود.12 ايشان احتمال اختصاص مفاد مقبوله به قضاوت و حكم بين متنازعين را در غايت ضعف تلقى نموده و مورد بحث را مخصص ندانسته اند13(مورد, مخصص واقع نمى شود). مدرك ديگر, اطلاق كلمهء خلفايى بر راويان حديث و علما است, چراكهمنصب خليفه همان حكومت ظاهرى بين مردم است, زيرا خلافت در آن عصر, ظاهر در حكومت بين مردم بود و بزرگ ترى در خلق.14

 

4ـ توقيع دربارهء حوادث واقعه

 

توقيع شريف بقيه الله الاعظم(عج) چهارمين مستند ولايت مطلقه فقيه است:

((واما الحوادث الواقعه فارجعوا فيها الى رواه احاديثنا فانهم حجتى عليكم.))

بدين بيان كه حوادث واقعه و مسائل مستحدثه بيش تر مربوط به امور نوظهور در عرصهء سياست و اقتصاد و مسائل اجتماعى و جارى مسلمانان است نه احكام عادى و عبادى به عبارت ديگرحادثه حتما راجع به موضوعات است, زيرا احكام حادث نيست بلكه احكام را خاتم انبيا(ص) بيان فرموده اند, غايه الامر در موضوعات جديد تطبيق حكمش به عهدهء فقيه جامع الشرايط است.15

 

5- حديث امام باقر(ع) در تبيين مراد از اولوالامر و تفسير آن به صاحبان عقل و علم به مدد حديث العلماء ورثه الانبياء.16

 

6- مفاد نامهء اميرالمومنين(ع)

 

6- مفاد نامهء اميرالمومنين(ع)در لزوم توانايى استنباط اولوالامر در موارد اختلاف بين امت با استناد به آيهء شريفهء183 سورهءنساءولو ردوه الى الرسول والى اولوالامر منهم لعلمه الذين يستنبطونه منهم. از اين استدلال واضح مى شود كه علم در اولوالامر شرط است نه عصمت.17

 

7ـ آيهء معيت با صادقان

 

ياايها الذين آمنوا اتقواالله وكونوا مع الصادقين.18

بدين تقرير كه فقيه متعهد از جملهء صادقان است و معيت با وى ملازم با تبعيت از او در امور شرعى و عرفى است(چراكه شان او صدور فتوا و انشاى حكم است) و اطلاق معيت نيز دال بر اطلاق ولايت است19 و رواياتى كه در آن ها صادقين بر معصومين(ع) تطبيق شده, مصاديق كامل و اولى و احق را بيان مى كنند و مفيد حصر نيستند.20

امر مذكور به موافقت با فقيه امر ارشادى است و حكم اصلى در اين باب به عهدهء عقل است و مخالفت حكم مزبور مستلزم ضرر و محروم شدن متخلف است.21

 

8- آيهء هدايت به حق

 

((افمن يهدى الى الحق احق ان يتبع امن لايهدى الا ان يهدى فمالكم كيف تحكمون.))23 بنابراين براى مطاع بودن فرد, آگاهى به حق و حقوق فرد وجامعه و راه نمايى بدان ضرورى است كه اين وصف فقيه است.23

 

9ـآيهء دخول در اسلام

 

((يا ايهاالذين آمنوا ادخلوا فى السلم كافه ولاتتبعوا خطوات الشيطان انه لكم عدو مبين)) به مدد روايات وارده در ذيل آيه.24

 

10ـآيهء امر به معروف و نهى از منكر

 

((ولتكن منكم امه يدعون الى الخير ويامرون بالمعروف وينهون عن المنكر واولئك هم المفلحون.)) بدين تقرير كه دعوت به خير و امر به معروف و نهى ازمنكر بر همگان به نحو وجوب كفايى, واجب است و تشكيل حكومت مقدمهء اين واجب و لازمهء عقلايى آن است:اگر قيام و دعوت, مستلزم تشكيل حكومت و وزرا شد تمام وضع تشكيل حكومت اسلامى من باب مقدمهء واجب, واجب است.25 در زمينهء دعوت به خيرات نيز بايد مراتب چهارگانهء دعوت به توحيد را مدنظر داشت, بدين ترتيب :26

1ـ دعوت به توحيد در مرتبهء اولى فعل خداوند عالم است:((والله يدعوا الى دارالسلام.))27

2ـ در مرتبهء ثانيه فعل و وظيفهء خاتم انبياء(ص) است:((ادع الى سبيل ربك بالحكمه والموعظه الحسنه.))28

3ـ در مرتبهء ثالثه وظيفهء معصومين است: ((قل هذه سبيلى ادعوا الى الله على بصيره انا ومن اتبعنى.))29

4ـ در مرتبهء چهارم مومنين, داعى الى الله مى باشند: بر حسب آيهء شريفهء محل بحث.

حال سخن در اين است كه دعوت الى الله و امر به معروف كار هر مومنى نيست و از هر فردى ساخته نيست بلكه انجام موفقيتآميز و كامل آن شرايطى دارد ازجمله: 1ـ علم يقينى به قرآن و اطلاع تفصيلى به احكام آن(كه اكمل انحاى آن اجتهاد است)

2ـ قدرت و تشكيلات و نيروى اعمال امر به معروف و دعوت الى الخيرات.30

 

چند نكته

 

الف - مقصود از اطلاق ولايت: همان طور كهاطلاق در مباحث حكمت, از حيث سعه وضيق مراتبى دارد همانند اطلاق لابشرط قسمى و مقسمى, اطلاق در مبحث ولايت مطلقهء فقيه نيز برحسب اقوال مختلف سعه وضيق پيدامى كند: گاه اطلاق ولايت دربرابر تقييد آن به امور حسبيه و برخى واجبات كفايى امت مطرح مى شود(بدون لحاظ سعه و ضيق آن نسبت به ساير ابعاد) و گاه اطلاق ولايت دربرابر تقييد آن به احكام اوليهء شرع و گاه دربرابر تقييد آن به احكام شرع اعم از اوليه و ثانويه و گاه دربرابر تقيد به هرگونه قانون و مرزى(چنان كه حكومت مطلقهء استبدادى براى پادشاهان درصدر مشروطه و دربرابر مشروطيت بدين معناى اخير لحاظ مى شد.)

مرحوم آيه الله نجابت در ناحيهء حكومت عرفى و بشرى, هيچ حقى را معادل و معارض با ولايت فقيه نمى دانند, چراكه حق حاكميت ولى فقيه به اذن خداوند توسط ائمه(ع) تفويض شده است اما حقوق ديگر ازجمله حق حاكميت ملت ازجمله حقوق موضوعهء بشر است به هرحال اولى در صورت فرض تعارض بر دومى مقدم و وارد و حاكم است. سخن ايشان چنين است:31هيچ حقى از حقوق بشر قدرت معارضه با ولايت فقيه را ندارد حتى حق حاكميت ملت, عندالمزاحمه بر تقدير صحت مدرك حق حاكميت ملت, جاى معارضه نيست و منحصرا مورد ورود و حكومت و نظر است نه معارضه.

اما براى درك مقصود ايشان از ولايت مطلقهء فقيه بايد به نكته اى توجه نمود, چرا كه ايشان حد ومرز ولايت فقيه را احكام قرآن وسنت پيامبر(ص) و ائمه(ع) مى دانند و بسط يد او را در تمام شئون كشور در حيطهء حكومت عرفى و رتق وفتق آن دانسته اند, نه احوال شخصى مردم به نحوى كه مزاحم حقوق مشروع ملت باشد و نه در زمينهء بيت المال به نحوى كه داراى امتيازى ويژه از اين لحاظ باشد(چنان كه هردو مورد در قانون اساسى نيز منعكس شده است). عبارت ايشان چنين است: فقيه هيچ كارى با بيت المال ندارد الا به مقدار يك مسلمان فقير تمام هم فقيه قطع يد طاغوت صفتان مى باشد به هيچ نحو مزاحم ملت نيست, البته مزاحم دزدى, سلطه جويى و مطلق فواحش مى باشد چون اين ها از اوصاف طاغوت است و به هرحال هرگاه خلاف قرآن و خلاف سنت قطعيهء پيغمبر(ص) عمل نمود, اولا: ساقط است ثبوتا ثانيا: نزد مردم ساقط مى شود اثباتا ثالثا: بر همهء مردم لازم است كه تنها فقيه را اطاعت نمايند در آن چه راجع به قرآن وسنت قطعيه است و در غير اين اصلا حقى بر گردن مردم از طرف خداوند ندارد.32 و از همين جا تفاوت اطلاق ولايت فقيه با اطلاق ولايت معصوم(ع) و نيز سر اشتراط عصمت در ولايت معصومين و عدم اشتراط آن در فقيه واضح مى شود, چرا كه در جانب حكومت عرفى و تشريعى كه حيطهء آن نه جعل حكم بلكه انطباق حكم بر موضوع است, عصمت شرط نيست.

ب - حيطهء اطاعت از ولى فقيه: از نظر آيه الله نجابت همان طور كه ولايت فقيه از جانب او مطلق است تبعيت از ولايت او از جانب مكلفان نيز مطلق است33 چنان كه در توقيع شريف نيز آمده:الراد عليهم كالراد علينا. تنها موردى كه به لحاظ ثبوت و به تبع معنايى كه از اطلاق به عنوان استثنا مطرح نموده اند, مسئلهء علم قطعى به خطاى ولى فقيه است كه آن هم جنبهء ثبوتى(فرضى) دارد نه اثباتى, چراكه خود, استبعاد مى نمايند كه در امور مهمه از ولى فقيه مسئول و متعهد كه واجد كمال هوشيارى و عقل ممتاز و عمل صحيح و هوا وهوس مغلوب است خطا ديده شود.34 مضافا اين كه در اين مقام به برهان لطف نيز تمسك نموده, چنين آورده اند:

ثانيا: از لطف حضرت احديت بعيد فى غايه البعد است كسى كه ملجا مسلمين گشته و صدق نيت داشته, خداوند بگذارد در اين موقع حساس اشتباه نمايد و اگر اشتباه نمود حفظش ننمايد: وكان حقا علينا نصر المومنين.35

شايد بتوان اين معنا را بدين صورت تفسير نمود كه: با دقت درشان ولى فقيه و تفاوت بين ولى فقيه با مرجع تقليد واضح مى شود كه شان ولى فقيه حكم نمودن دربارهء مسائل كشورى, سياست و مصالح مسلمين است و شان مرجع تقليد فتوا دادن در عبادات و معاملات. وهمان طور كه مى دانيم, فتوا از سنخ اخبار(از حكم شارع و لوح محفوظ) است و لهذا قابل صدق و كذب و تصديق يا تكذيب, اما حكم از سنخ انشا(جعل) كه البته اين انشا مبتنى بر رعايت مصالح امت است. لهذا در حكم, از آن حيث كه حكم است, تصديق و تكذيب راه ندارد اما به لحاظ مبناى آن, كه مصلحت سنجى براى امت است, حكم, يا مفيد و يا بلافايده تشخيص داده مى شود و تشخيص مصلحت نيز از آن جا كه امرى است ظريف و در مواردى پيچيده و مربوط به موضوع شناسى كه خود نيازمند مشورت با كارشناسان و افراد خبره كه همگى مددكار ولى فقيه نيز هستند. بنابراين به ندرت و كم اتفاق مى افتد كه شخصى يقين كند در اين مورد خاص, موضوع را بهتر از كليت نظام و دستگاه هاى ادارى آن تنقيح و تجزيه وتحليل نموده است. و برفرض حصول چنين يقينى در ناحيهء نظرى ملزم به تغيير راى خود نيست و در ناحيهء عملى نيز از باب النصيحه لائمه المسلمين و نقد و انتقاد سازنده, مى تواند نظر و راه حل هاى خود را ارائه دهد اما در نهايت نبايد وفاق امت و تبعيت عمومى را عملا خدشه دار كند.

ج - تفكيك ولايت تكوينى از ولايت تشريعى در ولايت فقيه: وجه ديگر تفاوت بين ولايت فقيه با ولايت معصوم آن است كه ولايت و اولويت معصوم, ريشه در ولايت تكوينى و علم او به اسما و اوصاف و افعال الهى و قدرت او بر جهان هستى و بالاخره عصمت او دارد. اما منشا ولايت فقيه ملكهء استنباط و عدالت و مديريت وى است,هرچند حصول ولايت فقيه براى يكى از اولياءالله هيچ بعدى ندارد و چنان كه به صريح سخنان ايشان, در حضرت امام خمينى ـ قدس سره - اين دو بعد درحد اعلا جمع شده بود, اما لزوما چنين نيست كه در هر زمان مقرب ترين ولى خدا, بهترين مدير جامعه نيز باشد(سخن در غيرمعصوم است) يا در طى قرون هركس به عنوان رياست عامهء مسلمين يا ولى فقيه برگزيده شد, لاجرم مقرب ترين فرد به حق متعال باشد.36 اما در هرحال حكم ولى فقيه بر همگان حتى بر اخص اولياى الهى جارى و لازم الاتباع است.

نكتهء ديگر اين كه به عقيدهء ايشان هرچه حيطهء وجودى ولايت فقيه وسيع تر باشد, اختيارات و احاطهء او نيز گسترده تر مى شود(هرچند به كيفيت و نحوهء ارتباط اين دو جنبه و طرح مدون آن اشاره اى ننموده اند).

جاى جاى اين اثر ارزنده حاوى نكات مهمى است كه در اين معرفى مختصر نمى گنجد و مطالعهء آن به محققان و دانش پژوهان توصيه مى شود.

 

پى نوشت ها:

 

1. مرحوم آيه الله نجابت از مروجان ولايت و مرجعيت حضرت امام - قدس سره - بود. وى رفيق و همرزم شهيد آيه الله دستغيب و از خطدهندگان اصلى مبارزه در شيراز محسوب مى گرديدند. ايشان از زمرهء شاگردان برجستهء مرحوم سيدعبدالهادى شيرازى و مرحوم آيه الله خوئى بودند كه از سال 1342 همگان را به تقليد امام فرا خواندند. وى در بعد عرفانى از شاگردان محضر عرفانى آيه الله قاضى طباطبائى و آيه الله جواد انصارى بودند. ابعاد مختلف حيات علمى, عرفانى و سياسى ايشان, درخور مقاله يا رسالهء جداگانه اى است كه در اين زمينه به منابع ذيل ارجاع داده مى شود:

ـ كتاب دعا و توسل از آيه الله سيدعلى محمد دستغيب شيراز,(انتشارات فلاح 1374).

ـ جزوهء سخنرانى و مصاحبهء حجه الاسلام والمسلمين سيدعلى اصغر دستغيب (انتشارات حوزهء علميهء شهيد نجابت, 1372).

ـ كلمهء حق: متن سخنرانى حجه الاسلام كاكايى(همان انتشارات,1375).

2. ولايت مطلقهء فقيه(چاپ دوم, 1371) ص2و3.

3. همان, ص4.

4. همان, ص6.

5. نساء(4) آيهء59.

6. اين مطلب خود ناشى از وجود دوجنبهء مهم و دو دستگاه خداوندى در موجودات و بالاخص در انسان است: 1ـ دستگاه خلق كه على رغم دقت و استحكام, فانى و زايل است 2ـ دستگاه امر, كه موثر حقيقى و منبع هر علم و قدرت و كمال در موجودات است. اين عالم, مقوم عالم خلق است و سلطنت خداوند عالم اولا و بالذات در اين عالم است و دائما در تمام موجودات نازل و موجب حيات جديد و كمال مى باشد(ولايت مطلقهء فقيه ص32و33). چنان كه در آيهء112 از سورهء طلاق مى خوانيم:

ان الله الذى خلق سبع سموات ومن الارض مثلهن يتنزل الامر بينهن لتعلموا ان الله على كل شى ء قدير وان الله قداحاط بكل شى ء عليم. نيز ر.ك: شرح دعاى رجبيه از آيه الله نجابت ص5-15.

7. همان, ص13.

8. همان, ص12.

9. همان, ص12و13.

10. همان, ص14ـ16.

11. همان, ص17.

12. همان, ص18.

13. همان, ص20.

14. همان, ص20.

15. همان, ص21.

16. همان, ص22.

17. همان, ص22و23.

181. توبه(9) آيهء 119.

19. همان, ص25.

20. همان, ص26.

21. همان, ص27.

22. يونس(10) آيهء35.

23. ولايت مطلقهء فقيه, ص27.

24. همان, ص30.

25. همان, ص37.

26. همان, ص37و38.

27. يونس(10) آيهء25.

28. نحل(16) آيهء125.

29. يوسف(12) آيهء108.

30. ولايت مطلقه فقيهء, ص37.

31. همان, ص8.

32. همان, ص 8 و 9. در جاى ديگر فرموده اند: ملت درمقابل حكومت مطلقه فقيه حق قيام با معارضه را ندارند مگر آن كه از فقيه متعهد و مسئول خلاف قرآن يا سنت اتفاقى(قطعى) پيداشود همه در هر لباس بايد اطاعت وى را قبول ننمايند. (همان,ص40

از کدام‌ آیة‌ قرآن‌ استنباط‌ می‌شود که‌ ما به‌ ولایت‌ فقیه‌ محتاج‌ هستیم‌؟و آیا ولی‌ فقیه‌ باید از ط

از کدام‌ آیة‌ قرآن‌ استنباط‌ می‌شود که‌ ما به‌ ولایت‌ فقیه‌ محتاج‌ هستیم‌؟و آیا ولی‌ فقیه‌ باید از طبقه‌ روحانیت‌ باشد؟

در مورد قسمت‌ اول‌ سؤال‌ باید گفت‌:در قرآن‌ کریم‌ آیه‌ای‌ صریح‌ در مورد ولایت‌ فقیه‌ نداریم‌. قرآن، کلیات‌ احکام‌ اسلام‌ را بیان‌ نموده‌ و جزئیات‌ را به‌ عهدة‌ رسول‌ خدا گذاشته‌ است‌، مثلاً اصل‌ وجوب‌ نماز را قرآن‌ فرموده‌ و کیفیت‌ نماز را رسول‌ اللّه‌ (ص‌) بیان‌ نموده‌ است‌. قرآن‌ امامان‌ معصوم‌ (ع‌) را جانشینان‌ رسول‌ خدا (ص‌) و حاکمان‌ بر مردم‌ معرفی‌ نمود و فرمود از "اولی‌ الامر".2[1] "- اطاعت‌ کنید و حضرات‌ امامان‌ (ع‌) هم‌ فقهای‌ دارای‌ شرایط‌ رهبری‌ را به‌ عنوان‌ جانشینان‌ خود و ولی‌ فقیه‌ را به‌ طور عام‌ در دوران‌ غیبت‌ امام‌‌زمان‌‌(عج‌) اعلام‌ کرده‌اند و مردم‌ را موظف‌ فرموده‌اند که‌ از ولایت‌ فقیه‌ پیروی‌ و اطاعت‌ نمایند. و زیر بار حاکمان‌ ظالم‌ و ستم گران و نا آشنا به‌ احکام‌ اسلام‌ نروند؛ بنابر این‌ از طریق‌ آیة‌ اولی‌ الامر که‌ در مورد امامان‌ معصوم‌ است‌ به‌ طور غیر مستقیم‌ می‌توان‌ ولایت‌ نایبان‌ عام‌ (ولایت‌ فقیه‌) را ثابت‌ کرد.

عمر بن‌ حنظله‌ می‌گوید:از حضرت‌ صادق‌ (ع‌) در باره‌ دو نفر از دوستان‌ مان‌ (یعنی‌ شیعه‌) که‌ نزاعی‌ بین‌ شان‌ بود، در مورد قرض‌ یا میراث‌، به‌ قاضی‌ برای‌ رسیدگی‌ مراجعه‌ کرده‌ بودند سؤال‌ کردم‌ که‌ آیا این‌ درست‌ است‌؟فرمود: هرکس‌ در مورد دعاوی‌ حق‌ یا باطل‌ به‌ آنان‌ مراجعه‌ کند در حقیقت‌ به‌ طاغوت‌، یعنی‌ قدرت‌ حاکمه‌ ناروا مراجعه‌ نموده‌ است‌، و هر چه‌ را که‌ به‌ حکم‌ آن‌ قاضی‌ بگیرد به‌ طور حرام‌ می‌گیرد گرچه‌ حق‌ او باشد؛ زیرا آن‌ را با حکم‌ و رأی‌ طاغوت‌ گرفته‌ که‌ خدا دستور داده‌ به‌ آن‌ کافر شود. پرسیدم‌ چه‌ باید کرد؟فرمود: باید کسی‌ را که‌ حدیث‌ مارا روایت‌ کرده‌ و در حلال‌ و حرام‌ ما مطالعه‌ نموده‌ و صاحب‌ نظر باشد و احکام‌ و قوانین‌ ما را شناخته‌ باشد به‌ عنوان‌ قاضی‌ و داور بپذیرید، زیرا من‌ او را حاکم‌ بر شما قرار داده‌ام‌.2 می‌بینیم‌ امام‌ صادق‌ (ع‌) فقها را که‌ صاحب‌ نظر در احکام‌ شرعی‌ هستند و آشنا با قوانین‌ اسلام‌ می‌باشند حاکم‌ بر مردم‌ قرار داده‌ است‌. بنابر این‌ ولی‌ فقیه‌ به‌ صورت‌ عام‌ از طرف‌ ائمه‌ اطهار(ع) به‌ منصب‌ ولایت‌ در دوران‌ غیبت‌ منصوب‌ شده‌ است‌.

البته‌ آیاتی‌ در قرآن‌ کریم‌ وجود دارد که‌ برای‌ اثبات‌ ایجاد حکومت‌ اسلامی‌ که‌ در رأس‌ آن‌ انسان‌ اسلام‌ شناس‌ و آگاه‌ به‌ احکام‌ و قوانین‌ الهی‌ است‌ مورد استفاده‌ قرار می‌گیرد.

آیاتی‌ که‌ در آن‌ احکام‌ و قوانین‌ اجتماعی‌ اسلام‌ ذکر شده‌ و به‌ مردم‌ فرمان‌ داده‌ شده‌ تا آن‌ها را به‌ اجرا در بیاورند، مانند آمادگی‌ هر چه‌ بیشتر در مقابل‌ دشمنان‌ اسلام‌، قطع‌ دست‌ دزدان‌ مرد و زن‌، اجرای‌ حدود الهی‌ و قصاص‌، ایجاد وحدت‌ در میان‌ مردم‌ در سایه‌ چنگ‌ زدن‌ به‌ ریسمان‌ الهی‌ و....

این‌ احکام‌ و مقررات‌ الهی‌ که‌ تمام‌ مردم‌ مسئول‌ اجرای‌ آن‌ها هستند تنها با تشکیل‌ حکومت‌ اسلامی‌ قابل‌ اجرا است‌ که‌ در رأس‌ این‌ حکومت‌ باید شخص‌ آگاه‌ به‌ این‌ قوانین‌ و مقررات‌ وجود داشته‌ باشد و این‌ شخص‌ همان‌ است‌ که‌ به‌ آن‌ ولی‌ فقیه‌ گفته‌ می‌شود که‌ یکی‌ از شرایط‌ مهم‌ او همین‌ آگاهی‌ به‌ احکام‌ الهی‌ و مراقبت‌ بر اجرای‌ آنها است‌ که‌ می‌تواند آنها را از طریق‌ کار گزاران‌ و نمایندگان‌ اعمال‌ کند.

اما قسمت‌ دوم‌ سؤال‌: شرعاً و قانوناً لزومی‌ ندارد که‌ ولی‌ فقیه‌ از طبقه‌ روحانیت‌ باشد، بلکه‌ مهم‌ آن‌ است‌ که‌ اسلام‌ شناس‌ بوده‌ و آگاه‌ به‌ قوانین‌ و احکام‌ باشد؛ بنابر این‌ با توجه‌ به‌ این‌ شرط‌ مهم‌ و آن‌ شرایطی‌ که‌ در قانون‌ اساسی‌ آمده‌، شخص‌ مجتهد آگاه‌ به‌ احکام‌ اسلام‌ که‌ دارای‌ شرایط‌ رهبری‌ باشد (آن‌ گونه‌ که‌ در قانون‌ اساسی‌ نیز آمده‌) می‌تواند به‌ عنوان‌ ولی‌ فقیه‌ انتخاب‌ شود و در این‌ زمان‌. تمام‌ این‌ شرایط‌ در کسانی‌ است‌ که‌ در حوزه‌های‌ علمیه‌ تعلیم‌ دیده‌اند و به‌ مقام‌ اجتهاد رسیده‌اند که‌ آن‌ها روحانیون‌ هستند.

1 - نساء (4) آیه 59.

2 - فروع کافی، ج1، ص 67.

 

ولايت فقيه

 

موضوع: ولايت فقيه
تاريخ پخش: 
12/03/90   

بسم الله الرحمن الرحيم

«الهي انطقني بالهدي و الهمني التقوي»

چون اين بحث در آستانه‌ي سالگرد رحلت حضرت امام پخش مي‌شود و مهم‌ترين كار امام حالا بگوييم، از مهمترين كارها، چون امام همه‌ي كارهايش مهم بود. يكي از مهمترين كارهاي امام اين ولايت فقيه است و البته من ولايت فقيه را سالهاي قبل گفتم، منتها حالا من اگر سه بار هم تكرار كنم هر ده سال يكبار جا دارد. ولي اين حرف‌هايي كه مي‌خواهم بگويم، حرف‌هاي نويي است مي‌خواهم بزنم. بيست تا دليل عقلي، نه قرآني. بيست تا دليل عقلي، يادداشت كردم، براي ولايت فقيه. غير از دليل‌هاي قرآني. بتوانم در اين 28 دقيقه بيست تا را بگويم خوب است، از همه‌ي طلبه‌ها، و معلمين امور تربيتي، اساتيد دانشگاه و همه‌ي فرهنگ دوستان كه همه‌ي كشور هستند، تقاضا دارم اين بحث را با عنايت گوش بدهيد. يعني اين بحث را زيادي گوش بدهيد. چون ممكن است شما سي ساعت هم مطالعه كني به اين بيست تا نكته دير برسي. دليل عقلي بر ولايت فقيه، بيست تا دليل، بسم الله الرحمن الرحيم، موضوع: دلايل عقلي ولايت فقيه.
1- استمرار هدايت الهي در طول تاريخ
دلايل عقلي يعني كار به قرآن و حديث هم نداريم، عقل خودمان... بعد آنوقت دلايل قرآني و حديثي‌‌اش را هم مي‌گوييم. يكي اينكه ما نمي‌توانيم بگوييم: خدايي كه «لا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ» (سبأ/3) يعني ذره‌اي چيزي از چشم خدا پنهان نيست، يك مرتبه بعد از پيغمبر خدا مردم را رها كند. عقل قبول نمي‌كند، كه خداوندي كه براي هر چيز جزئي حديث داريم، براي خوردن، همين خوردن، براي غذا خوردن هم حدود سه هزار تا حديث داريم. چه بخور؟ چقدر بخور؟ چطور بخور؟ كي؟ زمان؟ مكان؟ براي خوابيدن دستور دارد. پيغمبري كه يك چنين دين جامعي آورده كه براي مسائل جزئي تا مسائل اقتصادي، سياسي، نظامي، حقوقي، آخر يك مرتبه مردم را رها كند. بگويد: هيچي به هيچي! عقل اجازه نمي‌دهد.
يك رييس كارخانه را عقل اجازه نمي‌دهد كه بگوييم: كارخانه را درست كرد و كارگرهايش را رها كرد و رفت. يك چوپان را بگوييم گوسفندهايش را رها كرد. يك مادر را بگوييم: بچه‌اش را رها كرد. اصلاً اگر بگوييم: خدا جامعه را به كسي نسپرده است، اين با حكمت خدا سازگار نيست.
2- حكومت بر مردم، حق خداست
2- دوم اينكه ما حكومت را حق خدا مي‌دانيم. چون آن كسي كه خلق كرده است، آن هم حق دارد امر و نهي كند. من چه كاره هستم كه به شما بگويم، بكن يا نكن. مي‌گويد: تو چه كاره هستي؟ تو چه كاره هستي؟ آن شبي كه مادر مرا زاييد، آزاد زاييد. بله قربان گو نزاييد. انسان آزاد است. به چه دليل بله قربان بگويد؟ انسان بله ‌قربان‌گوي احدي نيست، جز خدا! «إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ» (يوسف/67) و حكومت اسلامي ابزار اين حاكميت خداست. اگر خدا بايد حاكم باشد، ابزار حكومت خدا حكومت اسلامي است.
3- زندگي بشر اجتماعي است، يعني ما مثل يك بوته نيستيم كه خودمان سبز شويم، خودمان خشك شويم، كار به بوته‌ي بغلي نداشته باشيم. زندگي ما اجتماعي است. در زندگي اجتماعي تزاحم است. چون در يك منافعي هم او مي‌كشد، هم اين مي‌كشد. چون در زندگي با هم هستيم. در زندگي گروهي بِكش بِكش است. بكش بكش است. تزاحم پيش مي‌آيد، براي تزاحم قانون مي‌خواهيم. براي قانون، قانون‌گذار مي‌خواهيم. اگر ولايت فقيه نباشد، يعني چه؟ يعني خداوند بشر را خلق كرد، زندگي‌اش هم طوري است كه نياز به جامعه دارد. يعني من نياز به شما دارم. كفاش به نانوا، نانوا به قصاب، قصاب به نجار، زندگي بشر اجتماعي است، در زندگي اجتماعي درگيري و تزاحم است. درگيري قانون مي‌خواهد، قانون، قانونگذار مي‌خواهد. كسي بگويد: ولايت فقيه هيچي، يعني هيچي به هيچي! بشر هم نمي‌تواند قانون‌گذاري كند. چرا؟ براي اينكه كسي حق دارد قانون بگذارد كه اطلاع كامل داشته باشد. يك دكتر براي جسم خواسته باشد پزشك خوبي باشد، بايد از قند و اوره و فشار و تب و... يعني بايد همه‌ي خصوصيات جسمي مرا بداند تا نسخه‌اش درست باشد. وگرنه دارو مي‌دهد كليه‌اش خوب شود، كبد خراب مي‌شود، 
كبد خوب مي‌شود، چشم. چشم، گوش، اگر دكتري خواسته باشد نسخه‌اش كامل باشد بايد تمام شرايط دروني بدن را همينطور كه نسخه‌ي پزشك وقتي خوب است كه اطلاع كامل داشته باشد، قانون هم وقتي قانون حق است، كه اطلاع كامل داشته باشد. ما كسي را جز خدايي كه اطلاع كامل داشته باشد، نداريم.
در زمان خودمان، الآن بعضي كشورهاي غربي حالا 119 مرتبه قانون اساسي‌اش عوض شده است. در كشور خودمان صبح مي‌گويند: خيابان يك طرفه، عصر مي‌گويند: دو طرفه! هر روزي هر كاري مي‌كني يك... الآن شنيدم كه ايراني‌هاي خارج از ايران گفتند: اين چيزي كه دولت مي‌دهد، يارانه‌ها را به ما هم بدهد. سرباز نمي‌دهيم، صدام به ايران حمله كرد ما رفتيم خارج خوش باشيم، خطري براي ايران آمد، به درك! ما در رفاه باشيم، اما اگر يك پول نفت فروختيد به ما هم براي خارج... حالا مثلاً يعني هركاري بكني، يك جاي آن...
3- علما و فقها، نزديك‌ترين افراد به امامان معصوم
كسي مي‌تواند قانون‌گذار باشد كه اطلاع كامل و جامع داشته باشد و جز خدا كسي اطلاع ندارد و بنابراين قانون حق خداست، خدا هم اين قانون را از طريق اوليائش به ما داده است. ولايت فقيه همين است. ولايت فقيه يعني حكومت اولياء خدا! اولش شخص پيغمبر است. بعدش ائمه‌ي اطهار هستند، ائمه‌ي اطهار هم به ما گفتند: حالا كه دست شما به امام معصوم نمي‌رسد، لااقل نزديك‌ترين كس به امام معصوم چه كسي است؟ نزديك‌ترين كس به امام معصوم چه كسي است؟ آن كسي كه علم امام را داشته باشد. آن كسي كه علم امام را داشته باشد، نزديك‌ترينش مراجع تقليد هستند. اگر عصمت ندارند نزديكترين مقام به عصمت عدالت است. حالا كه معصوم نيستي عادل باش. حالا كه علم تو علم لدني نيست، لااقل بيشترين اطلاع از علم آنها داشته باش. خوب اين به طور طبيعي است. يك جنازه را مي‌خواهند نماز بخوانند، مي‌گويند پسر بزرگ اجازه بدهد. چون نزديك‌ترين كس به اين مرحوم اولاد اكبرش است. اگر يك كسي از دنيا رفت، نماز قضايي دارد، اولي ترين كس كه اين نماز قضاي پدر را بخواند، اولاد بزرگ‌تر است. اين چيز عقلي و طبيعي است. در دنيا هم همينطور است.
شما اگر در خانه‌ي كسي رفتي گفتند: نيست، مي‌گويي: آقازاده‌شان هستند؟ در آقازاده‌ها هم مي‌خواهي پسر بزرگش باشد.اين استدلال نمي‌خواهد، تمام عقلا اين كار را مي‌كنند. پس ببينيد يكبار ديگر نصفش را من مي‌گويم و نصفش را شما بگوييد. چون ما آزاد آفريده شديم، بله قربان گوي هيچ‌كس نيستيم. و چون زندگي ما اجتماعي است درگيري مي‌شود، قانون مي‌خواهيم و قانون، قانون‌گذار مي‌خواهد. قانون‌گذار بايد علم جامع و كامل و به همه ي شرايط ما داشته باشد. و وقتي هم دستمان به معصوم نمي‌رسد، نزديك‌ترين فرد به امام معصوم نزديك‌ترين فرد به علم امام، اعلم است. كه بايد اعلم باشد. نزديك‌ترين فرد به عصمت، عادل است. يعني آن كسي كه عادل است، يك قدم به عصمت نزديكتر است. اينها دلايل روشني است.
4- بهره‌گيري از علم و عدالت، در حدّ امكان
خوب يك قانون عقلي است. مي‌گويند: «ما لا يدرك كله لا ترك كله» آخوندها اين را مي‌گويند. آقا شما اگر رفتي دوش آب داغ بگيري، اگر آب داغ نبود از آب نيم‌گرم استفاده كن. نه اينكه يا آب داغ، يا آب يخ، اگر نيم كيلو غذا مي‌خواهي كه سير شوي، و نيم كيلويش نبود، با آن مقداري كه هست يك لقمه مي‌خوريم. يعني چيزي كلي... يعني هرچه، آقا اگر طلبكار هستي، از كسي هم يك ميليون مي‌خواهي، مي‌گويد: يك ميليون ندارم. مي‌گويي: آقا نصفش را بده. ثلثش را بده. قسطي بده. يعني نمي‌گويي حالا كه نداري پس هيچي! حالا كه نداري پس هيچي نيست! يعني چيزي كه كلش را به دست نمي‌آوري لااقل جزئي‌اش را به دست بياوري. اين قانون عقلي است. «ما لا يدرك كله...» اگر مصالح واقعي توسط امام معصوم بدست نمي‌آيد، لااقل توسط اعلم عادل بخشي‌اش تأمين شود. ما كه دستمان به معصوم نمي‌رسد. ما كه دستمان به معصوم نمي‌رسد نبايد بگوييم: پس هيچي، اصلاً ولايت فقيه را نمي‌خواهيم. هركسي هركاري دلش مي‌خواهد بكند. عقل مي‌گويد اگر به بيست نرسيدي، به نوزده، به نوزده نرسيدي به هجده، اينطور نباشد يا بيست يا صفر، ما آزاد آفريده شديم. بله قربان‌گوي احدي نيستيم. كسي حق امر و نهي دارد كه من را ساخته است. آن كسي كه مرا ساخته بايد قانون را وضع كند. او از طريق انبيا گفته و وقتي هم انبيا نيست، نزديك‌ترين كس به انبياء فقيه عادل است.
5- كفر به طاغوت و نفي سلطه ظالمان
مسأله‌ي ديگر، در قرآن به ما گفتند: «فَمَنْ يَكْفُرْ...» بگوييد... «بِالطَّاغُوتِ» (بقره/256) «ْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا» (نساء/60) به ما گفتند مراجعه به طاغوت نكن. خوب اگر به طاغوت مراجعه نكنيم كجا برويم؟ اگر گفتند اين جاده ممنوع است اگر يك كوچه تابلو ورود ممنوع زدند بايد كوچه‌ي بغلي‌اش باز باشد. اگر گفتند به طاغوت مراجعه نكن، پس بايد يك كسي را معين كنند كه لااقل ما به او مراجعه كنيم. به چه كسي مراجعه كنيم؟ به طاغوت مراجعه نكنيم. پس درگيري‌ها و اختلافات را به چه كسي مراجعه كنيم؟ عقل مي‌گويد: كسي كه مي‌گويد: به طاغوت مراجعه نكن، پس بايد كسي باشد كه به او مراجعه كنيم. در قرآن خدا گله مي‌كند، مي‌گويد: مردم يك مردمي هستند كه «وَ إِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذاعُوا» (نساء/83) يك خبر امنيتي، يا وحشتي آمد فوري پخش مي‌كنند. حق نداريد هر خبري را پخش كنيد. اين را به اهل استنباط ارجاع بدهيد، «لَعَلِمَهُ الَّذينَ يَسْتَنْبِطُونَه‏» اهل استنباط تحليل كنند به شما خبر را بگويند. خوب خبر يك لحظه است. ناوگان كجا آمد، كجا حمله شد؟ چه شد؟ قرآن مي‌گويد: خبرهاي لحظه‌اي را به اهل استنباط بدهيد، آنوقت ما قوانين دائمي‌مان را لازم نيست به اهل استنباط بدهيم. اگر براي ساختن يك اتاق مجوز از شهرداري مي‌خواهيم، اگر خواستيم يك شهري بسازيم، مجوز از شهرداري نمي‌خواهيم؟ اگر براي يك چيز جزئي خواستيم... قرآن مي‌گويد: حتي مسائل لحظه‌اي را به اهل استنباط بدهيد. خودتان پخش كنيد ممكن است آفاتي داشته باشد. اگر مسائل جزئي را به اهل استنباط بدهيم، آنوقت تمام قوانيني كه صبح تا شام با آن كار مي‌كنيم، نبايد اهل استنباط بوده. ولايت فقيه يعني چه؟ يعني كسي كه دين را استنباط مي‌كند. استنباط يعني چه؟ استنباط يعني آب كشيدن از چاه! يعني بتواند نگاه به آيه‌ كند، بتواند به آيه نگاه كند از درون آيه اين قرآن چاه است، بتواند از چاه آب بكشد. اينكه مي‌گويند فقيه، يعني كسي كه بتواند حكم خدا را استنباط كند. چطور الآن مي‌گويند: فلاني تحليل سياسي مي‌دهد؟ يعني اخبار را كنار هم مي‌‌گذارد، از درون اخبار يك استنباطي مي‌كند. مسائل سياسي استنباط مي‌خواهد، لحظه‌اي است.
6- استنباط احكام، تخصص فقهاي دين
مسأله‌ي ديگر قرآن مي‌گويد: «لَعَلِمَهُ الَّذينَ يَسْتَنْبِطُونَه‏» بعد مي‌گويد كه «وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لاَتَّبَعْتُمُ الشَّيْطان‏» (نسا/83) مي‌گويد: به اهل استنباط مراجعه كنيد، اگر به اهل استنباط مراجعه نكنيد، «لاَتَّبَعْتُمُ الشَّيْطان‏» يعني اگر فقيه عادل براي شما تحليل و استنباط نداشته باشد، ديگران شما را مي‌برند. مثل بچه! سينه‌ي مادر را در دهان بچه نگذاري سر شيشه‌اي مي مكد. و لذا به ما گفتند هركس بچه دارد در خانه بچه شود. چون اگر شما بچه شدي، بچه ات مي‌خواهد بازي كند، اگر شما بچه شدي، بچه‌ي شما تأمين مي‌شود، اگر بچه‌ات در كوچه مي‌‌رود بازي مي‌كند آنوقت معلوم نيست ديگر مسأله‌ي اخلاقي‌ا‌ش، بهداشتي اش، ديگر دست شما نيست. «من كان له صبيّ فليتصبّي» يعني چه؟ يعني نياز بچه را تأمين كنيد، وگرنه بچه آفت پذير است، آسيب‌پذير است. قرآن مي‌گويد: خبرها را به اهل استنباط بدهيد، كه از نطر علمي و عدالت قدرت تشخيص داشته باشد، اگر نكنيد پشت سرش مي‌گويد، «وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُم‏» اين فضل خداست، كه دست شما را در دست فقيه گذاشته است. اگر اين كار را نكنيد، «لاَتَّبَعْتُمُ الشَّيْطان‏» هركسي شما را به يك سويي مي‌برد. خوب اين واقعاً انسان نياز دارد. حالا يك قصه‌اي برايتان بگويم.
بعد از انقلاب در تهران يك سري موقوفات بود. ساختمان‌هاي ناصرالدين‌شاه و مظفرالدين شاه و موقوفات و بازار و خيابان وتيمچه و... خوب شاه كه سقوط كرد، و اوقاف شاه سقوط كرد، گفتند: كه اين اموال را به چه كسي بدهيم؟ چهار گروه بودند. يكي سازمان تبليغات يك نظر بود كه اينها را به سازمان تبليغات بدهيم.2- جامعه روحانيت مبارز. 3- اداره اوقاف، 4- ميراث فرهنگي، چند جلسه نشستند هركسي مي‌گفت اختيار اين اموال براي من باشد، من از درآمدش اين كار را مي‌كنم. بالاخره بعد از چند جلسه گفتند: برويم ببينيم امام چه مي‌گويد؟ رفتند پهلوي امام و گفتند: آقا اموال سنگيني است، درآمد سنگيني هم دارد، متصدي و توليت با چه كسي باشد؟ پيشنهاد سازمان تبليغات، اوقاف، ميراث فرهنگي، روحانيت مبارز، امام يك خرده فكر كرد، گفت: هيچ كدام! گفتند: اِ... پس چه كسي؟ گفت: اگر اين مدرسه خبر شود هيچ‌كدام از شما اصلاً متوجه نمي‌شويد. چون پشت مبز اداره‌تان و خانه تان هم جاي ديگر است. 
برو ببين نزديك‌ترين آخوند به آن مدرسه چه كسي است، توليت را به او بده، كليد را هم به او بده كه صبح به صبح به مدرسه سر بزند. شما خواسته باشيد سر بزنيد تاريخ مي‌زنيد كه 02/08/90 فلان و تا سر بزنيم مدرسه خراب شده است. نزديك‌ترين... گاهي وقت‌ها مثلاً مسائل جنگ و جبهه گاهي وقتي تاب مي‌خورد مي‌آمدند نزد امام، امام يك چيزي مي‌گفت همه آرام مي‌شدند. همه آرام مي‌شدند. اگر دستتان در دست اهل استنباط نباشد، «لاَتَّبَعْتُمُ الشَّيْطان‏»
اصلاً به چه دليل ما پيغمبر مي‌خواهيم؟ عقلمان ناقص است. به چه دليل ناقص است؟ پشيمان مي‌شويم. هركس در عمرش پشيمان مي‌شود، دليل بر اين است كه عقلش كوتاه است. اگر عقل كامل بود هيچ كس پشيمان نمي‌شد. پس بشر عقلش ناقص است. دليل؟ پشيماني‌ها... هركسي صد بار، دويست بار كمتر يا بيشتر پشيمان مي‌شود.
انتخاب انسان هم قابل اعتماد نيست. چون اگر انتخاب انسان درست بود، ديگر هيچ همسري از همسرش طلاق نمي‌گرفت. پس آمار طلاق مثلاً اگر سه ميليون طلاق در دنيا داريم، حالا كه بيشتر داريم. اگر ميليون‌ها طلاق هست، پس پيداست انتخاب انسان درست نيست. ميلياردها پشيمان شديم، شش ميليارد جمعيت است هركدام صد بار در عمرشان پشيمان شده باشند، مي‌شود ششصد ميليارد پشيماني. پشيماني و طلاق دليل بر اين است كه عقل ما كامل نيست. وگرنه نه پشيمان مي‌شديم و نه همسر طلاق مي‌داديم. خوب پس حالا كه اينطور است نياز به وحي داريم. خوب پيغمبر كه رفت چه؟ پيغمبر كه رفت عقل ما كامل مي‌شود؟ به همان دليلي كه عقل ناقص پيغمبر مي‌خواهد، به همان دليل عقل ناقص امام مي‌خواهد، بعد از امام هم به همان دليل عقل ناقص فقيه مي‌خواهد. آقاي قرائتي! فقيه پشيمان نمي‌شود؟ بله فقيه ممكن است پشيمان شود، ممكن است فقيه اشتباه هم بكند، اما ضريب اشتباهش از ديگران كمتر است.
توجه كنيد انسان از چهار راه آسيب مي‌پذيرد:
7- راههاي آسيب‌پذيري افراد عادي
1- از راه هوس‌هاي دروني، من اين بحث را در ده، بيست تا دانشگاه گفتم. منتهي نمي‌دانم در تلويزيون هم گفتم يا نگفتم؟ ولي وقتي گفتم تمام دانشجوها و اساتيد دانشگاه تحسين كردند. چون همينطور فرمول رياضي است. از چهارراه انسان گزيده مي‌شود. يا از هوس‌هاي دروني است. هوسش است دست به يك كاري مي‌زند بعد مي‌بيند بد شد. دنبال هوسش رفت. يا از راه فشار بيروني است. تحريكات بيروني، پولش مي‌دهند، رشوه‌اش مي‌دهند، با پول، تهديد، فحشش مي‌دهند، طومار مي‌نويسند، راهپيمايي مي‌كنند، يك موجي راه مي‌اندازند و او را هل مي‌دهند. يا از بيرون او را تحريك مي‌كنند. يا از هوس است. يا بي‌خبري است.
جهل، از راه جهل است. جاده را نمي‌داند مي‌رود در دره مي‌افتد. اين غذا را نمي‌داند مسموم است مي‌خورد مريض مي‌شود. فقيه از اين سه راه بيمه است. فقيه از راه جهل بيمه است. اين راه بسته است چرا؟ براي اينكه فقيه بايد اعلم باشد. باسواد ترين! يا واقعاً اعلم اعلم باشد، يا بين چند نفر كه يكي از اين چند نفر اعلم هستند. پس جهل نيست، از راه جهل گول نمي‌خورد. از راه هوس‌هاي دروني هم بيمه است. چرا؟ چون در روايات مرجعيت مي‌نويسند، اينكه مي نويسم حديث است. مي‌نويسند «مخالفاً لهواء» شرط مرجع تقليد و فقيه اين است كه هوا پرست نباشد. از راه تحريكات بيروني هم مصون است. چرا؟ براي اينكه شرط فقيه اين است كه عادل باشد. عادل يعني چه؟ من عادل را به چربي مثال مي‌زنم. دست شما كه چرب است آب مي‌ريزي اين چربي پس مي‌زند. عادل يعني انسان يك حالتي دارد به گناه كه مي‌رسد گناه را پس مي‌زند. يعني نمي‌شود در روحش اثر گذاشت. بله فقيه از يك راه ممكن است اشتباه كند. و آن اين است كه تجديد نظر، امروز يك مطالعه مي‌كند، نظرش برمي‌گردد. تجديد نظر در عمرش چند بار؟ مثلاً يك مرجع تقليد كه رساله‌اش پنج هزار تا مسأله دارد با كم و زيادش، ممكن است پنج تا از اين مسائل را تجديد نظر كند. خوب وقتي دست ما به امام معصوم نمي‌رسد، دنبال چه كسي برويم؟ لااقل فقيه از سه راه بيمه است. ممكن است اطلاعاتش، تجربه‌اش به مرور اضافه شود، ولذا همه‌ي پروفسورهاي دنيا علمي‌ترين كتاب‌ها را هم كه نوشتند، مثلاً مي‌نويسند چاپ هفدهم با تجديد نظر! يعني تجديد نظر قابل پذيرش است در دنياي علم.
همين مهندسي كه اينجا را ساخته اگر خراب كند، دوباره خواسته باشد بسازد، ممكن است يك جاي اين ساختمان را تجديد نظر كند. نقشش را عوض كند. و لذا نگاه مي‌كنيم مهندس‌هاي درجه يك ساختمان‌هايي كه در يك خيابان مي‌سازند، ساختمان شانزدهم با پانزدهم فرق مي‌كند. پانزدهم با سيزدهم فرق مي‌كند. اين تجديد نظر در دنيا قابل قبول است. ببينيد دليل ولايت فقيه چيست؟ انسان زندگي‌اش اجتماعي است. در زندگي اجتماعي درگيري مي‌شود، در درگيري قانون مي‌خواهيم، قانون‌گذار بايد كسي باشد كه تحت تأثير هوس‌ها نباشد، اطلاعاتش هم جامع و كامل باشد. و او فقط خداست. قانون فقط خداست. «إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ» خداوند قانونش را از طريق انبياء گفته، وقتي پيغمبر و امام نيست اگر مردم رها شود اين خلاف حكمت خداست. يعني خداوند نعوذ بالله، نعوذ بالله، نعوذ بالله، نعوذ بالله، نعوذ بالله، نعوذ بالله عادل نيست. كه براي يك گروهي پيغمبر بفرستد، براي يك گروهي امام بفرستد ما هم همينطور به اميد خدا رها كند! بگويد: برويد دنبال كارتان!
آن خدايي كه به خاطر حكمت دست بشر را در دست پيغمبر گذاشته بعد هم در دست اهل بيت گذاشته، بعد از اهل بيت در زمان غيبت اهل بيت، بايد دست ما را در دست يك كسي بگذارد. رها كردن بشر حكيمانه نيست. عقل قبول نمي‌كند. يك چوپان بزغاله‌هايش را رها نمي‌كند، يك مدير كارخانه، كارخانه را رها نمي‌كند. يك ماشين راننده‌اش را... آخر مگر مي‌شود بشر رها شود؟ بعد از غيبت هيچي به هيچي! دستمان را در دست خدا نگذاريم «لاَتَّبَعْتُمُ الشَّيْطان‏». دنبال كساني مي‌رويم كه پر از هوس هستند. پر از جهل هستند، پر از گناه هستند. دستمان را در دست چه كسي بگذاريم؟
8- اوامر و نواهي قرآن درباره پذيرش حاكمان
اصلاً اگر حكومت نباشد قرآن يك مشت آيه دارد، اين آيه‌ها ارشادي است. يعني اگر قرآن هم نبود، عقلمان مي‌فهميد. مثلاً چهار تا كلمه مي‌نويسم منتها خيلي آيه‌هايش شايد به بيست تا برسد، مي‌گويد: «لا تُطِع‏» (احزاب/1) يعني از اينها اطاعت نكن. در يك سري از آيات مي‌گويد: «لا تُطيعُوا» (شعرا/151) اطاعت نكنيد، يكسري از آيات مي‌گويد: «لا تَتَّبِع‏» (مائده/48) تبعيت نكن، يك سري از آيات مي‌گويد: «لا تَتَّبِعُوا» (بقره/168) تبعيت نكن، وقتي مي‌گويد: نه، نه، نه، نه، پس چه؟ وقتي مي‌گويد: به طاغوت مراجعه نكن، پس به چه كسي مراجعه كنم؟ وقتي مي‌گويد «لا تُطِعْ مِنْهُمْ آثِماً» (انسان/24) گناهكار را پيروي نكن. «أَوْ كَفُوراً» از كافر پيروي نكن. «وَ لا تُطيعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفينَ» (شعرا/151) گوش به حرف اين ولخرج و اسراف‌كار نده. «لا تَتَّبِعْ سَبيلَ الْمُفْسِدينَ» (اعراف/142) گوش به حرف آدم‌هاي مفسد نده. «لا تَتَّبِعْ أَهْواءَ الَّذينَ لا يَعْلَمُونَ» (جاثيه/18) گوش به حرف آدم‌هاي جاهل نده. «وَ كانَ أَمْرُهُ فُرُطاً» (كهف/28) آدم هاي افراطي را به حرفش گوش نده. آخر وقتي مي‌گويي نه نه نه، پس چه؟ پس چه؟ ما وقتي به جوان‌ها مي‌گوييم: اين كار خلاف است، اين كار خلاف است، اين كار خلاف است، پس بايد راه ازدواج را باز كرد. نمي‌شود بگوييم: آقا ازدواج نكن، همه‌ي راهها را هم ببنديم. خوب پس چه كند؟ پس چه كند؟
در قرآن صدها آيه داريم راجع به امور سياسي، قضايي، اجتماعي، حقوقي. كتابي را يكي از دوستان از تفسير نور جمع‌آوري كرده، دو هزار و هفتصد نكته‌ي حقوقي. من خودم باور نمي‌كردم قرآن اينقدر مسائل حقوقي دارد؟ داديم به دكترهاي حقوق تحسين كردند حالاچاپ شده است. تازه من حقوقدان هم نبودم. به عنوان يك طلبه تفسير نوشتم، منتهي او چون دكتراي حقوق بوده، برداشته آيات حقوقي را درآورده است. حقوق بين‌الملل در قرآن، حقوق كيفري، حقوق جزايي، حقوق خانواده، حقوق جنگ، حقوق عمومي، حقوق خصوصي، اوه... وقتي قرآن اين همه آيه‌ي حقوقي، سياسي، قضايي، چه و چه دارد، آنوقت اينها بدون حكومت، بدون ولايت فقيه قابل اجرا است؟ ولايت فقيه مي‌خواهند وگرنه قابل اجرا نيست.
اصلاً تمام عقلاي دنيا از مسلماني هم بيرون برويم. تمام كره‌ي زمين به كارشناس مراجعه مي‌كنند. لباسش خياط است، ساختمانش مهندس است. مريض مي‌شود پزشك، تمام عقلا به كارشناس مراجعه مي‌كنند، زنده باد اسلام! زنده باد شيعه! چرا؟ براي اينكه اسلام مي‌گويد آن كارشناس بايد دو تا شرط اضافه داشته باشد. 1- بايد عادل باشد. فقط كارشناس باشد كافي نيست. بايد عادل باشد. بايد اعلم هم باشد. باسواد ترين باشد، پس اگر، عقلاي دنيا به كارشناس مراجعه مي‌كنند، ما از همه‌ي عقلا عاقل‌تر هستيم. چون هم به كارشناس مراجعه مي‌كنيم، هم كارشناس ما دو تا شرط دارد. عادل بايد باشد، و بايد اعلم باشد.
9- نصب هارون در غيبت حضرت موسي
موسي سي روز رفت مناجات كند در 
كوه طور تا تورات را بگيرد. «وَ واعَدْنا مُوسى‏ ثَلاثينَ لَيْلَة» (اعراف/142) اين سي روزي كه حضرت موسي مي‌خواست كوه طور برود، يك كسي را جاي خودش گذاشت. به هارون گفت: هارون تو برادر من هستي، برادر بزرگ‌تر من هستي، خليفه‌ي من باش. «هارُونَ اخْلُفْني‏» (اعراف/142) يعني خليفه‌ي من باش. من مي‌گويم عقل قبول مي‌كند موسي براي سي روز جانشين گذاشت. آنوقت پيغمبر از دنيا برود، دست ما را در دست كسي نگذارد؟ امام زمان غايب شود دست امت را در دست كسي نگذارد. اين با لطف خدا سازگار است؟ اگر مادري، پدري، بچه‌هايش را به كسي نسپارد اين پدر خوبي است؟ اين مادر خوبي است؟ اين پدر و مادر بي عاطفه نيست؟ چطور براي سي روز كه موسي از شهر بيرون مي‌رود، سي روز «اخْلُفْني‏» به هارون گفت: تو خليفه‌ي من باش. آنوقت پيغمبر رفت و علي را معرفي نكرد؟ مي‌شود اين را قبول كنيم؟ چطور مي‌توانيم بگوييم: ابوبكر دلش به حال مردم بيش از پيغمبر سوخت؟ ابوبكر وقتي مي‌خواست برود عمر را تعيين كرد. ولي پيغمبر از دنيا رفت هيچ كس را تعيين نكرد. مي‌تواند كسي، مسلمان مي‌تواند اين حرف را بزند؟ بگويد: سوز ابي‌بكر نسبت به امت بيش از سوز پيغمبر بود. پيغمبر امت را رها كرد، ابوبكر گفت: بعد از من عمر!
قرآن يك آيه دارد مي‌گويد: مسلمان‌ها بايد عزيز باشند. بدون ولايت فقيه مسلمان‌ها ذليل هستند. ما زماني كه ولايت فقيه در مملكتمان مطرح نبود، همه‌جا بر سر ما مي‌زدند. تحقير مي‌شديم. الآن به بركت ولايت فقيه در دنيا عزيز هستيم. در دنيا عزيز هستيم. هركس سفرهاي خارج برود، اين عزت اسلام را مي‌فهمد. يعني الآن دنيا مي‌گويند: مي‌شود در مقابل آمريكا ايستاد. و اين به خاطر اين است كه امام خميني فرمود: آمريكا هيچ غلطي نمي‌تواند بكند. الآن هم شب‌ها كه تلويزيون كلمات امام را پخش مي‌كند، شما حساب كنيد بعد از ولايت فقيه، اين ايران به كجا رسيد. البته نمي‌گوييم مسأله نداريم. هرجاي ايران را دست بگذاري، مسأله هست. اما با همه‌ي مسائل، با همه‌ي توسري‌هايي كه شرق و غرب زدند، باز هم روي پا هستيم و روز به روز قوي‌تر هم مي‌شويم.
مي‌گويند يك كسي اسمش مخفي بود، خيلي لاغر بود. گفتند: مخفي خان چقدر لاغري؟ گفت: من بايد مرده باشم. باز خوب است ماندم! گفتند: چطور؟ گفت: مگر نمي‌بيني هركس به رفيقش نامه مي‌نويسد در نامه‌اش مي‌نويسد مخفي نماند... همه مي‌نويسند مخفي نماند... من ماندم. جمهوري اسلامي كه درست شد، شرق و غرب از طريق صدام گفتند: جمهوري اسلامي نماند. ما نه اينكه مانديم، روز به روز قوي هم شديم. اين به بركت ولايت فقيه است. يك بچه دستش در دست پدرش نباشد، هر لاتي نگاهش كند، بچه مي‌ترسد. اما وقتي دستش در دست پدرش است، مي‌بيند يك آدم هرزه نگاهش مي‌كند، به هرزه مي‌گويد: ... (خنده حضار) عقل مي‌گويد: خداي حكيم مردم را رها نكرده است. به همان دليلي كه پيغمبر دارد و امام دارد بعد از امام هم بايد يك كسي باشد. اگر به عصمت مطلقه نمي‌رسيم لا‌اقل به عدالت. اگر به علم بي‌نهايت پيغمبر و امام دستمان نيست لا‌اقل به اعلم! اگر دستمان به معصوم نمي‌رسد، به كسي كه نزديك‌ترين فرد است به معصوم. اگر بگوييم: ولايت فقيه نباشد، يعني كفار ما را ذليل كنند. يعني هرج و مرج شود. يعني قانون ما را كساني وضع كنند كه پر از هوس و كج‌فهمي هستند. سلام و صلوات خدا بر امام خميني كه اين مسأله ي ولايت فقيه را از درون كتاب‌ها آورد و مطرح كرد.
خدايا روح امام، روح شهدا، روح همه‌ي كساني را كه براي انقلاب زحمت كشيدند، و از دنيا رفتند را روحشان را از ما راضي و ما را پاسدار خون‌ها و خدماتشان قرار بده.
من وقتي اينجا آمدم متوجه شدم كه تولد امام باقر(ع) هم هست. امام خميني جرقه‌اي از امام باقر است. گوشه‌اي از 
علم امام باقر را دارد. ما كه امام‌ها را درك نكرديم.
خدايا امنيت كامل را بر بلاد اسلامي حاكم و توفيق معرفت، مودت، اطاعت به اهل بيت را روز به روز زياد بفرما.  

«والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته»

 

تشیع علوی - تشیع صفوی

تشیع علوی - تشیع صفوی

تشیع حقیقت - تشیع مصلحت

دکتر علی‌ شریعتی

 

 

تشیع مصلحت"، تشیع صفوی است و در برابرش تشیع علوی که" تشیع حقیقت" است. همیشه مصلحت، روپوش دروغین زیبایی بوده است، تا دشمنان"حقیقت"، حقیقت را در درونش مدفون کنند. و همیشه "مصلحت" تیغ شرعی بوده است تا حقیقت را رو به قبله ذبح کنند. که مصلحت همیشه مونتاژ دین و دنیا بوده است.

 

...آنچه گفتی حقیقت است، راست میگویی،خوب تحلیل کردی و نظریه‌ات "کاملا نظریه اسلام است" اما! ...مصلحت نیست.

 

این منطق کیست؟ این مصلحت‌اندیش و منطقش، دشمن و مخالف علی است، و با همین ابزار و ضربه است که علی، خانه‌نشین می‌شود و هنوز هم همین "مصلحت نیست"ها را چون سدی در برابر همه جنبشها و کوشش‌ها می‌بینیم.

 

میگوید: "فلان کتاب پر از روایت مجعول است، افکار را خراب میکند ضررش از هر کتاب ردیهای برای عقاید مردم این زمان بیشتر است..." میپرسیم: "پس بفرمایید تا مردم بدانند و با خواندنش منحرف نشوند، جوانان نخوانند تا با خواندنش به اسلام بدبین نشوند!" بله ، ولی ... خوب ... مصلحت نیست!

 

میگوید: "سینه‌زنی و قمه‌زنی و تیغ‌زنی و جریده‌کشی و نعش‌بندی و این حرکات با اسلام سازگار نیست، لخت شدن مردها در انظار، آسیب زدن به بدن، شرعاً جایز نیست"، میگوییم: "پس اعلام بفرمایید تا نکنند، مخالفان اسلام و تشیع نبینند، شما خودتان درستش کنید تا دیگران جور دیگری جمعش نکنند..." مى‌فرماید: "بله، ولی... مصلحت نیست"

 

اعتراف میکند که: "این جور وعظ و تبلیغ دیگر برای این زمان مؤثر نیست، در برابر هجوم تبلیغات غیرمذهبی و ضد مذهبی و مجهز به آخرین وسائل ارتباطی و آموزشی و تبلیغی و شیوههای هنری و فنی و علمی جدید نمیتواند مقاومت کند و از اسلام دفاع اثربخشی کند، باید فیلم را، تلویزیون را، تأتر را، رادیو را در خدمت بیان جدید مذهب آورد..."

 

خوشحال می‌شوی از اینهمه روشن‌بینی و هوشیاری و احساس زمان و نیاز زمان و قدرت نقد تحلیل اجتماعی و پیشنهاد میکنی که: "اشکالی ندارد ما حاضریم هر کاری از دستمان برآید در این راه انجام دهیم." بلافاصله: "بله، ولی هنوز زود است ، فعلا مصلحت نیست، مصلحت نیست ، مصلحت نیست ، مصلحت نیست.

 

آری، حقیقت نیست اما مصلحت است، حقیقت است اما مصلحت نیست.

 

"این است شعار" تشیع مصلحت"

 

"تشیع مصلحت"، نابود کننده "تشیع حقیقت" است، همچنانکه در تاریخ اسلام ، "اسلام حقیقت"، قربانی "اسلام مصلحت" شد، که آغاز نبرد میان مصلحت و حقیقت در سقیفه بود، و مصلحت پیروز شد و از همانجا، همچنان ادامه دارد و همچون دو خطی که از یک نقطه آغاز میشود و با زاویه یک درجه‌ای از هم دور میشوند و هر چه میگذرد فاصله بیشتر میشود و بیشتر تا فاصله حقیقت و مصلحت، میشود فاصله ظلم و عدل، امامت و استبداد، جمود و اجتهاد، ذلت و عزت...، یعنی گذشته و حال.

 

این است که برای گریز از تمامی مسئولیتهای شیعه بودن (مذهب مسئولیت) راه حل‌هایی ساخته‌اند و میسازند، تا خوابشان نیاشوبد. من که تمام عمر شاهد قربانی شدن و پایمال شدن حقیقت‌ها، بوسیله انسانهای مصلحت پرست بوده‌ام، در مورد "مصلحت" عقده پیدا کرده‌ام و اعتقاد یافته‌ام که

 

    هیچ چیز غیر از حقیقت، مصلحت نیست

 

 

تشیع علوی           تشیع صفوی

تشیع علوی تشیع پیروی است             تشیع صفوی تشیع ستایش

تشیع علوی تشیع مسئولیت است          تشیع صفوی تشیع تعطیل همه مسئولیتها

تشیع علوی تشیع آزادی است تشیع صفوی تشیع عبودیت

تشیع علوی تشیع انقلاب کربلا است     تشیع صفوی تشیع فاجعه کربلا

تشیع علوی تشیع اختیار است             تشیع صفوی تشیع جبر

تشیع علوی یاری حسین است             تشیع صفوی گریه بر حسین

تشیع علوی تشیع انسانیت است           تشیع صفوی تشیع قومیت

 

 

شریعتی، اهل سنت و فهم دموکراتیک دین

 

حسین میرزانیا

 

 

 

حسین میرزانیا

 

 

 

... یادم هست قبل از انقلاب به کردستان رفتم و یک شب مهمان آقای مفتی‌زاده بودم ایشان که یک کرد اهل سنت بود هم می‌گفت کتاب‌های دکتر (شریعتی) را در کردستان پخش و بسیاری را طرفدار دکتر کرده است. هم مارکسیست‌ها به دکتر بد می‌گفتند مثل میرفطروس و هم راست‌ها او را تخطئه می‌کردند مثل شیخ قاسم اسلامی هم سازمان مجاهدین او را تصفیه کرد و هم خود دولت با او بد بود حتی تیپ‌هایی مثل مطهری هم با او خوب نبودند. اما با وجود تمام این مخالفت‌ها باز هم به قدری کلامش نافذ بود که کتاب‌هایش به همه‌ی کتابخانه‌ها راه پیدا کرد و در آخر به مساجد و محلات رفت. هنوز یکی از پرخواننده‌ترین کتاب‌ها کتاب‌های اوست. این خیلی عجیب است که دکتر نقدش نسبت به خلفا به خصوص عثمان بسیار تند است اما با این حال نمیدانم چرا سنی‌ها با او بد نیستند؟!

 

--سعید حجاریان در مصاحبه با ماهنامه «نسیم بیداری» سال اول شماره‌ی 7. خردادماه 1389

 

 

 

راز این دلبری و بی‌خبری در چیست که حجاریان با شگفتی از آن یاد می‌کند؟ این پرسشی است ذهن‌سوز ولی راه‌گشا. پرسشی که خود وی نیز هیچ گاه تلاشی برای یافتن پاسخی برای آن نکرد و همین پرسش‌های بی‌پاسخ بود که ما را به ورطه‌ی تکرار و تکرار تجربیات تلخی پرتاب کرد که هزینه‌های گزافی نیز بابت آن پرداختیم چرا که در همین مصاحبه هست که باز او سیاهه‌ی جدیدی از اتهامات برای شریعتی بر می‌شمرد بدون اینکه خویشتن را نیز به قضاوت بنشیند .

 

با این اوصاف ببینیم مناسبات شریعتی با اهل سنت چگونه سامان یافته بود که او را این چنین نه در میان هم وطنان اهل سنت ما که در میان تمامی کشورهای مسلمان که اکثریت آنها اهل تسنن می‌باشند محبوب و مقبول واقع شده بود؟

 

 

مقدمه:

 

پرداختن به این مهم از این رو ضرورت دارد که جهان بیش از هر زمانی به گفتگو و شکیبایی و بردباری و پذیرش تکثر و حقوق برابر انسان ها نیازمند است و ما که خود منادی گفتگوی تمدن ها بوده ایم بیش از دیگران و پیش از هر گفتگوی بین تمدنی به گفتگوی با خود و با هم میهنان خود محتاجیم و قبل از دیگری باید خود را و فهم گونه گون خود را به رسمیت بشناسیم و بپذیریم و سپس با این پشتوانه ی عملی و نظری به گفتگو با دیگران نیز روی آوریم .

 

نمی توان بانگ گفتگو و وحدت و برادری و برابری سر داد اما اندیشه و قرائت او را به رسمیت نشناخت و محلی از اعراب برای او قائل نبود و حق فهمیدن را از او ستاند . برای شکل گیری جامعه ای که بتوان عدالتی در آن سراغ گرفت و در آن به مسالمت زیست باید  که هم را بپذیریم و بشناسیم بدون آنکه خواستار خلع ید افراد از خود شویم و آنان را محکوم به پذیرش همه با من سازیم . ضرورت گفتگو میان هم و طنان یک کشور از سویی و ضرورت زیست مسالمت آمیز و بدون خشونت که عقل و عرف و حقوق بشری و الهی نیز آن را تایید و تجویز می کند از سوی دیگر ما را به این راه رهنمون می سازد .

 

این نوشتار می کوشد پاسخی هر چند ناقص به این پرسش دهد. قرائت شریعتی از دین چگونه بود ؟

 

قرائت ها و زایش فرق و مذاهب گونه گون در اسلام نخستین اگر چه از یک اختلاف سیاسی بر سر جانشینی پیامبر آغاز شد ولی بعدها مبدل به دو جریان و گفتمان غالب در میان مسلمانان با نام تشیع و تسنن گشت و واجد فقه ُ حقوق ُ کلام ُ فلسفهُ و ... مختص به خود شدند و از سوی دیگر ضرورت همیشگی تفسیر جدید و حتی ترجمه جدید از قرآن در هر عصری بوده و هست و نیاز زمان آن را ازاندیشمندان طلب می کرد.

 

فضای صف بندی شده در دهه ی چهل و پنجاه بین چپ ارتدکس به ویژه از نوع روسی و چینی آن و راست مذهبی ارتدکس از سوی دیگر منجر به دگماتیسم شدید و غیر قابل انعطافی شده بود که مجال شنیدن دیگر سخن ها را بر صاحبان فکر و خرد تنگ کرده بود . در چنین زمانه ای شریعتی به ایراد دیدگاه خود می پردازد و شروع به ترسیم آن می کند .

 

 

 

قبل از ارئه ی نظرات او باید ضرورتی را یادآور شویم و آن اینکه شریعتی در قامت یک متفکر شیعی آراء خود را در نقد چگونگی تعیین جانشینی پیامبر با صراحت تمام اعلام کرده و بر صلاحیت و شایستگی امام علی برای جانشینی پیامبر تصریح کرده اما این رای او مانع از این نشد که شریعتی انصاف و عدالت را قربانی رای خود سازد و وجدان و شرافت را منکوب کرده و حقیقت را قربانی مصلحت سازد .به دیگر سخن اینکه طبق این ضرب المثل معروف در فرهنگ ایرانی " عیبش را گفتی هنرش را نیز بگو" او به بیان توصیفی واقعیت در تاریخ با همان شرافت علمی و انسانی و وجدانی خویش می پردازد و تاوان این استقلال رای و التزام به حقیقت و روش علمی را می پردازد .و البته شریعتی این روش و سلوک خود را وامدار نبی اکرم و امام علی است که برای نمونه به دو یادآوری از سیره و شیوه ی انسانی آنان در برخورد با منتقدین و مخالفین اشاره می کنیم .

 

 

 

«هنگامی که عبدا... بن ابی سر دسته ی خطرناک منافقان مدینه که در طول نه سال از هیچ خیانتی دریغ نکرده بود - پس از بیست روز درد جان کندن مرد و اسلام از شر بزرگترین دشمن داخلیش آسود . پیغمبر همواره با او مدارا می کرد و در برابر خیانتها ی ناجوانمردانه وی با تحمل و مهربانی و گذشت ُ شخصیت او را در میان مردم در هم می شکست و نفوذش را در دلها از میان می برد . در این جا نیز بر جنازه ی دشمن کینه توز خویش شخصا نماز گذارد و در مراسم کفن و دفن وی حضور یافت و تا هنگامی که کار دفن پایان یافت و سر گورش را پوشاندند ُ هم چنان بر سر گور وی ایستاد و این رفتار مومنان را سخت به شگفتی افکند.» اسلام شناسی چاپ دانشگاه مشهد صفحه 401 علی شریعتی

 

 

و علی تربیت یافته رسول اکرم که به قول مولانا تندیس اخلاص است و منزه از دغل: «... و اما حرمت حقوق انسانی و آزادی اندیشه تا بدانجا که نماز می خواند و خوارج که دشمنان خونی وی بودند نمازش را در هم می شکستند ُ سخن می گفت سخنش را قطع می کردند و حتی او را استهزا می کردند و او در اوج قدرت بود و هرگز کوچکترین فشاری بر کسی وارد نساخت ُ او حاکمی بود که بر پهنه های بزرگی در آفریقا حکم می راند ُ اما زندانی سیاسی نداشت ُ حتی یک زندانی سیاسی و قتل سیاسی . و طلحه و زبیر قدرتمندترین شخصیت های با نفوذ خطرناکی که در رژیم او توطئه کرده بودند ُ هنگامی که آمدند و بر خروج از قلمرو حکومتش اجازه خواستند و می دانست که به یک توطئه خطرناک می روند ُ اما اجازه داد ُ زیرا نمی خواست این سنت را برای قداره بندان و قلداران به جای گذارد که به خاطر سیاستُ  آزادی انسان را پامال کنند.» مجموعه آثار 2 خودسازی صفحه 144و145 علی شریعتی

 

 

شریعتی در عین نقد واقعه ی سقیفه به بیان واقعیت های تاریخی می پردازد و ابایی از اتهام و فحاشی و اعلام ارتداد از سوی افراطیون و دگماتیست های مذهبی ندارد و در این راه تا جایی پیش می رود که از سوی ارباب دین متهم به سنی گری و وهابیت می شود .برای ترسیم گوشه ای از آن فضای هولناک بد نیست به نامه ای که از سوی یکی از اعاظم دینی و فقهی آن دوران یعنی علامه آیت ا... مرتضی عسگری به شیخ محمد مهدی شمس الدین پس از برگزاری مجلس بزرگداشت از سوی امام موسی صدر نوشته است اشاره کنیم .متن نامه چنین است :

 

 بسمه تعالی

 

فضیله الحجه الشیخ محمد مهدی شمس الدین المبتجل

 

السلام علیک و رحمت ا...

 

اعتراضات و اخبار و شکایات و پرسش های کتبی و شفاهی بسیاری بر من واصل شده است که چرا آقای موسی صدر در فوت علی شریعتی که منکر خاتمیت پیامبر و تحریف گر شریعت وی می باشد مجلس بزرگداشت با شکوهی به نام خود و مجلس خود ـ مجلس اعلای شیعیان لبنان برگزار کرد و قبلا نیز مجالس ترحیمی برای دیگران تشکیل داده بود و ای کاش ایشان بزرگترین فاسق روی زمین را مورد تجلیل قرار می داد و بزرگترین دشمن دین را مورد احترام قرار نمی داد . در واقع این اقدام وی نوعی تایید از تحریف اسلام و گسترش میدان گمراهی است و من نمی دانم که او برای روز قیامت چه پاسخی آماده کرده است ؟ و انا الله و انا الیه راجعون     ـ مرتضی العسگری سه شنبه 18رمضان 97 هجری قمری.نشریه پنجره شماره 59  بیستم شهریور 89

 

 

 

این نامه متعلق به یک واعظ یا منبری کم سواد یا تحریک شده ای نیست بلکه از سوی یک اندیشمند شناخته شده ی دینی صاحب کتب و تالیفات متعدد ی صادر شده است که از مشاهیر دوران بوده است و مرجعی برای بسیاری از اهل تحقیق و پژوهش و مطالعه .

 

 

 

از سوی دیگر این نوشتار قصد این ندارد که اختلافات سیاسی و فکری و حتی طبقاتی امام علی و سایر صحابه را صرفا به یک تفسیر و قرائت دینی تقلیل و تنزل دهد و ترسیمی سطحی و کاریکاتور گونه از آن ارائه دهد بلکه ضمن اذعان به این تفاوت های مهم به گوشه ای دیگر از اندیشه ی مغفول مانده و به حاشیه رانده  شده ولی بسار ضروری و حیاتی شریعتی می پردازد که در سایه ی انقلاب و جنگ و رقابت های سیاسی و عقیدتی به صندوقچه ی فراموشی سپرده شد و این نخست جفایی بزرگ بر شریعتی بود و سپس ستمی بزرگتر بر نسل جوان ایرانی و ساحت اندیشه .

 

 

 

ما باید بیاموزیم که پیش از اینکه از پای و زبان و بازوی خود استفاده کنیم از اندیشه ی خود بهره گیریم و آنگاه بکوشیم که اختلافات خود را با گفتگو آسان سازیم که دیگر نیازی به کاربرد زور و بازو نخواهیم داشت که این سخن و بشارت خداوندبه ایمان آورندگانش است که : سخن ها را بشنوید و بهترینش را انتخاب کنید.

 

 

 

1- قرائت شریعتی از جریان تاریخی تشیع و تسنن :

 

«لو علم ابوذر ما فی قلب سلمان فقد کفر " اسلام ابوذر و اسلام سلمان به قدری متفاوت است که اگر ابوذر خبر پیدا کند که سلمان اسلام را چگونه فهمیده ُ نبوت راُ خدا را ُ چه جور فهمیده فوری او را تکفیر می کند و یا در روایت دیگر هست که فوری او را به عنوان کافر و مرتد می کشد. اما هر دو مسلمانند.      چرا ؟ برای اینکه اعلام این حرف ُ ارزشش عبارت است از : امکان دادن به همه ی اندیشه ها و عقل ها که در صحنه حرکت و خلاقیت و پیشرفت و پرورش فکری و معنوی ُ آزاد تلاش  کنند و جولان اندیشه داشته باشند . این که شخص پیغمبر اعتراف بکند نه در یک مسئله ی علمی ُ بلکه در یک مسئله ی اعتقادی که یک حقیقت دینی در دو ذهن ممکن است فاصله اش بین کفر و اسلام باشد اما هر دو اسلام است و هر دو بر حق است و هر دو مسلمان بزرگند  اعلام این اصل ( اصل آزادی اندیشه ُ آزادی تحقیق و آزادی برداشت و استقلال فهم ) برای هر فهمیده ی متفکر ُ جلو گیری از یکنواخت فهمیدن و تقلید عقلی است و بند یکنواخت اندیشی و قالبی فکر کردن دوران قرون وسطی را از سر عقل ها برداشتن و عقل ها را آزاد کردن و به هر کس گفتن این که تو حق داری در هر رشته ای که کار می کنی ُ آزاد بیندیشی و از کسی بیم نداشته باشی ُ کسی در تفتیش عقاید تو را نسوزاند و محکومت نکند ُ مجرمت نشناسد ُ کافرت نخواند ُ تفسیق و تکفیرت نکند ُ به دست عوام الناس نسپارد و تو آزادی که نتیجه تحقیق را بر خلاف نتایج علمای دیگر هم باشد اعلام کنی . عقلی که تصادم نداشته باشد و عقلی که با مخالف در نیفتد و فکری که دشمن نداشته باشد پوسیده است و می پوسد . دیکتاتوری برای چه بد است ؟ به قول روسو  برای آن که در آن یک تن می اندیشد و دیگران حق اندیشیدن ندارند . و این است که جامعه تبدیل می شود به یک تن برای یک مغز . پس این سخن پیامبر درباره ی ابوذر و سلمان برای چیست ؟ می خواهد بگوید ابوذر آدم بی شعوری است ؟! هیچی نمی فهمد؟! سطحش پایین است ؟ عامی است ؟ و سلمان خیلی نابغه است ؟! یا نه می خواهد بگوید از اسلام دو برداشت و دو تا تلقی وجود دارد و این دو تا تلقی با هم خیلی فاصله دارند و هر دو اسلام هستند . اختلاف علماء امتی رحمه  اختلاف میان دانشمندان ما رحمت است . نمی گوید که مصیبت است ُ نمی گوید که اشکالی ندارد ! می گوید رحمت است ُ یک مذهب قالبی بخشنامه ای دیکته شده نیست . انتخابات سقیفه را دو جور برداشت می کنیم . این یک بحث تاریخی است . من یک مورخم تو هم یک مورخ دیگر هستی.» 1

 

 

 

شریعتی با این تلقی و دین شناسی خود از  جریان شناسی دین در تاریخ ایران و اسلام است که به نقد اندیشه ی روحانیت صفوی می پردازد و می نویسد : «روحانی صفوی بر خلاف عالم شیعی ُ متعصب است ُ تعصب کور ُ بدین معنی که قدرت تحمل و حتی استعداد فهم عقیده و حتی سلیقه ی مخالف را ندارد ُ نه تنها مخالف اسلام یا تشیع را ُ بلکه مخالف "آقا " و طرز فکر و  ذائقه ی آقا ! این است که هر چه نپسندد ُ بی درنگ تحریم می کند و هر که نپسندد ُ بی تامل تکفیر ! در حالیکه عالم در تشیع علوی : فبشر عبادالذین یستمعون القول فیتبعون احسنه (بشارت ده بندگانی که به سخن گوش می کنند و بهترینش را انتخاب می کنند ) . روحانی در تشیع صفوی از سئوال می ترسد ُ سئوال کردی ُ سئوال دوم جوابش یک دور تسبیح فحش و اتهام و لعن و نسبت های ناروا و تفسیق و تکفیر است چنانکه در پاسخ نویسنده ای که گفته بود برخی از مطالب فلان کتاب دعا سند ندارد فرموده بود : تو خودت که ادعا می کنی بچه ی بابات هستی ُ سند داری؟» 2

 

 شریعتی بارها با یادآوری این آیه از قرآن که خطاب به پیغمبر  نازل شده است که ولا تسبو الذین یدعون من دون ا... سوره انعام آیه 108 و این سخن امام علی که انی اکره ان تکونو سبابین هرگونه دشنام و حتاکی نسبت به حتی مشرکان و دشمنان را از سوی مسلمانان در همان سال های آغازین طلوع اسلام را طبق فرمان صریح قرآن و امام علی مردود و محکوم می داند و از آن بیزاری می جوید .به وضوح روشن است که اگر ما مجاز به بی حرمتی به دیگری باشیم طبعا حقی نیز برای او قائل نخواهیم بود و در آن صورت سخن از عدالت گفتن و ندای حق ستانی از ظالمان دادن یک طنز برای سرگمی خواهد بود .

 

 

 

شریعتی فهم متکثر و پلورالیستی خود از دین و جریانات تاریخی را این چنین بسط و شرح می دهد: «اختلاف زاویه ی جهت و بینش نه تنها در افراد است ُ بلکه در ملت ها و نژادها نیز وجود دارد . نیکلسون می گوید : هنر و ادب سامی به جزئیات و واحدها متوجه است و هنر و ادب آریایی به کلیات و پیکره ها ُ سامی درخت را می بیند و جنگل را نمی بیند . اختلاف زاویه دید و نیز اختلاف ابعاد معانی و اشیا در افراد و نیز در اجتماعات مختلف ُ مختلف است . زمان نیز عامل توانایی در تغییر این زوایا و این ابعاد به شمار می آید . بنابراین این تعدد و تکثر را نه تنها باید در عرض پذیرفت بلکه در طول نیز باید پذیرفت . زمان نه تنها زوایای دید ُ ابعاد ادراک و احساس را تغییر می دهد بلکه ارزشها ُ سلیقه ها ُ و حساسیت ها و ذائقه ها و شامه ها را نیز بی رحمانه می کشد و می زایاند و از این رو نه تنها جهان عناصر بلکه ُ با سرانگشت توانا و خستگی نشناس زمان ُ عالم ارواح و افکار و عواطف نیز محل کون و فساد دائمی است . تاریخ اسلام و مذاهب متعددی که در دامن آن زاییده شده است و هر روز نیز زاییده می شود آنچه که در تاریخ اسلام می بینیم ُ تشیع ُ درست است که از نظر سیاسی زاییده ی اختلاف بر سر یک مسئله ی سیاسی یعنی طرفداری علی برای احراز زمامداری بوده است ُ ولی از نظر جامعه شناسی موضوع بسیار پیچیده تر از آن است . چنین می نماید که از همان آغاز پیشوایان اسلام اساس اختلاف دیدها و فهم ابعاد مختلف وحی یا پایه اختلافات مذهبی را که دنباله اش در طول زمان کشیده می شود و از هر پیجستی شاخه های متعددتری می روید ُ گذاشته اند. گفته هایی از قبیل الطرق الی ... بعدد نفوس اخلائق  یا کلم الناس علی قدر عقولهم . نشانه های همین روش است . ...بررسی زبان اسلام این احساس را در آدمی به وجود می آورد که در زیز ظاهری که به  چشم های یک بعدی می آید ُ طبقات متراکم و متعددی وجود دارد که برای دیدن آن ها باید نگاه های دیگری داشت و شاید آن چه در اسلام عرفان نام دارد ...عبارت باشد از کوششی که تیزبینان و ژرف نگران خواسته اند رویه ها را بشکافند و به اندرون اسرارآمیز و ثروتمند کلمات و تعبیرات و اشارات پاگذارند و به اصطلاح سمبل ها را کنار بزنند و در ماورا آن به افق های تازه و سرزمین های بدیع برسند ... مسئله ی مهم و عجیب متشابهات در قرآن همین است ...اگر ادب علمی به من اجازه ی ابراز نظریه ای در تاریخ اسلام بدهد می توانم بگویم که اختلاف اصلی مذاهب را در اسلام ُ که ثمره ی طبیعی  و منطقی اختلاف اصلی در درک ها و مشرب های افراد ُ اقوام و ازمنه است ُ پیغمبر و کتابش خود به عمد پایه گذاری کرده اند و بذرها ی این کشته های گوناگون و رنگارنگ را به دست خود در مزارع افکار و ارواح افشانده اند...» 3

 

 

 

2- توصیف شریعتی از خلفا :

 

ابوبکر: شریعتی در معرفی ابوبکر در آغاز دعوت پیامبر و سپده دم اسلام می گوید: «او نخستین گرونده ای به پیغمبر از خارج خانه ی پیغمبر است ُ پدر همسر او ُ یار غار او و از نزدیک ترین یاران اوست ُ او هنگامی اسلام خود را  آشکار  کرد که جز شکنجه و مرگ و تبعید و تنهایی و شکست انتظاری نداشت . هنگامی به پیامبر گروید که حتی در خانواده اش هنوز ُ جز شخص علی که کودکی ده ساله بود ُ کسی به او دست بیعت نداده بود ُ او در مکه سرمایه داری مرفه بود و به خاطر ایمان به دعوت پیامبر ُ دست از زندگی و ثروتش شست و در مدینه ُ هم چون کارگری فقیر برای یهودیان کار می کرد ُ پیغمبر او را برای هجرت خطرناکش انتخاب کرد ُ در دوران خلافتش هم کوچکترین تغییری نکرد و حتی با همه سنگینی بار مسئولیت خلافت ُ عملگی می کرد تا نان بخورد و معتقد بود که خلافت انجام وظیفه امر به معروف و نهی از منکر است وحق ندارد از بیت المال مردم حقوقی بردارد و چون قانعش کردند که مدتی را برای زندگی است ُ کار شخصی می کنی ُ به کار مردم بپرداز و در ازای آن مزدی را که از کار فرمایت می گرفتی ُ از بیت المال برگیر ُ با یان همه هنگام مرگ ُ وصیت کرد ُ مجموعه ی حقوقی را که برداشته حساب کنند و با فروش زره و مرکبش ُ آن را به بیت المال پس دهند . پسرش محمدبن ابوبکر که شخصیتی بزرگ بود ُ نه تنها از مقام پدر ُ مقامی یا ثروتی کسب نکرد ُ که برعکس ُ محمد ُ یار وفادار و محبوب علی (ع) بود و در اوج دشمن ها و خطرات و خیانت های عصر خلافت علی ُ یاور علی ماند و در جنگ جمل ُ در کنار علی به جنگ خواهرش عایشه  آمد و در مصر که عامل علی بود ُ جانش را بر سر وفاداری به علی گذاشت و علی چنانش دوست می داشت که او را" محمد بن علی " می خواند!»4

 

 

 

در باب دوران خلافت و حکومت ابوبکر می گوید: «بهترین سندی که میزان آزادی سیاسی و دموکراسی واقعی را در آغاز حکومت اسلامی نشان می دهد خطبه ی خلیفه ی اول است ُ وی پس از انتخاب به پیشوایی سیاسی مسلمانان به عنوان یک زمامدار ُ در یک نطق سیاسی چنین با مردم سخن می گوید : یا ایهاالناس قد ولیتکم ولست بخیرکم و لقد وددت ان واحدا منکم قد کفانی هذاالامر فلو وجدتم فی اعوجاجافقوموه ( مردم! من بر شما حکومت یافتم اما از شما بهتر نیستم . دوست می داشتم که کسی از شما مرا در این کار جانشین می شد . پس اگر در من کجی یافتید آن را راست کنید ) عربی گمنام از میان توده بر می خیزد و فریاد بر می آورد که : اگر در تو کجی یافتم با این شمشیر آن را راست خواهم کرد و خلیفه او را دعا می کند. و این نیز سبک سخن علی است . آنکه خود را نه تنها یک رهبر سیاسی بلکه مصداق حق و پیشوای هدایت می داند .وی در جواب یکی از افسرانش که او را بسیار می ستاید و می گوید که من همواره در برابر فرمان تو سراپا گوشم و چشم و به اصطلاح امروز کور کورانه دستور تو را اطاعت خواهم کرد می گوید : من هرگز چنین ستایش را نمی پذیرم و این حالت را نمی پسندم بلکه دوست دارم آنچه که حق می بینید آزادانه به من بگویید زیرا خود را برتر از آنکه به خطایی دچار شوم نمی بینم.» 5

 

 

 

عمربن خطاب :

 

شریعتی در باب خلیفه ی دوم و شناخت خود از نحوه ی ایمان آوردن او به پیغمبر چنین می گوید: «او وقتی به پیغمبر گروید که وی هنوز در خانه ی ارقم مخفی بود و با سی و نه تن ُ که تمام پیروانش را تشکیل می دادند ُ در حکومت وحشت و شکنجه و خطر می زیست . در تمام دوران نبوت پیغمبر ُ همه جا با او بود و از نزدیکترین اصحاب وی به شمار می رفت . پیغمبر دختر او را به زنی گرفت و شخص علی دختر خویش را به همسری او داد ُ او اسلام را به یک قدرت بزرگ جهانی تبدیل کرد و کمر قوی ترین امپراطوری های شرق و غرب را شکست ُ او وارث پرشکوه ترین امپراطوری ها و سلطنت های زمین شد و هم چون یک ژنده پوش فقیر می زیست . پیاده راه می رفت و بر خاک می خفت . او فرزندش را که به شراب خوردن در مصر ُ متهم شده بود ُ به دست خود تازیانه زد ُ می گریست و می زد . با شگفتی پرسیدند: چرا می گریی ؟ پس چرا می زنی ؟ گفت : عمر قاضی می زند و عمر پدر می گرید ! وقتی هم در بستر مرگ افتاده بود ُ شرطی را که با شورای خلیفه گذاشت ُ این بود که فرزند او ُ عبدا... که به زهد معروف بود کاندیدای جانشینی او نکنند.» 6

 

 

 

شریعتی از دوران حکومت او و رفتارش با توده ی مردم چنین می گوید: «بنی عباس در تاریخ اسلام کاری کردند که سرنوشت ما و تاریخ اسلام به این روز افتاد . یک کار عجیب کردند . توده مسلمان تا کوچکترین ناراحتی از نظر سرنوشت جامعه می دید ُ کوچکترین ظلم و ستمی از طرف خلیفه می دید ُ یا یکی از وابستگان قدرت خلافت را می دید که از مقام خودش سوء استفاده کرده ُ مردم کوچه و بازار از هر شغلی به مسجد می ریختند و داد و فریاد و محاکمه و توضیح خواستن و این وضع حساسیت اجتماعی توده مسلمان در زمان پیغمبربود ُ در زمان عمر بود در زمان ابوبکر بود ُ در زمان علی بود و حتی در زمان دوران بنی امیه بود . معلوم است که بر چنین مردمی نمی شود ُ "درست و حسابی حکومت کرد" نمی شود آنها را آرام و فارغ البال به زیر مهمیز کشید ! آنها تا این اندازه "فضول " بودند! همان طور که تا صدای اذان بلند می شد به نماز می رفتند همان طور هم وقتی که می دیدند عمر ُ امپراطوری که مصر و ایران و روم را برایشان گرفته ُ پیرهنی که از غنایم جنگ پوشیده از پیراهن اصحاب دیگر کمی درازتر است ( غنیمت ها باید مساوی تقسیم می شد چه عمر باشد چه یک سرباز ) اعتراض کردند که چرا این پیراهن تو بلندتر است ؟ مردم به جای این که از او سپاس گذاری کنند و برایش صلوات بفرستند ُ که ایران و روم را گرفته و ازش تقدیر کنند ُ اولین بار محاکمه اش کردند و یقه اش را گرفتند که چرا پیراهن تو از مال دیگران بیشتر است و غنیمتی که تو گرفتی از غنایم دیگر بیشتر بوده ؟ تبعیض کرده ای ! بعد عمر مجبور می شود ـ آن هم نه این که سخنگوی اش بیاید به مخبرین توضیحاتی بدهد ُ نه ُ می کشندش به مسجد ! تا عبدا... پسرش را شاهد بیاورد . می گوید : بیایید تحقیق کنید ُ نماینده بفرستید ُ هر جا که می خواهید نماینده بفرستید ُ چون من قدم دراز است و مقدار پارچا های هم که به همه رسیده بود ـ و برای بعضی ها کافی بود ـ برای من کافی نبود ُ این بود که عبدا... قسمت خودش را به من داد تا از دوتا قواره  غنیمتی ُ یک پیراهن برای من بشود و بنابراین این سهم خودم به اضافه سهم پسرم عبدا... است . بروید ببینید ُ عبدا... از این غنیمت ندارد ؟ آنها هم رفتند و تحقیق کردند ُ بعد تبرء اش کردند!» 7

 

 

 

شریعتی چگونگی گفتمان علی (ع) را با خلیفه ی اول و دوم  چنین بیا ن  می کند: «... علی در خانه اش می نشیند و سکوت می کند و شمشیر بر روی مخالفانش نمی کشد چون مخالف داخلی است و بعد بیعت می کند و پشت سر همین ها نماز می خواند و بعد در جنگ ها مورد مشورت قرار می گیرد و برای آنها خیراندیشی می کند ُ و مراوده و دوستی دارد و در عین حال هرگز چنانکه دیدیم تا آخر عمر از سر اصول و مبانی اعتقادیی که به آن معتقد بود یک وجب عقب نشینی نکرد و حتی  چنانکه دیدیم در هیچ یک از مواردی که انتقاد داشت گذشت نکرد ُ و چنانکه دیدیم در شورا برای تایید رویه دو شیخ خلافت را کنار گذاشت و نابودی خودش را امضا کرد و آن رویه را تایید نکرد.» 8

 

 

 

شریعتی در تحلیل نهایی و کلی خود از عملکرد و سیره و روش دوران زمامداری ابوبکر و عمر معتقد است که: «..در این جا با این که انتقادات اصلی شیعه - آن چنان که که از زبان علی تجسم عینی و کامل روح اسلام می شنویم درست و دقیق است ُ اما هیچ مورخ منصفی  که از تاریخ سیاسی اسلام آگاه است ُ هر گاه حکومت این دو صحابی نامی پیغمبر را با رژیم های قیصرها و خسروهای تاریخ می سنجد ُ نمی تواند از اعجاب و تحسین خودداری کند ُ به عقیده ی من تنها بد اقبالی این دو مرد در این بود که رقیبشان مردی خارق العاده چون علی است و مورخان غالبا آنان را با وی می سنجند و محکوم می کنند . اگر علی در برابر نمی بود حکومت آن دو حکومتی بی نظیر در جهان جلوه می کرد.» 9

 

 

 

 

 

این گونه است که شریعتی راهی نو و در یچه ای  تازه به روی باورمندان به وحی و رسول و پیروان علی می گشاید و انسان بالغ و تکامل یافته و متفکر و متعقل و خرد گرا را نه در تعصب خشن و ویران کننده اش و نه در دست کشیدن از اصول و باورهایش بلکه در عدالت و انصاف و حق گذاری و فتوت و بردباری و آزادگیش می داند و می نمایاند و خود از روندگان راهی است که پیامبر و علی از روندگانش بودند چونانکه رسول رحمت به معاذبن جبل ُ صحابی دانشمند و شایسته ی خود که مامور یمن می شود سفارش می کند: «آسان بگیر و سخت مگیر ُ بشارت گوی باش ُ نه نفرت جوی ُ تو بر قومی وارد می شوی ُ از تو می پرسند کلید بهشت چیست ؟ بگو : شهادت بر اینکه جز خدای یگانه ای که شریک ندارد خدایی نیست.»10

 

 

 

علی شریعتی فضیلت و عدالت و دگرپذیری را از بزرگان آموخت و خود آموزشگر این راه شد راهی برای فهم این راز بزرگ که زمین و هستی برای همگان است و جایگاه همه ی آفریده ها ُ همه در نزد خداوندگار جهان برابر آفریده می شوند و از حقوقی برابر برخورداند و این کردار ما خواهد بود که در نزد دادار آسمان ملاک سنجش مینوی یا دوزخی بودن ماست که یزدان پاک خود داور نهایی آن خواهد بود و ما  بندگان کوچک و ضعیف او در جایگاهی نیستیم که رای بر بهشتی و دوزخی بودن بنده ای دیگر دهیم .شریعتی و شاگردان و پیروان و روندگان راه او این آموزه را در زیست خود به اثبات رساندند و شاید مقایسه ای هر چند اندک میان شریعتی و رهروانش با دیگر نحله های فکری و یا رقیبانش قضاوت را برای ما آسان تر خواهد کرد .هیچ کس با شریعتی حیات را برای انسانی دیگر نه تنها تنگ نساخت بلکه تاوان دگر پذیری و آزادی جویی را به سنگین ترین وجهی پرداخت و حتی روشنفکران شریعتی ستیز نیز بدان معترفند و نمی توانند از آن چشم بپوشند .شریعتی و رهروان راه او مدافع همیشگی دفاع از حق اقلیت در برابر اکثریت بودند و هر صاحب فکر و دین و مذهب و مرام و عقیده و قوم و قبیله ای در نزد آنان به صفت انسان بودن و ایرانی بودن عزیز و محترم بودند .

 

جهان ما فراخ است و ماییم که باید دیدگان خود را  باز کنیم و این هستی چندین میلیارد ساله را با عمر کوته و کودکانه چند ساله ی خود و قوه ی عقلانیتی که هر روز در جستجوی تجربه و نا شناخته ای جدید است نسنجیم و داوری نکنیم و حیات را و زندگی را و زنده بودن و انسان بودن را و اندیشیدن و فهمیدن را برای همگان قائل باشیم و به رسمیت بشناسیم که برای آرامش و صلح راهی و راهی جز این نیست و هم چون کلام خداوندی دعوت کننده ای باشیم وبس و نه تحمیل کننده ای هراس انگیز و نفرت گر .

 

 

 

فهم همگانی و دموکراتیک دین از حقوق ذاتی بشر می باشد و این حق در انحصار شخص یا اندیشه ای نیست و اگر این صبوری و برباری دینی گسترده شود و همه از رحمت این شکیبایی برخوردار شوند آنگاه است که می توان گفت جامعه ی اکنون ما گامی فرا پیش نهاده است برای تحقق هویت ملی و وحدت ملی در سایه ی کثرت ادیان ُ مذاهب و فرق و گروه ها و اقوام ایرانی .برای اثبات ندای ایران برای هر ایرانی و اصل آزادی فهم و اندیشه در دین نبوی هیچ روشی گویاتر از پذیرش پلورال و متکثر آدمیان از پدیده ها نیست و هیچ تبلیغی بلیغ تر از این برای تمدن ایرانی و اسلامی نیست .روایت متعصبانه و متصلبانه از دین نه تنها خدمتی به دین نیست بل چهره ی دین را عبوس و خوف انگیز نیز می سازد .چهره ی متبسم و انسان نواز و عدالت گستر دین را در ندای ابو سعید ابوالخیر و ابوالحسن خرقانی و مولانا و حافظ و اقبال لاهوری و طالقانی می توان دید یا در صورت خوارج و اخباریون و سلفیون و طالبان و واعظان و فقیهان شحنه شناسی که جز تکلیف و حدود و نکیر و منکر و ارتدادو کفر و دوزخ و عذاب و درفش  چیز دیگری از دین برای جوانان ما و مردم این عصر ندارند ؟!. شریعتی اولین این راه دشوار و سترگ نیست و آخرین آن نیز نخواهد بود .

 

 

 

 

 

علی شریعتی در دامن فرهنگ ایران زاده شد و در زیر بارش وحی بالیده شد و دیده گانش را تا جایی بالا برد که بتواند جهان را این گونه ببیند و به ما بشناساند آن طور که خود می گوید: «... امروز همان اندازه که به ابوذر غفاری صحابی پیغمبر مومنم و از تصور او لذت می برم ُ چارلی چاپلین هم که درست در همین مرز او زندگی هنری و کمیک خود را تمام می کند ُ محبوب من است ُ او هم یار دلسوز بشر است . او هم همه ی عمر به معانی مطلق انسانی ُ به جامعه ی بشری به سرنوشت انسان وفادار مانده است . من مدتهاست در روح خودم تمرین کرده ام تا این حالت به صورت طبیعی من در آید تا دیوارهای محکم محیط محدود و کم عمق خودم را بشکنم تا در تعقیب افکار از این زیرزمین به آن زیرزمین نخزم و بر روی بالکن بلندی بیایم و دنیا را ببینم.»11

 

 

 

این سخن کسی است که در دهه ی پنجاه خورشیدی و دهه ی هفتاد میلادی می زیسته است دهه ای که جنگ های چریکی و ایدئولوژیک و ضد امپریالیستی در اوج خود بین اردوگاه شرق و غرب ُ بین رزمندگان و پارتیزان های آمریکای لاتین و خاور دور و ایران با جهان سرمایه داری در جریان بوده است. دهه ای که صف بندیها و خط کشی های ایدئولوژیک و سیاسی اجازه ی کوچکترین خروج از کلیشه ها و رسمیت های زمانه را به افراد نمی داد و کسی را جسارت ورود به دنیاها ی غیر فرقه ای و غیر بخشنامه ای را نداشت .پس ما باید بیاموزیم و بیاموزیم که شریعتی دعوتی بود برای آموختن .نزدیک به چهار دهه از روزگار شریعتی می گذرد و ما هنوز در آغاز دهه ی نود خورشیدی در چگونگی رفتار خود و فهم خود از یکدیگر مانده ایم .رفتار شریعتی در مواجهه با آیت ا... مطهری علی رغم برخورد ها و حمله های صریح مطهری به شریعتی بسیار آموزنده است .شریعتی چه در ظاهر و چه در باطن چه در خطابه و چه در خفا کوچکترین بی حرمتی و ناشکیبایی و غضب از خود بروز نداد و کسی سراغ ندارد که وی علیه مطهری موضع خصمانه گرفته باشد و کینه و نفرتی از خود نشان داده باشد. باشد که ما نیز در برخورد با رقیبان و مخالفین و دگر اندیشان و دگرباشان گونه ای رفتارکنیم که مدعی آن هستیم ُ و آن همانا تکثر و تنوع و شکیبایی و صبوری و عدالت و انصاف و حق آزاد فهمیدن و بیان کردن و زیست بدون هراس و عذاب است.

 

 

 

به نظر می رسد برای درک مشترک از هم و از نگاه شریعتی به مقوله ی تکثر گرایی در دین فرق و مذاهب و عقاید و مشرب ها مرور ی بر کتاب اسلام شناسی دانشگاه مشهد و کتاب باز شناسی هویت ایرانی - اسلامی و مجموعه آثار 2 خودسازی شریعتی خالی از فایده نباشد اگر چه دیدگان پر مهر خوانندگان این نوشتار خاصه ایرانیان و مسلمانان اهل سنت قطعا آن را از نظر گذرانده اند و خود بهتر از هر کس داوری خواهند کرد .

 

در پایان این نوشتار را تقدیم می کنم به روح  بلند تازه پر کشیده ی مهندس عزت ا... سحابیُ و دختر مظلوم و معصومش هاله سحابیُ دردمند آزاده ای که برای تحقق تفاهم و تکثر و  آزادی نوع بشر و اندیشه ی ایران برای ایرانیان رنج ها و مرارت ها کشید. صداقت و شفقت و شرافت و متانت و حجب و حیا و طهارت و معصومیت و مظلومیت و  پاکدامنی  و پاکدستی کلماتی هستند که در نزد اینان جانی دوباره گرفتند و معنی و طراوت تازه ای یافتند .

 

 

منابع:

 

1- مجموعه آثار 26 صفحات 175 تا171علی شریعتی

 

2- مجموعه آثار 9 تشیع علوی و تشیع صفوی صفحات 56 و 52

 

3- مجموعه آثار 28 روش شناخت اسلام صفحات 305 تا 299

 

4- مجموعه آثار 26 صفحه 304 و 303

 

5- مجموعه آثار 30 اسلام شناسی دانشگاه مشهد صفحه 30 و 29

 

6- مجموعه آثار 26 صفحه 304

 

7- مجموعه آثار 20 چه باید کرد ؟ صفحه 213 و 212

 

8- مجموعه آثار 26 صفحه 189

 

9- مجموعه آثار 29 حسین وارث آدم صفحه 356

 

10- مجموعه آثار 30 صفحه 391

 

11- مجموعه آثار 34  نامه ها صفحه 69 و

نقدی بر کتاب تشیع علوی و تشیع صفوی دکتر علی شریعتی

 

نقدی بر کتاب تشیع علوی و تشیع صفوی دکتر علی شریعتی

 

چندی پیش کتاب "تشیع صفوی و تشیع علوی" دکتر علی شریعتی را خواندم آنچه می خوانید حاصل خلاصه ی گفتار شریعتی و نقد های من بر کتاب است. 

 

 

 

دکتر علی شریعتی بر این اعتقاد است که تشیعی که صفویان سردمدار آن بوده اند مقابل تشیع اصیل بوده و عامل انحرافات فکری فراوان و بدعت های گسترده در دین بوده. وی در این کتاب در صدد اثبات این نکته است که تشیع صفوی نقطه مقابل تشیع علوی می باشد.

شریعتی در این کتاب به نقد صفویه در سه محور می پردازد:

 

1-      تبدیل حرکت ها و جنبش های اجتماعی به نظام حکومتی سبب منفعل شدن جنبش و سپس نا کارآمدی آن خواهد شد.

 

شریعتی می گوید : چون جنبش های اجتماعی بر ضد وضع موجود هستند می توانند حرکت بیافرینند و چون به ساختار و نظام سیاسی می رسند به حالت سکون و توجیه گری می رسند و آنجاست که در واقع مرگ جنبش فرا می رسد و از اهداف خود باز می ماند.

وی همچنین ادامه می دهد که : در جنبش های اسلامی هم همین طور است و مرجعیت شیعه چون تا کنون به حکومت وابستگی نداشته توانسته در دل مردم نفوذ کند و به عاملی برای حرکت و جنبش تبدیل شود . اسلام هم اگر به نظام سیاسی برسد در واقع آن را از روح ، حرکت و جنبش گرفته ایم و به حالت

اسلام خموده و توجیه گر تبدیل نموده ایم.

از همین نگاه است که شریعتی بر آنچه "تشیع صفوی" می نامد می تازد و آن را نمونه یک اسلام متحجر می نامد که نمی تواند به حرکت مبدل شود.

 

2-       استفاده ابزاری صفویه از عقاید مردم:

 

شریعتی معتقد است که صفویه از احساسات مذهبی مردم سوء استفاده می کند و بدین خاطر خود را طرفدار مذهب شیعه نشان می دهد که بتواند ادامه حکومت خود را توجیه کند.

همچنین وی معتقد است که : صفویه از "ملیت ایرانی" در مقابل "ملیت عثمانی" نیز استفاده کرده و به نوعی "تشیع ملی " رسید .

شریعتی می گوید : صفویان از احساسات ملی گرایانه مردم نیز نهایت سوء استفاده را کردند تا بتوانند حکمرانی خود را به اثبات برسانند.

اما نکته جالب تر این است که وی در نهایت صفویان را به "غرب زدگی" هم محکوم می کند تا کلکسیون اتهامات به صفویه را تکمیل کرده باشد.

 

3-       صفویه عامل انحراف در تشیع و عامل بدعت بود.

 

وی معتقد است که صفویه سبب تغییر مسیر در تشیع اصیل (تشیع علوی) بوده است. وی در کتاب خود در یازده محور به صفویان حمله می کند و معتقد است آنان در این یازده مبانی فکری در تشیع انحراف ایجاد کرده اند. که به نقد و بررسی هر کدام می پردازد.

این یازده مبانی فکری عبارت اند از:

وصایت ، امامت ، عصمت ، ولایت ، شفاعت ، اجتهاد ، تقلید ، عدل ، دعا ، انتظار و غیبت

وی همچنین صفویان را به ایجاد بدعت های فراوان به خصوص در مراسم عزاداری امام حسین (ع) محکوم می کند.

 

همانطور که می دانیم کتاب "تشیع علوی ، تشیع صفوی" دکتر علی شریعتی، حاصل سخنرانی های وی در حسینیه ارشاد می باشد بنابر این همچون دیگر کتب علمی نوشته نشده و در واقع حاصل همان سخنرانی های خطابی شریعتی می باشد شریعتی در این سخنرانی های خطابی هدفی جز بررسی علمی به شیوه معمول را دنبال می کرده و بیشتر به دنبال اقناع مخاطب بوده بنابراین نسبت به کتاب های علمی از شواهد کمتری برای اثبات مدعای خود استفاده کرده اما وی برای اثبات این که نظام حکومتی برای ادیان سبب نا کارآمدی خواهد شد به داستان چگونگی فرو پاشی حکومت ساسانیان (زرتشتیان) اشاره می کند و میگوید تا پیش از این که دین زرتشت به حکومت برسد در حال گسترش بود و همین که به نظام تبدیل شد سبب ناکارآمدی و سپس شکست آنان در برابر مسلمین شد.

همچنین وی در جایی دیگر عامل عدم رشد ماتریالیسم دیالکتیک و مکتب مارکسیسم را حرکت به سمت نظام می داند و می گوید: این که می بینیم مارکسیست ها در حال رشد بودند اما بعد از رسیدن به حکومت دیگر رشد نکردند و ایمانی جدید به مکتب ماتریالیسم آفریده نشد؛ به خاطر همین عامل است که این مکتب دولتی شده بود.

وی همچنین برای اثبا سوء استفاده صفویان از اعتقادات مردم مثال می زند که :

"در اوایل کار قزلباش های صفوی با تیغ توی خیابان راه می افتادند و فریاد میزدند مرگ بر عمر ، مرگ بر ابوبکر رهگذران و کسبه در جواب باید می گفتند بیش باد! و هر که تردید می کرد شکمش را سفره می کردند. "

وی سپس از این نتیجه می گیرد که :

صفویان با این کار می خواستند برای خودشان وجهه مذهبی کسب کنند و نظر عوام شیعی را جذب نمایند. البته وی درباره سند این واقعه تاریخی به همین بسنده می کند که : "یک نسخه خطی در کتابخانه مجلس هست که ..." و همان مطلب را هم عملا بی سند می گذارد.

 

کتاب واقعا از نظر آوردن شاهد مثال تاریخی دارای ضعف است. به صورتی که عموما مطالب به صورت کلی بیان گردیده بدون آن که که شاهد مثالی برای آن آورده شود و در جایی هم که شاهد مثال آورده شده بعضا شاهد مثال ها موارد شاذ و نادری بوده اند که نتیجه گیری کلی از آن فقط با یک مثال نمی شده و همچنین بسیاری از شواهد یا بهتر بگویم تقریبا همه شواهد تاریخی ذکر شده در کتاب بدون منبع است.

کتاب در جایی مثال زده که دین زرتشتی به علت ورود به نظام حاکمیت سیاسی از ادامه رشد باز ماند و رو به نزول نهاد اما توضیح نداده که آیا اسلام با دین زرتشتی قابل مقایسه است؟ چنانچه می دانیم در اسلام اصولی همچون "اجتهاد" و ... وجود دارد که قابلیت تطبیق اسلام با زمان ها و شرایط گوناگون را هموار می سازد حال آنکه درباره آئین زرتشتی این طور نیست.

در حالی که از عنوان کتاب (تشیع صفوی و تشیع علوی) بر می آید که کتاب دارای شواهد زیاد تاریخی از تاریخ اسلام باشد اما واقعیت این است که این کتاب حتی در آوردن شاهد مثال از تاریخ اسلام هم نقص های عمده دارد و اکثرا خصوصیات تشیع علوی از زبان نویسنده بیان می شود بدون این که در

تایید آن شاهد مثالی آورده شود.

نکته دیگری که در نقد مطالب این کتاب به نظر می رسد این است که در زمان صفویان اکثر مردم ایران سنی بودند و مشخص نیست چگونه صفویان با اصرار بر تشیع می خواسته اند خود را به اثبات برسانند؟

و از احساسات مردم سوء استفاده کنند!

 

از نظر اینجانب کتاب بر اساس پایه ای بنا شده که اصل آن اشتباه می باشد. چنانچه کتاب فرض را بر این گرفته است که : اساسا تبدیل حرکت و جنبش(movement)  به نظام (institution) اشتباه است و این را نه فقط برای حرکت ها و جنبش های دینی بلکه برای جنبش های مادی (مثل مارکسیسم) هم قائل

شده. و حالا باید از ایشان پرسید اگر حرکت و جنبش برای رسیدن به نظام نباشد پس اساسا چه معنایی پیدا می کند؟ و چرا باید جنبش ایجاد کرد؟

اگر جنبشی برای رسیدن به نظام نباشد یقینا برای انقلابی گری است که در ذات خود ستیز با وضع موجود را دارد و حالا این سوال مطرح می شود که ستیز برای چه؟ برای نرسیدن؟ برای بی نظمی؟ و برای عدم برقراری نظام سیاسی؟!

 

مسئله دوم این است که ذات اسلام شیعی با بقیه حرکت ها متفاوت است به گونه ای که هنگامی که به نظام تبدیل شود آن نظام پایان راه نیست که ما بخواهیم از آن جمود و در جا زدن را برداشت کنیم بلکه وجود عنصر فکری "مهدویت" ، نظام شیعی را از در جا زدن و جمود باز می دارد و سبب به وجود آمدن حرکت جدید و جنبش جدید برای زمینه سازی برای نظام جهانی حضرت مهدی (عج) می باشد.

 

در واقع در تفکر شیعی (مهدوی)، شروع نظام اسلامی، تازه آغاز راه برای حرکتی عظیم تر که همان زمینه سازی برای ظهور منجی است می باشد و در کنه خود جنبشی جدید را می آفریند.

از جمله اشکالات دیگری که به کتاب مرحوم شریعتی وارد است این است که از یک طرف نظام صفوی را نظامی متحجر خوانده و از طرفی دیگر آن را عامل بدعت های فراوان دانسته در حالی که این دو با هم در تضاد می باشند تحجر به معنای جمودگرایی و جزم اندیشی بوده و در مقابل آن نوآوری و بدعت (که در

شرع اسلام حرام هم می باشد.) قرار می گیرد و معلوم نیست چگونه شریعتی این دو عنصر متناقض را با هم قابل جمع می داند؟

جدای از اینها، شریعتی به حق به برخی از بدعت های ایجاد شده در زمان صفویان اشاره می کند و بر برخی از انحرافات عقیدتی صفویان می تازد که از ویژگی های مثبت نوشتار اوست.

 

این کتاب در نهایت با بیان ۱۱ محور عقیدتی تشیع تعریف های دقیقی از معنای مفاهیمی همچون  عصمت ، ولایت ، شفاعت ، اجتهاد ، تقلید ، عدل ، دعا ، انتظار و غیبت و ... را ارائه می دهد که تحسین هر خواننده ای را بر می انگیزد.این تعاریف بعضا آنچنان هنرمندانه و دقیق بیان گردیده که انسان را به تعجب وا می دارد که چگونه فردی که مطالعات دینی آکادمیک نداشته می تواند اینگونه تعاریف دقیقی را از مفاهیم دینی ارائه دهد.

 

نکته :

 

۱- این نوشته حاصل تحقیقی علمی است که سعی شده در آن حب و بغض نویسنده دخالت نداشته باشد.

 

۲- در جا هایی که نظرات شریعتی تایید شده به معنای پذیرش صد در صد نیست همین طور درباره صفویه

 

۳- نظرخواهی برای این پست مثل گذشته بدون تایید است.

 

۴- برای دانلود کتاب اینجا رایت کلیک کنید و گزینه Save Target As را انتخاب کنید.(فایل: پی دی اف)

 

۵- نوشتن این پست وقت زیادی برده بنابر این امیدوارم طولانی بودن اون شما رو از خوندنش منصرف نکنه.

حدیث ثقلین که مورد اتفاق شیعه و سنی

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه هفتم پاسخ به شبهات 6 خرداد 1393 مسجد رضا آباد ارومیه

استاد سید طاهر غفّاری قره باغی زید عزّه

أستغفر الله ربی و أتوب إلیه. الحمد لله رب العالمین و الصلاة و السلام علی خیر خلقه و أشرف بریّته، حبیبه و نجیبه و صفیّه، أبی القاسم محمّد 6 و علی آله الطیّبین الطاهرین و لعنة الله علی أعدائهم إلی یوم الدین.

خداوند متعال بر بشریّت منّت نهاد و بعثت پیامبر ختمی مرتبت 6 را به بشریّت روزی نمود و چراغ هدایت الهی تا روز قیامت به وسیله چهارده معصوم q در اختیار بشریّت قرار گرفت. تبریک بعثت در درجه اوّل به خدمت حضرت بقیّة الله الأعظم , لایق است. ضمن عرض تبریک به ایشان، عاجزانه از حضرت درخواست می کنیم به مجلس ما عنایت کرده و قلب های ما را هدایت فرمایند و ولایت و سرپرستی ما را بر عهده بگیرند تا إن شاء الله هدف بعثت در وجود ما محقق شود. خداوند متعال با مبعوث نمودن پیامبر اکرم 6، آن نور مقدس را به سوی بشریّت مأمور کرد. «مبعوث شد» یعنی «بر انگیخته شد»؛ به او أمر به بر پا خاستن شد تا رسالت الهی را برساند. آیا ما به عنوان جامعة هدفِ بعثت، حقیقتًا به دعوت حضرت لبیک گفته ایم یا نه؟ مسلمانِ اسمی بودن کافی نیست. آیا در درون خود با یک لبیک حقیقی ندای پیامبر اکرم 6 را قبول کرده ایم یا نه؟ هر کس لبیک حقیقی گفته است مسلمان حقیقی است. لبیک حقیقی لوازمی دارد؛ لبیک حقیقی یعنی سر سپردگی حقیقی؛ یعنی اطاعت حقیقی؛ یعنی تسلیم حقیقی. شیعه در مقابل طایفه های دیگری که خود را مسلمان می دانند فقط تنها ادعایش این است که باید در مقابل تمام دستورات پیامبر عظیم الشأن 6 بدون کم و زیاد لبیک گفته شود. در مقابل دستورات پیامبر، جای هیچ گونه تبعیض و حذف و اضافه نیست. به حکم آیه قرآن، خداوند در مقابل دستورات پیامبر از ما اطاعت مطلق و بدون چون و چرا خواسته است: «یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله و أطیعوا الرسول و اولی الأمر منکم»

این جلسه متعلق به شخص خاصّی نیست بلکه تک تک حاضرین، مأموریت الهی دارند. این جلسات برای إحیای آن مأموریت الهی است. به حکم آیه شریفه «و أعدّوا لهم ما استطعتم من قوّة»، هر چه در توان داریم باید برای مقابله با دشمنان دین آماده کنیم. اسلحه در مقابل دشمنان دین فقط کلاشینکف و توپ و تفنگ نیست؛ برّنده تر از توپ و تفنگ، اسلحة منطق قوی است. دفاع از حقّ و عقیدة حق وظیفة کیست؟ هیچ کس (نه شیعه و نه سنّی) ادّعا نکرده است که تبلیغ دین وظیفه اختصاصی کسانی است که در لباس روحانیّت باشند. بلکه هر کسی که دین حقّ را درک کرده است وظیفه دارد که از آن حمایت کند و در مقابل دشمن دین بایستد و مواظب ایمان افراد ضعیف باشد. در درجه اوّل باید مواظب ایمان خانوادة خود باشد. نامی که بر این زمان می توان نهاد، «زمانِ به خطر افتادن ایمان» است؛ زمانِ هجوم همه جانبه کفّار برای از بین بردن اسلام است. آمده اند تا انسانیت، اخلاق، عفّت و ... را ببرند. به هیچ چیز رحم نمی کنند. با سوء استفاده از کلمة «آزادی»، عدالت را ترور کردند؛ عفّت را نابود کردند؛ حق را از بین بردند. با این کلمة شیطانی این کارها را کردند. این آزادی، آزادی هوی و هوس است؛ آزادی نفس و جولان شیطان است. این غیر از آزادی حقیقی به معنای میدان وسیع برای شکوفایی استعداد ها و دفع هر گونه سلطة نا بحق و ضد خدایی است. آزادی در فطرت بشر است؛ بشر فطرتًا می خواهد هرگونه سلطة ظالمانه دفع شود. فطرت هرگز عدالت را دفع نمی کند. آزادی نمی تواند بر علیه عدالت، حیاء و عفت باشد. حیاء و عفت جزو عناصر باطنی انسان هستند؛ در باطن انسان احساس شرم در مقابل شخصِ حاضر وجود دارد. آزادی و عدالت و حیاء هر یک جایگاه خود را دارند ولی شیاطین به دلیل این که به چیزی عقیده ندارند از تمامی این عناصر استفاده ابزاری می کنند. اصلاً آزادی را به میدان کشیده اند تا ایمان را سرکوب کنند. اگر ایمان از بین برود آیا بشر می تواند هویّت خود را معنی کند؟ آیا در این صورت، «مسئولیت» معنایی خواهد داشت؟ اگر ایمان وجود نداشته باشد، به چه دلیل نباید کسی دزدی کند؟ وقتی که مسئولیت و پاسخ گویی در میان نباشد به چه دلیل دزدی نکند؟ چرا به حقوق دیگران تعدّی نکند؟ آزادی بدون حدّ و حصر نمی گذارد تا حقّی برای کسی ثابت شود. انسانیت و مسلمان بودن بر عهدة ما مسئولیت می آورند. مخصوصًا در مناطقی مانند شهر ما که از نظر فرهنگی و اخلاق دینی و شیعی خیلی ضعیف است. با وجود برادران اهل سنت ما باید حتمًا هویت دینی خود را درست شناخته و از آن حفاظت کنیم. نه تنها اعتقادات خود را عاقلانه حفظ کنیم بلکه نسبت به برادران اهل سنت دلسوزی داشته باشیم و آن ها را با اعتقادات شیعی آشنا کنیم. این طور نیست که اهل سنت با اعتقادات شیعی آشنا بوده و آن را قبول نکنند. بلکه از معارف اهل بیت q محروم هستند. یکی از عوامل دوری آن ها از معارف اهل بیت q تعصبات است. ما شناسایی کرده و دیده ایم در تمام مناطق، یکی از رموز دوام عقاید باطل، «تعصّب» و «عادت محیط» است. حتی برخی از شیعیان هم متعصّب هستند. آن ها هم در تشیّع خود محکوم هستند. زیرا برای عقیدة خود ارزش قایل نیستند تا به خاطر آن عقیده حرکتی کنند و حق و باطل را بشناسند. همان طور که سنّی، سنی گری خود را از پدر و مادر گرفته است، این هم شیعه بودن خود را از پدر و مادر گرفته است؛ آن دیگری هم از پدر و مادر خود، یهودی بودن را به ارث برده است و آن دیگری هم مسیحی بودن را. این منطق، همان منطقِ باطلی است که قرآن کریم بار ها آن را تخطئه کرده است که مشرکان در مقابل دعوت به حقّ می گویند: «إنّا وجدنا آبائنا علی امّة» «ما پدران خود را بر این عقیده یافته ایم». پدران ما راهی را در پیش گرفته اند و ما هم به دنبال آن ها می رویم! این منطق یک منطق غیر فطری و منطق جهل و تعصب کور است و مقبول نیست گرچه دارنده آن شیعه باشد. این رسالت را بنده به شما رساندم؛ اگر در آن شبهه ای دارید بیان کنید تا حل شود. تک تک ما مشمول این عبارت شریفه هستیم که: «کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیّته». تک تک شما مسئول هستید و گسترة مسئولیت هر کسی به تناسب خود اوست. اگر خدا به ما توفیق دهد که یک نفر را به راه الهی هدایت کنیم یا از انحراف برگردانیم مثل آن است که تمام بشریت را هدایت کرده باشیم.

آن روایت معروف و مورد قبول شیعه و سنی را مطرح کردیم که پیامبر اکرم 6 فرمود: هر کس در حالی که امام زمان خود را نمی شناسد از دنیا برود به مرگ جاهلیت (یعنی در حال کفر) مرده است.

این شبهه مطرح شد که سنی می گوید: امام ما قرآن است. در جواب آن ها می گوییم:

1- شیعه هم قرآن را قبول دارد. اما اگر قرآن امام است پس پیامبر 6 چه کاره بود و چه جایگاهی داشت؟ آیة قرآن، پیامبر را به عنوان معلم خود معرفی می کند: «یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة» یعنی این کتاب نیاز به معلم دارد و پیامبر اکرم 6 معلم این کتاب الهی بود. اگر این کتاب بدون معلم قابل درک بود پس چرا خداوند پیامبر خود را به عنوان معلم کتاب قرار داده است؟ اگر قرآن به تنهایی می تواند امام باشد و هدایت کند دیگر چه نیازی به تعلیم پیامبر است؟ حال که خدا پیامبر را معلم قرآن قرار داده است پس معلوم می شود قرآن به تنهایی برای هدایت کافی نیست و نمی تواند به تنهایی امام باشد.

2- پیامبر اکرم 6 در حدیث ثقلین که مورد اتفاق شیعه و سنی است فرمود: برای نجات از گمراهی به دو چیز نیاز دارید: کتاب خدا و اهل بیت من. اگر قرآن به تنهایی می توانست امام باشد و ما را از گمراهی نجات دهد، پس چرا پیامبر برای نجات از گمراهی، این دو را با هم شرط کرده است؟ خلیفه دوم وقتی که گفت: «قرآن برای ما کافی است»، بر خلاف پیامبر خدا 6 سخن گفت. زیرا پیامبر 6 فرمود تنها قرآن کافی نیست بلکه قرآن و اهل بیت q با هم کافی هستند. سپس تضمین کرد که اگر کسی به این دو با هم پناهنده شود هرگز گمراه نخواهد شد.

کسانی که قرآن را به تنهایی امام خود می دانند باید حدیث ثقلین و «یعلمهم الکتاب» را معنا کنند.

3- وانگهی در عرف وقتی که کلمة «امام» گفته می شود، ذهن به کتاب منصرف نمی شود بلکه به یک شخص و انسان منصرف می گردد. مخصوصًا که قید «زمانه» هم دارد. [امامت قرآن محدود به زمان خاصی نیست. بلکه این انسان است که به خاطر محدود بودن عمر او در دنیا، امامت و پیشوایی او محدود به زمان خاصی می تواند باشد.]

 

 

یک سوال اساسی: اهل بیت پیامبر چه کسانی هستند؟

شیعه می گوید: اهل بیت پیامبر اکرم 6 عبارت است از 12 امام q و حضرت زهرا 3 که در زمان پیامبر چهار نفر از آن ها در قید حیات بودند.

بعضی از اهل سنت گفته اند: ابوبکر و عمر هم از اهل بیت پیامبر بودند! بعضی ها گفته اند: صحابه پیامبر 6 هم از اهل بیت او هستند! دیگری گفته است: بنی هاشم و بنی عبد المطلب هم از اهل بیت پیامبر هستند.

در جواب آن ها می گوییم: بسیار خوب! اگر دلیلی بر ادعای خود داشته باشید ما سخن شما را قبول می کنیم! ما بنا نداریم سخنی را بدون دلیل قبول کنیم. اگر سخنان شما حق است دلیل بیاورید: «قل هاتوا برهانکم إن کنتم صادقین».

شیعه بر سخن خود در معرفی اهل بیت پیامبر اکرم 6 دلیل دارد. بهترین راه برای معرفی اهل بیت پیامبر آن است که خود پیامبر، اهل بیت خود را معرفی نماید؛ همان پیامبری که قرآن به ما دستور داده است تا از او تبعیت نماییم. راهی بهتر از این برای شناخت اهل بیت پیامبر وجود ندارد.

شیعه در طول تاریخ در خفقان بوده است و از دوران های خفقان بنی امیه و بنی عباس عبور کرده است. در یک دوره از تاریخ اگر می فهمیدند کسی شیعه حضرت امیر t است او را زنده در داخل دیوار گذاشته و دیوار را بالا می بردند. شیعه همچو دوران هایی را گذرانده است. با این حال آن قدر مدرک برای حقانیت شیعه در دست است که جای تعجب دارد. معلوم می شود اگر این خفقان ها نبود، اسناد بسیار زیادی به دست می رسید. دشمنان اهل بیت اسناد فراوانی را از بین برده اند و کتابخانه های بسیار زیادی را به آتش کشیده اند. با این حال مدارکی که باقی مانده است در حدّ اعجاز است. در میان شیعه که مسلم است اهل بیت پیامبر چه کسانی هستند. اما در مقابل اهل سنت باید به منابع خود آن ها استناد شود تا جای بهانه جویی باقی نماند.

(یکی از رفقای ما در پاکستان در مجلس مناظره ای با اهل سنت به مطلبی از صحیح بخاری استناد می کند. وقتی صحیح بخاری را می آورند با کمال تعجب می بینند آن مطلب در صحیح بخاری نیست! یک نفر به عنایت الهی می گوید: چاپ قدیمی تری از صحیح بخاری هست؛ آن را بیاورید. وقتی که می آورند ملاحظه می کنند آن مطلب در چاپ قدیمی تر هست. معلوم می شود در چاپ های بعدی خیانت نموده و آن مطلب را حذف کرده اند تا شیعه نتواند به آن استدلال کند. شیعه با وجود این گرفتاری ها و خیانت ها عقیدة خود را حفظ کرده است. بعضی از اهل سنت برای این که مطالب مورد استناد شیعه را از دست شیعه بگیرند در کتاب های مهم خود دست برده و آن ها را تحریف می کنند و آن منابع را به طور ناقص به نسل بعدی خود تحویل می دهند. چه خیانتی بزرگتر از این می توان پیدا کرد؟! لذا در آدرس هایی که می دهیم مجبور هستیم تاریخ و محل چاپ را هم ذکر نماییم.)

در صحیح ترمذی ج 13 ص 200 چاپ مصر این چنین آمده است: در خانه امّ سلمه (که به اعتراف شیعه و سنی از شریف ترین همسران پیامبر اکرم 6 است) وقتی آیة تطهیر نازل شد، پیامبر اکرم 6 حضرت علی، حضرت زهرا، امام حسن و امام حسین q را صدا کرد و آن ها را با پارچه ای پوشانید و سپس گفت: «اللهم هؤلاء اهل بیتی» «خدایا! اهل بیت من این ها هستند» خدایا تو که وعده داده ای آلودگی را از اهل بیت من ببری، آلودگی را از این ها ببر و این ها را پاک گردان.

به دلیل این که عرفًا همسر یک شخص، اهل بیت او حساب می شود، لذا امّ سلمه در این فضیلت طمع کرد و به پیامبر عرض کرد: «یا رسول الله! آیا من هم همراه آن ها هستم؟» در یک روایت این چنین است که امّ سلمه از پارچه گرفت تا داخل شود ولی پیامبر اکرم 6 پارچه را از دست او کشید و فرمود: «تو بر جای خود باش. تو به سوی خیر و نیکی هستی و عاقبت به خیر خواهی شد امّا جزو این ها نیستی».

از صحابه پیامبر این افراد این حدیث را نقل کرده اند: انس بن مالک، ابو سعید خدری، ابو اسحاق، واصله، ابو هریره، ابو الحمراء، سعد بن ابی وقاص، عایشه، امّ سلمه و ابن عباس؛ این افراد شهادت داده اند که این قضیه اتفاق افتاده است.

مرحوم آیت الله تجلیل 1 47 سند برای این حدیث از اهل سنت از کتب ذیل نقل کرده اند:

(تاریخ بغداد ج9 ص126- المعجم الکبیر ص134- معالم التنزیل ص213- اخلاق النبی ص116- تفسیر ثعلبی خطی- تفسیر ابن کثیر ج3 ص 483- صحیح ترمذی ج13 ص248- موضع الاوهام ج2 ص281- مسند احمد ج6 ص298- القول الفصل ج2 ص177- مسند احمد ج2 ص173- تاریخ البخاری ج1 ص70- تفسیر جامع البیان ج22 ص7- القول الفصل ج2 ص 215- السنن الکبری ج2 ص149- مستدرک ج2 ص152- سیر اعلام النبلاء ج3 ص212- جامع البیان ج22 ص6- المعجم الصغیر ج1 ص134- تاریخ بغداد ج10- طبقات المحدثین ص149- القول الفصل ص185- ارجح المطالب ص54- مسند احمد ج3 ص259- مستدرک ج3 ص159- الکنی للنجاری ص25- منتخب ذیل المذیل ص83- المعجم الکبیر ص134- تاریخ الاسلام ج2 ص97- اسد الغابه ج3 ص413- تاریخ بغداد ج9 ص126- جامع البیان ج22 ص8- المستدرک ج3 ص132- صحیح الترمذی ج 13 ص200- الاستیعاب ج2 ص460- الاستیعاب ج2 ص56- صحیح الترمذی ج13 ص248) در برخی از آدرس های فوق در یک صفحه ذکر شده چند حدیث وجود دارد.

حداد حضرمی می گوید: حدیث آیة تطهیر و اختصاص آن به حضرت علی و حضرت زهرا و امام حسن و امام حسین q از احادیث صحیح و مشهور و مستفیض و متواتر معنوی است که تمام امت اسلام بر قبول آن متفق هستند و هفده نفر از بزرگان حافظ حدیث به صحت آن اعتراف کرده اند.

به مدّت 8 ماه یا بیشتر وقتی که پیامبر اکرم 6 به هنگام نماز صبح به مسجد می رفت، بر در خانه حضرت زهرا 3 می ایستاد و این آیه را می خواند و آن ها را به نماز دعوت می نمود تا بر همگان معلوم شود که این آیه مخصوص ایشان است. ابو سعید خدری که از صحابه پیامبر اکرم 6 است می گوید: پیامبر فرمود: این آیه در مورد من و علی و فاطمه و حسن و حسین q نازل شد.

پس با اسناد متعدد و قطعی اهل سنت ثابت می شود که اهل بیت پیامبر q چه کسانی هستند. این مطلب در نزد شیعه از مسلمات است. اگر کسی در خود حدیث غدیر درست فکر کند خواهد فهمید که حق چیست.

سوال: مگر خداوند نمی دانست که اهل بیت پیامبر چه کسانی هستند؟! پس پیامبر به چه دلیل می خواهد اهل بیت خود را به خدا معرفی کند؟

جواب: هم خدا و هم رسول خدا 6 هر دو می دانند که اهل بیت چه کسانی هستند. پیامبر اکرم 6 با این کار می خواهد اهل بیت را به همه معرفی نماید تا بشناسند و از آن ها جدا نشوند. پس از آن بیانات فراوان و محکم، الآن هم که 1400 سال گذشته است باز هم برخی از سنّی ها درست نمی دانند که اهل بیت پیامبر چه کسانی هستند. پیامبر باید هشت ماه این آیه را فقط در مورد این چهار نفر بخواند تا بر همه معلوم شود منظور از اهل بیت چه کسانی هستند. در هیچ جای دیگر هم پیامبر این آیه را نخوانده است؛ یک نفر هم نمی تواند ادعا کند که پیامبر، این آیه را در نزد ابوبکر یا عمر یا عثمان تلاوت کرد تا احتمال داده شود یکی از این سه شخص هم جزو اهل بیت است.

پیامبر اکرم 6 مأمور به تعلیم آیات الهی است. اگر پیامبر اکرم 6 آیات قرآن را تعلیم ندهد و تفسیر نکند، مردم در فهم آیات قرآن دچار اشتباه می شوند؛ یکی می گوید: منظور از اهل بیت، بنی هاشم هستند؛ دیگری می گوید: بنی عبد المطلب هستند و ... هر کس به خیال خودش سخنی می گوید و باب هوی و هوس باز می شود. پیامبر باید حجّت را تمام کند تا هر کس که غیر حق را گرفته باشد در روز قیامت مسئول باشد.

در صحیح بخاری روایت است که پیامبر اکرم 6 می فرماید: در روز قیامت می بینم تعدادی از اصحاب مرا به سوی جهنم می برند. می گویم: خدایا! این ها اصحاب یا امت من هستند. خطاب می رسد: تو نمی دانی این ها بعد از تو چه کردند. این ها بعد از تو به عقب برگشتند و پیمان شکنی کردند.

پیامبر چیزی را به خدا خبر نمی داد و اهل بیت را به خدا معرفی نمی کرد بلکه با این کار برای امت خود سند ایجاد می کرد تا بدانند اهل بیت پیامبر چه کسانی هستند و به آن ها همراه با قرآن تمسک نمایند. هر کس به دنبال کسانی غیر از این ها برود باید برای قیامت خود جواب آماده کند که چرا تابع آن ها شد؟ پیامبر اکرم 6 هم کلمة اهل بیت را ابلاغ نمود و هم اشخاص آن را معرفی کرد؛ پیامبر اکرم 6 شهادت داد و به اصحاب خود تعلیم داد تا از او نقل کنند که پارچه را بر سر چه کسانی کشید. اگر کسانی غیر از این چهار نفر سزاوار وارد شدن به زیر پارچه بودند، همسران حضرت می باشند. زیرا عرفًا اهل بیت او به حساب می آیند. در حالی که پیامبر 6، امّ سلمه را کنار زد و مانع داخل شدن او به زیر پارچه شد. حضرت با کنار زدن امّ سلمه به همگان یاد داد که اهل بیت در این جا یک معنای خاصّی دارد و همسران پیامبر را شامل نیست بلکه یک مقام خاص است. حجّت باید تمام شود و تعلیم کتاب باید صورت گیرد تا مسلمانان اشتباه نکنند.

سوال: عصمت اهل بیت q از کجا ثابت می شود؟

جواب: اگر قبول کنیم که اهل بیت عبارت از این چهار نفر است، حدّ اقلّ عصمت ایشان را از حدیث ثقلین استفاده می کنیم. پیامبر اکرم 6 در حدیث ثقلین به ما وعده داد که اگر با قرآن و اهل بیت q باشیم هرگز گمراه نخواهیم شد. اگر کسی از شخص گمراهی تبعیت کند حتمًا گمراه خواهد شد. آیا ممکن است که اهل بیت گمراه باشند ولی ما با پیروی از ایشان گمراه نشویم؟! اگر پیرو آن ها هرگز گمراه نخواهد شد پس معلوم می شود که خود ثقلین هم هرگز گمراه نیستند. این همان عصمت است. حضرت در ادامه فرمود: قرآن و اهل بیت هرگز از هم جدا نخواهند شد تا این که در کنار حوض پیش من آیند؛ اگر این دو هرگز از هم جدا نخواهند شد پس معلوم می شود اهل بیت پیامبر q هرگز کاری بر خلاف قرآن انجام نخواهند داد؛ اگر عترت راهی غیر از قرآن را بپیمایند آیا می شود همزمان به هر دوی آن ها تمسک نمود؟ وقتی که حضرت می فرماید: این دو را با هم بگیرید معلوم می شود این دو هرگز با هم اختلاف نخواهند داشت و همیشه همراه هم خواهند بود.

عصمت اهل بیت q را از سه قسمت حدیث ثقلین استفاده کردیم: 1-لن تضلّوا 2- لن یفترقا 3- تمسکتم بهما

زمانی تمسک به هر دو با هم معقول خواهد بود که قرآن و اهل بیت، هر دو ما را به یک چیز دعوت نمایند.

دلیل دیگر عصمت اهل بیت q آیة تطهیر است. علاوه بر این که عصمت اهل بیت q از ضروریات و واضحات مذهب شیعه است. اگر کسی مذهب شیعه را بپذیرد برای او واضح خواهد بود که این 14 نور الهی همگی معصوم می باشند.

سوال: آیا در معرفی اهل بیت q می توانیم از آیة مباهله هم استفاده کنیم؟

جواب: در منابع اهل سنت این گونه آمده است که بیش از سیصد آیه در مورد حضرت امیر t نازل شده است [انسان وقتی که این حجم عظیم آیات را در مورد یک نفر می بیند باید به فکر بیافتد و دلیل این همه توجه الهی را به او بفهمد.] آیة مباهله، پیام عملی پیامبر خدا 6 بود. حضرت عملاً نشان داد که عزیز ترین کسان خود را برای اثبات حق در معرض خطر قرار می دهد. یعنی اگر من ادعای دروغ بکنم حاضرم عزیزترین کسان من به خطر بیافتند؛ یعنی تمام حیثیت خود را برای دفاع از حق به میدان آورده ام. باید سوال کنیم که حضرت برای این کار مهم چرا دیگران را نیاورد؟ بعضی مفسرین اهل سنت گفته اند: سیصد آیه از قرآن کریم در مورد حضرت امیر t نازل شده است. آیا لازم نیست کسی فکر کند که چرا این قدر آیه در مورد او نازل شده است؟ مجموعِ بیانات و مؤیّدات ما را به این مطلب هدایت می کند که اهل بیت پیامبر که عبارت از این افراد معین هستند، دارای یک شأن ویژه هستند.

آیت الله سبحانی –حفظه الله- این سؤال را از مخالفین می نماید: فرض کنیم حرف شما اهل سنت درست باشد و عترت پیامبر منحصر در این چهار نفر نباشد. ولی شما که قبول دارید این چهار نفر جزو عترت پیامبر هستند. پس پیامبر اکرم 6 به تمسک به این چهار نفر هم امر فرموده است؛ شما در جوامع روائی و صحاح ستّة خود بیش از پنج هزار روایت از ابو هریره نقل می کنید ولی یک دهم آن را از امیرالمؤمنین علی t نقل نمی کنید! در حالی که ابو هریره جزو عترت نیست و حضرت امیر t جزو عترت است و شما مأمور به تمسک به او شده اید! چرا این گونه رفتار می کنید؟! این در حالی است که حضرت امیر t از کودکی تا پایان عمر شریف پیامبر اکرم 6 همراه او بوده است ولی ابو هریره حداکثر سه سال آخر را با پیامبر 6 بوده است.

کتابی به نام الصواعق المحرقة وجود دارد که بر علیه شیعه نوشته شده است. مؤلف این کتاب این روایت را از ابوبکر نقل می کند که «علیٌّ افضل العترة» یعنی: «با فضیلت ترین شخص اهل بیت و عترت، حضرت علی t است» سؤال این است که وقتی پیامبر 6 در حمایت از کسی این قدر سخن گفته است و این قدر او را تأیید کرده است و این قدر آیه در مورد حقانیّت و فضیلت او نقل شده است و در تمام عمر او حتی یک مورد معتبر هم پیدا نمی شود که پیامبر او را تخطئه کند یا حتی حضرت امیر t به پیامبر اعتراضی کرده باشد، آیا این شخص با ابو هریره که سه سال آخر آن هم در برخی اوقات با پیامبر بوده است قابل مقایسه می باشد چه برسد به این که ابو هریره را بر او مقدم دارند! تمام در ها را به مسجد بست مگر در خانه علی t را! وقتی مردم ناراحت شده و اعتراض کردند فرمود: من این کار را به دستور خدا کرده ام. اگر کسی بگوید: من می خواهم دین پیامبر 6 را یاد بگیرم؛ به سراغ چه کسی بروم؟ چه کسی بیشترین صلاحیت را دارد که ما دین پیامبر را از او یاد بگیریم؟ آیا پیامبر 6 فرمود ابو هریره باب علم است یا علی t ؟! «علیٌ مع القرآن و القرآن مع علی»؛ «علیٌ مع الحق و الحق مع علی» آیا با این همه دلیل محکم که شما اهل سنت، خودتان در مورد حقانیت و فضیلت حضرت علی t نقل کرده اید جا ندارد که علی را به عنوان یک صحابه گران قدر قبول کنید و از سخنان او استفاده کنید؟! خلیفه دوم در بیش از صد مورد وقتی که مشکلات لا ینحلّ برایش پیش آمد و متوسل به حضرت علی t شد گفت: «لو لا علیٌ لهلک عمر ... » یعنی: «اگر علی نبود، عمر هلاک می شد؛ واقعه ای مباد که ابوالحسن، علی در آن نباشد.» ای آقایان اهل سنت! چرا از همچو شخصی به اندازه یک دهم ابو هریره روایت نقل نکرده اید؟! اگر از حضرت علی t به اندازه ابو هریره هم حدیث نقل می کردید باز جای اعتراض بود چون ابو هریره از هیچ لحاظی با حضرت علی t قابل مقایسه نیست. ابو هریره کسی است که حتی عمر هم با او برخورد کرد و او را متهم به دروغ گویی نمود. آیا جا ندارد که شخص منصف در این جا شک نماید و احتمال دهد که کسانی دست به کار شده و توطئه ای کرده اند و مغرضانه حضرت علی t را که باب علم پیامبر است کنار زده اند؟

سؤال: حضرتعالی برای اثبات عصمت اهل بیت q به دلیل نقلی تمسک نمودید. حال اگر طرف مقابل ما یک نفر غیر مسلمان باشد که قرآن کریم و احادیث را قبول ندارد چگونه باید عصمت حضرات را برای او ثابت کنیم؟

جواب: در بحث های کلامی و اعتقادی یک نظمی وجود دارد. اگر یک نفر غیر مسلمان از ما دلیل عصمت پیامبر یا اهل بیت را سؤال کند به او خواهیم گفت: ترتیب منطقی را در سؤال نمودن رعایت کن! قبل از عصمت، سؤال تو در اصلِ حقانیت پیامبر است. زیرا اگر ما دلیل عصمت را اقامه کنیم، تو اصلِ دلیل را قبول نخواهی کرد چون هنوز صاحب دلیل را قبول نداری. نظم منطقی این مباحث باید رعایت شود. مثلاً کسی که توحید را قبول ندارد، نمی توان برای او از نبوت بحث نمود؛ زیرا نبوت فرعِ توحید است. نظم منطقی عقلی چنین اقتضاء می کند که اول با این شخص از توحید صحبت کنیم و سپس از نبوت بحث نماییم. همین که اصلِ ضرورت نبی را قبول کرد، برای او اثبات خواهیم کرد که آن نبی باید معصوم باشد و هکذا وصیّ آن نبی. البته دلیل عصمت منحصر در دلیل نقلی نیست و برای عصمت، دلیل عقلی هم داریم: اگر خدا می خواهد تمام نگرانی های بشر را بر طرف کند و با ایمان و اعتقاد کامل از پیشوایان دینی تبعیت کند و اطاعت مطلق برای او امکان پذیر شود، حکمت الهی اقتضاء می کند کسی را پیشوا قرار دهد که از خطاء و گناه مصون باشد وگرنه اطاعت مطلق از کسی که خطاء در او ممکن است، انسان را نگران خواهد نمود و از این خواهد ترسید که مبادا او به من دستوری بدهد که مرا به ضلالت بیافکند. دلیل عقلی عصمت، باز خوانی حدیث حکمتِ خداوند متعال است. زیرا حکمت خدا اقتضاء می کند برای جریان صاف و زلال پیام خود در میان بشریت، جان هایی را خلق کند که مستعد عالی ترین معرفت باشند. ریشه عصمت در معرفت است. رمز این که پیامبر و امام گناه نمی کنند و در یک مرتبة بالاتر حتی اشتباه هم نمی کنند این است که درجة ظرفیت وجودی او بالا است. او به عالمی اشراف دارد و جان او از ظرفیتی برخوردار است که در نهایت التفات و تسلیم در مقابل دریافت فیض الهی قرار دارد. برای خدای عالم ممکن است که موجودی را خلق کند که عالی ترین ظرفیت را داشته باشد به طوری که هیچ دستبردی از هیچ ناحیه او را دچار نقصان نکند؛ نه عوارض طبع بشری از قبیل فراموشی و نه نفسانیات و هواهای نفسانی و نه شیطان. نفسی باشد که همیشه کاملاً و دائمًا در محضر خدا حاضر باشد و دائمًا ولایت الهی او را از ناحیة خدا حفاظت نماید. خلق چنین نفوسی برای خداوند متعال ممکن است لذا خداوند که کمال مطلق است، سنخیت آن کمال مطلق با عالم هستی این را اقتضاء می کند که همچو نفوسی را خلق نماید و توسط آن ها دین خود را به بشریت برساند. ریشه عصمت در معرفت و میزان قبول ولایت الهی است. ظرفیت وجودی یک موجود به حدّی می رسد که در تمام حرکات و سکنات و وجنات او اراده خداوند متعال حضور و ظهور می یابد. در روایتی که هم شیعه و هم سنی نقل کرده اند این چنین آمده است: بنده در اثر اطاعت از خداوند متعال به مرتبه ای می رسد که خدا گوش و چشم و دست او می شود. یعنی گوش و چشم و دست او بدون اذن خدا حرکت و فعالیت نمی کند. کسی که به آن مقام قرب برسد لایق عصمت می گردد. جان او در محضر خداوند متعال دائم الحضور است و همیشه در محضر خدا حاضر است. او در همان وعدة الهی داخل شده است که خداوند متعال به ابلیس لعین فرمود: «إنّ عبادی لیس لک علیهم سلطان». ابلیس گفت: خدایا من همه انسان ها را گمراه خواهم کرد مگر بندگان مخلص تو را که با آن ها دسترسی نخواهم داشت.

 این ماجرا، ماجرای تربیت انسان و عروج و خروج او از ظلمت عالم ماده است. نفوسی که از این ظلمت خارج شدند و وارد عالم نور شدند، تحت ولایت الهی قرار خواهند گرفت. ولایت الهی هم مراتب دارد. عالی ترین مرتبه ولایت الهی سهمیة عالی ترین مربیان الهی است که هم کامل هستند و هم مکمل نفوس دیگر می باشند. هم خود به درجة کمال رسیده اند و هم مأموریت یافته اند که دیگران را به آن عالم ببرند. ما چون در آن عالم نیستیم لذا نمی دانیم که چه کسی به آن مقام رسیده است و چه کسی نرسیده است پس باید توسط رسول خدا 6 که به آن عالم وارد شده است به ما ابلاغ شود و حجت تمام گردد. راه باید معلوم شود تا آشکار گردد که چه کسی حزب الله است و چه کسی حزب الشیطان؛ تا معلوم شود کدام راه، راه الهی است و در آن «عبد الله» موجود و متولد خواهد شد. این مجموعه یک مجموعه کاملاً طیّب و طاهر است. زیرا انسان را به عالی ترین کمال می رساند. لذا شرط اوّل آن تسلیم محض درگاه خداوند متعال است و چون و چرا بر نمی دارد. چون علم بشر در مقابل علم خدا حتّی قطره در مقابل دریا هم نیست. حضرت موسی t به ملاقات حضرت خضر t آمد. پرنده ای آمد و با نوک خود یک قطره آب برداشت. خضر گفت: ای موسی آیا می دانی این پرنده چه می گوید؟ می گوید: علم شما در مقابل علم خدا به اندازة این قطره آب هم نیست! علم و رأفت و حکمت مطلق خدا پشتوانة تربیت انسان هستند. انسانی که از یک ساعت بعد خبر ندارد و به این قدر فراموشی ها مبتلا است و از مرگ خود خبر ندارد و گرفتار شیطنت های عالم است، لطف خدا اقتضاء می کند که او را به چه کسی بسپارد؟ پیامبر خدا 6 به مردم زمان خود کتاب و حکمت را می آموخت. چه کسی وظیفة تعلیم کتاب و حکمت را به ما دارد؟ چه کسی باید کتاب و حکمت را به ما بیاموزد؟ مگر ما بشر نیستیم؟ به همان دلیل که آن ها احتیاج داشتند که رسول الهی کتاب و حکمت را به آن ها بیاموزد، ما هم احتیاج داریم کسی کتاب و حکمت را به ما بیاموزد. لطف خدا اقتضاء می کند که ما محروم نمانیم و خداوند عالم نیز این نیاز ما را به وسیلة دستگاه امامت تأمین کرده است. امام همان رسالت پیامبر را دارا است. تنها فرقی که با پیامبر دارد این است که پیامبری و دریافت وحی بعد از پیامبر اکرم 6 به اتمام رسیده است. پیامبر گرامی اسلام 6 در حدیث منزلت که مورد اتفاق شیعه و سنّی است به حضرت علی t می فرماید: «أنت منّی بمنزلة هارون من موسی ألا انّه لا نبی بعدی» «ای علی جایگاه تو نسبت به من مثل جایگاه هارون است نسبت به موسی فقط با این فرق که بعد از من پیامبری وجود ندارد.» (حضرت نفرمود که تو پیامبر نیستی و یا لیاقت پیامبری نداری بلکه فرمود: بعد از من پیامبری نیست.) بعضی از علمای اهل سنّت گفته است: از این روایت این چنین استفاده می شود که حضرت علی t لایق مقام نبوت بود ولی چون بعد از پیامبر اسلام 6 نبوتی نیست علی t نبی نشده است. علی t لایق مقام نبوت است ولی مانع آن است که بعد از پیامبر اسلام 6 پیامبری وجود ندارد.

امامت، استمرار راه نبوت است و جان علی همان جان پیامبر است. در آیة مباهله، شیعه و سنّی اعتراف دارند که منظور از «انفسنا»، پیامبر اکرم 6 و حضرت علی t است و علی به منزله جان پیامبر است. دریایی از شواهد بر حقانیت امامت ائمّة اهل بیت q وجود دارد. در روز قیامت خدای متعال خواهد فرمود: 5 دلیل [بلکه حتی یک دلیل] کافی بود تا حقّ را قبول کنی. چرا پانصد دلیل شنیدی و قبول نکردی؟! قرار شد تا مومنان با هم برادر شوند. هر کس با کسی برادر شد و حضرت علی t تنها و غمگین ماند. پیامبر اکرم 6 فرمود: یا علی چرا محزون و ناراحت هستی؟ عرض کرد: یا رسول الله! برای هر کس برادری دادی ولی مرا تنها گذاشتی! [ببینید تواضع حضرت علی t را که با وجود این که پیامبر هم تنها است و با کسی برادر خوانده نشده است حتی فکر این را هم نمی کند که شاید با رسول خدا 6 برادر شود و لذا ناراحت می گردد که بی برادر مانده است.] پیامبر خدا 6 فرمود: «إنت أخی فی الدنیا و الآخرة» «تو در دنیا و آخرت برادر من هستی؛ تو را برای خودم نگاه داشته ام!» [اگر کسی بدون توجه به همة فضایل حضرت علی t فقط در همین فضیلت دقت کند، به حقانیت امامت بلا فصل او پی خواهد برد. زیرا برادر شدن حضرت علی t با پیامبر خدا 6 نشان می دهد که او کسی است که آن قدر لیاقت و بزرگی و فضائل دارد که اشرف انبیاء 6 او را به برادری خود انتخاب می کند. کدام فضیلت را از این بالاتر می توان یافت؟]

از زیاد بودن فتنه ها و لغزیدن جمع کثیری نهراسید. این آزمایش ها و فتنه ها همیشه بوده است تا راستگو از دروغگو معلوم شود. پیامبر اسلام 6 از این فتنه ها خبر داده است و فرموده است: هر بلایی که بر سر قوم موسی t آمد بر سر مسلمانان هم خواهد آمد. قوم موسی t بعد از رفتن او به میقات مرتدّ شدند. حتی آن هفتاد نفری را که حضرت موسی t انتخاب کرده بود نیز گوساله پرست شدند!

بنده معتقد هستم بسیاری از اهل سنت که در منطقه ما هستند اهل عذاب نخواهند بود. زیرا بسیاری از آن ها بی اطلاع هستند. گناه آن ها بر گردن کسانی است که آن ها را بی اطلاع نگاه داشته اند. بسیاری از مخالفین شیعه به هنگام ظهور حضرت مهدی , به حضرت خواهند پیوست. وقتی که امام , آیة الهی و نشانة حقانیت خود را به آن ها نشان دهد قبول خواهند کرد. زیرا بسیاری از این ها مستضعف نگاه داشته شده اند. از یکی از بزرگان اهل سنت پرسیده اند: «الرحمن علی العرش استوی» یعنی چه؟ در جواب گفته است: نمی دانیم. همین طور باید ایمان بیاوریم. سؤال کردن، بدعت و حرام است!!! می گوید: سؤال بدعت و حرام است!!! خوب آقا اگر نمی دانی بگو نمی دانم دیگر! چرا سؤال را حرام می کنی؟! اگر تو بگویی نمی دانم، سؤال کننده به دنبال عالِم می رود و سؤال خود را از او می پرسد. (این اتفاق در زمان امام باقر یا امام صادق 8 افتاده است.) این سؤال کنندة بیچاره مستضعف نگاه داشته شده است و خیال می کند سؤال بدعت و حرام است. هیچ وقت ما علاقه نداریم و نمی خواهیم کسی کور کورانه بیاید و شیعه گردد. همان طور که کور کورانه سنی بودن ارزش ندارد، کور کورانه شیعه شدن هم ارزشی ندارد. بنده بر سر اعتقادات اصلی شیعه آماده هستم با هر کسی مباهله نمایم. و این دعوت را هم با تمام وجودم انجام می دهم. زیرا ما با عقاید مان بازی نمی کنیم و آن ها را از روی دلیل و عقل قطعی به دست آورده ایم. امام ما امیرالمؤمنین t فرموده است: «دین یعنی حقّ» یعنی هر مطلب غیر حقی را که قبول کنی از دین فاصله گرفته ای. عالم مسیحی می گوید باید تثلیث را قبول کنی. می گوییم: آخر مگر شما خود را موحد نمی دانید؟! تثلیث چگونه با توحید می سازد؟ می گوید: این دیگر قابل فهم نیست. باید همین طوری قبولش کنی!!! این سخن، دعوت به ضد فطرت است و قابل قبول نیست.

خداوند همة ما را در مسیر دفاع از حق و پی گیری عقاید حق و سؤالات پیش آمده موفق بگرداند. سؤال نه تنها بدعت و حرام نیست بلکه بنابر فرمایش متواتر پیامبر اکرم 6 فریضه و واجب است: «طلب العلم فریضة علی کل مسلم و مسلمة»

 

الحمد لله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی لو لا أن هدانا الله.

 

 

توجّه: مطالب داخل [قلاّب] از استاد نیست و توسط مقرّر جهت توضیح اضافه شده است.

جهت ارسال سوال و شبهه و ارتباط مستقیم با استاد با این آدرس ایمیل مکاتبه کنید:

 

s-taher@iran.ir

 

مرکز فرهنگی مرحوم آیت اللّه قره باغی 1 ارومیه – مسجد رضا آباد

اصلاً کلید حلّ دعوای شیعه و اهل سنت

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه ششم پاسخ به شبهات 28 فروردین 1393 مسجد رضا آباد ارومیه

استاد سید طاهر غفّاری قره باغی زید عزّه

الحمد لله رب العالمین و الصلاة و السلام علی محمد و آله الطاهرین لا سیّما بضعة المصطفی فاطمة الزهراء 3

عنوان مجلس، مجلس دفاع از اعتقادات و بیان پاسخ شبهات است. به عبارتی جلسه متعلق به پیامبر و آل پیامبر q است. لذا امیدواریم به خاطر همین عنوان، خداوند متعال لطف خاصّ خود را شامل حال ما بگرداند. این جلسه جایی نیست که کسی بخواهد در آن خودنمایی کند یا به نفع کسی در آن طبلی نواخته شود. خدای عالم شاهد است که بنایی جز این نداریم که در این عصر هجمه به بنیان های عقیدتی، بر مبنای فهم، درک و عقل به تحکیم بنیان های عقیدتی بپردازیم.

گاهی در بعضی از پیامک ها و سایت ها بنده را با عنوانی یاد می کنند که بنده آن را تکذیب می کنم. استاد ما آقای بهجت، «آیت الله» بود. او لایق این عنوان بود؛ او «آیت الله» بود. وقتی کسی او را می دید به یاد خدا می افتاد. او کسی بود که اگر مقداری به وجنات او دقت می کردید به یاد توبه می افتادید. کسی بود که در زندگی اش نشانه های بندگی خدا موج می زد. او «آیت الله» بود.

این جلسه را با دو روایت شریفه شروع می کنیم. روایت اوّل: روایتی است که در منابع اهل سنت هم تأیید شده است که پیامبر اکرم 6 فرمود: «من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیّة» این روایت جواب کسانی است که می گویند: بحث از امامت چه لزومی دارد؟

می گوییم: شخص اول جهان اسلام به طور مسلّم این را ابلاغ فرموده است که هر انسانی که زنده است باید زنده بودنش توأم با معرفت امام زمان خود باشد. امام یعنی رهبر کلِّ همه جانبه که از طرف خداوند متعال نصب شده است. پیامبر اکرم 6 در زمان خود امامِ زمان خود بود. امامِ اصلی، پیامبر 6 بود و حضرت علی t جانشین او می باشد. به همین ترتیب تا این که در زمان ما حضرت حجت بن الحسن العسکری , امام زمانِ ما است. کسی که بمیرد و امام زمان خود را نشناسد با مرگ جاهلیت از دنیا رفته است.

سوال: سنی ها می گویند: امام ما قرآن است. کس دیگری هم می گوید: امام من عقل من است. سومی هم می گوید: امام من پیامبر 6 است چه زنده و چه مرده، او امام من است. هر کدام از این موارد هم برای خود وجهی دارند. مثلاً انسان نمی تواند عقل را کنار بگذارد.

جواب: عقل حتمًا برای انسان لازم است امّا آیا منظور حضرت از «امام زمان»، عقل بود؟ به چه دلیلی این ادعا را می کنید؟ با کدام سند می گویید منظور حضرت، عقل بوده است؟ آیا حتّی یک روایت وجود دارد که حضرت فرموده باشد: «قرآن امام زمان شما است»؟ باید از خود حضرت سوال کنیم که منظور شما از امام زمان چیست؟ «امام» یک معنای عرفی دارد؛ در نظر عرف، امام یک شخص است که در پیش مردم می رود و به آن ها خط می دهد و مردم به دنبال او راه می پیمایند. علاوه بر انسباق ذهن از کلمه امام به یک انسان، از خود رسول الله 6 خواهیم پرسید که منظور شما از امام چیست؟ حضرت در قالب حدیث ثقلین به این سوال پاسخ داده اند و فرموده اند: من در میان شما دو چیز گران بها باقی می گذارم؛ قرآن به تنهایی کافی نیست بلکه قرآن به همراه اهل بیت من. در ادامه حدیث ثقلین فرمود: «ما إن تمسّکتم بهما لن تضلّوا بعدی ابدًا» (این روایت هم در روایات شیعه و هم در روایات اهل سنت آمده است.) تا زمانی که محکم از این دو گرفته باشید هرگز گمراه نخواهید شد.

پیامبر اکرم 6 می فرماید: از دو چیز بگیرید ولی خلیفه دوم در حضور پیامبر 6 با بی شرمی تمام می گوید: «حسبنا کتاب الله»؛ قرآن برای ما کافی است. حال ما سخن پیامبر 6 را قبول کنیم یا سخن عمر را؟ اوّلاً اهل سنت هم عمر را پیامبر نمی دانند تا سخن او لایق مقابله با سخن پیامبر اسلام 6 باشد. ثانیًا اگر هم عمر را پیغمبر بدانند، سخن پیامبران الهی با هم مخالف در نمی آید!

اهل سنّت باید جواب این سوال مهم را بدهند؛ نباید طفره بروند و سخن را عوض نمایند. اصلاً کلید حلّ دعوای شیعه و اهل سنت این است که چرا شما سخن پیامبر اسلام 6 را ردّ کرده و سخن عمر را گرفتید؟! مگر شما خود را اهل سنت پیامبر اسلام نمی دانید و ادّعا نمی کنید که تابع سنّت پیامبر هستید؟! چرا در مسأله هدایت و گمراهی، سنت پیامبر اسلام را رها کرده و به سنت عمر رفتار نموده اید؟! نکند شما اصلاً اهل سنتِ غیرِ پیامبر اسلام باشید و خودتان خبر ندارید؟! چرا عمر جرأت می کند تا در مقابل پیامبر اکرم 6 اظهار نظر کند؟

قرآن کریم ایمان را این گونه معنی می کند که بعد از حکم پیامبر در مشاجرات بین مسلمین، مومن نباید در دل خود نسبت به حکم پیامبر شک و تردید نماید و باید تسلیم محض باشد. حال سوال این است که پس از حکم پیامبر 6 به آوردن کاغذ و قلم، عمر چرا تسلیم حکم و دستور پیامبر اسلام نشد؟ نه تنها در دل تسلیم نشد، بلکه به مقابله عملی با پیامبر 6 برخاست و مانع تحقق خواسته پیامبر 6 شد.

عمر می گوید قرآن برای ما کافی است و قرآن می فرماید: از پیامبر اطاعت کنید (اطیعوا الرسول). ولی همین عمر که می گوید قرآن برای ما کافی است اجازه نمی دهد که دستور پیامبر 6 عملی شود و حضرت خواسته خود را بنویسد. همین خلیفه دوم تا سال ها پیامبر خدا 6 را بایکوت می کند و اجازه نقل احادیث و سخنان او را نمی دهد! آیا معنای اطاعت رسول خدا 6 این است؟! معلوم می شود که او حتی تابع قرآن هم نیست!

از زمان پیامبر اکرم 6 1400 سال می گذرد در حالی که دوران تاریخ نویسی بشر از خیلی وقت پیش شروع شده است. لذا تاریخ زمان پیامبر خدا به صورت روشن به دست رسیده است. به طوری که وقتی برای مطلبی سند مطالبه می شود، گاهی 50 و گاهی 100 سند می توان ارائه کرد. لذا جزو مسلمات تاریخی است که خلیفه دوم نقل حدیث پیامبر اسلام 6 را ممنوع کرد! اگر سخن پیامبر 6 نقل نشود ما از کجا بدانیم حضرت به چه چیزی دستور داده است تا در اطاعت از آیه قرآن بدان عمل نماییم؟! آیا این مسأله یک انسان عاقل را به شک نمی اندازد که شاید دست هایی در کار است که می خواهند امت را گمراه نمایند؟ آیا می توانیم سر خود را پایین انداخته و بگوییم: ان شاء الله همه چیز درست است؟!

روایت دوم: در این روایت یک نوع سبک استدلال عقلی وجود دارد. این روایت را امام باقر t به ابوحمزه می فرماید. فرض کنید این سخن سخن یک انسان عادی است؛ ببینیم تا چه حدّی قابل قبول و معقول است. حضرت می فرماید:

«یا ابا حمزه یخرج احدکم فراسخ فیطلب لنفسه دلیلاً و أنت بطرق السماء اجهل منک بطرق الارض فاطلب لنفسک دلیلاً»

در زمان های قدیم جاده های آسفالت و تابلو های راهنمایی وجود نداشت. اگر کسی می خواست به مسافرت طولانی برود برای این که راه را گم نکند، پولی به «راه بلد» می داد و با او همراه می شد اگر کسی راه را نمی شناخت و به تنهایی و بدون راه بلد، طیّ طریق می کرد راه را گم می نمود. عرب به این «راه بلد»، «دلیل» می گفت. حضرت فرمود: یکی از شما می خواهد چند فرسخ راه برود برای این که گم نشود برای خودش دلیل و راه بلد می گیرد. ای ابوحمزه راه های آسمان (یعنی راه رسیدن به رضای خدا و سعادت ابدی) برای تو مخفی تر از راه های زمین است پس برو و برای خودت دلیل و راه بلدی مطمئن برای پیمودن راه های آسمان پیدا کن.

به دلیل این که مسلمین بعد از پیامبر 6، راه بلد را گم کردند کسانی جرأت نمودند تا در مقابل سخنان پیامبر خدا سخنان دیگری بر خلاف او بگویند و در نتیجه تقریبًا 50 سال بعد از پیامبر خدا 6 نوه او را به آن وضع فجیع به شهادت رسانده و خانواده اش را به اسارت بردند ... . اگر دین بی صاحب بماند همین اتفاقات فجیع رخ خواهد داد.

در حال حاضر اکثریت مسلمین، اهل سنت هستند؛ اهل سنت در اعتقادات، 2 طایفه هستند: معتزله و اشاعره. اکنون معتزله منقرض شده اند و همه اهل سنتِ موجود، اشعری هستند. اشعری قائل به جبر است. یک نفر از این خیل عظیم اهل سنت نمی پرسد که «جبر» با «مسئولیت و تکلیف» چگونه جمع می شود؟! اگر انسان مجبور است و هیچ اختیاری ندارد پس به چه دلیل خداوند اشخاص ظالم را عذاب می کند؟! کسی را که مجبور به انجام کاری شده است نمی توان در مقابل آن کار مؤاخذه کرد. آیا برای یک نفر از این خیل عظیم اهل سنت این تناقض مطرح نشده است؟ آیا لازم نیست که فکر کرده و به حقیقت راه یابند؟ آیا با انکار اختیار می توان انسان را در مقابل کارهایش مسئول دانست؟ آیا می توان او را به کاری تکلیف کرد؟ اگر مجبور است پس نماز خواندن و نماز نخواندن به دست او نیست. پس برای چه به او دستور اقیموا الصلاة می دهید؟ اگر شما کافری را به اسلام دعوت کنید آیا به دعوت شما نخواهد خندید؟ می گوید: شما معتقدید انسان در کارهایش مجبور است. پس کافر بودن من دست خودم نیست! چرا من را به اسلام دعوت می کنید؟! من که نمی توانم سر خود مسلمان شوم! شما اهل سنت چه جوابی برای او دارید؟

اگر راه بلد کنار زده شود انحراف می آید و ریشه ای ترین اصل ها را نابود می کند. اگر اکثریت هم طرفدار این انحراف باشند اکثریتِ بی عقل هستند که هنوز تناقض را قبول دارند. هیچ عاقلی تناقض را نمی تواند قبول کند.

حال در این وضع آشفته، ما راه های آسمان و سعادت را از چه کسی باید یاد بگیریم؟ اگر قرار باشد هر کس خودش راه را بفهمد که هرج و مرج پیش می آید. اگر می گویید: قرآن کافی است پس چرا این همه مردم که همگی طرفدار قرآن هستند با هم اختلاف دارند؟ این دلیل و راه بلد است که با بیان معنای واقعی قرآن می تواند اختلافات را از بین ببرد و معنای انحرافی را ردّ نماید. چرا خداوند با وجود قرآن، پیامبر را در مشاجرات حَکَم قرار داده است؟ دلیل این است که قرآن نیاز به مفسّر و مبیّن دارد و خود مفسر و مبیّن خود را بیان کرده است. این قرآن را باید معلمی به بشر تعلیم دهد و گرنه هر کس به خواست خود آن را معنی خواهد کرد و همان بلای عظیمی که بر سر تورات و انجیل آمد بر سر قرآن هم می آمد. اهمیّت مسأله اعتقادات ایجاب می کند تا سنگین ترین و جدی ترین تلاش را برای حفاظت از اعتقادات و دفع شبهات انجام دهیم.

سوال: چرا غیرت حضرت علی t اجازه داد تا حضرت زهرا 3 پشت در برود و آن جریان ها پیش بیاید؟

جواب: حضرت امام علی t قبل از رحلت پیامبر اکرم 6 از آن حضرت امر به صبر را دریافت کرد.

(روش بحث این گونه است که ابتدا اصل بحث امامت را با منابع اهل سنت اثبات می کنیم و بعد از اثبات حقانیت امامت امیرالمومنین و ائمه اهل بیت q ، دیگر اصلی ترین منابع برای مباحث دینی، منابع شیعه است. زیرا منابع شیعه گزارشات خود را از طریق اهل بیت q دریافت کرده اند و دیگران راه درستِ دریافت حقایق را که راه اهل بیت q است رها کرده اند و بیراهه رفته اند.)

حضرت امیر t از ناحیه پیامبر خدا 6 مأمور به صبر بود. حضرت زهرا 3 برای دفاع از امام خود به پا خاست؛ اگر علی t غیور است، زهرا 3 هم در راه دفاع از دین خود غیور است. غیرت دینی زهرا 3 به او این اجازه را نمی دهد که زنده باشد و پیش چشم او ظالمانه امام زمانش را به ناحق برای بیعت بیرون ببرند. او به پا خاست تا شاید حمله کنندگان به خانه علی t حیا کنند و از کار ظالمانه خود دست بردارند. زیرا هر کس برای پیامبر خدا 6 حرمت قایل باشد می داند که حضرت زهرا 3 خط قرمز است و در سخنان پیامبر خدا 6 به عنوان پاره ای از وجود او معرفی شده است و رضایت او رضایت خدا و غضب او غضب خدا معرفی شده است. اذیت کننده او، اذیت کننده رسول خدا 6 است. زهرا 3 پیش آمد تا شاید عده ای خجالت کشیده و عقب بنشینند اما دشمنانِ حق خیلی بی حیا تر از آن بودند که عقب بنشینند. علاوه بر آن، حضرت اعلام کرد که غاصبان خلافت تنها با علی t مشکل ندارند بلکه حرمت کل خاندان رسالت را نادیده گرفته اند. این ها با خاندان پیامبر مشکل دارند حتی به زهرای اطهر هم حرمتی قایل نیستند. [به تعبیر مرحوم آیت الله میاتجی 1 همان کاری را که حضرت زینب 3 بعد از جریان کربلا انجام داد، حضرت زهرا 3 با آمدن پشت در خانه همان کار را کرد. با آمدن به پشت در خانه، باطل و ظالم بودن غاصبین خلافت را به جهانیان اعلام کرد.]

سوال: اگر حضور قلب حضرت علی t در نماز زیاد بود، به طوری که هنگام بیرون آوردن تیر از پای خود متوجه آن نشد، یعنی توجه به مقام خداوندی باعث شده بود که حضرت به نفس و بدن خود توجهی نکند، اگر حضرت این قدر در نماز حضور قلب دارد چطور هنگامی که سائل و گدا از حضرت چیزی خواست، حضرت صدای او را شنید و متوجه او شد؟ اگر به عالم ماده متوجه است باید بیرون آوردن تیر را هم در نماز بفهمد. پس آن روایت درست نیست و اگر متوجه به عالم ماده نیست باید درخواست گدا را هم متوجه نشود.

جواب: اگر آن سائل خدا را خوانده است و از ناحیه خداوند متعال به حضرت علی t الهام شده است که یا علی بنده ای ما را می خواند؛ مشکل او را حل کن. و حضرت علی t صدای سائل را در آن عالم شنیده است، آیا می توان این سخن را ردّ کرد؟ سائل از خدا چیزی خواسته است و صدای او در آن عالم منعکس شده است و حضرت علی t صدای سائل را در آن عالم شنیده است. اگر بخواهیم یک عنوانی پیدا کنیم که بتواند تمام هویت رسول الله 6 و حضرت علی t را بیان کند همین کلمه «عبد» است. رسول خدا 6 و حضرت علی t اختیارًا همه اراده خود را تسلیم خدا کرده بودند. در چیزهایی که مربوط به خود نفسانی ایشان است به خدا توجه می کنند و لذا بیرون آوردن تیر و جراحی را متوجه نمی شوند ولی وقتی خدا می خواهد کاری را توسط ایشان کند، توجه آن ها را به سویی که می خواهد می گرداند. خدا می خواهد او را متوجه به سائل کند تا نیاز سائل را توسط او بر طرف نماید. این کار خداست که علی t را متوجه می کند به این که زمینه یک عبادت دیگر هم فراهم است. الآن که مشغول عبادت هستی در داخل این عبادت، عبادت دیگری را هم انجام بده تا عبادت در عبادت شود. نماز خود را توأم با زکات نما. (الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکاة و هم راکعون) جان علی t مستعد و آماده آن است که در حین نماز زکات هم بدهد. بیرون آوردن تیر مربوط به نفس و بدن است و نفسانیت و دنیا است و علی t از دنیا منقطع بود. (منظور از زکات در عرف قرآن فقط زکات واجب نیست بلکه به صدقه مستحبی هم در قرآن زکات اطلاق می شود.)

سوال: در آیه وضو خداوند متعال می فرماید: الی المرافق. سنی می گوید: من که وضو می گیرم، از نوک انگشتان شروع به شستن می کنم تا مرفق. پس کار من موافق قرآن است ولی شیعه از مرفق و آرنج شروع کرده و تا نوک انگشتان می شوید. پس وضوی شیعه طبق قرآن نیست.

جواب: قطعًا وضوی شیعه صحیح است و وضوی غیر شیعه باطل است. چون شیعه شاگرد اهل بیت q است و اهل بیت q از سوی رسول خدا به عنوان معلم قرآن معرفی شده اند. اهل بیت q آیه وضو را بیان کرده اند.

گاهی می گویند دست دزد را قطع کنید. در این صورت منظور از دست از نوک انگشتان تا انتهای آن ها است. و زمانی گفته می شود: شستن دست ها قبل از وضو مستحب است. در این صورت منظور از دست، منظور از دست، از نوک انگشتان تا مچ دست است. و زمانی گفته می شود: دست ها را در وضو باید شست. می پرسیم تا کجا؟ می گویند: تا آرنج. پس بنا بر بیان و تعلیم اهل بیت q، آیه شریفه می خواهد محدوده ای را که باید در وضو شسته شود را بیان کند. لذا از تعبیر «الی المرافق» استفاده می کند. اما اهل بیت q مبدأ و منتهای شسته شدن را برای ما بیان کرده اند که هنگام شستن باید از آرنج شروع کرده و تا انتهای انگشتان شست. پیامبر اکرم هم ما را به اهل بیت خود سپرده است. ما سر خود حق نداریم وضو ر ااز قرآن یا غیر قرآن بگیریم. بلکه باید از راه امن و از خدا بگیریم. وضوی شیعه همان وضوی امیرالمومنین است که همان وضوی رسول الله است. شیعه وضوی رسول الله را از اهل بیت او یاد گرفته است.

بسیاری از اوقات سوال می کنند و می گویند: آیا فلان مطلب در قرآن هست یا نه؟ این سوال یک سوال عُمَری است و درست نیست. بلکه باید این گونه سوال کند: آیا این مطلب در دین هست یا نه؟ زیرا مطلبی که در دین خدا هست، گاهی در قرآن است و گاهی در سخن رسول الله است و گاهی در سخن اهل بیت q است. همه جزئیات مطالب در قرآن ذکر نشده است. مثلاً این که در هر رکعت باید دو سجده کرد یا این که رکوع باید قبل از سجود باشد در هیچ جای قرآن کریم نیامده است. این ها را باید رسول الله به ما یاد دهد و ما موظف هستیم نمازی را که قرآن بدان امر کرده است از رسول الله یاد بگیریم.

پس قرآن نیاز به معلم دارد و معلم قرآن هم به معرفی رسول خدا، اهل بیت او هستند. معلمین الهی قرآن، آیه وضو را به ما این گونه یاد داده اند. پس وضوی اهل سنت قطعًا باطل است. زیرا از غیر معلمین الهی قرآن گرفته اند.

زیارت و توسل:

وهابیت و سلفی ها، زیارت را شرک می دانند و شدیدًا به ترویج این سخن باطل می پردازند. ابتدا باید معنای واقعی شرک معلوم شود. شرک در مقابل توحید است. اگر انسان کسی را در مقابل خدا و در حد خدا قبول کند این شرک است. از وهابی سوال می کنیم: آیا وقتی که کسی بلندگو را قبول دارد و از آن استفاده می کند تا صدای خود را به دیگران برساند، آیا این شرک است؟ می گوید: نه این شرک نیست چون خداوند این را خلق کرده است. (در این جا فقط با وهابی طرف هستیم. زیرا عموم اهل سنت، زیارت را جایز می دانند.) از وهابی سوال می کنیم: آیا شما وقتی که مریض می شوید به بیمارستان می روید؟ می گوید: بله. وقتی که دکتر را صدا می زنی و می گویی: یا طبیب، تو مشرک می شوی. پس چرا به جای طبیب، خدا را صدا نکردی؟ یا الله با یا طبیب فرق دارد. وقتی که خدا را صدا می کنی، خدا را مبدأ همه خلقت می دانی ولی طبیب را به عنوان یک بنده خدا و یک وسیله صدا می کنی.

اگر یک وهابی این قدر بفهمد که «یا طبیب» شرک نیست، خواهد فهمید که «یا علی» هم شرک نیست. زیرا به همان شکل که شما طبیب را صدا می کنید و او را بنده خدا می دانید، ما هم ائمه q را با همین نیت و به همین شکل صدا می کنیم و برای آن ها در مقابل خدا استقلال قایل نیستیم. علی بنده خداست ولی خداوند به آن ها قدرت و امکاناتی داده است که ما می خواهیم به اذن خدا از آن قدرت الهی استفاده کنیم. نه این که العیاذ بالله آن ها شریک خدا قرار داده باشیم.

سوال: خداوند که به ما نزدیک است. آیا بهتر نیست که همان خدا را صدا کنیم و دیگر نیازی به واسطه وجود نداشته باشد؟

جواب: پس چرا فقط در موردی که توسل به اهل بیت q مطرح می شود خدا را نزدیک می دانید؟! آیا بخاری به ما نزدیک تر است یا خدا؟ پس چرا به هنگام سردی هوا برای گرم شدن به بخاری متوسل می شوید؟! خدا که به ما از طبیب نزدیک تر است. پس چرا برای شفا یافتن به سراغ طبیب می روید؟ وقتی که ما به سراغ طبیب می رویم، در محضر خداوند عالم حرکت می کنیم. خداوند، سیستم عالم را این گونه قرار داده است که تشنگی با آب رفع شود و گرسنگی با غذا. خداوند عالم می تواند بدون غذا انسان را سیر کند ولی این گونه خواسته است که در این عالم کارها توسط اسباب صورت گیرد. این نظام را نظام اسباب و شرایط قرار داده است و هر کاری با شرایط خودش پیش می رود. کسی که مرده را زنده می کند می تواند مریض را هم شفا دهد. الی ما شاء الله اتفاق افتاده است که مردان خدا در یک آن با یک توجه این کارها را کرده اند. حاج آقای فاطمی نیا حفظه الله نقل می کرد که در محضر مرحوم آیت الله العظمی بهاء الدینی 1 بودیم. (مرحوم آیت الله بهاء الدینی 1 از فقهای مهم شیعه بود که حدود 15 سال است که به رحمت خدا رفته است.) می گفت: در محضر ایشان بودیم و پسر ایشان خیلی شدید بیمار بود به طوری که می ترسیدند از دنیا برود. وقتی که وضع او نگران کننده شد به پدرش گفتند که به او سری بزند. ایشان آمده و در کنار بستر فرزند ایستادند. یک کلمه گفتند: «ما چقدر عاجزیم!»، اعتراف به عجز کرد. همین که این کلمه از زبان او صادر شد، مریض بلند شد و نشست و دیگر شفا یافت.

خداوند متعال این قدرت را دارد که مریض را در یک آن شفا دهد ولی نظام عالم نظام حرکت و تدریج است و نظام اسباب و مسببات. وقتی پیش طبیب می رویم، به اذن خدا می رویم. خداوند به ما اذن و اجازه داده است که هنگام بیماری به سراغ طبیب برویم. خداوند در آن قرص شفا را قرار داده است وگرنه همه قرص ها مثل گچ می شدند و هیچ اثر نمی کردند. جالینوس طبیب بود. در تاریخ آورده اند که مریض شد و به اسهال شدید مبتلا گردید که با هیچ دارویی درست نمی شد. به او گفتند: تو یک عمر طبابت کرده ای. آیا نمی توانی برای اسهال خودت دوایی بنویسی؟! گفت تا یک ظرف آب بیاورند و کمی از دارو در آب ریخت. بلا فاصله آبِ درون آن سفتِ سفت شد. گفت: دارویی قوی تر از این استفاده کرده ام اما وقتی که حکم الهی بیاید دارو اثر نمی کند.

آن آبرویی که علی t در نزد خدا دارد یک آبروی عادی نیست. زیرا آن بندگی که علی t در درگاه خدا کرده است، یک بندگی عادی نبود. تاریخ علی t نتوانسته است یک هزارم علی t را گزارش کند اما همین فضایلی هم که نقل شده است فوق العاده است. این علی t را با این آبرو در درگاه خدا پیش می فرستیم تا او از خدا برای ما بخواهد. زیرا ما در نزد خدا آبرویی نداریم. اگر او از خدا بخواهد، خداوند سخن او را ردّ نخواهد کرد. نه این که ما به جای خدا، علی t را صدا کنیم. نه!

از کسی سوال کردند: خلیفه اول حق است یا علی t؟ گفت: خودت قضاوت کن! در مورد یکی از این دو نفر دعوا سر این است که آیا خدا است یا بشر و در دیگری دعوا سر این است که آیا اصلاً مسلمان شده است یا نه! خودت قضاوت کن.

سوال: در بعضی از توسل ها این گونه آمده است که مثلاً در سجده هفتاد بار بگوید: «یا مولاتی یا فاطمة اغیثینی» اگر سجده برای خداست، پس چرا حضرت زهرا 3 را خطاب می کنیم و اگر سجده برای حضرت زهرا 3 است این شرک است.

جواب: بدون استثناء نماز، سجده و توجه حقیقی، به درگاه خداوند متعال است. همان طور که در حالِ ایستاده، حضرت زهرا 3 را صدا می کنیم، در حال سجده به خدا هم حضرت زهرا 3 را صدا می کنیم. در این توسل هم سجده به خدا کرده ایم نه این که به حضرت زهرا 3 سجده نموده باشیم. وگرنه شرک می شود. در سجده سهو هم همین طور است. ذکر سجده سهو این چنین است: «بسم الله و بالله السلام علیک ایها النبی و رحمة الله و برکاته» اگر در محضر خداوند، ولیّ خدا را یاد کنیم این خودش ذکر خداست. چون اولیای الهی و 14معصوم علیهم السلام غیر از بندگی خدا چیزی ندارند. خواندنِ ایشان به معنی خواندن عزیزان خداوند است. در این توسل سجده می کنیم یعنی همان سجده همیشگی را که به درگاه خداوند متعال می کردیم و در آن حال به مقام حضرت زهرا 3 متوجه می شویم. این یک شیوه خاص توسل است. این نوع توسلات را ما نمی توانیم از خودمان درست کنیم بلکه باید دستورالعمل آن از ناحیه معصومین بیاید. این گونه توسل نمودن به نتیجه گرفتن نزدیک تر است. اما در هیچ یک از این دستورالعمل ها این گونه نیامده است که به جای خدا به کس دیگری سجده یا عبادت کنیم. اساس شرک یکی در مقام عقیده است که کسی معتقد شود در جایی از این عالم، قدرت خدا کار نمی کند. قدرت شخص دیگری کارگر است و یکی در مقام عبادت است که کسی در مقام بندگی برای خدا شریک قایل شود. یک عده از بت پرستان قبول می کردند که خالق و حاکم عالم خداست اما در عین حال به بت هم پرستش می کردند. حتی یک مورد هم نمی توان در مرام شیعه پیدا نمود که موجودی را به جای خدا قبول کند. توحید اصل است و در توحید نمی توان شوخی نمود و مسامحه کرد.

سوال: زیارت قبر بدعت است و شیعه آن را از خودش اختراع کرده است.

جواب: در پی این اشکالات وهابی ها، علمای شیعه از کلمات قرآنی و کتب روایی اهل سنت سند زیارت قبر را آوردند که پیامبر اسلام به زیارت قبر می رفته اند:

-         سنن ابن ماجه، صحیح ابن ماجه از پیامبر اکرم 6 اینچنین نقل کرده است که حضرت فرمود: «زوروا القبور فانها تذکرکم الاخره» «به زیارت قبور بروید که آن آخرت را به یاد شما می اندازد»

-         صحیح مسلم، ابن ماجه، سنن ابن داود، در جای دیگر از صحیح مسلم نیز نقل شده است که پیامبر اکرم 6 به زیارت قبر مادر خود رفت و در آن جا گریه کرد و اطرافیان را هم به گریه انداخت و در آن جا فرمود: قبرها را زیارت کنید زیرا آخرت را به یاد شما می اندازد.

این واضح است که وقتی انسان به زیارت قبر می رود به معنای فاصله گرفتن از امور دنیوی و به یاد آخرت افتادن است. به انسان تذکر می دهد که فلانی جای تو هم همین جاست زیاد به دنیا دل نبند و جایگاه خودت را فراموش نکن. اثر طبیعی زیارت قبور، یاد آخرت است.

-         سنن ابی داود نقل کرده است که حضرت رسول 6 فرمود: «ما من احد یسلّم علیّ الاّ ردّ الله علیّ روحی حتّی اردّ علیه السلام». «احدی بر من سلام نمی کند مگر این که خداوند متعال روح مرا بر می گرداند تا جواب سلام او را بدهم»

اهل سنت کتابی دارند به نام الفقه علی المذاهب الاربعه در این کتاب فتاوای 4 امام اهل سنت را جمع کرده است در این کتاب از همه این 4 نفر نقل می کند که: «زیارت قبر پیامبر بالاترین مستحبت است»

-         عبدالله بن عمر از پیامبر 6 نقل می کند: «من زار قبری وجبت له شفاعتی» «کسی که به زیارت قبر من بیاید، شفاعت من بر او ثابت می شود و من او را شفاعت خواهم کرد.

-         ونیز حضرت فرمود: «من زارنی بعد موتی فکانّما زارنی فی حیاتی» «کسی که مرا بعد از مرگم زیارت کند مثل آن است که مرا در زمان حیاتم زیارت کرده است.»

فرض کنید هیچ دلیلی برای صحت زیارت فبر نداشته باشیم. زیارت قبر چه ربطی به شرک دارد؟ نهایتًا یک عمل عرفی خواهد بود گناه نخواهد بود فرض کنید زیارت قبر گناه باشد به چه دلیلی می گویید شرک است؟ مگر هر گناهی شرک است؟ مگر زائر قبر پیامبر 6، آن قبر را پرستش می کند؟ هرگز این گونه نیست بلکه برای ابراز علاقه به پیامبر خدا 6 به زیارت آن قبر می رود. پشت این کلمه شرک، یک شیطنت سیاسی خفته است. از این ها سوال می کنیم و می گوییم: معاویه به جنگ حضرت علی رفت و تشنه خون حضرت بود. به نظر شما کار او چگونه بوده است؟ می گویند: معاویه اشتباه کرده است و قابل گذشت است! چگونه می شود که کشتن حضرت علی یک گناه قابل گذشت است ولی زیارت قبر شرک بوده و قابل گذشت نیست؟ وهابی می داند که اگر زیارت قبر را یک گناه بداند در مقابل مخالفین نخواهد توانست مقاومت کند و مانع زیارت شود. لذا با شیطنت سیاسی نام شرک بر آن نهاده است تا بتواند همه را از این کار منع نماید. برای این که زمینه برای برخورد با شیعه فراهم شود. تنها این کافی نیست که زیارت و امثال آن را یک گناه و کار ناشایست بدانند. برای برخورد با شیعه باید او را مشرک و خارج از دین بشناسانند تا زمینه را برای برخورد با شیعه فراهم نمایند.

می گویند: چرا این قبر را بوسیدی؟ مگر این قبر، خداست؟ می گوییم: مگر خدا بوسیدنی است؟! کجای این کار شرک است؟! بوسیدن مخصوص غیر خداست.

اسم عادی زیارت قبر، اظهار علاقه عرفی است. نه عبادت است و نه صاحب قبر را به عنوان خدایی قبول کرده است.

از وهابی سوال شده است که پس چرا به استلام حجر الاسود اعتراضی نمی کنید و خودتان هم به حجر الاسود دست می کشید؟می گویند: به استلام حجر الاسود اجازه داده اند. می گوییم: مگر شرک قابل تجویز و اجازه دادن است؟ شرک که استثنا پذیر نیست همه دین عبارت از توحید است. هر کجا از توحید فاصله پیدا شود، از دین الهی فاصله پیدا شده است. چگونه شرک قابل استثنا می تواند باشد؟ نهایت امر این است که اشتباه است. چطور کشتن علی اشتباه قابل گذشت است ولی زیارت قبر اشتباه قابل گذشت نیست! اگر کشتن علی اشتباه قابل گذشت است پس چرا در نظر شما لعن ابوبکر و عمر و عثمان قابل گذشت نیست؟ لعن این سه نفر را کفر می دانند، می گوییم چرا؟ می گویند: این ها صحابه گرامی پیامبر بودند. می گوییم مگر علی صحابه نا گرامی پیامبر بود؟ چرا این قدر متعصبانه و تبعیض آمیز سخن می گویید؟

لا اقل شیعه را در حد معاویه قبول کن آخر خوش انصاف! یک شیطنت سیاسی در میان است نظیر همان شیطنت سیاسی که در عصر رسول خدا اتفاق افتاد، همان شیطنت سیاسی که گفت: حدیث پیامبر را نقل نکنید. دلیل این که نقل حدیث پیامبر را منع کرد این بود که اسناد امامت حضرت علی را دفن کند با این که بیش از صد سال نقل حدیث پیامبر را منع کردند این همه اسناد امامت و حقانیت حضرت علی به دست ما رسیده است اگر منع نمی شد چندین هزار برابر آن نقل می شد و دیگر خلافت خلفای ظالم ممکن نمی گشت زیرا افکار عمومی در مقابل آنها قیام می کرد از طرف دیگر هم نمی توانستند تصریح کنند به این که فقط احادیث مربوط به خلافت حضرت علی علیه السلام را نقل نکنید لذا به طور مطلق نقل حدیث پیامبر را منع کردند.

 

توجّه: مطالب داخل [قلاّب] از استاد نیست و توسط مقرّر جهت توضیح اضافه شده است.

جهت ارسال سوال و شبهه و ارتباط مستقیم با استاد با این آدرس ایمیل مکاتبه کنید:                                                s-taher@iran.ir

مرکز فرهنگی مرحوم آیت الله قره باغی ارومیه – مسجد رضا آباد

در شهر ارومیه دو خلأ مهم احساس می شود

جلسه سوم پاسخ به شبهات مسجد رضا آباد ارومیه

استاد سیّد طاهر غفّاری قره باغی زید عزّه

در جلسه گذشته ضرورت تشکیل این جلسه چنین عنوان شد که خطرها، نقشه ها و حیله های کفار و شیاطین قابل انکار نیست و یکی از راههای نفوذ کفار این است که از ضعف بعضی مؤمنین سوء استفاده کرده و القاء سؤال و شبهه می کنند. این شبهات و سؤالات اگر پی گیری نشوند و به آن ها جواب مناسب داده نشود طبعًا ذهن و دل ها را نگران می کنند و زمینه نفوذ و صدمه زدن به حرکت به سوی خدا و رضای او را فراهم می کنند. این جلسه به همین دلیل، پی گیر شبهات دینی و اعتقادی است. عرض شد یک راه نفوذ آن ها در میان مؤمنین این است که ارتباطشان را با اهل علم ( یعنی کسانی که دین شناس، خدا ترس و امین می باشند)، قطع کنند. ارتباط با مراکز دینی قطع شود و مؤمنین بی سرپرست و سر خود رها شوند. گلّه ای را که پراکنده باشد، گرگ زودتر می درد و هر چقدر جمع باشند به أمان و نجات نزدیکترند و چوپان بهتر می تواند آن ها را جمع کند. (این یک مثل است و در مثل مناقشه نیست؛ توهین نمی باشد، خدای نکرده جسارت تلقی نشود).

هر چقدر هماهنگی ما و نشاط دینی ما و پیگری جمعی مان قوی تر باشد به فضل الهی زمینه نفوذ و رخنه بر شیاطین خیلی کمتر می شود. پراکندگی مؤمنین باعث شد که اهل بیت عصمت و طهارت q در غربت ماندند و مجال هماهنگی مؤمنین ضعیف شد. دشمن هم از آن ضعف استفاده کرد و تبلیغاتِ مسمومِ گسترده بر علیه اهل بیت عصمت و طهارت q کرد. یک اتّفاقی افتاد که اصلاً قابل فهم نیست؛ در یک فاصله کم پس از رحلت پیامبر اکرم 6 کسی جرأت بکند توهین علنی به اوّلین مؤمن به رسول خدا 6 را رواج دهد و این توهین هم بین مسلمانان جا بیافتد! در میان کسانی که اسمشان را مسلمان گذاشته بودند این قابل قبول باشد که بی نظیر ترین شخصیت در اسلام بعد از پیامبر اسلام 6 را بالای منبر لعن کنند. ببیند چقدر زمینه غفلت، خطر ساز است! ما باید بترسیم. اگر عبرت بگیریم، به فضل خدا نمی گذاریم صدمات آن جامعه دامن گیر ما شود.

جلسه قبل عرض شد: دو تکلیف هم زمان وجود دارد: 1-کوچکترین تحریک، رفتار حساسیت برانگیز و توهین آمیز نباید نسبت به مخالفین از ما سر بزند. برادران اهل سنّت نباید شیعه را اهل اهانت تلقی کنند. زمانه ما خطرناک است. دشمن منتظر بهانه است و تحریک احساسات آسان است. اگر ما بهانه به دست آن ها بدهیم می بینیم که از یک منطقه خبر می آید که شیاطین ریختند و به یک عدّه بی گناه صدمه زدند. یک عدّه مسلمان و شیعه ساده به خاطر این که وظیفه تقیّه و حفاظت بر حُسن سلوک از یادشان رفته است، با سخنان تحریک آمیز بی جا و بی مورد، عواطف آن ها را تحریک کرده اند تا شیعه بیشتر تلفات بدهد. این را نه عقل اجازه می دهد نه شرع. این یک وظیفه است که یک اثر مبارکش این است که اگر اهل سنّت از ما حُسن سلوک و احترام ببینند خواهند فهمید که شیعیان انسان های مؤدّبی هستند و با کسانی که مخالفند چقدر با ادب و انسانیت رفتار می کنند.

در زمان امام صادق یا امام باقر \ یک نفر مسیحی مسلمان شد. در روایت است حضرت به او فرمود: برو و به مادرت خدمت کن و در خدمت او باش. مادرش مسیحی بود. این پسر آمد و به مادرش خدمتی کرد که قبلاً نمی کرد. با همین کار باعث شد در یک مدت کم، مادرش هم مسلمان شد. گفت: این دینی که حتّی درباره من که او را قبول نمی کنم این قدر به نیکی و مراعات سفارش می کند دارای نشانه حقّ و حقّانیت است. از یک دل به دل دیگر راه است. اگر صداقت را احساس کند، اگر احساس کند که حرمتش را حفظ می کنی، احساس کند که در هنگام برخورد واقعًا شخصیت اخلاقی قوی داری تاثیر می پذیرد. شخصیت اخلاقی گاهی جای 100 دلیل و برهان می نشیند و در قلب طرف و نفوذ می کند و او را منقلب می نماید. کمی صبر و حوصله می خواهد. با این صبر و حوصله می توانیم برای امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف، شیعه جمع کنیم؛ می توانیم راه حضرت را ترویج کنیم. در منطقه ما این امکان فراهم است. ما باید وظیفه خود را بفهمیم که اهل بیت q از ما چه می خواهند؟ وقتی ما با یک نفر سنّی مواجه می شویم اهل بیت عصمت و طهارت q از ما چه توقعی دارند؟ واللهِ العظیم در خواست اهل بیت q از ما این است که اگر مریض باشند به عیادتشان برویم؛ اگر فقیر باشند در خواست اهل بیت q از ما این است که کمکشان کنیم. بگذار ببینند که روح انسانیّت چقدر در شیعه قوی است؛ بگذار ببینند که حمایت دین از آن کسانی کافر هستند چگونه است. چه برسد به این که این ها مسلمان هستند و پیامبر اسلام 6 را هم قبول دارند.

یک نفر کافر در آن زمان که حضرت علی t حاکم بود با حضرت همراه شد حضرت اصلاً نگفت که من حاکم هستم. آن شخص هم حضرت را نمی شناخت و یک فرد عادی تصوّر می کرد. از حضرت پرسید: شما کجا می روید؟ حضرت فرمود: من به کوفه می روم. حضرت پرسید: شما کجا می روید؟ گفت: من جای دیگر می روم. رسیدند به سر دو راهی حضرت او را همراهی کرد و چند قدم با او رفت. آن شخص گفت: آقا شما مگر به کوفه نمی روید؟ حضرت فرمود: بله از یادم نرفته است امّا پیامبر ما 6 فرموده است: وقتی با یک نفر همراه شدید حقّ او بر گردن شما می آید برای ادای حق او چند قدم با او مشایعت کنید. رئیس عالم اسلام به یک نفر کافر می گوید: چون چند قدم با تو راه رفته ام حقّ تو بر گردن آمده است و من باید آن را ادا کنم! بعدها این شخص کافر به کوفه آمد و دید واعجبا! این شخص خلیفه و حاکم مسلمانان است! او اصلاً به من نگفت که حاکم مسلمانان است. نه ریاست فروخت نه بزرگی کرد. حتّی برای ادای حقّ من هم چند قدم مرا همراهی کرد. بعداً این کافر هم مسلمان شد. اخلاق نیکو اثر گذار است به ما سفارش کردند که این طور رفتار کنید.

پس اولاً: تقیّه، برخورد خوب و حسن معاشرت وظیفه ماست. ثانیًا: حُسن برخورد هرگز نباید مانع شود از این که ما عقاید خودمان و طریق اهل بیت q را دقیقاً بشناسانیم. ما در عقایدمان با کسی تعارف نداریم خطر این جاست که بعضی ها اشتباه می کنند و می گویند: برای این که عقیده ما حفظ شود باید دل فلان سنّی را آتش بزنیم! این سخن و طرز فکر غلط است. چرا که یک عده از سنّی ها هستند که آن شناختی که شما از غاصبین خلافت دارید ندارند. اگر شناخت صحیح را از غاصبین خلافت می داشتند هرگز از آن ها تبعیت و طرفداری نمی کردند و می گفتند: ما این ها را مقدس می شناختیم؛ ما فکر می کردیم اینها زاهد و خدا ترس بودند ولی معلوم شد که بر سرمان کلاه رفته است. این ها اگر خبر داشته باشند که چه کلاهی بر سرشان رفته است حتمًا از غاصبین خلافت بیزاری جسته و تابع طریق اهل بیت پیامبر اکرم q خواهند شد.

«عقیده»، اصلِ ایمان ماست؛ عقیده ما اگر محکم باشد نماز ما هم محکم می شود؛ عقیده ما اگر محکم باشد محبت اهل بیت q معنای خیلی دقیق تر و عمیق تری پیدا می کند؛ دفاع از حریم اهل بیت q معنای دیگری پیدا می کند. ما هر چقدر اهل بیت q را بهتر بشناسیم آن قدر می توانیم به ایشان اظهار ارادت کنیم و به حرفهایشان گوش فرا دهیم. محبت، تبعیت می آورد.

یک دعائی است که ضروری است هر روز از ته قلب خوانده شود. امام صادق t فرمودند: در زمان غیبت کبری که امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در پرده غیبت است این دعا را بخوانید و با آن از خدا حفظ ایمان بخواهید. نگویید: من ایمان خودم را حفظ می کنم؛ ایمان من محکم است. هر کس به ایمان خود مغرور شود صدمه خواهد دید. در عین حالی که تلاشمان را می کنیم باید بدانیم:

این همه گفتیم لیک اندر بسیج                                                      بی  عنایات  خدا   هیچیم    هیچ

خدا اگر عنایت نکند واقعاً در معرض صدمه هستیم با تمام وجود بین دو صلوات این دعا را بخوانیم:

یا اللهُ یا رحمنُ یا رحیمُ یا مقلِّبَ القُلُوبِ ثَبِّت قَلبِی علی دینِکَ

ترجمه: ای الله، ای رحمان، ای رحیم، ای دگرگون کننده دل ها، دل مرا بر دین خود پایدار بدار

در جلسه قبل به عنوان شروع و شناسایی تشیع گفتیم: اولاً: تشیع یعنی اسلام؛ اگر از ما بپرسند: چرا شیعه هستید؟ می گوییم: چون مسلمان هستیم.

-         مگر مخالفین و اهل سنت مسلمان نیستند؟

-         مسلمان ناقص هستند؛ اسلام را ناقص گرفته اند.

-         مسلمان چطور می شود؟

-         مسلمان بدون چون و چرا طریقی را که خداوند و پیامبر 6 آورده را می گیرد، نه یک کلمه به آن اضافه می کند نه یک کلمه کم می کند.

چرا طریق امیرالمؤمنین t را می روی؟ چون دستور رسول الله 6 است و دستور خداست. بشر حق ندارد امام تعیین کند چون امام از طرف خدا تعیین شده است. ثانیاً: امامت یک مقامی است مثل پیغمبری؛ مگر بشر می تواند کسی را پیغمبر کند؟ همان طور که منصب پیغمبری را فقط خداوند متعال می داند کجا قرار دهد و به چه کسی وحی بفرستد، منصب امامت هم یک شأنی است که شرایطی دارد و این شرایط اصلاً برای بشر عادی قابل شناسایی نیست.

چرا دنبال حضرت علی t می روید؟ چون امام را فقط خدا می تواند بشناسد و خدا هم حضرت علی t را به عنوان امام برای خلق نصب کرده است و توسط پیامبرش به ما معرفی نموده است. تبعیّت از حضرت علی t دستور پیغمبر است و دستور پیامبر همان دستور خداست لذا مسلمان نمی تواند از دستور پیامبر خارج شود.

گفتند: بابا بیایید با اهل سنّت متّحد شوید؛ بیایید با سنّی ها یکی شوید و نگذارید دعوا بیفتد؛ زیاد بر شیعه بودنِ خود اصرار نکنید. می گوییم: بسیار خوب اگر خدا دستور بدهد که از شیعه بودن دست بردارید، می گوییم: چشم و اگر خدا بگوید: تنها راه نجات، راه علی و اولاد علی q است می گوییم: چشم. ما منتظر دستور فرمانده هستیم و فرمانده فقط خدا و پیامبر اوست.

بگذارید ما هم از اهل سنت سؤال بکنیم: سؤال اوّل:در آخرین پنجشنبه عمر شریف پیامبر 6 چند نفر به محضر حضرت آمدند. حضرت به آن ها فرمود: دوات و قلم بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که هرگز گمراه نشوید. عمر آن جا بود و گفت: نیاورید؛ درد بر این مرد فشار آورده است! کتاب خدا برای ما کافی است! روزگار گذشت مورّخین شیعه و سنّی نوشته اند که خلیفه اوّل در بستر مرگ بود. فردای آن روز هم از دنیا رفت. گاهی بی هوش می شد گاهی به هوش می آمد عثمان را صدا زد و دستور داد: بنویس این وصیت ابوبکر است به مسلمانان اما بعد (یعنی بعد از حمد خداوند)... این را گفت و از هوش رفت. عثمان بقیه اش را خودش از طرف ابوبکر نوشت، نوشت که من عمر بن خطاب را به عنوان جانشین خودم و خلافت انتخاب کردم و نسبت به شما خیر خواه هستم. عثمان این را به عنوان کلام ابوبکر نوشت. ابوبکر چشمش را باز کرد به عثمان گفت: بخوان ببینم چه نوشتی عثمان خواند؛ ابوبکر گفت: الله اکبر! ترسیدی که من بمیرم و بین مسلمانان اختلاف بیفتد؟ گفت: بلی گفت: با نوشته ات موافقم و آن را امضاء کرد. ابوبکر نگفت: تو به چه حقّی عوض من سرخود چنین چیزی نوشتی؟ و کسی هم به ابوبکر نگفت: تو که هوشت سر جایش نیست و حالت خوب نیست به چه حقّی برای مسلمین تعیین تکلیف می کنی؟ آن کسی هم که به پیامبر خدا 6 بی ادبی کرد و گفت: هذیان می گوید، در این جا اصلاً نگفت که ابوبکر هذیان می گوید! تازه ابوبکر هم که پیغمبر نبود! چطور پیامبری که دارای مقام عصمت است و خداوند سخنانش را تضمین کرده است و فرموده است: «ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحیٌ یوحی» «از روی هوی و هوس سخن نمی گوید. سخن او چیزی جز وحی الهی نیست.» چطور همچو پیامبری چون می خواهد بر امامت حضرت علی t تاکید کند به هذیان گویی متّهم می شود ولی ابوبکر که سال ها قبل از اسلام بت پرستی کرده است و الآن هم یک فرد عادی به حساب می آید به علّت نصب عمر از اتهام هذیان گویی در امان است؟!

ما هیچ گونه دشمنی ذاتی و درگیری طایفه ای با خلیفة اوّل و دوم نداریم. فقط می خواهیم بدانیم و با فهم و حقّ پیش برویم. لذا اگر پیامبر اکرم 6 ابوبکر را به جانشینی خود از طرف خدا معرفی می کرد قبول می کردیم. زیرا مسلمانی یعنی قبول سخن خدا و پیامبر خدا 6. همان کسی که گفت: «پیامبر هذیان می گوید.»، الآن به استناد وصیتی که عثمان در زمان از هوش رفتن ابوبکر نوشته است به خلافت می رسد! چرا دلسوزی عمر در این جا نمی گیرد و اعتراضی نمی کند؟! چرا نگفت: «قرار شده است به سخن هایی که در آخر عمر نوشته می شود اعتنا نشود. چون پیامبر 6 بالاتر از همة انسان ها بود که گفتیم: هذیان می گوید (العیاذ بالله). ابوبکر که جای خود دارد و سخنش اصلاً معتبر نیست.» آیا مقام ابوبکر در نزد عمر بالاتر از پیامبر اکرم 6 است یا سخن ابوبکر به نفع عمر و مطابق با میل به ریاست او می باشد؟! ثانیًا فرض کنید اصلاً ابوبکر خودش پیغمبر بود و هذیان هم نمی گفت! بنابر نظر اهل سنت، پیامبر هیچ حقی در تعیین خلیفة بعد از خود ندارد و باید خود مردم انتخاب کنند. چرا ابوبکر این حق را از مردم سلب کرد و اجازه نداد تا مردم خودشان خلیفه بعدی را انتخاب کنند؟! ابوبکر به استناد کدام آیه و روایت و با چه حقّی عمر را به جای خود نصب کرد؟! چرا همین حقّ را برای پیامبر خدا 6 قائل نیستید ولی برای ابوبکر قائل هستید؟! آیا در نظر شما ابوبکر صلاح مسلمین را بیش از پیامبر خدا 6 تشخیص می داده است؟! تازه! شما اهل سنتِ چه کسی هستید؟! سنت پیامبر یا سنت ابوبکر؟ شما که قائل هستید پیامبر برای خودش جانشین انتخاب نکرد باید جواب دهید که چرا ابوبکر در عدم انتخاب جانشین، تابع سنت پیامبر 6 نشد؟ چرا در دین بدعت گذاشت و بر خلاف سنت پیامبر 6 عمل کرد؟! آیا این طور نیست که جای بدعت گذار در جهنم است؟! به چه دلیل انتخاب ابوبکر باید سرنوشت این همه مسلمان را رقم بزند و هیچ کس حق اعتراض ندارد با این که ابوبکر نه پیامبر است و نه عصمت پیامبر را دارد؟ پیامبر اکرم 6 را قاطعانه به هذیان گویی متهم کردند ولی در مورد ابوبکر اصلاً شک هم نکردند که چرت و پرت بگوید با این که به شهادت تاریخ شیعه و سنی از هوش می رفت و به هوش می آمد.

این سؤال یک سؤال مهم است که اهل سنت باید جواب دهند و شما نیز هر وقت با آن ها مواجه شدید این سؤال را بپرسید تا اگر جوابی دارند بگویند وگرنه خود به فکر افتاده و هدایت شوند.

سوال دوم از اهل سنت: پیامبر اکرم 6 در حدیث ثقلین که مورد اتفاق شیعه و سنی است فرمود: به قرآن و اهل بیت تمسک کنید. چون اگر به این دو تمسّک کنید راه را گم نخواهید کرد. معنای این سخن آن است که این ها در صراط مستقیم هستند و راه را گم نکرده اند. شما هم اگر با این ها باشید راه را گم نخواهید کرد. مثل این که کسی می خواهد به شهرستان خوی برود و راه را بلد نیست. به او می گوییم: اگر با فلانی بروی هرگز راه را گم نخواهی کرد زیرا او راه خوی را خوب می شناسد. در روایت هست که به اهل بیت q چیزی یاد ندهید زیرا آن ها از شما داناتر هستند.

تمسّک به قرآن و عترت به عنوان شرط ضروری نجات از گمراهی، چگونه با هجوم به منزلِ عترت پیامبر جمع می شود؟! اتفاق افتادنِ حمله به خانة اهل بیت پیامبر 6 را هم شیعه و هم سنی قبول دارند و از مسلّمات تاریخی است. در منابع شیعه جزئیاتی از این ماجرا نقل شده است که اهل سنت زیر بار آن نمی روند. اما در اصل هجوم شکی نیست. حمله به خانة اهل بیت پیامبر 6 و تحمیل نظر به آن ها چگونه با تمسک به عترت قابل جمع است؟ آیا تمسّک به معنای این است که به خانة آن ها حمله کنید؟! آیا تمسک یعنی به آن ها زور بگویید؟ یعنی نظر خودتان را به آن ها تحمیل کنید؟ یا تمسک به معنای این است که پشت سر آن ها راه بروید؟ تمسک به عترت با حمله به خانة عترت نمی سازد. پس معلوم می شود حمله کنندگان به خانة اهل بیت q از سخن پیامبر سر باز زده و به عترت تمسک نکرده اند و گمراه شده اند. زیرا پیامبر اکرم 6 تنها راه نجات از گمراهی را در تمسک به قرآن و عترت همراه با هم دانسته است.

سوال سوم از اهل سنت: در زمان پیامبر 6 طایفه مهم و خطرناکی به نام منافقین به وجود آمدند. خداوند در قرآن نسبت به آن ها هشدار داد و به مسلمانان فرمود مواظب باشند که از آن ها خطری متوجه مسلمین نشود. نازل شدن یک سوره به نام منافقین و آیات فراوانی در سوره بقره و سور دیگر قرآن کریم در مورد منافقین، نشانگر وجود خطر جدّی از ناحیة آن ها است. به طوری که خطر آن ها به مسلمین بیشتر از کفار است. سؤال ما از اهل سنت این است که پس از رحلت پیامبر اسلام 6 منافقین چه شدند؟! چرا با این که مسألة منافقین در عصر رسول خدا 6 یک مسألة جدی بود، پس از رحلت حضرت در تاریخ مسلمین خبری از منافقین نیست؟! پس از رحلت رسول خدا 6 ، منافقین چه شدند؟ آیامنافقین در زمان پیامبر امید صدمه زدن داشتند ولی با رحلت حضرت، از مقابله با مسلمین مأیوس شده و همگی از مدینه هجرت کردند؟! اولاً هیچ تاریخی هجرت آن ها را از مدینه نقل نکرده است و ثانیاً اگر انسان عقل داشته باشد می بیند که پس از رحلت پیامبر اکرم 6 زمینه برای شیطنت منافقین بیشتر فراهم شده است. چون وقتی که پیامبر هست، قداست و نفوذ حضرت نمی گذارد که آنها حرکتی بکنند و وقتی که پیامبر از دنیا برود زمینة شیطنت برای این ها فراهم می شود.

در هیچ تاریخی هم نیامده است که منافقین تصمیم گرفته باشند در حقّ مسلمین احسان کنند و بگویند: ما غلط کردیم و دیگر کاری با شما نداریم و یا اتفاقی افتاده باشد که منافقین در آن تلف شده باشند. اصلاً چنین تلفاتی هم در تاریخ اسلام ذکر نشده است. یا این که همه آن ها توبه کرده و مسلمان شده باشند. پس از رسول خدا 6 از منافقین نه عینی وجود دارد و نه اثری! پس چه شده است؟ این ها نه هجرت کرده اند و نه مرده اند و نه توبه کرده اند پس چه بلایی سر این ها آمده است چرا در تاریخ مسلمانان هیچ هشداری نسبت به منافقین وجود ندارد؟ گویا توطئه منافقین فقط در زمان پیامبر بوده است! پس یک سوال بسیار مهم به خاطر اهمیت مسألة نفاق عبارت است از این که منافقین به دنبال رحلت پیامبر 6 چه شدند؟ وقتی سه فرض بالا باطل شد، راه برای فرض چهارم باز می شود که ما مدعی هستیم آن درست است. و آن این که با غصب خلافت و عدول از راهی که پیامبر 6 فرموده بود، زمینه باز شد و منافقین به هدف رسیدند. منافقان دیدند مقاصدشان به بار نشسته است. لذا در پست های مختلف حکومتی وارد شدند. آمدند و اعوان و انصار حکومت غاصب شدند. علی t به غربت رفت؛ سلمان و ابوذر و مقداد و عمار 4 به غربت رفتند. خودی های پیامبر به حاشیه رانده شده و غیر خودی گردیدند.

پیامبر خدا 6 نسبت به اهل بیت خودش سفارش فراوان کرده بود. حال جایگاه اهل بیت پیامبر در حکومت تشکیل شده توسط خلفا کجاست؟ حتی جایگاه اجتماعی اهل بیت q را هم تخریب کردند و اطراف اهل بیت q را خالی کردند. به اتفاق شیعه و سنی، حضرت علی، حضرت زهرا، امام حسن و امام حسین q جزو اهل بیت پیامبر 6 هستند. در جلسات بعد از زبان خود رسول الله به نقل از منابع اهل سنت این سخن را اثبات خواهیم کرد.

سؤال: اگر واقعًا در آن زمان منافقین وجود داشتند پس چرا حضرت علی t در مقابل آن ها سکوت کرد؟ آیا جایز بود حضرت در مقابل آن ها 25 سال سکوت کند؟

جواب: اصلاً حضرت به دلیل وجود همین منافقین سکوت کرد. نظیر این سؤال این است که چرا امام حسن مجتبی t در مقابل معاویه r سکوت کرد و با او صلح نمود اما امام حسین t در مقابل یزید r قیام کرد و حاضر به بیعت نشد؟ برای این که کسی امام حسن t و امام حسین t را در مقابل هم خیال نکند سؤال را به این شکل مطرح می کنیم که چرا امام حسین t ده سال بعد از امام حسن t صلح با معاویه r را ادامه داد ولی در مقابل یزید r قیام کرد؟ امامت یک حقیقت است. امام حسن t همان امام حسین t است.اگر امام حسن t در زمان امام حسین t بود و با یزید r روبرو می شد همان کاری را می کرد که امام حسین t انجام داد. زیرا ائمه همگی از یک منبع دستور می گیرند و آن خداوند متعال است. معاویه r و یزید r از نظر شخصیتی با هم بسیار متفاوت بودند. معاویه r بسیار مکار و فریبکار بود و ظواهر اسلامی را رعایت می کرد اما یزید r به طور علنی شراب می خورد و سگ بازی می کرد و به مقدسات توهین می نمود. معاویه r ظاهر اسلامی را حفظ می کرد و حفظ ظاهر، شناسایی دشمن را برای عوام سخت تر می نمود. اگر اهل بیت q در این شرایط فریبنده، قیام می کردند، مردم عوام و ظاهر بین خیال می کردند که اهل بیت q در مقابل خلیفة مسلمین قیام کرده اند و با اسلام دشمنی می کنند! برای عدة زیادی سوء تفاهم می شد. الآن هم که این همه سال گذشته است برخی از اهل سنت اعتراض می کنند که چرا شما معاویه r را لعن می کنید؟ معاویه r با کمک حیله های عمرو عاص r طوری ظاهر سازی می کرد که مردم خیال می کردند که دلسوز اسلام و مسلمین است! حتی در نامه ای به حضرت علی t نوشت: از خدا بترس و بیا تا نگذاریم خون مسلمانان بریزد! اگر وقتی که فضای فکری مردم آلوده به شبهات است کسی حرکت کند هم نیرو و خونش به هدر می رود و هم به مقصد نمی رسد. چاره ای بجز صبر نیست. در همچو شرایطی شیعه باید به تبعیت از امام خود صبر کند تا بتواند چند نفر دیگر را هم حفظ کند. لاأقل بهانه به دست دشمن ندهد و به صورت مخفیانه و خزنده، حقّ را تبلیغ نماید. امام زین العابدین t بعد از جریان عاشورا که زمان فتنه بود دست به قیام نزد. بلکه معارف بسیار بلند را در قالب دعا به بشریت عرضه نمود. [حضرت وقتی که در انسان ها لیاقت تخاطب را ندید رو به باری تعالی نمود و در قالب درد دل و اظهار ذلّت به درگاه او دریای علوم را به بشریت به ارث گذاشت.] خطرناک ترین خط نفاق بعد از رحلت رسول خدا 6 ظهور کرده است. قیام باید توجیه داشته باشد و در شرایطی صورت گیرد که اثر لازم و معقول خود را داشته باشد. حضرت امیر t در مقابل جریان نفاق ساکت ننشستند بلکه با صدای رسا حق را بیان نموده و منافقان را رسوا کردند اما چون قیام مسلحانه در مقابل آن ها به خاطر کمی مؤمنان ممکن نشد، از قیام دست شستند. [البتّه شایان ذکر است امام حسن مجتبی t ابتداءً قیام نمودند و در مقابل معاویه r ایستادند و پس از آن که به خاطر فراهم نبودن شرایط مبارزه، با شرایط خاصّ با معاویه r صلح کردند، با سخنان روشنگر خود به افشاگری او پرداختند.]

 

جهت ارسال سوال و شبهه و ارتباط مستقیم با استاد با این آدرس ایمیل مکاتبه کنید:

 

s-taher@iran.ir

 

مرکز فرهنگی مرحوم آیت الله قره باغی ارومیه – م

چرا خلیفه دوم احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را ممنوع کرد؟

بسم الله الرحمن الرحیم

خلاصه جلسه چهارم پاسخ به شبهات استاد سید طاهر غفاری قره باغی (زید عزه)

سوال: چرا خلیفه دوم احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را ممنوع کرد؟

چرا خلیفه دوم نقل حدیث از پیامبر اسلام را ممنوع کرد؟

مگر احادیث پیامبر برای عالم اسلام چه ضرری داشت؟

احادیث پیامبر به کجا صدمه و خلل وارد می کرد؟

اگر از ما سوال شود این چنین جواب می دهیم که بخش عظیمی از روایات نبوی بر رجوع به اهل بیت پیامبر تاکید می کرد. نمی توانستند که بگویند فقط روایات مربوط به اهل بیت علیهم السلام را نقل نکنید. چرا که نقشه و خصومتشان رو می شد. لذا تمام احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را ممنوع کردند تا احادیث مربوط به اهل بیت علیهم السلام نقل نگردد.

خلیفه دوم گفت قرآن برای ما کافی است! می گوییم یک آیه ی قرآن می گوید: « اطیعوا الله و اطیعوا الرسول» از خدا و رسول اطاعت کنید. اگر سخنان پیامبر نقل نشود، ما چگونه از پیامبر اطاعت کنیم؟ از کجا بدانیم که دستور پیامبر برای ما چیست تا اطاعتش کنیم؟

اگر این عدم نقل حدیث صلاح بود پس چرا خود پیامبر آن را ممنوع نکرد؟

این یک سوال بسیار مهمی است که به چه مصلحت اندیشی و به چه حقی از نقل همه احادیث نبوی در طول سالیان دراز منع شد؟

این سوال را با نهایت احترامی که به اهل سنت قائل هستیم، از آن ها داریم. ما علاوه بر این که به سوالات و شبهات پاسخ می دهیم باید اعلام کنیم که سوالاتی هم داریم که جویای جواب آن ها از اهل سنت هستیم.

حدیث ثقلین که از احادیث قطعی صادر شده از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم است فرمود: کتاب الله و عترت با هم برای هدایت شما لازم هستند ولی خلیفه دوم گفت کتاب الله برای ما کافی است. ما حرف کدام یک را قبول کنیم؟ آیا کسی خلیفه دوم را به عنوان پیامبر قبول دارد تا سخنان او بتواند در مقابل سخن پیامبر قد عَلَم کند؟!

معلوم است که وقتی سخن خلیفه دوم با سخن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم معارضه کند هر مسلمانی باید سخن پیامبر را مقدم بر سخن او بداند.

سوال: خلیفه دوم به پیامبر اسلام نسبت داد که حالش خوب نیست و العیاذ بالله هذیان می گوید. مورخین شیعه و سنی نقل می کنند که ابوبکر در بستر بیماری بود در حالی که گاه از هوش می رفت و گاه به هوش می آمد، عثمان را صدا زد و گفت: بنویس. یک کلمه که نوشت ابو بکر از هوش رفت عثمان از خودش چیزی نوشت بعد که به هوش آمد گفت: چه نوشتی؟ گفت: این مطلب را نوشتم: من عمر را به جای خود نصب کردم. گفت: آفرین خوب نوشتی! سوال ما این است که چرا سخن پیامبر در آن حال هذیان شد ولی سخن ابوبکر هذیان نشد؟ چرا وقتی که تو را نصب می کرد هذیان نشد ولی وقتی پیامبر می خواست بر جایگاه عترت خود تاکید کند آن سخنان هذیان شد؟

سوال: در مباحث نبوت و امامت ما کتاب هایی مطالعه کرده ایم ولی برای ما کافی نبوده اند علت این مساله چیست و چه نقصی در کار ما بوده است؟

جواب: خواندن کتاب های اعتقادی مهم است ولی کافی نیست. کتاب در هدایت ذهن و ارائه مطالب با نظمی خواص، مفید است ولی اگر مطلبی در کتاب مطرح شده است باید به سوالات پیرامون آن مطلب پاسخ داده شود. لازمه این امر آن است که انسان با استادی که در آن زمینه زحمت کشیده است در ارتباط باشد و از طریق او پی گیر پاسخ سوالات خود باشد.

اولین مطلبی که باید در پیگیری بحث نبوت و امامت مورد توجه باشد این است که امامت چیزی غیر از نبوت نیست. این به معنای آن نیست که امام همان پیامبر است بلکه به این معناست که نیازی که انسان ها به پیامبر دارند فقط در طول 23 سال پیامبری پیامبر نبوده است بلکه همان نیازی که وادار کرد که خداوند عالم برای رفع آن نیاز، پیامبری بفرستد، بعد از هزار سال از زمان پیامبر من هم همان نیاز را دارم. آن نیاز فقط چهار کلمه علم نیست بلکه مساله تربیت نسل ها، مساله امامت و جلو گیری از انحراف ها است.

چرا پیامبر علاوه بر قرآن روی شخص اهل بیت دست گذاشته است و کتاب را کافی ندانسته است؟

برای این که کتاب قابل تاویل است و هر کسی می تواند آن را به نفع خود تفسر نماید. قرآن قابلیت تاویل شدن به معانی مختلف را دارد. قرآن اگر بخواهد کامل شود و نقش قطعی خود را در هدایت ایفا کند باید همراهش شخصی الهی باشد که معانی واقعی آن را بداند و بیان کند و با گفتن او دیگر جای قیل و قال باقی نماند و قابل سوء استفاده نباشد. آن شخص الهی معنای صحیح قرآن را بیان کرده و جلوی فتنه و برداشت های غلط را بگیرد.

برای اینکه بحث نبوت و امامت را خوب بفهمیم، فرض می کنیم که هیچ پیغمبر و امامی وجود نداشته باشد. در این در عالم چه اتفاقی می افتد؟ برای این سوالات چه جوابی داریم؟

1-آیا بعد از مرگ خبری است؟ جواب: نمی دانیم!

2- آیا آن خدایی که من با عقلم می فهمم که وجود دارد، برای من برنامه ای دارد؟ جواب: نمی دانیم!

3- آن خدا از چه چیز خوشش می آید و از چه چیزی بدش می آید؟ جواب: نمی دانیم!

4- آیا ما نسبت به رفتار هایی که انجام می دهیم مجازات خواهیم شد یا نه؟ جواب: نمی دانیم!

5- خیر و صلاح ما در چیست و شرّ ما در چیست؟ جواب: نمی دانیم!

6- آیا کمال و مقصدی هست که می خواهیم به آن برسیم؟ جواب: نمی دانیم!   و ...

اگر پیامبر و امام نباشد، جواب تمام سوال های اساسی زندگی ما یا نمی دانم است و یا حرفی که پایه و اساس قطعی و یقینی ندارد. هر کس نظری خواهد داد و نتیجه آن سر در گمی و اضطراب و نگرانی خواهد بود.

به این انسان مضطرب و سرگردان خبر می دهند که جایی است که جواب این سوالات را می دهند. زود می پرسد: کجا؟ تا آبی بر آتش نگرانی ها و اضطراب هایش باشد.

لذا اولین دلیلی که ابن سینا برای اثبات نبوت می آورد این است که در این خلقت، وجود پیامبر از وجود ابرو های انسان ضروری تر است. می گوید: اگر خالق این عالم حکیم است، نباید این بشر را بدون سرپرست رها نماید. بعد می گوید: اگر قرار است بشر دارای هادی و راهنما باشد، علایم آن هادی در پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم وجود دارد. در مقام شخصیت شناسی یک هادی الهی، تمام اوصافی که باید در آن هادی باشد می بیند که در پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم جمع است.

سیر ادلّة امامت در کتاب ها و منابع سنی و شیعه آن قدر زیاد است که اگر تا پایان عمر دربارة آن ها صحبت کنیم تمام شدنی نیست! پیامبر خدا به صورت جزئی و شخصی بیان کرده اند که که بعد از ایشان چه کار باید بکنیم. سفارش نسبت به اهل بیت به صورت قطعی از پیامبر به ما رسیده است.

برای پی بردن به امامت یک امام دو راه وجود دارد:

1-این که به فرموده و نصّ از پیامبر یا امام قبلی به امامت او پی می بریم.

2- از راه مشاهدة معجزات خود امام و نشانه های قدرت خداوند که از آن امام خاص مشاهده می شود.

ما حاضر هستیم این مطالب قطعی را به هر مخالف و سنی ای عرضه کنیم و پس از ثابت کردن آن به صورت قطعی، اگر نپذیرفت حاضر هستیم با او مباهله کنیم. یعنی اگر مسأله با بحث حل نشود، با دعا از خدا خواهیم خواست که خداوند، لجوج و عنود را رسوا نماید. سنّی اگر به حقانیت خود یقین دارد باید دعوت به مباهله را بپذیرد چرا که اگر حق باشد، خداوند از او حمایت خواهد نمود و اگر هم اتفاقی نیافتاد باز هم ما محکوم خواهیم بود چرا که ما او را به مباهله دعوت نموده ایم.

پس برای این که مسایل مربوط به نبوت و امامت حلّ شود باید به یک نفر عالم که در این زمینه کار کشته و ماهر است مراجعه کنیم تا جواب سوالاتمان را بگیریم.

سوال: آیا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم سواد خواندن و نوشتن داشتند یا خیر؟

جواب: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در نزد کسی خواندن و نوشتن یاد نگرفته بود ولی به علم الهی خواندن و نوشتن بلد بود. حضرت نوعًا در مجال های رسمی از نوشتن استنکاف می نمود تا مبادا این بهانه به دست کفار بیافتد و بگویند که پیامبر درس خوانده است و قرآن را خودش نوشته است العیاذ بالله.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به تعلیم الهی همه چیز می دانست و معلم حضرت علی علیه السلام بود و در تاریخ مواردی نقل شده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و سلم کتابت نموده اند و نوشته اند اما پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به صورت علنی و در مجال های عمومی ننوشته اند تا مبادا این بهانه به دست کفار بیافتد.

نظیر این مسأله را مرحوم حضرت آیت الله العظمی بهجت قدس سره در مورد تصریح به نام مخصوص حضرت مهدی سلام الله علیه می فرمودند. می فرمودند شاید یک سرّ این که نباید اسم خاص حضرت مهدی علیه السلام را ببریم این است که دستاویزی برای مسیحی ها می شود و می گویند: آن پیامبری که قرار است بیاید، همین شخص است و آن شخص قبلی العیاذ بالله پیامبر آخر الزمان نبوده است.

سوال: آیا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم رحلت کرده است یا شهید شده است؟

ما سوالات واجب تری داریم که انشا الله بعد از آن ها اگر اولویت به این سوال هم برسد بدان خواهیم پرداخت.

سوال: آیا هدف از خلقت مخلوقات رشد انسان است؟

جواب: خداوند متعال هر موجودی را که خلق کرده است به اندازه ظرفیت وجودی اش در او زمینه رشد و کمال قرار داده است.

خداوند در انسان ظرفیتی نهاده است که بی نظیر است و در هیچ موجودی همچو ظرفیتی وجود ندارد.

عالی ترین و کامل ترین مخلوق عالم خلقت موجودی به نام انسان است. انسان در رشد نمودن، هم نیازمند علم است و هم نیازمند مربی. اگر انسان رشد بیابد به مقامی می رسد که جبرئیل امین از رسیدن به آن عاجز است و در آن مقام خادم انسان است. مقام انسان فوق مقام ملک است لکن چون ما از عالم حیوانیت خود خارج نشده ایم و اسیر آن هستیم زندگی ما یک زندگی شبیه حیوانات است.

برای ما خوردن و آشامیدن و خوابیدن مهم است.

آیا برای ما رسیدن به مرتبه ای که در آن ارتباط ما با خداوند یک ارتباط عالی باشد به مقدار خوردن و آشامیدن اهمیت دارد؟! چقدر برای ما مهم است که به مرتبه  مستجاب الدعوة بودن برسیم؟به جایی برسیم که معلم ما مستقیمًا حضرت علی علیه السلام باشد؟

نقل کرده اند که در زمان رضا خان ملعون یا کمی بعد از آن یکی از علمای مهم شیعه در علوم عقلی شخصی به نام مرحوم کاظم عصار است. ایشان فیلسوف بود و در علوم عقلی سرشناس بود. ایشان نقل می کنند که از علمای نجف شخصی به نام حاج جمال اصفهانی به تهران آمد و شروع به درس دادن نمود درس ایشان به طور مفصل شلوغ شد برخی گفتند: شاید این شخص شلوغ کاری نموده و کلکی سوار کرده است که درسش شلوغ شده است وگر نه معلوم نیست آن قدر هم سواد داشته باشد. قرار شد که ایشان را امتحان کنیم. من که در علوم عقلی قوی بودم قرار شد که سوال فلسفی بپرسم کسی دیگر قرار شد که فقه سوال کند و هکذا....

مرحوم عصار می گوید من یک جلد از کتاب اسفار همراه برده بودم. ایشان یک مطلب عقلی مطرح کرد و من یک سوال کلیدی پرسیدم که اگر اهل فن بود می توانست جواب دهد.

ایشان گفت: من جواب شما را این گونه نمی دهم. کتاب در دست شماست؛ مثل استخاره باز کنید و سطر اولش را بخوانید! من سطر اول آن را خواندم و او همه صفحه را از حفظ خواند و گفت: نه فقط این جلد اسفار بلکه اگر تمام اسفار را بیاوری و سطر اول آن را بخوانی همه صفحه را از حفظ خواهم خواند بلکه تمام کتب طلبگی را اگر از اول تا آخر بیاوری یک سطر از اول آن بخوانی من تا آخر صفحه را از حفظ برایت خواهم خواند! اما این مال من نیست. این به برکت امیرالمومنین علی علیه السلام است.

بعد جریان خود را نقل کرد و گفت: من چهل سال در نجف درس خواندم بعد از چهل سال پدرم به دنبال من فرستاد که دیگر برگرد به ایران. من مریض شدم و چهل روز مبتلا به بیماری حصبه شدم. خاصیت این مریضی آن شد که حافظه من کلاً از بین رفته است.

از من خواسته اند که به ایران برگردم. خدایا من وقتی برگشتم به آن ها چه بگویم؟! متوسل شدم به امیرالمومنین علی علیه السلام. در عالم رویا حضرت به من چیزی نوشاند که تمام معلومات من از آن جا نشأت گرفته است.

عزیز من این که به ما میگویند گناه نکن برای این است که در ما ظرفیتی ایجاد شود تا از امیرالمومنین علی علیه السلام علم دریافت کنیم و امیرالمومنین علی علیه السلام هم خزانه دار علم خداست. دستگاه اهل بیت علیهم السلام فقط این چهار بیت شعر و مدح خوانی نیست این شعرها برای آن است که ما را به راه بیاندازند تا ما به آن جا برسیم که ظرفیت یافته و از علوم و عنایات اهل بیت بهره مند شویم. قرار است اهل بیت علیهم السلام ما را با علم خدا تربیت کنند ولی ما عملاً می گوییم: احتیاجی به تربیت اهل بیت علیهم السلام نداریم. هم سنی می گوید احتیاجی به تربیت اهل بیت ندارد و هم شیعه! شیعه با زبان حال می گوید: به تربیت اهل بیت نیاز ندارم! اگر این نیاز را احساس می کرد برای قرار دادن خود در معرض تربیت اهل بیت علیهم السلام کاری و اقدامی می کرد. در حالی که تعداد بسیار کمی عملاً خود را در معرض تربیت اهل بیت قرار می دهند. با این حال به برکت این اعتقادات باز هم عنایات اهل بیت علیهم السلام شامل حال شیعه است.

زمان مشروطه بود و مرحوم آیت الله العظمی نائینی قدس سره مرجع وقت نگران حال شیعه و کشور بود. در عالم مکاشفه به خدمت حضرت امام زمان علیه السلام مشرف می شوند و عرض می کنند: آقا وضعیت ایران را ملاحظه می کنید که چقدر کفار به ایران ضربه می زنند؟ مرحوم نائینی می فرمایند: در نزد حضرت دیواری بود که کج شده بود و حضرت با اشاره خود آن را نگاه داشته بودند. حضرت فرمود: این ایران است این جا «شیعه خانه» ماست کج می شود اما نمی ریزد خراب نمی شود نمی گذاریم خراب شود. با این همه ضعف و کمی لطفی ما، چون دم از اهل بیت علیهم السلام می زنیم، عنایات حضرات باز هم شامل حال ما است.

این ناشی از بزرگواری و آقایی آن هاست ولی این مقدار برای ما کافی نیست. ما باید رشد کنیم و انسان شویم.

یک بار برای همیشه باید رشد کنیم و انسان شویم.

یک بار برای همیشه باید این سخن را از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قبول کنیم که فرمودند: «الا اخبرکم بدائکم و دوائکم؟» آیا خبر ندهم به شما که درد شما چیست و دوای شما چیست؟ «دائکم الذنوب و دوائکم الاستغفار» درد شما گناهان شماست و دوای شما استغفار است. درد شما بی خدائی است و دوای شما با خدا بودن است. برای این انسان «خدا» لازم است. وقتی که پیام خدا را به وسیله پیغمبر و اهل بیت علیهم السلام دریافت نمودی باید بدان عمل کنی.

گناه داستان را خراب خواهد کرد و گناه و معصیت لطف خدا را دور می کند پروندة ما را سیاه می کند.

یکی از علمای خاص در ارتباطی که با شیخ بهائی بعد از فوت او داشته است این سخن را از او نقل می کند که در زمان ما تشرف یافتن به محضر حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف یک مسأله عادی بود در زمان شما به دلیل زیاد بودن گناه کمیاب شده است. باید از راه گناه برگردیم. «ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم»

دشمنان همین ارتباط نازکی که ما با اهل بیت داریم را هم می خواهند از دست ما بگیرند. ما باید این ارتباط را محکم تر کنیم.

آیا قبول می کنی وقتی به بچه ات گفتی برو نان بخر او بگوید اجازه بده فکر کنم ببینم این کار درست است یا غلط؟ هر چند نان هم بخرد از دست او ناراحت هستی چون به تو اعتماد نکرده و در مقابل دستور تو فکر کرده و حق اظهار نظر قائل شده است حال خدا می گوید گناه نکن و ما می گوئیم اجازه بده فکر کنم ببینم گناه بکنم یا نه.

فکر کردن تو در مقابل دستور خدا، توهین به دستگاه خداست هر چند گناه را هم نکنی. مگر در صحت دستور خدا شک داشتی که فکر می کنی؟ اگر مطیع خدا باشی به این مقام می رسی که آن حمال رسیده بود. این قضیه، مهم و معتبر است و ما رفتیم و سند آن را هم بررسی کردیم. حمال در کوچه داشت می رفت ناگهان دید کودکی از پشت بام می افتد یک یا الله گفت و کودک بین زمین و آسمان معلق ماند. کودک را گرفت و بر زمین نهاد. مردم بر سرش ریختند که تو کیستی؟ خضر هستی یا پیغمبر؟ گفت من همان حمال همیشگی هستم که همیشه بارهای شما را می برم. گفتند: پس چگونه به این مقام رسیده ای؟

گفت: خدا به من فرمود: بندگی کن گفتم: چشم. یک عمر است که بندگی می کنم یک بار هم من از او خواهش کردم او گفت: چشم!

گرفتاری های ما از این است که به دنبال «مرد خدا» نرفته ایم. ما باید به امام زمان علیه السلام التماس کنیم که آقا ما به تو احتیاج داریم؛ آقا ما را رها نکن! در همین شهر بنده کسی را می شناسم که به محضرامام زمان علیه السلام رسیده است ولی قرار نیست که تابلو بزند. نگو که در این شهر ممکن نیست بلکه واقع شده است. این همه فساد امتحان خدا است شرایط هر قدر بد و فاسد باشد بدتر از کاخ فرعون نیست در کاخ فرعون آسیه به مقامی رسید که جزو چهار زن بزرگ عالم شده است و نامش همراه با حضرت مریم سلام الله علیها آمده است. اگر خدا را بخوانی در کاخ فرعون هم می توانی به مقام قرب الهی برسی. شخصی پیش شیخ حسن علی اصفهانی نخودکی آمد و گفت: آقا مریض داریم گفت: مریض شما خوب شد! روی این مسأله خوب فکر کنید درد ما این است که توحید را خوب دریافت نکرده ایم و دل ما در جاهای مختلف مشغول است. گفت: مریض داریم شیخ حسنعلی به جای این که دعا کند، از شفای مریض خبر داد و گفت مریض شما خوب شد بروید. کسی در نزد شیخ بود و سؤال کرد که آقا چرا به جای دعا کردن به طور قاطع خبر دادی و گفتی خوب شد؟ شیخ فرمود: مولای من آبروی نوکری را که خیانتش را نکرده نمی برد! یعنی اگر به خاطر آبروی من هم باشد خدا به او شفا خواهد داد باید نزد خداوند آبرو کسب کنیم و این راهی جزء امانت داری ندارد با هرگناهی یک نشان خیانت به جان خود می زنیم یعنی به زبان حال می گوییم خدایا من هنوز تو را قبول نکرده ام.

سؤال: نظر اهل سنت درخصوص آیه « يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّهَ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ ﴿۶۷ مائده﴾ » چیست؟ اگر قبول دارند که آیه در حجة الوداع و در غدیر خم نازل شده است که بحث نیست و اگر قبول ندارند می گویند که خداوند در آن آیه به پیامبرش چه دستوری داده است اگر عمل نکند رسالتش را ابلاغ نکرده است؟

جواب: اتفاقًا این سؤال را ما از مخالفین شیعه و اهل سنت می کنیم که آیه شریفه به پیامبر امر به ابلاغ چیزی را می کند که اگر آن را نرساند، رسالت را نرسانده است، آن چه چیزی است که به قدری حساس و مهم است که اگر بیان نشود، رسالت الهی تبلیغ نشده است؟

شیعه با استفاده از منابع شیعه و سنی می گوید آن مطلب، چیزی جز ولایت امیرالمومنین صلوات الله علیه نیست. لیکن بعضی اهل سنت آن را به یک سلسه از احکام شرعیه حمل کرده اند که ان شاء الله در جلسه بعد با سند کتب مخالفین بیان خواهیم کرد و از آن ها خواهیم پرسید.

سؤال: آیا مسلمانِ مقلد می تواند به مجتهد خود اعتراض کند؟

جواب: اگر انسان ابهامی نسبت به حکم شرعی داشته باشد حق دارد که سؤال کند ولی برای اعتراض کردن حقی ندارد مثل این که یک نفر پزشک مشغول جراحی است ما اگر در آن جا باشیم می توانیم سؤال بپرسیم ولی حق اعتراض به او را نداریم. چرا که این کار نیاز به متخصص دارد و ما هنوز آن تخصص را نداریم تا هم عرض آن پزشک شده و اعتراض کنیم. حکمی که مرجع شیعه می دهد با بررسی سند (که خودش یک علم است) و دلالتِ تمام احادیثی که از پیامبر اسلام و ائمه صلوات الله علیهم رسیده است و با حفاظت کامل صورت می گیرد که مبادا حکمی مخالف حکم خدا داده شده باشد. لذا در این روند تخصصی و پیچیده کسی حق اعتراض دارد که خودش اهل فن باشد.

سوال: وضوی اهل سنت صحیح است یا شیعه؟

جواب: قطعا وضوی اهل سنت باطل است چون اهل بیت صلوات الله علیهم وضوی آنان را ابطال نموده اند و ما موظف هستیم که دین خود را از اهل بیت صلوات الله علیهم بگیریم و علمای شیعه آن وضوئی را به ما رسانده اند که اهل بیت صلوات الله علیهم فرموده اند و اهل بیت صلوات الله علیهم هم وضوی پیامبر را برای ما نقل کرده اند.

سوال: سلفی ها و وهابی ها چرا به سراغ یهودی ها و مسیحی ها نرفته اند و فقط با شیعه درگیر هستند؟

جواب: یک حساسیت سنگین سیاسی در پشت پرده وجود دارد و اگر داستان پیدایش وهابیت را پی گیری کنید خواهید دید که دست انگلیس در پشت پرده وجود دارد و قضیه سیاسی شیعه به قدری حادّ است که هیچ گروهی برای غرب آن حساسیتی که شیعه ایجاد کرده است را ایجاد نکرده اند. چون چار چوب شیعه یک چار چوبی است که هیچ گونه مدارا با کفار و مصلحت اندیشی به معنای کوتاه آمدن از مواضع حق در آن وجود ندارد.

از مبانی مهم و ممتاز شیعه یکی این است که شیعه حاکم معتبر و مشروع را اگر فاسد و فاسق باشد قبول ندارد. شیعه می گوید: فاسد نمی تواند حاکم باشد. در میان اهل سنت این نظر است که حاکم بر مسلمین می تواند فاسق و گناهکار باشد. می گویند در حاکم عدالت شرط نیست، ولی شیعه حکومت فاسق را نا مشروع می داند؛ لذا کسی که در رأس حکومت قرار دارد اگر یگ گناه بکند، بدون نیاز به عزل کردن دیگران خود به خود منعزل می شود و حکمش نافذ نخواهد بود. لذا تنها خطری که متوجه دستگاه های فاسد حاکمه است از ناحیه فکر شیعی است و نوکران خود را بر علیه شیعه بسیج کرده و تحریک می کنند.

البته عدم مراعات تقیه از سوی یک عده از شیعیان  افراطی که به خیال خود می خواهند از تشیّع دفاع کنند هم به این مسأله دامن زده است.

سوال: راه های شناخت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و وظایف منتظران چیست و اضافه کنید به این مطلب، این را که آیا ارتباط با امام زمان صلوات الله علیه در زمان غیبت میسر است یا نه؟

جواب: وظیفه ما در غیبت امام آن است که وقتی حضرت آمد، ما اعلام آمادگی کنیم. وقتی که حضرت تشریف آوردند از ما سوال خواهند کرد: آیا مسأله ای به نام محبت دنیا را برای خودت حل کرده ای یا نه؟ آیا اگر تو را به طرف خطری روانه کنم برای رفتن آمادگی داری؟ آمادگی علمی برای پاسخ گویی به شبهات را داری تا تو را به فلان منطقه بفرستم؟

امام زمان بنده خدا و فرمانده از طرف خداست. خواهد آمد تا حکم خدا را اجرا نماید.

ما باید تسلیم امر خدا شده و به مقام تسلیم برسیم.

 اولین وظیفه منتظر، محکم نمودن اعتقادات و در مرحله دوم عمل به وظایف و دوری از گناه است. تمرین دوری از گناه ما را آماده خواهد کرد تا فردا حضرت هر دستوری که به ما بدهد عمل کنیم.

آن شخص خراسانیپیش امام صادق علیه السلام آمد و به حضرت عرض کرد: یا بن رسول الله چرا با وجود این همه طرفدار که در خراسان دارید قیام نمی کنید؟ حضرت به او فرمود: برو به داخل تنور! او از حضرت معذرت خواست و داخل تنور نشد! چیزی نگذشت که یکی از یاران حضرت آمد و با دستور حضرت سریعًا وارد تنور شد و حضرت درب تنور را گذاشت و با خراسانی مشغول صحبت شد. بعد از مدتی درب تنور را باز کرد و یار حضرت از تنور بیرون آمد. حضرت از خراسانی پرسید: ما چند نفر مثل این در خراسان یار داریم؟! خراسانی گفت: حتی یک نفر هم نداریم!

یکی دیگر نزد حضرت آمد و گفت: یابن رسول الله اگر یک سیب را از وسط نصف کنی و بگویی نصف آن حرام و نصف دیگرش حلال است، چون و چرا نخواهم کرد و کاملا از تو قبول خواهم کرد. چرا که امام را شناخته است.

یکی از راه های ارتباط با امام زمان علیه السلام این است که هر روز 5دقیقه وقت بگذاریم که کسی متوجه آن وقت خلوت ما نشود و خدا باشد و امام زمان و ما و خلوت کنیم. لازم نیست بدن امام زمان نزد تو باشد بلکه حضرت هم تو را می بیند و هم صدایت را قبل از این که خودت بشنوی می شنود. با این امام بنشین و نجوا کن و برای او عرض شرمندگی کن. در آن پنچ دقیقه با تمام وجود متوسل به امام زمان صلوات الله علیه شویم و بگویم: آقا! به تو احتیاج داریم و هیچ کسی نمی تواند جای تو را برای ما پر کند. ای بی بدیل! مواظب ما باش. خداوند تو را برای من امام و سرپرست قرار داده است. مبادا من سر خود رها شوم. این پنچ دقیقه اگر برای خود نمائی نباشد، در کمترین فاصله ده دقیقه و بیشتر بیشتر خواهد شد تا این که زمانی یک ساعت و بیشتر خواهد شد. آثار عینی اخلاص را در زندگی خود مشاهده خواهیم کرد و در آن 5دقیقه، با شرمندگی متعهد خواهیم شد و از آقا خواهیم خواست که کمک کند تا به طرف معصیت نرویم.

اگر در آن پنچ دقیقه با امام زمان صلوات الله علیه  نجوا کنیم، در آن صورت بنای نا فرمانی را در زندگی خود پاک خواهیم کرد و اگر این تعهد را با امام صلوات الله علیه امضاء کنیم، الطاف آشکار حضرت را در زندگی خود مشاهده خواهیم کرد.

مطالعه حالات کسانی که با حضرت ارتباط داشته اند نیز در زمینه سوق دادن ما به سوی حضرت مهم و موثر است.

«مَنْ ماتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ اِمامَ زَمانِهِ ماتَ میتَةً جاهِلِیَّةً»

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه پنجم پاسخ به شبهات 22 اسفند 1392 مسجد رضا آباد ارومیه

استاد سید طاهر غفّاری قره باغی زید عزّه

الحمد لله رب العالمین و الصلاة و السلام علی محمد و آله الطاهرین لا سیّما بضعة المصطفی فاطمة الزهراء سلام الله علیها

این جلسه مقارن با ایّام شهادت بی بی دو عالم، حضرت فاطمه زهراء سلام الله علیها می باشد. چهارده معصوم علیهم السلام، 14 نور مقدّس خدا هستند. ایشان بندگان شایسته خدا هستند که بیشترین عنایات را از ناحیه خدای متعال دریافت نموده اند. خداوند آن ها را به ما معرفی نموده است تا با توجّه و توسّل و تمسّک حقیقی به طریقه ایشان، همان الطافی که نصیب آنان شده است، نصیب ما نیز بشود. ان شاء الله ما نیز در عقیده و عمل و اخلاق طوری باشیم که مورد رضایت رسول خدا صلی الله علیه و آله، امیرالمومنین و ائمه اطهار علیهم السلام باشد. چرا که رضایت ایشان نشانه رضایت خداوند متعال است.

با توجّه به این که ما می خواهیم با آقایان اهل سنّت به تفاهم و هم زبانی برسیم، تعهّد کرده ایم که در مباحث اصلی فقط به منابع شیعه اکتفاء نکنیم؛ بلکه از منابع اهل سنّت نیز بر مدّعای خویش دلیل بیاوریم. راحت ترین راه برای این که در مسایل اصلی با اهل سنّت به تفاهم برسیم این است که از منابع آن ها دلیل بیاوریم. البته این تنها راه نیست بلکه راحت ترین راه است.

امامت از شروط توحید شمرده شده است. حضرت امام رضا صلوات الله علیه در بیان حدیث قدسی سلسلة الذهب، وجود امام حاضر را از شرایط توحیدی بیان کرده است که انسان را از عذاب الهی نجات خواهد داد. امامت چیزی جدا از توحید نیست بلکه از شروط توحید حقیقی است. بحث امامت بسیار مهمّ است و اگر ما توجّه کافی به این مباحث نکنیم، به مرور زمان در اثر بمباران تبلیغاتی شیاطین، دیگر چیزی از مسلمات عقاید ما باقی نخواهد ماند.

یک روایت وجود دارد که هم در منابع شیعه و هم در منابع اهل سنّت از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است. این روایت از نظر سند بسیار معتبر است و کسی پیدا نشده است که ادّعا کند اصل صدور این روایت از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله مخدوش است.

روایت این چنین است که حضرت فرمود:

«مَنْ ماتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ اِمامَ زَمانِهِ ماتَ میتَةً جاهِلِیَّةً»

در دوران جاهلیّت و قبل از بعثت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله کسانی که از دنیا می رفتند، عمدتًا کافر و مشرک از دنیا می رفتند. چرا که توحید را از دست داده بودند و هیچ دینی را قبول نکرده بودند. بعد از بعثت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، کسانی که نبوت حضرت را قبول نکردند، در همان جاهلیّت باقی ماندند و از بت ها حمایت کردند. دلیل ایشان این بود که پدرانشان بر آن طریقه بودند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ده ها و بلکه صد ها معجزه به آن ها نشان داد ولی تکبّر به آن ها اجازه تبعیّت از حقّ را نداد!

برخی هم رسالت حضرت را قبول کردند و مسلمان شدند. رسول خدا صلی الله علیه و آله به ایشان فرمود: هر کس در حالی که امامِ زمانِ خود را نشناخته است از دنیا برود، با مرگ جاهلیّت از دنیا رفته است. یعنی این شخص، غیرِ مسلمان از دنیا رفته است. [به تعبیر حدیث سلسلة الذهب، توحیدش شرط لازم را نداشته و مردود است. کسی که امام حاضر و امام زمان خود را نشناخته است لا بدّ تبعیت او را نیز نکرده است پس توحید واقعی را از دست داده است و غیر مسلمان و مشرک مُرده است.]

به مناسبت همین ایام فاطمیّه سلام الله علیها از اهل سنّت سوال می کنیم: بعد از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، امام زمانِ حضرت صدیقه کبری، فاطمه زهرا سلام الله علیها چه کسی بوده است؟ لا بدّ جواب خواهید داد: «ابوبکر بوده است.» صحیح بخاری نقل می کند که حضرت زهرا سلام الله علیها وقتی که از دنیا می رفت اعلام کرد که بر ابوبکر و عمر غضبناک و از آن ها ناراضی است و بر آن ها معترض می باشد:

[صحیح بخاری، ج4 ص2102 کتاب الفرائض باب قول النبی صلی الله علیه و آله : «لا نورث ما ترکنا صدقه» حدیث6726: «... قال ابوبکر: و الله لا ادعُ امرًا رأیت رسول الله ص یصنعه فیه الاّ صنعته قال: فهَجَرَتْهُ فاطمةُ فَلَمْ تُکَلِّمْهُ حَتّی ماتَتْ.]

[صحیح بخاری، ج2 ص952 کتاب فرض الخمس باب فرض الخمس حدیث3093: فقال لها ابوبکر: انّ رسول الله ص قال: «لا نورث ما ترکنا صدقة» فَغَضِبَتْ فاطمةُ بِنْتُ رَسُولِ اللهِ ص فَهَجَرَتْ ابابکرٍ فَلَمْ تَزَلْ مُهاجِرَتُهُ حَتّی تُوُفِّیَتْ وَ عاشَتْ بَعْدَ رَسُولِ اللهِ ص سِتَّةَ اَشْهُرٍ ... ]

مقام و فضیلت حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها چیزی نیست که اهل سنت آن را انکار کنند. همه معترف به مقام و فضیلت حضرت هستند. غیر از نواصب و دشمنان اهل بیت علیهم السلام، عموم اهل سنّت قبول دارند که احترام اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله واجب است و آن ها دارای منزلت ایمانی ممتازی هستند. چرا که خودشان از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل کرده اند که فرمود: «فاطمه، پاره ای از وجود من است؛ هر کس او را اذیت کند مرا اذیت کرده است» ...

[صحیح بخاری، ج3 ص1154 کتاب فضائل اصحاب النبی ص باب مناقب فاطمه الزهرا علیها السلام حدیث 3767: قال النبی ص: «فاطمة سیدة نساء اهل الجنة» حدّثنا ابوالولید حدّثنا ابن عیینة عن عمرو بن دینار عن ابن ابی ملیکة عن المسور بن مخرمة رضی الله عنهما: انّ رسول الله ص قال: «فاطمة بضعة منّی فمن اغضبها اغضبنی»

همچنین در صحیح بخاری ج3 ص1143 کتاب فضائل اصحاب النبی باب فضائل قرابه رسول الله ص و منقبه فاطمه علیها السلام ابتدای باب و همچنین حدیث 3714 این دو حدیث آمده است.]

با توجّه به احادیث فوق که مورد اتفاق شیعه و اهل سنّت می باشند، معلوم می شود که حضرت فاطمه سلام الله علیها مسلمان از دنیا رفته است و بلکه از مومنین خالص می باشد و به تعبیر حدیث نبوی، خانم و سرور زنان بهشت (از جمله مریم و آسیه و ...) است. یعنی العیاذ بالله حضرت به مرگ جاهلی از دنیا نرفته اند و در نتیجه قطعًا امام زمان خویش را درست تشخیص داده اند. با این تفاصیل و توضیحات از اهل سنّت سوال می کنیم:

امام زمانِ حضرت زهرا سلام الله علیها چه کسی بوده است؟

اگر امام زمانِ حضرت زهرا سلام الله علیها، ابوبکر بوده است پس چرا سرور زنان بهشت وصیت کرد بر سر قبرش حاضر نشود و بر او نماز نخواند؟! آیا حضرت زهرا بر امام زمان خویش غضبناک شده است؟!

با اندکی تامل می توان به وضوح دریافت که امام زمانِ حضرت زهرا سلام الله علیها که نشناختنش موجب جهنمی شدن و مرگ جاهلی می شود، ابوبکر نیست. بلکه کسی است که حضرت زهرا سلام الله علیها جان خود را در راه اثبات امامت او فدا کرد و اولین شهیده راه ولایت او شد.

حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها چنان با بصیرت و هوشیاری قضایای بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله را مدیریّت کرد که یک نقطه ابهام سنگین در تاریخ اهل سنّت به یادگار گذاشت. این نقطه ابهام به هیچ نحوی قابل توجیه برای اهل سنّت نیست و تا کنون موجب استبصار جمع کثیری از اهل سنّت شده است.

هر قدر انسان بخواهد عذر تراشی و توجیه کند می بیند هیچ پاسخی جز معرّفی غاصبین خلافت برای وصیّت بر مخفی بودن قبر حضرت زهرا سلام الله علیها وجود ندارد. حضرت زهرا سلام الله علیها وصیت نمود تا قبرش مخفی باشد و شبانه تشییع شود و هیچ یک از ظالمین به حضرت مخصوصًا ابوبکر و عمر بر جنازه اش حاضر نشوند تا بر همه عالم تا قیام قیامت اعلام کند: یگانه یادگار پیامبر صلی الله علیه و آله که مورد تایید حضرت بود تا آخرین لحظه زندگی اش عَلَم مخالفت با غاصبین خلافت را زمین نگذاشت.

این یک سوال مهم است که ما از اهل سنّت داریم و خواستار جواب از ایشان هستیم. این امامی که گفته شده است نشناختن او موجب مردن به مرگ جاهلی است کیست؟ از سخن حضرت معلوم می شود که تنها شناختن پیامبر برای مسلمان بودن کافی نیست. چرا که حضرت می فرماید: هرکس امام زمان خود را نشناسد کافر از دنیا رفته است. لذا سوال می کنیم: امام زمانِ حضرت زهرا سلام الله علیها چه کسی بوده است؟!

علیٌ مع القرآن و القرآن مع علی لن یفترقا

در ادامه روایات شیعه و سنی در باب امامت، با حدیث ذیل روبرو می شویم که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «علیٌّ مع القرآن و القرآنُ مع علیّ لن یفترقا»

یک روایت مشابه آن هم وجود دارد که حضرت فرمود: «علیٌّ مع الحق و الحقّ مع علی». قبلاً نیز حدیث ثقلین که آن را به عنوان «شناسنامه شیعه» معرفی نمودیم بر «همراهی عترت پیامبر با قرآن» تاکید کرد. در این روایت مورد بحث بر خصوص حضرت علی صلوات الله علیه تاکید شده است و به طور خاصّ از میان عترت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فقط نام حضرت علی صلوات الله علیه آمده است: علی همراه قرآن است و قرآن هم همراه علی است. هرگز از هم جدا نخواهند شد.

(یکی از کتب روائی مهمّ اهل سنّت، مستدرک حاکم نیشابوری است. کتاب روائی درجه یک اهل سنّت، صحیح بخاری است. بعد از آن صحیح مسلم است و صحیح ترمذی و صحاح دیگر. بخاری و مسلم که نویسنده دو کتاب مهم اهل سنت هستند هر یک در کتاب خود شرایطی را ذکر کرده اند که اگر روایتی دارای آن شرایط باشد در نظر نویسنده آن صحیح بوده و قابل نقل است. حاکم نیشابوری که خودش محدّث و حدیث شناس است، در بررسی روایات ملاحظه کرده است که طایفه مهمّی از روایات که دارای همان شرایط بخاری و مسلم هستند،‌ در صحیح بخاری و صحیح مسلم ذکر نشده اند. لذا کتابی به نام المستدرک علی الصحیحین نوشته است و روایات دارای شرایط صحّت که از فیلتر بخاری و مسلم قابل عبور بوده اند امّا عبور نکرده اند را آورده است. بخاری با یک غرض سیاسی، یک سلسله از روایات امامت را حذف کرده است و حاکم همان روایات را آورده است و گفته است: این روایات با این که با طرز فکر شما مخالف هستند ولی همان شرایط صحّت گفته شده را دارا می باشند.)

روایت مذکور در این کتاب ها آمده است: المستدرک، المعجم الصغیر، المعجم الاوسط، الجامع الصغیر، کنز العمال، فیض القدیر، سبیل الهدی و الرشاد، ینابیع المودّه و در کتب روائی شیعه هم این روایت مذکور است: کشف الغمّه، امالی شیخ الطائفه، احتجاج طبرسی، طرائف و ...

این حدیث و امثال آن، متمم حدیث ثقلین هستند و سخن دیگری بجز تاکید بر همان مضمون حدیث ثقلین ندارند. فقط نام حضرت امیرالمومنین علی صلوات الله علیه به طور خاص در آن آمده است.

«علی با قرآن است» یعنی: علی همراه قرآن است. اگر جملة بعد نبود، این معنا را می رساند که حضرت علی صلوات الله علیه خود را ملتزم می داند که از قرآن جدا نشود و به فرمایشات قرآن عمل کند. خود این معنا به تنهایی خیلی مهم است که رسول خدا صلی الله علیه و آله شهادت به التزام حضرت علی صلوات الله علیه به قرآن بدهد ولی جمله بعد که قرآن را همراه حضرت علی صلوات الله علیه دانسته است می فهماند که این دو باهم و همطراز هم هستند و این طور نیست که حضرت علی صلوات الله علیه فرع و در مرتبه دوم اهمّیّت باشد. اگر کسی یکی از این دو را بگیرد و دیگری را رها کند، از او قابل قبول نیست. چرا که این دو باهم هستند و هرگز از هم جدا نخواهند شد.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: اگر از دو ثقل محکم بگیرید و به آن ها پناهنده شوید هرگز گمراه نخواهید شد. شرط نیافتادن در ضلالت، متوسل شدن به ثقلین و گرفتن از آن ها است.

گرفتن از دامن ثقلین فقط با ادّعا کافی نیست. امیرالمومنین صلوات الله علیه امام بر حقّ است. فرض کنید ما هم این مطلب را قبول کرده باشیم! که چه بشود؟! آیا صِرفِ قبول کردن این مطلب در رسیدن به سعادت کافی است؟! آیا قبول کردن حضرت امیر صلوات الله علیه بدون گرفتن دستور زندگی از او فایده ای به حال ما خواهد داشت؟! امام بودنِ او به چه کار تو آمد؟! اگر راه زندگی خود را از او نخواهی گرفت و امام بودن او تاثیری در زندگی تو نخواهد داشت، امام بودن او به چه کار تو می آید؟!

قرآن کتاب هدایت است. معنای این که کسی امام و همطراز قرآن باشد این است که او معلّم قرآن است. قرار است ما با تعلیم و تربیت او انسانی شویم که به مقام رضای خدا رسیده است.

سنّی ها به این دلیل که از مسیر امامت منحرف شدند از مقام رضای الهی فاصله دارند و شیعه چون به صِرفِ نام اکتفاء نموده است و به صورت عملی از این نعمت بزرگ الهی استفاده نکرده است، از مقام رضای الهی فاصله دارد.

شعار تنها کافی نیست. مقام شیعه کدام مقام است؟ سلمان و ابوذر و مالک که تربیت یافته امیرالمونین صلوات الله علیه هستند به مقام شیعه واقعی رسیده اند و چون تربیت دینی یافته بودند، متقی شده بودند و به مقام تقوا نائل شده بودند.

حضرت امیر صلوات الله علیه تقوا را این گونه معنا می کند و می فرماید: اهل تقوا این گونه هستند که:

«عَظُمَ الخالِقُ فی أنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ ما دُونَهُ فی أعْیُنِهِمْ»

کسی که اهل تقوا شده است یعنی به مقامی رسیده است که شاگرد قرآن و امیرالمومنین صلوات الله علیه شده است. خداوند در جان چنین کسانی چنان عظمت یافته است که غیر خدا در چشم ایشان کوچک است؛ عظمت خالق، باطن ایشان را چنان تسخیر کرده است که جایی برای غیر خدا و بزرگ جلوه نمودن آن باقی نگذاشته است.

حضرت امیرالمومنین صلوات الله علیه دنیا را به استخوان خوکی که در دست جذامی باشد تشبیه کرده است. در اصول کافی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده است که حضرت با اصحاب خویش از کنار مزبله ای عبور می کردند. در آن مزبله بزغالة مرده ای به چشم می خورد. حضرت فرمود: این مردار چقدر می ارزد؟ گفتند: یا رسول الله صلی الله علیه و آله اگر زنده بود شاید یک درهم می ارزید ولی الآن که مرده است هیچ ارزشی ندارد. حضرت فرمود: چه کسی آرزو می کند که این مردار مال او باشد؟ گفتند: آخر این مردار که ارزشی ندارد تا یکی از ما آن را آرزو کند. حضرت فرمود: قسم به خدایی که جانم در دست اوست دنیای شما در نزد خدا از این مردار هم بی ارزش تر است.

تا وقتی که دیدگاه ما تنظیم نشود ما نخواهیم فهمید که چه کار باید بکنیم؛ نخواهیم فهمید که چه چیزی ارزشمند است و چه چیزی بی ارزش است؛ چه چیزی خواهد ماند و چه چیزی حقیقتًا برای ما سرمایه خواهد شد؛ کدام چیز بعد از مرگ به درد ما خواهد خورد؛ با کدام چیز ما به رحمت خدا خواهیم رسید. ثروت حقیقی رحمت و لطف خداست. ثروت حقیقی حمایت و پشتیبانی آن کسی است که تمام عالم را بر پا نموده است. این ثروت حقیقی را چگونه می توان به دست آورد؟

فرمود: بر پستی دنیا همین کفایت می کند که خداوند رضایت داده است هم مومن و هم کافر از آن استفاده کنند. اگر دنیا در نزد خدا ارزش داشت، خداوند یک جرعه آب هم از آن به کافر نمی نوشاند. از بس که رتبه کافر در نزد خداوند پست است! پس دنیا بی ارزش است که خداوند آن را به پای همه ریخته است. دنیا ارزش آن را ندارد که ما به خاطر آن فدا شویم.

مالک اشتر، فرمانده لشکر حضرت علی صلوات الله علیه، مرد خدا بود. تاریخ نقل می کند در همان دوران فرماندهی اش از جایی عبور می کرد. کسی در آن جا نشسته بود و همه را اذیت می کرد. به مالک هم تعرّضی نمود. مالک ردّ شد و رفت. کسی به آن شخص گفت: آیا فهمیدی او که بود؟ او مالک اشتر، فرمانده لشکر علی صلوات الله علیه     بود. اگر دستور بدهد پدرت را در می آورند. آن شخص از ترس دنبال مالک راه افتاد تا از او عذر خواهی کند و از عواقب کار خود در امان بماند. در پی مالک رفت تا این که او را در مسجد پیدا کرد. دید مالک مشغول نماز است. وقتی مالک از نماز فارغ شد آن شخص از او معذرت خواهی کرد. مالک گفت: من فهمیدم که تو جاهل هستی؛ برای همین آمدم در این جا نماز خواندم و از خدا برای تو فهم خواستم.

تربیت شدة حضرت علی صلوات الله علیه به فکر انتقام گرفتن از کسی که به او تعرّضی کرده است نیست. بلکه او با قرآن تربیت شده است:

الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس و الله یحبّ المحسنین

لذا خشم خود را فرو می خورند و مردم را عفو می کنند و علاوه بر آن احسان هم می کنند. مالک خشم خود را فرو خورد و گذشت هم نمود و به این ها اکتفاء نکرد و با نماز خواندن و طلب هدایت برای او احسان هم نمود.

مالک دلتنگ این است که چرا این شخص در این مرحله از جهالت مانده است؟! چرا وظیفه اش را گُم کرده است و این چنین عمر خود را ضایع می کند؟ تربیت یافتة علی صلوات الله علیه این گونه می شود.

کسی به سلمان اهانت کرد و از سلمان پرسید: ریش تو بهتر است یا دُم سگ؟ هر کدام از ما بودیم جواب اهانتش را با اهانتی مثل خودش می دادیم ولی سلمان این سوال اهانت آمیز را جدّی گرفت و گفت: نمی دانم! اگر در روز قیامت توانستم از پل صراط عبور کنم ریش من بهتر است ولی اگر در آن جا گرفتار عذاب الهی شده و جهنّمی شدم، دُم سگ بهتر است. سلمان با این پاسخ او را به یاد قیامت انداخت. این ها مردان خدا بودند که نفس بر آن ها حاکم نبود بلکه آن ها بر نفس خود حاکم بودند.

در حال حاضر به دلیل فراموشی خدا، عالم در آتش می سوزد. به خاطر فراموشی توحید و اخلاق انبیاء علیهم السلام عالم در آتش جهالت ها و ظلم ها می سوزد.

مبادا کسی بگوید: حالا چه فرقی دارد که حضرت علی صلوات الله علیه امام باشد یا دیگری؟

میان    ماه من تا   ماه  گردون                                                                                                                       تفاوت   از   زمین  تا   آسمان   است

باید معلوم شود که تابع چه کسی هستیم؛ باید بدانیم که تربیت صحیح الهی را از چه کسی باید دریافت کنیم؛ باید بدانیم که چه کسی را برای خود الگو قرار دهیم. پس برای همه این مسایل مهمّ که ابدیّت ما بسته به آن ها است باید بدانیم که امام بر حقّ بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله کیست؟

«سنّی» به خاطر فاصله گرفتن از اهل بیت علیهم السلام از تربیت الهی محروم مانده است و شیعه هم به دلیل دلخوش شدن به اسم خالی و شعار، از تربیت الهی اهل بیت علیهم السلام محروم شده است.

کسانی هستند که اگر تحقیق کنید به یقین خواهید رسید که با امام زمان صلوات الله علیه ارتباط دارند و نظر لطف امام زمان صلوات الله علیه    متوجّه آن ها است. ما آن قدر مشغول دنیا شده ایم که از این موهبت بزرگ الهی محروم مانده ایم. هم نشینی با اهل دنیا ما را نیز مانند ایشان دنیا زده کرده است. باید مراقب اطرافیان و هم نشینان خود باشیم و با هر کسی هم نشینی نکنیم.

یکی از سوالاتی که در جلسه قبل مطرح شد این بود که در حدیث ثقلین نام حضرت علی صلوات الله علیه نیامده است و تعبیر به عترت شده است. از کجا معلوم که حضرت علی صلوات الله علیه از جمله عترت باشد؟ یک جواب آن سوال همین حدیث مورد بحث است که: «علی مع القرآن و القرآن مع علی لن یفترقا» و نام حضرت علی صلوات الله علیه در آن بالخصوص ذکر شده است و مضمون آن همان مضمون حدیث ثقلین است.

این روایت هم در منابع شیعه و هم در منابع اهل سنّت نقل شده است؛ نه فقط در یک کتاب دور افتاده بلکه در کتب معروف آمده است.

جواب دومی که به سوال فوق داده شده است این است که علمای شیعه در رابطه با شناسایی اهل بیت علیهم السلام در منابع اهل سنت تحقیقات فراوان کرده اند:

مرحوم تجلیل از منابع اهل سنّت (از جمله صحیح ترمذی (که از صحاح ستَه اهل سنّت است) ج13 ص200 چاپ مصر) این روایت را نقل کرده است که وقتی آیه تطهیر نازل شد و خداوند متعال در آن فرمود: «اِنَّما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهِّرکم تطهیرًا»، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم حضرت علی، حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسین صلوات الله علیهم را صدا کرد و آن ها را پشت سر خود قرار داد. پارچه ای بر سر ایشان کشید و سپس به خدای متعال عرض کرد: «اللهم هولاء اهل بیتی» خدایا اینان اهل بیت من هستند «فاذهب عنهم الرجس» با توجه به وعده ای که داده ای از این ها رجس و پلیدی را دور کن «و طهِّرهم تطهیرًا» و آن ها را به مقام طهارت برسان. امّ سلمه می گوید: من در آن مجلس بودم و سوال کردم: «و انا معهم یا نبی الله» «ای پیامبر خدا آیا من هم همراه آن ها هستم؟» این سوال امّ سلمه از آن جا ناشی شد که همسر هر کس، عرفًا جزو اهل بیت او می باشد. ولی حضرت به امّ سلمه فرمود: «انت علی مکانک و انت الی خیر» «تو در جای خود بایست عاقبت تو خیر خواهد بود. یعنی تو آدم خوبی هستی ولی جزو اهل بیتِ مذکور در آیه شریفه نیستی» حضرت اجازه نداد تا امّ سلمه در زیر آن پارچه قرار گیرد.

[پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بنا بر نصّ آیه قرآن وظیفه تبیین قرآن را بر عهده دارد. لذا در این سوال و جواب که بین حضرت و همسرش ردّ و بدل شد، آیه را تبیین نمود و مشخص کرد که قبل و بعد آیه تطهیر که در مورد همسران حضرت است، ربطی به آیه تطهیر ندارد و زنان حضرت، نصیبی در آن ندارند.]

مرحوم آقای تجلیل سند های متعددی برای این حدیث نقل کرده است از جمله: تاریخ بغداد، معجم کبیر، معالم التنزیل، اخلاق النبی، تفسیر ثعلبی، تفسیر ابن اثیر، صحیح ترمذی، مسند احمد بن حنبل، تاریخ البخاری، تفسیر جامع البیان، مستدرک، معجم صغیر، طبقات المحدّثین و ... حدود 47 سند از کتب مختلف اهل سنّت برای این حدیث ارائه داده است. پس این که ما می گوییم: فقط این چهار نفر اهل بیت پیامبر خدا هستند به خاطر این است که خود پیامبر در تبیین آیه تطهیر آن ها را به عنوان اهل بیت خود معرفی کرده است.

این یکی از مستندات محکم ما درباره امامت حضرت امیر صلوات الله علیه است که پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله ما را ارجاع داده اند به این که از او جدا نشویم.

شامیان عمومًا دشمن اهل بیت علیهم السلام بودند. چرا که شام مرکز خلافت معاویه علیه الهاویه بود و در آن جا به طور گسترده بر علیه اهل بیت علیهم السلام تبلیغات می کردند. تا آن جا که برترین مومن به پیامبر (یعنی حضرت علی صلوات الله علیه) را بر فراز منبر لعن می کردند!

یک نفر شامی به محضر حضرت صادق صلوات الله علیه آمد و در آن جا بحث از امامت شد. یکی از اصحاب حضرت مشغول گفتگو با او شد و از او پرسید: ما قرآن را از چه کسی باید یاد بگیریم؟ با توجّه با این که برخی از آیات قرآن متشابه بوده و قابل حمل بر معانی متفاوت هستند، معنای حقیقی قرآن را از چه کسی باید جویا شد؟ سخن چه کسی در فهم قرآن میزان است؟ شامی جواب داد: قرآن خودش کافی است و باید به دنبال قرآن برویم. صحابی امام صادق صلوات الله علیه گفت: اگر قرآن کافی است پس چرا من و تو با هم اختلاف داریم؟ این همه طوایف مسلمین همگی مدعی هستند که قرآن را قبول دارند و پیرو واقعی قرآن فقط ایشان هستند. شامی جوابی پیدا نکرد و گفت: همین سوال را من از تو خواهم پرسید؛ خودت جواب بده! صحابی امام صادق صلوات الله علیه گفت: در زمان رسول خدا مبین قرآن خود حضرت بود بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله امیرالمومنین علی صلوات الله علیه بود و بعد از او امام حسن و امام حسین و امام سجاد و امام باقر صلوات الله علیهم بودند و در حال حاضر امام صادق صلوات الله علیه است که الآن در محضرش هستیم. شامی گفت: من از کجا بدانم که سخن تو درست است؟ صحابی امام صادق صلوات الله علیه گفت: نشانه امامت او این است که هر چه بخواهی می توانی از او بپرسی و از این راه او را امتحان کنی. قبل از این که شامی سوالی بکند حضرت شروع کرد و تمام جریاناتی را که از شام تا آن جا برای شامی اتفاق افتاده بود به او تعریف کرد و قبل از این که او از حضرت سوالی بکند، حضرت برای او علامتی از حقّانیت خود نشان داد.

مباهله با اهل سنّت:

بعد از این که سوالاتی را از آقایان اهل سنّت خواهیم پرسید و پی گیر جواب آن ها خواهیم شد، بیان خواهیم کرد که سخن از امامت به معنای دفاع از شرفِ عقیده است و تعارف بر نمی دارد. لذا به تبعیت از سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله ایشان را به مباهله دعوت خواهیم کرد. بعد از این که دلیل خود را ارائه نمودیم بیان خواهیم کرد که دلیل ما آن قدر محکم است که حاضریم به درگاه خدا برویم و عرض کنیم: خدایا! ما می دانیم که یکی از شیعه یا اهل سنّت باطل است. خودت حقّ را آشکار کن و باطل را رسوا نما.

سوال و جواب:

سوال: می گویند: شیعه اهل غلوّ است و اهل بیت علیهم السلام را بیشتر از خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله دوست دارد. جواب چیست؟

جواب: اگر کسی در عالم پیدا شود که حضرت علی صلوات الله علیه را از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله برتر خیال کند، ما وکیل مدافع نظر و عقیده غلط او نیستیم. او باید خود در مقابل عقیده غلط خویش پاسخگو باشد. امّا در عقیده و تشیّعی که ما به آن معتقد هستیم کسی پیدا نمی شود که حضرت امیر صلوات الله علیه را بیشتر از خداوند متعال و رسولش صلی الله علیه و آله دوست بدارد. کسی که همچو عقیده ای داشته باشد، انسان باطل و گمراهی خواهد بود. عقیده شیعه، محضِ قرآن و اسلام ناب است. شیعه از تعالیم انبیاء علیهم السلام این را یاد گرفته است که: «الذین آمنوا اشدّ حبًّا لله» محبّت شدید اهل ایمان به خدایشان است. چرا که هر چیزی از خداست. بعد از خداوند متعال، محبوب ترین مخلوق خدا، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلّم است. بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله نوبت به اهل بیت حضرت می رسد. این سلسله یک سلسله تشریفاتی نیست؛ بلکه هر قدر قُرب شخصی به خدا بیشتر باشد، آن شخص در نزد خدا محبوب تر است و باید در نزد بنده خدا هم محبوب تر باشد.

مسلّم است که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله افضل از امیرالمومنین صلوات الله علیه است. امیرالمومنین صلوات الله علیه تابع رسول الله صلی الله علیه و آله است. رسول خدا صلی الله علیه و آله برای حضرت علی صلوات الله علیه هم امام بود. مقام امام از مقام ماموم بالاتر است.

یک سخن باطل و خرافی را بدون هیچ گونه دلیل و تحقیقی به شیعه نسبت می دهند و می گویند شیعه معتقد به آن است. می گویند: شیعه معتقد است به این که وقتی حضرت جبرئیل علیه السلام وحی را می آورد خیانت کرد! وظیفه اش این بود که وحی را به حضرت علی علیه السلام بیاورد ولی به رسول خدا صلی الله علیه و آله داد!

با گفتن این مزخرفات و حرف های سر تا پا دروغ، در میان یک عدّه نادان برای شیعه دشمن درست می کنند؛ به دروغ می گویند: شیعه بعد از نماز دست ها را بالا می برد و می گوید: «خان الامین خان الامین!» یعنی: جبرئل امین خیانت کرد! این چه دروغ هایی است که حتّی به فکر شیعه هم خطور نکرده است ولی این ها با وقاحت تمام به شیعه نسبت می دهند؟! ذرّه ذرّه وجود شیعه بیزار است از کسی که بخواهد جبرئیل امین را به خیانت متّهم کند.

یک مسأله مهمّ که در زمان ما وهابیت آن را عَلَم کرده است مسأله «زیارت» است. ان شاء الله تعالی در مورد «زیارت»، «توسّل»، «استغاثه به اهل بیت و پیامبر صلوات الله علیهم» و «شفاعت» یک جلسه مفصّلا صحبت خواهیم کرد و به طور واضح بیان خواهیم کرد که زیارت پیامبر یک سنت قطعی بین شیعه و سنّی و بلکه همه مسلمین بجز وهابیت است. یعنی خود علمای اهل سنّت ادعای اجماع کرده اند بر این که زیارت قبر پیامبر صلی الله علیه و آله نه تنها جایز، بلکه مستحب است و خود پیامبر بر ثواب زیارت خویش تاکید نموده است. رسول الله صلی الله علیه و آله خود به زیارت قبر می رفتند. ان شاء الله یک جلسه مخصوص برای بیان این مسأله اختصاص خواهیم داد و بیان خواهیم کرد که هیچ شیعه با بصیرتی امام را با خدا اشتباه نمی گیرد. شیعه امام را به عنوان شخصی که در نزد خدا دارای آبرو و احترام است صدا می کند. به دلیل این که امام در نزد خدا مقرّب است، او را واسطه بین خود و خدا قرار می دهد تا عنایت خدا متوجه او شود. کسی که با امام باشد موحّد واقعی خواهد بود.

سوال: قرآن برتر است یا عترت؟ آیا مقام قرآن بالاتر است یا مقام عترت؟

جواب: روایت شریفه، هر دو را با هم معرفی کرده است. بلکه روایت شریفه، قرآن را به عنوان ثقل اکبر معرفی می کند. قرآن کلام خداست. یک بحث خاصّی وجود دارد که آیا عترت هم «کلمه خدا» هستند یا نه؟ (باید توجّه داشت که این بحث، یک معرفتِ بعد از تشیّع است و هر گونه اشکال در آن ممکن است بشود. قبول کردن یا ردّ نمودن آن صدمه ای به شیعه بودن فرد نمی زند.) قرآن کریم، حضرت عیسی علی نبیّنا و آله و علیه السلام را به عنوان کلمه خدا معرفی می کند. این سخن خدای متعال یک باب معرفت باز می کند و به ما می فهماند که کلمه، فقط آن چیزی نیست که از دهان بیرون بیاید. بلکه خدای متعال به وسیله تمام موجودات این عالم با ما سخن می گوید. پس همه این موجودات، کلمه خدا هستند.

در بعضی از روایات به اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله، «کلمات الله التامّات» اطلاق شده است. یعنی اهل بیت صلوات الله علیهم، «کلمات کامل خدا» هستند و هیچ نقصی در آن ها وجود ندارد. یعنی نقص های ایشان را خدای متعال بر طرف نموده است. اهل بیت صلوات الله علیهم، «مَثَلِ خدا» هستند. اهل بیت صلوات الله علیهم، «قرآن مجسّم» هستند. ایشان از قرآن جدا نیستند تا بگوییم قرآن کریم برتر است یا اهل بیت صلوات الله علیهم. بلکه ایشان نمود عینی قرآن هستند و با قرآن یکی هستند. صورتِ ظاهری و نوشتاری قرآن، همین کتاب است ولی حقیقت قرآن در عالم بالا است. این کتاب، نازل شده و پایین آمده آن حقیقتی است که در عالم بالا وجود دارد. قرآن کریم یک حقیقت فوق مادّی دارد. قرآن کریم در مورد حقیقت خود می فرماید:

«انّا جعلناه قرآنًا عربیًّا لعلّکم تعقلون * و انّه فی امّ الکتاب لدینا لعلیّ حکیم» (زخرف/3-4)

[حقًّا قرآن در امّ الکتاب در نزد ما بلند مرتبه و حکیم است و ما آن را قرآن (یعنی قابل قرائت) قرار داده ایم تا شاید شما بتوانید آن را تعقّل نموده و بفهمید.]

آن شأن عالی و نوری قرآن که در نزد خداوند است با اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله متّحد است و اهل بیت صلوات الله علیهم عین قرآن هستند. با این حساب، ما اهل بیت و قرآن را از هم تفکیک نمی کنیم و آن دو را دو نمودِ یک حقیقت می دانیم. از این جهت، قرآن و اهل بیت قابل این هستند که هم درجه تلقّی شوند امّا از نظر تشریفی، از این جهت که قرآن کریم به خدا نسبت پیدا می کند و کلام خداست و عترت به پیامبر نسبت می یابند و خاندان پیامبر نامیده می شوند، خود پیامبر صلی الله علیه و آله، ادب را مراعات نموده است و قرآن را ثقل اکبر و اهل بیت خود را ثقل اصغر نامیده است. ما هم موظف هستیم همین ادب را مراعات کنیم.

سوال: آیا امّ کلثوم، دختر حضرت علی صلوات الله علیه با عمر ازدواج نموده است یا خیر؟ اگر جواب مثبت است چرا حضرت علی صلوات الله علیه با این که از عمر ناراضی بود به این ازدواج رضایت داده است؟

جواب: فرض کنید که این ازدواج اتفاق افتاده باشد. با این ازدواج چه چیزی ثابت می شود؟ آیا معنای هر ازدواجی که رخ می دهد این است که پدر دختر به آن ازدواج راضی بوده است؟ اتفاق افتادنِ همچو ازدواجی اعمّ از آن است که حضرت امیر صلوات الله علیه به آن راضی بوده باشد یا نه. یعنی ممکن است این ازدواج بدون رضایت حضرت اتفاق افتاده باشد. آیا با این ازدواج ها می توان ظلم غاصبین خلافت را نادیده گرفت؟ ازدواجی که هنوز اصلش ثابت نیست ولی ظلم هایی که اتفاق افتادن آن در کتب خود اهل سنت نقل شده است.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به حضرت امیرالمومنین صلوات الله علیه خبر داده بود که بعد از من اتفاقاتی خواهد افتاد و تو در آن اتفاقات مامور به صبر هستی. حضرت امیر علیه السلام مامور به صبر بود. حتی در یک مرحله حضرت به صدیقه طاهره سلام الله علیها فرمود: اگر می خواهی نام پیامبر از اذان حذف نشود باید صبر کنیم. یعنی اگر ما در این شرایط که تازه مسلمان زیاد است بخواهیم به مقابله با غاصبین بپردازیم، اصل نهال نو پای اسلام از بین خواهد رفت. حضرت امیر صلوات الله علیه برای حفاظت از کیان اسلام به سوالات مطرح شده پاسخ می داد و بحران های حکومت خلفای غاصب را حلّ می کرد تا اصل اسلام از بین نرود. بار ها و بار ها عمر در وقایع مختلف این جمله را بر زبان جاری کرد که «لو لا علیٌ لهلک عمر». حضرت علی صلوات الله علیه می آمد و مشکل را حل می کرد. حضرت این مشکل را به خاطر عمر حلّ نمی کرد و غصّه عمر را نمی خورد بلکه غصّه اسلام را می خورد. نیاز بود که برای حفظ اسلام، حضرت کوتاه بیاید و مشکل پیش آمده را حلّ کند.

در مورد خصوصِ این ازدواج دو روایت مختلف وجود دارد که هیچ کدام برای ما ثابت نیستند. یکی این روایت است که به دستور حضرت امیر صلوات الله علیه، جنّیّه ای به قیافه ام کلثوم آمد و با عمر ازدواج کرد و ام کلثوم به دستور حضرت مخفی شد. این مطلب هنوز برای ما ثابت نشده است ولی حضرت امیر صلوات الله علیه به اذن خدا این قدرت را دارد که همچو کاری بکند. ولی اگر این ازدواج واقعًا هم رخ داده باشد با وضع و وظیفه حضرت امیر صلوات الله علیه قابل توجیه است که حضرت مامور به صبر بود حتّی در مورد غصب ام کلثوم توسط عمر.

[امّ کلثوم دختر اسماء بنت عمیس از ابوبکر بوده است. بعد از آن که اسماء همسر حضرت امیر علیه السلام شد همراه مادرش به خانه حضرت امیر صلوات الله علیه آمد و در واقع ربیبه و دختر همسر حضرت امیر صلوات الله علیه بود. لذا در تاریخ است که عمر او را از عایشه خواستگاری کرد. عایشه در ابتداء موافقت نمود ولی به خاطر اخلاق تندی که عمر داشت با توصیه برخی از اطرافیان از موافقت خود برگشت. و همین ازدواج هم رخ نداد. امّا آن چه که موجب این اشتباه شده است این است که کنیه خودِ همسرِ اصلی عمر (که مادر عبد الله ابن عمر باشد) نیز امّ کلثوم بوده است! لذا در میان هزار سال از کنار هم گذاشته شدن این وقایع، این اشتباه به وجود آمده است که امّ کلثوم دختر حضرت امیر صلوات الله علیه با عمر ازدواج کرده است و همسر عمر شده است. در حالی که اوّلا: ام کلثوم دختر حضرت نبوده است بلکه ربیبه حضرت بوده است. ثانیًا: همین ازدواج هم رخ نداده است و ثالثًا: کنیه همسر اصلی عمر نیز ام کلثوم بوده است.]

سوال: چرا حضرت امیر علیه السلام در نماز به ابوبکر اقتداء می کرد؟

جواب: در ابتدای امر حضرت کاملاً در مقابل ابوبکر ایستاد و حقانیّت خود و غاصب بودن او را بیان کرد. حتی معاویه علیه الهاویه زمانی خواست حضرت را تحقیر کند به حضرت گفت: تو را مانند شتر می کشیدند و برای بیعت با ابوبکر به مسجد می بردند. حضرت فرمود: خواستی مرا مذمّت کنی ولی مدح نمودی! بلی من به باطل تن نمی دادم و مرا مجبور به بیعت کردند. بعد از اتمام حجّت و بعد از این که جوّ جامعه طوری شد که دیگر امکان پی گیری حقّ وجود نداشت، حضرت 25 سال در حالی که در چشم خار و در گلو استخوان گیر کرده بود صبر نمود. در آن دوران صبر مصلحتی، حضرت حفظ ظاهر می نمود و بعد از بیعت اجباری مدارا می کرد.

[و نیز از برخی روایات استفاده می شود که حضرت خود قرائت نماز را می خواندند و نماز فرادی ولی در صف جماعت می خواندند. یعنی حضرات معصومین صلوات الله علیهم که مجبور به شرکت در نماز جماعت خلفای فاسق می شدند، به آن ها اقتداء نمی کردند و نماز فرادای خود را در صف جماعت می خواندند تا از شرّ خلیفه ظالم در امان بمانند.]

سوال: اهل سنت می گویند: چرا شیعه مثل ما وضوء نمی گیرد؟! چون شیعه مثل ما وضوء نمی گیرد پس وضوی شیعه باطل است!

جواب: ما هم می گوییم: چرا اهل سنّت مثل ما وضوء نمی گیرند؟ پس وضوی آن ها باطل است!

به دلیل همین اختلاف در وضوء ما می گوییم خداوند متعال باید بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله، امام نصب کند. چرا که مسلمین بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله در وضویی که پیامبر هر روز چندین بار پیش چشم همه می گرفت اختلاف کردند. وضویی که امیرالمومنین صلوات الله علیه از آن دفاع کرد غیر از آن وضویی شد که حکومت از آن دفاع می نمود. آیا می توان این دین را سر خود رها کرد تا مردم هر بلایی که می خواهند بر سر آن بیاورند؟ این همه تحریف حتی در آشکارترین احکام آن به وجود بیاورند؟

یکی از دلایلی که بر وجود امام است همین مطلب است که باید یک نفر برای همیشه همراه با این دین باشد تا در مواقع اختلاف، سخن او از طرف خدا فصل الخطاب باشد تا دین خدا تحریف نشود.

این همه اختلاف و تحریف در دین از آن جا نشأت گرفت که جلوی نقل حدیث پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را گرفتند و نگذاشتند سخن پیامبر به مردم برسد. حتّی کسانی را که حدیث پیامبر را نقل می کردند تنبیه نموده و حدّ می زدند! می گفتند: قرآن برای ما کافی است و آیات قرآن را جور دیگر معنا می کردند. هر چقدر هم که حضرت علی صلوات الله علیه فریاد می زد به سخنش گوش نمی دادند. چرا که او را به امامت قبول نداشتند! به دلیل همین وضوء حق با حضرت علی صلوات الله علیه است و خدای حکیم باید امام نصب کند تا دین باقی بماند. رمزِ «علیٌّ مع القرآن و القرآن مع علی» همین است که قرآن را دیگران تحریف نکنند و نتوانند معنای واقعی آن را مخفی نمایند.

شیعه وضوی خود را از اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه و آله گرفته است و اهل بیت هم آن را از رسول خدا گرفته اند. پس وضویی که شیعه می گیرد همان وضویی است که خداوند آن از انسان طلب می کند و غیر آن بدعت و باطل است.

سوال: چرا شیعیان در نماز مُهر می گذارند؟

جواب: برخی از مسلمانان چون مسأله شرعی خود را درست یاد نگرفته اند در بیابان هم برای نماز همراه خود مُهر می برند! در حالی که انسان باید در نماز سر خود را بر زمین بگذارد. یکی از شرایط سجده آن است که در سجده باید پیشانی بر زمین نهاده شود و اگر بر روی فرش و امثال آن گذاشته شود سجده باطل است. چون اهل بیت صلوات الله علیهم احکام شرعی و شرایط نماز را این گونه به ما یاد داده اند و ما هم از طرف خدا موظف به دریافت احکام از ایشان هستیم نه دیگران. برای رعایت این حکم الهی و برای جلوگیری از آلوده شدن منزل به خاک، خاک را به شکل بسته در آورده اند و نام آن مُهر شده است.

سوال: چرا در نماز مانند سنّی ها دست های خود را نمی بندید؟! بستن دست ها در نماز مودبانه تر است.

جواب: نماز عبادت است و عبادت باید آن گونه انجام شود که معبود می خواهد نه کم و نه بیش. نمازی را که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آورده است این گونه نبوده است که در آن دست ها بسته شود. الآن وارد داستان تلخ چگونگی مبتلا شدن سنّی ها به این بدعت نمی شویم. احترام نماز، احترام بندگی است؛ احترام نماز به این است که در هنگام نماز حواس خودت را جمع کنی و بدانی که در محضر چه کسی ایستاده ای؛ احترام نماز به رکوع و سجده آن است نه به بستن دست ها. بلکه بستن دست ها بدعت و حرام و بی احترامی به خداست. ضرورت وجود امام به این است که این بدعت ها در دین به وجود نیایند. «ره   چنان     رو    که   رهروان   رفتند.»

سوال: احادیثی مثل «علیٌ منّی کروحی فی جسدی» اگر صحیح السند باشند آیا دلالت بر مساوی بودن منزلت و مقام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و حضرت علی صلوات الله علیه ندارند؟

جواب: نخیر همچو دلالتی ندارند. هر چیزی را که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می دانست، حضرت علی صلوات الله علیه هم می دانست امّا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله اصل بود و حضرت علی صلوات الله علیه فرع بود. هر چه حضرت علی صلوات الله علیه می دانست از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله یاد گرفته بود. این که پیامبر فرمود: «علی نسبت به من مانند روح من در جسم من است» درست است. حضرت علی صلوات الله علیه آن قدر به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نزدیک بود که به تعبیر آیه مباهله، نفس و جان پیامبر است. در روایت دیگر حضرت فرمود: «انا ادیب الله و علیٌ ادیبی» «من تربیت شده خداهستم و علی تربیت شده من است.» مقام معلّم بالاتر از مقام شاگرد است هر چند که شاگرد بعد ها به تعلیم معلّم، همه علم معلّم را دارا شود. مقام و درجه رسول خدا صلی الله علیه و آله مقدّم بر حضرت امیرالمومنین علی صلوات الله علیه است.           و الحمد لله ربّ العالمین

توجّه: مطالب داخل [قلاّب] از استاد نیست و توسط مقرّر جهت توضیح اضافه شده است.

برای دریافت متن و دانلود فایل صوتی جلسات به این سایت مراجعه فرمایید:                                                                  www.s-taher.ir

جهت ارسال سوال و شبهه و ارتباط مستقیم با استاد با این آدرس ایمیل مکاتبه کنید:                                                s-taher@iran.ir

مرکز فرهنگی مرحوم آیت الله قره باغی ارومیه – مسجد رضا آباد

جلسه اوّل پاسخ به شبهات -جلسه اوّل پاسخ به شبهات 10 شهریور 1392 مسجد رضا آباد ارومیه  استاد سید طاهر

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه اوّل پاسخ به شبهات 10 شهریور 1392 مسجد رضا آباد ارومیه

استاد سید طاهر غفّاری قره باغی زید عزّه

أستغفر الله ربی و أتوب إلیه. الحمد لله رب العالمین و الصلاة و السلام علی خیر خلقه و أشرف بریّته، حبیبه و نجیبه و صفیّه، محمد و آله الطیبین الطاهرین المعصومین المنتجبین و اللعنة الدائمة الأبدیّة علی أعدائهم و منکری فضائلهم و غاصبی حقوقهم إلی یوم الدین.

یا أبا عبد الله یا جعفر بن محمد أیّها الصادق یا بن رسول الله یا حجة الله علی خلقه یا سیّدنا و مولانا إنّا توجّهنا و استشفعنا و توسّلنا بک إلی الله و قدّمناک بین یدی حاجاتنا یا وجیهًا عند الله اشفع لنا عند الله.

شهادت جانگداز و مصیبت عظمای شهادت امام جعفر صادق t را از طرف جمع حاضر و جمیع مؤمنین به محضر مقدّس قطب عالم امکان، حضرت بقیّة الله الأعظم , تسلیت عرض می کنیم و خداوند عالم را قسم می دهیم به حرمت و عظمت امام صادق t که به همة ما توفیق قرار گرفتن در ردیف شیعیان واقعی اهل بیت عصمت و طهارت q عنایت فرماید به برکت صلوات بر محمد و آل محمد 6.

مناسبت شهادت حضرت امام صادق t اقتضا می کند که ادای حقّ ناچیزی در مورد حضرت صورت بگیرد و بر مقام منیع و امامتِ حضرت صادق t اشاره ای شود و سپس در مورد موضوع دیگر که در مورد وظایف شیعیان و پیروان اهل بیت عصمت و طهارت q است مطلبی تقدیم شود. وجود مقدس امام صادق t در تبیین معارف دینی و تحکیم پایه های تشیّع به قدری تأثیر گذار شدند که عدّه ای مذهب شیعه را با نام حضرت امام صادق t شناختند. حتّی الآن هم عدّه ای به مذهب شیعه، مذهب جعفری می گویند. کسی که جعفری مذهب است، همان شیعه امیرالمؤمنین t است. خصوصیت امام صادق t و پدرش امام باقر t در میان سایر أئمّة اهل بیت q از این جهت که شرایط زمانی خاصّی به این دو امام بزرگوار فرصتی داد تا معارف شیعی را به نحو وسیع تبیین نمایند، ممتاز است. یعنی آن محدودیّتی که در زمان امام حسن، امام حسین امام سجاد و حتّی حضرت علی q و همچنین سایر أئمة اهل بیت ] بود در زمان امام باقر و امام صادق 8 به نحوی کمتر شده بود. حُکّام جور در هیچ زمانی راضی نبودند که أئمّة اهل بیت q سکّان دار هدایت جامعه باشند و همیشه در مقابل آن مانع تراشی می کردند. زمان امام باقر و امام صادق 8 مصادف شد با یک دورة انتقالی که در آن، بنی امیّه در حال انقراض بود و بنی عباس هنوز تازه می خواست سر کار بیاید. بنی عباس بهتر از بنی امیه نبودند و هر دو در برخورد با اهل بیت با نهایت عداوت و کینه توزی رفتار می کردند و در خاموش نمودن چراغ اهل بیت q کوشش می کردند. دورة انتقال قدرت، این دو گروه ظالم را به هم مشغول کرد. لذا به خاطر تزلزل پایه های حکومتی شان، این مجال را نیافتند که با اهل بیت q برخورد کنند. این مجال در زمان امام صادق t بیشتر فراهم شد. زیرا قبل از حضرت در دورة امام باقر t با سؤال و جواب هایی که میان مسلمین ردّ و بدل می شد و جایگاهی که امام باقر t داشتند، زمینه برای امام صادق t کاملاً فراهم و آماده شد که مکتب اهل بیت اظهار وجود کند. وقتی که مسلمین به سراغ امام باقر t می آمدند ملاحظه می کردند که احادیثی در خدمت حضرت است که تا کنون اظهار نشده است. یعنی وقتی که به سراغ علمای سنّی می روند، آن ها نظر شخصی خود را بیان می کنند ولی وقتی که از امام باقر t سؤال می کنند، حضرت می فرماید: علمی که من برای شما ابراز می کنم از پدرم گرفته ام و او نیز از پدرش و از پدرانش تا این که از پیامبر اکرم 6 نقل می کنم. آن علمی را که من به شما ابراز می کنم با واسطة پدرانم از پیامبر خدا 6 گرفته ام؛ من رأی و نظر شخصی خودم را به شما نمی گویم؛ سخنی که من می گویم یک اظهار نظر بشری نیست تا فردا کسی پیدا شود و چیزی بالاتر از آن را ارائه نماید. به عبارت دیگر همان علم خدایی که نازل شده و در اختیار پیامبر 6 بود، الآن در اختیار ما اهل بیت q است. هر چه را از ما شنیده اید می توانید به پیامبر اکرم 6 نسبت دهید زیرا این سخنان، سخنان شخصی ما نیستند بلکه ما از پدران خود و آن ها از پیامبر اکرم 6 گرفته اند. شخصی مثل ابوحنیفه که از فقهای اهل سنّت است در یک دوره ای به امام صادق t طعنه زد و اعتراض نمود و گفت: من از امام صادق t بیشتر بلدم زیرا من استادان فراوانی دیده ام در حالی که ایشان فقط چند تا کتاب مطالعه کرده اند. بعد از مدّتی ابو حنیفه به محضر امام t وارد شد. حضرت سؤالاتی از ابوحنیفه پرسید و ابو حنیفه در جواب همه آن ها گفت: نمی دانم! حضرت مطالبی را به او فرمود و علومی را بر او اظهار کرد. وقتی که ابوحنیفه از نزد حضرت خارج می شد گفت: او داناترین مردم است در حالی که ما او را پیش هیچ استادی ندیده ایم!

بالاخره یک مجالی باز شد تا شیعه یک نفسی بکشد. نَفَسِ شیعه این بود که هویت خودش را به وسیله امام باقر و امام صادق 8 بهتر بشناسد و اصول اعتقادات را که در معرض حملة دشمنان و ملحدین و یهودی ها و مسیحیان بود حفظ کند و به وسیله علوم امام باقر و امام صادق 8 به سؤالات و شبهاتی که توسط آن ها مطرح می شد جواب بدهد. بدین وسیله از حریم اسلام حقیقی دفاع شد. اهل بیت عصمت و طهارت q در هر زمانی که فرصت می کردند و زمینه برای آن ها فراهم می شد، تمام تلاش خود را برای دفاع از حریم اعتقادات تشیّع و دین خدا انجام می دادند. اگر لازم بود که برای حفظ دین خدا جان بدهند، مثل امام حسین t جان خود را در طبق اخلاص قرار دادند؛ اگر زمینه برای تعلیم علنی فراهم نبود، مثل امام سجاد t معارف الهی را در قالب دعا به بشریت عرضه نمودند و سایر ائمه q هم همچنین. بیشترین حلال و حرام که توسط مجتهدین و مراجع معظّم تقلید به ما رسیده است از طریق امام باقر و امام صادق 8 است. حدود ده هزار روایت در زمینة احکام شرعی وجود دارد؛ بیشتر آن ها از این دو امام بزرگوار به ما رسیده است. ما به عنوان شیعة امام صادق t از این تلاش گستردة حضرت چه درسی می توانیم بگیریم؟ اگر امام صادق t به عنوان امام، وظیفة نشر این معارف را دارد، ما هم به عنوان مأموم وظیفة دریافت این معارف را داریم. معارف تشیّع تحت یک شرایط بسیار سخت و شکننده و با زحمت های فراوان به دست ما رسیده است. تا این که به لطف خدا الآن یک حکومت شیعه بر پا شده است که مذهب رسمی آن تشیّع است. این مملکت افتخار دارد که پرچم تشیّع در آن بر پا است. در طول تاریخ در عمدة زمان ها، حکومت های وقت مخالف گسترش شیعه بودند. شیعه فقط با ادای مسئولیّت شرعی خود، معارف تشیّع و هویّت تشیّع را حفظ نموده است.

اگر زمان خودمان را با زمان امام صادق t مقایسه کنیم می بینیم با توجه به هجمه ها، شبهه افکنی ها، شکّ سازی و دین سوزی های موجود، شرایط زمان ما بهتر از شرایط زمان امام صادق t نیست. در زمان ما خطری که متوجّه جامعة تشیّع و اسلام حقیقی است، بیشتر از هر زمان دیگر است؛ گاهی در مورد توحید و وحدانیّت خدا شبهه می کنند؛ گاهی اصلِ عقلانیّت را تخطئه می کنند و گاهی عدل الهی را زیر سؤال می برند؛ گاهی در نبوّت تردید ایجاد می کنند و گاهی در امامت شبهه می کنند و دیگر بار معاد را زیر سؤال می برند. با وسعت رسانه های موجود، اعتقادات شیعه را هدف گرفته اند. یکی از اهداف اصلی کسانی که این رسانه ها را در اختیار دارند این است که به اعتقادات شیعه ضربه بزنند. می خواهند خروجی نهایی این همه برنامه ریزی ها و صرف مال فراوان آن باشد که شیعه از هویّت خود فاصله بگیرد و تشیّع ناب منقرض شود. حتّی نا آرامی های سوریه و شام به این دلیل است که این ها در روایات ظهور مطالعه کرده و دیده اند که شروع جریانات ظهور حضرت مهدی ,، از اغتشاشات شام خواهد بود. برای این که به هنگام ظهور بر اوضاع مسلّط باشند، از همین الآن حضور خود را در منطقه تثبیت می کنند تا اگر اتّفاقی بیافتد دارای ابتکار عمل باشند و بتوانند مهار کنند. معلوم است که شیطان آن ها را به مقابله با نور خدا فرا خوانده است امّا این را نمی دانند که اگر با نور خدا درگیر شوند خودشان خواهند سوخت. زیرا نور خدا را نمی توان خاموش کرد؛ اگر خدا بخواهد کاری بکند، نقشه های این ها یک شبه بر آب می شود. کفار با این حرکات خود نشان می دهند که از موجودیّت شیعه احساس خطر می کنند.

حال سؤال این است که در میان این همه خطرات، شیعه خودش چه مقدار احساس خطر می کند و به فکر مقابله با خطرات است؟! ما به عنوان مدّعی تشیّع، نسبت به شناخت و حفاظت از فرهنگ شیعی چه قدم هایی را برداشته ایم و چه قدم هایی را باید برداریم؟ آیا در این قبال، مسئولیّتی داریم یا خیر؟ منطقه و شهر ما نیز شرایط خاصّ خود را دارد؛ حضور اهل سنت در این منطقه یک بستر بسیار مناسب برای رشد وهابیّت است. زیرا وهابیّت برای رشد کردن، ابتداءً به سراغ شیعه نمی آیند بلکه به سراغ سنّی می روند که مشترکات زیادی با او دارد. به دلیل حضور اهل سنت در مناطق مختلف شهر ارومیه، وهابیّت می توانند افکار و تخیّلات پلید خود را بر علیه شیعه توسّط اهل سنت به راحتی گسترش دهند! متأسفانه امکانات لازم برای آن ها فراهم است. یک قسمت از پول نفت عربستان سعودی به طور خاصّ برای همین منظور هزینه می شود. لذا در مناطق مختلف حتّی در منطقة ما فعالیّت و تبلیغ مرام باطل خود را می کنند. مرکزیّت این فتنه ها به دست عربستان سعودی است.

ما و خانوادة ما و سایر مؤمنین مخصوصًا جوان ها چقدر در معرض خطر هستیم؟! اگر نوجوان سنّی یک سؤال و شبهه ای را در مدرسه برای نوجوان شیعه مطرح کند، نوجوان شیعه جواب آن را از کجا می تواند بیابد؟ آیا اصلاً ما متوجّه این شکّ و سؤال خواهیم شد تا بتوانیم آن را بر طرف کنیم؟! اصلِ ایمان در جامعة ما صدمه خورده است.

یکی از ضروری ترین، اصلی ترین و مهمترین وظایف، مخصوصًا در منطقة ما این است که جلساتی تشکیل شود تا در آن ها سؤالات و شبهات مطرح شده و جواب داده شوند. در آن مجالس، اعتقادات شیعه بالخصوص تبیین شود و جواب واضح و روشن به سؤالات داده شود. بدون کوچکترین تردید می توان ادّعا کرد که محکم ترین، عالی ترین، عقلی ترین و پایدارترین عقاید، فقط و فقط عقاید شیعه است. علّت این امر آن است که شیعه از همان ابتدا حتّی کوچکترین انحراف از مسیر پیامبر خدا 6 را قبول نکرده است؛ شیعه از همان ابتدا نسبت به انحراف از مسیر دین پیامبر خدا 6 حساس شده است و آن را قبول نکرده است؛ همین حسّاسیّت است که شیعه را به وجود آورده است؛ حساسیت در قبال حفظ میراث الهی. اگر خدای متعال به وسیلة پیامبرش بر بشریت منت نهاده است و اشرف الانبیاء 6 را فرستاده است تا آخرین دین الهی را به بشریت عرضه کند، هیچ کس حق ندارد که کوچکترین صدمه ای به این چراغ الهی وارد کند. شیعه این رسالت را از پیامبر اکرم 6 و أئمّة طاهرین q دریافت نموده است. قرآن و عترت به عنوان ثقلین از طرف پیامبر خدا 6 برای نجات از گمراهی معرفی شده اند. تنها گروهی که اوّل و آخرش در قرآن و عترت خلاصه می شود، فقط شیعه است. هیچ طائفه ای در عالم نیست که بتواند ادعا کند تمام عیار در خدمت قرآن و اهل بیت q است مگر شیعه. منطق شیعه یک منطق بسیار رسا و روشن است. این منطق سنگین شیعه باعث شده است که علمای شیعه در طول تاریخ در مقابل تمام ادیان و مذاهب سر بلند باشند و هیچ سؤال بی جوابی در مقابل شیعه باقی نماند. اگر حتّی یک سؤال پیدا شود که شیعه نتواند به آن جواب منطقی بدهد، ما به کلّی از تشیّع دست بر خواهیم داشت! علامت تشیّع فقط عبارت از این است که شیعه معتقد است هیچ کس در مقابل حقّی که خداوند بر بشریّت واجب کرده است حقّ اظهار نظر ندارد. انحراف از آن جا شروع شد که وقتی پیامبر خدا 6 در پنج شنبة آخر عمر شریف خود فرمود: قلم و کاغذ بیاورید تا چیزی بنویسم که هرگز گمراه نشوید، یک نفر بی ادب بلند شد و مانع نوشته شدن حقّ توسط پیامبر شد! به پیامبر خدا 6 توهین کرد و گفت: «حسبنا کتاب الله». «کتاب خدا برای ما کافی است». این نادان نفهید که همان کتاب خدا می گوید: از پیامبر اطاعت کنید. او اگر واقعًا تابع کتاب خدا بود باید به دستور کتاب خدا از پیامبر 6 اطاعت می کرد. معلوم می شود که کتاب خدا را هم قبول ندارد. پس اساس انحراف از این جریان شروع شد و شیعه بودنِ شیعه هم با این محقق شد که بر استقامت بر طریق اهل بیت q اصرار کرد.

با توجه به ضرورت هایی که بیان شد بنده احساس کردم که وظیفه ای بر عهده دارم که به حدّ توان خود باید برای ادای آن کوشش کنم. از حدود یک سال پیش جلساتی تعقیب شد که ملاحظه کردیم تأمین کنندة نیاز مورد نظر نیست. امروز در ادامة همان جلسات با شکل جدید در خدمت شما به ادامة وظیفه مشغول هستیم. لذا از مناسبت شب شهادت امام صادق t که احیاگر دین الهی بودند استفاده کرده و جلسه ای تحت عنوان پاسخ به شبهات اعتقادی و بیان مسائل تربیتی کاربردی شروع می کنیم. این جلسه، دو برنامة اصلی خواهد داشت: 1- در این جلسه مجالی برای پاسخ گویی به یک سلسله سؤالات و شبهات که اذهان جوانان شیعه و افراد مختلف را به خود مشغول کرده است فراهم می شود. اگر تشکیل این جلسه از روی نیاز و احساس تکلیفِ واقعی باشد، اقتضاء می کند که ادامه یابد. شبهاتی را که در مجالس مختلف با آن ها روبرو می شوید برای پاسخ گویی به این جلسه بیاورید تا با اولویت مسائل اعتقادی به آن ها پاسخ داده شود. 2- یک سلسله مسائل تربیتی کاربردی؛ یعنی آن تربیتی که أئمه q می خواستند شیعه را دارای آن کنند و شیعه را در آن فُرم ببینند؛ می خواستند شیعه را امانت دار، وفا کنندة به عهد و راستگو ببینند. به عنوان یک رسالت، آن صفات را بشناسیم و علاوه بر متصف شدن به آن ها، آن صفات را ترویج کنیم. مشکلات تربیتی خود و جامعه مان را شناسایی کنیم و با نور معارف قرآن و اهل بیت q، زمینة حیات دینی خود و جامعه مان را فراهم کنیم.

در آیة شریفه این گونه آمده است: «أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَميعًا وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَميعًا» (مائده 32) اگر کسی یک نفر را بدون این که حقّ قصاص داشته باشد بکُشد مثل این است که همة مردم را کشته است و اگر یک نفر را زنده کرده و از مرگ نجات دهد مثل این است که همة مردم را زنده کرده است. معنای ظاهری آیه، کشتن و نجات دادن ظاهری است ولی در روایات اهل بیت q آمده است که یک معنای باطنی آیه این است که منظور از کشتن این است که او را گمراه کرده و ایمان را از او بگیرد؛ در این صورت مثل آن است که همة انسان ها را گمراه کرده است. و اگر یک نفر را زنده کند یعنی او را به ایمان برساند و نگذارد شیطان بر او تسلط پیدا کند، مثل این است که همة انسان ها را زنده کرده است. زنده کردن و هدایت نمودن همة انسان ها چقدر ثواب دارد؟! خداوند متعال می فرماید: اگر ما بتوانیم در همین ارومیه یک نفر را از کفر و دوری از اهل بیت q نجات دهیم مثل این است که همة انسان ها را نجات داده و هدایت کرده ایم. اگر در این جلسات شرکت کرده و دیگران را هم به حضور در آن تشویق کنیم، می توانیم به این مهم دست یابیم. اگر در این مسیر حرکت کنیم، امام زمان , از ما تشکر خواهند نمود زیرا در احادیث اهل بیت q این معنی ذکر شده است که «رَحِمَ اللهُ امرءً أحیا أمرَنا» «رحمت خدا بر آن بنده باد که أمر ما اهل بیت را زنده کند». أمر اهل بیت q عبارت است از اعتقادات درست؛ أمر اهل بیت q عبارت است از همان تربیتی که اهل بیت q برای شیعه در نظر گرفته اند. معارف اهل بیت q را ذکر و زنده کنیم تا مشمول دعای اهل بیت q و رحمت خدا واقع شویم إن شاء الله تعالی. اگر این کار همراه با اخلاص و احساس وظیفه باشد إن شاء الله خودِ امام زمان , عنایت خاصّ خواهند فرمود.

 

جهت ارسال سوال و شبهه و ارتباط مستقیم با استاد با این آدرس ایمیل مکاتبه کنید:

 

 

s-taher@iran.ir

 

مرکز فرهنگی مرحوم آیت اللّه قره باغی 1 ارومیه – مسجد رضا آباد

تبلیغ دین، وظیفة همة مؤمنین

         جلسه هفتم

6 خرداد 1393

أستغفر الله ربی و أتوب إلیه. الحمد لله رب العالمین و الصلاة و السلام علی خیر خلقه و أشرف بریّته، حبیبه و نجیبه و صفیّه، أبی القاسم محمّد 6 و علی آله الطیّبین الطاهرین و لعنة الله علی أعدائهم إلی یوم الدین.

تبلیغ دین، وظیفة همة مؤمنین

خداوند متعال بر بشریّت منّت نهاد و بعثت پیامبر ختمی مرتبت 6 را به بشریّت روزی نمود و چراغ هدایت الهی تا روز قیامت به وسیله چهارده معصوم q در اختیار بشریّت قرار گرفت. تبریک بعثت در درجة اوّل به خدمت حضرت بقیّة الله الأعظم , لایق است. ضمن عرض تبریک به ایشان، عاجزانه از حضرت درخواست می­کنیم به مجلس ما عنایت کرده و قلب­های ما را هدایت فرمایند و ولایت و سرپرستی ما را بر عهده بگیرند تا إن شاء الله هدفِ بعثت در وجود ما محقق شود. خداوند متعال با مبعوث نمودن پیامبر اکرم 6، آن نور مقدس را به سوی بشریّت مأمور کرد. «مبعوث شد» یعنی «بر انگیخته شد»؛ به او أمر به برپاخاستن شد تا رسالت الهی را برساند. آیا ما به عنوان جامعة هدفِ بعثت، حقیقتًا به دعوت حضرت لبیک گفته­ایم یا نه؟ مسلمانِ اسمی بودن کافی نیست. آیا در درون خود با یک لبیک حقیقی ندای پیامبر اکرم 6 را قبول کرده­ایم یا نه؟ هر کس لبیک حقیقی گفته­است مسلمان حقیقی است. لبیک حقیقی لوازمی دارد؛ لبیک حقیقی یعنی سرسپردگی حقیقی؛ یعنی اطاعت حقیقی؛ یعنی تسلیم حقیقی. فقط شیعه در مقابل طایفه­های دیگری که خود را مسلمان می­دانند تنها ادعایش این است که باید در مقابل تمام دستورات پیامبر عظیم الشأن 6 بدون کم و زیاد لبیک گفته شود. در مقابل دستورات پیامبر، جای هیچ­گونه تبعیض و حذف و اضافه نیست. به حکم آیة قرآن، خداوند در مقابل دستورات پیامبر از ما اطاعت مطلق و بدون چون و چرا خواسته است: «یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله و أطیعوا الرسول و اولی الأمر منکم»

این جلسه متعلق به شخص خاصّی نیست بلکه تک­تک حاضرین، مأموریت الهی دارند. این جلسات برای إحیای آن مأموریت الهی است. به حکم آیة شریفة «و أعدّوا لهم ما استطعتم من قوّة»، هر چه در توان داریم باید برای مقابله با دشمنان دین آماده کنیم. اسلحه در مقابل دشمنان دین فقط کلاشینکف و توپ و تفنگ نیست؛ برّنده­تر از توپ و تفنگ، اسلحة منطقِ قوی است. دفاع از حقّ و عقیدة حق وظیفة کیست؟ هیچ­کس (نه شیعه و نه سنّی) ادّعا نکرده­است که تبلیغ دین وظیفه اختصاصی کسانی است که در لباس روحانیّت باشند. بلکه هر­کسی که دین حقّ را درک کرده­است وظیفه دارد که از آن حمایت کند و در مقابل دشمن دین بایستد و مواظب ایمان افراد ضعیف باشد. در درجه اوّل باید مواظب ایمان خانوادة خود باشد. نامی که بر این زمان می­توان نهاد، «زمانِ به خطر افتادن ایمان» است؛ زمانِ هجوم همه جانبه کفّار برای از بین بردن اسلام است. آمده­اند تا انسانیت، اخلاق، عفّت و ... را ببرند. به هیچ چیز رحم نمی­کنند. با سوء استفاده از کلمة «آزادی»، عدالت را ترور کردند؛ عفّت را نابود کردند؛ حق را از بین بردند. با این کلمة شیطانی این کارها را کردند. این آزادی، آزادی هوی و هوس است؛ آزادی نفس و جولان شیطان است. این غیر از آزادی حقیقی به معنای میدان وسیع برای شکوفایی استعداد­ها و دفع هر­گونه سلطة نابحق و ضد خدایی است. آزادی در فطرت بشر است؛ بشر فطرتًا می­خواهد هرگونه سلطة ظالمانه دفع شود. فطرت هرگز عدالت را دفع نمی­کند. آزادی نمی­تواند بر علیه عدالت، حیاء و عفت باشد. حیاء و عفت جزو عناصر باطنی انسان هستند؛ در باطن انسان احساس شرم در مقابل شخصِ حاضر وجود دارد. آزادی و عدالت و حیاء هر یک جایگاه خود را دارند ولی شیاطین به دلیل این که به چیزی عقیده ندارند از تمامی این عناصر استفاده ابزاری می­کنند. اصلاً آزادی را به میدان کشیده­اند تا ایمان را سرکوب کنند. اگر ایمان از بین برود آیا بشر می­تواند هویّت خود را معنی کند؟ آیا در این صورت، «مسئولیت» معنایی خواهد داشت؟ اگر ایمان وجود نداشته باشد، به چه دلیل نباید کسی دزدی کند؟ وقتی که مسئولیت و پاسخ­گویی در میان نباشد به چه دلیل دزدی نکند؟ چرا به حقوق دیگران تعدّی نکند؟ آزادیِ بدون حدّ و حصر نمی­گذارد تا حقّی برای کسی ثابت شود. انسانیت و مسلمان بودن بر عهدة ما مسئولیت می­آورند. مخصوصًا در مناطقی مانند شهر ما که از نظر فرهنگی و اخلاق دینی و شیعی خیلی ضعیف است. با وجود برادران اهل­سنت ما باید حتمًا هویت دینی خود را درست شناخته و از آن حفاظت کنیم. نه تنها اعتقادات خود را عاقلانه حفظ کنیم بلکه نسبت به برادران اهل­سنت دلسوزی داشته باشیم و آن­ها را با اعتقادات شیعی آشنا کنیم. این طور نیست که اهل­سنت با اعتقادات شیعی آشنا بوده و آن را قبول نکنند. بلکه از معارف اهل­بیت q محروم هستند. یکی از عوامل دوری آن­ها از معارف اهل­بیت q تعصبات است. ما شناسایی کرده و دیده­ایم در تمام مناطق، یکی از رموز دوام عقاید باطل، «تعصّب» و «عادت محیط» است. حتی برخی از شیعیان هم متعصّب هستند. آن­ها هم در تشیّع خود محکوم هستند. زیرا برای عقیدة خود ارزش قایل نیستند تا به خاطر آن عقیده حرکتی کنند و حق و باطل را بشناسند. همان طور که سنّی، سنی­گری خود را از پدر و مادر گرفته­است، این شیعه هم شیعه بودن خود را از پدر و مادر گرفته­است؛ آن دیگری هم از پدر و مادر خود، یهودی بودن را به ارث برده­است و آن دیگری هم مسیحی بودن را. این منطق، همان منطقِ باطلی است که قرآن کریم بار­ها آن را تخطئه کرده­است که مشرکان در مقابل دعوت به حقّ می­گویند: «إنّا وجدنا آبائنا علی امّة» «ما پدران خود را بر این عقیده یافته­ایم». پدران ما راهی را در پیش گرفته­اند و ما هم به دنبال آن­ها می­رویم! این منطق یک منطق غیر فطری و منطق جهل و تعصب کور است و مقبول نیست گرچه دارندة آن شیعه باشد. این رسالت را بنده به شما رساندم؛ اگر در آن شبهه­ای دارید بیان کنید تا حل شود. تک­تک ما مشمول این عبارت شریفه هستیم که: «کلّکم راع و کلّکم مسئولٌ عن رعیّته». تک­تک شما مسئول هستید و گسترة مسئولیت هر کسی به تناسب خود اوست. اگر خدا به ما توفیق دهد که یک نفر را به راه الهی هدایت کنیم یا از انحراف برگردانیم مثل آن است که تمام بشریت را هدایت کرده باشیم.

آیا قرآن می­تواند امام زمان باشد؟

آن روایت معروف و مورد قبول شیعه و سنی را مطرح کردیم که پیامبر اکرم 6 فرمود: هر کس در حالی که امام زمان خود را نمی­شناسد از دنیا برود به مرگ جاهلیت (یعنی در حال کفر) مرده است.

این شبهه مطرح شد که سنی می­گوید: امام ما قرآن است. در جواب آن­ها می­گوییم:

1- شیعه هم قرآن را قبول دارد. اما اگر قرآن امام است پس پیامبر 6 چه کاره بود و چه جایگاهی داشت؟ آیة قرآن، پیامبر را به عنوان معلم خود معرفی می­کند: «یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة» یعنی این کتاب نیاز به معلّم دارد و پیامبر اکرم 6 معلّم این کتاب الهی بود. اگر این کتاب بدون معلّم قابل درک بود پس چرا خداوند پیامبر خود را به عنوان معلّم کتاب قرار داده­است؟ اگر قرآن به تنهایی می­تواند امام باشد و هدایت کند دیگر چه نیازی به تعلیم پیامبر است؟ حال که خدا پیامبر را معلّم قرآن قرار داده­است پس معلوم می­شود قرآن به تنهایی برای هدایت کافی نیست و نمی­تواند به تنهایی امام باشد.

2- پیامبر اکرم 6 در حدیث ثقلین که مورد اتفاق شیعه و سنی است فرمود: برای نجات از گمراهی به دو چیز نیاز دارید: کتاب خدا و اهل­بیت من. اگر قرآن به تنهایی می­توانست امام باشد و ما را از گمراهی نجات دهد، پس چرا پیامبر برای نجات از گمراهی، این دو را با هم شرط کرده­است؟ خلیفه دوم وقتی که گفت: «قرآن برای ما کافی است»، بر خلاف پیامبر خدا 6 سخن گفت. زیرا پیامبر 6 فرمود تنها قرآن کافی نیست بلکه قرآن و اهل­بیت q با هم کافی هستند. سپس تضمین کرد که اگر کسی به این دو با هم پناهنده شود هرگز گمراه نخواهد شد.

کسانی که قرآن را به تنهایی امام خود می­دانند باید حدیث ثقلین و «یعلّمهم الکتاب» را معنا کنند.

3- وانگهی در عرف وقتی که کلمة «امام» گفته می­شود، ذهن به کتاب منصرف نمی­شود بلکه به یک شخص و انسان منصرف می­گردد. مخصوصًا که قید «زمانه» هم دارد. [امامت قرآن محدود به زمان خاصّی نیست. بلکه این انسان است که به خاطر محدود بودن عمر او در دنیا، امامت و پیشوایی او در دنیا محدود به زمان خاصّی می­تواند باشد.]

اهل بیت چه کسانی هستند؟

یک سؤال اساسی: اهل­بیت پیامبر 6 چه کسانی هستند؟

شیعه می­گوید: اهل­بیت پیامبر اکرم 6 عبارت است از دوازده امام q و حضرت زهرا 3 که در زمان پیامبر چهار نفر از آن­ها در قید حیات بودند.

بعضی از اهل­سنت گفته­اند: ابوبکر و عمر هم از اهل­بیت پیامبر بودند! بعضی­ها گفته­اند: صحابه پیامبر 6 هم از اهل­بیت او هستند! دیگری گفته­است: بنی­هاشم و بنی ­عبد­المطّلب هم از اهل­بیت پیامبر هستند.

در جواب آن­ها می­گوییم: بسیار خوب! اگر دلیلی بر ادعای خود داشته باشید ما سخن شما را قبول می­کنیم! ما بنا نداریم سخنی را بدون دلیل قبول کنیم. اگر سخنان شما حق است دلیل بیاورید: «قل هاتوا برهانکم إن کنتم صادقین».

شیعه بر سخن خود در معرفی اهل­بیت پیامبر اکرم 6 دلیل دارد. بهترین راه برای معرفی اهل­بیت پیامبر آن است که خود پیامبر، اهل­بیت خود را معرفی نماید؛ همان پیامبری که قرآن به ما دستور داده­است تا از او تبعیت نماییم. راهی بهتر از این برای شناخت اهل­بیت پیامبر وجود ندارد.

شیعه در طول تاریخ در خفقان بوده­است و از دوران­های خفقان بنی­امیّه و بنی­عباس عبور کرده­است. در یک دوره از تاریخ اگر می­فهمیدند کسی شیعة حضرت امیر t است او را زنده در داخل دیوار گذاشته و دیوار را بالا می­بردند. شیعه همچو دوران­هایی را گذرانده­­است. با این حال آن­قدر مدرک برای حقانیت شیعه در دست است که جای تعجب دارد. معلوم می­شود اگر این خفقان­ها نبود، اسناد بسیار زیادی به دست می­رسید. دشمنان اهل­بیت اسناد فراوانی را از بین برده­اند و کتابخانه­های بسیار زیادی را به آتش کشیده­اند. با این حال مدارکی که باقی مانده­است در حدّ اعجاز است. در میان شیعه که مسلم است اهل­بیت پیامبر چه کسانی هستند. اما در مقابل اهل­سنت باید به منابع خود آن­ها استناد شود تا جای بهانه­جویی باقی نماند.

(یکی از رفقای ما در پاکستان در مجلس مناظره­ای با اهل­سنت به مطلبی از صحیح بخاری استناد می­کند. وقتی صحیح بخاری را می­آورند با کمال تعجب می­بینند آن مطلب در صحیح بخاری نیست! یک نفر به عنایت الهی می­گوید: چاپ قدیمی­تری از صحیح بخاری هست؛ آن را بیاورید. وقتی که می­آورند ملاحظه می­کنند آن مطلب در چاپ قدیمی­تر هست. معلوم می­شود در چاپ­های بعدی خیانت نموده و آن مطلب را حذف کرده­اند تا شیعه نتواند به آن استدلال کند. شیعه با وجود این گرفتاری­ها و خیانت­ها عقیدة خود را حفظ کرده­است. بعضی از اهل­سنت برای این که مطالب مورد استناد شیعه را از دست شیعه بگیرند در کتاب­های مهم خود دست برده و آن­ها را تحریف می­کنند و آن منابع را به طور ناقص به نسل بعدی خود تحویل می­دهند. چه خیانتی بزرگتر از این می­توان پیدا کرد؟! لذا در آدرس­هایی که می­دهیم مجبور هستیم تاریخ و محل چاپ را هم ذکر نماییم.)

در صحیح ترمذی ج 13 ص 200 چاپ مصر این چنین آمده­است: در خانه امّ­سلمه (که به اعتراف شیعه و سنی از شریف­ترین همسران پیامبر اکرم 6 است) وقتی آیة تطهیر نازل شد، پیامبر اکرم 6 حضرت علی، حضرت زهرا، امام حسن و امام حسین q را صدا کرد و آن­ها را با پارچه­ای پوشانید و سپس گفت: «اللهم هؤلاء اهلُ بیتی» «خدایا! اهل­بیت من این­ها هستند» خدایا تو که وعده داده­ای آلودگی را از اهل­بیت من ببری، آلودگی را از این­ها ببر و این­ها را پاک گردان.

به دلیل این که عرفًا همسر یک شخص، اهل­بیت او حساب می­شود، امّ­سلمه در این فضیلت طمع کرد و به پیامبر عرض کرد: «یا رسول الله! آیا من هم همراه آن­ها هستم؟» در یک روایت این چنین است که امّ­سلمه از پارچه گرفت تا داخل شود ولی پیامبر اکرم 6 پارچه را از دست او کشید و فرمود: «تو بر جای خود باش. تو به سوی خیر و نیکی هستی و عاقبت به خیر خواهی شد امّا جزو این­ها نیستی».

از صحابه پیامبر این افراد این حدیث را نقل کرده­اند: انس بن مالک، ابو­سعید خدری، ابو­اسحاق، واصله، ابوهریره، ابوالحمراء، سعد بن ابی­وقاص، عایشه، امّ­سلمه و ابن­عباس؛ این افراد شهادت داده­اند که این قضیه اتفاق افتاده­است.

مرحوم آیت الله تجلیل 1 47 سند برای این حدیث از اهل­سنت از کتب ذیل نقل کرده­اند:

(تاریخ بغداد ج9 ص126- المعجم الکبیر ص134- معالم التنزیل ص213- اخلاق النبی ص116- تفسیر ثعلبی خطی- تفسیر ابن کثیر ج3 ص 483- صحیح ترمذی ج13 ص248- موضع الاوهام ج2 ص281- مسند احمد ج6 ص298- القول الفصل ج2 ص177- مسند احمد ج2 ص173- تاریخ البخاری ج1 ص70- تفسیر جامع البیان ج22 ص7- القول الفصل ج2 ص 215- السنن الکبری ج2 ص149- مستدرک ج2 ص152- سیر اعلام النبلاء ج3 ص212- جامع البیان ج22 ص6- المعجم الصغیر ج1 ص134- تاریخ بغداد ج10- طبقات المحدثین ص149- القول الفصل ص185- ارجح المطالب ص54- مسند احمد ج3 ص259- مستدرک ج3 ص159- الکنی للنجاری ص25- منتخب ذیل المذیل ص83- المعجم الکبیر ص134- تاریخ الاسلام ج2 ص97- اسد الغابه ج3 ص413- تاریخ بغداد ج9 ص126- جامع البیان ج22 ص8- المستدرک ج3 ص132- صحیح الترمذی ج 13 ص200- الاستیعاب ج2 ص460- الاستیعاب ج2 ص56- صحیح الترمذی ج13 ص248)

در برخی از آدرس­های فوق در یک صفحة ذکر شده چند حدیث وجود دارد.

حدّاد حضرمی می­گوید: حدیث آیة تطهیر و اختصاص آن به حضرت علی و حضرت زهرا و امام حسن و امام حسین q از احادیث صحیح و مشهور و مستفیض و متواتر معنوی است که تمام امّت اسلام بر قبول آن متفق هستند و هفده نفر از بزرگان حافظ حدیث به صحّت آن اعتراف کرده­اند.

به مدّت 8 ماه یا بیشتر وقتی که پیامبر اکرم 6 به هنگام نماز صبح به مسجد می­رفت، بر در خانه حضرت زهرا 3 می­ایستاد و این آیه را می­خواند و آن­ها را به نماز دعوت می­نمود تا بر همگان معلوم شود که این آیه مخصوص ایشان است. ابو­سعید خدری که از صحابه پیامبر اکرم 6 است می­گوید: پیامبر فرمود: این آیه در مورد من و علی و فاطمه و حسن و حسین q نازل شد.

پس با اسناد متعدد و قطعی اهل­سنت ثابت می­شود که اهل­بیت پیامبر q چه کسانی هستند. این مطلب در نزد شیعه از مسلمات است.

سؤال: مگر خداوند نمی­دانست که اهل­بیت پیامبر 6 چه کسانی هستند؟! پس پیامبر به چه دلیل می­خواهد اهل­بیت خود را به خدا معرفی­کند؟

جواب: هم خدا و هم رسول خدا 6 هر دو می­دانند که اهل­بیت چه کسانی هستند. پیامبر اکرم 6 با این کار می­خواهد اهل­بیت را به همه معرفی نماید تا بشناسند و از آن­ها جدا نشوند. پس از آن بیانات فراوان و محکم، الآن هم که 1400 سال گذشته­است باز هم برخی از سنّی­ها درست نمی­دانند که اهل­بیت پیامبر چه کسانی هستند. پیامبر باید هشت ماه این آیه را فقط در مورد این چهار نفر بخواند تا بر همه معلوم شود منظور از اهل­بیت چه کسانی هستند. در هیچ جای دیگر هم پیامبر این آیه را نخوانده­است؛ یک نفر هم نمی­تواند ادعا کند که پیامبر، این آیه را در نزد ابوبکر، عمر یا عثمان تلاوت کرد تا احتمال داده شود یکی از این سه شخص هم جزو اهل­بیت است.

پیامبر اکرم 6 مأمور به تعلیم آیات الهی است. اگر پیامبر اکرم 6 آیات قرآن را تعلیم ندهد و تفسیر نکند، مردم در فهم آیات قرآن دچار اشتباه می­شوند؛ یکی می­گوید: منظور از اهل­بیت، بنی­هاشم هستند؛ دیگری می­گوید: بنی عبد­المطّلب هستند و ... هر کس به خیال خودش سخنی می­گوید و باب هوی و هوس باز می­شود. پیامبر باید حجّت را تمام کند تا هر کس که غیر حق را گرفته باشد در روز قیامت مسئول باشد.

در صحیح بخاری ج4 ص94 و 100 چاپ مصر سال 1372ه.ق روایت است که پیامبر اکرم 6 می­فرماید: در روز قیامت می­بینم تعدادی از اصحاب مرا به سوی جهنم می­برند. می­گویم: خدایا! این­ها اصحاب یا امت من هستند. خطاب می­رسد: تو نمی­دانی این­ها بعد از تو چه کردند. این­ها بعد از تو به عقب برگشتند و پیمان شکنی کردند.

پیامبر چیزی را به خدا خبر نمی­داد و اهل­بیت را به خدا معرفی نمی­کرد بلکه با این کار برای امت خود سند ایجاد می­کرد تا بدانند اهل­بیت پیامبر چه کسانی هستند و به آن­ها همراه با قرآن تمسک نمایند. هر­کس به دنبال کسانی غیر از این­ها برود باید برای قیامت خود جواب آماده کند که چرا تابع آن­ها شد؟ پیامبر اکرم 6 هم کلمة اهل­بیت را ابلاغ نمود و هم اشخاص آن را معرفی کرد؛ پیامبر اکرم 6 شهادت داد و به اصحاب خود تعلیم داد تا از او نقل کنند که پارچه را بر سر چه کسانی کشید. اگر کسانی غیر از این چهار نفر سزاوار وارد شدن به زیر پارچه بودند، همسران حضرت می­باشند. زیرا عرفًا اهل­بیت او به حساب می­آیند. در حالی که پیامبر 6، امّ­سلمه را کنار زد و مانع داخل شدن او به زیر پارچه شد. حضرت با کنار زدن امّ­سلمه به همگان یاد داد که اهل­بیت در این­جا یک معنای خاصّی دارد و همسران پیامبر را شامل نیست بلکه یک مقام خاص است. حجّت باید تمام شود و تعلیم کتاب باید صورت گیرد تا مسلمانان اشتباه نکنند.

عصمت اهل بیت q

سؤال: عصمت اهل­بیت q از کجا ثابت می­شود؟

جواب: اگر قبول کنیم که اهل­بیت عبارت از این چهار نفر است، حدّ­اقلِّ عصمت ایشان را از حدیث ثقلین استفاده می­کنیم. پیامبر اکرم 6 در حدیث ثقلین به ما وعده داد که اگر با قرآن و اهل­بیت q باشیم هرگز گمراه نخواهیم شد. اگر کسی از شخص گمراهی تبعیت کند حتمًا گمراه خواهد شد. آیا ممکن است که اهل­بیت گمراه باشند ولی ما با پیروی از ایشان گمراه نشویم؟! اگر پیرو آن­ها هرگز گمراه نخواهد شد پس معلوم می­شود که خود ثقلین هم هرگز گمراه نیستند. این همان عصمت است. حضرت در ادامه فرمود: قرآن و اهل­بیت هرگز از هم جدا نخواهند شد تا این که در کنار حوض پیش من آیند؛ اگر این دو هرگز از هم جدا نخواهند شد پس معلوم می­شود اهل­بیت پیامبر q هرگز کاری بر خلاف قرآن انجام نخواهند داد؛ اگر عترت، راهی غیر از قرآن را بپیمایند آیا می­شود همزمان به هر دوی آن­ها تمسّک نمود؟ وقتی که حضرت می­فرماید: این دو را با هم بگیرید معلوم می­شود این دو هرگز با هم اختلاف نخواهند داشت و همیشه همراه هم خواهند بود.

عصمت اهل­بیت q را از سه قسمت حدیث ثقلین استفاده کردیم: 1-لن تضلّوا 2- لن یفترقا 3- تمسکتم بهما

زمانی تمسّک به هر دو با هم معقول خواهد بود که قرآن و اهل­بیت، هر دو ما را به یک چیز دعوت نمایند.

دلیل دیگر عصمت اهل­بیت q آیة تطهیر است. علاوه بر این که عصمت اهل­بیت q از ضروریات و واضحات مذهب شیعه است. اگر کسی مذهب شیعه را بپذیرد برای او واضح خواهد بود که این چهارده نور الهی همگی معصوم می­باشند.

سؤال: آیا در معرفی اهل­بیت q می­توانیم از آیة مباهله هم استفاده کنیم؟

جواب: در منابع اهل­سنت این­گونه آمده­است که بیش از سیصد آیه در مورد حضرت امیر t نازل شده­است [انسان وقتی که این حجم عظیم آیات را در مورد یک نفر می­بیند باید به فکر بیافتد و دلیل این همه توجه الهی را به او بیابد.] آیة مباهله، پیام عملی پیامبر خدا 6 بود. حضرت عملاً نشان داد که عزیز­ترین کسان خود را برای اثبات حق در معرض خطر قرار می­دهد. یعنی اگر من ادعای دروغ بکنم حاضرم عزیزترین کسان من به خطر بیافتند؛ یعنی تمام حیثیت خود را برای دفاع از حق به میدان آورده­ام. باید سؤال کنیم که حضرت برای این کار مهم چرا دیگران را نیاورد؟ بعضی مفسرین اهل­سنت گفته­اند: سیصد آیه از قرآن کریم در مورد حضرت امیر t نازل شده­است. آیا لازم نیست کسی فکر کند که چرا این­قدر آیه در مورد او نازل شده­است؟ مجموعِ بیانات و مؤیّدات، ما را به این مطلب هدایت می­کند که اهل­بیت پیامبر که عبارت از این افراد معین هستند، دارای یک شأن ویژه هستند.

آیت الله سبحانی –حفظه الله- این سؤال را مطرح می­نماید: فرض کنیم حرف شما اهل­سنت درست باشد و عترت پیامبر منحصر در این چهار نفر نباشد. ولی شما که قبول دارید این چهار نفر جزو عترت پیامبر هستند. پس پیامبر اکرم 6 به تمسّک به این چهار نفر هم امر فرموده­است؛ شما در جوامع روائی و صحاح ستّة خود بیش از پنج هزار روایت از ابوهریره نقل می­کنید ولی یک دهم آن را از امیرالمؤمنین علی t نقل نمی­کنید! در حالی که ابوهریره جزو عترت نیست و حضرت امیر t جزو عترت است و شما مأمور به تمسّک به او شده­اید! چرا این­گونه رفتار می­کنید؟! این در حالی است که حضرت امیر t از کودکی تا پایان عمر شریف پیامبر اکرم 6 همراه او بوده­است ولی ابوهریره حداکثر سه سال آخر را با پیامبر 6 همراه بود.

حضرت علی t، افضلِ عترت است

کتابی به نام الصواعق المحرقة وجود دارد که بر علیه شیعه نوشته شده­است. مؤلف این کتاب این روایت را از ابوبکر نقل می­کند که «علیٌّ افضل العترة» یعنی: «با فضیلت­ترین شخص اهل­بیت و عترت، حضرت علی t است» سؤال این است که وقتی پیامبر 6 در حمایت از کسی این­قدر سخن گفته­است و این­قدر او را تأیید کرده­است و این­قدر آیه در مورد حقانیّت و فضیلت او نقل شده­است و در تمام عمر او حتی یک مورد معتبر هم پیدا نمی­شود که پیامبر او را تخطئه کند یا حتی حضرت امیر t به پیامبر اعتراضی کرده باشد، آیا این شخص با ابوهریره که سه سال آخر آن هم در برخی اوقات با پیامبر بوده­است قابل مقایسه می­باشد چه برسد به این که ابوهریره را بر او مقدم دارند! تمام در­ها را به مسجد بست مگر در خانه علی t را! وقتی مردم ناراحت شده و اعتراض کردند فرمود: من این کار را به دستور خدا کرده­ام. اگر کسی بگوید: من می­خواهم دین پیامبر 6 را یاد بگیرم؛ به سراغ چه کسی بروم؟ چه کسی بیشترین صلاحیت را دارد که ما دین پیامبر را از او یاد بگیریم؟ آیا پیامبر 6 فرمود ابوهریره باب علم است یا علی t؟! «علیٌ مع القرآن و القرآن مع علی»؛ «علیٌ مع الحق و الحق مع علی» آیا با این همه دلیل محکم که شما اهل­سنت، خودتان در مورد حقانیت و فضیلت حضرت علی t نقل کرده­اید جا ندارد که علی را به عنوان یک صحابه گران­قدر قبول کنید و از سخنان او استفاده کنید؟! خلیفه دوم در بیش از صد مورد وقتی که مشکلات لا ینحلّ برایش پیش آمد و متوسل به حضرت علی t شد گفت: «لو لا علیٌ لهلک عمر ... » یعنی: «اگر علی نبود، عمر هلاک می­شد؛ واقعه­ای مباد که ابوالحسن، علی در آن نباشد.» ای آقایان اهل­سنت! چرا از همچو شخصی به اندازه یک دهم ابوهریره روایت نقل نکرده­اید؟! اگر از حضرت علی t به اندازه ابوهریره هم حدیث نقل می­کردید باز جای اعتراض بود چون ابوهریره از هیچ لحاظی با حضرت علی t قابل مقایسه نیست. ابوهریره کسی است که حتی عمر هم با او برخورد کرد و او را متهم به دروغ­گویی نمود. آیا جا ندارد که شخص منصف در این­جا شک نماید و احتمال دهد که کسانی دست به کار شده و توطئه­ای کرده­اند و مغرضانه حضرت علی t را که باب علم پیامبر است کنار زده­اند؟

سؤال: حضرتعالی برای اثبات عصمت اهل­بیت q به دلیل نقلی تمسک نمودید. حال اگر طرف مقابل ما یک نفر غیر مسلمان باشد که قرآن کریم و احادیث را قبول ندارد چگونه باید عصمت حضرات را برای او ثابت کنیم؟

جواب: در بحث­های کلامی و اعتقادی یک نظمی وجود دارد. اگر یک نفر غیر مسلمان از ما دلیل عصمت پیامبر یا اهل­بیت را سؤال کند به او خواهیم گفت: ترتیب منطقی را در سؤال نمودن رعایت کن! قبل از عصمت، سؤال تو در اصلِ حقانیت پیامبر است. زیرا اگر ما دلیل عصمت را اقامه کنیم، تو اصلِ دلیل را قبول نخواهی کرد چون هنوز صاحب دلیل را قبول نداری. نظم منطقی این مباحث باید رعایت شود. مثلاً کسی که توحید را قبول ندارد، نمی­توان برای او از نبوت بحث نمود؛ زیرا نبوت فرعِ توحید است. نظم منطقی عقلی چنین اقتضاء می­کند که اوّل با این شخص از توحید صحبت کنیم و سپس از نبوت بحث نماییم. همین که اصلِ ضرورت نبی را قبول کرد، برای او اثبات خواهیم کرد که آن نبی باید معصوم باشد و هکذا وصیّ آن نبی. البته دلیل عصمت منحصر در دلیل نقلی نیست و برای عصمت، دلیل عقلی هم داریم: اگر خدا می­خواهد تمام نگرانی­های بشر را بر طرف کند تا بشر بتواند با ایمان و اعتقاد کامل از پیشوایان دینی تبعیت کند و اطاعت مطلق برای او امکان پذیر شود، حکمت الهی اقتضاء می­کند کسی را پیشوا قرار دهد که از خطاء و گناه مصون باشد وگرنه اطاعت مطلق از کسی که خطاء در او ممکن است، انسان را نگران خواهد نمود و از این خواهد ترسید که مبادا او به من دستوری بدهد که مرا به ضلالت بیافکند. دلیل عقلی عصمت، باز­خوانی حدیث حکمتِ خداوند متعال است. زیرا حکمت خدا اقتضاء می­کند برای جریان صاف و زلال پیام خود در میان بشریت، جان­هایی را خلق کند که مستعد عالی­ترین معرفت باشند. ریشه عصمت در معرفت است. رمز این که پیامبر و امام گناه نمی­کنند و در یک مرتبة بالاتر حتی اشتباه هم نمی­کنند این است که درجة ظرفیت وجودی او بالا است. او به عالمی اشراف دارد و جان او از ظرفیتی برخوردار است که در نهایت التفات و تسلیم در مقابل دریافت فیض الهی قرار دارد. برای خدای عالم ممکن است که موجودی را خلق کند که عالی­ترین ظرفیت را داشته باشد به طوری که هیچ دستبردی از هیچ ناحیه او را دچار نقصان نکند؛ نه عوارض طبع بشری از قبیل فراموشی و نه نفسانیات و هواهای نفسانی و نه شیطان. نفسی باشد که همیشه کاملاً و دائمًا در محضر خدا حاضر باشد و دائمًا ولایت الهی او را از ناحیة خدا حفاظت نماید. خلق چنین نفوسی برای خداوند متعال ممکن است لذا خداوند که کمال مطلق است، سنخیت آن کمال مطلق با عالم هستی این را اقتضاء می­کند که همچو نفوسی را خلق نماید و توسط آن­ها دین خود را به بشریت برساند. ریشة عصمت در معرفت و میزان قبول ولایت الهی است. ظرفیت وجودی یک موجود به حدّی می­رسد که در تمام حرکات و سکنات و وجنات او اراده خداوند متعال حضور و ظهور می­یابد. در روایتی که هم شیعه و هم سنی نقل کرده­اند این چنین آمده­است: بنده در اثر اطاعت از خداوند متعال به مرتبه­ای می­رسد که خدا گوش و چشم و دست او می­شود. یعنی گوش و چشم و دست او بدون اذن خدا حرکت و فعالیت نمی­کند. کسی که به آن مقام قرب برسد لایق عصمت می­گردد. جان او در محضر خداوند متعال دائم الحضور است و همیشه در محضر خدا حاضر است. او در همان وعدة الهی داخل شده­­است که خداوند متعال به ابلیس لعین فرمود: «إنّ عبادی لیس لک علیهم سلطان». ابلیس گفت: خدایا من همه انسان­ها را گمراه خواهم کرد مگر بندگان مخلص تو را که با آن­ها دسترسی نخواهم داشت.

 این ماجرا، ماجرای تربیت انسان و عروج و خروج او از ظلمت عالم ماده است. نفوسی که از این ظلمت خارج شدند و وارد عالم نور شدند، تحت ولایت الهی قرار خواهند گرفت. ولایت الهی هم مراتب دارد. عالی­ترین مرتبه ولایت الهی سهمیة عالی­ترین مربیان الهی است که هم کامل هستند و هم مکمل نفوس دیگر می­باشند. هم خود به درجة کمال رسیده­اند و هم مأموریت یافته­اند که دیگران را به آن عالم ببرند. ما چون در آن عالم نیستیم لذا نمی­دانیم که چه کسی به آن مقام رسیده­است و چه کسی نرسیده­است پس باید توسط رسول خدا 6 که به آن عالم وارد شده به ما ابلاغ شود و حجت تمام گردد. راه باید معلوم شود تا آشکار گردد که چه کسی حزب الله است و چه کسی حزب الشیطان؛ تا معلوم شود کدام راه، راه الهی است و در آن «عبد الله» موجود و متولد خواهد شد. این مجموعه یک مجموعه کاملاً طیّب و طاهر است. زیرا انسان را به عالی­ترین کمال می­رساند. لذا شرط اوّل آن تسلیم محض درگاه خداوند متعال بودن است و چون و چرا بر­نمی­دارد. چون علم بشر در مقابل علم خدا حتّی قطره در مقابل دریا هم نیست. حضرت موسی t به ملاقات حضرت خضر t آمد. پرنده­ای آمد و با نوک خود یک قطره آب برداشت. خضر گفت: ای موسی آیا می­دانی این پرنده چه می­گوید؟ می­گوید: علم شما در مقابل علم خدا به اندازة این قطره آب هم نیست! علم و رأفت و حکمت مطلق خدا پشتوانة تربیت انسان هستند. انسانی که از یک ساعت بعد خبر ندارد و به این­قدر فراموشی­ها مبتلا است و از مرگ خود خبر ندارد و گرفتار شیطنت­های عالم است، لطف خدا اقتضاء می­کند که او را به چه کسی بسپارد؟ پیامبر خدا 6 به مردم زمان خود کتاب و حکمت را می­آموخت. چه کسی وظیفة تعلیم کتاب و حکمت را به ما دارد؟ چه کسی باید کتاب و حکمت را به ما بیاموزد؟ مگر ما بشر نیستیم؟ به همان دلیل که آن­ها احتیاج داشتند که رسول الهی کتاب و حکمت را به آن­ها بیاموزد، ما هم احتیاج داریم کسی کتاب و حکمت را به ما بیاموزد. لطف خدا اقتضاء می­کند که ما محروم نمانیم و خداوند عالم نیز این نیاز ما را به وسیلة دستگاه امامت تأمین کرده­است. امام همان رسالت پیامبر را دارا است. تنها فرقی که با پیامبر دارد این است که پیامبری و دریافت وحی بعد از پیامبر اکرم 6 به اتمام رسیده­است. پیامبر گرامی اسلام 6 در حدیث منزلت که مورد اتفاق شیعه و سنّی است به حضرت علی t می­فرماید: «أنت منّی بمنزلة هارون من موسی ألا انّه لا نبی بعدی» «ای علی جایگاه تو نسبت به من مثل جایگاه هارون است نسبت به موسی فقط با این فرق که بعد از من پیامبری وجود ندارد.» (حضرت نفرمود که تو پیامبر نیستی و یا لیاقت پیامبری نداری بلکه فرمود: بعد از من پیامبری نیست.) بعضی از علمای اهل­سنّت گفته­است: از این روایت این چنین استفاده می­شود که حضرت علی t لایق مقام نبوت بود ولی چون بعد از پیامبر اسلام 6 نبوتی نیست علی t نبی نشده­است. علی t لایق مقام نبوت است ولی مانع، آن است که بعد از پیامبر اسلام 6 پیامبری وجود ندارد.

امامت، استمرار راه نبوت است و جان علی همان جان پیامبر است. در آیة مباهله، شیعه و سنّی اعتراف دارند که منظور از «انفسنا»، پیامبر اکرم 6 و حضرت علی t است و علی به منزله جان پیامبر است. دریایی از شواهد بر حقانیت امامت ائمّة اهل­بیت q وجود دارد. در روز قیامت خدای متعال خواهد فرمود: 5 دلیل [بلکه حتی یک دلیل] کافی بود تا حقّ را قبول کنی. چرا پانصد دلیل شنیدی و قبول نکردی؟! قرار ­شد تا مؤمنان با هم برادر شوند. هر کس با کسی برادر شد و حضرت علی t تنها و غمگین ماند. پیامبر اکرم 6 فرمود: یا علی چرا محزون و ناراحت هستی؟ عرض کرد: یا رسول الله! برای هرکس برادری دادی ولی مرا تنها گذاشتی! [ببینید تواضع حضرت علی t را که با وجود این که پیامبر هم تنها است و با کسی برادر خوانده نشده­است حتی فکر این را هم نمی­کند که شاید با رسول خدا 6 برادر شود و لذا ناراحت می­گردد که بی­برادر مانده­است.] پیامبر خدا 6 فرمود: «أنت أخی فی الدنیا و الآخرة» «تو در دنیا و آخرت برادر من هستی؛ تو را برای خودم نگاه داشته­ام!» [اگر کسی بدون توجه به همة فضایل حضرت علی t فقط در همین فضیلت دقت کند، به حقانیت امامت بلا فصل او پی­خواهد­برد. زیرا برادر شدنِ حضرت علی t با پیامبر خدا 6 نشان می­دهد که او کسی است که آن­قدر لیاقت و بزرگی و فضائل دارد که اشرف انبیاء 6 او را به برادری خود انتخاب می­کند. کدام فضیلت را از این بالاتر می­توان یافت؟]

از زیاد بودن فتنه­ها و لغزیدن جمع کثیری نهراسید. این آزمایش­ها و فتنه­ها همیشه بوده تا راست­گو از دروغ­گو معلوم شود. پیامبر اسلام 6 از این فتنه­ها خبر داده و فرموده­است: هر بلایی که بر سر قوم موسی t آمد بر سر مسلمانان هم خواهد آمد. قوم موسی t بعد از رفتن او به میقات مرتدّ شدند. حتی آن هفتاد نفری را که حضرت موسی t انتخاب کرده بود نیز گوساله­پرست شدند!

بنده معتقد هستم بسیاری از اهل­سنت که در منطقه ما هستند اهل عذاب نخواهند بود. زیرا بسیاری از آن­ها بی اطلاع هستند. گناه آن­ها بر گردن کسانی است که آن­ها را بی اطلاع نگاه داشته­اند. بسیاری از مخالفین شیعه به هنگام ظهور حضرت مهدی , به حضرت خواهند پیوست. وقتی که امام , آیة الهی و نشانة حقانیت خود را به آن­ها نشان دهد قبول خواهند کرد. زیرا بسیاری از این­ها مستضعف نگاه داشته شده­اند. از یکی از بزرگان اهل­سنت پرسیده­اند: «الرحمن علی العرش استوی» یعنی چه؟ در جواب گفته­است: نمی­دانیم. همین طور باید ایمان بیاوریم. سؤال کردن، بدعت و حرام است!!! می­گوید: سؤال بدعت و حرام است!!! خوب آقا اگر نمی­دانی بگو نمی­دانم دیگر! چرا سؤال را حرام می­کنی؟! اگر تو بگویی نمی­دانم، سؤال کننده به دنبال عالِم می­رود و سؤال خود را از او می­پرسد. (این اتفاق در زمان امام باقر یا امام صادق 8 افتاده­است.) این سؤال­کنندة بیچاره مستضعف نگاه داشته شده­است و خیال می­کند سؤال بدعت و حرام است. هیچ وقت ما علاقه نداریم و نمی­خواهیم کسی کور­کورانه بیاید و شیعه گردد. همان طور که کور­کورانه سنی بودن ارزش ندارد، کور­کورانه شیعه شدن هم ارزشی ندارد. بنده بر سر اعتقادات اصلی شیعه آماده هستم با هر کسی مباهله نمایم و این دعوت را هم با تمام وجودم انجام می­دهم. زیرا ما با عقاید­مان بازی نمی­کنیم و آن­ها را از روی دلیل و عقل قطعی به دست آورده­ایم. امام ما امیرالمؤمنین t فرموده­است: «دین یعنی حقّ». یعنی هر مطلب غیر حقی را که قبول کنی از دین فاصله گرفته­ای. عالم مسیحی می­گوید: باید تثلیث را قبول کنی. می­گوییم: آخر مگر شما خود را موحد نمی­دانید؟! تثلیث چگونه با توحید می­سازد؟ می­گوید: این دیگر قابل فهم نیست. باید همین طوری قبولش کنی!!! این سخن، دعوت به ضد فطرت است و قابل قبول نیست.

خداوند همة ما را در مسیر دفاع از حق و پی­گیری عقاید حق و سؤالات پیش آمده موفق بگرداند. سؤال نه تنها بدعت و حرام نیست بلکه بنابر فرمایش متواتر پیامبر اکرم 6 فریضه و واجب است: «طلب العلم فریضة علی کل مسلم و مسلمة»

 

الحمد لله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی لو لا أن هدانا الله.

گرفتاری اصلی مسلمین

         جلسه هشتم

9 تیر 1393

أستغفر الله ربّی و أتوب إلیه. الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی سیّدنا و نبیّنا، حبیب اله العالمین أبی القاسم محمّد 6 صلّی الله علیه و علی آل بیته الطیّبین الطاهرین المعصومین المکرّمین و لعنة الله علی أعدائهم أعداء الدین.

«اللهمّ صلّ علی محمّد و آله و فرّغ قلبی بمحبّتک و اشغله بذکرک و انعشه بخوفک و بالوجل منک و قوّه بالرغبة الیک و اعمله الی طاعتک» (بخشی از دعای صحیفه سجادیه t)

نکتة توحیدی: یقینِ ولی خدا

«خدایا! قلب و جان و درون مرا برای محبّت خودت تخلیه فرما». از تعبیر به «فرّغ» فهمیده می­شود که در قلب انسان موانعی وجود دارد؛ چیزهایی از قلب انسان می­گذرند که نمی­گذارند محبت الهی در قلب انسان تمامًا لبریز شود. لذا امام سجاد t از خدا می­خواهد و به ما نیز آموزش می­دهد تا از خداوند متعال بخواهیم که هر چه غیر خودش هست از درون قلب ما تخلیه کند و قلب ما را برای محبّت خودش آزاد گرداند. در باطنِ ما چیزی ما را جلب نکند مگر محبّت خدا. «و اشغله بذکرک»: خدایا! قلب مرا با یاد خودت مشغول کن؛ درون من باید مشغول به چیزی باشد. عنایت فرما تا آن­چه که مرا مشغول می­کند، «توجّه به محضر تو» باشد. این مقام همان مقامی است که خداوند متعال به امام سجاد t عطا فرموده­است: حضرت مشغول نماز و غرق در عالمِ توجّه به ذات خدا بود. در همین حال، امام باقر t که کودک بود در چاه آب افتاد! والدة امام باقر t خیلی مضطرب شده و بی­تابی کرد و حضرت سجّاد t را به کمک فرا­خواند ولی حضرت هیچ توجّهی به او نکرد. عاطفة مادری بر او غلبه کرد و به حضرت گفت: «شما بنی­هاشم عجب قلب سختی دارید!» حضرت از نماز فارغ شدند و با این که چاه، عمیق بود بدون این که طنابی آویزان کنند، از همان بالای چاه دست مبارک را دراز کرده و امام باقر t را بیرون آوردند. این در حالی بود که هیچ صدمه­ای به حضرت باقر t نرسیده بود. حتی لباس­های مبارک حضرت هم خیس نشده بود! امام سجاد t در جواب جسارت همسر خود فرمود: «بچه را بگیر ای ضعیف الیقین!» بنده به اندازة خودم از این جریان چنین فهمیدم که حضرت می­خواهند بفرمایند: «آن خدایی که من مشغولش هستم تضمین کرده­است که امنیتِ محض و خیرِ خالص را نصیب من بفرماید. امکان ندارد که من با تمام وجودم متوجّه خداوند متعال شوم و او رحمت خود را از من دریغ نماید و در این حال به امام باقر t صدمه­ای برسد. او در این حال داخل در حفاظت الهی است.» قلب حضرت برای محبّت خدا از غیرش تخلیه شده بود.

گرفتاری اصلی مسلمین

گرفتاری ما گرانی نیست؛ گرفتاری ما بالا بودن قیمت اجناس نیست بلکه آسان­ترین مشکل ما گرانی است! گرفتاری ما این است که حتّی شیعه هم از قرآن و اهل­بیت q غافل است. یعنی اگر برادران اهل­سنّت، این اشکال را بر ما بگیرند جوابی نخواهیم داشت. باید با کمال شرمندگی سر خود را پایین انداخته و قبول کنیم. آن اشکال این است: شما که این قدر از ثقلین دَم می­زنید و می­گویید: حدیث ثقلین مورد اتّفاق شیعه و سنّی است و هر کس از این دو بگیرد از ضلالت در امان خواهد بود، پس چرا وضع شیعه این­گونه است؟! چرا کسانی که دَم از تشیّع می­زنند در خانه­هایشان با فیلم­های کذایی ماهواره مشغول هستند؟! ما دیگر جوابی برای این اشکال نداریم و باید با شرمساری سر به زیر افکنیم! چرا دختر شیعه (بر طبق فرمایش ولیّ خدا، آیت الله العظمی بهجت 1) با بی­حجابی خود، یک سیلی به صورت حضرت زهرا 3 می­زند؟! چرا؟! این سخن آیت الله العظمی بهجت 1 خیلی مهم است و باید هزینه­ها کرد و آن را در معرض دید عموم نصب نمود که آیت الله العظمی بهجت 1 فرمود: «هر دختر شیعه با بی­حجابی خود یک سیلی به صورت حضرت زهرا 3 می­زند!» [یعنی کاری که دختر شیعه با بی­حجابی خود می­کند هم­طراز آن جنایتی است که خلیفة دوم در جریان غصب خلافت انجام داد و سیلی به صورت دختر پیامبر 6، حضرت زهرا 3 زد!] چرا هم­چنان بیشترین حجم استفاده از تلاوت قرآن در مجالس ترحیم و تشریفات است و هنوز ما به این واقعیت پی­نبرده­ایم که قرآن، کتاب انسان­سازی است و باید برای رسیدن به انسانیّت و سعادت خود به آن بپردازیم و وقت صرف کنیم؟! سخن امامِ ما، حضرت سجاد t این است: درد اصلی ما این است که به جای محبّت خدا، محبّت دنیا آمده و باطن و درون ما را آلوده کرده­است؛ محبّت دنیا به دیانت ما صدمه زده­است. این روایت در میان احادیث تربیتی ما حدیث مهمی است و می­توان آن را با آیات قرآن و مضمون صد روایت دیگر تأیید کرد که وجود مقدّس پیامبر اکرم 6 فرمود: «ما ذئبان ضاریان اُرسلا فی ضریبة غنم بأکثر فسادًا فیها من حبّ الجاه و المال فی دین المرء المسلم». دو گرگ درنده را در­نظر بیاورید که در میان گلّة گوسفندان رها شده­اند. (در روایت دیگری هست که چوپان این گلّه هم از میان آن­ها رفته و گلّه را تنها رها نموده­است.) این دو گرگ چه بلایی بر سر گلّه خواهند آورد؟ حضرت می­فرماید: صدمة این دو گرگ در گلّة گوسفندان بیشتر از صدمة محبّت جاه (مقام) و مال در دین مرد مسلمان نیست. بلایی که محبّت جاه و مال بر سر دین فرد مسلمان می­آورد، آن دو گرگ بر سر گلّه آن بلا را نمی­آورند! آخر پیامبر با چه زبانی تند­تر از این ما را بترساند؟! اگر محبّت مال و مقام بیاید، دین انسان صدمه خواهد خورد چه مال داشته باشد یا نداشته باشد. با کمال تأسّف اعلام می­کنم که برخی از هم­لباس­های ما نیز آلوده به محبّت دنیا شده­اند! به همین دلیل دین صدمه خورده­است. امّا مؤمنان حقیقی باید به دنبال عالمان حقیقی بگردند و علمای وارسته را بیابند که خدا و وظیفة دینی را با پول و مقام معاوضه نمی­کنند و از دایرة امانت­داری خارج نشده­اند. مؤمن حقیقی باید همچو علمایی را بیابد و قدر آن­ها را بداند. ما یک عدّه از علمای وارسته را می­شناسیم که غریب هستند. [برای این که دین از غربت بیرون بیاید باید این عالمان وارسته را پیدا کرده و از غربت بیرون بیاوریم. مبادا با بهانه­های واهی و خیال پردازی­های عوامانه به آن­ها برچسب­های نادرست و دروغین زده و بر غربت آن­ها بیافزاییم که با غریب ماندن علمای راستین، عالم­نما­های دروغین بر مسند دین­آموزی خواهند نشست و خواهد شد آن­چه نباید.]

مقصود این­که با توجه به ماه مبارک رمضان از خدا بخواهیم که قلب ما را از محبّت دنیا آزاد کند. مال دنیا چه ارزشی دارد؟! پیامبر اسلام 6 مال دنیا را خیلی بی­ارزش معرفی نموده­است مگر این­که درون انسان از دلبستگی به دنیا رها شود و مال را در راه خدا صرف کند. منظور از صرف مال در راه خدا فقط آن نیست که به فقرا بدهد بلکه شامل صرفِ مشروع مال به اهل خانه نیز می­شود و انفاق به حساب می­آید. اگر مال را بدون دلبستگی در مصارف مشروع خانواده و فقرا صرف کند، این مال تبدیل به آخرت می­شود و ذخیره می­گردد وگرنه وبال و دردسر است. إن شاء الله از فرصت­های ماه مبارک رمضان استفاده کرده و باطن خود را از دلبستگی به دنیا رها کنیم.

علی با حق و حق با علی است

بحث امروز خود را با این روایت شریفه آغاز می­کنیم که حضرت رسول 6 فرمود: «علیٌ مع الحقّ و الحقّ مع علی» «علی با حق است و حق هم همراه علی است». کسی که پیرو امیرالمؤمنین علی t است باید این روایت را درست بفهمد. طبق این نصّ شریف، پیرو امیرالمؤمنین t یعنی پیرو حقّ و حقیقت؛ یعنی اگر باطلی دید حق ندارد آن باطل را تأیید نماید؛ حق ندارد از باطل حمایت کند. در روایات ما برای باطل مثال­هایی آورده شده­است. نظیر این که کسی به میکروفن بگوید: این موبایل است. این سخن یک سخن باطلی است. اگر به همین مقدار سخن باطلی را بگویی و بر آن اصرار نمایی، به همین اندازه از امیرالمؤمنین علی t فاصله پیدا کرده­ای! همین طور است اگر چیزی را نمی­دانی بگویی: می­دانم و بر آن اصرار کنی یا وقتی که چیزی را می­دانی، خود را به نادانی بزنی و رفتار جاهلانه از خود نشان بدهی، عملاً از امیرالمؤمنین t فاصله پیدا کرده­ای. هر­کجا از حقّی دفاع کنی از علی t دفاع کرده­ای چون «علیٌ مع الحق و الحقّ مع علی». علی t و حق از هم جدا نمی­شوند. می­دانی که (4=2+2) ولی با این حال بگویی: (5=2+2)! به همین میزان از حضرت علی t فاصله خواهی گرفت زیرا از حقّ فاصله گرفته­ای. هیچ دینی در این حدّ از استقامت نیست که بگوید: اصلاً حق نداری یک چیز غیر واقعی را واقعی بدانی. چیزی عالی­تر از این سخن برای نفی تعصّبات باطل و نفی هوی و هوس نمی­توان پیدا کرد. اگر نمی­دانی باید بگویی: نمی­دانم! و اگر می­دانی باید بگویی: می­دانم.

اگر سنّی سؤال کند: اگر معلوم شود که سخن اهل­سنّت حقّ است آیا قبول می­کنید؟ در جواب می­گوییم: اوّلاً یقین داریم که سخن شما باطل است ولی بر فرض اگر درست باشد حتمًا قبول می­کنیم! [چنان­چه مرجع تقلید شیعه، آیت الله وحید خراسانی در مجلس عمومی اعلام کرد که اگر اهل­سنت بتوانند جواب سؤال­های مطرح شده در سجادة فاطمیه 3 را بدهند سنی خواهد شد. این شجاعت در شیعه هست که حق را قبول نماید گر چه به ظاهر به ضررش باشد. زیرا شیعه به دنبال حق و حقیقت است.] ما که با شخص خلیفة اوّل و دوم و سوم، با نادیده گرفتن غصبِ حقّ امیرالمؤمنین t مشکلی نداریم. لذا اگر بر فرض روزی معلوم شود که غاصبین حقّ امیرالمؤمنین t کسانی غیر از این سه نفر بودند و این­ها مبرّا هستند، در این صورت با این سه نفر رفیق خواهیم شد! ما که با این­ها پدر کشتگی نداریم که بگوییم: چه حق باشند و چه باطل، آن­ها را ردّ می­کنیم! منطق شیعه این است که باطل را ردّ می­کند نه حقّ را.

بالعکس شیعه همین سؤال را از اهل­سنّت می­کند که اگر روزی معلوم شود خلیفة بلا فصل رسول الله 6، حضرت امیرالمؤمنین علی t است، آیا آماده هستید که حقّ را قبول کنید و از مرام سابق خود دست بردارید؟!

عدالت صحابه در بوتة نقد

یکی از مطالبی که اهل­سنّت، شیعه را در آن متّهم می­کنند و خیلی هم روی آن مانور می­دهند و گاهی آن را تنها دلیل کافی بر حقّانیت خود و بطلان شیعه معرفی می­کنند این است که شیعه، صحابة رسول الله 6 را قبول ندارد و نسبت به آن­ها بدبین است! شیعه، اصحاب پیامبر 6 را ردّ می­کند. اهل­سنّت می­گویند: رابط میان ما و رسول خدا 6، اصحاب هستند. شیعه با ردّکردن اصحاب، رابطة میان خود و رسول الله 6 را قطع می­کند و دیگر نمی­تواند دین خود را از رسول خدا 6 بگیرد. لذا شیعه با ردّکردن صحابه از بی­دینی دفاع و حمایت می­کند! امّا ما اهل­سنت برای دریافت کامل دین، به صحابه اعتماد کامل داریم و همة صحابه را عادل می­دانیم! دلیل عدالت همة صحابه هم روایت نبوی 6 است که فرمود: «أصحابی کالنجوم؛ بأیّهم اقتدیتم اهتدیتم» «اصحاب من مانند ستارگان هستند؛ به دنبال هر کدام از آن­ها بیافتید هدایت می­شوید!» لذا در روایات اهل­سنت وقتی که سند روایت به صحابی رسول­خدا 6 رسید دیگر از مورد اعتماد بودن یا نبودن آن سؤال نمی­کنند. زیرا همة صحابه را عادل می­دانند. لذا روایت را قبول می­کنند. به دلیل این که ابوهریره را به عنوان صحابة رسول خدا 6 قبول دارند، بیش از پنج هزار روایت از او نقل کرده­اند.

جواب: جواب این سؤال را باید منصفانه بدهیم. هر انسان منصفی برای قبول این ادّعا از مدعی آن سند خواهد خواست. آیا عادل بودن تمام صحابه برای آقایان اهل­سنت وحی شده­است؟! یا تک­تک صحابه را بررسی کرده و فهمیده­اند که هیچ یک از آن­ها گناه نمی­کنند؟! می­گویند: سند ما سخن رسول خدا 6 است که فرموده­است: همة اصحاب من مانند ستارگان هستند که به هر کدام از آن­ها اقتدا کنید هدایت خواهید شد. شیعه دو جواب از این حدیث می­دهد: یک جواب این است که روایات دیگری در صحیح بخاری ج4 ص94 و 100 چاپ مصر سال 1372 ه.ق. از همین پیامبر بزرگوار اسلام 6 نقل می­کنید که می­فرماید: وقتی که من در نزد حوض کوثر خواهم بود، عده­ای از اصحاب من را می­آورند و سپس آن­ها را از من جدا می­کنند تا به جهنم ببرند. به خدا می­گویم: این­ها اصحاب من هستند. از طرف خدا چنین خطاب می­آید: «إنّک لا تدری ما أحدثوا من بعدک». «تو نمی­دانی که این­ها بعد از تو چه کار­هایی کردند!» در بعضی از روایات هست که این­ها اصحاب شمال یعنی اصحاب آتش خواهند شد و در برخی دیگر دارد: «إلی النار» یعنی آن­ها را به سوی آتش می­برند. در بعضی از روایات این طور آمده­است: «إنّهم ارتدّوا علی أدبارهم قهقری». «آن­ها به دین و مرام پدران کافر خود بازگشتند!» یعنی راه تو را رها کردند! چطور می­شود این اصحاب مانند ستارگان هدایت­گر شوند؟ پس معلوم می­شود یا این سخن به دروغ به پیامبر نسبت داده شده­است و یا شامل همة اصحاب حضرت نیست بلکه اصحابِ اهلِ تقوای حضرت را شامل می­شود. راه سومی ندارد. پس معلوم می­شود همة اصحاب قابل اعتماد نیستند. روایات صحیح بخاری، عادل بودن تمام صحابه را ردّ می­کند چه برسد به شیعه. شیعه هرگز همة اصحاب رسول خدا 6 را ردّ نمی­کند بلکه می­گوید: برای شناخت صحابی مورد اعتماد و غیر قابل اعتماد، محک و معیار وجود دارد. هر صحابی پیامبر که ثابت شود بر دین رسول خدا 6 ثابت قدم مانده­است، او را بر روی چشم خواهیم نهاد ولی هر کدام که از راه رسول خدا به در شده باشد قابل قبول نیست چه از اصحاب باشد یا غیر اصحاب. دین خدا تعارف بر نمی­دارد.

جواب دوم: می­گویید: شیعه با ردّ­کردن اصحاب، ارتباط خود را با رسول خدا 6 قطع کرده­است. می­گوییم: عجب! آیا لازم است که ارتباط با پیامبر 6 حفظ شود و سخن او به ما برسد؟! اگر این طور است پس چرا خلیفة دوم حدیث پیامبر 6 را ممنوع کرد و گفت: هر­کس از پیامبر خدا 6 چیزی نقل کند به او حدّ جاری کرده و او را تنبیه خواهد نمود! نقل سخن پیامبر را ممنوع کرد و گفت: قرآن کافی است! خوب! بنابر سخن عمر، قرآن به تنهایی کافی است! دیگر به اصحاب چه کار دارید؟! فرض کنید کافری تازه مسلمان شده و تاریخ اسلام را مطالعه می­کند. می­بیند کسی که به عنوان جانشین پیامبر 6 به میدان افتاده­است اجازه نمی­دهد سخن پیامبر را نقل کنند و می­گوید: فقط قرآن را بخوانید؛ قرآن بس است! این در حالی است که سخنان دیگران ممنوع نیست و حتی خود پیامبر 6 قبل از رحلت از نقل سخنان خود منع نکرد امّا جانشین پیامبر، نقل سخنان او را ممنوع کرد! مگر سخنان پیامبر 6 چه ضرری داشت که عمر جلوی نقل آن را گرفت؟ در میان اصحاب پیامبر 6، منافقانی وجود داشتند که حضرت وجود آن­ها و صفات آن­ها را بیان کرد. سخن پیامبر 6، تفسیر قرآن و بیان حکم خدا می­باشد. دستور پیامبر 6 حق است یا باطل؟! کسی که جلوی دستور پیامبر را بگیرد جلوی قرآن را گرفته­است. زیرا قرآن فرمود: از پیامبر اطاعت کنید. اگر عمر جلوی رسیدن حکم پیامبر 6 را به ما می­گیرد پس ما چگونه در مقام عمل به قرآن از پیامبر اطاعت کنیم؟ شیعه از طریق اهل­بیت q به این حقیقت رسیده­است که در میان اصحاب، منافقین و ضعیف الإیمان­هایی هم وجود داشتند. گاهی بعضی اصحاب در مقابل پیامبر 6 می­ایستادند و مقاومت می­کردند. همة اصحاب که یک دست نبودند. همان اصحاب هستند که در جنگ احد به طمع جمع کردن غنایم، گردنة حساس را خالی کرده و موجب صدمات زیادی به لشکر اسلام شدند. خالی کردن محل معین شده برای جنگ به طمع غنیمت، گناه کبیره است و انسان را به جهنم می­برد. چطور می­گویید همة اصحاب عادل هستند؟! عادل دانستن همة اصحاب یک رنگ سیاسی دارد. معنای این سخن آن است که دیگر زیاد حساس نشوید که در آن­جا چه اتفاقاتی افتاده­است! معنای این سخن آن است که معاویه r که به جنگ امیرالمؤمنین t آمده­است هم عادل است ولی فقط یک اشتباه کوچک کرده­است. آیا معاویه r نمی­دانست که امیرالمؤمنین t مورد تأیید مطلق رسول خدا 6 است؟ چگونه می­توان این احتمال را داد؟ با وجود این همه سخن در مدح امیرالمؤمنین علی t، معاویه r دستور داد در بالای منبر حضرت امیر t را لعن کنند و این لعن را سنت قرار داد. آیا کسی حق ندارد که در مسلمان بودن معاویه r شک کند که چرا با وجود این همه دلیل آشکار، بر خلاف سخن رسول خدا 6 عمل نموده و اصرار کرده­است؟

به چه کسی «اصحاب» می­گویید؟

بخاری می­گوید: مسلمانی که پیامبر 6 را دیده باشد (و لو یک ساعت یا کمتر)، این شخص جزو اصحاب پیامبر 6 است! همین که جمالِ مبارک پیامبر 6 را دیده باشد از اصحاب پیامبر 6 است! این درحالی است که در عرف، «اصحاب» به کسی گفته می­شود که هم­نشین و هم­راه شخص باشد. اصحابِ یک شخص یعنی اطرافیان او و کسانی که در خدمت او هستند. بخاری با این سخن خود یک میدان وسیع برای ورود افراد متشتت و متنوع باز کرده­است تا حکم به عدالت در مورد همه آن­ها جاری شود! فرض کنید این سخن را به یک کافرِ تازه مسلمان عرضه کنیم؛ چگونه می­تواند این حرف را قبول کند؟ چگونه می­توان او را قانع کرد به این که همه این افراد به صِرفِ ملاقات پیامبر 6 عادل شده­اند؟! به چه دلیل همه آن­ها عادل هستند؟! می­گویند: به دلیل روایت: «اصحابی کالنجوم ...». می­گوییم: پس تکلیف روایات بعدی چه می­شود؟ می­گویند: از این­ها چشم پوشی کنید و حسن ظن داشته باشید! می­گوییم: کلام پیامبر 6 است که بعضی از اصحاب مرتد خواهند شد سخن از حسن ظن و سوء ظن نیست. یقین داریم که این اتفاق زشت افتاده است بر روی یقین که نمی­توانیم چشم ببندیم.

اشکال: دلیل اهل­سنت بر عدالت صحابه فقط همین روایت نیست. بلکه آیات قرآن هم وجود دارند که بر رضایت خدا از اصحاب دلالت دارند. خداوند در قرآن می­فرماید: «رضی الله عنهم و رضوا عنه» «خداوند از اصحاب راضی شد و اصحاب هم از خدا راضی شدند». راضی شدن خداوند از اصحاب نشان دهندة عدالت و پاکی آن­ها است.

جواب: این آیه در مورد همة اصحاب نیست بلکه در مورد اصحابِ خاصّی است که با پیامبر 6 بیعت کرده­اند و آیة قرآن هم قید فرموده­است که خداوند از مؤمنینی که بیعت کرده­اند راضی شد نه از همة بیعت­کنندگان. از کجا می­توانید اثبات کنید که همة کسانی که در آن­جا بیعت کرده­اند اهل ایمان بودند و منافقی در میان آن­ها وجود نداشت.

مسألة بیعت در دو آیه از سورة مبارکة فتح به شرح زیر مطرح شده­است:

آیه 10:إِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْديهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى‏ نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى‏ بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتيهِ أَجْراً عَظيماً

آیه 18: لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما في‏ قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكينَةَ عَلَيْهِمْ وَ أَثابَهُمْ فَتْحاً قَريباً

در آیة 10 که شامل همة بیعت کنندگان می­شود اصلاً صحبت از رضایت الهی نیست بلکه خداوند متعال بیعت­کنندگان را دو دسته می­کند و پیمان شکنان را تهدید نموده و به وفاداران وعدة اجر عظیم می­دهد. از این آیه معلوم می­شود که احتمال دارد بعضی از بیعت­کنندگان بیعت خود را بشکنند و این طور نیست که لزومًا همة بیعت­کنندگان بر سر پیمان مقدسی که بسته­اند باقی بمانند. لذا سؤال مطرح می­شود که چه کسانی بر سر بیعت باقی ماندند و چه کسانی بیعت­شکنی کردند.

در آیة 18 نیز که صحبت از رضوان و رضایت الهی است، خداوند نفرموده­است که از همة بیعت­کنندگان راضی شد تا شما بگویید همة آن­ها عادل هستند بلکه قید «مؤمنین» را اضافه نموده و فرموده­است: خداوند از مؤمنین راضی شد آن زمانی که زیر درخت با تو بیعت کردند. پس اگر منافقی در میان بیعت­کنندگان وجود داشته باشد رضایت خداوند شامل حال او نمی­شود. آیة شریفه نمی­فرماید: همه کسانی که با تو بیعت کردند مؤمن هستند.

علاوه بر آن حتّی همین مؤمنین که الآن خدا از آن­ها راضی شده­است اگر آن طور که آیه 10 همین سوره فرمود، بیعت­شکنی کنند آیا باز هم رضایت الهی شامل حال آن­ها باقی خواهد ماند؟! آیا امکان خیانت حتی در مورد مؤمنین وجود ندارد؟ جواب این سؤال را آیه 10 داده­است که امکان شکستن این بیعت وجود دارد و هرکس بیعت را بشکند بر علیه خود شکسته­است. معلوم می­شود که رضایت الهی به این شرط باقی است که بعدًا بیعت را نشکند پس هر دو آیه را باید با هم ملاحظه کنیم. اهل­سنت فقط به بیعت تمسک می­کنند ولی سؤالِ شیعه علاوه بر آن این است که آیا بیعت­شکنی هم شده­است یا بر بیعت استوار مانده­اند.

علمای مهم شیعه این سؤال را در مورد اصحاب از اهل­سنت کرده­اند: گفته­اند: امیرالمؤمنین علی t و معاویه r جزو اصحاب هستند. الآن این دو صحابه رسول خدا 6 در جنگ صفین با هم جنگ می­کنند. شما می­گویید: هر دو عادل هستند و به هرکدام اقتدا کنید نجات می­یابید الآن ما تابع کدام صحابی باشیم؟! آیا اختیار داریم که هر کدام از این دو صحابی را خواستیم بکشیم؟! خود علمای سنّی در جواب این سؤال گیر­کرده­اند. به هر کدام از این دو تمسک کند صحابة دیگر را باید بکشد. قائل شدن به عدالت تمام صحابه این مشکلات لا ینحل را دارد. اگر جنگ کردن با هرکدام واجب تخییری بود پس باید هر دو گروه اهل اطاعت و حق باشند. مگر اهل اطاعت و حق یک دیگر را می­توانند بکشند؟!

معنای روایت این است که همة اصحاب، تو را به یک راه خواهند بُرد. زیرا ستارگان، انسان را به یک راه و مسیر راهنمایی می­کنند. در حالی که ما دیدیم اصحاب رسول خدا 6 هر کدام به راهی رفتند و حتی با هم جنگ کردند. در میان اصحاب رسول الله 6 در مورد چه کسی به مقدار حضرت علی t بیانات و تاییدات از رسول خدا 6 صادر شده­است؟ سخنانی که از پیامبر 6 در مورد حضرت علی t وارد شده­است بی­نظیر است و در مورد هیچ کسی به آن اندازه سخن حتی در جوامع روایی اهل­سنت هم وارد نشده­است. مکانت و منزلتی که در مورد امیرالمؤمنین t وارد شده­است در مورد هیچ کس دیگری وارد نشده­است امیرالمؤمنین t از قبل از رسالت پیامبر اکرم 6 با او بود و علاوه بر آن، تمام 23 سال مدت رسالت هم همراه حضرت بود. اوّلین ایمان آورنده به حضرت رسول 6، حضرت علی t بود. می­گویند: چون کودک بود ایمان او قبول نیست! می­گوییم: اگر قابل قبول نیست پس چرا پیامبر 6 ایمان او را قبول کرد؟‍! [آیا شما می­خواهید راهی به خلاف راه رسول خدا 6 بروید و قبول شدة او را رد کنید؟! پس چگونه ادعا می­کنید اهل­سنت رسول خدا 6 هستید؟! نکند پیرو سنت غیر رسول خدا 6 هستید و خودتان خبر ندارید!] پیامبر 6 نه تنها ایمان حضرت علی t را قبول کرد بلکه فرمود: تو به خاطر این ایمان، دارای مقام جانشینی من خواهی بود؛ تو وصیّ من خواهی بود.

مظلومیّت و غربتِ برادر و گرامی­ترین یار آخرین پیامبر

حضرت علی t تمام دوران رسالت و بلکه بیش از آن همراه رسول خدا 6 بود. ابوهریره هم از اصحاب رسول خدا 6 بود. از اهل­سنت سؤال می­کنیم: در مقابل آن همه فضایل که از پیامبر 6 در مورد حضرت علی t نقل شده­است، چند سخن (هر چند دروغ) در فضیلت ابی­هریره وجود دارد که آقایان اهل­سنت روایات او را بر روایات حضرت علی t ترجیح داده­اند؟! در روایات اهل­سنت حتی یک هزارم فضایل حضرت علی t در مورد ابی­هریره وجود ندارد. از همین ابی­هریره (که حداکثر سه سال رسول خدا 6 را درک کرده­است) بیش از پنج هزار حدیث نقل کرده­اند ولی یک دهم آن، از حضرت علی t حدیث نقل نکرده­اند. آیا این طرز رفتار نمی­تواند نشان از خیانت و گزینشی عمل کردن باشد؟ یک نفر کافرِ تازه مسلمان چگونه این مشکل را حل کند؟ آیا حضرت علی t مورد اعتماد نبود یا پیامبر 6 مطالبش را به ابی­هریره می­گفت و به حضرت علی t سخنی نمی­فرمود؟! در مورد چه کسی پیامبر 6 فرمود: تو برادر من در دنیا و آخرت هستی؟ در مورد چه کسی حضرت فرمود: تو نسبت به من به منزلة هارون نسبت به موسی هستی؟ در مورد چه کسی فرمود: او درِ علم من است؟ شما آقایان اهل­سنت به چه حقّی با این طرز نقل حدیث، درِ علمِ پیامبر 6 را تخته کردید؟ مگر پیامبر 6 نفرمود: علی درِ شهر علم من است؟ چرا شما علم خود را از شهر پیامبر 6 نگرفته­اید و از درِ علم پیامبر 6 وارد نشده­اید؟!

خلاصة عقاید شیعه این است: «خداوند وجود دارد و واحد و یکی است؛ خداوند از هر نقص و عیبی مبرّا است؛ خداوند پیامبرانی را برای هدایت بشر فرستاده­است که آخرین آن­ها حضرت محمد 6 است و بعد از پیامبر اسلام 6، امامانی فرستاده­است تا ما را به سوی خدا هدایت کرده و تربیت نمایند و معاد روز قیامت نیز حق است». ادعای ما این است که اگر یک نفر کافرِ عاقل و منصف بخواهد مسلمان شود، اگر بر طبق مبانی شیعه این سیر اعتقادی را طی کند، در این راه با هیچ اشکالی مواجه نخواهد شد و تمام مطالب را منطبق و هماهنگ و عاقلانه خواهد یافت و با هیچ تناقضی در آن روبرو نخواهد شد.

ادلّة شیعه برای این سیر اعتقادی و همچنین اشکالاتی که بر اهل­سنت دارد آن قدر محکم است که حاضر است دلایل خود را به اهل هر مکتب و مذهبی ارائه کند. اگر طرف مقابل از قبول این سخنان منطقی سر باز زد و لجاجت کرد، شیعه حاضر است مباهله کرده و با اعجاز الهی حقانیت خود و بطلان طرف مقابل را اثبات کند. ما دوباره بر مسألة مباهله اصرار می­کنیم. این مجموعه از اعتقادات آن قابلیت را دارد که شیعه بر اساس آن با مخالفین خود مباهله نماید.

پس مسألة عدالت صحابه به این شکل که اهل­سنت مطرح می­کنند معقول نیست و شیعه آن را قبول ندارد. زیرا این مطلب بر خلاف روایات خود صحیح بخاری است که به پیامبر اکرم 6 خطاب می­شود: این اصحاب تو بعد از تو مرتد شدند و به عقب و کفر بازگشت نمودند.

از خداوند متعال درخواست می­کنیم ما را در درک و فهم معانی حقیقی اسلام و استقامت در مسیر اعتقاد حقّ و عمل به وظایف شرعیه ثابت قدم نماید و با این عقیده ما را زنده بدارد و با همین عقیدة معقول و حقّ ما را بمیراند.

و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین

 

 

p

 

 

توجّه: مطالب داخل [قلاّب] از استاد نیست و توسط مقرّر جهت توضیح اضافه شده­است.

 

جلسات استاد سیّد طاهر غفّاری قره­باغی در مسجد رضاآباد و چند مسجد دیگر در حال برگزاری است. پیش­بینی می­شود از این به بعد دو جلسة دیگر در مسجد رضاآباد با موضوع امامت برگزار شود إن شاء الله تعالی.

 

Y

 

جهت ارسال سؤال و شبهه و ارتباط مستقیم با استاد با این آدرس ایمیل مکاتبه کنید:

s-taher@iran.ir

www.facebook.com/s.taher.g

 

پیرامون حدیث «من مات و لم یعرف امام زمانه ...»

     جلسه ششم

28 فروردین 1393

الحمد لله رب العالمین و الصلاة و السلام علی محمّد و آله الطاهرین لا سیّما بضعة المصطفی فاطمة الزهراء 3

پیرامون حدیث «من مات و لم یعرف امام زمانه ...»

عنوان مجلس، مجلس دفاع از اعتقادات و بیان پاسخ شبهات است. به عبارتی جلسه متعلق به پیامبر و آل پیامبر q است. لذا امیدواریم به خاطر همین عنوان، خداوند متعال لطف خاصّ خود را شامل حال ما بگرداند.

این جلسه را با دو روایت شریفه شروع می­کنیم. روایت اوّل: روایتی است که در منابع اهل­سنت هم تأیید شده­است که پیامبر اکرم 6 فرمود: «من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیّة» این روایت جواب کسانی است که می­گویند: بحث از امامت چه لزومی دارد؟

می­گوییم: شخص اوّل جهان اسلام به طور مسلّم این را ابلاغ فرموده­است که هر انسانی که زنده است باید زنده بودنش توأم با معرفت امام زمان خود باشد. امام یعنی رهبر کلِّ همه جانبه که از طرف خداوند متعال نصب شده­است. پیامبر اکرم 6 در زمان خود امامِ زمان خود بود. امامِ اصلی، پیامبر 6 بود و حضرت علی t جانشین او می­باشد. به همین ترتیب تا این که در زمان ما حضرت حجّت بن الحسن العسکری , امام زمانِ ما است. کسی که بمیرد و امام زمان خود را نشناسد با مرگ جاهلیت از دنیا رفته­است.

سؤال: سنی­ها می­گویند: امام ما قرآن است. دیگری هم می­گوید: امام من عقل من است. سومی هم می­گوید: امام من پیامبر 6 است چه زنده و چه مرده، او امام من است. هر کدام از این موارد هم برای خود وجهی دارند. مثلاً انسان نمی­تواند عقل را کنار بگذارد.

جواب: عقل حتمًا برای انسان لازم است امّا آیا منظور حضرت از «امام زمان»، عقل بود؟ به چه دلیلی این ادعا را می­کنید؟ با کدام سند می­گویید منظور حضرت، عقل بوده­است؟ آیا حتّی یک روایت وجود دارد که حضرت فرموده باشد: «قرآن امام زمان شما است»؟ باید از خود حضرت سؤال کنیم که منظور شما از امام زمان چیست؟ «امام» یک معنای عرفی دارد؛ در نظر عرف، امام یک شخص است که در پیش مردم می­رود و به آن­ها خط می­دهد و مردم به دنبال او راه می­پیمایند. علاوه بر انسباق ذهن از کلمه امام به یک انسان، از خود رسول الله 6 خواهیم پرسید که منظور شما از امام چیست؟ حضرت در قالب حدیث ثقلین به این سؤال پاسخ داده­اند و فرموده­اند: من در میان شما دو چیز گران­بها باقی می­گذارم؛ قرآن به تنهایی کافی نیست بلکه قرآن به همراه اهل­بیت من. در ادامه حدیث ثقلین فرمود: «ما إن تمسّکتم بهما لن تضلّوا بعدی ابدًا» (این روایت هم در روایات شیعه و هم در روایات اهل­سنت آمده­است.) تا زمانی که محکم از این دو گرفته باشید هرگز گمراه نخواهید شد.

مخالفت کلام خلیفة دوم با کلام پیامبر اعظم 6

پیامبر اکرم 6 می­فرماید: از دو چیز بگیرید ولی خلیفه دوم در حضور پیامبر 6 می­گوید: «حسبنا کتاب الله»؛ قرآن برای ما کافی است. حال ما سخن پیامبر 6 را قبول کنیم یا سخن عمر را؟ اوّلاً اهل­سنت هم عمر را پیامبر نمی­دانند تا سخن او لایق مقابله با سخن پیامبر اسلام 6 باشد. ثانیًا اگر هم عمر را پیغمبر بدانند، سخن پیامبران الهی با هم مخالف در نمی­آید!

اهل­سنّت باید جواب این سؤال مهم را بدهند؛ اصلاً کلید حلّ دعوای شیعه و اهل­سنت این است که چرا شما سخن پیامبر اسلام 6 را ردّ کرده و سخن عمر را گرفتید؟! مگر شما خود را اهلِ سنتِ پیامبر اسلام نمی­دانید و ادّعا نمی­کنید که تابع سنّتِ پیامبر هستید؟! چرا در مسأله مهمی به نام هدایت و گمراهی، سنت پیامبر اسلام را رها کرده و به سنت عمر رفتار نموده­اید؟! نکند شما اصلاً اهل­سنتِ غیرِ پیامبر اسلام باشید و خودتان خبر ندارید؟! چرا عمر جرأت می­کند تا در مقابل پیامبر اکرم 6 اظهار نظر کند؟

قرآن کریم در سورة نساء آیة 65، ایمان را این­گونه معنی می­کند که بعد از حکم پیامبر در مشاجرات بین مسلمین، مؤمن نباید در دل خود نسبت به حکم پیامبر شک و تردید نماید و باید تسلیم محض باشد. حال سؤال این است که پس از حکم پیامبر 6 به آوردن کاغذ و قلم، عمر چرا تسلیم حکم و دستور پیامبر اسلام نشد؟ نه تنها در دل تسلیم نشد، بلکه به مقابله عملی با پیامبر 6 برخاست و مانع تحقق خواسته پیامبر 6 شد.

عمر می­گوید: قرآن برای ما کافی است و قرآن می­فرماید: از پیامبر اطاعت کنید (اطیعوا الرسول). ولی همین عمر که می­گوید قرآن برای ما کافی است اجازه نمی­دهد که دستور پیامبر 6 عملی شود و حضرت خواسته خود را بنویسد. مسأله به این­جا ختم نمی­شود بلکه همین خلیفه دوم تا سال­ها پیامبر خدا 6 را بایکوت می­کند و اجازه نقل احادیث و سخنان او را نمی­دهد! آیا معنای اطاعت از رسول خدا 6 این است که نگذارید سخن او به دیگران برسد؟! معلوم می­شود که او حتی تابع قرآن هم نیست!

از زمان پیامبر اکرم 6 1400 سال می­گذرد در حالی که دوران تاریخ­نویسی بشر از خیلی وقت پیش شروع شده­است. لذا تاریخِ زمان پیامبر خدا به صورت روشن به دست رسیده­است. به طوری که وقتی برای مطلبی سند مطالبه می­شود، گاهی 50 و گاهی 100 سند می­توان ارائه کرد. لذا جزو مسلمات تاریخی است که خلیفه دوم نقل حدیث پیامبر اسلام 6 را ممنوع کرد! اگر سخن پیامبر 6 نقل نشود ما از کجا بدانیم حضرت به چه چیزی دستور داده­است تا در اطاعت از آیه قرآن بدان عمل نماییم؟! آیا این مسأله یک انسان عاقل را به شک نمی­اندازد که شاید دست­هایی در کار است که می­خواهند امت را گمراه نمایند؟ آیا می­توانیم سر خود را پایین انداخته و بگوییم: إن شاء الله همه چیز درست است؟!

روایت دوم: در این روایت یک نوع سبک استدلال عقلی وجود دارد. این روایت را امام باقر t به ابوحمزه می­فرماید. فرض کنید این سخن سخن یک انسان عادی است؛ ببینیم تا چه حدّی قابل قبول و معقول است. حضرت می­فرماید:

«یا ابا حمزه یخرج احدکم فراسخ فیطلب لنفسه دلیلاً و أنت بطرق السماء اجهل منک بطرق الارض فاطلب لنفسک دلیلاً»[1]

در زمان­های قدیم جاده­های آسفالت و تابلو­های راهنمایی وجود نداشت. اگر کسی می­خواست به مسافرت طولانی برود برای این­که راه را گم نکند، پولی به «راه­بلد» می­داد و با او همراه می­شد اگر کسی راه را نمی­شناخت و به تنهایی و بدون راه­بلد، طیّ طریق می­کرد راه را گم می­نمود. عرب به این «راه­بلد»، «دلیل» می­گفت. حضرت فرمود: یکی از شما می­خواهد چند فرسخ راه برود برای این که گم نشود برای خودش دلیل و راه­بلد می­گیرد. ای ابوحمزه راه­های آسمان (یعنی راه رسیدن به رضای خدا و سعادت ابدی) برای تو مخفی­تر از راه­های زمین است پس برو و برای خودت دلیل و راه­بلدی مطمئن برای پیمودن راه­های آسمان پیدا کن.

به دلیل این که مسلمین بعد از پیامبر 6، راه­بلد را گم کردند، کسانی جرأت نمودند تا در مقابل سخنان پیامبر خدا سخنان دیگری بر خلاف او بگویند و در نتیجه تقریبًا 50 سال بعد از پیامبر خدا 6 نوه او را به آن وضع فجیع به شهادت رسانده و خانواده­اش را به اسارت بردند ... . اگر دین بی­صاحب بماند همین اتفاقات فجیع رخ خواهد داد.

وقوع اکثریت قاطبة اهل­سنت در ورطة جبر­گرایی

در حال حاضر اکثریت مسلمین، اهل­سنت هستند؛ اهل­سنت در اعتقادات، دو طایفه هستند: معتزله و اشاعره. اکنون معتزله منقرض شده­اند و همه اهل­سنتِ موجود، اشعری هستند. اشعری قائل به جبر است. یک نفر از این خیل عظیم اهل­سنت نمی­پرسد که «جبر» با «مسئولیت و تکلیف» چگونه جمع می­شود؟! اگر انسان مجبور است و هیچ اختیاری ندارد پس به چه دلیل خداوند اشخاص ظالم را عذاب می­کند؟! کسی را که مجبور به انجام کاری شده­است نمی­توان در مقابل آن کار مؤاخذه کرد. آیا برای یک نفر از این خیل عظیم اهل­سنت این تناقض مطرح نشده است؟ آیا لازم نیست که فکر کرده و به حقیقت راه یابند؟ آیا با انکار اختیار می­توان انسان را در مقابل کارهایش مسئول دانست؟ آیا می­توان او را به کاری تکلیف کرد؟ اگر مجبور است پس نماز خواندن و نماز نخواندن به دست او نیست. پس برای چه به او دستور اقیموا الصلاة می­دهید؟ اگر شما کافری را به اسلام دعوت کنید آیا به دعوت شما نخواهد خندید؟ می­گوید: شما معتقدید انسان در کارهایش مجبور است. پس کافر بودنِ من دست خودم نیست! چرا من را به اسلام دعوت می­کنید؟! من که نمی­توانم سر خود مسلمان شوم! شما اهل­سنت چه جوابی برای او دارید؟

اگر راه­بلد کنار زده شود، انحراف می­آید و ریشه­ای­ترین اصل­ها را نابود می­کند.

حال در این وضع آشفته، ما راه­های آسمان و سعادت را از چه کسی باید یاد بگیریم؟ اگر قرار باشد هر کس خودش راه را بفهمد که هرج و مرج پیش می­آید. اگر می­گویید: قرآن کافی است پس چرا این همه مردم که همگی طرفدار قرآن هستند با هم اختلاف دارند؟ این دلیل و راه­بلد است که با بیان معنای واقعی قرآن می­تواند اختلافات را از بین ببرد و معنای انحرافی را ردّ نماید. چرا خداوند با وجود قرآن، پیامبر را در مشاجرات حَکَم قرار داده­است؟ دلیل این است که قرآن نیاز به مفسّر و مبیّن دارد و خود، مفسر و مبیّن خود را بیان کرده­است. این قرآن را باید معلّمی به بشر تعلیم دهد و گرنه هر کس به خواست خود آن را معنی خواهد کرد و همان بلای عظیمی که بر سر تورات و انجیل آمد بر سر قرآن هم می­آمد. اهمیّت مسأله اعتقادات ایجاب می­کند تا سنگین­ترین و جدی­ترین تلاش را برای حفاظت از اعتقادات و دفع شبهات انجام دهیم.

سؤال: چرا غیرت حضرت علی t اجازه داد تا حضرت زهرا 3 پشت در برود و آن جریان­ها پیش بیاید؟

جواب: حضرت امام علی t قبل از رحلت پیامبر اکرم 6 از آن حضرت امر به صبر را دریافت کرد.

(روش بحث این­گونه است که ابتدا اصل بحث امامت را با منابع اهل­سنت اثبات می­کنیم و بعد از اثبات حقانیت امامت امیرالمؤمنین و ائمّه اهل­بیت q ، دیگر اصلی­ترین منابع برای مباحث دینی، منابع شیعه است. زیرا منابع شیعه گزارشات خود را از طریق اهل­بیت q دریافت کرده­اند و دیگران راه درستِ دریافت حقایق را که راه اهل­بیت q است رها کرده­اند و بیراهه رفته­اند.)

حضرت امیر t از ناحیه پیامبر خدا 6 مأمور به صبر بود. حضرت زهرا 3 برای دفاع از امام خود به پا خاست؛ اگر علی t غیور است، زهرا 3 هم در راه دفاع از دین خود غیور است. غیرت دینی زهرا 3 به او این اجازه را نمی­دهد که زنده باشد و پیش چشم او ظالمانه امام زمانش را به ناحق برای بیعت بیرون ببرند. او به پا خاست تا شاید حمله­کنندگان به خانه علی t حیا کنند و از کار ظالمانه خود دست بردارند. زیرا هر کس برای پیامبر خدا 6 حرمت قایل باشد می­داند که حضرت زهرا 3 خط قرمز است و در سخنان پیامبر خدا 6 به عنوان پاره­ای از وجود او معرفی شده­است و رضایت او رضایت خدا و غضب او غضب خدا معرفی شده­است. اذیت کننده او، اذیت کنندة رسول خدا 6 است. زهرا 3 پیش آمد تا شاید عدّه­ای خجالت کشیده و عقب بنشینند. علاوه بر آن، حضرت اعلام کرد که غاصبان خلافت تنها با علی t مشکل ندارند بلکه حرمت کلّ خاندان رسالت را نادیده گرفته­اند. این­ها با خاندان پیامبر مشکل دارند حتّی به زهرای اطهر هم حرمتی قایل نیستند. [به تعبیر مرحوم آیت الله میانجی 1 همان روشن­گری را که حضرت زینب 3 بعد از جریان کربلا انجام داد، حضرت زهرا 3 با آمدن پشت در خانه همان روشن­گری را کرد. با آمدن به پشت در خانه، باطل و ظالم بودن غاصبین خلافت را به جهانیان اعلام کرد.]

سؤال: اگر حضور قلب حضرت علی t در نماز زیاد بود، به طوری که هنگام بیرون آوردن تیر از پای خود متوجه آن نشد، یعنی توجه به مقام خداوندی باعث شده بود که حضرت به نفس و بدن خود توجهی نکند، اگر حضرت این­قدر در نماز حضور قلب دارد چطور هنگامی که سائل و گدا از حضرت چیزی خواست، حضرت صدای او را شنید و متوجه او شد؟ اگر به عالم ماده متوجه است باید بیرون آوردن تیر را هم در نماز بفهمد.

جواب: اگر آن سائل خدا را خوانده­است و از ناحیه خداوند متعال به حضرت علی t الهام شده­است که یا علی بنده­ای ما را می­خواند؛ مشکل او را حل کن. و حضرت علی t صدای سائل را در آن عالم شنیده­است، آیا می­توان این سخن را ردّ کرد؟ سائل از خدا چیزی خواسته­است و صدای او در آن عالم منعکس شده­است و حضرت علی t صدای سائل را در آن عالم شنیده­است. اگر بخواهیم یک عنوانی پیدا کنیم که بتواند تمام هویت رسول الله 6 و حضرت علی t را بیان کند همین کلمه «عبد» است. رسول خدا 6 و حضرت علی t اختیارًا همه اراده خود را تسلیم خدا کرده بودند. در چیزهایی که مربوط به خود نفسانی ایشان است به خدا توجه می­کنند و لذا بیرون آوردن تیر و جراحی را متوجه نمی­شوند ولی وقتی خدا می­خواهد کاری را توسط ایشان کند، توجه آن­ها را به سویی که می­خواهد می­گرداند. خدا می­خواهد او را متوجه به سائل کند تا نیاز سائل را توسط او بر­طرف نماید. این کار خداست که علی t را متوجه می­کند به این که زمینه یک عبادت دیگر هم فراهم است. الآن که مشغول عبادت هستی در داخل این عبادت، عبادت دیگری را هم انجام بده تا عبادت در عبادت شود. نماز خود را توأم با زکات نما. (الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکاة و هم راکعون) جان علی t مستعد و آماده آن است که در حین نماز زکات هم بدهد. بیرون آوردن تیر مربوط به نفس و بدن است و نفسانیت و دنیا است و علی t از دنیا منقطع بود. (منظور از زکات در عرف قرآن فقط زکات واجب نیست بلکه به صدقه مستحبی هم در قرآن زکات اطلاق می­شود.)

سؤال: در آیه وضو خداوند متعال می­فرماید: الی المرافق. سنی می­گوید: من که وضو می­گیرم، از نوک انگشتان شروع به شستن می­کنم تا مرفق. پس کار من موافق قرآن است ولی شیعه از مرفق و آرنج شروع کرده و تا نوک انگشتان می­شوید. پس وضوی شیعه طبق قرآن نیست.

جواب: قطعًا وضوی شیعه صحیح است و وضوی غیر شیعه باطل است. چون شیعه شاگرد اهل­بیت q است و اهل­بیت q از سوی رسول خدا به عنوان معلم قرآن معرفی شده­اند. اهل­بیت q آیه وضو را بیان کرده­اند.

گاهی می­گویند دست دزد را قطع کنید. در این صورت منظور از دست از نوک انگشتان تا انتهای آن­ها است. و زمانی گفته می­شود: شستن دست­ها قبل از وضو مستحب است. در این صورت منظور از دست، از نوک انگشتان تا مچ دست است. و زمانی گفته می­شود: دست­ها را در وضو باید شست. می­پرسیم تا کجا؟ می­گویند: تا آرنج. پس بنا بر بیان و تعلیم اهل­بیت q، آیه شریفه می­خواهد محدوده­ای را که باید در وضو شسته شود را بیان کند. لذا از تعبیر «إلی المرافق» استفاده می­کند. اما اهل­بیت q مبدأ و منتهای شسته شدن را برای ما بیان کرده­اند که هنگام شستن باید از آرنج شروع کرده و تا انتهای انگشتان شست. پیامبر اکرم هم ما را به اهل­بیت خود سپرده­است. بلکه باید از راه امن و از خدا بگیریم. وضوی شیعه همان وضوی امیرالمؤمنین است که همان وضوی رسول الله است. شیعه وضوی رسول الله را از اهل­بیت او یاد گرفته­است.

بسیاری از اوقات سؤال می­کنند و می­گویند: آیا فلان مطلب در قرآن هست یا نه؟ این سؤال درست نیست. بلکه باید این­گونه سؤال کند: آیا این مطلب در دین هست یا نه؟ زیرا مطلبی که در دین خدا هست، گاهی در قرآن است و گاهی در سخن رسول الله است و گاهی در سخن اهل­بیت q است. همه جزئیات مطالب در قرآن ذکر نشده­است. مثلاً این که در هر رکعت باید دو سجده کرد یا این که رکوع باید قبل از سجود باشد در هیچ جای قرآن کریم نیامده­است. این­ها را باید رسول الله به ما یاد دهد و ما موظف هستیم نمازی را که قرآن بدان امر کرده­است از رسول الله یاد بگیریم.

پس قرآن نیاز به معلم دارد و معلم قرآن هم به معرفی رسول خدا، اهل­بیت او هستند. معلمین الهی قرآن، آیه وضو را به ما این­گونه یاد­داده­اند. پس وضوی اهل­سنت قطعًا باطل است. زیرا از غیر معلّمین الهی قرآن گرفته­اند.

زیارت و توسل

عموم مسلمین اعم از شیعه و اهل­سنت در قرون متمادی، زیارت را جایز می­دانسته­اند. تنها وهابیت و سلفی­ها هستند که در دین خدا بدعت گذاشته و زیارت را شرک می­دانند و شدیدًا به ترویج این سخن باطل می­پردازند. لذا در این بحث فقط با وهابی طرف هستیم. ابتدا باید معنای واقعی شرک معلوم شود. شرک در مقابل توحید است. اگر انسان کسی را در مقابل خدا و در حد خدا قبول کند این شرک است. از وهابی سؤال می­کنیم: آیا وقتی که کسی بلندگو را قبول دارد و از آن استفاده می­کند تا صدای خود را به دیگران برساند، آیا این شرک است؟ می­گوید: نه این شرک نیست چون خداوند این را خلق کرده­است. از وهابی سؤال می­کنیم: آیا شما وقتی که مریض می­شوید به بیمارستان می­روید؟ می­گوید: بله. وقتی که دکتر را صدا می­زنی و می­گویی: یا طبیب، تو مشرک می­شوی. پس چرا به جای طبیب، خدا را صدا نکردی؟ یا الله با یا طبیب فرق دارد. وقتی که خدا را صدا می­کنی، خدا را مبدأ همه خلقت می­دانی ولی طبیب را به عنوان یک بنده خدا و یک وسیله صدا می­کنی.

اگر یک وهابی این قدر بفهمد که «یا طبیب» شرک نیست، خواهد فهمید که «یا علی» هم شرک نیست. زیرا به همان شکل که شما طبیب را صدا می­کنید و او را بنده خدا می­دانید، ما هم ائمه q را با همین نیت و به همین شکل صدا می­کنیم و برای آن­ها در مقابل خدا استقلال قایل نیستیم. علی بنده خداست ولی خداوند به آن­ها قدرت و امکاناتی داده­است که ما می­خواهیم به اذن خدا از آن قدرت الهی استفاده کنیم. نه این که العیاذ بالله آن­ها را شریک خدا قرار داده باشیم.

سؤال: خداوند که به ما نزدیک است. آیا بهتر نیست که همان خدا را صدا کنیم و دیگر نیازی به واسطه وجود نداشته باشد؟

جواب: پس چرا فقط در موردی که توسل به اهل­بیت q مطرح می­شود خدا را نزدیک می­دانید؟! آیا بخاری به ما نزدیک­تر است یا خدا؟ پس چرا به هنگام سردی هوا برای گرم شدن به بخاری متوسل می­شوید؟! خدا که به ما از طبیب نزدیک­تر است. پس چرا برای شفا یافتن به سراغ طبیب می­روید؟ وقتی که ما به سراغ طبیب می­رویم، در محضر خداوند عالم حرکت می­کنیم. خداوند، سیستم عالم را این­گونه قرار داده است که تشنگی با آب رفع شود و گرسنگی با غذا. خداوند عالم می­تواند بدون غذا انسان را سیر کند ولی این­گونه خواسته­است که در این عالم کارها توسط اسباب صورت گیرد. این نظام را نظام اسباب و شرایط قرار داده­است و هر کاری با شرایط خودش پیش می­رود. کسی که مرده را زنده می­کند می­تواند مریض را هم شفا دهد. إلی ما شاء الله اتفاق افتاده­است که مردان خدا در یک آن با یک توجه این کارها را کرده­اند. حاج آقای فاطمی­نیا حفظه الله نقل می­کرد که در محضر مرحوم آیت الله العظمی بهاء الدینی 1 بودیم. (مرحوم آیت الله بهاء الدینی 1 از فقهای مهم شیعه بود که حدود 15 سال است که به رحمت خدا رفته­است.) می­گفت: در محضر ایشان بودیم و فرزند ایشان بیماری شدیدی داشت به طوری که می­ترسیدند از دنیا برود. وقتی که وضع او نگران کننده شد به پدرش گفتند که به او سری بزند. ایشان آمده و در کنار بستر فرزند ایستادند. یک کلمه گفتند: «ما چقدر عاجزیم!»، اعتراف به عجز کرد. همین که این کلمه از زبان او صادر شد، مریض بلند شد و نشست و دیگر شفا یافت.

خداوند متعال این قدرت را دارد که مریض را در یک آن شفا دهد ولی نظام عالم نظام حرکت و تدریج است و نظام اسباب و مسببات. وقتی پیش طبیب می­رویم، به اذن خدا می­رویم. خداوند به ما اذن و اجازه داده­است که هنگام بیماری به سراغ طبیب برویم. خداوند در آن قُرص شفا را قرار داده­است وگرنه همه قرص­ها مثل گچ می­شدند و هیچ اثری نمی­کردند. جالینوس طبیب بود. در تاریخ آورده­اند که مریض شد و به اسهال شدید مبتلا گردید که با هیچ دارویی درست نمی­شد. به او گفتند: تو یک عمر طبابت کرده­ای. آیا نمی­توانی برای اسهال خودت دوایی بنویسی؟! گفت تا یک ظرف آب بیاورند و کمی از دارو در آب ریخت. بلافاصله آبِ درون آن سفتِ سفت شد! گفت: دارویی قوی­تر از این استفاده کرده­ام اما وقتی که حکم الهی بیاید دارو اثر نمی­کند.

آن آبرویی که علی t در نزد خدا دارد یک آبروی عادی نیست. زیرا آن بندگی که علی t در درگاه خدا کرده­است، یک بندگی عادی نبود. تاریخ نتوانسته­است یک هزارم علی t را گزارش کند اما همین فضایلی هم که نقل شده­است فوق العاده است. این علی t را با این آبرو در درگاه خدا پیش می­فرستیم تا او از خدا برای ما طلب کند. زیرا ما در نزد خدا آبرویی نداریم. اگر او از خدا بخواهد، خداوند سخن او را ردّ نخواهد کرد. نه این که ما به جای خدا، علی t را صدا کنیم. نه!

سؤال: در بعضی از توسل­ها این­گونه آمده­است که مثلاً در سجده هفتاد بار بگوید: «یا مولاتی یا فاطمةُ اغیثینی» اگر سجده برای خداست، پس چرا حضرت زهرا 3 را خطاب می­کنیم و اگر سجده برای حضرت زهرا 3 است این شرک است.

جواب: بدون استثناء نماز، سجده و توجّه حقیقی، مخصوص به درگاه خداوند متعال است. همان طور که در حالِ ایستاده، حضرت زهرا 3 را صدا می­کنیم، در حال سجدة به خدا هم حضرت زهرا 3 را صدا می­کنیم. در این توسل هم سجده به خدا کرده­ایم نه این که به حضرت زهرا 3 سجده نموده باشیم. وگرنه شرک می­شود. در سجده سهو هم همین طور است. ذکر سجده سهو این چنین است: «بسم الله و بالله السلام علیک ایها النبی و رحمة الله و برکاته» اگر در محضر خداوند، ولیِّ خدا را یاد­کنیم این خودش ذکر خداست. چون اولیای الهی و چهارده معصوم q غیر از بندگی خدا چیزی ندارند. خواندنِ ایشان به معنی خواندن عزیزان خداوند است. در این توسل سجده می­کنیم یعنی همان سجدة همیشگی را که به درگاه خداوند متعال می­کردیم و در آن حال به مقام حضرت زهرا 3 متوجّه می­شویم. این یک شیوه خاص توسّل است. این نوع توسّلات را ما نمی­توانیم از خودمان درست کنیم بلکه باید دستورالعملِ آن از ناحیه معصومین q بیاید. این­گونه توسّل نمودن به نتیجه گرفتن نزدیک­تر است. اما در هیچ یک از این دستورالعمل­ها این­گونه نیامده­است که به جای خدا به کس دیگری سجده یا عبادت کنیم. اساس شرک یکی در مقام عقیده است که کسی معتقد شود در جایی از این عالم، قدرت خدا کار نمی­کند بلکه قدرت شخص دیگری کارگر است و دیگری در مقام عبادت است که کسی در مقام بندگی برای خدا شریک قایل شود. یک عدّه از بت­پرستان قبول می­کردند که خالق و حاکم عالم خداست امّا در عین حال به بت هم پرستش می­کردند. حتی یک مورد هم نمی­توان در مرام شیعه پیدا نمود که موجودی را به جای خدا قبول کند. توحید، اصل است و در توحید نمی­توان شوخی نمود و مسامحه کرد.

عدم اختصاص زیارت قبور به شیعه

اشکال: زیارت قبر بدعت است و شیعه آن را از خودش اختراع کرده­است.

جواب: در پی این اشکالاتِ وهابی­ها، علمای شیعه از کلمات قرآنی و کتب روایی اهل­سنت سند زیارت قبر را آوردند که پیامبر اسلام به زیارت قبر می­رفته­است:

- سنن ابن ماجه، صحیح ابن ماجه از پیامبر اکرم 6 این­چنین نقل کرده­است که حضرت فرمود: «زوروا القبور فانّها تذکّرکم الآخرة» «به زیارت قبور بروید که آن آخرت را به یاد شما می­اندازد».

- صحیح مسلم، ابن ماجه، سنن ابن داود، در جای دیگر از صحیح مسلم نیز نقل شده­است که پیامبر اکرم 6 به زیارت قبر مادر خود رفت و در آن­جا گریه کرد و اطرافیان را هم به گریه انداخت و در آن­جا فرمود: قبرها را زیارت کنید زیرا آخرت را به یاد شما می­اندازد.

این واضح است که وقتی انسان به زیارت قبر می­رود به معنای فاصله گرفتن از امور دنیوی و به یاد آخرت افتادن است. به انسان تذکر می­دهد که فلانی جای تو هم همین جاست زیاد به دنیا دل نبند و جایگاه خودت را فراموش نکن. اثر طبیعی زیارت قبور، یاد آخرت است.

- سنن ابی داود نقل کرده­است که حضرت رسول 6 فرمود: «ما من احدٍ یُسَلِّم علیَّ الاّ ردّ الله علیّ روحی حتّی اردّ علیه السلام». «احدی بر من سلام نمی­کند مگر این که خداوند متعال روح مرا بر می­گرداند تا جواب سلام او را بدهم».

اهل سنت کتابی دارند به نام الفقه علی المذاهب الاربعه در این کتاب فتاوای چهار امام اهل­سنت را جمع کرده­است در این کتاب از همة این چهار نفر نقل می­کند که: «زیارت قبر پیامبر بالاترین مستحب است».

- عبدالله بن عمر از پیامبر 6 نقل می­کند: «من زار قبری وجبت له شفاعتی» «کسی که به زیارت قبر من بیاید، شفاعت من بر او ثابت می­شود و من او را شفاعت خواهم کرد.

- ونیز حضرت فرمود: «من زارنی بعد موتی فکانّما زارنی فی حیاتی» «کسی که مرا بعد از مرگم زیارت کند مثل آن است که مرا در زمان حیاتم زیارت کرده است».

فرض کنید هیچ دلیلی برای صحت زیارت قبر نداشته باشیم. زیارت قبر چه ربطی به شرک دارد؟ نهایتًا یک عمل عرفی خواهد بود و گناه نخواهد بود. فرض کنید زیارت قبر گناه باشد! به چه دلیلی می­گویید شرک است؟ مگر هر گناهی شرک است؟ مگر زائر قبر پیامبر 6، آن قبر را پرستش می­کند؟ هرگز این­گونه نیست بلکه برای ابراز علاقه به پیامبر خدا 6 به زیارت آن قبر می­رود. پشت این کلمة شرک، یک شیطنت سیاسی خفته است. از این­ها سؤال می­کنیم و می­گوییم: معاویه r به جنگ حضرت علی t رفت و تشنة خون حضرت بود. به نظر شما کار او چگونه بوده­است؟ می­گویند: معاویه r اشتباه کرده­است و قابل گذشت است! چگونه می­شود که کشتن حضرت علی t یک گناه قابل گذشت است ولی زیارت قبر شرک بوده و قابل گذشت نیست؟ وهابی می­داند که اگر زیارت قبر را یک گناه بداند در مقابل مخالفین نخواهد توانست مقاومت کند و مانع زیارت شود. لذا با شیطنت سیاسی نام شرک بر آن نهاده­است تا بتواند همه را از این کار منع نماید. برای این که زمینه برای برخورد با شیعه فراهم شود. تنها این کافی نیست که زیارت و امثال آن را یک گناه و کار ناشایست بدانند. برای برخورد با شیعه باید او را مشرک و خارج از دین بشناسانند تا زمینه را برای برخورد با شیعه فراهم نمایند.

می­گویند: چرا این قبر را بوسیدی؟ مگر این قبر، خداست؟ می­گوییم: مگر خدا بوسیدنی است؟! کجای این کار شرک است؟! بوسیدن، مخصوصِ غیر خداست.

اسم عادی زیارت قبر، اظهار علاقه عرفی است. نه عبادت است و نه صاحب قبر را به عنوان خدایی قبول کرده­است.

از وهابی سؤال شده­است که پس چرا به استلام حجر الاسود اعتراضی نمی­کنید و خودتان هم به حجر الاسود دست می­کشید؟ می­گویند: به استلام حجر الاسود اجازه داده­اند! می­گوییم: مگر شرک قابل تجویز و اجازه دادن است؟ شرک که استثنا پذیر نیست همة دین عبارت از توحید است. هر کجا از توحید فاصله پیدا شود، از دین الهی فاصله پیدا شده­است. چگونه شرک قابل استثنا می­تواند باشد؟ نهایت امر این است که اشتباه است. چطور کشتن علی اشتباه قابل گذشت است ولی زیارت قبر اشتباه قابل گذشت نیست! اگر کشتن علی اشتباه قابل گذشت است پس چرا در نظر شما لعن ابوبکر و عمر و عثمان قابل گذشت نیست؟ لعن این سه نفر را کفر می­دانند، می­گوییم چرا؟ می­گویند: این­ها صحابة گرامی پیامبر بودند. می­گوییم مگر علی t صحابه نا­گرامی پیامبر بود؟! چرا این­قدر متعصبانه و تبعیض آمیز سخن می­گویید؟

آخر خوش انصاف­ها لا­اقل شیعه را در حدّ معاویه r قبول کنید! یک شیطنت سیاسی در میان است نظیر همان شیطنت سیاسی که در عصر رسول خدا 6 اتفاق افتاد، همان شیطنت سیاسی که گفت: حدیث پیامبر را نقل نکنید. دلیل این که نقل حدیث پیامبر را منع کرد این بود که اسناد امامت حضرت علی t را دفن کند. با این که بیش از صد سال نقل حدیث پیامبر را منع کردند این همه اسناد امامت و حقانیت حضرت علی t به دست ما رسیده­است. اگر منع نمی­شد چندین هزار برابر آن نقل می­شد و دیگر خلافت خلفای ظالم ممکن نمی­گشت. زیرا افکار عمومی در مقابل آن­ها قیام می­کرد از طرف دیگر هم نمی­توانستند تصریح کنند به این که فقط احادیث مربوط به خلافت حضرت علی t را نقل نکنید لذا به طور مطلق نقل حدیث پیامبر را منع کردند.

 

 



[1]. ترجمه:« ای اباحمزه! وقتی که یکی از شما می­خواهد به یک مسافرت چند فرسخی برود، یک نفر راه­بلد برای خود می­گیرد؛ و تو نسبت به راه­های آسمان نادان­تر از راه­های زمین هستی؛ پس برای خودت [در راه رسیدن به خدا] راهنما و راه­بلدی بگیر!»

آیا معرفت امام شرطِ اسلام است؟

        جلسه پنجم

22 اسفند 1392

الحمد لله رب العالمین و الصلاة و السلام علی محمد و آله الطاهرین لا سیّما بضعة المصطفی فاطمة الزهراء 3

آیا معرفت امام t شرطِ اسلام است؟

این جلسه مقارن با ایّام شهادت بی­بی دو عالم، حضرت فاطمه زهراء 3 می­باشد. چهارده معصوم q، چهارده نور مقدّس خدا هستند. ایشان بندگان شایسته خدا هستند که بیشترین عنایات را از ناحیه خدای متعال دریافت نموده­اند. خداوند آن­ها را به ما معرفی نموده­است تا با توجّه و توسّل و تمسّک حقیقی به طریقت ایشان، همان الطافی که نصیب آنان شده­است، نصیب ما نیز بشود. إن شاء الله ما نیز در عقیده و عمل و اخلاق طوری باشیم که مورد رضایت رسول خدا 6، امیرالمؤمنین و ائمه اطهار q  باشد. چرا که رضایت ایشان نشانه رضایت خداوند متعال است.

با توجّه به این که ما می­خواهیم با آقایان اهل­سنّت به تفاهم و هم­زبانی برسیم، تعهّد کرده­ایم که در مباحث اصلی فقط به منابع شیعه اکتفاء نکنیم؛ بلکه از منابع اهل­سنّت نیز بر مدّعای خویش دلیل بیاوریم. راحت­ترین راه برای این که در مسایل اصلی با اهل­سنّت به تفاهم برسیم این است که از منابع آن­ها دلیل بیاوریم. البته این تنها راه نیست بلکه کوتاه­ترین راه است.

امامت از شروط توحید شمرده شده­است. حضرت امام رضا t در بیان حدیث قدسیِ سلسلة الذهب، وجود امام حاضر را از شرایط توحیدی بیان کرده­است که انسان را از عذاب الهی نجات خواهد داد. امامت چیزی جدا از توحید نیست بلکه از شروط توحید حقیقی است. بحث امامت بسیار مهمّ است و اگر ما توجّه کافی به این مباحث نکنیم، به مرور زمان تحت بمباران تبلیغاتی شیاطین، دیگر چیزی از مسلمات عقاید ما باقی نخواهد ماند.

یک روایت وجود دارد که هم در منابع شیعه و هم در منابع اهل­سنت از پیامبر اکرم 6 نقل شده­است. این روایت از نظر سند بسیار معتبر است و کسی پیدا نشده­است که ادّعا کند اصل صدور این روایت از پیامبر اکرم 6 مخدوش است.

روایت این چنین است که حضرت فرمود:

«مَنْ ماتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ اِمامَ زَمانِهِ ماتَ میتَةً جاهِلِیَّةً»[1]

در دوران جاهلیّت و قبل از بعثت پیامبر اکرم 6 کسانی که از دنیا می­رفتند، عمدتًا کافر و مشرک از دنیا می­رفتند. چرا که توحید را از دست داده بودند و هیچ دینی را قبول نکرده بودند. بعد از بعثت پیامبر اکرم 6، کسانی که نبوت حضرت را قبول نکردند، در همان جاهلیّت باقی ماندند و از بت­پرستی حمایت کردند. دلیل ایشان این بود که پدرانشان در آن طریق بودند! پیامبر اکرم 6 ده­ها و بلکه صد­ها معجزه به آن­ها نشان داد ولی تکبّر به آن­ها اجازه تبعیّت از حقّ را نداد!

برخی هم رسالت حضرت را قبول کردند و مسلمان شدند. رسول خدا 6 به ایمان­آورندگان فرمود: هر کس در حالی که امامِ زمانِ خود را نشناخته­است از دنیا برود، با مرگ جاهلیّت از دنیا رفته­است. یعنی این شخص، غیرِ مسلمان از دنیا رفته است. [به تعبیر حدیث سلسلة الذهب، توحیدش شرط لازم را نداشته و مردود است. کسی که امام حاضر و امام­زمان خود را نشناخته­است لا بدّ تبعیت او را نیز نکرده­است. پس توحید واقعی را از دست داده­است و غیر مسلمان و مشرک مُرده است.]

سؤال پنجم از اهل­سنت

امامِ زمانِ حضرت فاطمه زهرا 3 چه کسی بود؟

به مناسبت همین ایام فاطمیّه 3 از اهل­سنت سؤال می­کنیم: بعد از رحلت پیامبر اکرم 6، امام زمانِ حضرت صدیقه کبری، فاطمه زهرا 3 چه کسی بوده­است؟ لا بدّ جواب خواهید داد: «ابوبکر بوده­است.» صحیح بخاری نقل می­کند که حضرت زهرا 3 وقتی که از دنیا می­رفت اعلام کرد که بر ابوبکر و عمر غضبناک و از آن­ها ناراضی است و بر آن­ها معترض می­باشد:

[صحیح بخاری، ج4 ص2102 کتاب الفرائض باب قول النبی 6: «لا نورث ما ترکنا صدقه» حدیث6726: «... قال ابوبکر: و الله لا ادعُ امرًا رأیت رسول الله ص یصنعه فیه الاّ صنعته قال: فهَجَرَتْهُ فاطمةُ فَلَمْ تُکَلِّمْهُ حَتّی ماتَتْ.» ترجمه: «ابوبکر گفت: قسم به خدا! کاری را که دیدم رسول خدا انجام می­دهد، رها نخواهم کرد و من هم انجام خواهم داد. گفت: پس فاطمه با او قهر کرد و تا روزی که از دنیا رفت با او سخن نگفت.»]

[صحیح بخاری، ج2 ص952 کتاب فرض الخمس باب فرض الخمس حدیث3093: فقال لها ابوبکر: انّ رسول الله ص قال: «لا نورث ما ترکنا صدقة» فَغَضِبَتْ فاطمةُ بِنْتُ رَسُولِ اللهِ ص فَهَجَرَتْ ابابکرٍ فَلَمْ تَزَلْ مُهاجِرَتُهُ حَتّی تُوُفِّیَتْ وَ عاشَتْ بَعْدَ رَسُولِ اللهِ ص سِتَّةَ اَشْهُرٍ... ترجمه: «پس ابوبکر به او [یعنی به حضرت زهرا 3] گفت: به درستی رسول خدا گفت: «از ما ارث برده نمی­شود؛ آن چه از ما بماند صدقه است» پس فاطمه، دختر رسول خدا غضب کرد پس با ابوبکر قهر کرد و همچنان با او قهر بود تا این که از دنیا رفت و او بعد از رسول خدا شش ماه زنده بود.»]

مقام و فضیلت حضرت صدیقه طاهره 3 چیزی نیست که اهل­سنت آن را انکار کنند. همه معترف به مقام و فضیلت حضرت هستند. غیر از نواصب و دشمنان اهل­بیت q، عموم اهل­سنت قبول دارند که احترام اهل­بیت پیامبر 6 واجب است و آن­ها دارای منزلت ایمانی ممتازی هستند. چرا که خودشان از پیامبر اکرم 6 نقل کرده­اند که فرمود: «فاطمه، پاره­ای از وجود من است؛ هر کس او را اذیت کند مرا اذیت کرده­است» ...

[صحیح بخاری، ج3 ص1154 کتاب فضائل اصحاب النبی ص باب مناقب فاطمه الزهرا 3 حدیث 3767: قال النبی ص: «فاطمة سیدة نساء اهل الجنة» حدّثنا ابوالولید حدّثنا ابن عیینة عن عمرو بن دینار عن ابن ابی ملیکة عن المسور بن مخرمة رضی الله عنهما: انّ رسول الله ص قال: «فاطمة بضعة منّی فمن اغضبها اغضبنی» ترجمه: «پیامبر خدا فرمود: «فاطمه سرور زنان اهل بهشت است.» ابو ولید برای ما نقل کرد از ابن عیینه از عمرو بن دینار از ابن ابی ملیکه از مسور بن مخرمه که رسول خدا ص فرمود: «فاطمه پاره ای از وجود من است؛ پس هر کس او را به خشم بیاورد مرا به خشم آورده است.»

همچنین در صحیح بخاری ج3 ص1143 کتاب فضائل اصحاب النبی باب فضائل قرابه رسول الله ص و منقبه فاطمه 3 ابتدای باب و همچنین حدیث 3714 این دو حدیث آمده است.]

با توجّه به احادیث فوق که مورد اتفاق شیعه و اهل­سنت می­باشند، و به تعبیر حدیث نبوی، حضرت فاطمه، خانم و سرورِ زنان بهشت (از جمله مریم و آسیه و ...) است. یعنی العیاذ بالله حضرت به مرگ جاهلی از دنیا نرفته­اند و در نتیجه قطعًا امام زمان خویش را درست تشخیص داده­اند. با این تفاصیل و توضیحات از اهل­سنت سؤال می­کنیم:

امام زمانِ حضرت زهرا 3 چه کسی بوده است؟

اگر امام زمانِ حضرت زهرا 3، ابوبکر بوده­است پس چرا سرور زنان بهشت وصیت کرد بر سر قبرش حاضر نشود و بر او نماز نخواند؟! آیا حضرت زهرا 3 بر امام زمان خویش غضبناک شده­است؟!

با اندکی تأمل می­توان به وضوح دریافت که امام زمانِ حضرت زهرا 3 که نشناختنش موجب جهنمی شدن و مرگ جاهلی می­شود، ابوبکر نیست. بلکه کسی است که حضرت زهرا 3 جان خود را در راه اثبات امامت او فدا کرد و اولین شهیده راه ولایتِ او شد.

حضرت فاطمه زهرا 3 چنان با بصیرت و هوشیاری قضایای بعد از رسول خدا 6 را مدیریّت کرد که یک نقطه ابهام سنگین در تاریخ اهل­سنّت به یادگار گذاشت. این نقطه ابهام به هیچ نحوی قابل توجیه برای اهل سنّت نیست و تا کنون موجب استبصار جمع کثیری از اهل­سنّت شده­است.

هر قدر انسان بخواهد برای وصیّت حضرت زهرا 3 بر مخفی بودن قبرش عذر­تراشی و توجیه کند، پاسخی جز معرّفی غاصبین خلافت، برای آن نمی­یابد. حضرت زهرا 3 وصیت نمود تا قبرش مخفی باشد و شبانه تشییع شود و هیچ یک از ظالمین به حضرت مخصوصًا ابوبکر و عمر بر جنازه­اش حاضر نشوند تا بر همة عالم تا قیام قیامت اعلام کند: یگانه یادگار پیامبر 6که مورد تایید حضرت بود تا آخرین لحظه زندگی­اش عَلَم مخالفت با غاصبین خلافت را زمین نگذاشت.

این یک سؤال مهم است که ما از اهل­سنّت داریم و خواستار جواب از ایشان هستیم. این امامی که گفته شده­است نشناختن او موجب مردن به مرگ جاهلی است کیست؟ از سخن حضرت معلوم می­شود که تنها شناختن پیامبر برای مسلمان بودن کافی نیست. چرا که حضرت می­فرماید: هرکس امام زمان خود را نشناسد کافر از دنیا رفته­است. لذا سؤال می­کنیم: امام زمانِ حضرت زهرا 3 چه کسی بوده­است؟!

علیٌ مع القرآن و القرآن مع علی لن یفترقا

در ادامة روایات شیعه و سنی در باب امامت، با حدیث ذیل روبرو می­شویم که پیامبر اکرم 6 فرمود: «علیٌّ مع القرآن و القرآنُ مع علیّ لن یفترقا حتی یردا علی الحوض»[2]. ترجمه: «علی با قرآن است و قرآن با علی است؛ هیچ­گاه از یکدیگر جدا نمی­شوند تا بر من در حوض وارد شوند.»

یک روایت مشابه آن هم وجود دارد که حضرت فرمود: «علیٌّ مع الحق و الحقّ مع علی». قبلاً نیز حدیث ثقلین که آن را به عنوان «شناسنامه شیعه» معرفی نمودیم بر «همراهی عترت پیامبر با قرآن» تاکید کرد. در این روایت مورد بحث بر خصوص حضرت علی t تاکید شده­است و به طور خاصّ از میان عترت پیامبر اکرم 6 فقط نام حضرت علی t آمده­است: علی همراه قرآن است و قرآن هم همراه علی است. هرگز از هم جدا نخواهند شد.

(یکی از کتب روائی مهمّ اهل­سنّت، مستدرک حاکم نیشابوری است. کتاب روائی درجه یک اهل­سنّت، صحیح بخاری است. بعد از آن صحیح مسلم است و صحیح ترمذی و صحاح دیگر. بخاری و مسلم که نویسنده دو کتاب مهم اهل­سنت هستند هر یک در کتاب خود شرایطی را ذکر کرده­اند که اگر روایتی دارای آن شرایط باشد در نظر نویسندة آن صحیح بوده و قابل نقل است. حاکم نیشابوری که خودش محدّث و حدیث­شناس است، در بررسی روایات ملاحظه کرده­است که بخش مهمّی از روایات که دارای همان شرایط بخاری و مسلم هستند،‌ در صحیح بخاری و صحیح مسلم ذکر نشده­اند. لذا کتابی به نام المستدرک علی الصحیحین نوشته­است و روایات دارای شرایط صحّت که از فیلتر بخاری و مسلم قابل عبور بوده­اند امّا عبور نکرده­اند را آورده­است. بخاری با یک اغراض سیاسی، یک سلسله از روایات امامت را حذف کرده­است و حاکم همان روایات را آورده و گفته­است: این روایات با این که با طرز فکر شما مخالف هستند ولی همان شرایط صحّت گفته شده را دارا می­باشند.)

روایت مذکور در این کتاب­ها آمده­است: المستدرک، المعجم الصغیر، المعجم الاوسط، الجامع الصغیر، کنز العمال، فیض القدیر، سبیل الهدی و الرشاد، ینابیع المودّه و در کتب روائی شیعه هم این روایت مذکور است: کشف الغمّه، امالی شیخ الطائفه، احتجاج طبرسی، طرائف و ...

این حدیث و امثال آن، متمم حدیث ثقلین هستند و سخن دیگری بجز تاکید بر همان مضمون حدیث ثقلین ندارند. فقط نام حضرت امیرالمؤمنین علی t  به طور خاص در آن آمده­است.

«علی با قرآن است» یعنی: علی همراه قرآن است. اگر جملة بعد نبود، این معنا را می­رساند که حضرت علی t خود را ملتزم می­داند که از قرآن جدا نشود و به فرمایشات قرآن عمل کند. خود این معنا به تنهایی خیلی مهم است که رسول خدا 6 شهادت به التزام حضرت علی t به قرآن بدهد ولی جمله بعد که قرآن را همراه حضرت علی t دانسته­است می­فهماند که این دو باهم و هم­طراز هم هستند و این طور نیست که حضرت علی t فرع و در مرتبه دوم اهمّیّت باشد. اگر کسی یکی از این دو را بگیرد و دیگری را رها کند، از او قابل قبول نیست. چرا که این دو باهم هستند و هرگز از هم جدا نخواهند شد.

پیامبر اکرم 6 فرمود: اگر از دو ثقل محکم بگیرید و به آن­ها پناهنده شوید هرگز گمراه نخواهید شد. شرط نیافتادن در ضلالت، متوسل شدن به ثقلین و گرفتن از آن­ها است.

تشریفاتی نبودنِ تمسّک به ثقلین

گرفتن از دامن ثقلین فقط با ادّعا کافی نیست. امیرالمؤمنین t امام بر حقّ است. فرض کنید ما هم این مطلب را قبول کرده باشیم! که چه بشود؟! آیا صِرفِ قبول کردن این مطلب در رسیدن به سعادت کافی است؟! آیا قبول­کردنِ حضرت امیر t بدون گرفتن دستور زندگی از او فایده­ای به حال ما خواهد داشت؟! امام بودنِ او به چه کارِ تو آمد؟! اگر راه زندگی خود را از او نخواهی گرفت و امام بودن او تأثیری در زندگی تو نخواهد داشت، امام بودن او به چه کار تو می­آید؟!

قرآن کتاب هدایت است. معنای این که کسی امام و هم­طراز قرآن باشد این است که او معلّم قرآن است. قرار است ما با تعلیم و تربیت او انسانی شویم که به مقام رضای خدا رسیده­است.

سنّی­ها به این دلیل که از مسیر امامت منحرف شدند از مقام رضای الهی فاصله دارند و شیعه چون به صِرفِ نام اکتفاء نموده است و به صورت عملی از این نعمت بزرگ الهی استفاده نکرده­است، از مقام رضای الهی فاصله دارد.[3]

شعارِ تنها کافی نیست. مقام شیعه کدام مقام است؟ سلمان و ابوذر و مالک که تربیت یافتة امیرالمؤمنین t هستند به مقام شیعه واقعی رسیده­اند و به خاطر تربیت دینی به مقام تقوا نائل شده بودند.

کلام حضرت امیر t در بیان اهل تقوا

حضرت امیر t اهل تقوا را این­گونه معرفی می­کند:

«عَظُمَ الخالِقُ فی أنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ ما دُونَهُ فی أعْیُنِهِمْ»

کسی که اهل تقوا گردیده یعنی به مقامی رسیده­است که شاگرد قرآن و امیرالمؤمنین t شده­است، خداوند در جان چنین کسانی چنان عظمت یافته­است که غیر خدا در چشم ایشان کوچک است؛ عظمت خالق، باطن ایشان را چنان تسخیر کرده­است که جایی برای غیر خدا و بزرگ جلوه نمودنِ آن باقی نگذاشته­است.

حضرت امیرالمؤمنین t دنیا را به استخوان خوکی که در دست جذامی باشد تشبیه کرده­است. در اصول کافی از پیامبر اکرم 6 نقل شده­است که حضرت با اصحاب خویش از کنار مزبله­ای عبور می­کردند. در آن مزبله، بزغالة مرده­ای به چشم می­خورد. حضرت فرمود: این مردار چقدر می­ارزد؟ گفتند: یا رسول الله 6 اگر زنده بود شاید یک درهم می­ارزید ولی الآن که مرده است هیچ ارزشی ندارد. حضرت فرمود: چه کسی آرزو می­کند که این مردار مال او باشد؟ گفتند: آخر این مردار که ارزشی ندارد تا کسی آن را آرزو کند. حضرت فرمود: قسم به خدایی که جانم در دست اوست دنیای شما در نزد خدا از این مردار هم بی­ارزش­تر است.

تا وقتی که دیدگاه ما درست تنظیم نشود ما نخواهیم فهمید که چه کار باید بکنیم؛ نخواهیم فهمید که چه چیزی ارزشمند است و چه چیزی بی­ارزش است؛ چه چیزی خواهد ماند و چه چیزی حقیقتًا برای ما سرمایه خواهد شد؛ کدام چیز بعد از مرگ به درد ما خواهد خورد؛ ما با کدام چیز به رحمت خدا خواهیم رسید. ثروت حقیقی رحمت و لطف خداست. ثروت حقیقی حمایت و پشتیبانی آن کسی است که تمام عالم را برپا نموده است. این ثروت حقیقی را چگونه می­توان به دست آورد؟

فرمود: بر پستی دنیا همین کفایت می­کند که خداوند رضایت داده است هم مؤمن و هم کافر از آن استفاده کنند. اگر دنیا در نزد خدا ارزش داشت، خداوند یک جرعه آب هم از آن به کافر نمی­نوشاند. از بس که رتبة کافر در نزد خداوند متعال پست است! پس دنیا بی­ارزش است که خداوند آن را به پای همه ریخته­است. دنیا ارزش آن را ندارد که ما به خاطر آن فدا شویم.

مالک اشتر، تربیت یافتة حضرت علی t

مالک اشتر 2، فرمانده لشکر حضرت علی t، مرد خدا بود. تاریخ نقل می­کند در همان دوران فرماندهی­اش از محلی عبور می­کرد. کسی در آن­جا نشسته بود و همه را اذیت می­کرد. به مالک هم تعرّضی نمود. مالک ردّ شد و رفت. کسی به آن شخص گفت: آیا فهمیدی او که بود؟ او مالک اشتر، فرمانده لشکر علی t     بود! اگر دستور بدهد پدرت را در می­آورند. آن شخص از ترس دنبال مالک 2 راه افتاد تا از او عذر خواهی کند و از عواقب کار خود در امان بماند. در پی مالک رفت تا این که او را در مسجد پیدا کرد. دید مالک مشغول نماز است. وقتی مالک از نماز فارغ شد آن شخص از او معذرت خواهی کرد. مالک 2 گفت: من فهمیدم که تو جاهل هستی؛ برای همین آمدم در این جا نماز خواندم و از خدا برای تو فهم خواستم.

تربیت شدة حضرت علی t به فکر انتقام گرفتن از کسی که به او تعرّضی کرده­است نیست. بلکه او با قرآن تربیت شده­است:

الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس و الله یحبّ المحسنین

لذا خشم خود را فرو می­خورند و مردم را عفو می­کنند و علاوه بر آن به ایشان احسان هم می­نماید. مالک خشم خود را فرو خورد و گذشت هم نمود و به این­ها اکتفاء نکرد و با نماز خواندن و طلب هدایت برای او احسان هم نمود. مالک دلتنگ این است که چرا این شخص در این مرحله از جهالت مانده­است؟! چرا وظیفه­اش را گُم کرده­است و این چنین عمر خود را ضایع می­کند؟ آری! تربیت یافتة علی t این­گونه می­شود.

کسی به سلمان اهانت کرد و از سلمان پرسید: ریش تو بهتر است یا دُم سگ؟! هر کدام از ما بودیم جواب اهانتش را با اهانتی مثل خودش می­دادیم ولی سلمان این سؤال اهانت آمیز را جدّی گرفت و گفت: نمی­دانم! اگر در روز قیامت توانستم از پل صراط عبور کنم ریش من بهتر است ولی اگر در آن­جا گرفتار عذاب الهی شده و جهنّمی شدم، دُم سگ بهتر است. سلمان با این پاسخ او را به یاد قیامت انداخت. این­ها مردان خدا بودند که نفس بر آن­ها حاکم نبود بلکه آن­ها بر نفس خود حاکم بودند.

در حال حاضر به دلیل فراموشیِ خدا، عالم در آتش می­سوزد. به خاطر فراموشی توحید و اخلاق انبیاء q عالم در آتش جهالت­ها و ظلم­ها می­سوزد.

مبادا کسی بگوید: حالا چه فرقی دارد که حضرت علی t امام باشد یا دیگری؟

میان    ماه من  با   ماه  گردون                                                                                                                       تفاوت   از   زمین  تا   آسمان   است

باید معلوم شود که تابع چه کسی هستیم؛ باید بدانیم که تربیت صحیح الهی را از چه کسی باید دریافت کنیم؛ باید بدانیم که چه کسی را برای خود الگو قرار دهیم. پس برای همه این مسایل مهمّ که ابدیّت ما بسته به آن­ها است باید بدانیم که امام بر حقّ بعد از رسول خدا 6 کیست؟

«سنّی» به خاطر فاصله گرفتن از اهل­بیت q از تربیت الهی محروم مانده­است و شیعه هم به دلیل دل­خوش شدن به اسم خالی و شعار، از تربیت الهی اهل­بیت q محروم شده­است.[4]

کسانی هستند که اگر تحقیق کنید به یقین خواهید رسید که با امام زمان , ارتباط دارند و نظر لطف امام زمان ,   متوجّه آن­ها است. ما آن­قدر مشغول دنیا شده­ایم که از این موهبت بزرگ الهی محروم مانده­ایم. هم­نشینی با اهل دنیا ما را نیز دنیا­زده کرده­است. باید مراقب اطرافیان و هم نشینان خود باشیم و با هر کسی هم­نشینی نکنیم.

ارتباط حدیث ثقلین با حدیث «علی مع القرآن»

یکی از سؤالاتی که در جلسه قبل مطرح شد این بود که در حدیث ثقلین نام حضرت علی t نیامده­است و تعبیر به عترت شده­است. از کجا معلوم که حضرت علی t از جمله عترت باشد؟ یک جواب آن سؤال همین حدیث مورد بحث است که: «علی مع القرآن و القرآن مع علی لن یفترقا» و نام حضرت علی t در آن بالخصوص ذکر شده­است و مضمون آن همان مضمون حدیث ثقلین است.

این روایت هم در منابع شیعه و هم در منابع اهل­سنّت نقل شده­است؛ نه فقط در یک کتاب دور افتاده بلکه در کتب معروف آمده­است چنان­که گذشت.

بیان مصادیق اهل بیت q در کلام پیامبر اکرم 6

جواب دومی که به سؤال فوق داده شده­است این است که علمای شیعه در رابطه با شناسایی اهل­بیت q در منابع اهل­سنت تحقیقات فراوان کرده­اند:

مرحوم تجلیل 1[5] این روایت را از منابع اهل­سنّت (از جمله صحیح ترمذی (که از صحاح ستّة اهل­سنّت است) ج13 ص200 چاپ مصر) نقل کرده است که وقتی آیة تطهیر نازل شد و خداوند متعال در آن فرمود: «اِنَّما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهِّرکم تطهیرًا»، پیامبر اسلام 6، حضرت علی، حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسین q را صدا کرد و آن­ها را پشت سر خود قرار داد. پارچه­ای بر سر ایشان کشید و سپس به خدای متعال عرض کرد: «اللهم هولاء اهلُ بیتی» خدایا اینان اهل­بیت من هستند «فاذهب عنهم الرجس» با توجه به وعده­ای که داده­ای از این­ها رجس و پلیدی را دور کن «و طهِّرهم تطهیرًا» و آن­ها را به مقام طهارت برسان. امّ­سلمه می­گوید: من در آن مجلس بودم و سؤال کردم: «و أنا معهم یا نبی الله» «ای پیامبر خدا آیا من هم همراه آن­ها هستم؟» این سؤال امّ­سلمه از آن­جا ناشی شد که همسر هرکس، عرفًا جزو اهل­بیت او می­باشد. ولی حضرت به امّ­سلمه فرمود: «أنتِ علی مکانک و أنتِ إلی خیر» «تو در جای خود بایست عاقبت تو خیر خواهد ­بود. یعنی تو آدم خوبی هستی ولی جزو اهل­بیتِ مذکور در آیه شریفه نیستی» حضرت اجازه نداد تا امّ­سلمه در زیر آن پارچه قرار گیرد.

[پیامبر اکرم 6 بنا بر نصّ آیه قرآن وظیفه تبیین قرآن را بر عهده دارد. لذا در این سؤال و جواب که بین حضرت و همسرش ردّ و بدل شد، آیه را تبیین نمود و مشخص کرد که قبل و بعد آیه تطهیر که در مورد همسران حضرت است، ربطی به آیه تطهیر ندارد و زنان حضرت، نصیبی در آن ندارند.]

مرحوم آقای تجلیل 1 سند­های متعددی برای این حدیث نقل کرده­است از جمله: تاریخ بغداد، معجم کبیر، معالم التنزیل، اخلاق النبی، تفسیر ثعلبی، تفسیر ابن اثیر، صحیح ترمذی، مسند احمد بن حنبل، تاریخ البخاری، تفسیر جامع البیان، مستدرک، معجم صغیر، طبقات المحدّثین و ... حدود 47 سند از کتب مختلف اهل­سنّت برای این حدیث ارائه داده­است. پس این که ما می­گوییم: فقط این چهار نفر اهل­بیت پیامبر خدا هستند به خاطر این است که خود پیامبر در تبیین آیه تطهیر آن­ها را به عنوان اهل­بیت خود معرفی کرده­است.

این یکی از مستندات محکم ما درباره امامت حضرت امیر t است که پیامبر گرامی اسلام 6 ما را ارجاع داده­اند به این که از او جدا نشویم.

شامیان عمومًا دشمن اهل­بیت q بودند. چرا که شام مرکز خلافت معاویه r بود و در آن­جا به طور گسترده بر علیه اهل­بیت q تبلیغات می­کردند. تا آن­جا که برترین مؤمن به پیامبر (یعنی حضرت علی t) را بر فراز منبر لعن می­کردند!

مناظره مرد شامی و یکی از شاگردان امام صادق t

یک نفر شامی به محضر حضرت صادق t آمد و در آن­جا بحث از امامت شد. یکی از اصحاب حضرت مشغول گفتگو با او شد و از او پرسید: ما قرآن را از چه کسی باید یاد بگیریم؟ با توجّه با این که برخی از آیات قرآن متشابه بوده و قابل حمل بر معانی متفاوت هستند، معنای حقیقی قرآن را از چه کسی باید جویا شد؟ سخن چه کسی در فهم قرآن میزان است؟ شامی جواب داد: قرآن خودش کافی است و باید به دنبال قرآن برویم. صحابی امام صادق t گفت: اگر قرآن کافی است پس چرا من و تو با هم اختلاف داریم؟ این همه طوایف مسلمین همگی مدعی هستند که قرآن را قبول دارند و هر گروهی خود را پیرو واقعی قرآن می­داند. شامی جوابی پیدا نکرد و گفت: همین سؤال را من از تو خواهم پرسید؛ خودت جواب بده! صحابی امام صادق t گفت: در زمان رسول خدا مبیّن قرآن خود حضرت بود بعد از رسول خدا 6 امیرالمؤمنین علی t بود و بعد از او امام حسن و امام حسین و امام سجاد و امام باقر q بودند و در حال حاضر امام صادق t است که الآن در محضرش هستیم. شامی گفت: من از کجا بدانم که سخن تو درست است؟ صحابی امام صادق t گفت: نشانه امامت او این است که هر چه بخواهی می­توانی از او بپرسی و از این راه او را امتحان کنی. قبل از این که شامی سؤالی بکند حضرت شروع کرد و جریاناتی را که از شام تا آن­جا برای شامی اتفاق افتاده بود به او تعریف کرد و قبل از این که او از حضرت سؤالی بکند، حضرت برای او علامتی از حقّانیت خود نشان­داد.

مباهله با اهل­سنّت:

بعد از این که سؤالاتی را از آقایان اهل­سنّت خواهیم پرسید و پی­گیر جواب آن­ها خواهیم شد، بیان خواهیم کرد که سخن از امامت به معنای دفاع از شرفِ عقیده است و تعارف بر­نمی­دارد. لذا به تبعیت از سنّتِ رسول خدا 6 ایشان را به مباهله دعوت خواهیم کرد. بعد از این که دلیل خود را ارائه نمودیم بیان خواهیم کرد که دلیل ما آن­قدر محکم است که حاضریم به درگاه خدا برویم و عرض کنیم: خدایا! ما می­دانیم که یکی از شیعه یا اهل­سنّت باطل است. خودت حقّ را آشکار کن و باطل را رسوا نما.

آیا شیعه اهل غلوّ است؟

سؤال: می­گویند: شیعه اهل غلوّ است و اهل­بیت q را بیشتر از خدا و رسول خدا 6 دوست دارد. جواب چیست؟

جواب: اگر کسی در عالم پیدا شود که حضرت علی t را از پیامبر خدا 6 برتر خیال کند، ما وکیل مدافع نظر و عقیده غلط او نیستیم. او باید خود در مقابل عقیده غلط خویش پاسخ­گو باشد. امّا در عقیده و تشیّعی که ما به آن معتقد هستیم کسی پیدا نمی­شود که حضرت امیر t را بیشتر از خداوند متعال و رسولش 6 دوست بدارد. کسی که همچو عقیده­ای داشته باشد، انسان باطل و گمراهی خواهد بود. عقیدة شیعه، محضِ قرآن و اسلام ناب است. شیعه از تعالیم انبیاء q این را یاد گرفته­است که: «الذین آمنوا اشدّ حبًّا لله» محبّت شدیدِ اهل ایمان به خدایشان است. چرا که هر چیزی از خداست. بعد از خداوند متعال، محبوب­ترین مخلوق خدا، پیامبر اسلام 6 است. بعد از رسول خدا 6 نوبت به اهل­بیت حضرت می­رسد. این سلسله یک فرایند تشریفاتی نیست؛ بلکه هر قدر قُرب شخصی به خدا بیشتر باشد، آن شخص در نزد خدا محبوب­تر است و باید در نزد بنده خدا هم محبوب­تر باشد.

مسلّم است که پیامبر خدا 6 افضل از امیرالمؤمنین t است. امیرالمؤمنین t تابع رسول الله 6 است. رسول خدا 6 برای حضرت علی t هم امام بود. مقام امام از مقام مأموم بالاتر است.

افتراء به شیعه

یک سخن باطل و خرافی را بدون هیچ­گونه دلیل و تحقیقی به شیعه نسبت می­دهند و می­گویند شیعه معتقد به آن است. می­گویند: شیعه معتقد است به این که وقتی حضرت جبرئیل t وحی را می­آورد خیانت کرد! وظیفه­اش این بود که وحی را به حضرت علی t نازل کند ولی به رسول خدا 6 نازل کرد!

با گفتن این مزخرفات و حرف­های سر تا پا دروغ، در میان یک عدّه نادان برای شیعه دشمن درست می­کنند؛ به دروغ می­گویند: شیعه بعد از نماز دست­ها را بالا می­برد و می­گوید: «خان الأمین خان الأمین!» یعنی: جبرئیل امین خیانت کرد! این چه دروغ­هایی است که حتّی به فکر شیعه هم خطور نکرده­است ولی این­ها با وقاحت تمام به شیعه نسبت می­دهند؟! ذرّه ذرّة وجود شیعه بیزار است از کسی که بخواهد جبرئیل امین را به خیانت متّهم کند.

زیارت پیامبر 6 سنّت قطعی مسلمین

یک مسألة مهمّ که در زمان ما وهابیت آن را عَلَم کرده­است مسألة «زیارت» است. إن شاء الله تعالی در مورد «زیارت»، «توسّل»، «استغاثه به اهل­بیت و پیامبر q» و «شفاعت» یک جلسه مفصّلاً صحبت خواهیم کرد و به طور واضح بیان خواهیم کرد که زیارت پیامبر یک سنّت قطعی بین شیعه و سنّی و بلکه همه مسلمین بجز وهابیت است. یعنی خود علمای اهل­سنّت ادعای اجماع کرده­اند بر این که زیارت قبر پیامبر 6 نه تنها جایز، بلکه مستحب است و خود پیامبر بر ثواب زیارت خویش تاکید نموده­است. رسول الله 6 خود به زیارت قبر می­رفتند. إن شاء الله یک جلسه مخصوص برای بیان این مسأله اختصاص خواهیم داد و بیان خواهیم کرد که هیچ شیعة با بصیرتی، امام را با خدا اشتباه نمی­گیرد. شیعه، امام را به عنوان شخصی که در نزد خدا دارای آبرو و احترام است صدا می­کند. به دلیل این که امام در نزد خدا مقرّب است، او را واسطه بین خود و خدا قرار می­دهد تا عنایت خدا متوجه او شود. کسی که با امام باشد موحّد واقعی خواهد بود.

قرآن برتر است یا عترت؟

سؤال: قرآن برتر است یا عترت؟ آیا مقام قرآن بالاتر است یا مقام عترت؟

جواب: روایت شریفه، هر دو را با هم معرفی کرده­است. بلکه روایت شریفه، قرآن را به عنوان ثقل اکبر معرفی می­کند. قرآن کلام خداست. یک بحث خاصّی وجود دارد که آیا عترت هم «کلمة خدا» هستند یا نه؟ (باید توجّه داشت که این بحث، یک معرفتِ بعد از تشیّع است و هرگونه اشکال در آن ممکن است بشود. قبول­کردن یا ردّ­نمودن آن صدمه­ای به شیعه بودن فرد نمی­زند.) قرآن کریم، حضرت عیسی علی نبیّنا و آله و علیه السلام را به عنوان کلمه خدا معرفی می­کند. این سخنِ خدای متعال یک باب معرفت باز می­کند و به ما می­فهماند که کلمه، فقط آن چیزی نیست که از دهان بیرون بیاید. بلکه خدای متعال به وسیله تمام موجودات این عالم با ما سخن می­گوید. پس همه این موجودات، کلمة خدا هستند.

در بعضی از روایات به اهل­بیت پیامبر 6، «کلمات الله التامّات» اطلاق شده­است. یعنی اهل­بیت q ، «کلمات کامل خدا» هستند و هیچ نقصی در آن­ها وجود ندارد. یعنی نقص­های ایشان را خدای متعال بر طرف نموده­است. اهل­بیت q ، «مَثَلِ خدا» هستند. اهل­بیت q، «قرآن مجسّم» هستند. ایشان از قرآن جدا نیستند تا بگوییم قرآن کریم برتر است یا اهل­بیت q. بلکه ایشان نمودِ عینی قرآن هستند و با قرآن یکی هستند. صورتِ ظاهری و نوشتاری قرآن، همین کتاب است ولی حقیقت قرآن در عالم بالا است. این کتاب، نازل شده و پایین آمدة آن حقیقتی است که در عالم بالا وجود دارد. قرآن کریم یک حقیقت فوق مادّی دارد. قرآن کریم در مورد حقیقت خود می­فرماید:

«انّا جعلناه قرآنًا عربیًّا لعلّکم تعقلون * و انّه فی امّ الکتاب لدینا لعلیّ حکیم» (زخرف 3-4)

[حقًّا قرآن در امّ الکتاب در نزد ما بلند مرتبه و حکیم است و ما آن را قرآن (یعنی قابل قرائت) قرار داده­ایم تا شاید شما بتوانید آن را تعقّل نموده و بفهمید.]

آن شأن عالی و نوری قرآن که در نزد خداوند است با اهل­بیت پیامبر 6 متّحد است و اهل­بیت q عین قرآن هستند. با این حساب، ما اهل­بیت و قرآن را از هم تفکیک نمی­کنیم و آن دو را دو نمودِ یک حقیقت می­دانیم. از این جهت، قرآن و اهل­بیت قابل این هستند که هم­درجه تلقّی شوند امّا از نظر تشریفی، از این جهت که قرآن کریم به خدا نسبت پیدا می­کند و کلام خداست و عترت به پیامبر نسبت می­یابند و خاندان پیامبر نامیده می­شوند، خودِ پیامبر 6، ادب را مراعات نموده­است و قرآن را ثقل اکبر و اهل­بیت خود را ثقل اصغر نامیده­است. ما هم موظف هستیم همین ادب را مراعات کنیم.

ازدواج امّ کلثوم و ارتباط آن با بحث امامت

سؤال: آیا امّ­کلثوم، دختر حضرت علی t با عمر ازدواج نموده­است یا خیر؟ اگر جواب مثبت است چرا حضرت علی t با این که از عمر ناراضی بود به این ازدواج رضایت داده­است؟

جواب: فرض کنید که این ازدواج اتفاق افتاده باشد. با این ازدواج چه چیزی ثابت می­شود؟ آیا معنای هر ازدواجی که رخ می­دهد این است که پدر دختر به آن ازدواج راضی بوده­است؟ اتفاق افتادنِ همچو ازدواجی اعمّ از آن است که حضرت امیر t به آن راضی بوده باشد یا نه. یعنی ممکن است این ازدواج بدون رضایت حضرت اتفاق افتاده باشد. آیا با این ازدواج­ها می­توان ظلم غاصبین خلافت را نادیده گرفت؟ ازدواجی که هنوز اصلش ثابت نیست ولی ظلم­هایی که اتفاق افتادن آن در کتب خود اهل­سنت نقل شده­است.

پیامبر اکرم 6 به حضرت امیرالمؤمنین t خبر داده بود که بعد از من اتفاقاتی خواهد افتاد و تو در آن اتفاقات مأمور به صبر هستی. حضرت امیر t مأمور به صبر بود. حتی در یک مرحله حضرت به صدیقه طاهره 3 فرمود: اگر می­خواهی نام پیامبر از اذان حذف نشود باید صبر کنیم. یعنی اگر ما در این شرایط که تازه مسلمان زیاد است بخواهیم به مقابله با غاصبین بپردازیم، اصل نهال نو پای اسلام از بین خواهد رفت. حضرت امیر t برای حفاظت از کیان اسلام به سؤالات مطرح شده پاسخ می­داد و بحران­های حکومت خلفای غاصب را حلّ می­کرد تا اصل اسلام از بین نرود. بارها و بارها عمر در وقایع مختلف این جمله را بر زبان جاری کرد که «لو لا علیٌ لهلک عمر». حضرت علی t می­آمد و مشکل را حل می­کرد. حضرت این مشکل را به خاطر عمر حلّ نمی­کرد و غصّه عمر را نمی­خورد بلکه غصّه اسلام را می­خورد. نیاز بود که برای حفظ اسلام، حضرت کوتاه بیاید و مشکل پیش آمده را حلّ کند.

در مورد مورد این ازدواج دو روایت مختلف وجود دارد که هیچ کدام برای ما ثابت نیستند. یک روایت این است که به دستور حضرت امیر t، جنّیّه­ای به قیافه ام­کلثومآمد و با عمر ازدواج کرد و ام­کلثوم به دستور حضرت مخفی شد. این مطلب هنوز برای ما ثابت نشده­است ولی حضرت امیر t به اذن خدا این قدرت را دارد که همچو کاری بکند. ولی اگر این ازدواج واقعًا هم رخ داده باشد با وضع و وظیفه حضرت امیر t قابل توجیه است که حضرت مأمور به صبر بود حتّی در مورد غصب ام­کلثوم توسط عمر.

[امّ­کلثوم دختر اسماء بنت عمیس از ابوبکر بوده­است. بعد از آن که اسماء همسر حضرت امیر t شد همراه مادرش به خانه حضرت امیر t آمد و در واقع ربیبه و دخترِ همسر حضرت امیر t بود. لذا در تاریخ است که عمر او را از خواهرش عایشه خواستگاری کرد. عایشه در ابتداء موافقت نمود ولی به خاطر اخلاق تندی که عمر داشت با توصیه برخی از اطرافیان از موافقت خود برگشت و همین ازدواج هم رخ نداد. امّا آن­چه که موجب این اشتباه شده­است این است که کنیه خودِ همسرِ اصلی عمر (که مادر عبدالله ابن عمر می­باشد) نیز امّ­کلثوم بوده­است! لذا در میان هزار سال از کنار هم گذاشته شدن این وقایع، این اشتباه به وجود آمده­است که امّ­کلثوم دختر حضرت امیر t با عمر ازدواج کرده­است و همسرِ عمر شده­است! در حالی که اوّلاً: ام­کلثوم دختر حضرت نبوده­است بلکه ربیبه حضرت بوده­است. ثانیًا: همین ازدواج هم رخ نداده­است و ثالثًا: کنیه همسر اصلی عمر نیز ام­کلثوم بوده­است!]

سؤال: چرا حضرت امیر t در نماز به ابوبکر اقتداء می­کرد؟[6]

جواب: در ابتدای امر، حضرت کاملاً در مقابل ابوبکر ایستاد و حقانیّت خود و غاصب بودن او را بیان کرد. حتی معاویه r زمانی خواست حضرت را تحقیر کند به حضرت گفت: تو را مانند شتر می­کشیدند و برای بیعت با ابوبکر به مسجد می­بردند. حضرت فرمود: خواستی مرا مذمّت کنی ولی مدح نمودی! بلی من به باطل تن نمی­دادم و مرا مجبور به بیعت کردند. بعد از اتمام حجّت و بعد از این که جوّ جامعه طوری شد که دیگر امکان پی­گیری حقّ وجود نداشت، حضرت 25 سال در حالی که در چشم خار و در گلو استخوان گیر کرده بود صبر نمود. در آن دوران صبرِ مصلحتی، حضرت حفظ ظاهر می­نمود و بعد از بیعت اجباری مدارا می­کرد.

[و نیز از برخی روایات استفاده می­شود که حضرت خود قرائت نماز را می­خواندند و نماز فرادی ولی در صف جماعت می­خواندند. یعنی حضرات معصومین q که مجبور به شرکت در نماز جماعت خلفای فاسق می­شدند، به آن­ها اقتداء نمی­کردند و نماز فرادای خود را در صف جماعت می­خواندند تا از شرّ خلیفه ظالم در امان بمانند.]

وضوی شیعه یا وضوی اهل­سنت؟

سؤال: اهل­سنت می­گویند: چرا شیعه مثل ما وضوء نمی­گیرد؟! چون شیعه مثل ما وضوء نمی­گیرد پس وضوی شیعه باطل است!

جواب: ما هم می­گوییم: چرا اهل­سنّت مثل ما وضوء نمی­گیرند؟ پس وضوی آن­ها باطل است!

به دلیل همین اختلاف در وضوء ما می­گوییم خداوند متعال باید بعد از رسول خدا 6، امام نصب کند. چرا که مسلمین بعد از رسول خدا 6 در وضویی که پیامبر هر روز چندین بار پیش چشم همه می­گرفت اختلاف کردند. وضویی که امیرالمؤمنین t از آن دفاع کرد غیر از آن وضویی شد که حکومت از آن دفاع می­نمود. آیا می­توان این دین را سر خود رها کرد تا مردم هر بلایی که می­خواهند بر سر آن بیاورند؟ این همه تحریف حتی در آشکارترین احکام آن به وجود بیاورند؟

ضرورت وجود امام برای جلو­گیری کامل از تحریف دین

یکی از دلایلی که بر وجود امام است همین مطلب است که باید یک نفر برای همیشه همراه با این دین باشد تا در مواقع اختلاف، سخن او از طرف خدا فصل الخطاب باشد تا دین خدا تحریف نشود.

این همه اختلاف و تحریف در دین از آن­جا نشأت گرفت که جلوی نقل حدیث پیامبر اکرم 6 را گرفتند و نگذاشتند سخن پیامبر به مردم برسد. حتّی کسانی را که حدیث پیامبر را نقل می­کردند تنبیه نموده و حدّ می­زدند! می­گفتند: قرآن برای ما کافی است و آیات قرآن را جور دیگر معنا می­کردند. هر چقدر هم که حضرت علی t فریاد می­زد به سخنش گوش نمی­دادند. چرا که او را به امامت قبول نداشتند! به دلیل همین وضوء، حق با حضرت علی t است و خدای حکیم باید امام نصب کند تا دین باقی بماند. رمزِ «علیٌّ مع القرآن و القرآن مع علی» همین است که قرآن را دیگران تحریف نکنند و نتوانند معنای واقعی آن را مخفی نمایند.

شیعه، وضوی خود را از اهل­بیت رسول خدا 6گرفته­است و اهل­بیت هم آن را از رسول خدا گرفته­اند. پس وضویی که شیعه می­گیرد همان وضویی است که خداوند آن از انسان طلب می­کند و غیر آن بدعت و باطل است.

سؤال: چرا شیعیان در نماز مُهر می­گذارند؟

جواب: برخی از مسلمانان چون مسأله شرعی خود را درست یاد نگرفته­اند در بیابان هم برای نماز همراه خود مُهر می­برند! در حالی که انسان باید در نماز سر خود را بر زمین بگذارد. یکی از شرایط سجده آن است که در سجده باید پیشانی بر زمین نهاده شود و اگر بر روی فرش و امثال آن گذاشته شود سجده باطل است. چون اهل­بیت q احکام شرعی و شرایط نماز را این­گونه به ما یاد داده­اند و ما هم از طرف خدا موظف به دریافت احکام از ایشان هستیم نه دیگران. برای رعایت این حکم الهی و برای جلوگیری از آلوده شدن منزل به خاک، خاک را به شکل بسته در­آورده­اند و نام آن مُهر شده­است.

سؤال: چرا در نماز مانند سنّی­ها دست­های خود را نمی­بندید؟! بستن دست­ها در نماز مودبانه­تر است.

جواب: نماز عبادت است و عبادت باید آن­گونه انجام شود که معبود می­خواهد نه کم و نه بیش. نمازی را که پیامبر اکرم 6 آورده­است این­گونه نبوده است که در آن­دست­ها بسته شود. الآن وارد داستان تلخ چگونگی مبتلا شدن سنّی­ها به این بدعت نمی­شویم. احترام نماز، احترامِ بندگی است؛ احترام نماز به این است که در هنگام نماز حواس خودت را جمع کنی و بدانی که در محضر چه کسی ایستاده­ای؛ احترام نماز به رکوع و سجده آن است نه به بستن دست­ها. بلکه بستن دست­ها بدعت و حرام و بی­احترامی به خداست. ضرورت وجود امام به این است که این بدعت­ها در دین به وجود نیایند. «ره چنان رو که رهروان رفتند.»

سؤال: احادیثی مثل «علیٌ منّی کروحی فی جسدی» اگر صحیح السند باشند آیا دلالت بر مساوی بودن منزلت و مقام پیامبر اکرم 6 و حضرت علی t ندارند؟

جواب: نخیر همچو دلالتی ندارند. هر چیزی را که پیامبر اکرم 6 می­دانست، حضرت علی t هم می­دانست امّا پیامبر اکرم 6 اصل بود و حضرت علی t فرع بود. هر چه حضرت علی t می­دانست از پیامبر اکرم 6 یادگرفته­بود. این که پیامبر فرمود: «علی نسبت به من مانند روح من در جسم من است» درست است. حضرت علی t آن­قدر به پیامبر اکرم 6 نزدیک بود که به تعبیر آیه مباهله، نفس و جان پیامبر است. در روایت دیگر حضرت فرمود: «انا ادیب الله و علیٌ ادیبی» «من تربیت شدة خدا هستم و علی تربیت شدة من است.» مقام معلّم بالاتر از مقام شاگرد است هر چند که شاگرد بعد­ها به تعلیم معلّم، همه علم معلّم را دارا شود. مقام و درجه رسول خدا 6 مقدّم بر حضرت امیرالمؤمنین علی t است.

و الحمد لله ربّ العالمین

 

y



[1]. ترجمه: هر کس در حالی که امام زمان خود را نمی­شناسد بمیرد، به مرگ جاهلیّت مرده است.

[2]. المستدرک علی الصحیحین، ج3، ص124. المعجم الصغیر، ج1، ص255. المعجم الأوسط، ج5، ص135. الجامع الصغیر، ج2، ص177. کنز العمّال، ج11، ص603. فیض القدیر، ج4، ص470. سبل الهدی و الرشاد، ج11، ص297. ینابیع المودّه، ج1، ص124 و 169 و دیگر کتاب­های اهل­سنت. و همچنین کتب شیعه از جمله الإحتجاج، ج1، ص214 و 225 و دیگر کتب شیعه.

[3]. مقصود اشاره به بعضی از شیعیان است که به ادعای محبّت اهل­بیت q بسنده نموده و برنامة آن­ها را عملی نکرده­اند.

[4]. مقصود اشاره به بعضی از شیعیان است که به ادعای محبّت اهل­بیت q بسنده نموده و برنامة آن­ها را عملی نکرده­اند.

[5]. از علمای ربّانی معاصر که از شاگردان برجستة حضرت آیت الله العظمی بروجردی 1 بودند.

[6]. اقتدا کردن حضرت امیر t به ابوبکر در نماز از قطعیات نیست و نیاز به بررسی و فحص تاریخی دارد که آیا این اتفاق افتاده­است یا نه. جوابِ داده شده، بر فرضِ ثبوت تاریخی این مسأله است.

چرا خلیفه دوم احادیث پیامبر  را ممنوع کرد؟

سؤال چهارم از اهل­سنت

چرا خلیفه دوم احادیث پیامبر 6 را ممنوع کرد؟

چرا خلیفه دوم نقل حدیث از پیامبر اسلام 6 را ممنوع کرد؟

مگر احادیث پیامبر اکرم 6 برای عالم اسلام چه ضرری داشت؟

احادیث پیامبر 6 به کجا صدمه و خلل وارد می­کرد؟

اگر از ما سؤال شود این چنین جواب می­دهیم که بخش عظیمی از روایات نبوی بر رجوع به اهل­بیت پیامبر 6 تاکید می­کرد؛ نمی­توانستند که بگویند فقط روایات مربوط به اهل­بیت q را نقل نکنید. چرا که نقشه و خصومت ایشان رو می­شد. لذا تمام احادیث پیامبر 6 را ممنوع کردند تا احادیث مربوط به اهل­بیت q نقل نگردد.

خلیفه دوم گفت قرآن برای ما کافی است! می­گوییم یک آیه از همین قرآن می­گوید: «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول» از خدا و رسول اطاعت کنید. اگر سخنان پیامبر نقل نشود، ما چگونه از پیامبر اطاعت کنیم؟ از کجا بدانیم که دستور پیامبر برای ما چیست تا اطاعتش کنیم؟

اگر این عدم نقل حدیث صلاح بود پس چرا خود پیامبر آن را ممنوع نکرد؟

آیا این کار خلیفة اوّل و دوم بر خلاف سنت پیامبر نبوده و بدعت نیست و هر بدعتی در آتش نیست؟!

این یک سؤال بسیار مهمی است که به چه مصلحت اندیشی و به چه حقّی از نقل همه احادیث نبوی در طول سالیان دراز منع شد؟ [شما که مدعی هستید اهلِ سنتِ پیامبر می­باشید، با منع نقل حدیث پیامبر چگونه از سنت حضرت مطلع خواهید شد تا از سنت حضرت تبعیت کنید؟! نکند سنت کس دیگری را به جای سنت پیامبر به شما قالب کرده­اند و خبر ندارید؟!!]

این سؤال را با نهایت احترامی که به اهل­سنت قائل هستیم، از آن­ها می­پرسیم. ما علاوه بر این که به سؤالات و شبهات پاسخ می­دهیم باید اعلام کنیم که سؤالاتی هم داریم و جویای جواب آن­ها از آقایان اهل­سنت هستیم.

حدیث ثقلین که از احادیث قطعی صادر شده از پیامبر اسلام 6 است فرمود: کتاب الله و عترت، با هم برای هدایت شما لازم هستند ولی خلیفه دوم گفت: کتاب الله برای ما کافی است! ما حرف کدام یک را قبول کنیم؟ آیا کسی خلیفه دوم را به عنوان پیامبر قبول دارد تا سخنان او بتواند در مقابل سخن پیامبر اسلام قد عَلَم کند؟!

معلوم است که وقتی سخن خلیفه دوم با سخن پیامبر اکرم 6 معارضه کند هر مسلمانی باید سخن پیامبر خود را مقدم بر سخن او بداند.

یاد­آوری سؤال اوّل از اهل­سنت

خلیفه دوم به پیامبر اسلام 6 نسبت داد که حالش خوب نیست و العیاذ بالله هذیان می­گوید. مورّخین شیعه و سنی نقل می­کنند که ابوبکر در بستر بیماری بود در حالی که گاه از هوش می­رفت و گاه به هوش می­آمد، عثمان را صدا زد و گفت: بنویس. یک کلمه که نوشت ابوبکر از هوش رفت عثمان از خودش چیزی نوشت بعد که به هوش آمد گفت: چه نوشتی؟ گفت: این مطلب را نوشتم: من عمر را به جای خود نصب کردم. گفت: آفرین خوب نوشتی! سؤال ما این است که چرا سخن پیامبر در آن حال هذیان شد ولی سخن ابوبکر هذیان نشد؟ چرا وقتی که تو را نصب می­کرد هذیان نشد ولی وقتی پیامبر می­خواست بر جایگاه عترت خود تاکید کند و بر امامت حضرت علی t اصرار نماید، آن سخنان هذیان شد؟

کافی نبودن مطالعة کتاب در بحث­های اعتقادی مانند نبوت و امامت

سؤال: ما در مباحث نبوت و امامت کتاب­هایی مطالعه کرده­ایم ولی برای ما کافی نبوده­اند علت این مسأله چیست و چه نقصی در کار ما بوده ­است؟

جواب: خواندن کتاب­های اعتقادی مهم است ولی کافی نیست. کتاب در هدایت ذهن و ارائه مطالب با نظمی خاصّ، مفید است ولی اگر مطلبی در کتاب مطرح شده­است باید به سؤالات پیرامون آن مطلب پاسخ داده شود. لازمه این امر آن است که انسان با استادی که در آن زمینه زحمت کشیده­است در ارتباط باشد و از طریق او پی­گیر پاسخ سؤالات خود باشد.

امامت، استمرارِ نبوّت

اوّلین مطلبی که باید در پی­گیری بحث نبوت و امامت مورد توجه باشد این است که امامت چیزی جدا از نبوت نیست. این به معنای آن نیست که امام همان پیامبر است بلکه به این معناست که نیازی که انسان­ها به پیامبر دارند فقط در طول 23 سال پیامبری پیامبر نبوده است بلکه همان نیازی که وادار کرد که خداوند عالم برای رفع آن نیاز، پیامبری بفرستد، بعد از هزار سال از زمان پیامبر، من هم همان نیاز را دارم. آن نیاز فقط چهار کلمه علم نیست بلکه مسألة تربیت نسل­ها، مسألة پیشوایی و جلو گیری از انحراف­ها است.

چرا پیامبر علاوه بر قرآن روی شخصِ اهل­بیت دست گذاشته­است و کتاب الله را کافی ندانسته­است؟

برای این که کتاب قابل تأویل است و هرکسی می­تواند آن را به نفع خود تفسیر نماید. قرآن قابلیت تأویل شدن به معانی مختلف را دارد. قرآن اگر بخواهد کامل شود و نقش قطعی خود را در هدایت ایفا کند باید شخصی الهی همراه آن باشد که معانی واقعی آن را بداند و بیان کند و با گفتن او دیگر جای قیل و قال باقی نماند و قابل سوء استفاده نباشد. آن شخص الهی معنای صحیح قرآن را بیان کرده و جلوی فتنه و برداشت­های غلط را بگیرد.

اشاره ای به اصلِ ضرورت وجود پیامبر

برای این که بحث نبوت و امامت را خوب بفهمیم، فرض می­کنیم که هیچ پیغمبر و امامی وجود نداشته باشد. در این صورت، در عالم چه اتفاقی می­افتد؟ برای این سؤالات چه جوابی داریم؟

1-آیا بعد از مرگ خبری است؟ جواب: نمی­دانیم!

2- آیا آن خدایی که من با عقلم می­فهمم که وجود دارد، برای من برنامه­ای دارد؟

جواب: نمی­دانیم!

3- آن خدا از چه چیز خوشش می­آید و از چه چیزی بدش می­آید؟

جواب: نمی­دانیم!

4- آیا ما نسبت به رفتار­هایی که انجام می­دهیم مجازات خواهیم ­شد یا نه؟ جواب: نمی­دانیم!

5- خیر و صلاح ما در چیست و شرّ ما در چیست؟ جواب: نمی­دانیم!

6- آیا کمال و مقصدی هست که می­خواهیم به آن برسیم؟ جواب: نمی­دانیم! و ...

اگر پیامبر و امام نباشد، جواب تمام سؤال­های اساسی زندگی ما یا نمی­دانم است و یا حرفی که پایه و اساس قطعی و یقینی ندارد. هر­کس نظری خواهد داد و نتیجة آن، سر در گمی و اضطراب و نگرانی خواهد بود.

به این انسان مضطرب و سرگردان خبر می­دهند که جایی است که  در آن جواب این سؤالات را می­دهند. زود می­پرسد: کجا؟ تا آبی بر آتش نگرانی­ها و اضطراب­های او باشد.

لذا اوّلین دلیلی که ابن­سینا برای اثبات نبوت می­آورد این است که در این خلقت، وجود پیامبر از وجود ابرو­های انسان ضروری­تر است. می­گوید: اگر خالق این عالم حکیم است، نباید این بشر را بدون سرپرست رها نماید. بعد می­گوید: اگر قرار است بشر دارای هادی و راهنما باشد، علایم آن هادی در پیامبر اسلام 6 وجود دارد. ابن سینا در مقام شخصیت­شناسیِ یک هادی الهی، می­بیند تمام اوصافی که باید در آن هادی باشد که در پیامبر اسلام 6 جمع است.

سیر ادلّة امامت در کتاب­ها و منابع سنی و شیعه آن قدر زیاد است که اگر تا پایان عمر دربارة آن­ها صحبت کنیم تمام شدنی نیست! پیامبر خدا به صورت جزئی و شخصی بیان کرده­اند که بعد از ایشان چه کار باید بکنیم. سفارش نسبت به اهل­بیت به صورت قطعی از پیامبر به ما رسیده­است.

دو راه برای اثبات امامتِ امام t

برای پی­بردن به امامت یک امام دو راه وجود دارد:

1-این که به فرموده و نصّ از پیامبر یا امام قبلی به امامت او پی­می­بریم.

2- از راه مشاهدة معجزات خود امام و نشانه­های قدرت خداوند که از آن امام خاص مشاهده می­شود.

ما حاضر هستیم این مطالب را به برادران اهل­سنت عرضه کنیم و پس از ثابت کردن آن به صورت عقلی و قطعی، اگر نپذیرفتند حاضر هستیم با ایشان مباهله کنیم. یعنی اگر مسأله با بحث حل نشود، با دعا از خدا خواهیم خواست که خداوند، شخص لجوج و عنود را رسوا نماید. سنّی اگر به حقانیت خود یقین دارد باید دعوت به مباهله را بپذیرد چرا که اگر حق باشد، خداوند از او حمایت خواهد نمود و اگر هم اتفاقی نیافتاد باز هم ما محکوم خواهیم بود چرا که ما او را به مباهله دعوت نموده­ایم.

پس برای این که مسایل مربوط به نبوت و امامت حلّ شود باید به یک نفر عالم که در این زمینه کار­کشته و ماهر است مراجعه کنیم تا جواب سؤالات ما را بدهد.

امّی بودن پیامبر و امکان خواندن و نوشتن

سؤال: آیا پیامبر اکرم 6 سواد خواندن و نوشتن داشتند یا خیر؟

جواب: پیامبر اکرم 6 در نزد کسی خواندن و نوشتن یاد­نگرفته­بود ولی به علم الهی خواندن و نوشتن بلد بود. حضرت نوعًا در مجال­های رسمی از نوشتن استنکاف می­نمود تا مبادا این بهانه به دست کفار بیافتد و بگویند که پیامبر درس خوانده­است و قرآن را خودش نوشته­است العیاذ بالله.

پیامبر اکرم 6 به تعلیم الهی همه چیز می­دانست و معلمِ حضرت علی t بود و در تاریخ مواردی نقل شده­است که پیامبر اکرم 6 کتابت نموده­اند و نوشته­اند اما پیامبر اکرم 6 به صورت علنی و در مجال­های عمومی ننوشته­اند تا مبادا این بهانه به دست کفار بیافتد.

نظیر این مسأله را مرحوم حضرت آیت الله العظمی بهجت 1 در مورد تصریح به نام مخصوص حضرت مهدی , بیان می­کردند. می­فرمودند: شاید یک سرّ این که نباید اسم خاصّ حضرت مهدی , را ببریم این است که دست­آویزی برای مسیحی­ها می­شود و می­گویند: آن پیامبری که قرار بود در آخرالزمان بیاید، همین شخص است و آن شخص قبلی العیاذ بالله پیامبر آخرالزمان نبوده­است.

مقام عالی انسان در خلقت

سؤال: آیا هدف از خلقت مخلوقات، رشد انسان است؟

جواب: خداوند متعال هر موجودی را که خلق کرده­است به اندازه ظرفیت وجودی­اش در او زمینه رشد و کمال قرار داده­است.

خداوند در انسان ظرفیتی نهاده­است که بی­نظیر است و در هیچ موجودی همچو ظرفیتی وجود ندارد.

عالی­ترین و کامل­ترین مخلوق عالمِ خلقت، موجودی به نام انسان است. انسان در رشد نمودن، هم نیازمند علم است و هم نیازمند مربی. اگر انسان رشد یابد به مقامی می­رسد که جبرئیل امین از رسیدن به آن عاجز است و در آن مقام خادم انسان است. مقام انسان فوق مقام ملک است لکن چون ما از عالم حیوانیت خود خارج نشده­ایم و اسیر آن هستیم زندگی ما یک زندگی شبیه حیوانات است.

هنوز خوردن، آشامیدن و خوابیدن برای ما مهم است!

آیا برای ما رسیدن به مرتبه­ای که در آن ارتباط ما با خداوند یک ارتباط عالی باشد به مقدار خوردن و آشامیدن اهمیت دارد؟! چقدر برای ما مهم است که به مرتبه مستجاب الدعوة بودن برسیم؟ به جایی برسیم که حضرت علی t مستقیمًا معلّم ما باشد؟

اثر توسّل به حضرت امیرالمؤمنین t

مرحوم شیخ کاظم عصّار یکی از علمای مهم شیعه در علوم عقلی در زمان رضاخان r یا کمی بعد از آن است. ایشان فیلسوف و در علوم عقلی سرشناس بود. ایشان نقل می­کنند یک نفر از علمای نجف به نام حاج جمال اصفهانی به تهران آمد و شروع به درس دادن نمود. درس ایشان به طور مفصّل شلوغ شد؛ برخی گفتند: شاید این شخص شلوغ کاری نموده و کلکی سوار کرده­است که درسش شلوغ شده­است وگرنه معلوم نیست آن­قدر هم سواد داشته باشد. قرار شد که ایشان را امتحان کنیم. من که در علوم عقلی قوی بودم قرار شد که سؤال فلسفی بپرسم. کسی دیگر قرار شد که فقه سؤال کند و هکذا­ ...

مرحوم عصّار می­گوید: من یک جلد از کتاب اسفار همراه برده بودم. حاج جمال یک مطلب عقلی مطرح کرد. من از فرصت استفاده کرده و یک سؤال کلیدی پرسیدم که اگر اهل فن بود می­توانست جواب دهد.

ایشان گفت: من جواب شما را این­گونه نمی­دهم. کتاب در دست شماست؛ مثل استخاره باز کنید و سطر اوّل آن را بخوانید! من سطر اوّل آن را خواندم و او همه صفحه را از حفظ خواند و گفت: نه فقط این جلد اسفار بلکه اگر تمام اسفار را بیاوری و سطر اوّل آن را بخوانی همه صفحه را از حفظ خواهم خواند بلکه تمام کتب طلبگی را از اوّل تا آخر اگر بیاوری و یک سطر از اوّل آن بخوانی، من تا آخر صفحه را از حفظ برایت خواهم خواند! اما این مال من نیست. این به برکت امیرالمؤمنین علی t است.

بعد جریان خود را نقل کرد و گفت: من چهل سال در نجف درس خواندم بعد از چهل سال پدرم پیام فرستاد که دیگر به ایران برگرد. در همین حین من مریض شدم و چهل روز مبتلا به بیماری حصبه شدم. خاصیّت این مریضی آن شد که حافظه من کلاً از بین رفت!

از من خواسته­اند که به ایران برگردم. خدایا من وقتی برگشتم به آن­ها چه بگویم؟! متوسل شدم به امیرالمؤمنین علی t. در عالم رویا حضرت به من چیزی نوشاند که تمام معلومات من از آن­جا نشأت گرفته­است.

دوری از گناه، شرط لازم بهره­مندی از فیوضات الهی

این که به ما می­گویند گناه نکن برای آن است که در ما ظرفیتی ایجاد شود تا از امیرالمؤمنین علی t علم دریافت کنیم. امیرالمؤمنین علی t خزانه­دار علم خداست. دستگاه اهل­بیت q فقط این چهار بیت شعر و مدح­خوانی نیست؛ این شعرها برای آن است که ما را به راه بیاندازد و به جایی برساند که ظرفیت یافته و از علوم و عنایات اهل­بیت q بهره­مند شویم. قرار است اهل­بیت q ما را با علم خدا تربیت کنند ولی ما عملاً می­گوییم: احتیاجی به تربیت اهل­بیت q نداریم! هم سنی می­گوید احتیاجی به تربیت اهل­بیت ندارد و هم شیعه! شیعه با زبان حال می­گوید: به تربیت اهل­بیت نیاز ندارم! اگر این نیاز را احساس می­کرد برای قرار دادن خود در معرض تربیت اهل­بیت q کاری و اقدامی می­کرد. در حالی که تعداد بسیار کمی عملاً خود را در معرض تربیت اهل­بیت قرار می­دهند. با این حال به برکت این اعتقادات باز هم عنایات اهل­بیت q شامل حال شیعه است.

زمان مشروطه بود و مرحوم آیت الله العظمی نائینی 1، مرجع وقت، نگران حال شیعه و کشور بود. در عالم مکاشفه به خدمت حضرت امام زمان , مشرف می­شوند و عرض می­کنند: آقا وضعیت ایران را ملاحظه می­کنید که چقدر کفار به ایران ضربه می­زنند؟! مرحوم نائینی1 می­فرمایند: در نزد حضرت دیواری بود که کج شده بود و حضرت با اشاره خود آن را نگاه داشته بودند. حضرت فرمود: این ایران است این­جا «شیعه­خانة ما» است. کج می­شود اما نمی­ریزد خراب نمی­شود نمی­گذاریم خراب شود. با این همه ضعف و کم­لطفیِ ما، چون دم از اهل­بیت q می­زنیم، عنایات حضرات باز هم شامل حال ما است. این ناشی از بزرگواری و آقایی آن­هاست ولی این مقدار برای ما کافی نیست. ما باید رشد کنیم و انسان شویم. یک بار برای همیشه باید رشد کنیم و انسان شویم.

یک بار برای همیشه باید این سخن را از پیامبر 6 قبول کنیم که فرمودند: «ألا أخبرکم بدائکم و دوائکم؟» آیا خبر ندهم به شما که درد شما چیست و دوای شما چیست؟ «دائکم الذنوب و دوائکم الاستغفار» درد شما گناهان شماست و دوای شما استغفار است. درد شما بی­خدائی است و دوای شما با خدا بودن است. برای این انسان «خدا» لازم است؛ نیاز این انسان، «خدا»ست. وقتی که پیام خدا را به وسیله پیغمبر و اهل­بیت q دریافت نمودی باید بدان عمل کنی.

«گناه»، داستان را خراب خواهد کرد؛ گناه و معصیت، لطف خدا را دور می­کند؛ پروندة ما را سیاه می­کند.

یکی از علمای خاص در ارتباطی که با شیخ بهائی 1 بعد از فوت او داشته­است این سخن را از او نقل می­کند که در زمان ما تشرّف یافتن به محضر حضرت ولی عصر , یک مسألة عادی بود در زمان شما به دلیل زیاد بودنِ گناه کم­یاب شده­است. باید از راه گناه برگردیم. «إن الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بأنفسهم»

دشمنان همین ارتباط مقطعی که ما با اهل­بیت داریم را هم می­خواهند از دست ما بگیرند. ما باید این ارتباط را محکم­تر کنیم.

تسلیم در مقابل اوامر الهی

آیا قبول می­کنی وقتی به بچه­ات گفتی برو نان بخر او بگوید اجازه بده فکر کنم ببینم این کار درست است یا غلط؟ هر چند نان هم بخرد از دست او ناراحت هستی چون به تو اعتماد نکرده و در مقابل دستور تو فکر کرده و حق اظهار نظر قائل شده­است حال خدا می­گوید گناه نکن و ما می­گوئیم اجازه بده فکر کنم ببینم گناه بکنم یا نه.

فکر کردن تو در مقابل دستور خدا، توهین به دستگاه خداست هر چند گناه هم نکنی. مگر در صحّتِ دستور خدا شک داری که می­خواهی فکر کنی؟ اگر مطیع خدا باشی به مقامات معنوی والایی نائل می­شوی. در منابع معتبر که ما سند آن را تحقیق کرده­ایم آمده­است حمّالی در کوچه داشت راه می­رفت. ناگهان دید کودکی از پشت بام می­افتد؛ یک یا الله گفت و کودک بین زمین و آسمان معلق ماند. کودک را گرفت و بر زمین نهاد. مردم بر سرش ریختند که تو کیستی؟ خضر هستی یا پیغمبر؟ گفت من همان حمّال همیشگی هستم که بارهای شما را می­برم. گفتند: پس چگونه به این مقام رسیده­ای؟

گفت: خدا به من فرمود: بندگی کن گفتم: چشم. یک عمر است که بندگی می­کنم یک بار هم من از او خواهش کردم او گفت: چشم!

گرفتاری­های ما در این است که به دنبال «مرد خدا» نرفته­ایم. ما باید به امام زمان , التماس کنیم که آقا ما به تو احتیاج داریم؛ آقا ما را رها نکن! در همین شهر بنده کسی را می­شناسم که به محضر امام زمان , رسیده­است ولی قرار نیست که تابلو بزند و اعلان عمومی کند. نگو که در این شهر ممکن نیست بلکه واقع شده­است. این همه فساد که مشاهده می­کنید، امتحان خدا است. شرایط هر قدر بد و فاسد باشد بدتر از کاخ فرعون نیست. آسیه در کاخ فرعون به مقامی رسید که جزو چهار زن بزرگ عالم گردید تا حدی­که نامش در ردیف حضرت مریم 3 ذکر شده­است. اگر خدا را بخوانی، در کاخ فرعون هم می­توانی به مقام قرب الهی برسی. شخصی پیش شیخ حسنعلی اصفهانی نخودکی[1]1 آمد و گفت: آقا مریض داریم. شیخ گفت: مریض شما خوب شد! روی این مسأله خوب فکر کنید درد ما این است که توحید را خوب دریافت نکرده­ایم و دل ما در جاهای مختلف مشغول است. گفت: مریض داریم شیخ حسنعلی به جای این که دعا کند، از شفای مریض خبر داد و گفت: مریض شما خوب شد بروید! کسی در نزد شیخ بود و سؤال کرد که آقا چرا به جای دعا کردن به طور قاطع خبر دادی و گفتی: خوب شد؟ شیخ فرمود: مولای من آبروی نوکری را که خیانتش را نکرده نمی­برد! یعنی اگر به خاطر آبروی من هم باشد خدا به او شفا خواهد داد. باید نزد خداوند آبرو کسب کنیم و این راهی جزء امانت­داری ندارد با هرگناهی یک نشان خیانت به جان خود می­زنیم یعنی به زبان حال می­گوییم: خدایا من هنوز تو را قبول نکرده­ام.

سؤال: نظر اهل­سنت درخصوص آیة « يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّهَ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ ﴿۶۷ مائده﴾» چیست؟ اگر قبول دارند که آیه در حَجَّة الوداع و در غدیر خم نازل شده­است که بحث نیست و اگر قبول ندارند می­گویند که خداوند در آن آیه به پیامبرش چه دستوری داده­است اگر عمل نکند رسالتش را ابلاغ نکرده­است؟

جواب: اتفاقًا این سؤال را ما از اهل­سنت داریم که آیة شریفه به پیامبر امر به ابلاغ چیزی را می­کند که اگر آن را نرساند، رسالت را نرسانده­است، آن چه چیزی است که به قدری حساس و مهم است که اگر بیان نشود، رسالت الهی به­جا آورده نشده است؟

شیعه با استفاده از منابع شیعه و سنی می­گوید آن مطلب، چیزی جز ولایت امیرالمؤمنین t نیست.

امکانِ سؤالِ غیر فقیه از فقیه و نادرست بودن اعتراض به او

سؤال: آیا مسلمانِ مقلد می­تواند به مجتهد خود اعتراض کند؟

جواب: اگر انسان ابهامی نسبت به حکم شرعی داشته باشد حق دارد سؤال کند ولی برای اعتراض کردن حقی ندارد. مثل این که یک نفر پزشک مشغول جراحی است. ما می­توانیم از او در مورد کارهایی که می­کند سؤال بپرسیم ولی اعتراض به او جایز نیست؛ چرا که این کار نیاز به تخصّص دارد و ما هنوز آن تخصص را نداریم تا هم­طراز آن پزشک شده و اعتراض کنیم. حکمی که مرجع شیعه می­دهد با بررسی سند (که خودش یک علم است) و دلالتِ تمام احادیثی که از پیامبر اسلام و ائمّه q رسیده­است و با حفاظت کامل صورت می­گیرد که مبادا حکمی مخالف حکم خدا داده شده باشد. لذا در این روند تخصصی و پیچیده، کسی جایگاه اعتراض دارد که از اهل فن باشد.

باطل بودنِ وضوی اهل­سنت

سؤال: وضوی اهل­سنت صحیح است یا شیعه؟

جواب: وضوی اهل­سنت باطل است چون اهل­بیت q وضوی آنان را ابطال نموده­اند و ما موظف هستیم که دین خود را از اهل­بیت q بگیریم و علمای شیعه آن وضوئی را به ما رسانده­اند که اهل­بیت q فرموده­اند و اهل­بیت q هم وضوی پیامبر اسلام 6 را برای ما نقل کرده­اند.

علّت اصلی مقابله با تشیّع

سؤال: سلفی­ها و وهابی­ها چرا به سراغ یهودی­ها و مسیحی­ها نرفته­اند و فقط با شیعه درگیر هستند؟

جواب: یک حساسیت سنگین سیاسی در پشت پرده وجود دارد و اگر داستان پیدایش وهابیت را پی­گیری کنید خواهید دید که دست انگلیس در پشت پرده وجود دارد و قضیه سیاسی شیعه به قدری حادّ است که هیچ گروهی برای غرب آن حساسیتی را که شیعه ایجاد کرده­است ایجاد نکرده­اند. چون چار­چوب شیعه یک چار­چوبی است که هیچ­گونه مدارا با کفار و مصلحت اندیشی به معنای کوتاه آمدن از مواضع حق در آن وجود ندارد.

از مبانی مهم و ممتاز شیعه یکی این است که شیعه، حاکم فاسد و فاسق را قبول نمی­کند و مشروع و معتبر نمی­داند. شیعه می­گوید: شخصِ فاسد نمی­تواند حاکم باشد. در میان اهل­سنت این نظر هست که شخص فاسق و گناهکار می­تواند حاکم بر مسلمین باشد. می­گویند عدالت در حاکم شرط نیست! ولی شیعه، حکومت فاسق را نامشروع می­داند؛ لذا کسی که در رأس حکومت قرار دارد اگر یگ گناه بکند، بدون نیاز به عزل کردن دیگران خود به خود عزل می­شود و حکمش نافذ نخواهد بود. لذا تنها خطری که متوجه دستگاه­های فاسد حاکمه است از ناحیه فکر شیعی است و لذا ایادی خود را بر علیه شیعه بسیج کرده و تحریک می­کنند.

البته عدم مراعات تقیه از سوی یک عدّه از شیعیان  افراطی که به خیال خود می­خواهند از تشیّع دفاع کنند هم به این مسأله دامن زده­است.

وظایف منتظران

سؤال: وظایف منتظران چیست و آیا ارتباط با امام زمان , در زمان غیبت میسّر است یا نه؟

جواب: وظیفه ما در غیبت امام آن است که طوری زندگی کنیم که وقتی حضرت آمد، اعلام آمادگی کنیم. وقتی که حضرت تشریف آوردند از ما سؤال خواهند­کرد: آیا مسأله­ای به نام محبت دنیا را برای خودت حل کرده­ای یا نه؟ آیا اگر تو را به طرفِ خطری روانه کنم برای رفتن آمادگی داری؟ آمادگی علمی برای پاسخ­گویی به شبهات را داری تا تو را به فلان منطقه بفرستم؟

امام زمان ,، بندة خدا و فرمانده از طرف خداست. خواهد آمد تا حکم خدا را اجرا نماید. ما باید تابع امر خدا شده و به مقام تسلیم برسیم.

اولین وظیفه منتظر، محکم نمودن اعتقادات و در مرحله دوم عمل به تکلیف و اجتناب از معصیت است. تمرینِ دوری از گناه، ما را آماده خواهد­کرد تا فردا هر دستوری که حضرت به ما بدهد عمل کنیم.

شیعة تنوری!

آن شخص خراسانی پیش امام صادق t آمد و به حضرت عرض کرد: یا بن رسول الله! چرا با وجود این همه طرفدار که در خراسان دارید قیام نمی­کنید؟ حضرت به او فرمود: برو به داخل تنور! او از حضرت معذرت خواست و داخل تنور نشد! چیزی نگذشت که یکی از یاران حضرت آمد و با دستور حضرت سریعًا وارد تنور شد و حضرت درب تنور را گذاشت و با خراسانی مشغول صحبت شد. بعد از مدتی درب تنور را باز کرد و یارِ حضرت، صحیح و سالم از تنور بیرون آمد. حضرت از خراسانی پرسید: ما در خراسان چند نفر یار مثل این داریم؟! خراسانی گفت: حتی یک نفر هم ندارید!

یکی دیگر نزد حضرت آمد و گفت: یا بن رسول الله! اگر یک سیب را از وسط نصف کنی و بگویی نصف آن حرام و نصف دیگرش حلال است، چون و چرا نخواهم کرد و کاملاً قبول خواهم کرد. چرا که امام را شناخته­است.

یکی از راه­های ارتباط با امام زمان , این است که هر روز پنج دقیقه وقت بگذاریم و کسی متوجه آن وقت خلوت ما نشود و فقط خدا باشد، امام زمان و ما. حضور فیزیکی امام لازم نیست بلکه حضرت هم تو را می­بیند و هم صدایت را قبل از این که خودت بشنوی می­شنود. با این امام بنشین و نجوا کن و برای او عرض شرمندگی کن. در آن پنچ دقیقه با تمام وجود متوسل به امام زمان ,  شویم و بگویم: آقا! به تو احتیاج داریم و هیچ کسی نمی­تواند جای تو را پر کند. ای بی­بدیل! مواظب ما باش. خداوند تو را برای من امام و سرپرست قرار داده­است. مبادا من سرخود رها شوم. این پنچ دقیقه اگر برای خود نمائی نباشد، در کوتاه­ترین مدت دو برابر، سه برابر و چند برابر شده، به بیش از یک ساعت رسیده و آثار عینی اخلاص را در زندگی خود لمس کرده و با شرمندگی متعهد خواهیم شد و از آقا خواهیم خواست که کمک کند تا به طرف معصیت نرویم.

اگر در آن پنچ دقیقه با امام زمان ,  نجوا کنیم، در آن صورت بنای نافرمانی را در زندگی خود پاک کرده و اگر چنین تعهدی را امضاء کنیم، الطاف آشکار حضرت را در زندگی لمس خواهیم کرد.

مطالعه حالات کسانی که با حضرت ارتباط داشته­اند نیز در زمینه سوق دادن ما به سوی حضرت مهم و موثر است.

O



[1]. یا آیت الله شیخ حسنعلی تهرانی 1