دلیل عقلی و نقلی بر اثبات ولایت فقیه

پرسش:

باسلام واحترام اگرمیشود ولایت فقیه رابرای من اثبات کنیدوجواب رابه ایمیلم بفرستید.

پاسخ:
با سلام و عرض ادب
برای اثبات ولایت فقیه دو دلیل می توان اقامه کرد:
1. دلیل عقلی
2. دلیل نقلی
اثبات با دلیل عقلی از سه طریق امکان پذیر می باشد:

1. این دلیل مستند به قاعده لطف است.قاعده لطف یکی از قواعد کلامی است که در علم اصول نیز در مبحث اجماع مورد بحث قرار گرفته است .این قاعده از سوی برخی از متکلمان همچون امام فخر رازی و شماری از اندیشمندان اصولی مورد مناقشه قرار گرفته است.

مضمون این قاعده آن است که هر گاه جامعه نیاز به چیزی داشته باشد که در هدایت و ضلالت آن نقش داشته باشد، بر خالق هستی است که عامل هدایتگر را بدانها ارزانی کند.به عنوان مثال: هر گاه تمامی فقهای عصری بر یک حکم شرعی اتفاق کنند که مطابق با واقع نیست، بر خداوند است که به نحوی آنها را هدایت کند و بدین شکل بر امت اسلام لطف نماید.

مفاد دلیل عقلی ولایت فقیه که بر قاعده لطف استوار است چنین است: 1.برای جلوگیری از هرج و مرج، بی نظمی و هلاک جامعه، وجود یک حاکم عادل ضرورت دارد تا به جامعه نظم بخشد و آن را به سوی سعادت و کامیابی هدایت کند.

2.چون حاکمانی که بشر تعیین می کند، عاری از خطا و لغزش نیستند، از این رو بر خداوند است که بهترین خلقش را که در معرفت و رفتار از خطا و لغزش در امان باشد، برای هدایت جامعه مشخص کند.

3.حاکمان معصوم همان پیامبر « صلی الله علیه و آله و سلم» و ائمه اطهار « علیهم السلام» می باشند.اما در عصر غیبت چون امت از دستیابی به امام محروم است، بناچار آگاهترین، عادل ترین و تواناترین فقها باید عهده دار این منصب شود.

البته این دلیل را به گونه های دیگری نیز می توان تقریر کرد که مستند به قاعده لطف نباشد، که در آن صورت خود دلیل مستقلی به شمار خواهد آمد.

2. اصل وجود حکومت چنانچه گذشت امری ضروری است.از سویی چون بشر بر تمامی مصالح و مفاسد واقعی احاطه ندارد، به حکم عقل باید این حاکم از سوی آفریننده هستی که علم مطلق است تعیین شود.بهترین حاکم کسی است که در علم و عمل از خطا و لغزش مصون باشد .اما در مرتبه بعد یعنی در زمانی که دسترسی به حاکم معصوم نیست فقهای عادل قرار دارند که آگاهترین افراد به احکام الهی و ارزشهای دینی می باشند.
3. امام راحل « علیهم السلام» در کتاب البیع (1 به گونه ای دیگر استدلال کرده اند.ایشان بر خلاف ادله عقلی یاد شده نخست ضرورت وجود حکومت اسلامی نه اصل حکومت رااثبات کرده، آن گاه به تبیین حاکم دینی و شرایط آن پرداخته اند.

اجمال دلیل ایشان چنین است: برای اجرای احکام اسلامی که تا بر پایی قیامت استمرار دارد و برقراری نظم و امنیت و بقای جامعه و حفاظت آن در برابر هجوم دشمنان، وجود یک حکومت اسلامی ضرورت دارد.

از سوی دیگر در کلام شیعی به اثبات رسیده است که ولایت و حکومت، نخست بر عهده پیامبر گرامی « صلی الله علیه و اله و سلم» و سپس از وظایف ائمه اطهار « علیهم السلام» است، و در زمان غیبت امام عصر « علیهم السلام» نیز حکومت اسلامی استمرار دارد، و حاکم آن گونه که در روایات نیز تصریح شده باید از سه ویژگی: علم به قوانین الهی، عدالت و توانایی سیاسی اجرایی برخوردار باشد، و این کسی نیست جز فقیه عادل جامع الشرایط.

اما اثبات از طریق نقلی:

از طریق نقلی هم از طریق قرآن قابل اثبات است و هم از طریق روایات،از طریق قرآن که در پستی تقریبا اشاره شد ه در اینجا)تشکیل حکومت اسلامی در عصر غیبت آری یا نه ؟)و همچنین می توانید به بخش ولایت فقیه در بخش کلام رجوع کنید و دیگر بحث ها رو ببینید.

اما از طریق روایات برای اثبات ولایت فقیه به دلایل ذیر می توان استدلال کرد:


1. در مقبولة عمر بن حنظله كه مرحوم كليني نقل مي كند عمر بن حنظله مي گويد: از امام صادق ـ عليه السلام ـ پرسيدم كه هر گاه در ميان دو نفر از اصحاب ما نزاع و دعوايي در دين يا ميراثي رخ دهد، آيا مي توانند سراغ سلطان يا قضات او رفته و بدين ترتيب رفع نزاع نمايند؟ حضرت فرمودند: هر كس از آنان بخواهد كه در خصوص حقّ يا باطل قضاوت كند، در حقيقت اين امر را از طاغوت خواسته و لذا هر نوع حكمي از ناحيه او صادر شود. اگر چه حقّ او ثابت باشد. اخذ آن مال حرام مي باشد. بخاطر اينكه او حق خويش را به حكم طاغوت گرفته است. طاغوتي كه خداوند فرمان داده است كه بر او كافر شوند و قرآن مي فرمايد:«مي خواهند طاغوت را داور قرار دهند با اينكه به آنها گفته شده از طاغوت تبرّي كنيد.»[3]
عمر بن حنظله آنگاه عرض كرد: پس اين دو نفر چگونه و به چه ترتيبي نزاع خود را برطرف كنند؟ حضرت فرمودند: نظر كنند به سوي كسي كه در ميان شما است كه حديث ما را روايت مي كند و در حلال و حرام دقّت نموده و احكام ما را فهميده است و لذا نسبت به حكم او راضي باشند، چه آنكه من او را براي شما حاكم قرار دادم پس اگر چنانچه او به حكم ما حكم نمود از او قبول نكردند قطعاً باعث استخفاف حكم خدا گرديده و ما را ردّ كرده است و رد كنندگان ما رد كنندة بر خداست و اين در حد شرك به خداوند است.[4]
امام خميني - رحمة الله عليه - معتقدند كه اين حديث از حيث سند اشكال ندارد[5] و از لحاظ دلالت نيز بسياري از فقهاي برجسته با توجه به قراين موجود در حديث با قاطعيت بر دلالت آن به موضوع ولايت فقيه حكم نموده اند.
2. حديث دوم براي اثبات ولايت فقيه توقيع مبارك امام زمان ـ عجل الله تعالي فرجه ـ است.
حضرت ولي عصر ـ عجل الله تعالي فرجه ـ در پاسخ به نامة اسحاق بن يعقوب چنين مرقوم فرموده اند: «اما رويدادها و حوادثي كه رخ مي دهد به راويان حديث ما مراجعه كنيد، زيرا آنان حجت من بر شما هستند و من نيز حجت خدا هستم.»[6]
اين روايت نيز از لحاظ سند متضافر است و مرحوم صاحب جواهر در توضيح مي فرمايند: «فقيه حجت حضرت ولي عصر ـ عجل الله تعالي فرجه ـ بوده و از تمامي اختياراتي كه خداوند متعال به آن حضرت داده است برخوردار مي باشد.[7]
3. پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمودند: فقها مادامي كه وارد دنيا نشده اند امين پيامبرانند. عرض شد يا رسول الله معناي ورودشان در دنيا چيست؟ فرمود: پيروي از سلطان و اگر چنين كنند نسبت به دين خود از آنان بر حذر باشيد.[8]
منظور از امين پيامبر بودن، امانتداري در تمامي شؤوني است كه متعلق به رسالت اوست، خصوصاً زعامت امّت و گسترش عدالت اجتماعي و همه آنچه كه از مقدمات و اسباب و لوازم آن محسوب مي شود.
4. در روايتي ديگر از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ نقل شده كه فرمودند: خداوندا جانشينان مرا رحمت كن، عرض شد جانشينان شما چه كساني هستند؟ فرمودند كساني كه بعد از من مي آيند و حديث و سنت مرا نقل مي كنند.[9]
در اينجا از اطلاق حديث كه از علما بعنوان جانشين پيامبر ياد شده مسأله ولايت فقيه استنباط مي شود. زيرا خلفا معناي وسيع دارد كه شامل قضاوت و تبليغ و ولايت هم مي شود.[10]
5. از امام صادق ـ عليه السلام ـ نقل شده كه فرمودند: پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود: علما وارثان پيامبران هستند و آنان درهم و دينار به ارث نگذارند وليكن علم را بعنوان ميراث از خود باقي ميگذارند و هر كس از آن اخذ نمايد بهرة بسياري برگرفته است.[11]
حضرت امام خميني - رحمة الله عليه - در اين باره مي فرمايند: مقتضاي اينكه فقها وارث انبياء هستند اين است كه انبيا ولايت عامه بر خلق داشتند، مجموع آنچه به آنان تعلق داشته و به فقها منتقل گرديده است، غير از مواردي كه قابل انتقال نمي باشد و ترديدي نيست كه ولايت همچون سلطنت قابل انتقال و توريث است لذا ولايت انبياء به فقها منتقل گرديده است.[12]
البته دلايل نقلي بر اثبات ولايت فقيه همانطور كه در كتب اسلامي و فقهي و كتب اعتقادي شيعه نقل شده بيش از اين تعدادي است كه در اين مختصر آورده شد.

1.البیع، صص 467 .461

2. نساء/60.
3. اصول كافي، ج1، ص86، ح10، و من لايحضره الفقيه، ج3، ص5، ح18، وسائل الشيعه، ج18، ص98، ابواب صفات قاضي، باب 11، ح1.
4. كتاب البيع، ص629.
5 . وسائل الشيعه، ج18، ص101، صفات قاضي، باب 11، حديث 9 و صدوق، كمال الدين و تمام النعمه، قم، نشر اسلامي، ج2، ص484.
6. نجفي، محمد حسن، جوار الكلام، تهران، دارالكتب الاسلامي، چاپ دوم، 1368، ج21، ص395-397.
7. اصول كافي، ج1، ص46.
8 . وسائل الشيعه، ج18، ص65 و كتاب البيع، ج2، ص628.
9. ولايت فقيه، پيشين، ص79.
10 . اصول كافي، ج1، ص34.
11 . كتاب البيع، ص646.

آیا امام خامنه ای(حفظه الله)نائب حضرت مهدی است؟

پرسش:

جنبش ماسون ستیزی:سلام.

امروز یکی از دوستانم از من پرسید،چرا می گویند که امام خامنه ای (حفظه الله) نائب حضرت مهدی است؟

حضرت مهدی که او را انتخاب نکرده!

 

پاسخ:

سلام

برای گفتن امام خامنه ای دلایل متعددی است که به یک مورد اینجا اشاره میکنم و بقیه رو ایمیل میکنم:

دلیل اول :

غربی ها با سه کلید واژه آزادی ، دموکراسی ، و حقوق بشر افکار عمومی را اداره می کردند . شرقی ها با دو کلید واژه ی پرولتاریا با امپریالیسم و برابری . امام (ره) پنج کلید واژه قرآنی را در مقابل آن پنج کلید واژه قرار داند . « امامت محوری ، امّت گرایی ، عدالت گستری ، و دوطبی مستکبرین _ مستضعفین » اساس تئوری و پنج کلید واژه امام (ره) بود .

امام خمینی (ره) از دنیا رفتند . آقای هاشمی رفسنجانی پنج روز بعد از رحلت امام (ره) در دومین خطبه ی اولین نماز جمعه بعد از رحلت امام (ره) آمدند و دو جمله راجع به ولایت فقیه گفتند . یک :« ما نمیخواهیم بعد از رحلت امام خمینی (ره) به جانشین ایشان "امام" بگوییم » این همه دعوا داشتیم با شرق و غرب ؛ امام حاضر شد شهید بهشتی را قربانی کند برای این کلمه ؛ قانون اساسی پنج بار روی امامت ولی فقیه تاکید کرده ؛ امام (ره) این را از سال 48 مطرح کرده ، شما میگویی نمیخواهیم ؟ انگار یکی به شما بگوید من چون خیلی شما را دوست دارم ، افکار شما را با خود شما دفن میکنم و به آن ها عمل نمیکنم . جمله دومشان این بود :« مجلس خبرگان مرجع تعین نکرده است » یعنی جانشین امام (ره) نه مرجع است نه امام .

حالا کلید واژه هایی را که امام خمینی (ره) ازکلید واژه جایگزین آن  واژه کردند را فهمیدیم که اصولا" الان هم باید سر مشق زندگی ما و اساس و بناء تمام حرکات دینی و سیاسی ما باشد اما در این زمان می بینیم که خبری از آن پنج کلید واژه در زندگی ما نیست . چرا؟

کلید واژه های اول و دوم ( امامت و امت) :

وقتی جای لفظ « امام» گذاشته شد « رهبر» ، « امّت » هم شد « ملّت » ؛ یعنی عملا" سیستم « ملت و رهبر » انگلیسی ها را پذیرفتیم و سیستم و اساس « امت و امامت » امام خمینی (ره) را کنار گذاشتیم . وقتی « امت» شد « ملت » طبیعا" عناصر امت یعنی « خواهران و برادران » قرآنی و دینی که وظایف کثیری از جمله امر به معروف و نهی از منکر نسبت به هم دارند ، تبدیل شدند به عناصر ملت یعنی « شهروند » و « هموطن » که نباید از حال هم دیگر خبر داشته باشند و هر کس باید کار کند برای خود تا خود زنده بماند و از این قبیل قانون ها .

کلید واژه سوم ( عدالت گستری) :

اما کلمه سوم یعنی « عدالت » ؛ مقدس ترین کلمه ای که آقای هاشمی در دوران ریاست جمهوریشان تغییر دادند همین کلمه عدالت بود ؛ که به جای آن کلمه « توسعه » را به نظام اسلامی تحمیل کردند . بزرگترین فرق کلمه عدالت و توسعه این است که عدالت را پیامبر اسلام (ص) و حضرت امیر المومنین وصی رسول الله تعیین و تعریف میکنند ولی کلمه توسعه را صندق های بین المللی پول و بانک جهانی و صهیونیسم های عالم .

کلید واژه های چهارم و پنجم ( مستکبرین و مستضعفین )

در عرصه ی بین المللی دو کلید واژه قرآنی « مستکبرین » و « مستضعفین » تغییر یافت و گفتند مستکبرین فحش و توهین آمیز است ! به جایش بگوییم « قدرت های جهانی» ! خب وقتی گفته میشود « مستکبرین » یعنی باید با آن ها مبارزه شود . اما وقتی گفته میشود « قدرت ها ی جهانی» یعنی باید با آن ها تعامل شود .مستضعفین را هم کردند « قشر آسیب پذیر » یعنی آن ها هیچ قدرتی ندارند و یک سری آدم های بی عرضه ای هستند که پذیرا ی آسیبند ! و میتوان برای بهتر شدن وضع قدرت های جهانی از آن ها به عنوان یک ابزار استفاده کرد .

این پنج کلید واژه ی امام خمینی (ره) که اساس گفتمان نهضت اسلامی بود توسط عناصر غربی تغییر یافت به همان کلید واژه هایی که دشمنان نظام اسلامی می خواستند و این وظیفه ی من و شما است که بر صدد آن برآییم که دوباره همان پنج کلید واژه های امام (ره) اساس گفتمان این نهضت شود که مهمترین آن ها امام بودن ولی فقیه است و تا موقعی که کلید واژه های امام خمینی (ره) احیاء نشود ، دشمنان اسلام در حال سود بردن از امّت اسلامی می باشند و این را بدانیم که ما هر لعنتی که به کفار و منافقین بکنیم ، آن قدر جگر دشمنان اسلام نمی سوزد که ولی فقیهمان را امام خطاب کنیم یعنی « امام خامنه ای ( روحی فداه )».

ولایت فقیه در حکومت ما چرا؟

پرسش:

سلام .سوال قبلیم را دوباره ولی کمی جامع تر میپرسم

مفهوم ولایت مطلقه در زمان کنونی ما چیست؟و چند روایت مبنی بر ضرورت ولایت فقیه در جامعه بیان بفرمایید.ممنون

 

پاسخ:

با سلام به شما آشنای عزیز.

ممنون از سوال خوبی که مطرح فرمودید . این بحث در این روزها لازم است تا ما جایگاه ولایت فقیه را بدانیم و تا جایی که در حد توان است از آن دفاع کنیم و اجازه ندهیم عده ای غرب زده به این جایگاه خللی وارد کنند.و آن را تضعیف نمایند.

 بی تردید تشكیل حكومت در جامعه ضروری بوده و خردمندان بر آن اتفاق نظر دارند. یكی از اركان حكومت رهبری آن است. در خصوص گزینش رهبری راهكارهای متعددی ارائه شده است...

بی تردید تشكیل حكومت در جامعه ضروری بوده و خردمندان بر آن اتفاق نظر دارند. یكی از اركان حكومت رهبری آن است. در خصوص گزینش رهبری راهكارهای متعددی ارائه شده است. در جوامع غیر دینی، معمولاً رهبر سیاسی از سوی مردم و یا خبرگان و یا نصب رهبر از سوی حاكم قبل صورت می‌گیرد. از سوی دیگر برای رهبر شرایط ویژه لحاظ می‌شودكه این مسؤلیت سنگین به شایسته ترین فرد واگذار شود.

در اندیشه سیاسی مسلمانان نیز راهكارهای متعددی جهت گزینش رهبر ارائه شده است. اندیشمندان اهل سنت عقیده دارند كه رهبر سیاسی جامعه بعد از پیامبر اسلام (ص) از سوی مردم و یا از سوی اصحاب اهل حل و عقل[19] و یا حاكم قبل شكل می‌گیرد[20] و شرایط مانند قانون دانی[21]، عدالت[22] لحاظ شده است. البته عصمت برای رهبر شرط نیست. در حوزة اندیشه سیاسی شیعی گزینش رهبری با اندیشه اهل سنت تفاوت دارد.

شیعیان عقیده دارند كه در زمان حضور معصوم (ع) رهبر از سوی خداوند شكل گرفته و عصمت و شرایط دیگر مانند عدالت[23]، قانون دانی[24] نیز لازم است: از این رو بعد از پیامبر (ص) رهبر، امامان معصوم (ع) بوده و آنان از سوی خداوند نصب شده‌اند. از سوی دیگر شیعیان عقیده دارند كه در زمان غیبت، فقیهان به طور عام با رعایت ویژگی هایی مانند اجتهاد[25]، عدالت[26]، مدیریت و ... از سوی معصومان (ع) با اذن خدا منصوب می‌شوند. البته در زمان غیبت برای مجتهدان عصمت شرط نیست. عدم عصمت فقیهان با تعیین آنان به عنوان رهبر، از سوی شارع منافات ندارد؛ زیرا شرع برای فقیه شرایط دیگر مانند عدالت را لحاظ كرده است كه با عدم آن، رهبر خود به خود عزل شده و لیاقت رهبری را ندارد. از سوی دیگر، شارع مقدس عصمت را تنها برای پیامبر (ص) و ائمه (ع) شرط دانسته است. در جوامع دیگر نیز، كه رهبران از سوی مردم انتخاب می‌شوند و تمام اختیارات حكومتی را دارند، معصوم نیستند.

در این جا اگر این پرسش مطرح شود كه رهبران دیگر جوامع معصوم نیستند چگونه تعیین می‌شوند؟

در جواب باید گفت: تمامی نظام های حكومتی شرایط خاصی برای انتخاب رهبر و حاكم مقرر شده كه گزینش و انتخاب بر اساس آن معیارها صورت می‌گیرد تا اشتباه و خطا كم شده و بهترین ها انتخاب شوند. در جامعه دینی نیز اگر ولی فقیه رهبر نبوده چه كسی و با چه شرایطی برای رهبری گزینش می‌شد؟ جز این كه رهبر از سوی مردم با شرایط خاصی گزینش می‌گردید.

 عدم عصمت آنان منافات با تعیین مردم نداشت. در زمان غیبت، ولی فقیه با شرایط خاص گزینش می‌شود و مردم نیز حق نظارت بر عملكرد فقیه را داشته كه این نظارت ضریب اشتباه فقیه را به حداقل می‌رساند. از سوی دیگر، در جامعه اسلامی ایران، مجلس خبرگان رهبری وجود دارد كه عده‌ای خبرگان و كارشناسان هستند، كه هم رهبر  را با شرایط خاصی انتخاب می‌كنند و هم بر تمام فعالیت‌های او نظارت كرده و عزل و نصب رهبر را بر عهده دارند.

هرگاه رهبر كوچكترین اشتباه را انجام دهند و یا العیاذبالله مرتكب فسقی شود، هم خود از منصب الهی عزل شده و هم خبرگان باید آن را عزل و به اطلاع مردم برساند؟ از این رو گزینش رهبری از سوی خبرگان مردم آن هم با شرایط خاص، هیچ منافاتی با عدم عصمت آنان ندارد؛ چنان كه در جوامع دیگر نیز رهبران غیر معصوم از سوی مردم به عنوان رهبر گزینش می‌شوند.

البته از دیدگاه شیعه، رهبری از اهمیت ویژه‌ای برخوردار بوده و امامت ادامة رسالت است، از این رو شرایط خاصی برای رهبری ارائه شده كه با رعایت آن شرایط مشكل عدم عصمت ولی فقیه نیز حل می‌شود . بر این اساس می‌توان گفت : تعیین رهبری غیر معصوم، آن هم با شرایط ویژه كه ضریب اشتباه فقیه را به حداقل می‌رساند، نه بر شارع مقدس مشكل آفرین است و نه در جامعه دینی مشكل ساز است .

آن چه متأسفانه جامعة اسلامی را دچار مشكل كرد، خارج نمودن امام معصوم (ع) و فقیهان عادل از صحنة سیاست بود. در صدر اسلام ، مردم علی (ع) و دیگر امامان (ع) را رها كرده و دستورات شرع را نادیده گرفته بودند و در زمان غیبت حق فقیهان عادل و قانون دان را غصب كردند. متأسفانه نادیده گرفتن حق معصومان (ع) و فقیهان سبب شد كه رهبران ستمگر و قدرت گرا بر مسند قدرت قرار گرفته و جهان اسلام را دچار مشكلات فراوان نمایند. در عصر حاضر فقیهی مانند امام راحل كه رهبری جهان اسلام، به‌ویژه ایران اسلامی را بر عهده داشت، چه مشكلی به‌وجود آمد؟! با مقایسه رهبری یك فقیه به نام امام خمینی (س) با رهبران ستمگر دیگر كه مدت ها در ایران حكومت می‌كردند، می توان دریافت كه فقیه، رهبر واقی جامعه بوده و تعیین چنین رهبری از سوی شرع، معقول ترین و كار آمد ترین راهكار بوده است كه از سوی شارع مقدس به‌وجود آمده است.

 اما قسمت دوم سوال یعنی ولایت فقیه در روایات:

 این دیدگاه  مسأله ولایت فقیه به زمان صدر اسلام یعنی سخنان پیامبر اکرم(ص) باز می‏ گردد.

برای نمونه: حضرت فرمود: اللهم ارحم خلفائی قیل یا رسول الله من خلفائک قال الذین یأتون من بعدی یروون عنی حدیثی وسنتی؛ خداوند خلفای مرا رحمت کند عرض شد ای رسول خدا خلفای شما چه کسانی هستند، فرمود: آنها که بعد از من می‏آیند و حدیث و سنت مرا نقل می‏کنند(شیخ صدوق، من لایحضره الفقیه، باب النوادر، حدیث5919، ج 4، ص 420، تحقیق علی اکبر غفاری)

حضرت علی(ع) نیز فرمود: العلماء حکام علی الناس(آمدی، غررالحکم و درر الحکم، حدیث506)

مقبوله عمر بن حنظله در طول تاریخ مورد استناد فقهای شیعه بوده است؛ از جمله در میان

متأخرین مرحوم محقق  نراقی در «عوائد الایام»، صاحب جواهر در «جواهر الکلام» شیخ انصاری در «القضاء و الشهادات»، بحر العلوم در «بلغة الفقیه»،  مامقانی در «هدایة الانام فی حکم الاموال الامام»، میرزای نائینی در «منیة الطالب»، سبزواری در «مهذب الاحکام» امام خمینی(ره)  در «البیع»، آیت‏الله گلپایگانی در «الهدایة الی من له الولایة» آیت الله جوادی آملی

در «پیرامون وحی و رهبری» و بسیاری از  اندیشمندان دیگر قرار گرفته است.

در این روایت، امام صادق(ع) می‏فرمایند: «... من کان منکم ممن قد روی حدیثنا و نظر فی حلالنا و حرامنا و عرف احکامنا، فلیرضوا به  حکما فأنی قد جعلته علیکم حاکما فاذا حکم بحکمنا فلم یقبل منه فانّما استخفّ بحکمنا و علینا ردّ و الرادّ علینا کالراد علی الله وهو علی حد  الشرک بالله.»، (اصول کافی، ج 1، ص 67؛ وسائل الشیعه، ج 18، ص 98).

 مرحوم کلینی به سند از عمر بن حنظله روایت می‏کند که: «از امام صادق(ع) پرسیدم: درباره دو نفر از ما (شیعیان) که در باب  «دین» و «میراث» نزاعی دارند، آن گاه به نزد سلطان یا قاضیان (قضات حکومت‏های جور) جهت حل آن می‏روند. آیا این عمل جایز  است؟ حضرت فرمود:هر کس در موارد حق یا باطل به آن‏ها مراجعه کند، در واقع به سوی طاغوت گرفته و از طاغوت مطالبه  قضاوت کرده است؛ از این رو آنچه بر اساس حکم او (که خود فاقد مشروعیت است)دریافت می‏دارد، به باطل اخذ نموده است؛  هر چند در واقع حق ثابت او باشد زیرا آن را بر اساس حکم طاغوت گرفته است، در حالی که خداوند امر فرموده است: که باید به  طاغوت کافر باشند(و آن را به رسمیت نشناسن(.

خداوند متعال می‏فرماید: «یریدون ان یتحاکموا الی الطّاغوت و قد امروا ان یکفروا به»  آنگاه عمر بن حنظله می‏پرسد: پس در این صورت چه باید کنند؟ امام(ع) فرمود: باید به کسانی از شما (شیعیان) که حدیث و سخنان  ما را روایت می‏کنند و در حلال و حرام ما به دقت می‏نگرند و احکام ما را به خوبی باز می‏شناسند (عالم عادل) مراجعه کنند و او را به عنوان حاکم بپذیرند. من چنین کسی را بر شما حاکم قرار دادم. پس هرگاه به حکم ما حکم کند و از او پذیرفته نشود، حکم خدا  کوچک شمرده شده و مارد شده، و آن که ما را رد کرده و آن که ما را رد کند، خدا را رد کرده است و چنین چیزی در حد شرک به  خداوند است». این حدیث از جهت سند معتبر و مورد قبول فقهای شیعه است.

در تحف‌العقول حدیثی از امام حسین‌(ع) در این مورد نقل شده كه حضرت فرمودند: «مجاری الامور بیدالعلمأ بالله الامنأ علی حلاله و حرامه‌; جریان كارها باید به دست افرادی باشد كه عالم به خداوند و امین بر حلال و حرام اویند.» قهراً این افراد متخصص در دین الهی هستند كه پاسدار حفظ احكام (حلال و حرام‌) می‌باشند.و یا در پاسخ سؤالاتی كه اسحق‌بن‌یعقوب در طی نامه‌ای از محضر شریف امام عصرـ ارواحنا فداه ـ نموده آن حضرت فرمودند: «واماالحوادث الواقعه فارجعوا فیها الی راوة حدیثنا فانهم حجتی علیكم و انا حجة‌الله(79); در رویدادهای آینده به راویان و متخصصان حدیث ما رجوع كنید كه آنها از طرف من برای شما حجت می‌باشند و من حجت خدا هستم‌«. و مراد از «حوادث واقعه‌« تنها احكام شرعی نمی‌تواند باشد بلكه معنای وسیع‌تری دارد كه شامل مسایل و مشكلات اجتماعی نیز می‌شود. زیرا تعبیر به «حوادث واقعه‌« در مورد احكام شرعی باید به علمای دین مراجعه كنند و نیازی به سؤال نبوده است‌.

این دو نمونه‌، از روایات فراوان در این زمینه می‌باشد. از این روایات روشن می‌شود كه لزوم رهبری جامعه خصوصاً در زمان غیبت كبری‌، مورد عنایت معصومین‌ بوده است و مسأله‌ای با این اهمیت هرگز نمی‌توانسته مورد غفلت قرار گیرد. و به خصوص از ناحیه دین جامعی نظیر اسلام كه در تمام مسایل از جزئی‌ترین آنها تا مسایل كلّی توجه نموده‌، و برای هر یك حكمی بیان نموده است‌. مسایلی از قبیل طهارت و نحوه تطهیر، بحث مربوط به دیات‌، نماز، روزه‌، حج‌،خمس‌، و.... حال آیا عقل سلیم می‌پذیرد كه تشكیل حكومت كه سبب اجرای بهتر و كامل‌تر دستورات دینی و تكامل مردم می‌شود، را مورد عنایت قرار نداده باشد و یا در مورد شرایط رئیس حكومت‌، سخنی به میان نیاورده باشد؟

لذا حضرت ولی عصرـ ارواحنا فداه ـ در زمان غیبت كبری‌، نواب خود را به طور عموم و با ذكر صفات و ویژگی معرفی‌كرده‌اند و از مجموع روایات متعدد در این زمینه‌، شرایط حاكم دینی (ولایت فقیه‌) بدست می‌آید كه عبارتند از: تخصص و فقاهت در دین‌، تقوای الهی‌، دارا بودن بینش سیاسی و مدیریت و شجاعت‌.

برای مطالعه بیشتر در مورد مبحث ولایت فقیه می‌توانید به كتابهای زیر مراجعه نمایید:

1. حكومت اسلامی  امام خمینی(ره)

2. پرسش و پاسخ پیرامون ولایت فقیه (سه جلد)، آیت‌الله مصباح یزدی 3ـ ولایت فقیه  آیت‌الله جوادی آملی 4ـ وحی و رهبری آیت‌الله جوادی آملی 5ـ ولایت فقیه  حجة‌الاسلام هادوی تهرانی 6ـ نگاهی گذار به ولایت فقیه محمد مهدی نادری قمی

 

پاورقی:

[1] علی بن محمد ماوردی، الاحكام السلطانیه، ص 33.

[2] همان.

[3] ر.ك: شرح نهج‌البلاغه ابن ابی اعدیه، ج 3، ص 210 و الامامه و السیاسه دنیوری، ج 1، ص 19.

[4] ر.ك: حسین علی منتظری، دراسات فی ولایه الفقیه، ج 1، ص 289 - 300.

[5] ر.ك: امام خمینی، ولایت فقیه، ص 51.

[6] همان، حسین علی منتظری، ولایت فقیه، ج 1، ص 288 - 300.

[7] ر.ك: حسین علی منتظری، ولایت فقیه، ج 1، ص 300 به بعد.

[8] همان، ص 288 - 300.

[9] اكمال الدین‌، ج 1 ص 483.

چگونگی دلالت ایه اولی الامر بر اثبات ولایت فقیه

پرسش:

مصطفی:با سلام

طاعات شما هم  قبول باشه انشا الله

من یه مورد دیگه رو هم مطرح می کنم

نفی ولایت فقیه با یک آیه از قرآن

مقصود از اولی الامر در آیات قرآن چه کسانی هستند؟علما؟حاکمان؟ائمه علیهم اسلام؟

به دو دلیل میتوان ثابت کرد مقصود از اولی الامر در این آیات ائمه علیهم السلام هستند.

1. دلیل عقلی:اطاعت اولی الامر در آیه,هم عرض اطاعت رسول الله است اطاعت در آیه مطلقه است و مقید به هیچ قید و شرطی نیست.لازمه اطاعت مطلقه,عصمت اولی الامر است.امر به اطاعت مطلقه از جایز الخطا قبیح است.این استدلال محکم عقلی در بزرگترین تفاسیر شیعه یعنی تبیان شیخ طوسی و مجمع البیان طبرسی و صریح تر از همه در تفسیر علامه طباطبایی رضوان الله علیهم مطرح شده است.

2. دلیل نقلی : امام باقر(ع)درباره قول خدای عزوجل فرماید:کسانیکه ایمان آورده اید اطاعت کنید خدا راواطاعت کنید رسول و اولی الامرتان را(آیه58س4)امام فرمود:خداخصوص ما راقصدکرده خداهمه مومنین راتاروز قیامت به اطاعت ما امرفرموده

و یا روایتی که در آن جابر از پیمبر می پرسد که ما خدا را شناختیم و پیامبر نیز شناختیم اولی امر چه کسانی هستند؟

پیامبر اسم تک تک ائمه را می گوید

تا به باقر ع میرسد و میگوید تو او را می بینی سلام مرا به او برسان.........

و یا احدیث دیگری که خیلی زیاد هستن درباره معرفی اولی امر که در صورت لزوم آنها را نیز میاورم.

در مورد شرط عصمت برای رهبر هم باشه یک پست دیگه براش بزارید .

راستی این استدلال خودم هست و شما اولین نفری هستی که این موضوع مطرح میکنم.

پاسخ:

با سلام و عرض ادب

ممنونم از بحث دقیق و علمی شما اقا مصطفی.

طاعات و عبادات شما و همچنین دیگر دوستان هم قبول درگاه الهی باشد ان شاالله.

بحث های قبلی ما در پست «ولایت فقیه در حکومت ما چرا؟»صورت گرفت که چون بعضی از سوالات نیاز به بررسی بیشتر داشت این پست را زدیم تا به نتایج بهتری برسیم.

در مورد ایه اولی الامر و لزوم و عدم لزوم عصمت چند خطی می نویسم و مابقی را در نظرات بحث می کنیم ان شاءالله.

دوست عزیز در این آیه تفسیرهای مختلفی در مورد ((اولی الامر)) انجام گرفته است که خدمت شما عرض می کنم:

.1 عموم مفسران شیعه ((اولی الامر)) را بر حسب روایات مائثوره و بعضا بر حسب قرائن داخل در آیه شریفه به ائمه معصومین (ع ) تفسیر كرده اند.

توضیح این كه روایات بسیار متعددی دلالت بر این مطلب دارد كه اولی الامر امامان معصوم (ع ) می باشند. چنان كه حضرت رسول (ص ) در پاسخ از این سوئال می فرمایند: ایشان جانشینان من و ائمه معصومین (ع ) می باشند, (تفسیر المیزان , ج 4, ص 408)

علاوه بر روایات متعدد مفاد آیه نیز بر این مطلب دلالت دارد زیرا در آیه نیز اطاعت از پیامبر و اولی الامر مطلق است وهیچ قید و شرطی ندارد و این دلیل آن است كه آنان برخلاف حكم خدا هیچ دستوری نمی دهند و الا یك نوع تضاد در حكم خدا پیش می آید و این در صورتی امكان دارد كه پیامبر و اولی الامر معصوم باشند و هرگز گناه یا خطایی از آنان سر نزند زیرا اگر احتمال داشت به ناروا یا اشتباه حكمی از آنان صادر شود, لازم بود كه اطاعت از ((اولی الامر)) مقید شود و اطلاق آن برداشته شود.

با این حساب , منظور از اولی الامر در آیه شریفه كسانی هستند كه همانند پیامبر(ص ) معصومند و هرگز خطا یا گناهی از آنان سرنمی زند و به اتفاق دانشمندان شیعه , اینان همان امامان دوازده گانه می باشند, بنابراین اولی الامر واقعی حتی در زمان غیبت نیز خود امام زمان (عج ) می باشند.

.2اهل سنت آن را طبق بعضی از روایات , به مطلق امیر و حاكم تفسیر كرده اند, (الدرالمنثور, جلال الدین سیوطی , ج 2, ص 176

3.برخی نیز گفته اند: ((اولی الامر)) شامل حاكمان راستین است و لذا آیه شریفه دلالت بر لزوم تبعیت از فقهای جامع الشرایط دارد كه منصوب از سوی امام معصوم می باشند. این تفسیر مورد قبول برخی از متفكران شیعی قرار گرفته است , (اندیشه های فقهی سیاسی امام خمینی , كاظم قاضی زاده , مركز تحقیقات استراتژیك ریاست جمهوری , چاپ اول , 1377, ص 174

بنا بر تفسیر دوم و سوم , مسلما ((اولی الامر)) در آیه , شامل ((ولایت فقیه )) نیز می شود.

بنا بر تفسیر اول , هر چند این آیه به صورت مستقیم شامل ولی فقیه نمی شود، ولی همین آیه با واسطه , اطاعت از ولی فقیه را نیز واجب می داند. زیرا براساس احادیث و روایات متعدد, ولی فقیه در زمان غیبت امام معصوم (ع ) از طرف آن بزرگواران برای رهبری و اداره جامعه اسلامی , منصوب شده است .

چنان كه در توقیع شریف از جانب امام زمان (عج ) آمده است : ((اما الحوادث الواقعه فارجعوا الی رواه حدیثنا فانهم حجتی علیكم و انا حجه الله علیهم )) یا مقبوله عمر بن حنظله كه امام صادق (ع ) می فرمایند: ((من كان منكم قد روی حدیثنا و نظر فی خلالنا و حرامنا و عرف احكامنا فلیرضوا به حكما فانی قد جعلته حاكما علیكم فاذا حكم بحكمنا فلم یقبل منه فانما استخف بحكمنا و علینا راد والراد علینا كالراد علی الله و هو علی حد الشرك بالله )), (اصول كافی , ج 1, ص 67

روایات متعدد دیگری نیز هست كه همگی بیانگر لزوم اطاعت از ولی فقیه است و مخالفت با ولی فقیه را در حد مخالفت با ائمه (ع ) و مخالفت با خداوند می داند. نتیجه این كه براساس معنای مضیق (تفسیر اول ), اولوالامر با واسطه شامل ولی فقیه می شود; ولی براساس تفسیر سوم بی واسطه آن را پوشش می دهد.

اما در مورد لزوم عصمت ولی فقیه:

ما در مورد این بحث هم در پست قبلی در مورد ولایت فقیه اشاره ای کردیم و در اینجا هم مختصر عرض میکنم که وقتی لزوم ولی فقیه اثبات شود حال معصوم بودن نسبی ان هم کفایت می کند.

حضرت ایت الله بهجت(ره)در مورد لزوم معصوم می فرماید:

در زمان غیبت کبرای حجت حق , نمی توان برای مساله بیش از سه رویکرد فرض کرد زیرا یا باید کتاب خدا و احکام و قوانین دین تعطیل شود و یا باید خود بخود بماند یعنی خودش وسیله ابقای خود باشد و یا نیاز به سرپرست و حاکم و مبین دارد که همان ولی امر و مجتهد جامع الشرایط است .فرض اول عقلا و نقلا باطل است .

زیرا دین مبین اسلام , آیین خاتم است و تا ختم نسل بشر باید راهنما و آیین امت باشد . فرض دوم نیز باطل است , زیرا قانون خود به خود اجرا نمی شود و نیاز به شخص و یا اشخاص دارد تا آن را حفظ و به اجرا در آورند .ناچار باید به فرض سوم قائل باشیم و بگوییم ولی امر باید جامعه  مسلمین را با همه شئونات و ابعاد آن نگه دارد .

از سوی دیگر نیز روشن است که جامعه به تشکیلات فراوان از قبیل ارتش , آموزش و پرورش , دادگستری و... نیاز دارد , لذا باید دست ولی فقیه در همه شئونات مادی و معنوی باز بوده و مبین و شارح و راهنما و حلال مشکلات باشد .

در نتیجه ولی فقیه باید تمام شئونات امام معصوم علیه السلام به استثنای امامت و آنچه مخصوص امام معصوم است داشته باشد تا بتواند اسلام را در جامعه پیاده کند و گرنه در صورت عدم وجود تشکیلات و تشریفات حکومتی دشمنان نخواهند گذاشت که حکومت و آیین اسلامی پیاده شود .

رضا باقی زاده , برگی از دفتر آفتاب شرح حال شیخ السالکین آیت الله العظمی بهجت ره , قم: میراث ماندگار , 1385, ص 101و102

چرا در ایران اسلام به خوبی اجرا نمی شود؟

پ

پرسش:

سلام

یه سوال دارم و اون اینه که چرا دین اسلام بطور كامل و دقیق تو كشورمون اجراء نمیشه؟مگر ما ادعا نداریم که مملکتمون اسلامیه؟

پاسخ:

با سلام و عرض ادب خدمت شما دوست عزیز

ممنون از حضورتون در این وبلاگ.

دوست عزیز در ابتدا خدمت شما عرض کنم که این مسأله نیازمند به بررسی دقیق و همه ‏جانبه است كه پرداختن به همه جوانب آن، از گنجایش این پست خارج است. اما به طور اختصار در این زمینه  به نكاتی  اشاره میکنم و دوستان عزیز هم اگر هر نظر و انتقادی داشتند در قسمت نظرات مطرح بفرمایند:

 1. اجرای دقیق و كامل تمامی دستورات و احكام گهربار دین اسلام از سوی تمامی افراد جامعه، هر چند امری سزاوار و بایسته جامعه اسلامی است اما تا تحقق جمیع شرایط و زمینه‏ های لازم (از قبیل بالا رفتن قوه درك و بصیرت، آگاهی و شناخت جمیع افراد جامعه، ایمان واعتقاد قلبی به خداوند ودستورات او...) محقق نخواهد شد.

 2. اگر منظور شما اجرای دستورات اسلامی است كه در حد ظرفیت جامعه بوده و از نظام اسلامی انتظار می‏رود؛ در این زمینه باید گفت: ما هم با شما موافقیم و متأسفانه آن چنان كه شایسته و سزاوار جامعه اسلامی است، به دستورات و احكام اسلام عمل نمی‏ شود كه این در دو حوزه متفاوت مردم و مسؤولان قابل بررسی و ریشه‏ یابی است:

الف) عوامل مؤثر در سهل ‏انگاری مردم در اجرای احكام و دستورات اسلامی؛

 1ـ عدم تثبیت احكام اسلام و حاكم نشدن فرهنگ و ارزش های الهی و اسلامی بصورت گسترده و فراگیر در زندگی فردی و اجتماعی افراد جامعه و از طرف دیگر ادامه و بقای فرهنگ فاسد و منحط رژیم پهلوی بعد از انقلاب كه هر چند در زمان جنگ بواسطه اوج گرفتن ارزش های الهی در جامعه كمرنگ شده بود ولی بعد از خاتمه جنگ و فروكش نمودن اوضاع و احوال مناسب با آن و تغییر ارزش ها دوباره با توجه به مسائلی كه در شماره ‏های بعدی به آن خواهیم پرداخت شدت گرفته و جلوه‏ ها و مظاهر خود را از قبیل بی‏ اعتنایی به مسائل اسلامی آشكار می ‏سازد.

  2ـ تحول نسل در جامعه و به صحنه آمدن نسل جدیدی كه باورها و یافته‏ های آنان با افراد مذهبی متفاوت است. فقدان برنامه‏ای جامع و همه ‏جانبه برای تربیت، آموزش و توجیه آنان نسبت به باورها و ارزش‏ های اسلامی و نیز بی‏ توجهی و یا كم‏ توجهی به ابعاد تغییرات اساسی و ریشه‏ ای در نگرش خانواده‏ ها به اصول و آداب تربیت نسل نو مطابق با هنجارهای اسلامی.

 3ـ روند تغییر ارزشها از سال 1368 به بعد: پس از دوران دفاع مقدس و آغاز دوران بازسازی كشور، مدلی برای توسعه اقتصادی و اجتماعی در پیش گرفته شد كه این مدل موجب بروز تضادهای ارزشی و فاصله گرفتن جامعه از شاخص ‏های مطلوب گردید بگونه ‏ای كه توسعه نتایجی از قبیل تغییر ارزشها را در پی داشت به این بیان كه:

    اقدامات اقتصادی نظیر تغییر نرخ ارز و تورم موجب كاهش درآمد واقعی و قدرت خرید مردم گردید. همچنین با ابزار مختلف (واردات، تبلیغات، مراكز تجاری...) یك فرایند قویِ تولیدِ نیاز در مردم در پیش گرفته شد.

    در نتیجه این دو امر، سطح نیازهای غالب مردم بالاتر از سطح درآمدشان قرار گرفت و مردم در ارضای نیازهایشان با موانع اساسی روبرو شدند. در نتیجه ارضای نیازهای تولید شده و از آن مهمتر و سیله ارضای آن نیازها، یعنی درآمد و پول برایشان با ارزش شد. و از آنجا كه درآمد واقعی نیز كاهش یافت، دستیابی به درآمد بیشتر و پول، بیش از حد معمول با ارزش شد. از طرف دیگر عوامل مانند: نمایش ثروت قشر بالا و تسهیلاتی كه برای قشر بالا فراهم آمد، گرایش بارز مدیران دولتی به تجملات و ظواهر، و تغییر آتمسفر كل جامعه موجب شد كه مردم ارزش‏های جدید را تأیید شده (= هنجار) و جستجوی پول برای ارضای نیازهای جدید را درست و مشروع ببینند.

 بنابراین پول جزئی به یك ارزش غالب تبدیل شد و حداقل در مورد بیشتر كسانی كه پول و درآمدشان كم بود، و كفاف ارضای نیازهایشان را نمی‏داد ارزشهای دیگر راتحت الشعاع قرار داد. در نتیجه این فرایندها ارزشهای اجتماعی از سنتی به سوی مدرن، از ساده زیستی به تجمل، از كمك و همیاری و ایثار و گذشت برای جامعه به سودجوئی فردی و از ارزش قناعت به ارزش ثروت و از انسجام و فردگرایی و از ارزشی دین و خدا به ارزش پول ودنیا، حركت كرده‏اند، (ر.ك: فرامرز رفیع پور، توسعه و تضاد، فصل 4ـ8ـ3 یا: آناتومی جامعه، ص 522).

 -4 وجود تمایلات نفسانی انسان و وسوسه‏ های نفس اماره برای گریز از محدودیت‏ های شرعی و ارتكاب شهوات و لذات، فی نفسه عامل مهمی در عدم رعایت تعالیم اسلامی می‏باشد.

 -5 سازماندهی تهاجم فرهنگی توسط دشمنان نظام اسلامی برای تضعیف اسلام و ارزش‏های اعتقادی، ترویج و اشاعه دنیاطلبی، تبلیغ مستمر و گسترده سكولاریسم و لائیسم، نفی آرمان‏ گرایی، تحریك غرائز شهوانی، حمله مستمر به مبانی ارزش و پایه ‏های اعتقادی، اشاعه چهره‏ای غیر واقعی و زشت و خشن از اسلام، تبلیغ و ترویج تضاد میان اسلام و آزادی، سوء استفاده از نارسایی‏ها، معضلات و ضعف‏های مدیریتی و اجرایی برای حمله و هجوم به ماهیت اسلام و قوانین الهی، ایجاد روحیه یأس و ناامیدی در مردم با ترویج غیرقابل اجرا بودن ارزش‏های والای الهی در جامعه، تبلیغ و ترویج فرهنگ اباحه‏ گری، تساهل و تسامح و باطنی بودن دین و تضعیف فرهنگ اسلامی و مبانی عقیدتی و اشاعه این نظریه كه دین متعلق به گذشته است.

 -7عملكرد گروه‏های معاند نظام اسلامی در داخل، در جهت تضعیف مبانی دینی و عقیدتی مردم و ایجاد شك و تردید در اصول اعتقادی و در نتیجه تضعیف اركان نظام اسلامی كه ایمان و اعتقاد مردم می‏باشد.

 

ب ) عواملی كه مربوط به عملكرد مسؤولان بوده و این وضعیت را پیش می ‏آورند كه عبارتند از:

 -1تحجّر، قشری‏گری و واپس‏گرایی. تحجر چیزی نیست جز دادن رنگ تقدس، اطلاق و جاودانگی به برداشت‏های محدود و ناقص بشری و مقدم داشتن عادات فكری و عاطفی بر منطق و حقیقت و اسلام ناب و اصیل كه زمینه‏های تزلزل عقیده و دوری جستن برخی جوانانرا از مسائل اسلامی فراهم آورده است.

 -2 برخی رفتارها و اقدامات ناشایسته بعضی از مدیران، كارگزاران و مأموران دستگاه‏ها و نهادهای دولتی و حكومتی كه ظاهری مذهبی دارند، ولی در حقیقت عمل درست دینی نداشته و موجب پیدایش تعارض و شكاف بین گفتار و عمل از دیدگاه توده مردم گشت و این امرموجب كوتاهی در انجام دستورات الهی شده است.

 -3 برخوردهای نامطلوب و ناصحیح و همراه با زیاده ‏روی و افراط، بعضی از افراد مذهبی دلسوز در مقابله با ناهنجاری‏ها و منكرات در جامعه، موجب بدبینی به اصل تعالیم اسلامی شد.

 4- كم‏كاری برخی از افراد مذهبی در نشان دادن چهره واقعی و محبت‏ آمیز اسلام و برطرف نمودن دیدگاه منفی ایجاد شده در عمل

 -5 عدم دقت كافی در گزینش مسؤولان اجرایی در رده ‏های پایین و ضعف نظارت و برخورد قاطع با متخلفان، موجبات نادیده گرفتن احكام ودستورات الهی از سوی برخی از مسؤولان و گسترش مفاسد و معضلات اداری (از قبیل تبعیض و بی‏عدالتی، پارتی‏بازی، رشوه ‏خواری،نادیده گرفتن حقوق دیگران و...) را فراهم نموده است.

  به رغم وجود این قبیل مشكلات، مردم جامعه ما و بیشتر مسؤولان در مقایسه با قبل از انقلاب اسلامی و نسبت به سایر جوامع اسلامی، در عمل به احكام و تعالیم اسلامی، از رشد بسیار بالایی برخوردار بوده‏اند و ما شاهد رشد و تقویت فرهنگ و ارزش های اسلامی در جامعه- به خصوص جوانان و مشاركت گسترده آنان در فرایض و مراسم دینی و مذهبی می‏ باشیم. در هر حال امید می‏رود با انجام دادن اقدامات فرهنگی مناسب در نهادینه كردن ارزش ‏های اسلامی و بالا بردن درك و آگاهی جامعه نسبت به تعالیم اسلامی و برخورد با عوامل مؤثر در تضعیف باورهای دینی و عقیدتی مردم، از سوی مسؤولان به جامعه‏ای نمونه و مطابق با موازین و شاخص‏های اسلامی تبدیل شویم.

   سوالاتی مهم از شیعه  چند سوال مهم!!!

پرسش:

 سلام استاد خدا قوت خواهشا والتماسا در اسرع وقت پاسخ دهید خدا حفظتون كنه یه چند تا سوال داشتم در باره حقوق خواهشا در صورت امكان جواب دهید نیاز مبرم دارم.

 1- حق كفار در اسلام چیست؟؟؟

2-فلسفه اطاعت از قواعد حقوقی زمان چیست؟؟

3-فلسفه اطاعت از دستورات حاكم وقت چیست؟؟

4-چه نیروی پنهانی در قواعد حقوقی نهفته است كه انسان راد ملزم به پیروی می كند؟؟

5-ولایت فقیه در یك جمله بسیار مفید بیان كنید؟؟؟

واینكه ایا ایت الله خوی وایت الله سیستانی (فعلی) مخالف ولایت فقه هستند؟؟؟؟

پاسخ :

سلام

خواهش میکنم.

ای کاش یکی یکی می پرسیدید که راحتر بتونم پاسخ بدم.

1. کفار بر دو دسته هستند:

الف: کفار حربی ؛ یعنی کفاری که با مسلمین در حال جنگ هستند، اینان محکوم به مرگ هستند؛ همان طور که اگر مسلمانان طاغی هم با مسلمین در جنگ باشند، محکوم به مرگ هستند.

ب: کفار معاهد: یعنی کفاری که با مسلمانان قرار داد داشته و در حال صلح هستند، خون و مال و ناموس این کفار محترم است و کسی حق تعرض به آنان را ندارد.

اینها از تمامی مواهب زندگی برخوردار هستند و در انجام همه‌ی امور مربوط به خود – چه منطبق بر اعتقاداتشان باشد یا نباشد – نیز آزاد هستند، منتهی آن چه خلاف منافع، رأی، مصحلت و حقوق دیگران است را نمی‌توانند و نباید بتوانند که انجام دهند و باید که اگر دین ندارند، دست کم به همان شعار دمکراسی که می‌دهند پایبند باشند و حقوق اکثریت را رعایت کنند.

2. به علت اینکه حقوق مجموعه بایدها و نبایدهایى است كه اعضاى یك جامعه ملزم به رعایت آنها هستند تا هیچ گونه اختلاف و درگیری و نا منظمی در جامعه وجود نداشته باشد و دولت ضمانت اجراى آن را بر عهده دارد.

اگر حقوق افراد در جامعه رعایت نشود حق از باطل تشخیص داده نمی شود و همیشه مظلومین حقشان ضایع می شود....

3. این سوال هم تقریبا همان جواب سابق را دارد و در توضیح بیشتر باید عرض کنم هر حاکمی مشروعیت ندارد و تنها حاکمیت اسلامی برای ما مورد قبول است لذا اطاعت از حکومت و دستوارتی که حفظ نظام بدان مربوط است، یک مساله عقلانی است و حتی اگر کسی هیچ اعتقادی به ولایت فقیه نیز نداشته باشد، باید عقلا اطاعت از دستورات حاکم جامعه را لازم بداند. و الا جامعه مبتلا به آنارشیسم و هرج و مرج خواهد شد.

4. چون منطبق با اصل عقلی می باشد و برای رسیدن به جامعه ایده آل باید پایبند او بود و همه پیشرفت در عمل به این حقوق است که باید اسلامی باشد.

5. در فرهنگ دینی حکومت باید اسلامی باشد و برای حفظ اسلامی بودن باید کسی که اسلام شناس است و هم می تواند حکومت عادلانه ایجاد کند در رأس باشد که به این فرد ولی فقیه می گویند.

هر دوی این بزرگواران ولایت فقیه را قبول دارند و در هیچ منبعی اینها ولایت فقیه رو رد نکرده اند.

تشکیل حکومت اسلامی در عصر غیبت آری یا نه ؟

پرسش:

مصطفی:در روایات اهل بیت شیعیان از قیام و انقلاب و همچنین فعالیت های سیاسی منع شدید شده اند

و همچینین اهل بیت حکومت هایی را که قبل از ظهور امام زمان هستند را حکومت شیطان و سردمدار گمراهی معرفی کرده اند.

به دلیل کثرت روایات وارده در این زمینه و درخواست صاحب وبلاگ تنها به سه روایت اکتفا می کنیم و مابقی روایات را در بخش نظرات می آوریم.

1- هر پرچمی (حکومتی)که قبل از قیام امام قائم علیه السلام باشد.رهبر آن طاغوت است و (آن رهبر) مانند بتی میشود که غیر از خداوند عبادت میشود.(الکافی ج8 ص295 )

2- امام صادق فرمود: هیچیک از ما اهل البیت تا روز قیام قائم ما، برای جلوگیری از ستمی یا برای بپاداشتن حقی خروج نمی کند، مگر آنکه بلا و آفتی، او را از بیخ برکند و بر عمق گرفتاری و اندوه ما و شیعیانمان افزود.(مقدمه صحیفه سجادیه)

3- اى سدیر! در خانه بنشین(بی طرف باش و فعالیت سیاسی نکن) و به زندگى بچسب . آرامش داشته باش تا آن هنگام كه شب و روز آرام هستند، اما هنگامى كه خبر رسید كه سفیانى خروج كرده به سوى ما بیا، اگر چه با پاى پیاده باشد

باز هم امام معصوم در اینجا شیعیان را تا علامات حتمیه ظهور از فعالیت سیاسی منع کرده است.

 

پاسخ:

با سلام خدمت شما دوست عزیز

در مورد این سوال شما باید عرض کنم که این روایات توضیح و تفسیر دارند و آنچه که شما برداشت کردید کاملا غلط می باشد که در واقع طرز فکر همان انجمن حجیته می باشد که دارای انحرافات بیشماری می باشند.

از این دیدگاه اصطلاحا به نظریه تعطیل یاد می‌شود.

ما در جواب شما هم روایات تاکید در دخالت سیاست رو عرض می کنیم و هم روایاتی که شما فرمودید رو توضیح می دهیم و مشخص می کنیم که برداشت شما از این روایات نادرست بوده است.

این گونه احادیث به چند دسته تقسیم می‌شوند: دسته‌ای از لحاظ سندی ضعیفند، دسته‌ای می‌توان گفت بیان یک گزاره خبری است نه یک حکم شرعی، دسته‌ای دستورات شخصی ائمه(علیهم السلام) و دسته‌ای هم در نگاه ظاهری این است که ما را منع می‌کند از تشکیل حکومت.

دوستان اگر جواب کمی طولانی خواهد شد ببخشید،چون بحث مهم است و باید خوب جا بیفتد.ولی جهت مطالعه حتمی و رضایت خوانندگان خلاصه بحث رو در انتها می آورم تا چکیده جواب دست دوستان باشد.

در برابر علما و فقهایی که در ولایت فقیه را در عصر غیبت پذیرفته‌اند و شأن حکومت را برای فقیه قائل هستند. علما و فقهائی نیز داریم که شأن حکومت را برای فقیه در عصر غیبت قائل نیستند؛ که از آن اصطلاحا به نظریه تعطیل یاد می‌شود.(که البته تعدادشان بسیار بسیار اندک است.) آنها برای اثبات حرف خویش ادله‌ای دارند. مهمترین دلیل آنها یک سری روایاتی است که مضمون ظاهری آن روایات نهی ما از قیام علیه طواغیت جهت تشکیل حکومت اسلامی است.اکثریت این روایات را مرحوم شیح حر ره در کتاب "وسائل‌الشیعة، ج۱۵ کتاب الجهاد، ابواب الجهاد العدو و ما یناسبه، ۱۳- بَابُ حُكْمِ الْخُرُوجِ بِالسَّیْفِ قَبْلَ قِیَامِ الْقَائِمِ ع" آورده است.

ما می خواهیم در اینجا به بررسی این روایات بپردازیم. اما خوب است در ابتدا بیاناتی از حضرت امام خمینی ره که در واقع یک جواب کلی است به این احادیث را بیاوریم و سپس به بررسی تک تک روایات بپردازیم. ایشان در 14 فروردین 67 به مناسبت میلاد امام زمان عج در دیدار خانواده های شهدا می فرمایند:"قدرتهاى بزرگ و تبلیغ معناى غلط از انتظار

اما مسأله این است كه دست سیاست در كار بوده؛ همان طورى كه تزریق كرده بودند به ملتها، به مسلمین، به دیگر اقشار جمعیتهاى دنیا كه سیاست كار شماها نیست؛ بروید سراغ كار خودتان و آن چیزى كه مربوط به سیاست است، بدهید به دست امپراتورها. خوب، آنها از خدا مى‏خواستند كه مردم غافل بشوند و سیاست را بدهند دست حكومت‏ و به دست ظلمه، دست امریكا، دست شوروى، دست امثال اینها و آنهایى كه اذناب اینها هستند و اینها همه چیز ما را ببرند، همه چیز مسلمانها را ببرند، همه چیز مستضعفان را ببرند و ما بنشینیم بگوییم كه نباید حكومت باشد، این یك حرف ابلهانه است، منتها چون دست سیاست در كار بوده، این اشخاص غافل را، اینها را بازى دادند و گفتند: شما كار به سیاست نداشته باشید، حكومت مال ما، شما هم بروید توى مسجدهایتان بایستید نماز بخوانید! چه كار دارید به این كارها؟

اینهایى كه مى‏گویند كه هر علمى بلند بشود و هر حكومتى، خیال كردند كه هر حكومتى باشد این بر خلاف انتظار فرج است. اینها نمى‏فهمند چى دارند مى‏گویند. اینها تزریق كرده‏اند بهشان كه این حرفها را بزنند. نمى‏دانند دارند چى‏چى مى‏گویند. حكومت نبودن، یعنى اینكه همه مردم به جان هم بریزند، بكشند هم را، بزنند هم را، از بین ببرند، بر خلاف نص آیات الهى رفتار بكنند. ما اگر فرض مى‏كردیم دویست تا روایت هم در این باب داشتند، همه را به دیوار مى‏زدیم؛ براى اینكه خلاف آیات قرآن است. اگر هر روایتى بیاید كه نهى از منكر را بگوید نباید كرد، این را باید به دیوار زد. این گونه روایت قابل عمل نیست. و این نفهمها نمى‏دانند چى مى‏گویند، هر حكومتى باشد حكومت [باطل‏] است! بلكه شنیدم بعضى از اشخاص گفته‏اند كه خوب با این وضعى كه هست، الآن در ایران هست، دیگر ما نباید تهذیب اخلاق بكنیم؛ دیگر غلط است این حرفها! چیزى نیست دیگر حالا؛ حتماً باید استاد اخلاق در یك محیطى باشد كه همه مردم فاسدند، شرابخانه‏ها همه بازند و- عرض مى‏كنم كه- جاهاى فساد همه بازند! اگر یك جایى باشد كه خوب باشد، آنجا دیگر تهذیب اخلاق لازم نیست، نمى‏شود، باطل است! اینها یك چیزهایى است كه اگر دست سیاست در كار نبود، ابلهانه بود، لكن آنها مى‏فهمند دارند چى مى‏كنند. آنها مى‏خواهند ما را كنار بزنند.

بله، البته آن پر كردن دنیا را از عدالت، آن را ما نمى‏توانیم [پر] بكنیم. اگر مى‏توانستیم، مى‏كردیم، اما چون نمى‏توانیم بكنیم ایشان باید بیایند. الآن عالم پر از ظلم است. شما یك نقطه هستید در عالم. عالم پر از ظلم است. ما بتوانیم جلوى ظلم را بگیریم، باید بگیریم؛ تكلیفمان است. ضرورت اسلام و قرآن [است،] تكلیف ما كرده است كه باید برویم همه كار را بكنیم. اما نمى‏توانیم بكنیم؛ چون نمى‏توانیم بكنیم، باید او بیاید تا بكند. اما ما باید فراهم كنیم كار را. فراهم كردن اسباب این است كه كار را نزدیك بكنیم، كار را همچو بكنیم كه مهیا بشود عالم براى آمدن حضرت- سلام اللَّه علیه- در هر صورت، این مصیبتهایى كه هست كه به مسلمانها وارد شده است و سیاستهاى خارجى دامن بهش زده‏اند، براى چاپیدن اینها و براى از بین بردن عزت مسلمین [است‏]. و باورشان هم آمده است خیلیها. شاید الآن هم بسیارى باور بكنند كه نه، حكومت نباید باشد، زمان حضرت صاحب باید بیاید حكومت. و هر حكومتى در غیر زمان حضرت صاحب، باطل است؛ یعنى، هرج و مرج بشود، عالم به هم بخورد تا حضرت بیاید درستش كند! ما درستش مى‏كنیم تا حضرت بیاید.

ان شاء اللَّه، خداوند اصلاح كند اینها را. و امیدوارم كه خداوند این روز را بر همه ما، بر همه شما مبارك كند و دست ظالمها را كوتاه كند و قدرت بدهد به ملتهاى مظلوم براى سركوب كردن ظالمها.

و السلام علیكم و رحمة اللَّه."(صحیفه امام(ره)، ج۲۱ صص۱۸-۱۵)

خوب با توجه به عبارات بالا دیگر نیازی به بررسی روایات نیست. اما برای اینکه مطمئن‌تر بشویم بررسی می‌کنیم.

اما جواب روایت اول:

شاید قویترین و صحیح‌ترین حدیثی که بتوان به آن استناد کرد همین حدیث باشد. اولا ادامه حدیث می‌گوید:" یُعْبَدُ مَنْ دُونِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ‏" پس اگر صاحب پرچمی این خصوصیات را نداشت طاغوت نیست.

ثانیا دعوت بر دوگونه است :

۱ - دعوت به نفس كه باطل و غیر شرعی و محكوم است .

۲ - دعوت برای درهم شكستن باطل و اقامه حق و واگذاردن آن به اهلش كه حق و مورد تأیید ائمه معصومین (ع) است .

در این روایت پرچمهایی كه به خاطر دعوت به نفس برافراشته شده محكوم شده، نه پرچمهایی كه برای دعوت به حق برافراشته شده اند.

به عبارت دیگر پرچمی كه در مقابل قائم (عج) واقع گردد طاغوت است نه پرچمی كه در مسیر و طریق و جهت او باشد، به همین جهت در روایت از آن به طاغوت تعبیر شده و گفته شده كه : صاحب آن در مقابل خدا مورد پرستش واقع شده است. مخصوصا که در روایتی از حضرت امام محمد باقر ع آمده است:"... َ وَ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَحَدٍ یَدْعُو إِلَى أَنْ یَخْرُجَ الدَّجَّالُ إِلَّا سَیَجِدُ مَنْ یُبَایِعُهُ وَ مَنْ رَفَعَ رَایَةَ ضَلَالَةٍ فَصَاحِبُهَا طَاغُوت‏"(الکافی ج۸ ص۲۹۷ ح۴۵۶): و تا هنگام ظهور دجّال كسى نیست كه مردم را به سوى خویش فراخواند مگر آنكه پاره‏اى پیرو پیدا كند، و هر كس درفش گمراهى برافرازد صاحبش جز طاغوت نخواهد بود. پس هر پرچمی که جهت گمراهی مردم برافراشته شود صاحبش طاغوت است نه هر پرچمی. و واضح است که حرکت امام خمینی ره یک حرکت هادی بود نه مضل. نکته‌ی بعد اینکه ما روایاتی در تأئید برخی قیامها داریم مانند روایات فراوانی در تأئید قیام زید. یا موارد زیر:

۱- ۳۷ وَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ عِیسَى عَنْ أَیُّوبَ بْنِ یَحْیَى الْجَنْدَلِ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الْأَوَّلِ ع قَالَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ قُمَّ یَدْعُو النَّاسَ إِلَى الْحَقِّ یَجْتَمِعُ مَعَهُ قَوْمٌ كَزُبَرِ الْحَدِیدِ لَا تُزِلُّهُمُ الرِّیَاحُ الْعَوَاصِفُ وَ لَا یَمَلُّونَ مِنَ الْحَرَبِ وَ لَا یَجْبُنُونَ وَ عَلَى اللَّهِ یَتَوَكَّلُونَ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِین‏(بحار ج۵۷ ص۲۱۶)

۲- عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ ع أَنَّهُ قَال‏...وَ لَیْسَ فِی الرَّایَاتِ رَایَةٌ أَهْدَى مِنْ رَایَةِ الْیَمَانِیِّ هِیَ رَایَةُ هُدًى لِأَنَّهُ یَدْعُو إِلَى صَاحِبِكُمْ فَإِذَا خَرَجَ الْیَمَانِیُّ حَرَّمَ بَیْعَ السِّلَاحِ عَلَى النَّاسِ وَ كُلِّ مُسْلِمٍ وَ إِذَا خَرَجَ الْیَمَانِیُّ فَانْهَضْ إِلَیْهِ فَإِنَّ رَایَتَهُ رَایَةُ هُدًى وَ لَا یَحِلُّ لِمُسْلِمٍ أَنْ یَلْتَوِیَ عَلَیْهِ فَمَنْ فَعَلَ ذَلِكَ فَهُوَ مِنْ أَهْلِ النَّارِ لِأَنَّهُ یَدْعُو إِلَى الْحَقِّ وَ إِلى‏ طَرِیقٍ مُسْتَقِیم‏...(الغیبة للنعمانی ص۲۵۶ باب ۱۴ ما جاء فی العلامات التی تكون قبل قیام القائم ع و یدل على أن ظهوره یكون بعدها كما قالت الأئمة ع‏ ح۱۳) در اینجا صراحتا امام ع می‌فرمایند پرچم یمانی-که قبل از ظهور حضرت ع برافراشته می‌شود- پرچم هدایت است.

۳- حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِیدٍ قَالَ حَدَّثَنِی عَلِیُّ بْنُ الْحَسَنِ عَنْ أَخِیهِ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عُمَرَ الْحَلَبِیِّ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ مُوسَى عَنْ مُعَمَّرِ بْنِ یَحْیَى بْنِ سَامٍ عَنْ أَبِی خَالِدٍ الْكَابُلِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع أَنَّهُ قَالَ كَأَنِّی بِقَوْمٍ قَدْ خَرَجُوا بِالْمَشْرِقِ یَطْلُبُونَ الْحَقَّ فَلَا یُعْطَوْنَهُ ثُمَّ یَطْلُبُونَهُ فَلَا یُعْطَوْنَهُ فَإِذَا رَأَوْا ذَلِكَ وَضَعُوا سُیُوفَهُمْ عَلَى عَوَاتِقِهِمْ فَیُعْطَوْنَ مَا سَأَلُوهُ فَلَا یَقْبَلُونَهُ حَتَّى یَقُومُوا وَ لَا یَدْفَعُونَهَا إِلَّا إِلَى صَاحِبِكُمْ قَتْلَاهُمْ شُهَدَاءُ أَمَا إِنِّی لَوْ أَدْرَكْتُ ذَلِكَ لَاسْتَبْقَیْتُ نَفْسِی لِصَاحِبِ هَذَا الْأَمْر(مانند مورد قبل ح۵۰)

۴- ۴۰ وَ رَوَى بَعْضُ أَصْحَابِنَا قَالَ كُنْتُ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع جَالِساً إِذْ قَرَأَ هَذِهِ الْآیَةَ فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما بَعَثْنا عَلَیْكُمْ عِباداً لَنا أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ فَجاسُوا خِلالَ الدِّیارِ وَ كانَ وَعْداً مَفْعُولًا فَقُلْنَا جُعِلْنَا فِدَاكَ مَنْ هَؤُلَاءِ فَقَالَ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ هُمْ وَ اللَّهِ أَهْلُ قُم‏(بحار ج۵۷ ص۲۱۶)

۵- ...

ثالثا این روایت با خیل عظیمی از روایاتی که حاکی از وجوب امر به معروف و نهی از منکر و همچنین وجوب ایستادگی در برابر ظالم وجود دارد در تعارض است پس برای رفع تعارض ما نمی‌توانیم از آن همه روایت صرف نظر بکنیم بلکه باید این چند روایت مختصری که در این طرف قرار دارد را یک طوری توجیه و تأویل بکنیم.

لذا آیات (بقره: 251; حج: 40 - 41; حدید: 25; نساء: 60; شعراء: 151 - 152; نساء: 24 .) و روایات مستقل (شیخ صدوق، خصال، ج 1، ص 206; نهج‏البلاغه، خطبه‏ی قاصعه، (192) ; وسائل‏الشیعة، ج 18) ، و آیات و روایات امر به معروف و نهی از منکر (وسائل‏الشیعة، ج 11، باب 3، باب الامر بالمعروف والنهی عن المنکر .) و قیام حضرت سیدالشهداء، علیه‏السلام، سخنان آن و قیام و انقلاب زید بن علی که مورد تایید امامان بوده است، (شیخ صدوق، عیون اخبارالرضا، ج 1، ص 252، حدیث 6 .) و تلاش و جهاد حسین بن علی فخ که او نیز تمجید معصومان بوده است، و عباراتی از امامان، علیهم‏السلام، مبنی بر این که «اگر ما یاورانی استوار داشتیم، قیام می‏کردیم‏» ، و اطلاق ادله‏ی مجازات کسی که در مقابل اسلام می‏ایستد و اطلاق روایات ضرورت مبارزه با اهل گناه و نکوهش حاکمان ستمگر و پیروی از آنان (وسائل الشیعه، ج 12، ص 128، باب 42، حدیث 2 .) ، و ادله‏ی جهاد، همه و همه، دلائلی هستند در مقابل اطلاقی که ممکن است از روایات نافی قیام در عصر غیبت استفاده شود . بنابراین، این ادله، با وسعتی مثال زدنی، این نکته را تاکید می‏کنند که نه تقیه‏ی زمانی است و نه تلاش و قیام به طور مطلق مذموم، بلکه سرزنش و نکوهش قیام یا به دلیل تقیه‏ی امامان معصوم، علیه‏السلام، بوده است و یا به دلیل خصوصیت مورد بوده است . بنابراین، به دست آوردن قاعده‏ی کلی از آن‏ها برای همه‏ی زمان‏ها، صحیح نخواهد بود. 

بررسی روایت دوم :

این روایت  یک جمله خبری است . یعنی حضرت از قیام نهی نمی کنند . بلکه می فرمایند هر قیامی که از طرف اهل بیت علیهم السلام پیش از قیام قائم علیه السلام برپا شود به این سرنوشت دردناک دچار خواهد شد .

 تنها قیامی که اهل بیت علیهم السلام برپا کردند نهضت عاشورا بود . مصیبتی که می فرمایند در زمین و آسمان بزرگترین است و مصیبتی بزرگتر از آن نیست . در مورد علل قیام عاشورا در جای دیگر باید صحبت کرد .

اما با توجه به قیام زید که در بالا عرض شد ، همچنین قیام سید خراسانی و سید یمانی پیش از ظهور مشخص می شود اصل قیام مانعی ندارد و حرام نیست و با توجه به ما بقی ادله ذکر شده در بالا قیام لازم بلکه واجب است .

بررسی روایت سوم :

بررسی سندی: از لحاظ سندی تقریبا بی‌مورد است الا اینکه "عدة من أصحابنا" معلوم نیست چه کسانی‌اند.

 

بررسی دلالی: با نگاهى به تاریخ و دیگر روایات مى یابیم كه سدیر، فردى بوده كه همواره احساساتش بر عقلش غلبه داشته است و او مى پنداشته قیام و اقدام براى تشكیل حكومت اسلامى ، براى امام علیه السلام وجود دارد و به همین دلیل ، همواره منتظر قیام و خروج آن حضرت بوده است . حضرت در بیان فوق ، نبود امكان قیام و تشكیل حكومت ظاهرى را به ایشان گوشزد كرده است و به وى و افرادى مانند وى ، كه تحت تأثیر احساسات غلط قرار گرفته اند. سفارش مى كند: بهتر است كه در خانه بنشینند. ما نمى توانیم از روایتى كه او را ملزم مى كند در خانه بنشیند الغاى خصوصیت كنیم و بگوییم: وظائف همه، حتى در عصر غیبت سكوت و خانه نشینى است. نکته‌ی بعد اینکه آیا با این روایت مى توان از همه آیات و روایات و همچنین حكم عقل كه بر وجوب امر به معروف و نهى از منكر و جهاد در راه خدا و مبارزه با حاكمان ظالم دلالت دارند، دست برداشت؟!!!

توضیح یکی از علما را نیز درباره این روایت که مشابه همین توضیح است می‌آورم:

"ممكن است اهل سكوت بدین روایت استناد نموده و بگویند: این روایت منحصر به سدیر نیست بلكه بر همه واجب است كه تا خروج سفیانی و قیام قائم (عج) سكوت نموده و از قیام و خروج خودداری ورزند.

اما در پاسخ باید گفت : الغای خصوصیت و تعمیم حكم به همه افراد در تمام زمانها متوقف است به موردی كه ما علم و آگاهی داشته باشیم به این كه شخص خاص و یا مورد خاصی مورد نظر نیست، اما در مورد شخصی همانند سدیر پس از بررسی ویژگی ها و حالتهای او مشخص می‎گردد كه چنین الغای خصوصیتی درباره او صحیح نیست ; زیرا از بررسی و تتبع در احوالات او مشخص می‎شود كه وی كسی نبوده كه بتواند قیام نموده و حكومت اسلامی تشكیل دهد، بلكه یك فرد عادی بوده كه مخلص امام صادق (ع) بوده اما همواره احساساتش بر تدبیر و فكرش غلبه می‎كرده است . وی از كسانی بوده كه گمان می‎كرده امام (ع) توانایی قیام را دارد و شرایط به عهده گرفتن خلافت برایش مساعد است ; و به همین جهت همواره مصر و منتظر خروج آن حضرت بوده و برای اینكه زیر پرچم آن حضرت باشد انتظار می‎كشیده است .

  آن حضرت در این كلام می‎خواهند به وی بفرمایند كه فعلا نمی توانند خلافت ظاهری تشكیل دهند و اینكه علامت قائم به حق خروج سفیانی است . و بر اشخاصی همانند این شخص كه امر بر آنان مشتبه شد و تحت تأثیر احساسات غلط و غیر مطابق با واقعیات قرار گرفته اند، بهترین كار این است كه در خانه های خویش مانده و بدون نتیجه، خود و دیگران را به هلاكت نیندازند."

خلاصه پاسخ و بیان مراد واقعی از این گونه روایات:

در مجموع، پس از بررسی روایات، با مفاد ششگانه‏شان، روشن می‏شود که هیچ یک از این روایات نمی‏تواند مشروعیت قیام و حکومت در عصر غیبت را زیر سؤال ببرد، بلکه این گونه روایات، قیام‏هایی را ممنوع و محکوم به بطلان می‏داند، که دارای شرایط لازم نیست و یا به خاطر اغراض فاسد و امیال و هواها و هوس‏ها انجام می‏شوند . در نتیجه، اگر قیامی با شرایط بیان شده در شرع، زیر نظر امام عادل (فقیه) انجام پذیرد و اهداف و اغراض آن نیز بر اساس شریعت‏شکل گرفته باشد، زمینه ساز قیام حضرت مهدی، علیه‏السلام، خواهد بود و نه این که نهی نخواهد داشت، بلکه در برخی از موارد، تلاش برای برپایی آن، واجب خواهد بود . 

احتمالا بیان این نكته كه تنها قیام و انقلابی كه صددرصد به اهدافش می‎رسد قیام قائم به حق (ع) در آخرالزمان است و سایر انقلابها به این سطح از پیروزی دست نخواهند یافت، اگر چه پیروزیهای نسبی به دست آورده و نتایجی همچون اتمام حجت یا فواید دیگری بر آن مترتب باشد، و به همین جهت ما قائل به وجوب آن شدیم و شما به خوبی می‎دانید كه قیام و انقلابی كه صددرصد به پیروزی رسیده باشد و در سطح همه مردم جهان فراگیر باشد تاكنون حتی به دست پیامبراكرم (ص) نیز تحقق نیافته است.

در هر صورت این گونه روایتها قدرت مقابله با ادله جهاد و امر به معروف و نهی از منكر با تمام گستردگی آن را ندارد; و نمی توان در برابر ضرورت اقامه دولت عدل، و وجوب اجرای قوانین اسلام، و محدود نبودن شریعت اسلام به زمان خاص به آنها تمسك كرد.

اثبات ولایت فقیه بخش اول.

 اثبات ولایت فقیه بخش اول.


قبل از آن که به تبیین ادله اثبات ولایت فقیه بپردازیم مناسب است ابتدا درباره مفهوم ولایت فقیه توضیحاتى را ارائه کنیم تا اگر احیاناً ابهام هایى در مورد آن وجود دارد برطرف گردد و با تصویرى روشن و واضح از مفهوم «ولایت فقیه» ادله آن را بررسى نماییم.
ولایت تکوینى و ولایت تشریعى
شاید نیازى به تذکر نداشته باشد که مراد از «ولایت فقیه» ولایت تکوینى نیست بلکه آن چه در صدد اثبات آن هستیم ولایت تشریعى فقیه است. ولایت تکوینى که به معناى تصّرف در عالم وجود و قانون مندى هاى آن است اساساً مربوط به خداى متعال است که خالق هستى و نظام خلقت و قوانین حاکم بر آن است. نمونه هاى کوچکى از این ولایت را گاهى خداوند به برخى از بندگان خود نیز عطا مى‌کند که بواسطه آن مى‌توانند دخل و تصرّفاتى در موجودات عالم انجام دهند. معجزات و کراماتى که از انبیا و اولیاى الهى صادر مى‌شود از همین باب است. به اعتقاد ما شیعیان، وسیع ترین حدّ ولایت تکوینى در میان بندگان، به پیامبر اسلام و امامان معصوم بعد از آن حضرت داده شده است. به هر حال در بحث ولایت فقیه صحبت از تصرّف در نظام خلقت و قانون مندى هاى مربوط به طبیعت نیست؛ گر چه ممکن است احیاناً فقیهى از چنین ویژگى نیز برخوردار بوده داراى کراماتى باشد.
مسأله‌اى که در ارتباط با اداره امور جامعه، هم براى پیامبر و امام معصوم و هم براى فقیه وجود دارد بحث «ولایت تشریعى» آنهاست؛ یعنى همان چیزى که در آیاتى از قبیل «اَلنَبِىُّ اَْولَى بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ» و در روایاتى از قبیل «مَنْ کُنْتُ مُولاَهُ فَهَذَا عَِلىٌ مَوْلاَهُ» به آن اشاره شده است.
ولایت تشریعى یعنى ولایت قانونى؛ یعنى این که فردى بتواند و حق داشته باشد از طریق جعل و وضع قوانین و اجراى آنها در زندگى مردم و افراد جامعه تصرّف کند و دیگران ملزم به تسلیم در برابر او و رعایت آنها باشند. معناى «النبى اولى بالمؤمنین من انفسهم» این است که تصمیمى را که پیامبر براى یک فرد مسلمان یا جامعه اسلامى مى‌گیرد لازم الاجراست و بر تصمیمى که خود آنها درباره مسائل فردى و شخصى خودشان گرفته باشند مقدّم است و اولویّت دارد. به عبارت دیگر، جامعه احتیاج به یک نقطه قدرتى دارد که در مسائل اجتماعى این قدرت و حق را داشته باشد که حرف آخر را بزند؛ در این آیه خداوند این نقطه مرکزى قدرت را که در رأس هرم قدرت قرار دارد مشخّص نموده است.
بنابراین، ولایت فقیه به معناى قیمومیت بر مجانین و سفهانیست بلکه حقّ تصرّف و حقّ تشریع و قانون گذارى و تصمیم گیرى و اجرایى است که در مورد اداره امور جامعه و مسائل اجتماعى براى فقیه قائل مى‌شویم و از این نظر او را بر دیگران مقدّم مى‌دانیم و از آن جا که حقّ و تکلیف با یکدیگر ملازم و هم آغوشند، وقتى چنین حقّى را براى فقیه اثبات مى‌کنیم دیگران ملزم و مکلّف به رعایت این حق و اطاعت از تصمیم‌ها و دستورات و قوانین او هستند. به همین دلیل مى‌گوییم بر اساس «النبىّ اولى بالمؤمنین من انفسهم» اگر پیامبر(صلى الله علیه وآله) به فردى دستور بدهد که به جبهه برود اگر چه خودش شخصاً مایل نباشد باید اطاعت کند. و یا اگر با این که خمس و زکاتش را داده و هیچ حقّ مالى واجبى به گردن او نیست امّا پیامبر به او دستور بدهد که باید فلان مبلغ براى جبهه بپردازى، مکلّف است این پول را بدهد و حقّ اعتراض ندارد.
مرحوم امام خمینى(اعلى الله مقامه) این مثال را زیاد در درسشان مى‌زدند که اگر حاکم اسلامى به من بگوید این عبایت را بده باید بگویم چشم و بدهم. آن هنگام که مصلحت جامعه اسلامى چنین اقتضا کرده که ولىّ فقیه چنین تشخیص داده که به عباى من نیاز دارد اگر امر کند که عبایت را بده، من باید اطاعت کنم و عبایم را بدهم. این، حقیقتِ معناى ولایت فقیه است که در فرهنگ ما جا افتاده و تا این اواخر هم شبهه‌اى در مورد آن وجود نداشته و مرد و زن، پیرو جوان، روستایى و شهرى، همه و همه آن را مى‌دانسته‌اند و قبول داشته اند. شواهد متعدّدى هم در این باره وجود دارد که یکى از معروف ترین آنها قضیه تنباکو و حکم مرحوم میرزاى شیرازى است. همه شیعیانى که در آنزمان زندگى مى‌کردند چون اعتقادشان بر این بود که علما و مجتهدین جانشین امام زمان(علیه السلام) هستند و اگر جانشین امام چیزى بگوید اطاعت آن لازم است، وقتى که مرحوم میرزاى شیرازى فرمود «الیوم استعمال تنباکو حرام و مخالفت با امام زمان(علیه السلام) است» همه قلیانها را زدند و شکستند. و حتّى همسر ناصر الدین شاه نیز قلیان را از دست او گرفت و انداخت و شکست و به ذهن هیچ کس نیامد که چطور شد؟ تا دیروز که استعمال تنباکو حلال بود و اشکالى نداشت؛ مگر حلال و حرام خدا هم عوض مى‌شود و... بلکه همه، حتّى علما و مراجع و کسانى که خودشان صاحب فتوا بودند خود را ملزم به رعایت این حکم میرزاى شیرازى دانستند.
اکنون با توجه به این توضیحات و روشن شدن حقیقت مفهوم ولایت فقیه پس از تذکر یک نکته، به ذکر دلایلى که ولایت فقیه را اثبات مى‌کند خواهیم پرداخت...
ارسالی از طرف مرصاد:

اثبات ولایت فقیه بخش دوم

ثبات ولایت فقیه بخش دوم

این بحث دنباله بخش اول می باشد و ان شالله ادامه هم خواهد داشت.
ولایت فقیه؛ تقلیدى یا تحقیقى
از آن جهت که مسأله ولایت فقیه دنباله بحث امامت است لذا گاهى گفته مى‌شود این مسأله از «مسائل کلامى» و از مباحث مربوط به «علم کلام» است.
علم کلام، در معناى خاصّ آن ، علمى است که به مباحث مربوط به اصول دین،یعنى مباحث مربوط به خدا و نبوّت و معاد مى‌پردازد . پس از اثبات نبوّت در علم کلام، این سؤال پیش مى‌آید که «بعد از پیامبر اسلام مسأله رهبرى و جامعه اسلامى چه مى‌شود؟» و بدنبال این سؤال بحث امامت مطرح مى‌گردد و شیعه برطبق ادلّه‌اى که دارد حقّ رهبرى جامعه را پس از پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) با امام معصوم مى‌داند. بدنبال اثبات امامت امام معصوم این سؤال مطرح مى‌شود که «در زمانى مثل زمان ما که عملا دسترسى به امام معصوم وجود ندارد تکلیف مردم و رهبرى جامعه اسلامى چیست؟» و بدنبال این سؤال است که بحث ولایت فقیه مطرح مى‌شود. از آن جا که مشهور است «تقلید در اصول دین جایز نیست» برخى تصوّر کرده‌اند که چون مسأله ولایت فقیه به ترتیبى که گفته شد از مباحث اصول دین و علم کلام است بنابراین مانند بحث اثبات وجود خدا و یا نبوّت پیامبر، این بحث هم یک مسأله‌اى است که هر کسى خودش باید برود تحقیق کند و خلاصه این که تقلیدى نیست.
امّا واقعیت این است که چنین تصوّرى درست نیست و در این رابطه باید بگوییم که اوّلا این گونه نیست که هر مسأله‌اى که از مسائل علم کلام و از فروعات مربوط به اصول دین باشد تقلید در آن جایز نیست و حتماً هر شخصى خودش باید با دلیل و برهان معتبر آن را اثبات کند بلکه بسیارى از مسائل کلامى وجود دارد که مردم باید در آن تقلید کنند و ببینند کسى که صاحب نظر در آن زمینه است چه مى‌گوید. مثلاً مسأله سؤال شب اوّل قبر از فروعات مربوط به بحث معاد است؛ امّا این که اصولا شب اوّل قبر یعنى چه و مثلاً اگر کسى را روز دفن کنند باید صبر کنیم تا شب بشود و بگوییم شب اوّل قبرش بر پا شد؟ یا این که اگر بدنش سوخت و خاکستر شد و خاکسترش را هم باد برد یا طعمه درندگان شد و خلاصه بدنى از او باقى نماند تا دفن شود و قبرى داشته باشد آیا شب اوّل قبر نخواهد داشت؟ و یا این که کیفیت سؤال در شب اول قبر به چه صورت است و چه سؤال هایى مى‌شود؟ و ده‌ها پرسش دیگر درباره شب اول قبر از چیزهایى هستند که بسیارى از ما نه تاکنون آنها را تحقیق کرده ایم و نه تخصّص لازم براى تحقیق در مورد آنها را داریم بلکه با خواندن کتاب‌ها یا شنیدن سخنان بزرگانى که به آنان اعتماد و اطمینان داریم راجع به مسأله شب اوّل قبر چیزهایى آموخته ایم و به آنها اعتقاد داریم. مسأله ولایت فقیه هم گر چه از جهتى یک مسأله کلامى و از فروعات بحث نبوّت و امامت است اما به لحاظ ماهیتى که دارد از آن دسته مسائلى است که هر شخص خودش توانایى و تخصّص لازم براى تحقیق در مورد آن را ندارد و لذا باید به گفته شخص دیگرى که متخصّص و مورد اعتماد است تکیه کند.
و ثانیاً، گر چه مسأله ولایت فقیه ازاین نظر که دنباله بحث امامت است یک مسأله کلامى و از فروعات مربوط به مباحث اصول دین است اما از این نظر که رعایت حکم ولىّ فقیه بر مردم واجب است، یا این که وظایف ولىّ فقیه چیست؟ حدود اختیاراتش تا چه اندازه است؟ و مسائلى از این قبیل، یک بحث و مسأله فقهى به شمار مى‌رود. و به همین دلیل هم فقها در کتاب‌ها و مباحث فقهى خود آن را عنوان نموده و بحث کرده اند. و شکّى نیست که در مسائل مربوط به فقه (یا همان فروع دین) تقلید جایز و بلکه نسبت به بسیارى از افراد واجب است.
به هر حال، توجّه به این نکته لازم است که بحث اثبات ولایت فقیه یک بحث تخصّصى است که تحقیق در آن، ابزارها و تخصّص خاصّ خود را نیاز دارد. امّا از آن جا که افراد زیادى در مورد آن سؤال دارند و مسأله روز و اساسى جامعه ماست لذا على رغم تخصّصى بودن بحث، ما در این جا سعى مى‌کنیم برخى از ادلّه اثبات ولایت فقیه را با بیانى نسبتاً ساده ذکر نماییم. بدیهى است براى تفصیل بیش تر باید به کتاب‌ها و مجلّات و مباحث تخصّصى که در این زمینه وجود دارد مراجعه کرد.

دمکراسی چگونه با اسلامیت و حاکمیت شرع می سازد؟

پرسش:

باتوجه به مفاهیم جمهوریت در دموکراسی انتخاب مردم و اسلامیت و حاکمیت شرع و احکام آن چگونه نظام جمهوری اسلامی ایران توانسته آن را در قالب مردم سالاری دینی جمع نماید؟

 

پاسخ:

با سلام و عرض ادب

عرض کنم که در اينجا بايد بگوييم دو نوع دمكراسي در دنيا وجود دارد. يك نوع آن، مربوط به اسلام است كه همان مردم سالاري است. نوع ديگر آن مربوط به جامعه امروز غرب.

اين اولين دفعه نيست كه خداوند متعال براي يك امر غلط، اما رايج در جامعه بشري، الگوي صحيح ارائه مي دهد. مثلاً در زمان جاهليت برده داري و كنيز داري بسيار رايج بود. خداوند براي اين امر رايج؛ اما ناپسند، يك الگوي صحيح ارائه داد. حتي نام برده و كنيز را تبديل به خدمتكار نمود. (ملك يمين)

در جامعه امروز نيز يك مفهوم دمكراسي در دنيا رايج است كه كاملا مذموم است. در اين نوع دمكراسي رايج، سعي شده مردم را در بي خبري نگه دارند و آراي آنها را جذب نمايند. تظاهرات مردم آمريكا و انگليس در ردّ سياست هاي بوش، نمونه اي از همين بي خبر نگه داشتن و آرا آنها را جذب نمودن است. والا نه بوش عوض شده و نه در سياست هاي خودش تجديد نظر نموده است. فقط بايد بگوييم مردم آمريكا تازه از خواب بيدار شده اند.

با ترفندهاي مختلف رسانه اي و سرگرمي هاي زياد، مردم را در يك حالت بي خبري نگاه مي دارند؛ بعد در وقت مناسب و به وسيله همان رسانه هاي جذاب، آرا را جذب مي كنند. به طوري كه امروزه اين رسانه هاي تصويري هستند كه براي مردم تعيين تكليف مي كنند.

چند كلام از پرفسور حميد مولانا استاد ارشد رشته ارتباطات در دانشگاه واشنگتن آمريكا بشنويد.

  «در50 سال گذشته، از وقتي كه رسانه ها قدرت ساختن افكار عمومي را به دست گرفته اند، ارتباط مستقيم كانديداها با مردم كمتر شده است. در گذشته كانديداها سوار ترن ميشدند و ايالت به ايالت ميگشتند. اما امروز كانديداها حتي اگر با كسي دست مي دهند اين كار را براي دوربين ها ميكنند.

بنابراين اين رسانه ها هستند كه به مردم مي گويند كدام چهره را بايد دوست داشته باشند. بنابراين سياست تصويري- صوتي ويژگي اساسي نظام سياسي در دوران معاصر است. همين موضوع ساخته شدن شخصيتها توسط رسانه ها، توجه به امور ظاهري را براي كانديداها بسيار مهم كرده است.

كانديداها بسيار بسيار مراقب هستند كه كجا بايد كراوات بزنند، كجا يقه شان را باز كنند، اصلاً كجا كت و شلوار بپوشند، رنگ لباسشان چه باشد، چه همبرگري بخورند، كدام كودك را در آغوش بگيرند...!!!»

خوب اين تعريف يك استاد ارشد رشته ارتباطات در آمريكاست. پس در دمكراسي غربي آنچه اهميت دارد؛ انسان نيست، بلكه رأي اوست كه مهم است.

در دمكراسي اسلامي اول انسان را به رشد عقلي و آگاهي مي رساندند؛ بعد رأي او كه در حالتي كاملا آگاهانه به صندوق انداخته شده؛ ارزش واقعي خود را نشان ميدهد. اين رأي آگاهانه، سعادت بشر را تضمين ميكند؛ آن رأي ناآگاهانه، فقط سود كارتلها و تراستهاي چند مليتي را تضمين ميكند. يعني سود شركتهايي كه آن رسانه ها را پشتيباني مالي ميكنند.

پس وقتي توده جامعه آگاه شد؛ آن جامعه سعادتمند خواهد گرديد. اسلام نيز هدفي جز اين ندارد كه عقل توده مردم را بارور سازد. چنانچه حضرت علي(ع)علت ارسال رسولان را بارور ساختن عقل آنها مي دانند. ليثيروا لهم دفائن العقول.

وقتي كه انسان به آگاهي رسيد؛ خواهد دانست حاكم ديني خير، مصلحت و سعادت مردم را خواهان است. حاكم شرع نيز متوجه هست كه وظيفه او آگاه كردن مردم است؛ نه حكومت بر آنها.

لذا اگر حاكم شرع حتي پيامبر اكرم (ص) و نظر خودشان جنگ در مدينه باشد؛ به نظر اكثريت احترام گذاشته و در خارج ازمدينه و در احُد جنگ ميكنند.

توده مردم نيز آنقدر به اين حاكم شرع علاقه دارند كه بنا به گفته بخاري در كتاب صحيح، نزديك بود مسلمانان براي تبرك از آب وضوي پيامبر(ص) با هم درگير شوند.

چون مفاتيح غيب و كليد قلبها نزد خداست؛ وقتي حاكم شرع و مردم از اين راه منحرف نشوند؛ خداوند قلوب آنها را به هم نزديك ميسازد. لذا اگر ميبينيد استقبالهاي توده مردم از مسئولان تا چه حد است؛ بدانيد كه خداوند قلوب را به هم نزديك ساخته است. و اين است معناي مردم سالاري ديني.

رهبری باید پاسخگو باشد نه...!

پرسش:
 سلام توجه شما به وظایف رهبری(در این این پست) جالب است ولی خالی از اشکال نیست صادقانه صحبت کنیم، ایا وظیفه رهبری صرفا چیزهایی است که شما نوشته اید؟ خیر ما دم از ولایت مطلقه می زنیم یعنی رهبر در ریزترین شئون زندگی ما می تواند دخالت کند و ولایت دارد از طرف دیگر رهبر شخص اول مملکت است فلذا پرمسئولیت ترین پست را دارد و باید پاسخگوترین نیز باشد فرموده اید رهبر نمی توانند در مسائل خورد وارد شوند قبول میکنم ولی وظیفه نظام اسلامی است که فضا را برای نقد و پرسش و پاسخ انقدر باز بگذارند که عامه مردم بتوانند مسئولان ریز و درشت را امر به معروف کنند بدون هیچ هراسی گفتنی ها بسیار است یک نصیحت برادرانه: مهم ترین کاری که نظام اسلامی باید بکند اثبات کارامدی نظام دینی است اگر در این کار موفق نشود (کما اینکه فعلا ضعفها بسیار است) محکوم به شکست خواهد بود.
پاسخ:

با سلام خدمت شما دوست عزیز و تشکر از حضور و نظرتون.

دوست عزیز شما بیشتر روی وظایف و اختیارات ولی فقیه مطالعه بفرمایید و کتاب ولایت فقیه ( حدود اختیارات و وظایف) کانون اندیشه جوان را مطالعه بفرمایید. ببنید ما در دین مبین اسلام دو نوع ولایت داریم. ولایت تشریعی و ولایت تکوینی. ولایت امام معصوم هم از نوع ولایت تشریعی است یعنی حق دخالت در امور دینی و صدور فتوا و اجتهاد ، و وظایفی که شرع بر عهده یشان گذاشته را دارد.و هم ولایت تکوینی دارد ، یعنی حق تصرف در عالم را به اذن خداوند و با علم غیبش دارد.

ولایت ولی فقیه از نوع ولایت تشریعی است . ولی فقیه در حوزه امور سیاسی ، حکومتی ، اجتماعی و مذهبی مردم ولایت دارد. یعنی ولی فقیه تمامی اختیاراتی که امام معصوم در زمینه ی ولایت تشریعی را دارد ، دارا میباشد. ولایت تشریعی ولی فقیه یعنی ولی فقیه در مسائل و امور حکومتی ، سیاسی ، اجتماعی ، قضایی و دینی مردم ولایت دارد. ولی فقیه اجازه ی دخالت مثلا در زندگی خصوصی مردم را ندارد. ولی امام معصوم به سبب ولایت تکوینی و علم غیبش میتواند در زندگی خصوصی افراد دخالت کند. پس تفاوت ولایت ولی فقیه و ولایت امام معصوم این شد که امام معصوم دو نوع ولایت دارد و ولی فقیه یک نوع ولایت دارد.پس در تمامی شئون زندگی حق دخالت ندارد.

مسلما رهبری پر کارترین فرد نظام است . شما اگر بخواهید اثبات کنید که معظم له پرکارترین فرد نیستند باید دلیل و سند ارائه نمایید. ضمنا ایشون در حیطه ی وظایفشون پاسخگو هستند. جلسات پرسش و پاسخی که صمیمانه با دانشجویان و قشر های مختلف برگزار میکنند میبینیم معظم له پاسخگو هستند. شما بروید متن جلسات پرسش و پاسخ دانشجویان در مقاطع مختلف با رهبری را مطالعه بفرمایید که بعضا سخنانی تند و نقدهای صریحی به معظم له وارد کردند که حضرت آقا صمیمانه پاسخ دادند و ندیدیم تا به حال کسی در حضور رهبری بر ایشان نقدی کارشناسانه وارد کنند و ایشان با آن شخص نقاد برخورد تند یا سلبی داشته باشند.

بله نظام باید فضای باز ایجاد کند . خود حضرت آقا چقدر تاکید کردند بر روی جلسات کرسی های آزاد اندیشی در دانشگاه ها. معظم له فرمودند بنده بیش از صد بار گفتم این کرسی های آزاد اندیشی را در دانشگاه ها برگزار کنند. ولی هنوز کار خوبی و گسترده ای در این زمینه ندیدیم. حضرت آقا فرمودند مسولین و سران سه قوه و فرماندهان نظامی به داشنگاه ها بروند با دانشجویان ارتباط داشته باشند و پاسخگوی آنها باشند. در عمل دیدیم تا چند وقت بعد از این فرمایش امام خامنه ای ، مسولین به دانشگاه ها رفت آمد کردند و خیلی هم خوب بود ولی بعدا کمتر شد. الان هم طوری نیست که جلسات برگزار نشود. برگزار میشود ولی کم شده است. بحث دیگری که در ایجاد فضای باز مطرح میشود که بسیار مهم هم است اینست که اولا نقد از طرف کارشناس و کارشناسی شده باشد ، دوما متعهدانه باشد ، یعنی سیاه نمایی و دروغ گفتن و ندیدن واقعیات نباشد. هم خوبی ها را ببینند و هم بدی ها را. سوما این فضای باز به خطوط قرمز نظام و امنیت کشور خدشه وارد نکند.از هرگونه فحاشی و درگیری دور باشد. مثلا در زمان آقای خاتمی در دولت اصلاحات ، به بهانه ی اطلاع رسانی و آزادی بیان روزنامه های زنجیره ای دایر شد که آقایان عملا خدا را انکار میکردند. دین و قرآن و پیامبر و ائمه را به سخره میگرفتند و تکذیب میکردند.

خب مسلما اینها خط قرمز نظام است و اگر منظور شما از ایجاد فضای باز این است ، باید بگویم هرگز نظام اجازه نخواهد داد.فتنه ی سال 78 از همین روزنامه های زنجیره  ای آغاز شد.شما در کشورهای اروپایی و آمریکا هم میبینید که تا جایی فضا برای مردم باز است که منجر به ایجاد اختلال در امنیت حکومت و مردم نشود واگر احساس کنند مثلا یک راهپیمایی برای امنیت حکومتشان مشکل ایجاد میکند ، با تمام امکانات مقابله خواهند کرد.پس بهتر است بگوییم که فضای باز برای بیان باید در چهار چوب قانون اساسی و اسلام باشد.  در مورد کارآمدی نظام اسلامی باید عرض کنم خدمتتان که شما وضع اکنون را با وضع زمان حکومت پهلوی ها مقایسه کنید تفاوت ها را متوجه خواهید شد. ما منکر ضعف ها نبوده و نیستیم و امام خامنه ای هم بیان کردند که ضعف هایی وجود دارد و باید اصلاح شود.مسئله اینست که بیش از حد دیدن ضعف ها یا فقط دیدن ضعف ها ، میشود سیاه نمایی. باید خوبی ها و بدی ها را در کنار هم دید.اینکه حکومت محکوم به شکست خواهد بود بسیار جای حرف دارد. از شما دوست عزیز میپرسم ، آیا حکومت فقط یک پایه و اساس دارد و آن هم اثبات کارآمدی اش است.؟؟ اثبات کار آمدی ، پشتوانه ی مردمی ایجاد میکند که الحمدلله پشتوانه ی مردمی نظام را در راهپیمایی ها و انتخابات و 9 دی سال 88 دیدیم.دوما در همه ی حکومت ها ضعف هایی وجود داردو شما برای بنده اگر توانستید حکومت و کشوری را مثال بزنید که همه اش خوبی باشد و هیچ ضعفی نداشته باشد..موید باشید.

طبق روايت قيام در دوران غيبت باطل است!

طبق روايت قيام در دوران غيبت باطل است!

پرسش :

سلام علیكم با احترام به استحضار می رسانم به تازگی بعضی ها شبهه ای را مطرح كرده اند و مطلب خود را به این گونه احادیث استناد می كنند

و آن اینكه در حدیثی در ابتدای صحیفه سجادیه آمده است و در قسمت 62 آن امام صادق فرموده اند : هر كس تا قیام قائم ما اگر قیام نماید باطل است و در راه ما كشته نشده است . لذا با این گونه احادیث می خواهند القا كنند كه انقلاب ما و قیام مردم ما مردود است و شهدا نفعی از این كشته شدن ندارند و با وضع فعلی جامعه و مسائل ومشكلات ایران به نتیجه می رسند كه كار حضرت امام ( قدس ) و مردم باطل بوده و نباید قیام می كردند ! خواهشمند است جواب این سوال را به طور كامل بیان نموده و در رد این گونه احادیث و برداشتها نظر مراجع عظام را جویا بشوید . اگرچه می توان به این شبهه ها پاسخ مختصر و مفیدی داد اما می خواهیم جواب به صورت علمی و طلبه گونه باشد . باتشكر از شما ومن الله التوفیق

پاسخ:
با سلام به شما بزرگوار در جواب باید عرض كنم نخست باید دانست آمادگی مؤمنان راستین برای ظهور امام زمان(عج) منافات با فساد سراسری در آخر الزمان ندارد بلكه بر حسب روایات در آخر الزمان سراسر زمین را ظلم و ستم و فساد در بر می گیرد و در عین حال گروهی از شیعیان و مؤمنان چون كوهی استوار هستند كه انتظار ظهور امام را می كشند تا در زیر پرچم ایشان عدالت و معنویت و صلاح در سراسر گیتی گسترش دهند.
علاوه بر این كه لزوم تشكیل حكومت اسلامی امری مهم و آشكار است زیرا كه بخش عظیمی از قوانین اسلامی، برنامه هایی سیاسی اجتماعی است كه جز در سایه یك تشكیلات و حكومت قابل اجرا نیست. و چون این احكام دائمی است و در زمان غیبت هم لازم الاجرا است بنابراین هر گاه تشكیل حكومت امكان داشته باشد به عنوان مقدمه اجرای احكام الهی ، واجب است به آن اقدام گردد . (ر.ك به «حكومت اسلامی» از آثار امام خمینی(
ثانیا آنچه در روایات به عنوان نهی از قیام پیش از قیام حضرت مهدی(عج) آمده معنی و مفهوم خاصی دارد كه نیاز به تحقیق جامع دارد. روشن است كه احادیث در هر موضوعی هم از حیث سند و راویان باید مورد بررسی قرار گیرند و هم از جهت محتوا و مضمون، در بحث قیام پیش از ظهور مهدی(عج) نیز چنین است . بسیاری از روایات این بخش غیر قابل اعتمادند و آنها كه معتبرند تنها قیام هایی را مردود می شمارد كه رهبر آن مدعی مهدویت باشد و به عنوان قائم آل محمد (ص) قیام كند  (ر.ك. طاهری، حبیب الله ، سیمای آفتاب.) یا هدف غیر الهی داشته باشد یا بدون تهیه مقدمات و اسباب لازم و قبل از فرا رسیدن زمان مناسب اقدام شود. اما گر رهبر قیام نه به عنوان مهدویت و نه به منظور تأسیس حكومتی در برابر حاكمیت الله، بلكه به منظور دفاع از اسلام و قرآن و مبارزه با ظلم و استكبار و به قصد تأسیس حكومت اسلامی و اجرای كامل قوانین آسمانی قیام كرد  و مقدمات نهضت را نیز پیش بینی نمود و مردم را به یاری طلبید، روایات مذكور چنین نهضت و انقلابی را مردود نمی شمارد و پرچم چنین نهضتی را پرچم طاغوت نمی شمارد. تأسیس چنین حكومتی به منظور حاكمیت الله و در مسیر حكومت جهانی حضرت مهدی(عج) و زمینه ساز آن می باشد. بنابر این احادیث مذكور مخالف چنین قیام و نهضتی نخواهد بود.  (ر.ك به دادگستر جهان نوشته ابراهیم امینی(
 
این احادیث(مخالف قیام) در شرائطی صادر شده است كه عده ای  از علویان و یا حتی از عباسیان ، برای مقابله با حكومت اموی و با استفاده از جهل مردم، خود را به عنوان مهدی موعود كه پیامبر(ص) وعده ظهور او را بشارت داده بود، قلمداد می كردند و از مردم برای خود بعنوان مهدی منتظر بیعت می گرفتند. در چنین اوضاعی ائمه(ع) با موضع گیری بجا جلوی سوء استفاده آنان را گرفتند . شاهد این قضیه این است كه «مهدی عباسی» كه یكی از خلفای ظالم عباسی است بهمین جهت لقب مهدی به خود داده و از مردم بیعت گرفت و نیز محمد بن عبدالله بن الحسن _ معروف به نفس زكیه، به نام مهدی موعود  برای خود از مردم بیعت می گرفت و حتی از امام صادق(ع) نیز خواست كه بنام مهدی آل محمد (ص) با او بیعت كند و همراه او در جنگ با بنی امیه شركت نماید! وقتی امام صادق(ع) حاضر به بیعت با این عنوان نشد «عبدالله» پدر محمد، سخت عصبانی شد و به حضرت، سخنانی ناروایی نیز گفت )سیمای افتاب - ص 142 _ نوشته دكترحبیب الله طاهری «به نقل از ارشاد مفید ص 260) و در این مناظره حضرت به عبدالله می فرماید: نه پسر تو آن مهدی موعود است و نه الان وقت قیام است و اگر می خواهید برای خدا غضب كرده و امر به معروف و نهی از منكر نمایید شما پدر محمد، شیخ ما هستی و بفرمایید رهبری قیام را بر عهده بگیرید ما نیز با شما بیعت می كنیم.(همان، ص 143، به نقل از ارشاد مفید ص 277)  این روایت خود دلیل بر این است كه از نظر ائمه هر قیامی محكوم نبوده بلكه امام(ع) برای شركت در  قیامی كه برای امر به معروف و نهی از منكر باشد اعلام همكاری نیز نموده است و این گونه قیام  و انقلاب را  امضا نموده و مشروع اعلام فرموده است. غالب روایات نهی از قیام كه مخالفین به آن استناد نموده اند، از این نوع روایات و در چنین فضایی صادر شده است و منع از قیام مشروط و ناظر به افراد خاص است نه مطلق.
انقلاب اسلامی ایران نیز به رهبری فقیهی جامع شرایط و آگاه به شرایط زمان و مكان شكل گرفته است. رهبری كه انگیزه الهی او و اخلاص او مورد اعتراف دوست و دشمن بود. همگان می دانستند كه او جز برای اهداف الهی و اسلامی و اجرای قوانین الهی قیام نكرده و در راه نهضت نیز بر همه قوانین خدایی پایبند است. او در  این مسیر پیوسته مورد تایید عالمان دینی و متفكران اسلامی شیعه و سنی بود و حتی علمایی كه معتقد به تلاش برای تآسیس حكومت اسلامی نبودند نیز پس از تشكیل حكومت اسلامی تآیید و حمایت از حكومت اسلامی را لازم می دانند. تأییدات الهی همواره همراه این انقلاب بوده،  از این رو در عرصه داخل و خارج به موفقیت های فراوان دست یافته است . بعضی ناكامی هایی كه دیده می شود  معلول كارشكنی ها و دشمنی های فراوان زورمداران شرق و غرب و مرتجعان منطقه بوده است. این انقلاب نقطه مقابل منافع شرق و غرب بوده و همیشه مورد هجوم دشمنان خدا و مسلمین بوده است و با این همه چون شجره ای طیبه و بارور ایستاده است و چون شمعی فراروی مسلمین عالم و آزادگان جهان است.
 
گذشته از اینها روایات متعددی درباره آخر الزمان و علائم ظهور است كه اشاره دارد پیش از قیام و ظهور مقدس حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه، در ایران و بین حكومت های شیعی و مورد تأیید امام تشكیل می شود و در دنیای پر از ظلم و جور آن زمان، مردم را به حق و عدالت دعوت می كنند. در این روایات به قیام ایرانیان و حكومت آنها تأیید بسیاری شده است. آقای علی كورانی از علماء لبنانی مقیم ایران، روایات مربوطه را جمع آوری و دسته بندی كرده اند و با توضیحاتی جامع درباره این روایات توضیح داده است. (كورانی علی، عصر ظهور، ترجمه عباس جلالی، ص 217 - 275، شركت چاپ و نشر بین الملل سازمان تبلیغات اسلامی، چاپ دوم 1379، تهران(
پس نه تنها حكومت جمهوری اسلامی، مصداق روایاتی كه نهی از قیام و احیانا تشكیل حكومت می كند نیست، بلكه به دلیل عقل و نقل مصداق واقعی حكومت زمینه ساز حكومت جهانی حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه است و همین امر نشان می دهد روایاتی كه نهی از قیام می كنند بررسی دقیق تری شوند و درباره آنها بیشتر اندیشه شود. حداقل اینكه این روایات قیامهای برحق و مطابق برنامه ائمه را شامل نمی شوند.
 
تفسیر صحیح روایات باطل بودن قیام های قبل از ظهور چنین است:
  .1
اگر روایات مذكور به معنای ظاهری آنها كه برخی خیال كرده اند، گرفته شود، معنای آن و جوب سكوت در برابر همه ظلم ها و طاغوت ها و بی عدالتی ها است و این مخالفت نص صریح قرآن و روایات مكرر اهل بیت علیهم السلام است كه اسلام دین عدالت است و مردم را به عدالت و زندگی عادلانه دعوت كرده و سكوت در برابر اهل ظلم و كفر را جایز ندانسته است. بنابراین قیام امام حسین علیه السلام تنها برای ایشان جایز بود و عملی نیست كه بشود از آن پیروی كرد و كلام امام حسین علیه السلام خطاب به كوفیان كه فرمود «فلكم فی اسوه» همانا من برای شما الگو هستم،(تحف العقول، ص505) لغو می گردد و ما تنها موظفیم برای امام حسین عزاداری كنیم و پیروی از سنت و روش ایشان برای ما جایز نیست. ضمن اینكه قیام علیه طاغوت و ظلم مقدمه تشكیل حكومت عدل است و اگر ما پیش از ظهور دعوت به سكوت شده باشیم به آیاتی كه دلالت بر جامعیت اسلام دارد (مائده، 33-38؛ نور، 2؛ حجرات، 9؛ انفال، 39-60) و همچنین روایات متعددی كه بر این واقعیت دلالت دارند لغو می گردند. بنابراین معنای روایات غیر از آن است كه برخی با وجوب سكوت برداشت كرده اند.
  .2
امام علی(عِ در وصف مردم در آخر الزمان می فرمایند: «... تضل فیها اقوام و یهتدی فیها اخری؛ در آن زمان گروههایی گمراه می شوند و گروهی دیگر بر هدایت ثابت قدم می مانند...»
بعد امام(ع) در وصف گروه هدایت شدگان می فرمایند: «اولئك خیار هذه الامه مع ابرار هذه العتره؛ آنها بهترین این امت هستند كه با خوبان این خاندان (پیامبر اكرم(ص)) به سر می برند» (بحارالانوار، ج 51، ص 118.
روایت شریف صریح است در این كه مردم آخر الزمان دو گروه هستند گروهی به بیراهه گمراهی كشانده می شوند اما بهترین این امت در شاهراه خیر و صلاح و هدایت ثابت قدم می مانند. در این دوران هر چه اهل باطل و شر و ستم در رفاه و آسایش هستند اهل حق در سختی به سر می برند زیرا حاكمیت با ظلم و ستم است و اهل حق در اقلیت به سر می برند.
  .3
امام سجاد(ع) می فرمایند: «ان اهل زمان غیبته القائلین بامامته والمنتظرین لظهوره... الدعاه الی دین الله عزوجل سرا و جهرا» معتقدان به مهدی و منتظران ظهور او در عصر غیبت .... (دارای چنین صفاتی هستند كه) در پنهان و آشكار مردم را به دین خدا فرا می خوانند. (كمال الدین، شیخ صدوق، ص 320)
  .4
امام صادق(ع) می فرمایند: «... و رایت اصحاب الایات یحقرون و یحتقر من یحبهم» مردمان حق را می نگری كه خوار شمرده می شوند و هر كس به آنها علاقه داشته باشد نیز كوچك شمرده می شود. (بحارالانوار، ج 52، ص 256)
برخورد امروز دولت مستكبر آمریكا و دنباله روان آن با مردم ایران و مسلمانان نمونه ای از تحقق این روایت است. آری در این زمان حفظ دین بسیار سخت است.
  .5
پیامبر اكرم(ص) می فرمایند: «لاحدهم اشد بقیه علی دینه من خرط القتاد فی اللیله الظلماء او كالقابض علی جمر الغضاء» هر یك از آن (مؤمنان) دین خویش را به سختی نگاه می دارد چنان كه گویی درخت خار مغیلان را در شب تاریك با دست پوست می كند یا آتش پر دوام را در دست نگاه می دارد(همان، ص 124).
آری حفظ و نگهداری دین، بسیار سخت است و به این دلیل است كه انتظار فرج بهترین عبادت است.
  .6
پیامبر اسلام(ص) می فرماید: «افضل اعمال امتی انتظار الفرج من الله عز وجل» انتظار فرج از جانب خداوند متعال برترین عمل امت من است (همان، ص 128).
  .7
امام علی(ع) می فرماید: «المنتظر لامرنا كالمتشحط بدمه فی سبیل الله» منتظر امر ما، بسان كسی است كه در راه خدا به خون خود غلطیده است (همان، ص 123).
در چنین زمان پر فتنه ای است كه به ما دستور داده اند كه هوشیار باشیم و مواظب دین خود باشیم زیرا از هر طرف برای گمراهی ما تلاش می شود.
زور و زر و تزویر و تبلیغات و سیاست بازی ها و تهدیدها و هزار و یك اقدام دیگر در سر راه ماست تا ما را از دین حق جدا كند.
خلاصه كلام این كه در برابر ظلم و فساد سراسری كه جهان را پر كرده است گروهی مؤمن واقعی هستند كه انتظار عدالت گستر را می كشند و زمینه ساز ظهورند.
  »
آنها پولاد دل اند و همه وجودشان را یقین به خدا پر كرده است. مردمانی سخت تر از صخره ها» (به نقل از امام صادق(ع) همان، ص 308).
 
»آنها در حالی كه پیامبر را ندیده اند و امامشان هم پنهان است به سبب یقین قلبی، دارای ایمانی مستحكم هستند» (از پیامبر اكرم(ص)، همان، ص 125).
 
»آنها برادران پیامبر(ص) هستند كه او را ندیده اند، اما به او ایمان دارند و او را از صمیم قلب دوست می دارند و با تمام وجود او و دین او را یاری می رسانند» (از پیامبر اكرم(ص)، همان، ص 132).
 «
آری چنین مردمانی برترین مردم همه زمان ها هستند زیرا خداوند عقل ها و فهم ها و شناخت آنها را قوت بخشیده است به حدی كه امام غائب نزد آنها همچون امام حاضر است و به نهایت درجه اخلاص رسیده اند» (كمال الدین، ص 320).
 
»چقدر مقام آنها بالاست كه پاداش یك نفر این گروه همانند پاداش پنجاه صحابه پیامبر(ص) است كه در ركاب آن حضرت در جنگ های بدر و احد و حنین جنگیده اند، زیرا سختی ها و آزار ها و رنج هایی كه بر آنان وارد می شود، فوق طاقت اصحاب پیامبر(ص) است و اگر چنین رنج ها و آزارهایی به اصحاب پیامبر(ص) می رسید شكیبایی نمی داشتند» (بحارالانوار، ج 52، ص 130).
پس بكوشید جزء این گروه باشید تا نامتان را در فهرست یاران با اخلاص امام مهدی حضرت بقیه الله الاعظم(عج) ثبت كنند و جزء برادران ودوستان پیامبر بزرگوار اسلام(ص) و شهدا در ركابش شمرده شوید.
برای اطلاع بیشتر نگا: كورانی، علی؛ عصر ظهور؛ ترجمه عباس جلالی؛ شركت چاپ و نشر بین الملل سازمان تبلیغات اسلامی؛ تهران؛ چاپ دوم 1379 (همه كتاب خواندنی است اما بحث ایرانیان و نقش آنان در ظهور و زمینه سازی ظهور را در صفحات 275 - 211 مطالعه كنید)

آیا امام هم امکان پیشرفت و تکامل دارد یا ثابت است؟

پرسش:

یوسف: سلام حاج آقا
خواستم بدونم که در امامان ما هم تکامل وجود داره؟شهيد مطهري در كتاب ولاءها و ولايت ها زير عنوان ولاء تصرف _ آن را اينگونه تعريف مي كنند:«انسان در اثر پيمودن صراط عبوديت به مقام قرب الهي نائل مي گردد و اثر وصول به مقام قرب (البته در مراحل عالي آن) اين است كه معنويت انساني در وي متمركز مي شود و با داشتن آن معنويت قافله سالار معنويات و ... و حجب زمان مي شود».

سوال آن است كه در مورد بعضي ائمه مانند امام هادي يا امام زمان(س) كه در سنين بسيار كم به امامت رسيده اند ايئ «پيمودن صراط عبوديت» چگونه محقق شده است؟

با تشکر از زحمات شما.

پاسخ:
سلام و احترام خدمت شما آقا یوسف.

عرض کنم که انبيا و اولياي الهي به خاطر نقش محوري و رهبري جامعه داراي امتيازات ويژه و منحصر به فرد مي باشند. آنها با عنايت الهي داراي امتيازي ذاتي مي باشند كه از همان آغاز تولد با آنها همراه است و آن پاك بودن فطرت و حجاب نداشتن آن است كه اين خود سرچشمه همه كمالات و فضيلت هاي الهي و انساني است. البته تلاش و كوشش و مجاهده و رنج بردن در راه بندگي خداوند و عبادت او و هدايت انسان ها، كمالاتي اكتسابي نيز به كمالات ذاتي آنها مي افزايد، يعني كمال آغازين و نخستين و خداداد آنها با كمالاتي كه در اثر مبارزه با نفس و دشمن و زحماتي كه در راه بندگي خدا تحمل مي كنند آميخته مي گردد و كمالي بر كمال اوليه آنها مي افزايد چون انسان قدرت رسيدن به كمالات بي نهايت را دارد و دايما مي تواند در حال تكامل باشد و نهايت تكامل بشري به آن اندازه كه براي انسان تصور مي گردد از آن اولياي الهي و چهارده نور پاك يعني محمد و آل محمد(ص) مي باشد، چنانچه روايات و زيارات مختلفي بر اين نكته شاهد و گواه مي باشد.

ولي ساير بندگان كه فطرتشان محجوب و مستور گرديده همه تلاش و مجاهدت آنها براي كنار زدن و يا كم رنگ كردن حجاب فطرت مي باشد تا آن فطرت پاك الهي كه سرچشمه همه كمالات است دوباره رخ بنمايد و صفات خداوند در آن متجلي گردد. يعني چيزي كه در ابتدا براي انبيا و اوليا حاصل است كه همان فطرت بي حجاب و بي غبار است كه عصمت آنان نيز ناشي از آن است، ساير بندگان بايد پس از سال ها رنج و مرارت و مجاهدت به آن دست يابند البته در مرحله اي پايين تر و مرتبه اي ضعيف تر.
موفق باشید.

 

 اگر خلافت موروثی بد است چرا امامت موروثی است؟

پرسش: رضا: سلام ممنون از ارسال جوابهای گذشته به ایمیلم.لطفا جواب این سوال رو هم به ایمیلم بفرستید. امام مجتبی با این شرط با معاویه بیعت کردند که معاویه برای خود جانشین انتخاب نکند تا خلافت موروثی نشود.ولی اگر خلافت از همان ابتدا به امیرالمومنین میرسید و خلافت به فرزندان حضرت میرسید که باز هم همان موروثی میشدو این مساله چطور توجیح میشود؟ پاسخ: سلام و عرض ادب خواهش میکنم وظیفه است . در مورد سوال شما عرض کنم که هر موروثی شدنی بد نیست.ارثی بودن به این معنی مورد مذمت است که فارغ از هرگونه معیار اساسی و صحیح حکومت از کسی به خاندان وی منتقل شود. در بسیاری از نظام‏ های شاهنشاهی و سلطنتی این شیوه حکم‏ فرما است وبراساس آن صلاحیت‏های لازم جهت اداره جامعه و حکومت به کلی از نظر دور مانده و حفظ قدرت و سلطنت در یک خانواده اصل حاکم بر همه ارزش‏ها و معیارها تلقی میشود .لذا مخالفت امام حسن علیه السلام از موروثی بودن به این نحو بوده است . ارثی بودن به معنای فوق از نظر منطقی هم کاملاً نادرست وباطل میباشد و بهترین گواه بر بطلان این روش نظام‏ های موروثی حاکم بر جهان به ویژه کشور ما ایران در طول تاریخ است که بارها و بارها جامعه را به سوی پرتگاه ‏های خطرناکی هدایت نموده و موجب سقوط و انحطاطات بسیاری گردیده است. امامت شأنی اکتسابی نیست، بلکه به تعیین خداوند است، زیرا امام باید از صفات درونی و قابلیت‌هایی برخوردار باشد که تنها خداوند از آن عالم است. علاوه بر آن کسی شایستة به عهده گرفتن نبوت و امامت است که به مقام برگزیدة خدا رسیده باشد: الله یصطفی من الملائکة رسلاً و من الناس؛ خداوند از بین ملائکه و مردم رسولانی برمی‌گزیند و اختیار می‌کند». برگزیدة خدا باید پاک و مطهر باشد و پلیدی و ناپاکی شرک و کفر و ظلم او را نیالوده باشد و به عبارت دیگر معصوم باشد، از این رو وقتی پروردگار با علم به قابلیت حضرت ابراهیم پس از آزمون، مقام امامت او را اعلام می‌دارد، در پاسخ به درخواست آن حضرت که این مقام را برای فرزندان و ذریة خود درخواست کرد، فرمود: «عهد و پیمان من به ظالمان نخواهد رسید این بیان خداوند روشن می‌سازد که مقام امامت نمی‌تواند موروثی باشد،‌که اگر چنین بود، مطمئناً درخواست پیامبرش را رد نمی‌کرد. پس آیه می‌فهماند که باید شخص قابلیت داشته باشد تا امام شود،‌ نه اینکه فرزند امام یا پیامبری چون حضرت ابراهیم خلیل الله باشد. بنابراین امامت شأنی خدایی است که فقط بندگان صالح و پاک به انتخاب خداوند عهده دار آن می‌گردند. اگر خداوند امامت را در نسل امام علی‌(ع) قرار داد، از این رو بود که افرادی طاهر و پاک و سرآمد بودند. امامان معصوم در بین بقیه افراد اهل بیت رسالت، از ویژگی‌هایی برخوردار بودند که آنان را سرآمد ساخته، شایستگی بخشیده و به مقام برگزیدگی از جانب خداوند مفتخر ساخت. خداوند آنان را شایسته و صالح دید که مأموریت تبیین دین و هدایت مردم را به آنان واگذار کرد. اگر فرزندان امام حسین(ع) را امام میدانیم، به خاطر این است که امامت آنان توسط خدا تعیین شده، نه بدین لحاظ که امامت امری ارثی است و پس از یک امام باید به فرزند وی منتقل گردد. اگر(بر فرض محال) خداوند، پس از امام حسین دیگری را امام قرار داده بود، بر ما لازم بود که امامت وی را بپذیریم. درمیان فرزندان امامان نیز پسرانی وجود داشتند که انسان‌های نیک بودند مانند حضرت ابوالفضل، اما عهده‌دار مقام امامت نبودند؛ زیرا از تمامی شرایط لازم برای برعهده گرفتن این مقام برخوردار نبودند. آنها خود بر این حقیقت آگاه بودند و هیچ گاه ادعای امامت نداشتند، یا به عنوان این که ارثی از پدر باشد، به نزاع برنمی‌خاستند،‌مانند فرزندان پادشاهان! اگر کسی چون جعفر کذاب ادعای امامت کرد، از طرف شیعیان کذب او آشکار شد، زیرا نشانه‌های امامت را در او نمی‌دیدند، اگر چه فرزند امام بود. از طرف دیگر باید امام کسی باشد که به مقام عصمت و پاکی رسیده باشد تا شایسته مقام امامت گردد،‌همان گونه که خداوند فرمود: عهد و پیمان او (امامت) به ظالمان نخواهد رسید. ظلم معنای عامی است که شامل هر گناه و معصیت می‌شود؛ پس باید امام از هر گناه و معصیت پیراسته باشد. حال اگر امام پس از خود شخصی را که عهده دار مقام امامت باشد، از طرف خداوند معرفی نماید. مطمئناً کسی خواهد بود که شایستگی ذاتی و درونی آن را داشته باشد؛ زیرا در غیر این صورت،‌گناه و معصیتی بالاتر از این نیست که کسی را طرف خداوند معرفی نماید که خدا او را اراده نکرده است،‌یا کسی را که شایسته این مقام نیست، صرفاً به جهت فرزند بودن او معرفی نماید. بنابراین اگر وجود آن امامان بزرگ را در نسل واحدی شاهدیم، به خاطر وجود تمام شرایط لازم معنوی در این خاندان شریف است. از سوی دیگر وابسته به کنش‏ های اختیاری آنان است، که لحظه به لحظه عمر و ارتباط محکم شان با خدا و دوری از هرگونه آلودگی و مبارزه وجهاد بیامان در راه خدا و... موجب برتری آنان بر دیگر منسوبان به خاندان پیامبر(ص) است.

چرا خدا من رو معصوم و امام نکرد؟

پرسش:

پلاک خونی (یزدان پناه):یک شبهه: چرا خداوند امامان را معصوم آفرید چرا ما معصوم نشدیم چرا بین ما آنها تفاوت قائل شده؟چرا امام علی بایستی از ابتدا معصوم می بود به طوری که در کعبه به دنیا بیایند وقرآن تلاوت کنند؟

پاسخ:

با سلام و عرض ادب

در پاسخ به سوال شما بنده چند نکته عرض میکنم که با توجه به این موارد جواب هم مشخص می شود:

 .1عصمت بر دو نوع است؛ علمي و عملي. اين دو قسم، ذاتاً و حقيقتاً از يکديگر انفكاك مي‌پذيرد. ممكن است كسي در ملكه‌ علم معصوم باشد، ولي در ملكه‌ عمل معصوم نباشد و بالعكس؛ اما عصمتي كه در پيامبران است، جامع هر دو است و پيامبران در علم و عمل معصومند؛ يعني هم كردارشان صالح و مطابق با واقع (عالم ثبوت) است، هم علم و دانش آنان صائب و برخاسته از مبدئي است كه هيچ‌گونه اشتباه و سهو و نسيان در آن راه نمي‌يابد.

 .2انسان مي‌تواند با رياضت شرعي و تهذ‌يب نفس، به مقام عصمت دست ‌يابد؛ عصمت منحصر به پیغمبران و امامان معصوم‌ (علیهم السلام) نیست بلکه مردم عادي نيز با تهذيب نفس مي‌توانند به عصمت دست یابند.

چنانکه حضرت زينب(س)وحضرت عباس(ع)و ... تا مرز عصمت پيش رفتند و عصمت عملی را کسب کردند و نيز به مقامات عالي معنوي دست يافتتند. و حتي برخي عالمان به مقامات بلندي رسيدند كه در مجموع مي توان چنين استنباط نمود كه اگرچه شرط امامت و نبوت، عصمت است، اما اين به معناي آن نيست كه هركس امام يا نبي نباشد از هيچ درجه اي از عصمت بهره مند نخواهد بود.

به عبارت ديگر از ناحيه خداوند هيچ گونه كوتاهي و بخلي نيست.

بنابراين اگر واقعاً ما قابليت دريافت علم لدني را دارا بوديم و با داشتن آن، از عصمت برخوردار مي شديم، خداوند آن علم را به ما عطا مي كرد. در حديثي چنين آمده است: «هركس آنچه را كه مي داند عمل كند، خداوند دانش آنچه را كه نمي داند به او خواهد آموخت» (1)بنابراين عصمت در عين موهبتي بودن، با لياقتها و شايستگي هاي اكتسابي و افعال اختياري انسان، ارتباط دارد. از اين رو هركس لياقت و شايستگي لازم را داشته باشد، چنين موهبتي به تناسب ميزان شايستگي اش به او عطا خواهدشد

 .3اینکه خداوندمقام عصمت و علم لدنی و.. را به امامان و پیامبران داده ، جبری نیست بلکه با شایستگی که درآنها بود( ولو از طریق 1- وراثت – 2 محیط 3- اراده و اختیار خودشان) این مقام را به آنها داد.یعنی چون اینها زمینه بهتری داشتند و بهتر از دیگران بودند و خدا هم با توجه به علمی که داشت و می دانست این نوع عصمت را به این بزرگواران داد.

چنان كه در ابتداي دعاي ندبه به مجموع سه واقعيت نوراني چنين اشاره شده است:

»برايشان شرط كردي كه نسبت به دنيا و زينت ها و زيورهاي آن زهد بورزند، آنان نيز اين شرط را پذيرفتند و دانستي كه آنان به آن شرط وفا مي كنند. پس آنها را پذيرفتي و به خود نزديك ساختي و ياد بلند و ستايش ارجمند را براي ايشان، پيش فرستادي... البته اين امتياز (علم و عصمت موهبتي) پايه و شرط اوليه امامت است و معصومان با اراده خويش و تلاش و عبادت، به مقامات عالي تري از علم و عصمت دست مي يابند. همان گونه كه قرآن مجيد از زبان پيامبر(ص)، مي فرمايد: قل رب زدنی علما .(2) بگو پروردگارا بر دانشم بيفزاي.

لذا اگر امیرالمومنین علی علیه السلام چنین فضیلتی دارند که در خانه خدا و با کمک فرشتگان متولد می شود علاوه بر بحث وارثت بخاطر ظرفیتی بود که حضرت داشتند و خدا هم از قبل میدانست و با این فضایل برتری داد.
 

 .1الميزان، ج7، ص239

 .2سوره طه - آیه 114

پاسخ جوانان شیعی به شبهات وهابیت

: آیا علی می تواند همۀ سنت پیامبر را برای نسلهای بعد از خود نقل كند؟
شیعیان می گویند: ‌به روایاتی كه از طریق ائمه اهل بیت به آنان رسیده است عمل می كنند و ما می گوییم معلوم است كه از ائمه اهل بیت جز علی كسی پیامبر را ندیده است. آیا علی می تواند همۀ سنت پیامبر را برای نسلهای بعد از خود نقل كند، درحالی كه علی گاهی در مدینه به عنوان جانشین می ماند و پیامبر سفر می كرد.
پاسخ
در گذشته منابع علم ائمه را نوشته ایم. تنها منبع علم آنان سماع علی از پیامبر نیست، بلكه استنباط از كتاب الله یكی از مدارك آنهاست، و سنت پیامبر چه از طریق علی و چه از طریق افراد موثق دیگر از مدارك استنباط آنهاست.
از این گذشته، محدّث بودن كه ملازم با الهام از سوی خداوند است، یكی دیگر از سببهای آگاهی آنان است. بالاخره آنان همتا و هم سنگ قرآن هستند، طبعاً باید به سان قرآن هدایت گر باشند.
امیر مؤمنان در 23 سال، فقط در یك یا دو جنگ حضور نداشته و یك بار هم برای مأموریت به یمن اعزام شده باشد، جز آن در تمام این مدّت، در محضر پیامبر بوده و از او جدا نشده است ولی متأسفانه مجموع كتب شش گانۀ حدیثی شما فقط 500 حدیث از علی بن ابی طالب نقل كرده است ولی در مقابل از ابوهریره كه قریب دو سال و اندی در محضر پیامبر بوده پنج هزار حدیث نقل می كند. كدام یك از این دو عادلانه تر است؟!

سؤال147: بیشتر كسانی كه گفته های پیامبر را به مردم رسانده اند از اهل بیت او نبوده اند.
می گوید بیشتر كسانی كه گفته های پیامبر را به مردم رسانده اند از اهل بیت او نبوده اند، پیامبر اسعد بن زراره را به مدینه، علاء حضرمی را به بحرین، معاذ و ابوموسی را به یمن و عتّاب بن اسید را به مكه فرستاد پس كجاست ادعای شیعه كه می گویند از پیامبر جز علی و یا فردی از اهل بیتش گفته ها و احادیث او را نقل نمی كند؟
پاسخ
اینكه پیامبر اینها را به نقاط مختلف فرستاد جای سخن نیست، و لازم بود بیفزاید كه علی را هم برای قضاوت به یمن فرستاد و این مطلب جای بحث و گفتگو نیست، آنچه مهم است دروغی است كه در آخر كلام او آمده كه شیعه می گویند:‌«جز پیامبر و یا فردی از اهل بیت او احادیث وی را نقل نمی كنند» در كدام كتابی چنین مطلبی آمده است؟
گردآورندۀ پرسشها نه آگاهی از تاریخ دارد و نه از سیره پیامبر. حقیقت این است كه پیامبر اسلام این سخن را در مورد خاصّی (قرائت آیاتی از آغاز سوره برائت برای مشركان) فرمود: توضیح این كه پیامبر در سال نهم هجرت باری منع مشركان از ورود به مسجد الحرام و رفع هر نوع پیمان از آنها، ابوبكر را با شانزده آیه از آغاز سورۀ «برائت» به مكه اعزام كرد تا در موسم حج آیات را بر حاضران بخواند. ابوبكر در نیمۀ راه بود كه جبرئیل نازل شد و فرمود: امر الهی آن است كه این آیات را یا خودت یا مردی از اهل بیت تو به مردم ابلاغ كند در این مورد پیامبر فرمود: علیّ منّی و أنا منه لا یؤدی عنّی إلّا أنا أو علی:‌ «علی از من و من از علی هستم جز من و علی این پیام را ابلاغ نكند». و این مطلبی است كه غالب مفسران در آغاز سوره توبه آورده اند، و گروهی آن را یكی از فضایل امام علی دانسته اند، و گروهی هم می كوشند آن را به نوعی توجیه كنند كه به مقام ابی بكر برخورد نكند. در این مورد به كتابهای تفسیر، مانند رازی، والنار، و كتابهای حدیث مانند تفسیر طبری و درّ منثور، در تفسیر سورۀ برائت، مراجعه فرمایید(1).

1 - در كتب حدیث ، خصائص نسائی، ص84، حدیث 73 و سنن ترمذی: 5/275؛ حدیث 3090؛ مستدرك حاكم: 4/178 و غیره این مطلب را آوده اند.

سؤال 148: شیعیان اعتراف می کنند علم حلال و حرام، و مناسك حج به آنها جز از طریق امام باقر نرسیده است.
شیعیان در كتابهایشان اعتراف می كنند كه علم حلال و حرام، و مناسك حج به آنها جز از طریق امام باقر نرسیده است، یعنی در این مورد از علی چیزی به آنها نرسیده است.
پاسخ
آنچه كه می گوید تحریف در نقل است، حج رسول خدا را امام باقر برای مردم بیان كرد، و «مسلم» در صحیح خود برنامه حج رسول خدا را از امام باقر در صحیح خود آورده است و شگفت اینجاست كه ابوحنیفه بر این حقیقت به نوع دیگر تصریح می كند و می گوید: «لولا جعفر بن محمد ما علم الناس مناسك حجّهم».
اصولاً مرور زمان چه بسا بر گفته های پیشینیان پرده می افكند و مسائل روشن بار دیگر مخفی می شود. و شخصیت های علمی مانند امام باقر و امام صادق باید آنچه را كه فراموش شده یا مورد اختلاف گشته بیان كنند. و چنان كه در پاسخ سؤال پیشین گفتیم ائمه اهل بیت علوم خود را سینه به سینه تا رسول خدا مستنداً نقل می كنند، و نقل از امام باقر مگر غیر از نقل از علی است؟

سؤال149:اگر به گفته شیخ مامقانی کسی امام مهدی را ببیند بالاترین حد عدالت را دارد، کسی که پیامبر را دیده چطور؟
شیخ مامقانی می گوید: اگر كسی به دیدن حضرت حجت مشرف شود در بالاترین حد عدالت قرار دارد. ما به آنها می گوییم شما چرا دربارۀ كسی كه پیامبر را دیده است چنین حكم نمی كنید؟
پاسخ
گردآورنده پرسش ها شنیده است كه قیاس، یكی از منابع استنباط است، ولی نمی داند كه شرایط قیاس صحیح و باطل چیست؟ روشن است قیاس این دو دیدار با هم درست نیست، و تفاوت آن دو زیاد است. هر چند مقام پیامبر بالاتر از مقام ولی عصر است، ولی رؤیت پیامبر هیچ نوع شرایطی نداشت، بلكه عادل و كافر و فاسق و منافق به دیدار او موفق می شدند، در حالی كه دیدن حضرت مهدی از طریق شرایط عادی امكان پذیر نیست، ولی اگر فردی، شرایط عادی را بشكند و از طریق غیر عادی به دیدار او موفق شود، حاكی از قرب او به مقام الهی است.

سؤال150: شیعیان روایت كسانی كه یكی از ائمه آنها را قبول نداشته باشد، نمی پذیرند. ولی روایات امثال فطحیه را می پذیرند.
شیعیان روایت كسانی كه یكی از ائمه آنها را قبول نداشته باشد، نمی پذیرند، به همین دلیل روایات صحابه را رد می كنند ولی با شیعیانی كه یكی از امامان یا چند نفر آنها را نپذیرفته اند ، مثل فطحیه به گونه ای دیگر رفتار می كنند و روایات آنها را می پذیرند.
پاسخ
او در این سؤال دو ادعا را مطرح كرده كه هردو بی اساس است چون:
شیعه به قول راوی ثقه و عادل كه لااقل در گفتار و بیان تقوا داشته باشد عمل می كند، خواه صحابی باشد، خواه غیر صحابی و لذا در كتب فقهی روایاتی از صحابه پیامبر وارده شده كه مدرك فتواست.
بنابراین ادعای دوم نیز بسان ادعای اوّل صحیح نیست، آنچه كه میزان است، وثاقت راوی است، خواه امامی باشد، خواه فطحی یا غیر آنها.

سؤال151: شیعه میگوید در كتاب كافی كلینی روایت صحیح و ضعیف وجود دارد، د رحالیکه حضرت مهدی گفت: این كتاب برای شیعیان ما كافی است.
علمای شیعه می گویند كه در كتاب كافی كلینی روایت صحیح و ضعیف وجود دارد، و از طرفی شیعه می گوید كه این كتاب به حضرت مهدی عرضه شد و او گفت: این كتاب برای شیعیان ما كافی است.
پاسخ
كتاب كافی كتابی مهم و ارزشمند برای جهان اسلام است، كه بیشترین روایات صحیح در باب احكام و معارف را داراست، ولی در عین حال بر خلاف غلوّ سلفیها كه صحیح بخاری و مسلم را خالی از هرگونه روایت ضعیف می دانند، كتاب كافی خالی از روایت ضعیف نیست و این نشانۀ واقع گرایی علمای شیعه است و امّا آنچه كه در ذیل سؤال آمده است كه علمای شیعه می گویند: «این كتاب به مهدی عرضه شد» افترایی بیش نیست. هرگز علمای شیعه این سخن را نمی گویند، بكله در مقدمۀ كافی، مترجم حالات شیخ كلینی می گوید: «و یعتقد بعض العلماء أنّه عرض علی القائم» یعنی برخی از علما چنین اعتقادی داشته اند كه این كتاب بر امام مهدی عرضه شده است مسلّماً یك چنین قول نادر آن هم بدون سند نمی تواند مایۀ اشكال یا سؤال باشد. حالا فرض كنید حضرت مهدی چنین سخنی را فرموده است ولی او این سخن را درباره تمام روایات كافی فرموده كه قسمتی از آن است كه روایات ما را بر كتاب الله عرضه كنید در صورتی كه با قرآن موافق بود بگیرید، بنابراین كتاب كافی برای شیعیان كافی است امّا با معیارهایی كه در آن آمده است.

سؤال152: شیعیان رأی امام غائبشان را از طریق حدس زدن می شناسند و در عین حال اجماع سلف را معتبر و معیار قرار نمی دهند.
فقیه همدانی در مصباح الفقیه می گوید: طبق نظر متأخرین معیار بر حجّیت اجماع این نیست كه همه اتفاق كنند، بلكه دلیل بر حجّت اجماع این است كه رأی معصوم را به طریق حدس زدن و تخمین كشف كنیم، پس آنها رأی امام غائبشان را از طریق حدس زدن می شناسند و در عین حال اجماع سلف را معتبر و معیار قرار نمی دهند.
پاسخ
گردآورنده پرسشها از اصطلاحات اصولی علمای شیعه آگاه نیست و آنها هم كه در سایتهای خود این خرده را بر شیعه گرفته اند، مانند گردآورنده، اطلاعی از اصطلاحات ندارد.
اوّلاً:‌كلمۀ تخمین هرگز در عبارات علمای ما نیست، آنچه كه هست كلمۀ حدس است.
ثانیاً:‌ «حدس» در این جا به معنی گمانه زنی نیست، بله حدس در مقابل حسّ است یعنی تحصیل یقین به قول امام دو راه دارد:
1. راه حسی مثل این كه علمای مدینه، در عصر امام صادق همگی بر حكمی فتوا بدهند، در اینجا قول امام از طریق حس به دست می آید، زیرا امام یكی از آن علما بوده و در رأس آنها قرار داشته، و رأی همگان، نشانۀ رأی او هم هست.
2. راه حدسی و آن این كه انسان با یك رشته مقدمات قطع آور و یقین آفرین به قول امام برسد. هر چند با گوش نشنیده و با چشم ندیده باشد. مثلاً همگان می گویند: ‌ماه نور خود را از خورشید می گیرد و آن را از حدسیات می شمارند. حدس در اینجا به معنی گمان نیست، بله به معنی یقین است و انسان با یك رشته تجربیات به یقین می رسد.
در مورد بحث، هرگاه علمای شیعه در چند قرن، بر حكمی اتفاق داشته باشند، انسان حدس می زند كه یك دلیل قطعی در اختیار آنان بوده و آنان به خاطر آن دلیل قطعی كه از امام به آنان رسیده فتوا داده اند. به این می گویند اجماع حدسی، یعنی انسان با اینكه ندیده و نشنیده در پرتو یك رشته محاسبات، یقین پیدا می كند، و هرگز در كاشفیت اجماع، ظن و تخمین و استحسان مطرح نیست.
این نوع ادله از آن سلفی هاست كه بر اثر نداشتن نصوص كافی، مجبورند در احكام شرعیه به گمانه زنی و تخمین بپردازند و به قیاس و استحسان كه هرگز یقین آفرین نیست، عمل می كنند.

سؤال154: شیعه در مسأله ای که دو قول باشد گوینده یكی معلوم و یكی نامعلوم ،به آن كه گوینده اش نامعلوم است عمل میکند.
از عجایب شیعه این است كه اگر در مسأله ای دو قول باشد گوینده یكی معلوم و یكی نامعلوم باشد به آن قول كه گوینده اش نامعلوم است عمل می كند چه دلیلی بر آن دارند؟
پاسخ
اوّلاً: گردآورندۀ پرسشها براثر بی اطلاعی از معارف شیعه نتوانسته سؤال را درست مطرح كند. هرگز مسأله این نیست كه اگر در مسأله ای دوقول باشد، به قول ناشناخته عمل می كنند نه به قول شناخته شده. هرگز چنین مسأله ای درفقه شیعه مطرح نیست.
آنچه كه واقعیت دراد این كه اگر علمای شیعه در مسأله ای اتفاق كنند، این اتفاق كشف از قول معصوم می-كند، ولی برخی گفته اند كه اگر فردی با اجماع مخالفت كند اگر شناخته شده باشد ضروری به اجماع نمی زند و اگر آن عالم ناشناخته باشد، به اجماع ضرر می زند، یعین از حجیت می اندازد، زیرا احتمال دارد كه آن فرد ناشناخته، امام معصوم بوده است كه به صورت ناشناخته اجماع را نقض كرده است.
این نظری است از برخی علمای شیعه، در عین حال برخی دیگر از علمای شیعه به نام شیخ حر عاملی با آن مخالفت كرده و آن را صحیح ندانسته، در حقیقت گوینده و انتقاد كنند، هر دو شیعه هستند. اختلاف میان دو عالم چندان مهم نیست، شما كتاب «الفقه علی المذاهب الاربعه» را مطالعه كنید، سراسر آن كتاب اختلاف میان علمای چهار مذهب است.
بخش ششم (از سوال155تاآخر)

سؤال155: شیخ شیعه در بحار می گوید: روبرو ایستادن با قبر لازم است اگر چه مخالف جهت قبله باشد.
شیخ شیعه در بحار می گوید: روبرو ایستادن با قبر لازم است اگر چه مخالف جهت قبله باشد، یعنی وقتی به زیارت ضریحهای خود می روند و دو ركعت نماز زیارت می خوانند، باید رو به قبر بخوانند گر چه قبله در سمت دیگری باشد.
پاسخ
گویا در بخش سؤالات هدایت گرانه كفگیرك به ته دیگ خورده، این بار می خواهد رأی خود را بر عبارت مرحوم مجلسی تحمیل كند. آنچه مجلسی گفته است این است كه هنگام خواندن زیارت باید رو به قبر امام باشی، هر چند این كار مستلزم آن باشد كه پشت به قبله باشی. این سیره همۀ‌ مسلمانان جهان از جمله خود سلفی ها هنگام سلام كرن بر پیامبر و ابوبكر و عمر، است، آنان رو به ضریح و پشت به قبله می ایستند و سلام می دهند. و اما تفسیری كه بر كلام مجلسی پس از كلمۀ یعنی انجام داده است، خیانتی بیش نیست و همه شیعیان نماز زیارت را رو به قبله می خوانند. و اگر گردآورندۀ سؤالها این گونه بخواهد سخن بگوید، نه تنها كسی را هدایت نمی كند، بلكه گمراه بودن خود را برای همگان آشكار می سازد.

سؤال156: شیعه همواره با گفتار پیامبر «أذكّر كم الله فی أهل بیتی» استدلال می كنند،ولی خود با تعداد زیادی از اهل بیت دشمنی می کنند
شیعه همواره با گفتار پیامبر «أذكّر كم الله فی أهل بیتی» استدلال می كنند، ولی خود شیعه با تعداد زیادی از اهل بیت دشمنی می نمایند.
پاسخ
یادآور شدیم اهل بیت دو اصطلاح دارد:
1. اهل بیتی كه در آیۀ‌ كریمۀ تطهیر آمده است و مقصود از آن طبق نقل مسلم در صحیح خود كسانی هستند كه در تحت عبا قرار گرفتند و در گذشته خود گردآورندۀ پرسشها این حدیث را نقل كرد «اللّهم هؤلاء أهل بیتی».
2. اهل بیتی كه در مورد خمس وارد شده به بنی هاشم تفسیر می شود در این موقع به همه افراد بنی هاشم از صالح و طالح شامل می شود. كسانی كه به خاندان هاشم منسوبند همگی از احترام والایی برخوردارند و صدقه بر آنها حرام است، مگر اینكه یكی از آنها راه خلاف را در پیش گیرد و گنهكار شود كه این یك وظیفۀ الهی است و از شاخه های امر به معروف و نهی از منكر به شمار می رود. بنابراین شیعه به تمام اهل بیت پیامبر احترام می گذارد مگر این كه فاقد صلاحیت باشند.

سؤال157: شیعه می گوید: اصحاب، نص بر خلافت علی را پنهان كرده اند، اگر چنین است پس چرا فضائل او را پنهان نكرده اند؟
پاسخ
هیچگاه شیعه نگفته است كه اصحاب نص بر خلافت علی را پنهان كرده اند. شیعه می گوید نص بر ولایت علی را صد و ده صحابی و هشتاد و چهار تابعی و سیصد و شصت دانشمند نقل كرده اند(1)، ولی راجع به فضائل باید یادآور شویم كه دستخوش حب و بغضها بوده، دوستان از ترس و دشمنان به خاطر بغض فضائل او را نقل نكرده اند، حتی این كلمه را از احمد بن حنبل همگی شنیده كه گفته است:‌ در مورد هیچ كس از اصحاب پیامبر به اندازۀ‌ علی فضایل با سند صحیح نقل نشده است.(2)
پی نوشت ها:
1. الغدیر:1، ص 41-311.
2. تاریخ دمشق ابن عساكر:3، ص 83، چاپ دوم؛ مستدرك حاكم 3/107؛ الریاض النضره:3/165.

سؤال158: شیعه می گوید خبر امام مهدی به دستور پدرش باید پنهان بماند و باز می گوید هر کس امام زمانش را نشناسد خدا را نشناخته است.
شیعیان می گویند: حضرت عسكری پدر امام زمان فرمان داده كه خبر امام مهدی را از همه پنهان سازند، و به جز افراد مورد اعتماد نگویند. از طرفی می گویند: اگر كسی امام خود را نشناسد، خدا را نشناخته است.
پاسخ
مطلب نخست درست است، زیرا خلافت عباسی پیوسته با گماشتن جاسوسانی در صدد یافتن مكان و زمان تولد حضرت مهدی تا فرعون وار به حیات موسای زمان خاتمه دهد، ولی خدا او را ناكام نهاد و ارادۀ خود را بر حفظ امام تنفیذ كرد و فقط كسانی محدود از مكان وجود حضرت اطلاع داشتند و او را ملاقات می كردند.
و امّا اینكه می گوید: هر كس امام خود را نشناسد خدا را نشناخته، مراد رؤیت امام و اطلاع از مكان وجود او نیست. همۀ ما اكنون پیامبر اكرم را شناخته ایم هر چند او را ندیده ایم، واقعاً چقدر جای تأسف است كه چنین اشكالات بی پایه سبب اتلاف وقت انسانها می شود؟!

سؤال159: اگر‌ خداوند عمر امام مهدی را طولانی كرده، چون همۀ‌ مردم به او نیاز دارند،پس چرا عمر پیامبر را طولانی نكرد ؟
شیعیان می گویند:‌ خداوند عمر امامشان را صدها سال طولانی كرده، چون همۀ‌ مردم به او نیاز دارند.
به آنها می گوییم: پس چرا عمر پیامبر را طولانی نكرد مردم به او نیز نیاز داشتند؟
پاسخ
یادآور می شویم مردم به پیامبران نیازمندند برخی از آنها نیز از عمر طولانی مانند نوح برخوردار بودند و برخی از عمری كوتاه مانند حضرت مسیح. مگر همۀ اسرار و رموز جهان بر ما آشكار است؟
علت طولانی بودن عمر امام به خاطر این است كه مأمور است كه حكومت واحد جهانی الهی تشكیل دهد و تا زمینۀ ظهور او كه آمادگی جهانیان‌ است فراهم نگردد، ظهور نمی كند. بنابراین در طولانی بودن عمر عزیز او هدف خاصی است كه در دیگران نیست.

سؤال160: آگر حرف جعفر درباره فرزندنداشتن برادرش قبول نیست، حرف عثمان بن سعید هم نباید قبول باشد چون معصوم نیست.
جعفر برادر حسن عسكری كه گفته است: برادرش فرزندی نداشته است، شیعه سخن او را قبول نمی كنند، چون او معصوم نیست، ولی ادعای عثمان بن سعید را كه می گوید: حسن فرزندی داشته قبول می كنند، با این كه او هم معصوم نیست، این چه توجیهی دارد؟
پاسخ
اوّلاً انحراف جعفر برادر امام عسكری كه یك بحث تاریخی رجالی است كه نمی توان د راین فرصت دربارۀ او گفتگو كرد. چه بسا خلفای عباسی از وجود او سوء استفاده كرده و چنین مطالبی را از زبان او نشر می-كردند.
و ثانیاً اعتقاد شیعه به ولادت حضرت مهدی ارتباطی به عثمان بن سعید ندارد، زیرا علاوه بر شیعیان، متجاوز از 40 تن از علمای اهل سنّت بر ولادت آن حضرت تصریح كرده اند، و حتّی ابن عربی در فتوحات، اسامی دوازده امام را تا به امام مهدی ذكر كرده است.و شیعیان مورد اعتماد حضرت عسكری كه به دیدار حضرت مهدی نائل شده بودند، رؤیت خود را نیز نقل كرده و تولد حضرتش را به حدّ تواتر رسانیده اند.
از این گذشته روایات مربوط به معرفی حضرت مهدی با تمام خصوصیات كه یكی از آنها این است كه او از فرزندان امام عسكری است فزونتر از آن است كه در اینجا نقل كنیم.
من از گردآورنده تقاضا می كنم جهت آگاهی از بشارتهای آمدن حضرت مهدی در كتب شیعه و سنی به كتاب تذكرة‌الخواص سبط ابن جوزی و منتخب الأثر مراجعه كند تا روشن شود كه مسأله حضرت مهدی پیش از تولد آن حضرت، زبانزد محدثان و دانشمندان و راویان بوده است.

سؤال161: شیعه معتقد به «طینت» است یعنی خداوند شیعیان را از خاك مخصوصی آفریده در حالیکه این با اختیار تناقض دارد.
یكی از عقاید شیعه، اعتقاد به «طینت» است كه معنای آن این است كه خداوند شیعیان را از خاك مخصوصی آفریده و اگر شیعه گناه كند، آن را پای سنی می نویسند و نیكی های سنی را پای شیعه می نویسند، و این عقیده با «اختیار» كه شیعه بدان معتقدند تناقض دارد.
پاسخ
اخبار طینت به معنای خاك نیست كه ایشان تصور كرده، بلكه كنایه از قانون وراثتی است كه قرآن به آن تصریح می كند، «البلد الطیّب یخرج نباته بإذن ربّه و الذی خبث لا یخرج إلّا نكداً»(اعراف/58).
«سرزمین پاكیزه گیاهش به فرمان پروردگار می روید، امّا سرزمینهای بد طینت جز گیاه ناچیز و بی ارزش نمی-رویاند».
بنابراین پدران و مادرانی كه دارای اصلاب پاك و ارحام مطهر هستند فرزندان پاك را تحویل جامعه می دهند، ولی اصلاب و ارحام آلوده زمینۀ ناپاكی را در فرزند پدید می آورند، البته هر دو به صورت زمینه است و شخص می تواند با ارادۀ خون آن زمینه را تقویت كند یا بر آن غلبه نماید.
و چون این مسأله به صورت زمینه است، هرگز با اختیار انسان منافاتی ندارد، البته كسانی كه زمینه های بد دارند، اگر بر آن زمینه ها غلبه كنند، پاداشی دو برابر خواهند داشت.
آنچه گفته شد یكی از معنای «طینت» است. در این جا تفسیر دیگری هست كه جای بازگویی آن نیست، آنچه مهم است دروغی است در آخر سؤال آورده كه گناهان شیعه را پای سنی می نویسند، این تهمت است، در هیچ یك از كتب عقاید شیعه وجود ندارد و خلاف قرآن است كه می فرماید: «الّا تزر وازرة وزر أخری».(1)
پی نوشت ها:
1. النجم:38.

سؤال162:اگر انصار دوستان علی بودند و در جنگ صفین در لشكر علی قرار داشتند چرا خلافت را به علی ندادند ؟
علمای شیعه می گویند انصار دوستان علی بودند و در جنگ صفین در لشكر علی قرار داشتند می گوییم اگر چنین است چرا خلافت را به علی ندادند و به ابوبكر سپردند؟
پاسخ
هدف از طرح این سؤال این است كه برساند بر خلافت علی نصی نیست، یادآور می شویم كه در سقیفه آنگاه كه رئیس اوس به رغم میل قبیلۀ خزرج به ابی بكر رأی داد، سروصدای زیادی در میان انصار برخاست، و خزرجیان همگی گفتند: «لا نبایع إلّا علیاً» «جز با علی با كسی بیعت نمی كنیم» و اگر نصی در كار نبود چرا آنان از میان همۀ مهاجران علی را برگزیدند؟
و امّا اینكه چرا با چنین عقیده ای به علی رأی ندادند، علت آن به صورت فشرده چنین است:
اوّلاً: گروهی از همین مهاجر و انصار پیشگامان تشیع بودند و بر ارادۀ خود باقی ماندند و لذا آنگاه كه امام به خلافت رسید تا پای جان در ركاب حضرت جنگیدند.
ثانیاً: ‌گروهی هر چند لب به اعتراض نگشودند ولی همراهی آنها با خلافت به معنی عقیده به آن نبود، بلكه مخالفت در آن شرایط را مصلحت نمی دیدند، زیرا پیرو امام علی بودند كه برای حفظ اسلام، و رفع فتنه سكوت كردند.
حاصل آن كه با این اشكالات كودكانه نص صریح غدیر را كه 110صحابی و 84تابعی نقل كرده نمی توان نادیده گرفت.

سؤال163: گروهی ادعا میكند كه قرآن تحریف شده و گروهی که به جای علی ابوبكر را انتخاب كرده اند . چرا شیعه فقط باگروه دوم دشمن است؟
ما با دو گروه مواجهیم گروهی ادعا می كند كه قرآن تحریف شده و به قرآن طعنه می زنند و گروهی گناهشان این است كه به جای علی ابوبكر را انتخاب كرده اند و به این صورت به اهل بیت طعنه می زنند چرا شیعه در مقابل گروه اول ساكت و در مقابل گروه دوم سرسخت است؟
پاسخ
این سؤال تكراری است و ما در گذشته گفتیم هرگز شیعه قائل به تحریف كتاب خدا نیست و عقاید را نباید از كتابهای روایی و حدیثی گرفت، و گرنه صحیحین و كتابهای سنن مشتمل بر یك رشته روایاتی است كه حاكی از تحریف قرآن است، بلكه باید عقیده را از كتب مخصوص به بیان عقاید گرفت كه در آنجا روایات تحقیق و بررسی شده و نظر نهایی استخراج شده است، و در مذهب شیعه در مورد عقاید، روایات متواتر پذیرفته می شود نه اخبار آحاد و نه روایاتی كه با قرآن در تضاد است و روایات تحریف از انسانهای نادرست و فاسد نقل شده كه ما در گذشته اسامی آنها را آوردیم و یكی از آنها احمد سیّاری است كه از نظر شیعه و سنی هر دو به فساد عقیده معروف است. شیعه همان طور كه نسبت به اهانت به اهل بیت(ع) حساسیت نشان می هد در مورد كسانی كه به قرآن طعنه زنند، حساسیت نشان می هد و نشانۀ آن كتابهای تحقیقی است كه در مورد عدم تحریف قرآن نوشته شده مانند: «آلاء الرحمن» نوشته مرحوم بلاغی، و «البیان فی تفسیر القرآن نوشته آیة الله خویی، «صیانة القرآن من التحریف» نوشته مرحوم معرفت و «التحقیق فی نفی التحریف» نوشته آقای سید علی میلانی و بسیاری كتب دیگر.
شما یا از این كتابها خبر ندارید و اگر هم خبر دارید، توان دیدن آنها را ندارید و حاضر به پذیرفتن حقایق نیستید!

سؤال164: خداوند درقرآن تصریح می كند كه جز از خدا و پیامبر پیروی نكنید.
خداوند متعال می فرماید: «اتّبعوا ما أنزل إلیكم من ربّكم و لا تتّبعوا من دونه أولیاء قلیلاً ما تذكّرون»(اعراف/3) «از آنچه كه از سوی پروردگار شما به سوی شما فرود آمده پیروی كنید و از سرپرستان دیگری پیروی نكنید. در این آیه تصریح می كند كه جز از خدا و پیامبر پیروی نكنید. و امامت برای آن است كه امام فرمانهای الهی را كه به ما رسیده اجرا كند، نه اینكه دین جدیدی برای مردم بیاورد.
پاسخ
پیامبر در مدّت رسالت 23 سالۀ خود بر اثر گرفتاریها و خفقان 13 سالۀ مكّه و نبردهای فراوان در اقامت ده ساله اش در مدینه از بیان جزییات احكام باز ماند. قسمتی را بیان كرد و قسمت دیگر را بر عترت كه هم سنگ قرآنند، واگذاشت.
دین اسلام، دین جاودانه است و شرایط زمان و مكان، مسائل جدیدی پدید می آورد كه در زمان پیامبر اكرم مطرح نبود، پاسخ درست به این سؤال چیست؟ شیعه می گوید:‌چه مانعی دارد كه خدا برای رساندن احكام شریعت، گروهی را در مكتب غیبی پرورش دهد تا همگان بازگو كنندگان چیزی باشند كه بر پیامبر نازل شده تفصیل آن به عترت موكول گردیده است.
دور نرویم، پس از پیامبر، تابعان و بعداً فقها، هزاران فرع را مطرح كرده و آن را با یك رشته ادلّۀ قطعی و ظنّی، بیان كردند، در حالی كه این احكام، از زبان پیامبر شنیده نشده، بلكه بر اثر یك رشته قیاسها و ظنون و استحسانها به دست آمده است. شما دربارۀ این استنباطها چه می گویید؟ آیا همۀ آنها را پیامبر گفته است؟ به طور مسلم نه، امّا آن فقیهان به گمان خود توانسته اند بر آنچه كه بر پیامبر نازل شده را از قرآن و سنت و موازین فقهی استخراج كنند. حال اگر این كار را عترت با آموزشهای غیبی انجام دهند و در اختیار بگذارند، همگی جزئی از آنچه كه به پیامبر نازل شده است، می باشد.
اگر واقعاً مقابله به مثل در اینجا صحیح باشد، یادآور می شویم كه این سؤال به خود شما متوجه است. شما در برابر سنت پیامبر، سنتهای دیگری را مطرح كردید و در ابواب فقه، سنتی به نام سنت ابی بكر، و سنتی به نام سنت عمر درست كردید آیا اینها همان گفته های پیامبر است؟ پس چرا نام شیخین را بر آن سنّت نهادید؟ و اگر غیر از آن است، چرا از آن پیروی می كنید؟

سؤال165: مذهب شیعه به وسیلۀ راویانی مانند زراره به دست آنها رسیده است، در عین حال امامان شیعه دربارۀ این افراد مذمّت كرده اند.
مذهب شیعه به وسیلۀ راویانی مانند زراره و غیره به دست آنها رسیده است، در عین حال امامان شیعه دربارۀ این افراد مذمّت كرده اند، شیعیان، با اعتماد به قول افراد مذمّت شده، قول امام خود را ردّ می كنند.
پاسخ
اوّلاً: شیعه در مورد معارف و احكام تقریباً از 15000 راوی بهره گرفته است، و از این طریق احادیث اهل بیت را نگهداری كرده است، و از این طریق احادیث اهل بیت را نگهداری كرده است، چنین نیست كه معارف و احكام را از چند فرد معدود گرفته باشد كه دربارۀ آنها مذمت وارد شده است، تا با ثبوت مذمّت، آیین تشیع فرو ریزد.
نگاه مختصری به كتاب «تنقیح المقال» علّامه مامقانی و كتاب «معجم رجال الحدیث» آیة الله خویی عظمت راویان و كثرت حافظان حدیث روشن می سازد.
ثانیاً: اگر مذمتی كه دربارۀ «زراره» وارده شده، در عین حال روایات مدحی هم دربارۀ او رسیده و خود حضرات در روایات مدح، یادآور می شوند كه ما با نكوهش این افراد می خواهم جان و مال آنها را حفظ كنیم، زیرا زرارة بن اعین از رجال سرشناس كوفه و كاملاً شناخته شده بود، ارتباط نزدیك او با امام صادق جای گفتگو نبود، ولی در عین حال، خلافت اموی و عباسی دربارۀ آنها حساسیت داشت، زیرا شیخ قبیله و در عین حال عالم و دانشمند بود. ائمه در برخی مجالس كه مأموران اطلاعاتی نظام حضور داشت به نكوهش او و دو تن از یارانش پرداخت تا جان و مال او را در شرایط خفقان و ترس و قتل و وحشت آن دوران را به خاطر آورد متوجه خواهد شد چرا ائمه اهل بیت برخی از شیعیان نزدیك به خود را نكوهش می كردند چون می-خواستند جان آنان را حفظ كنند و دستگاه حكومت نفهمد آنان به اهل بیت منسوب و شیعه اند. ابوبصیر به امام صادق می گوید:« فدایت شوم ما را لقبی می دهند كه پشت ما را می شكند، دل های ما را می میراند و حاكمان بر اثر همین لقب خون ما را حلال می دانند... امام می فرماید: لقب رافضه را می گویی؟ می گوید آری...».(1) این گوشه ای از شرایط وحشتناك آن زمان است.
پی نوشت ها:
1. روضۀ كافی: ص34؛ فضائل الشیعه، مرحوم صدوق:ص21.

سؤال166: اگر شیخین انسانهای خوبی نبودند، پس پیامبر در تربیت یارانش شكست خورده است، و این بزرگترین توهین به پیامبر است.
اگر شیخین انسانهای خوبی نبودند، پس پیامبر در تربیت یارانش شكست خورده است، و این بزرگترین توهین به پیامبر است، چه می گویید؟
پاسخ
هرگاه یاران پیامبر منحصر به این دو نفر و همفكران آنان بودند، سؤال شما می توانست مطرح شود، ولی پیامبر اكرم قریب یكصد هزار صحابی داشت كه پانزده هزار از آنها با نام و نشان در كتابها ثبت شده اند، و در گذشته گفتیم یاران پیامبر از نظر عقیده و رفتار یكدست نبودند و آن چنان نبود كه همگان محكوم این اقلیتی باشند كه نظر شما را به خود جلب كرده است. این اقلیت خلافت را قبضه كردند، و برخی هم از آنان پیروی كردند ولی برخی دیگر مخالفت كردند، و اكثریتی نیز خاموش ماندند، و اظهار نظر را به مصلحت ندانستند.
اصولاً تكیه بر خلفا، و نادیده گرفتن دیگر یاران پیامبر نوعی اهانت به دیگران است. حال فرض كنید چند نفر انگشت شمار از یاران پیامبر نمرۀ خوبی نگرفته باشند؛ این دلیل بر دیگران نیست. از این گذشته خواص یاران پیامبر منحصر به خلفا نبود، چرا شما از ابوایوب انصاری فاتح روم، عمار یاسر، ابوذر غفاری، ابن تیهان، و سلمان، و عبدالله بن مسعود و عثمان بن مظعون و دهها انسان وارستۀ دیگری كه در غزوات بدر و احد و خندق و خیب و حنین جان باختند، و با خون خود درخت اسلام را سیراب كردند، یاد نمی كنید؟!
پیامبر گرامی انقلاب عظیمی در جهان به وجود آورد، و مسیر تاریخ را دگرگون ساخت، و عظمت انقلاب او در گرو نیك و بد بودن چند فرد معدود نیست كه اگر تاریخ دربارۀ آنان قضاوت كند، اهانت به پیامبر باشد.
فرض كنید معلمی در كلاسی زحمت بكشد، ولی در میان شاگردان، چند نفر معدود موفق به كسب امتیاز نشوند، آیا این اهانت به آن معلم بزرگوار است؟
آیا اگر بد بودن برخی از یاران نشانۀ عدم موفقیت پیامبر است، پس مسألۀ جنگ با مرتدان عرب را چگونه توجیه می كنید. بالأخره همۀ آنها مسلمان بودند ولی بعداً به عقیدۀ شما از اسلام برگشتند. پس پیامبر به عقدیدۀ شما در تربیت خود موفق نبوده است؟!

سؤال167: اگر امامت واجب است تاشریعت اسلامی را حفاظت نماید ، از امامان دوازده گانه كسی به ریاست نرسید تا این کار را انجام دهد؟!
شیعیان می گویند امامت واجب است چون امام، شریعت اسلامی را حفاظت می نماید و مسلمانان را به راه راست سوق می دهد و احكام را از كم و زیاد شدن پاسداری می كند. به آنها گفته می شود: از امامان دوازده گانه شما كسی به ریاست نرسید تا چنین كاری را انجام دهد.
پاسخ
گردآورندۀ پرسشها تصور كرده است كه امامان شیعه در طول 250سال دست روی دست گذارده و هیچ كاری را صورت نداده اند و اگر در رأس قدرت نبودند، هیچ نوعی تأثیری در هدایت جامعه و بازداری ظالمان از ظلم نداشته اند، در حالی كه ائمه اهل بیت از طرق مختلف توانستند در هدایت جامعه اثر گذار باشند.
1. دانشگاه اسلامی كه در مدینه با كف با كفایت امام باقر و امام صادق پی ریزی شد و متجاوز از 4000 محدث و فقیه تربیت كرد و تحویل جهان اسلام داد و خود این تأثر عظیمی در رهبری امّت داشته است.
حسن بن علی الوشا می گوید: من در مسجد كوفه نهصد استاد حدیث دیدم كه همگان می گفتند: ‌حدثنی جعفر بن محمد.(1)
و همچنین دیگر امامان شیعه در عین آنكه بر مسند قدرت نبودند از نظر آموزش و تعلیم دین و بازداری جامعه از انحراف اثر بارزی داشتند.
2. از نظر مبارزه با ظلم و ستم، هر چند كمتر تظاهر می كردند، امّا به طور معقول، مسلمانان را به بی لیاقتی حكام اموی و عباسی توجه می دادند و از همین طریق خوفی در دل حكام انداخته و توانستند از خودكامگی آنان تا حدی بكاهند و اگر امامان شیعه دست روی دست می گذاشتند و با ظالمان هم پیمان و هم سو بودند، به شمشیر و زهر جفا كشته نمی شدند.
3. از این گذشته اگر ما دربارۀ خدمات امامان شیعه لب فرو بندم ولی یادآور می شویم امامت از جانب خدا لطفی است بر جامعه، و می تواند در هر درجه اثر گذار باشد. حال اگر بر اثر مساعد نبودن شرایط حاكمیت سیاسی را به دست نگرفتند، این تقصیر مردم است، نه گناه قانون و یا امام، عین همین مطلب دربارۀ پیامبران الهی جاری است. بنی اسرائیل پیامبران را از دم تیغ می گذاراندند چنان كه قرآن می فرماید: «‌و قتلهم الأنبیاء بغیر حق»(2) و با این حال خدا فیض نبوت را قطع نكرد و پیاپی پیامبران خود را برای آنها فرستاد. و پیامبر و امام حتی با نداشتن حاكمیت سیاسی می توانند احكام را بیان كنند و حجّت را بر مردم اقامه نمایند و از تحریف جلوگیری كنند.
پی نوشت ها:
1. رجال نجاشی، ترجمه حسن بن علی الوشاء، شماره 79.
2. نساء/155.

سؤال168: در نهج البلاغه آمده كه علی مناجات می كرد و می گفت:‌«اللّهم اغفر لی ما أنت أعلم به منی»اگر مصمم بود، چگونه استغفار است؟
در كتاب نهج البلاغه آمده است كه علی با پروردگارش مناجات می كرد و این دعا را می گفت:‌«اللّهم اغفر لی ما أنت أعلم به منی» اگر مصمم بود، چگونه استغفار است؟
پاسخ
پیامبر اسلام، به اتفاق مسلمانان معصوم از گناه بود خصوصاً پس از بعثت كسی در عصمت او خدشه نكرده است ولی با این حال روزی هفتاد بار استغفار می كرد و فرمود: «و إنّه لیغان علی قلبی و إنّی أستغفر الله كلّ یوم سبعین مرّه»، «من دلم زنگار می گیرد و روزی هفتاد بار استغفار می كنم».
خدا به پیامبر در قرآن دستور استغفار می دهد(1) آیا معنی آن این است كه پیامبر معصوم نیست؟ بزرگان تفسیر و عقاید در مورد این نوع استغفارها بحث های جالب و شیرینی دارند، خصوصاً در مورد كلمات امام در دعایی كه به كمیل بن زیاد آموخت، از همه این ها بگذریم، سخن امام جنبه آموزشی دارد.
پی نوشت ها:
1. غافر/55و محمد/19.

سؤال169: پیامبران به توحید و اخلاص دعوت می كردند نه به ولایت علی، و اگر چنین ولایتی هست چرا تنها شیعیان آن را نقل كرده اند؟
شیعیان می گویند كه هیچ پیامبری نبوده مگر آن كه به ولایت دعوت كرده است، به شیعه گفته می شود كه پیامبران به توحید و اخلاص دعوت می كردند نه به ولایت علی، و اگر چنین ولایتی هست چرا تنها شیعیان آن را نقل كرده اند؟
پاسخ
از قدیم الایام گفته اند: ‌اثبات چیزی، چیزی دیگر را نفی نمی كند، صحیح است كه پیامبران به توحید و یكتا پرستی دعوت می كردند، ولی دعوت آنها منحصر به این نبود، آنها به دهها چیز دعوت می كردند، و یكی از آنها توحید بوده نه اینكه تنها به توحید دعوت می نمودند، به گواه اینكه حضرت مسیح در عین دعوت به توحید، به نبوت پیامبر اسلام نیز بشارت داد و دعوت كرد.
و امّا اینكه چرا فقط شیعه آن را نقل كرده است، این را باید از خود شما پرسید كه چرا با وجود اسامی ائمه اهل بیت در كتب پیشینیان، تنها شیعه آن را نقل می كند، و شما نقل نمی كنید. شما هرگاه به فضایل اهل بیت می رسید، دست و دلتان می لرزد و می كوشید آنها را تضعیف كنید یا معارضی برای آنها بسازید.
از این گذشته، مقصود دعوت به ولایت آنها نیست، مقصود بشارت از ولایت آنهاست و این مسأله دربارۀ پیامبر كاملاً صادق است. و خداوند به پیامبران پیشین دستور داده كه از نبوت پیامبر خاتم گزارش دهند. در این مورد به سورۀ احزاب آیه 7 مراجعه شود.

سؤال170: آیا ائمه ازدواج موقت كرده اند یا نه؟
پاسخ
در مشروعیت ازدواج موقت كافی است كه قرآن آن را در سوره مباركه نساء، آیۀ 24 آورده است و فرموده است: «فما استمتعتم به منهنّ فآتوهنّ أجورهنّ فریضه» و نیز كافی است بدانیم كه تا زمان عمر بن خطاب صحابه عدول از آن بهره می گرفتند و اگر امری نامشروع بود صحابه پیامبر گرد حرام نمی گشتند تا این كه عمر از آن نهی كرد. حالا خواه ائمه شیعه انجام داده باشند یا نه این كار تأثیری در حكم خدا ندارد. با وجود تصریح قرآنی و روایات متواتر در مشروعیت ازدواج موقت در زمان پیامبر نیازی به مسأله دیگر نیست.

سؤال171: علی بن ابی طالب دروازۀ علم است، پس چگونه حكم مذی را نمیداند ؟
امام علی بن ابی طالب دروازۀ علم است، پس چگونه حكم مذی را نمی داند و كسی را نزد پیامبر می¬فرستد تا احكام متعلق به مذی را به او بیاموزد؟
پاسخ
حدیث «أنا مدینة‌ العلم و علیّ بابها» را متجاوز از صد و چهل و سه محدث سنی در كتابهای خود نقل كرده-اند و ذكر نام و شماره صفحه كتابها به درازا می انجامد. در این مورد به كتاب الغدیر(1) مراجعه كنید تا از صحت خبر مطلع شود. اگر اعتراضی دارید بر گفتار پیامبر متوجه است نه علی. از این گذشته علی از روز نخست عالم و آگاه آفریده نشده، و از روز نخست حضور در محضر پیامبر به تدریج چیزهایی از او آموخته تا اینكه به مقام محدّثی رسیده است. و اعزام فردی به نزد رسول خدا برای سؤال این مسأله می تواند توجیه-های گوناگونی داشته باشد. و شاید یكی از وجوه این باشد كه به مردم بفهماند: آنچه می گوید، در سنت و اسلام از شخص پیامبر است.
پی نوشت ها:
1. الغدیر: ج6، ص86-111.

سؤال172: خلافی كه اصحاب پیامبر مرتكب شده اند این است كه از ولایت علی منحرف شده اند،چرا شیعه از فرقه های دیگر روایت نقل میکند؟
خلافی كه اصحاب پیامبر مرتكب شده اند این است كه از ولایت علی منحرف شده اند، پس چرا شیعیان در مورد فرقه های دیگر مانند فطحیه و واقفیه كه امامت بعضی را قبول نمی كنند، روایت نقل كرده اند؟
پاسخ
این سؤال تكراری است و در سؤال صد و پنجاهم به پاسخ آن پرداختیم و نیز یادآور می شویم انحراف از حق، از سوی هر كس كه باشد مذموم و نكوهیده است، ولی بین دو انحراف فرق است. برخی از اصحاب (نه همه) چون ولایت علی را نپذیرفته اند، و طبعاً بقیه را نیز نمی پذیرند، در حالی كه آن دو گروه تا نیمه راه آمده اند و ولایت ائمه را تا امام هفتم پذیرفته اند، قیاس این دو قیاس مع الفارق و نادرست است. افزون بر آن احراز صدق در گفتار برای نقل روایت كفایت می كند.
ضمناً یادآور می شویم انحراف همۀ اصحاب از علی تهمتی است كه او به شیعه می زند، در حالی كه صحابۀ پیامبر به گروههای مختلفی تقسیم می شدند.

سؤال173: منابع شیعه می گویند: ائمه تقیه می كنند، پس معصوم نبودند.
منابع شیعه می گویند: ائمه تقیه می كنند، پس معصوم نبودند.
پاسخ
این سؤال تكراری است و كراراً گفته ایم كه ائمه در مسائل محدودی از روی اضطرار و ناچاری در مجالس عمومی با حاكمان وقت همسویی نشان می دادند و اضطرار مجوز این همسویی بود و اگر اعتراضی در این زمینه هست، باید به قرآن متوجه شود كه تقیه را تجویز كرده است زیرا وقتی این آیه «إلّا من أكره و قلبه مطمئن بالإیمان»(1) درمورد تقیه عمار نازل گردید پیامبر به عمار فرمود: «إن عادوا لك بمثل ذلك فعد لهم».(2)
قرآن صریحاً به مسلمانان دستور می دهد كه در مواردی از در تقیه وارد شوند چنان كه می فرماید: «إلّا أن تتقوا منهم تقاة».(3)
امام شافعی می گوید: هرگاه حاكم جائر مسلمان از نظر شرایط با حاكم كافر یكسان شد، تقیه لازم است، بنابراین تقیه در این صورت، یك امر حیاتی است كه خلاف آن مایۀ قتل و نابودی جمعیت مؤمنین است.(4)
احمد بن حنبل پیشوای سلفی ها در مسأله خلق قرآن و همچنین یاران او تقیه كردند هر چند تقیه احمد با آنان به نوعی فرق داشت. این تنها امامان شیعه نیستند كه تقیه كرده اند، بلكه حضرت ابراهیم قهرمان توحید – در نظر مفسران تقیه كرد، آنگاه كه به مشركان عصر خود توحید- در نظر مفسران تقیه كرد، آنگاه كه به مشركان عصر خود می گوید: «فقال انّی سقیم»، «من بیمارم»(صافات/89)، حضرت در این جا تقیه كرده است تا آنان حضرت را وادار به بیرون رفتن از شهر نكنند و ایشان پس از آن كه آنان شهر را ترك كردند به سراغ بت ها رود و آنها را درهم شكند. هر چند متأسفانه صحیح بخاری ابراهیم را در این جا دروغگو معرفی می كند.(5)

پی نوشت ها:
1. نحل/106.
2. به تفاسیر فریقین مراجعه شود.
3. آل عمران/28.
4. مفاتیح الغیب: 8/13.
5. صحیح بخاری: 4/112، كتاب بدءالخلق.

سؤال174: كلینی نقل می كند كه از امام علی خواستند كه بدعتهای خلفای سه گانه را اصلاح كند امّا علی نپذیرفت.
كلینی نقل می كند كه از امام علی خواستند كه بدعتهای خلفای سه گانه را اصلاح كند امّا علی نپذیرفت و گفت: این مایه تفرقه است، و بدعتهای خلفا از نظر شیعه مخالف با قرآن و سنت بود، چرا علی انكار نكرد؟
پاسخ
امر به معروف و نهی از منكر شرایطی دارد كه فقها در كتابهای فقهی آن را بیان كرده اند و یكی از شرایط این است كه دفع «فساد» به «افسد» نشود. در چنین شرایطی مطرح كرن این مسائل نه تنها تأثیری نداشت، بلكه اثر سوء می گذاشت، لذا در اثنای جنگ صفین مردی از بنی اسد از اصحاب علی از آن حضرت پرسید: چطور شد كه قوم شما، شما را از خلافت بازداشتند و حال آن كه شما شایسته تر بودید؟
او این سؤال را در وقت غیر مناسب مطرح كرد، یعنی موقعی مطرح كرد كه علی با معاویه درگیر بوده است.
امام به صورت ملامت گونه ای قبل از جواب به او گفت: كه آخر هر پرسشی جایی دارد، حالا وقت این گفتگوها نیست مسأله روز ما، مسأله معاویه است «هلم الخطب فی ابن ابی سفیان».(1)
امام علی خواست با یكی از «بدعتها» به نام صلاه تراویح مبارزه كند، صدای گروهی بلند شد و گفتند: واعمراه، با این شرایط چگونه می توانست با بدعتها مبارزه كند.
پی نوشت ها:
1. نهج البلاغه، خطبه160. لطفاً برای توضیح بیشتر به شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید مراجعه فرمایید.

سؤال175: عمر علی را در شورای شش نفره قرار داد، چرا علی با وجود نص بر خلافت خود، حاضر شد در این شورا عضو شود؟
عمر علی را در شورای شش نفره قرار داد، چرا علی با وجود نص بر خلافت خود، حاضر شد در این شورا عضو شود؟ و چرا نگفت كه دربارۀ‌ او نصّی وارد شده است؟
پاسخ
این سؤال تكراری است و درگذشته از آن پاسخ گفتیم. اگر كسی شرح حال شورای شش نفره را بخواند می-فهمد كه مشاركت آن حضرت از روی اكراه بود، و عمویش عباس از آن حضرت پرسید: چرا شركت كردی؟ فرمود: می خواهم از اختلاف پرهیز كنم.
این گزینش با ارعاب و تهدید انجام گرفت، خلیفه پس از انتخاب شش نفر، به محمد بن مسلمه دستور داد: ‌اگر اقلیت با اكثریت توافق كردند، فوراً اعدام شوند.
اگر جناح مساوی شورا با جناحی كه عبدالرحمان در آن قرار دارد، موافقت نكردند فوراً كشته شوند.
اگر كاندیدها در ظرف سه روز در تعیین جانشین به توافق نرسیدند همگی از دم تیغ بگذرند و ... .
در چنین محیط ارعاب و تهدید نمی توان موافقت امام را یك موافقت اختیاری اندیشید.
گذشته از این اگر شورای شش نفره امام را انتخاب می كرد، امام می پذیرفت به همان دلیلی كه پس از قتل عثمان پذیرفت. و این به معنی نادیده گرفتن نص بر خلافت نیست، كه اكثریت آن را پذیرفته باشند.

سؤال176: شیعه روایاتی را جعل كرده اند كه متضمن اسامی ائمه دوازده گانه است
شیعه روایاتی را جعل كرده اند كه متضمن اسامی ائمه دوازده گانه است، ولی یكی از علمای آنها گفته: ذكر سلسله وار این دوازده تن در آن روایات موجود نیست.
پاسخ
این چه اشكال و سؤالی است كه مطرح می كند؟! این عالم دربارۀ ترتیب اسامی امامان می گوید اسامی امامان در آن روایات ذكر شده امّا ترتیب ولایت آنها در آن احادیث نیامده است. این چه ربطی به جعل روایت و دروغگویی پرسش گر دارد.

سؤال177: چرا می گویید علی از ترس مرتد شدن با صحابه به وجود نص احتجاج نكرد و با آنها نجنگید؟
شیعه ادعا می كند كه اكثر صحابه بعد از وفات پیامبر مرتد شدند (یعنی امامت علی را نپذیرفتند) پس چرا می-گویید علی از ترس مرتد شدن با آنها به وجود نص احتجاج نكرد و با آنها نجنگید؟
پاسخ

این سؤال تكراری است و ما نیز كراراً از آن جواب گفته ایم نیازی به تكرار نمی بینیم.

سؤال178: شیعه گمان می كند نصی دربارۀ امامانشان وجود دارد ولی استاد فیصل نور در كتاب «الإمامه والنص» این روایات را نقد كرده است.
پاسخ
در اینجا چون كفگیرك به ته دیگ خورده، پناه به كتاب دیگری می برد و بدون این كه مطالب او را نقل كند مدعی می شود كه این سؤالها باعث هدایت گروهی از جوانان شده است.
به هر حال نصوصی كه دربارۀ امامان یكی پس از دیگری وارده شده، در كتابهای فراوانی از محدثان تنظیم شده كه برخی از آنها را نام می بریم:
1. كلینی در كافی در كتاب الحجه.
2. شیخ حر عاملی در كتاب اثبات الهداه بالنصوص و المعجزات.

دلیل عقلی بر ضرورت وجود امام چیست؟

پرسش:

دليل عقلي بر ضرورت وجود امام چیست؟

پاسخ:

با سلام و ادب

علّت ها و فلسفه هايي که براي ضرورت و لزوم وجود پيامبر گفته اند، همان علّت ها براي ضرورت وجود جانشين و وصيّ پيغمبر نيز صادق است که پس از وفات آن حضرت لازم است بوده باشد تا مردم به جانشين پيغمبر در شؤون مختلف زندگي خود مراجعه کنند، همان گونه که به پيغمبر مراجعه مي کردند، پس بر خداوند متعال واجب است که او را نصب فرمايد و بر مردم نيز واجب است آن امام را بشناسند؛ زيرا که پيروي کردن بدون معرفت و شناخت امکان ندارد.

اگر کسي اشکال کند که: علّت برانگيختن پيغمبر با اين مورد فرق مي کند؛ زيرا که مردم در امور معاش و شؤون زندگي مادّي و جنبه هاي اخروي و امور مربوط به معاد، به پيغمبر نيازمندند تا از جانب خداوند قانوني براي آنان بياورد و مطابق آن عمل نمايند و چون پيغمبر آنچه مورد نياز مردم است را براي آنان آورد و قواعد و احکامي برايشان بيان فرمود و مردم آن ها را شناختند و عمل کردند، ديگر نياز برطرف مي شود و براي بيان و آموزش قواعد و احکام دين وجود علماء و کتاب هاي مربوطه بسنده است، پس وجود وصيّ و جانشين پيغمبر لازم نيست!

در جواب مي گويم: اين اشکال به چند جهت نادرست است:

اوّل: پيغمبرصلي الله عليه وآله قواعد را به طور کلّي بيان فرموده و دستورات دين را به مقدار مورد نياز عموم در آن زمان تشريح کرده است، و اين مطلب براي کساني که به احاديث پيغمبر اکرم صلي الله عليه وآله مراجعه کنند واضح است. بنابراين احتياج مردم با آن مقدار از بيان برطرف نشده، بلکه پاره اي از مسائل حتي بر علما و دانشمندان بزرگ پوشيده مي ماند - تا چه رسد به ديگران - پس افراد بشر از وجود امام و پيشواي معصوم ناگزير هستند تا به او مراجعه کنند و مطالب مورد نياز خويش را از او بياموزند.

البته ترديدي نيست که پيغمبر اکرم صلي الله عليه وآله تمام احکام و علوم را به وصيّ خود سپرده که پس از آن حضرت عليه السلام، رهبري مردم را - از طرف خداوند - به عهده داشته است، و هر امامي به امام بعد از خودش سپرده تا اين که نوبت به امام زمان ما - عجّل اللَّه فرجه الشريف - رسيده است. باري، امامان عليهم السلام احکام الهي را که از پيغمبر گرفته اند براي مردم بيان مي کنند و آنان را با مباني و مفاهيم دين مقدس آشنا مي سازند.

همچنين ترديدي نيست که آن بيانگرِ احکام دين اگر معصوم نباشد، مردم به گفته هاي او اطمينان و اعتماد نخواهند کرد و هدف از برگزيدن او تحقّق نخواهد يافت.

دوم: افراد انسان به خاطر وضع طبيعي که دارند و با توجّه به هواها و خواسته هاي نفساني شان، در نزاع و کشمکش و اختلاف واقع مي شوند، اين معني را با وجدان احساس نموده و با چشم مي بينيم، لذا مقتضاي لطف خداوند است که براي از ميان رفتن هر گونه نزاع و اختلاف، شخصي را تعيين نمايد که حقايق و واقعيت ها را کاملاً بداند، تا در هر زمان مردم به چنين شخصي رجوع کنند و در نزاع ها و مرافعه ها از او کمک بگيرند، و در نتيجه حقّ به حقدار برسد و عدالت الهي در ميان مردم گسترش يابد. و آن شخص که خداوند او را براي رفع اختلاف و نزاع برگزيده، همان «امام» است که مردم وظيفه دارند از او پيروي کنند و در شؤون مختلف خود به او مراجعه و بر او اعتماد نمايند.

اگر اشکال کنيد که امامان ماعليهم السلام در زمان حضورشان جز بر مبناي قواعد ظاهري حکم نمي کردند، و به عبارت ديگر: آنان روي قواعدي که علما در زمان غيبتشان حکم مي کنند حکم مي کردند. پس چگونه ادعا مي شود که مقتضاي لطف الهي تعيين و نصب امام است تا بر مبناي حقّ و واقعيت ها حکم کند؟

مي گويم: اين روش به خاطر مانعي بود که از ناحيه مردم وجود داشت، چنان که مانع ظهور امام نيز از طرف مردم است. پس در اين صورت هيچ گونه اعتراضي بر آنان وارد نيست و به هيچ وجه نبايد خيال کرد که اين امر با لطف الهي متناقض است. دليل بر اين مدعي رواياتي است که از خود ايشان وارد شده و تصريح مي کند که چنانچه رياست و خلافت به طور کامل به آنان واگذار مي شد و در تصرّفات، دستشان باز مي بود، به حکم آل داوود حکم مي کردند و احکام واقعي را براي مردم آشکار مي ساختند. از جمله روايتي است که در اصول کافي از ابوعبيده حذّاء آمده است که حضرت ابوعبد اللَّه صادق عليه السلام فرمود: اي ابوعبيده! هر گاه قائم آل محمدعليهم السلام بپاخيزد، به حکم داوود و سليمان عليهما السلام حکم مي کند و از بيّنه و شاهد نخواهد پرسيد.(1)

و در همان کتاب (2) در خبر صحيح از ابان منقول است که گفت: از حضرت ابوعبد اللَّه صادق عليه السلام شنيدم که مي فرمود: دنيا تمام نخواهد شد تا اين که مردي از تبار من ظهور نمايد که به حکم آل داوود حکومت کند و از بيّنه و شاهد نپرسد، به هر موجودي حقّش را مي دهد.

و نيز در همان کتاب به سندي صحيح از عمّار ساباطي آمده است که گفت: به حضرت امام صادق عليه السلام عرضه داشتم: اگر حکومت به دست شما رسد چگونه حکم خواهيد کرد؟ فرمود: به حکم الهي و به حکم داوود؛ پس هر گاه بر ما قضيّه اي پيش بيايد که حکم آن نزد ما حاضر نباشد، روح القدس آن را به ما القاء خواهد کرد. (3) .

و نيز به سند خود از جُعَيد همداني از حضرت علي بن الحسين عليهما السلام روايت کرده است که گفت: از آن حضرت پرسيدم: روي چه مبنايي حکم مي فرماييد؟ فرمود: به حکم آل داوود؛ و اگر کاري بر ما دشوار گردد، روح القدس برايمان خواهد آورد. (4) .

مي گويم: در بخش چهارم همين کتاب حرف «ح» مطالبي در اين زمينه خواهد آمد؛ ان شاء اللَّه تعالي.

سوم: اگر فرض کنيم تمام علما و دانشمندان به تمام احکام عمل کنند، باز هم وجود ايشان ما را از وجود امام بي نياز نمي سازد، زيرا که آنان از سهو و اشتباه معصوم نيستند. پس در هر زمان ناگزير از وجود شخص معصومي که از خطا و اشتباه محفوظ باشد هستيم. تا مرجع و پناه مردم بوده، حقايق احکام را برايشان بيان فرمايد. و آن شخص معصوم هيچ کس جز امام نيست.

در اين جا اگر کسي بگويد: نبودن امام با بودنش در حالي که از ديدگان مردم پنهان و غايب باشد چه فرق مي کند؟ مي گويم اوّلاً: نظر به اين که مانع ظهور و آشکار بودن آن حضرت، ناشي از خود مردم است، اين مطلب منافاتي با لطف خداوند ندارد. و دليل نمي شود بر اين که احتياجي به وجود آن حضرت عليه السلام نيست، بلکه بر مردم واجب است که موانع ظهور را برطرف سازند تا از نور مقدّسش بهره مند شوند و از انواع علوم و معارفش استفاده کنند.

ثانياً: غيبت آن حضرت در همه زمان ها و از همه انسان هاي مؤمن نيست، بلکه براي بسياري از بزرگان مؤمنين اتفاق افتاده است که به خدمت حضرتش شرفياب شده و به محضر مقدّسش راه يافته اند. جريانات آنان در کتاب هاي علماي بزرگوار ما ضبط است، و بيان آن ها فعلاً از بحث ما خارج است. و حکايات به خاطر اين که به طور متواتر نقل شده براي ما موجب يقين است.

ثالثاً: منافع وجود مبارک آن حضرت منحصر در بيان علوم نيست، بلکه همه آنچه ازمبدأ و سرچشمه فيض الهي به مخلوقات مي رسد، از برکات وجود او مي باشد

دلائل عقلي بر ضرورت وجود امام معصوم عليه السلام

پرسش:

دلائل عقلي بر ضرورت وجود امام معصوم عليه السلام چیست؟ پاسخ:

براي پاسخ اين سئوال ابتدا بايد ضرورت بعثت انبياء را بيان كنيم چرا كه اين دو بحث با هم ارتباط تنگاتنگي دارند. و تا ضرورت آمدن نبي از سوي خداوند روشن نشود نوبت به ضرورت وجود امام نمي رسد.

ما انسانها چه نيازي به نبي داريم تا بدنبالش نياز به امام نيز مطرح شود؟ آنان كه به هيچكدام از نبي و امام معتقد نشده اند چه مشكلي داشته اند؟ آيا حتماً بايد شخصي از طرف خداوند بيايد و يك سري معارف، قوانين و مقررات براي ما انسانها بياورد؟

پاسخ به اين سئوالها با انسان شناسي ما مرتبط است، يعني اينكه ما، انسان را چگونه موجودي مي دانيم. در طول تاريخ دو نظريه درباره انسان بوده است:

1ـ انسان موجودي است كه روزي از مادر متولد مي شود، در اجتماع زندگي مي كند، خواسته هايي دارد كه احياناً خواسته هايش با خواسته هاي ديگران در تضاد است، كار و تلاش مي كند و بعد از مدتي صحنه حيات را ترك مي گويد.

2ـ انسان موجودي است ك از مادر متولد مي شود اما اين تولد به دنبالش مرگ و نيستي و نابودي ندارد، او حياتي به طول ابديت دارد، او در حصار هفتاد، هشتاد سال نيست بلكه اين مدت، ذره ناچيزي از زندگي او را تشكيل مي دهد، او در اين مدت مسافري است كه چند روزي از موطن خود دور شده است، اينجا گذرگاه اوست نه قرارگاهش و او در اين دنياي پر از تزاحم و تضاد آمده تا امتحان دهد و رتبه سعادت يا شقاوتش را معلوم كند. «...أَحَسِبَ الناسُ ان يتركوا ان يقولوا امنا و هم لا يفتنون و لقد فتنا الذين من قبلهم فليعلمن الله الذين صدقوا و ليعلمن الكاذبين;[1]... آيا مردم پنداشته اند كه به حال خود رها شده و آزمايش نخواهند شد ما كساني را كه پيش از آنان بودند آزموديم (و اينها را نيز مي آزماييم) بايد علم خدا در مورد كساني كه راست مي گويند و كساني كه دروغ مي گويند تحقق يابد».

وقتي مي پرسيم كه انسان چه نيازي به پيامبران دارد، بايد تعيين كنيم كه درباره كدام انسان سئوال مي كنيم. اگر ما نظريه اول را در انسان شناسي برگزينيم بايد اعتراف كنيم كه چنين انساني نيازي به پيامبر و امام ندارد، او محدود به همين دنياست و براي گذران زندگي محدود خود، مي تواند قوانين، مقرارت و راهكارهايي بيابد و عمررا به پايان رساند.

علامه طباطبائي مي فرمايد: «با انكار معاد، نبوت جايگاهي ندارد».[2]

اما اگر نظريه دوم را انتخاب كنيم و معتقد شويم كه انسان موجودي ابديست، در اين صورت چه كسي بايد براي اين انسان قانون و مقررات وضع كند؟ چه كسي بايد او را هدايت كند؟ پاسخ، روشن است، كسي كه مسير طولاني زندگي را بشناسد و راه آنرا از چاه باز شناسد.

همه مي دانيم كه حتي انسان امروز با تمام پيشرفتهاي علمي، كوچكترين معلوماتي درباره زندگي آينده اش ندارد و اين در حاليست كه عالم آخرت، زندگي اصلي او را تشكيل مي دهد.

با اين ديد، ما ضرورت بعثت انبياء را درك مي كنيم و چشم به لطف الهي مي دوزيم تا پيامبرش را بفرستد و پرده از رمز و راز عالم بركشد تا انسانها راه راست و درست را از ضلالت و گمراهي باز شناسند.

«قد تبين الرشد من الغي;[3] به تحقيق كه راه هدايت از ضلالت و گمراهي باز شناخته شده است».

بعد از درك ضرورت بعثت نبي نوبت به بحث امامت مي رسد. امام داراي شئون و ابعاد گوناگوني است.[4]

ما در اين مقاله به دو شأن از آنها اشاره مي كنيم و ضرورت وجود امام در اين دو جهت را بيان مي كنيم:

1ـ شأن تبيين و تفسير دين

توضيح اين بُعد از ابعاد امام، نيازمند دو مقدمه است:

مقدمه 1ـ

امامت يكي از اركان اعتقادي است كه بعد از خداشناسي و نبوت مطرح مي شود، يعني ابتدا خداوند را با اوصافي از قبيل علم، حكمت، قدرت، بي نيازي و رأفت و رحمت مي شناسيم و سپس معتقد مي شويم كه چنين خدايي در طول تاريخ، انسانهايي جهت هدايت بشر فرستاده است (نبوت عامه) كه آخرين آنها بنام حضرت محمد صلي الله عليه و آله در حجاز ظهور كرد (نبوت خاصه) و دين كامل را براي همه انسانها تا روز قيامت آورد.

مقدمه 2ـ

دقت در تاريخ بيست و سه سال پيامبري رسول اكرم (ص) ضروري است. سيزده سال از نبوت ايشان در مكه گذشت، كه با وجود فشارهاي زياد به يكتا پرستي و مبارزه با شرك پرداخت و بعد از آن ده سال در مدينه كه همراه بود با جنگ هاي فراوان.[5]

با وجود همه مشكلات، پيامبر اسلام (ص) با نهايت سعي و تلاش، اصول معارف دين و اصول قوانين و مقررات را بيان كرد، اما آنچه شيعه و سني بر آن اتفاق دارند اين است كه همه مطالب دين گفته نشده است در اين رابطه به سه نكته بايد اشاره كرد:

نكته اول: آنچه در قرآن مطرح شده كليات است و توضيح و تفسير خيلي از آموزه هاي دين در آن نيامده است. استاد مطهري در اين باره مي گويد: «مي دانيم احكامي كه در قرآن بيان شده خيلي مختصر و جزئي است و قرآن همه اش كليات است مثلا قرآن كه اينهمه براي نماز اصرار دارد، درباره آن از «اقيموا الصلواة» و «و اركعوا و اسجدوا» (ركوع كنيد، سجود كنيد) تجاوز نكرده و حتي توضيح نداده كه نماز را به چه شكلي بايد خواند و همچنين درباره حج كه اينهمه دستور داده...»[6]

نكته دوم: اسلام ديني نيست كه فقط به يك بعد از ابعاد زندگي انسان اشاره كند، بلكه در همه جهات زندگي، حرف و سخن دارد، لذا طبق گفته استاد مطهري: «اگر رسول اكرم در همه اين بيست و سه سال مثل يك معلم مي بود كه فقط مي رفت سر كلاس و به مردم تعليم مي داد شايد وافي نبود براي آنكه همه آنچه را كه دين اسلام دارد بيان كند تا چه رسد با اين تاريخ موجود، خصوصاً اسلام كه در تمام شئون زندگي بشر حكم دارد».[7]

نكته سوم: مي دانيم كه علاوه بر قرآن، حديث و سنت پيامبر اسلام (ص) مي توانست تا حدودي معارف و احكام دين را بيان كند. اما متأسفانه يكي از واقعيات تلخ تاريخي اين است كه خليفه دوم كه دو سه سال بعد از رحلت پيامبر (ص) زمام امور را در دست گرفت، نوشتن احاديث آن حضرت را ممنوع كرد. در زمان وي كسي جرأت نوشتن و نقل حديث از رسول اكرم (ص) را نداشت و اين ممنوعيت تا آخر قرن اول هجري ادامه داشت و اينچنين شد كه مقداري از احاديث پيامبر (ص) از بين رفت.[8]

اكنون با توجه به دو مقدمه فوق، ناچاريم يكي از دو راه ذيل را انتخاب كنيم:

راه نخست: بعد از قرآن و سنت رسول خدا (ص) به منبع ناب و خالص ديگري معتقد شويم كه بتواند دين الهي را بدون كم و كاست و بدون دخالت دادن هواهاي نفساني و بدون اثر پذيري عمدي و غير عمدي از القائات شياطين جن و انس، براي مردم بيان كند.

راه دوم: اينكه بر قرآن و سنت باقيمانده از پيامبر اسلام (ص) بسنده كنيم و خود، آنرا تفسير نماييم و هر كجا به بن بست رسيديم، ظن و گمان خود را به عنوان دين قلمداد كنيم.

عقل مي گويد خداي حكيم، عليم، قادر، رحمن و... به هيچ روي در هدايت انسانها كوتاهي نمي كند و راهنمايي پيامبرش را ناقص رها نمي كند. عقل مي گويد اگر غرض خداوند هدايت مردم بوده (كه اينچنين هم هست) پس تمام اسباب آنرا فراهم مي كند.

و خلاصه اينكه دليل ضروري بودن بعثت انبياء، وجود امام را نيز ضرورت مي بخشد، به اين دليل بدون امام پيام پيامبر ناقص خواهد بود و چرا كه كمال دين به گشوده شدن درهاي علم و معرفت به روي مردم است «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي;[9] امروز (روز غدير خم) دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم.

 

2ـ شأن حاكميت و رهبري:

در تبيين اين بعد از مسئوليتهاي امام باز نيازمند نظريه انسان شناسي هستيم. انسان محصور در دنيا ضرورتي براي حاكميت امام معصوم نمي بيند، او براي اداره اجتماع خود مي تواند از مقولاتي همچون دموكراسي و آراء مردم استفاده كند و با دقت و كار و تلاش در رسيدن به اهداف خود موفق باشد. اما اگر انسان، عمري به طول ابديت داشته باشد، نه مردم و نه حاكمان آنها نمي توانند مسير خود را پيدا كنند، چرا كه هيچ شناختي از مسيري كه بايد بپيمايند ندارند، براي چنين انساني، حاكمي لازم است كه راه آسمانها را بهتر از زمين بشناسد.

ايها الناس سلوني قبل ان تفقدوني فلأنا بطرق السماء اعلم مني بطرق الارض;[10] اي مردم بپرسيد از من قبل از آنكه از ميان شما بروم همانا من راه آسمانها را بهتر از راه هاي زمين مي دانم».

حاكم دنيوي اگر قوي و خوب باشد نان و مسكن اين دنيا را تأمين مي كند اما پاسخگويي وضعيت آينده ما نيست اينكه با چه توشه اي و با چه مركبي بايد در اين سفر دور و دراز كه در پيش داريم وارد شويم و اين مطلبي است كه انسانهاي خاص متصل به عالم غيب به آن آگاهي دارند و با عصمتي كه خداوند به آنان عطا كرده، مي توانند به دور از هر گونه هواهاي نفساني، قوانين الهي را در جامعه اجرا كنند.

در آخر از پرسشگر محترم انتظار داريم كه مطالب را با دقت بيشتر مطالعه كند و طبيعي است كه بعد از دريافت مطالب فوق سئوالات تازه اي مطرح مي گردد كه ما بخاطر پرهيز از اطاله كلام بدآنهانمي پردازيم و شما مي توانيد در صورت نياز دوباره با ما مكاتبه كنيد.

منابع جهت مطالعه بيشتر:

1ـ امامت و رهبري، استاد مطهري.

2ـ مجموعه آثار، ج 4، استاد مطهري.

3ـ آموزش عقايد، ج 1، استاد مصباح.

 

 منابع:

[1] . عنكبوت/3ـ1.

[2] . تفسير الميزان ج15 ص187 تفسير آيه يازدهم از سوره فرقان.

[3] . بقره/256.

[4] . جهت آشنايي بيشتر با شئون امامت مي توانيد به كتاب امامت و رهبري از استاد مطهري مراجعه كنيد.

[5] . جهت اطلاع از تعداد و نامهاي جنگها رجوع كنيد به تاريخ پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله نوشته دكتر محمد ابراهيم آيتي ص 247 ـ 238.

[6] . مجموعه آثار استاد مطهري ج4 ص 862.

[7] . همان آدرس ص 863.

[8] . ر. ك، حياة الخليفه عمر بن الخطاب ص 172.

[9] . مائده/3.

[10] . نهج البلاغه خ189 بند5.

آیا ولايت پیامبر به كسى منتقل نشده است؟

پرسش:
برخى گفته اند: «ولايت منحصر در شخص پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بوده و با رفتن او ولايت نيز خاتمه مى يابد؛ يعنى آن حضرت، هم خاتم نبوّت و هم خاتم ولايت بود و ولايت او به كسى منتقل نشده است»[1] آيا اين ادّعا درست است؟
پاسخ:
با سلام و عرض ادب و احترام
 اين ادّعا قطعاً نادرست و باطل است و با آيات قرآن كريم و روايات اهل بيت(عليهم السلام)و حركت تاريخ كه گواه آيات قرآن و حديث است در تعارض مى باشد. بر اساس صريح برخى آيات و روايات، ولايت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) (حقّ امر و نهى كردن، فرمان دادن و حكومت كردن) پس از آن حضرت، به اميرمؤمنان على(عليه السلام) و ديگر امامان معصوم(عليهم السلام)منتقل شده است كه در ذيل به دو آيه اشاره مى كنيم:
1. آيه 59 سوره نساء: (يااَيُّهَا الَّذينَ آمَنوا اَطيعُوا اللّهَ واَطيعُوا الرَّسولَ واُولِى الاَمرِ مِنكُم؛ اى كسانى كه ايمان آورده ايد! اطاعت كنيد خدا را؛ و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولوا الامر را). در اين آيه مى بينيم كه مؤمنان، در كنار اطاعت از پيامبر، به اطاعت از اولى الامر مأمور گشته اند. اگر ولايت در رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)خاتمه مى يافت، ديگر چه نيازى به لزوم اطاعت از اولواالامر بود. گفتنى است كه بر اساس روايات اسلامى، منظور از اولواالامر جانشينان بر حق پيامبرند.
2. آيه 55 سوره مائده: (اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ ورَسولُهُ والَّذينَ آمَنوا اَلَّذينَ يُقِيمونَ الصَّلاةَ ويُؤتونَ الزَّكوةَ وهُم راكِعون؛ سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پيامبر او و آن ها كه ايمان آورده اند؛ همان ها كه نماز را بر پا مى دارند و در حال ركوع، زكات مى دهند.) در اين آيه نيز علاوه بر ولايت رسول خدا، گروه خاصى از اهل ايمان را هم ولىّ ـ صاحب ولايت ـ مى شمارد. البته بر اساس شأن نزول، اين آيه مربوط به صدقه دادن على(عليه السلام) در حال ركوع است و به ولايت اميرمؤمنان(عليه السلام) مربوط مى گردد.
گذشته از آيات قرآن كريم، روايات بسيارى نيز داريم كه همگى به بيان ولايت امامان معصوم(عليهم السلام) پرداخته اند. اين روايات در كتاب هاى مختلفى از جمله كتاب «الغدير»، «عبقات الانوار» و «احقاق الحق»، به تفصيل ذكر شده اند.[2]

[1]. ماهنامه كيان ، بهمن 77 .
[2]. ر.ك: تفسير الميزان، علاّمه طباطبايى، ذيل آيه 55 سوره مائده، انتشارات جامعه مدرسين.

چرا دین و قرآن نیاز به مفسر دارد؟

با سلام در این که قرآن کتابی قابل فهم است و به زبان عربی روشن بیان شده و یادآور به فطریات و عقلیات است و با بیان موعظه گونه و نصیحت وار و با وعده و وعید به هدایت آدمیان همت گمارده، هیچ شکی نیست. قرآن کتاب معما نیست که فقط معما شناسان بتوانند آن را بفهمند و کتاب تخصصی علمی هم نیست که عموم مردم و غیر متخصصان با مراجعه مستقیم به او هیچ بهره ای نگیرند و جز مراجعه به اهل تخصص برای فهم آن راهی نداشته باشند. قرآن برای هدایت عموم مردم نازل شده و عموم مردم می توانند با مراجعه مستقیم به آن ، از سفره گسترده معارفش بهره گیرند و به بسیاری از پیام های هدایتی اش آگاه شوند و این گونه نیست که بهره عموم فقط تلاوت آیات و ثواب بردن باشد بدون این که با آیاتش ارتباط برقرار کرده و چیزی بفهمند. تا اینجا درست ، اما این همه کلام نیست. اما آیا قرآن کتاب معارف نیست، آیا همه آیات قرآن برای همه کس قابل فهم است؟ مگر خدا نفرموده آیات قرآن دو دسته اند: آیات محکم و متشابه، آیا همه افراد توان ارجاع محکمات به متشابهات و درک معنای صحیح متشابهات را دارند؟ مگر قرآن دارای آیات ناسخ و منسوخ نیست؟ آیا همه افراد توان درک و شناخت آیات ناسخ و منسوخ را دارند؟ آیا قرآن دارای مطلق و مقید هست و همه افراد توان شناخت این ها را دارند؟ به این آیه توجه کنید: «انا سنلقى عليك قولا ثقيلا» ؛ (1) اگر قرآن احتیاج به مفسر و معلم و مبین ندارد، پس خدا نعوذ بالله نمی دانسته که قرآن را به تنهایی کافی ندانسته و در جنب قرآن، پیامبر را هم فرستاده تا مبین و معلم قرآن باشد: «كَيْفَ تَكْفُرُونَ وَ اَنْتُمْ تُتْلى عَلَيْكُمْ آياتُ اللّه‏ِ وَ فيكُمْ رَسُولُهُ ؛ (2) چگونه كفر مى‏ورزيد و حال آن كه آيات خدا بر شما تلاوت مى‏شود و رسول خدا در بين شماست؟». در اين آيه دو عامل براى هدايت مردم و حفظ آنان از گمراهى معرفى شده است: يكى آيات كتاب خدا كه بر مردم تلاوت مى‏شود و دوم رسول خدا كه در بين آن هاست و مضمون وحى را تبيين مى‏كند. از ظهور كلام فهميده مى‏شود كه كتاب خدا بدون ضميمه شدن تفسير پيامبر و به تنهايى براى در امان نگه داشتن آن ها از كفر، كافى نيست؛ زيرا ممكن است مضمون وحى را درست نفهمند و آن را بد تفسير كنند و گمراه شوند. «اَنْزَلْنا اِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبيِّنَ لِلنّاسِ مُا نُزِّلَ اِلَيْهِمْ »؛ (3) در اين آيه به صراحت وظيفه رسول خدا تبيين و تفسير قرآن معرفى شده است. در آيات متعددى رسول خدا، معلوم كتاب معرفى شده است: «اَرْسَلْنا فيكُمْ رَسُولاً مِنْكُمْ يَتْلوْ عَلَيْكُمْ اياتِنا وَ يُزَكّيكُمُ وُ يُعَلِّمُكُمْ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ ؛ (4) در ميان شما فرستاده‏اى از خودتان روانه كرديم كه آيات ما را بر شما مى‏خواند و شما را پاك مى‏گرداند». «رَبَّنَا وَ ابْعَثْ فيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ اياتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكّيهِمْ ؛ (5) پروردگارا در ميان آنان فرستاده‏اى از خودشان برانگيز تا آيات تو را بر آنان بخواند وكتاب و حكمت بدانان بياموزد و پاكشان گرداند». معلوم است كه منظور از تعليم كتاب، آموزش خواندن آن نبوده است؛ زيرا آنان عرب بودند و هم معانى ظاهرى الفاظ قرآن را مى‏فهميدند و هم باسوادهاى آنان مى‏توانستند نوشته‏هاى قرآن را تلاوت كنند و تعليم خواندن و نوشتن به بى سوادهاى آنان هم، تعليم قرآن نبود؛ بلكه تعليم خواندن و نوشتن بود. پس منظور از تعليم كتاب، يعنى تبيين مضامين و پيام‏هاى قرآن و تفسير آيات آن. و مگر رسول خدا هنگام وفات نفرمود: من دو چيز گران بها و ارزشمند در بين شما به ارث مى‏گذارم و اگر بعد از من به آن دو متمسك شويد، هرگز گمراه نخواهيد شد و آن دو عبارتند از: كتاب خدا و عترت و اهل بيتم. (6) اين بيان مشابه همان آيه 101 آل عمران است كه سبب صيانت از گمراهى را كتاب خدا و رسول خدا معرفى كرده بود. علاوه بر اين روايات فراوان ديگرى دلالت دارد. بنا بر این قرآن به زبان عربی مبین و برای هدایت عموم نازل شده و فهم آن در هیچ دسته و گروهی منحصر نشده و همه می توانند با کسب مقدمات لازم از سفره مواهب بیکران قرآن طعام های معرفتی و هدایتی بگیرند. ولی چون افراد در معرض بدفهمی و غلط فهمی هستند و چون درک همه معارف قرآن از توان غالب انسان ها خارج است، خداوند پیامبر و اهل بیتش را به بیان و تفسیر قرآن گمارده و ما باید فهم خود را به آنان ارجاع داده و در صورت تایید آن ها ، به فهممان عمل کنیم و برای فهم معانی متعالی قرآن باید از پیامبر و اهل بیت و شاگردان مکتب آن ها کمک بگیریم. پی نوشت ها: 1. مزمل (73) آیه 5. 2. آل عمران (3) آیه 101. 3. نحل(16)آیه 44. 4. بقره(2)آیه 151. 5. همان، آیه 129. 6. محمد قمى، حديث ثقلين ، مصر دارالتقريب، 1371 ق، ص 9.

یازده اشکال اساسى بر عملکرد عمر و همراهان او

نسبت هذیان به رسول گرامى !!! یازده اشکال اساسى بر عملکرد عمر و همراهان او : 11 - هنگامى که پیامبر ( ص ) در بستر بیمارى فرمودند : « دوات و قلم بیاورید تا چیزى برایتان بنویسم که هرگز گمراه نشوید » . چرا عمر گفت : « درد بر اوغلبه کرده و کتاب خدا ما را بس است » ؛ « إنّ النبیّ - صلى اللّه علیه وسلم - قد غلب علیه الوجع ، وعندکم القرآن حسبنا کتاب اللّه » صحیح البخاری ، ج 7 ص 9 ، کتاب المرضى باب قول المریض قوموا عنّى ؛ و ج 5 ص 137 کتاب المغازی ، باب مرض النبی - صلى اللّه علیه وسلم - ووفاته ؛ صحیح مسلم فى آخر کتاب الوصیّة ، ج 5 ، ص 76 . . ویاگفتند : رسول گرامى ( ص ) هذیان مى‏گوید : « إنّ رسول‏اللَّه - صلى اللّه علیه وسلم - یهجر » ، نستجیر باللّه ، ( کبرت کلمة تخرج من أفواههم ) الکهف : 5 . . و این قضیّه به قدرى درد آور بود که وقتى ابن عبّاس به یاد آن مى‏افتاد ، اشک چشمانش همانند دانه‏هاى مروارید از گونه‏هایش سرازیر مى‏گشت‏ عن ابن‏عبّاس قال : « یوم الخمیس وما یوم الخمیس ، ثمّ جعل تسیل دموعه حتّى رأیت على خدّیه کأنّها نظام اللؤلؤ قال : قال رسول اللّه : ائتونى بالکتف والدواة ( او اللوح والدواة ) اکتب لکم کتاباً لن تضلّوا بعده أبداً فقالوا : إنّ رسول اللّه - صلى اللّه علیه وسلم - یهجر » . صحیح مسلم ، ج 5 ، ص 76 کتاب الوصیّة باب ترک الوصیة لمن لیس عنده شی‏ء ، صحیح البخارى ، ج 4 ص 31 ، کتاب الجهاد والسیر . . در رابطه با این حدیث که در صحیح بخارى و مسلم وسایر کتب صحاح آمده چند سؤال مطرح است : 1 - آیا این سخن عمر ، مخالف با قرآن نیست که مى‏فرماید : ( ما ینطق عن الهوى إن هو إلّا وحی یوحى ) عن ابن‏عبّاس قال : « یوم الخمیس وما یوم الخمیس ، ثمّ جعل تسیل دموعه حتّى رأیت على خدّیه کأنّها نظام اللؤلؤ قال : قال رسول اللّه : ائتونى بالکتف والدواة ( او اللوح والدواة ) اکتب لکم کتاباً لن تضلّوا بعده أبداً فقالوا : إنّ رسول اللّه - صلى اللّه علیه وسلم - یهجر » . صحیح مسلم ، ج 5 ، ص 76 کتاب الوصیّة باب ترک الوصیة لمن لیس عنده شی‏ء ، صحیح البخارى ، ج 4 ص 31 ، کتاب الجهاد والسیر . ‏ النجم : 4 . ؛ پیامبر گرامى ( ص ) از روى هواى نفس سخن نمى‏گوید و تمام سخنان او بر مبناى وحى الهى است . 2 - عمر که گفت : کتاب خداوند براى ما کافى است « حسبنا کتاب اللّه » ، این مخالفت عملى عمر ، با سنّت رسول اکرم ( ص ) نیست؟ چون سخن رسول اکرم ( ص ) که فرمود : چیزى بنویسم که شما را از گمراهى مصون بدارد ، مربوط به مطالب عادى و شخصى نبود ، بلکه داراى اهمّیّت ویژه بود و از بهترین مصادیق سنّت به شمار مى‏رفت . 3 - آیا مخالفت عمر و همراهان وى با دستور رسول اکرم ( ص ) ، مخالفت با قرآن نیست که مى‏گوید : از اوامر پیامبر اطاعت و از نواهى حضرت اجتناب نمایید : ( ما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا ) الحشر : 7 . . 4 - آیا سخن بخارى که مى‏گوید : مردم در کنار بستر رسول اکرم ( ص ) سر و صدا کردند و اختلاف کردند ، آیا مخالفت با قرآن نکردند که از هر گونه سرو صدا در کنار حضرت ، نهى نموده و آن را باعث حبط و نابودى اعمال مى‏داند : ( یا أیّها الذین آمنوا لا ترفعوا أصواتکم فوق صوت النّبى ولا تجهروا له بالقول کجهر بعضکم لبعض أن تحبط أعمالکم وأنتم لا تشعرون ) الحجرات : 2 . . 5 - آیا اختلاف صحابه و تن ندادن به سخن رسول اکرم ( ص ) مخالفت با قرآن نیست که دستور مى‏دهد در موارد اختلاف بر همگان واجب هست که تسلیم نظریّه پیامبر ( ص ) باشند و کسانى را که نظر آن حضرت را نمى‏پذیرند ، مؤمن نمى‏داند : ( فلا وربّک لا یؤمنون حتّى یحکّموک فیما شجر بینهم ثمّ لا یجدوا فی‏أنفسهم حرجاً ممّا قضیت ویسلّموا تسلیماً ) النساء : 65 . . 6 - پیامبر گرامى ( ص ) تصمیم داشت چیزى بنویسد که مانع گمراهى امّت باشد ، آیا ممانعت از نوشتن چنین مطلب مهمّى ، سبب گمراهى مردم نشد؟ آیا سخن حضرت را تصدیق نمى‏کنید و یا آن را پذیرفته و تصدیق مى‏کنید ، در صورت دوّم آیا ضلالتى صورت گرفته یا منکر آن هستید؟ و اگر قبول دارید ، چه ضلالتى دامنگیر جامعه اسلامى ، جز انحراف از امر خلافت منصوص صورت گرفته است؟ 7 - در برابر عمر و هم‏داستانهایش که مخالف با وصیّت نوشتن رسول خدا ( ص ) بودند ، افرادى هم بودند که تلاش در نوشتن این وصیّتنامه داشتند : « منهم من‏یقول : قرّبوا یکتب لکم‏النبی -صلى‏اللَّه علیه وسلم- کتاباً لا تضلّوا بعده ومنهم من یقول : ما قال عمر » صحیح البخارى ، ج 7 ، ص 9 ، کتاب المرضى باب قول المریض قوموا عنّى ؛ صحیح مسلم ، ج 5 ، ص 75 ، آخر کتاب الوصیة . . وحتّى زنان پیامبر ( ص ) نیز به همفکران عمر اعتراض کردند که با اهانت عمر و دفاع رسول ( ص ) مواجه شدند : « فقالت النسوة من وراء الستر : ألا تسمعون ما یقول رسول اللّه؟! قال عمر : فقلت إنّکنّ صواحبات یوسف ، إذا مرض رسول اللّه ، عصرتنّ أعینکنّ ، وإذا صحّ ، رکبتنّ عنقه! قال : فقال رسول اللَّه : دعوهنّ فإنهنّ خیر منکم » الطبقات الکبرى لابن سعد ، ج‏2 ، ص 244 ، المعجم الأوسط للطبرانی ، ج 5 ص 288 ؛ مجمع‏الزوائد للهیثمى الشافعى ، ج 9 ص 34 ؛ کنز العمال ، ج 5 ص 644 ، ح 14133 . ؛ زنان از پشت پرده صدا زدند : مگر سخن رسول گرامى ( ص ) را نمى‏شنوید؟ عمر گفت : شما همانند دلباختگان یوسف هستید که به هنگام مریضى پیامبر ( ص ) اشگ شما جارى مى‏شود ، و به وقت سلامتى حضرت ، برگردن او سوار مى‏شوید . رسول گرامى ( ص ) فرمود : متعرّض آنان نشوید وآنها را به حال خود واگذارید ، زیرا آنان از شما بهتر هستند . راستى ، چه شدکه عمر و همراهان او ، بر تیم مقابل غلبه کردند؟ و کار کدامیک از این دو گروه مخالف قرآن و سنّت پیامبر بود؟ ابن عباس و فاجعه مخالفت صحابه با پیامبر ( ص ) 8 - تعبیر ابن عبّاس از این قضیّه به عنوان یک رزیّه وفاجعه ، چه معنایى دارد؟ « إنّ الرزیّة کلّ الرزیّة ما حال بین رسول اللّه - صلى اللّه علیه وسلم - وبین أن یکتب لهم ذلک الکتاب من اختلافهم ولَغَطهم » صحیح البخارى ، ج 8 ، ص‏161 ، کتاب الاعتصام بالکتاب والسنة ، باب کراهیة الخلاف . . آیا گریه جانسوز ابن عبّاس و تعبیر از این واقعه به‏عنوان مصیبت جانگداز کافى نیست که مقدارى فکر خودتان را به کار بیندازید و نسبت به عمق فاجعه بیندیشید؟ 9 - رسول اکرم ( ص ) با این‏که مفتخر به « إنّک لعلى خلق عظیم » مى‏باشد ، آن‏چنان از این برخورد خلاف قرآن وسنّت مورد اذیّت قرار گرفت و غضبناک شد که دستور داد همه از خانه او بیرون بروند : « فلمّا أکثروا اللغط والاختلاف عند النبىّ قال لهم رسول اللّه - صلى اللّه علیه وسلم - قوموا ( عنّى ) » صحیح البخارى ، ج 7 ، ص 9 ، کتاب المرضى باب قول المریض قوموا عنّى . . و این کار صحابه ، با آیه شریفه : ( إنّ الذین یؤذون اللّه ورسوله لعنهم اللّه فی‏الدنیا والآخرة وأعدّ لهم عذاباً مهیناً ) الأحزاب : 57 . چگونه قابل جمع است؟ 10 - اگر چنانچه با توجّه به گفتار عمر ، سخن رسول‏اکرم ( ص ) به هنگام وفات در اثر غلبه مرض و یا نستجیر باللَّه هذیان بوده و حجّت نیست ، پس چرا شما براى اثبات خلافت ابوبکر به سخن رسول گرامى ( ص ) به هنگام وفات استناد مى‏کنید که به عایشه فرمود : « مروا أبا بکر فلیصلّ » صحیح البخاری ، ج 1 ص 162 کتاب الأذان ، با وجوب صلاة الجماعة وص 165 باب أهل العلم والفضل أحقّ بالإمامة . به ابوبکر بگو تا براى مردم نماز گزارد کما عن أحمد بن حنبل : بأنّه إنّما قدّمه من هو أقرأ ، لتفهم الصحابة من تقدیمه فی الإمامة الصغرى استحقاقه للإمامة الکبرى ، وتقدیمه فیها على غیره . کشاف القناع للبهوتی ، ج‏1 ، ص 573 ؛ المواقف ، ج 8 ص 365 . . 11 - ولى با این‏که ابوبکر هنگام نوشتن وصیّت در اثر شدّت بیمارى بیهوش گردید و پس از آن‏که به‏هوش آمد دنباله وصیّت را نوشت ، کسى به وى نگفت « قد غلب علیه الوجع » و یا « الرجل یهجر » درد بر او غلبه کرده و یا هذیان مى‏گوید لما حضرت أبا بکر الصدیق الوفاة دعا عثمان بن عفان فأملى علیه عهده ، ثم أغمی على أبی بکر قبل أن یملی أحدا فکتب عثمان عمر بن الخطاب ، فأفاق أبو بکر فقال لعثمان کتبت أحدا ؟ فقال : ظننتک لما بک وخشیت الفرقة فکتبت عمر بن الخطاب فقال : یرحمک اللَّه ، أما لو کتبت نفسک لکنت لها أهلا . کنز العمال ، ج 5 ، ص 678 ؛ تاریخ مدینة دمشق لابن عساکر ، ج 39 ، ص 186 و ج 44 ، ص 248 ر . ک : تاریخ الطبرى ، ج 2 ص 353 ؛ سیرة عمر لابن الجوزى : 37 ؛ تاریخ ابن خلدون ، ج 2 ص 85 . . بلکه همان کسى که نسبت هذیان به رسول اکرم ( ص ) داد ، براى مشروعیّت خلافت خویش به وصیّت ابوبکر به‏هنگام مرگ استناد کرد؟ عن إسماعیل بن قیس ، قال : رأیت عمر بن الخطاب وهو یجلس والناس معه وبیده جریدة وهو یقول : « أیّها الناس اسمعوا وأطیعوا قول خلیفة رسول اللّه إنّه یقول : إنّى لم آلکم نصحاً قال : ومعه مولى لأبى بکر یقال له : شدید ، معه الصحیفة التى فیها استخلاف عمر » تاریخ الطبری ، ج 2 ص 618 . . 12 - طبرانى و سیوطى و ذهبى نقل مى‏کنند : که رسول‏اکرم ( ص ) فرمود : هیچ امّتى پس از پیامبرش با هم اختلاف نکردند ، مگر این که گروه باطل آن‏ها بر گروه حقّ پیروز شدند ؛ « ما اختلفت امّة بعدنبیّها إلّا ظهر أهل‏باطلها على‏أهل‏حقّها » المعجم‏الأوسط ، ج 7 ص 370 ، الجامع الصغیر للسیوطی ، ج 2 ص 481 ، مجمع الزوائد ، ج 1 ص 157 ، سیر أعلام النبلاء ، ج 4 ص 311 ؛ تذکرة الحفاظ ، ج 1 ص 87 ، عن الشعبی ولیس فی سنده موسى بن عبیدة . . با توجّه به این حدیث ، اختلافات شدید در سقیفه وپیروزى ابوبکر و عمر را چگونه توجیه مى‏کنید؟ افسانه اجماع بر بیعت ابوبکر 13 - شما مى‏گویید : بیعت ابوبکر با اجماع تمام مهاجرین و انصار صورت گرفت ولى عمر بن خطّاب مى‏گوید : تمام مهاجرین با بیعت ابوبکر مخالف بودند وعلى ( ع ) و زبیر و طرفدارانشان نیز موافق نبودند : « حین توفى اللّه نبیّه -صلى اللَّه علیه وسلم- أنّ الأنصار خالفونا ، واجتمعوا بأسرهم فى سقیفة بنى ساعدة وخالف عنّا على والزبیر ومن معهما » المعجم‏الأوسط ، ج 7 ص 370 ، الجامع الصغیر للسیوطی ، ج 2 ص 481 ، مجمع الزوائد ، ج 1 ص 157 ، سیر أعلام النبلاء ، ج 4 ص 311 ؛ تذکرة الحفاظ ، ج 1 ص 87 ، عن الشعبی ولیس فی سنده موسى بن عبیدة . ‏ صحیح البخارى ، ج 8 ، ص 26 ، کتاب المحاربین ، باب رجم الحبلى من الزنا . . ادعاى شما راست است ، یا عمر بن خطّاب؟ علماء بزرگ اهل سنت و انکار اجماع 14 - شما براى مشروعیت خلافت ابوبکر به اجماع اهل حلّ و عقد استناد مى‏کنید و حال آن‏که استوانه‏هاى علمى شما منکر آن هستند . ماوردى شافعى ( متوفّاى 450 ) و ابویعلى حنبلى ( متوفّاى 458 ) که به صراحت گفته‏اند : در بیعت ابوبکر ، اجماعى در کار نبوده و هر گونه سخن از اجماع ، گزاف است . « فقالت طائفة : لاتنعقد إلّا بجمهور أهل العقد والحلّ من کلّ بلد ، لیکون الرضا به عامّاً ، والتسلیم لإمامته إجماعاً ، وهذا مذهب مدفوع ببیعة أبی بکر -رضی اللّه- عنه على الخلافة باختیار من حضرها ، ولم ینتظر ببیعته قدوم غائب عنها » الأحکام السلطانیّة لماوردى ، ص 33 ، الأحکام السلطانیّة ، لأبی‏یعلى محمد ابن الحسن الفراء ، ص 117 . . شما راست مى‏گویید ، یا این دو شخصیّت برجسته سنّى مذهب؟ 15 - شما مى‏گویید : تمامى صاحب نظران از اصحاب ومهاجرین در انعقاد بیعت ابوبکر دخالت داشتند و حال آن‏که مفسّر بزرگ شما قرطبى ( متوفّاى 671 ) با صراحت منکر آن است و مدّعى است که خلافت ابوبکر فقط به واسطه بیعت عمر منعقد گردید ؛ « فإن عقدها واحد من أهل الحلّ والعقد فذلک ثابت ، ویلزم الغیر فعله ، خلافاً لبعض الناس حیث قال : لا ینعقد إلّا بجماعة من أهل الحلّ والعقد ، ودلیلنا : أنّ عمر ( رض ) عقد البیعة لأبی بکر » جامع أحکام القرآن ، ج 1 ، ص 272 - 269 . . 16 - راستى شما از چه اجماعى سخن مى‏گویید که متکلّم بزرگ شما ( اهل سنّت ) همانند امام الحرمین ( متوفّاى 478 ) استاد غزالى ، منکر آن است! و مى‏گوید : در تشکیل امامت ، نیازى به اجماع نیست ، همان‏گونه که در امامت ابوبکر بدون آن‏که اجماعى در میان باشد وقبل از آن‏که خبر امامت آن در بلاد اسلامى به گوش اصحاب برسد ، حکم‏ها امضا گردید و بخشنامه‏ها صادر شد و در پایان نتیجه مى‏گیرد که : امامت با تأیید یک نفر از اهل حلّ و عقد تشکیل مى‏گردد ؛ « اعلموا أنّه لا یشترط فی عقد الإمامة ، الإجماع ، بل تنعقد الإمامة وإن لم تجمع الأمّة على عقدها ، والدلیل علیه أنّ الإمامة لمّا عقدت لأبی بکر ابتدر لإمضاء أحکام المسلمین ، ولم یتأن لانتشار الأخبار إلى من نأى من الصحابة فی الأقطار ، ولم ینکر منکر . فإذا لم یشترط الإجماع فی عقد الإمامة ، لم یثبت عدد معدود ولا حدّ محدود ، فالوجه الحکم بأنّ الإمامة تنعقد بعقد واحد من أهل الحلّ والعقد » الإرشاد فی الکلام ، ص 424 ، باب فی الاختیار وصفته وذکر ما تنعقد الإمامة . . 17 - شما کدام اجماعى را پشتوانه خلافت مى‏دانید که عضدالدین ایجى ( متوفّاى 756 ) صاحب کتاب « المواقف » و از پایه‏گذاران کلامى اهل سنّت ، منکر آن است و به صراحت مى‏گوید : هیچ دلیل عقلى و نقلى بر اعتبار اجماع در کار نیست و همین‏که یک یا دو نفر از اهل حلّ و عقد اقدام به بیعت نمایند ، امامت تشکیل مى‏شود ، همان‏گونه‏اى که امامت ابوبکر با بیعت عمر وامامت عثمان با بیعت عبدالرحمان پسر عوف منعقد گردید ؛ « وإذا ثبت حصول الإمامة بالاختیار والبیعة ، فاعلم أنّ ذلک لا یفتقر إلى الإجماع ، إذ لم یقم علیه دلیل من العقل أو السمع ، بل الواحد والإثنان من أهل الحلّ والعقد کاف ، لعلمنا أنّ الصحابة مع صلابتهم فی الدین اکتفوا بذلک ، کعقد عمر لأبی بکر ، وعقد عبد الرحمن بن عوف لعثمان » . و جالب اینجا است که وى اضافه مى‏کند : در امامت ابوبکر ، اجتماع مردم مدینه را هم لازم ندیدند تا چه رسد به اجتماع تمام امّت ؛ « ولم یشترطوا اجتماع مَن فی المدینة فضلاً عن اجتماع الأمّة . هذا ولم ینکر علیه أحد ، وعلیه انطوت الأعصار إلى وقتنا هذا » المواقف فی علم الکلام ، ج 8 ، ص 351 . ! و هم‏چنین ابن عربى مالکى ( متوفّاى 543 ) از دیگر شخصیّت‏هاى بزرگ شما ( اهل سنّت ) مى‏گوید : در انتخاب امام ، نیاز به حضور تمام مردم در انتخابات نیست ، بلکه با شرکت یک یا دو نفر ، انتخابات صورت مى‏گیرد ؛ « لا یلزم فی عقد البیعة للإمام أن تکون من جمیع الأنام بل یکفی لعقد ذلک إثنان أو واحد » شرح سنن الترمذى ، ج 3 ، ص 229 . ! « فاعتبروا یا أولی الأبصار » . آیا شما راست مى‏گویید یا این شخصیّت‏هاى بزرگ علمى؟ عمر و تهدید به قتل صحابه 18 - اگر بیعت با یک یا دو نفر از اهل حلّ و عقد وبدون مشورت سایر مسلمین صحیح است ، چرا عمر تهدید به قتل کرد و گفت : اگر بعد از این ، کسى چنین کارى کند بیعت کننده و بیعت شونده کشته خواهند شد ؛ « من بایع رجلاً عن غیر مشورة من المسلمین فلا یبایع هو ولا الذی بایعه ، تغرّة أن یقتلا » صحیح البخارى ، ج 8 ، ص 26 ، کتاب المحاربین ، باب رجم الحبلى من الزنا . و اگر این کار خلاف شرع و حرام است و موجب مهدور الدم شدن مى‏شود ، چرا این حکم را در جریان سقیفه جارى نکرد؟ على ( ع ) ، ابوبکر و عمر را خائن مى‏داند؟ 19 - شما مى‏گویید : حضرت على ( ع ) ابوبکر و عمر را قبول داشت و حال آن که عمر در جمع تعداد زیادى از صحابه خطاب به على ( ع ) وعبّاس عموى پیامبر ( ص ) گفت : شما دونفر ، ابوبکر و مرا دروغگو و گنه‏کار ونیرنگ‏باز مى‏دانید ؛ « فلمّا توفّی رسول اللّه - صلى اللّه علیه وسلّم - قال أبو بکر : أنا ولیّ رسول اللّه ، فجئتما . . . فرأیتماه کاذباً آثماً غادراً خائناً . . . ثمّ‏توفّی أبوبکر فقلت : أنا ولیّ رسول‏اللَّه - صلى اللّه علیه وسلّم - وولیّ أبی بکر ، فرأیتمانی کاذباً آثماً غادراً خائناً » صحیح مسلم ، ج 5 ، ص 152 ، کتاب الجهاد ، باب 15 ، حکم الفئ حدیث 49 . . شما راست مى‏گویید یا عمر!؟ 20 - خلیفه دوم شش نفر را تعیین کرد و گفت : این‏ها از میان خود یک نفر را انتخاب کنند ؛ یعنى هر یک از اینها لیاقت رهبرىِ امّت اسلامى و جانشینى پیامبر ( ص ) را دارند و اضافه کرد : اگر کسى از آن‏ها مخالفت کرد ، گردنش را بزنید عن عمر بن الخطاب أنّه قال لصهیب : صلّ بالناس ثلاثة أیّام ، وأدخل علیّاً وعثمان والزبیر وسعداً وعبد الرحمن بن عوف وطلحة ، إن قدم وأحضر عبداللّه بن عمر ، ولاشی‏ء له من الأمر ، وقم على رؤوسهم فإن اجتمع خمسة ورضوا رجلاً وأبى واحد ، فاشدخ رأسه ، أواضرب رأسه‏بالسیف ، وإن اتّفق أربعة فرضوا رجلاً منهم وأبى اثنان ، فاضرب رؤوسهما ، فإن رضی ثلاثة رجلاً منهم ، وثلاثة رجلاً منهم ، فحکموا عبد اللّه بن عمر ، فأی الفریقین حکم له فلیختاروا رجلاً منهم ، فإن لم یرضوا بحکم عبد اللّه بن عمر فکونوا مع الذین فیهم عبدالرحمان بن عوف ، واقتلوا الباقین إن رغبوا عمّا اجتمع علیه الناس . ( تاریخ الطبری ، ج 3 ص 294 ؛ تاریخ المدینة لابن‏شبة النمیری ، ج 3 ص 925 ؛ الکامل لابن الأثیر ، ج 3 ص 35 ) . ! چگونه دستور قتل کسى را مى‏دهد که شایستگى خلافت را دارد؟ رنجاندن فاطمه ( س ) خلاف کتاب و سنت 21 - در صحیح بخارى و مسلم و دیگر کتب معتبر آمده است که حضرت رسول اکرم ( ص ) فرمود : فاطمه پاره تن من است و هرکس او را بیازارد و غضبناک کند مرا آزرده است : « فاطمة بضعة منّی فمن أغضبها أغضبنی » صحیح البخارى ، ج 4 ص 210 . وفی روایة مسلم : « إنّما فاطمة بضعة منّی یؤذینی ما آذاها » . صحیح مسلم : 7 / 141 . روى الحاکم عن على - علیه السلام- : قال : « قال رسول اللّه -صلى اللّه علیه وآله وسلم- : لفاطمة : إنّ اللَّه یغضب لغضبک ، ویرضى لرضاک » . ثمّ قال : هذا حدیث صحیح الإسناد ولم یخرجاه . المستدرک : 3 / 153 . ( لیس فیه ذکر خطبة بنت أبی جهل ) فلیراجع : مجمع الزوائد ، ج 9 ص 203 ؛ المعجم الکبیر للطبرانی ، ج 1 ص 108 ، ج 22 ص 401 ؛ تاریخ مدینة دمشق : 3 / 156 ؛ أسد الغابة ، ج 5 ص 522 ؛ الإصابة ، ج 8 ص 265 و266 ؛ تهذیب التهذیب ، ج 12 ص 392 ؛ صحیح البخارى ، ج 4 ص 210 ؛ صحیح مسلم ، ج 7 ص 141 ؛ المصنف لابن أبی شیبة الکوفی ، ج 7 ص 526 ؛ السنن الکبرى للنسائی : 5 / 97 ، ح 8370 ؛ المعجم الکبیر للطبرانی ، ج 22 ص / 404 ؛ الجامع الصغیر للسیوطی ، ج 2 ص 208 ؛ تاریخ مدینة دمشق ، ج 3 ص 156 . . و از طرفى در صحیح بخارى و مسلم نیز آمده است که فاطمه ( س ) از دست ابوبکر غضبناک شد و تا آخر عمر باوى سخن نگفت : « فغضبت فاطمة بنت رسول اللَّه - صلى اللَّه علیه وسلم - فهجرت أبا بکر فلم تزل مهاجرته حتّى توفّیت » صحیح البخارى ، ج 4 ص 42 ؛ صحیح مسلم ، ج 5 ص 154 ، فیه : فهجرته فلم تکلّمه حتّى توفّیت وعاشت بعد رسول اللَّه - صلى اللَّه علیه وسلم - ستة أشهر فلمّا توفّیت دفنها زوجها علىّ بن أبی‏طالب لیلا ولم یؤذن بها ابابکر وصلّى علیها علیّ . . وقرآن مى‏گوید : ( انّ الذین یؤذون اللّه ورسوله لعنهم اللّه فی الدنیا والآخرة وأعدّ لهم عذاباً مهیناً ) الأحزاب : 57 . . در حلّ این معضله چه پاسخى دارید؟ سهیلى از علماى بزرگ اهل سنّت ( متوفّاى 581 ) به همین روایت استدلال نموده که هر کس به حضرت زهرا ( س ) اهانت کند ، کافر خواهد شد : « استدلّ به السهیلی على أنّ من سبّها کفر لأنّه یغضبه وأنّها أفضل من الشیخین » فیض القدیر شرح الجامع الصغیر للمناوی ، ج 4 ص 554 . . ابن حجر در توجیه آن گفته : « وتوجیهه : إنّها تغضب ممّن سبّها وقد سوّى بین غضبها وغضبه ، ومن أغضبه -صلى اللّه علیه وسلم - یکفر » فتح الباری ، ج 7 ص 82 ؛ شرح المواهب للزرقانی المالکی ، ج 3 ص 205 . . مناوى صاحب کتاب فیض القدیر از ابو نُعیم و دیلمى نقل کرده است که حضرت رسول اکرم ( ص ) فرمود : « فاطمة بضعة منّی من آذاها فقد آذانی ومن آذانی فقد آذى اللّه ، فعلیه لعنة اللّه مل‏ء السماء ومل‏ء الأرض » فیض القدیر شرح الجامع الصغیر للمناوی ، ج 6 ص 24 ، ح 8267 . . 22 - با توجّه به مطالب فوق ، آیا تا کنون نسبت به سخنان ابوبکر که پس از خطبه حضرت زهرا ( س ) بیان کرد و بدترین اهانت و ناسزا را نسبت به حضرت على ( ع ) و حضرت صدیقه ( س ) داد ، فکر کرده‏اید : « إنّما هو ثعالة شهیده ذنبه ، مرب لکلّ فتنة ، هو الذی یقول : کرّوها جذعة بعدما هرمت ، یستعینون بالضعفه ، ویستنصرون بالنساء ، کأمّ طحال أحبّ أهلها إلیها البغی » السقیفة وفدک للجوهری ، ص 104 ؛ شرح نهج البلاغه لابن أبی الحدید ، ج 6 ص 215 ؛ دلائل الإمامة للطبری ، ص 123 . . در این عبارت ، حضرت على ( ع ) را به روباه و حضرت زهرا ( س ) را به دم آن تشبیه کرده است . آیا پاسخ اجر رسالت : ( قل لا أسئلکم علیه أجراً إلّا المودّة فی القربی ) همین بود؟! آیا این بود نتیجه آن همه سفارش و توصیه رسول گرامى ( ص ) در حقّ حضرت زهرا ( س ) ؟! آیا چنین کسى شایستگى خلافت پیامبرى که مفتخر به ( إنّک لعلى خلق عظیم ) است را دارد؟ از شما مى‏خواهیم ، سخنانى که میان ابن ابى الحدید سنّى و استادش نقیب ، ردّ و بدل شده ملاحظه نمایید وخود به قضاوت بنشینید! قال ابن أبی الحدید : قلت : قرأت هذا الکلام على النقیب أبی یحیى جعفر بن یحیى بن أبی زید البصری وقلت له : من یعرض ؟ فقال : بل یصرّح . قلت : لو صرّح لم أسالک . فضحک وقال : بعلیّ بن أبى طالب علیه السلام ، قلت : هذا الکلام کلّه لعلی یقوله؟ ! قال : نعم ، إنّه الملک یا بُنیّ . قلت : فما مقالة الأنصار؟ قال : هتفوا بذکر علی ، فخاف من اضطراب الأمر علیهم ، فنهاهم . . . وثُعالة : اسم الثعلب علم غیر مصروف ، ومثّل ذؤاله للذئب ، وشهیده ذنبه ، أی لا شاهد له على ما یدّعی إلّا بعضه وجزء منه ، وأصله مثل قالوا : إنّ الثعلب أراد أن یغری الأسد بالذئب ، فقال : إنّه قد أکل الشاة التی کنت قد أعددتهإ؛!!'' لنفسک ، وکنت حاضراً ، قال : فمن یشهد لک بذلک؟ فرفع ذنبه وعلیه دم ، وکان الأسد قد افتقد الشاة ، فقبل شهادته وقتل الذئب . . . وأمّ طحال : إمرأة بغى فی الجاهلیّة ، ویضرب بها المثل فیقال : أزنى من أمّ طحال . شرح نهج البلاغه ، ج 6 ص 215 . مخالفت فاطمه ( س ) ، سند بطلان خلافت 23 - در کتب معتبر از رسول اکرم ( ص ) نقل شده : « من مات بغیر إمام مات میتة جاهلیّة » مسند أحمد ، ج 4 ، ص 96 ؛ المعجم الکبیر للطبرانى ؛ ج 19 ، ص 388 ؛ مجمع الزوائد للهیثمى ، ج 5 ، ص 218 ؛ شرح نهج البلاغه لابن أبی الحدید ، ج‏9 ، ص 155 وى گفته : « وأصحابنا کافّة قائلون بصحّة هذه القضیّة » . . هر کس بدون امام از دنیا برود مرده او همانند مردگان دوران جاهلیت است . و بخارى در صحیح خود توسّط ابن عبّاس از رسول اکرم ( ص ) نقل کرده است که فرمود : « لیس أحد یفارق الجماعة قید شبر فیموت إلّا مات میتة جاهلیّة » صحیح البخاری ، ج 8 ص 105 ، کتاب الأحکام ، باب السمع والطاعة للإمام . . هر کس از جامعه اسلامى به مقدار یک وجب دور شده و جدا شود ، مرگ او همانند مرگ جاهلیت است . و مسلم نیز در صحیح خود به واسطه ابو هریره از رسول‏مکرّم ( ص ) آورده است که فرمود : « من خرج عن الطاعة وفارق الجماعة فمات ، مات میتة جاهلیّة » صحیح مسلم ، ج 6 ص 21 ، کتاب الإمارة ، باب الأمر بلزوم الجماعة . . کسى که از فرمان حاکم سرپیچى نموده و از جامعه مسلمانان جدا شود همانند مردگان زمان جاهلیت از دنیا خواهد رفت . حال از شما مى‏پرسیم که تکلیف حضرت صدیقه طاهره ( س ) که با ابوبکر بیعت نکرد چه مى‏شود؟ با این‏که در حقّ او آیه تطهیر نازل شده و صدها روایت از رسول گرامى ( ص ) در فضیلت او رسیده است ، مانند : « فاطمة سیّدة نساء هذه الأمّة » و یا « سیّدة نساء اهل الجنّة » فی صحیح البخاری : قال رسول اللّه یا فاطمة ألا ترضین ان تکونی سیّدة نساء المؤمنین أو سیّدة نساء هذه الامّة . صحیح البخارى ، ج 7 ، ص 142 ، کتاب بدء الخلق باب علامات النبوّة ، کتاب الاستئذان ، باب من ناجى بین یدی الناس ؛ صحیح مسلم ، ج‏7 ، ص‏143 کتاب فضائل الصحابة باب ( 15 ) باب من فضائل فاطمة بنت النبی - صلى اللَّه علیه وآله - ح 99 وهم‏چنین آمده : فاطمة سیّدة نساء اهل الجنّة . صحیح البخارى ، ج‏4 ، ص‏209 و219 . . آیا روایات « مات میتة جاهلیّة » قابل اعتماد نیست؟ یا نستجیر باللّه حضرت زهرا ( س ) به سخن و سنّت پیامبر عمل ننمود؟ و یا ابوبکر را شایسته جانشینى نمى‏دانست؟

روز کار آفرینی و آموزش های فنی و حرفه ای مبارک

روز کار آفرینی و آموزش های فنی و حرفه ای مبارک

  كيفيت پيدايش شيعه

 

كيفيت پيدايش شيعه

 

آغاز پيدايش شيعه را كه براى اولين بار به شيعه على (اولين پيشوا ازپيشوايان اهل بيت ) معروف شدند همان زمان حيات پيغمبر اكرم بايد دانست و جريان ظهور و پيشرفت دعوت اسلامى در بيست و سه سال زمان بعثت موجبات زيادى در برداشت كه طبعا پيدايش چنين جمعيتى را در ميان ياران پيغمبر اكرم (ص) ايجاب ميكرد. پيغمبر اكرم در اولين روزهاى بعثت كه به نص قرآن مأموريت يافت كه خويشان نزديكتر خود را بدين خود دعوت كند صريحاً به ايشان فرمود كه هر يك از شما به اجابت من سبقت گيرد وزير و جانشين و وصى من است. على (عليه السلام) پيش از همه مبادرت نموده اسلام را پذيرفت و پيغمبر اكرم ايمان او را پذيرفت و وعده هاى خود را تقبل نمود و عادتاً محال است كه رهبر نهضتى در اولين روز نهضت و قيام خود يكى از ياران نهضت را به سمت وزيرى و جانشينى به بيگانگان معرفى كند ولى به ياران و دوستان سرتا پا فداكار خود نشناساند يا تنها او را باامتياز وزيرى و جانشينى بشناسد و بشناساند ولى در تمام دوره زندگى و دعوت خود , او را از وظائف وزيرى معزول و احترام مقام جانشينى او را ناديده گرفته و هيچگونه فرقى ميان او و ديگران نگذارد. پيغمبر اكرم (ص) به موجب چندين روايت مستفيض و متواتركه سنى و شيعه روايت كرده اند تصريح فرموده كه على (عليه السلام) در قول و فعل خود , از خطا و معصيت مصون است هر سخنى كه گويد و هر كارى كه كند با دعوت دينى مطابقت كامل دارد و داناترين مردم است به معارف و شرايع اسلام. على عليه السلام خدمات گرانبهائى انجام داده و فداكاريهاى شگفت انگيزى كرده بود مانند خوابيدن در بستر پيغمبر اكرم در شب هجرت و فتوحاتى كه در جنگهاى بدرو احد و خندق و خيبر به دست وى صورت گرفته بود كه اگر پاى وى در يكى از اين وقايع در ميان نبود اسلام و اسلاميان به دست دشمنان حق ريشه كن شده بودند. جريان غدير خم كه پيغمبر اكرم (ص) در آنجا على (ع) را به ولايت عامه مردم نصب و معرفى كرده و او را مانند خود متولى قرار داده بود بديهى است اين چندين امتيازات و فضائل اختصاصى ديگر كه مورد اتفاق همگان بود و علاقه مفرطى كه پيغمبر اكرم به على (ع) داشت طبعاً عده اى از ياران پيغمبر اكرم را كه شيفتگان فضيلت و حقيقت بودند بر اين واميداشت كه على (ع) را دوست داشته به دورش گرد آيند و از وى پيروى كنند چنانكه عده اى را بر حسد و كينه آن حضرت واميداشت. گذشته از همه اينها نام (شيعه على) و (شيعه اهل بيت) در سخنان پيغمبر اكرم (ص) بسيار ديده ميشود

قسمتى از كتاب «شيعه در اسلام» ـ تأليف علامه طباطبایی

سنی

 

مذهب سُنّی بزرگ‌ترین مذهب دین اسلام است که بیشترین پیروان را در میان مسلمانان دارد به طوری که حدود ۹۰٪ مسلمانان جهان پیرو اهل سنت هستند. اهل سنت و جماعت بر این باورند که محمد، پیامبر اسلام، پس از خود جانشینی تعین ننمود و بعد از فوت محمد مسلمانان آن زمان بر اساس شورا و انتخاب چهار تن را به عنوان خلیفه ی مسلمین انتخاب نموده اند. ابتدا در سقیفه بنی ساعده، ابوبکر را که از صحابه (یاران)و نزدیکان محمد بود و در میان مسلمانان محبوبیت و اعتبار زیادی داشتند برای خلافت بعد از محمد بر جامعه نوبنیاد مسلمانان انتخاب کردند. این چهار تن که به خلفای راشدین معروفند به ترتیب عبارت‌اند از: ابوبکر / عمر / عثمان / علی اهل سنت علاوه بر آن احترام خاصی را به اهل بیت پیامبر(بویژه امامان اهل تشیع) قائلند. برخی از سنیان، حسن پسر علی را نیز خلیفه می‌دانند و بر این باورند که دارای دوران خلافت بسیار کوتاهی بوده‌است اما دیگران معتقدند که بعد از علی، دوران خلافت اسلامی بر مسلمانان برای همیشه تمام شده و بعد از آن را سلطنت می‌دانند. هرچند که تمامی اولاد محمد نزد سنیان، محترم شمرده می‌شوند. سنیان، قرآن را کتابی محفوظ می‌دانند و مدعی پیروی از قرآن و سنت حضرت محمد هستند. اما اصطلاح «اهل سنت» در تقسیم بندی‌های مذهبی قرن دوم هجری شکل گرفت. در آن دوران گروهی خود را «اهل سنت» نامیدند و گروهی دیگر که عمدتاً معتزلی بودند، خود را «اهل توحید» نامیدند. ««مجموعه احادیثی که در دوران بنی عباس گرد آمد، «سنت» و عقایدی که پیرامون آنها شکل گرفت، «عقاید السنة» نامیده شد و معتقدان به آن را «اهل سنت» می نامند؛ بنابراین اصطلاح اهل سنت از حدود سال ۱۵۰ه.ق. به بعد در جامعه اسلامی رواج پیدا کرد.»» مذهب سنی از لحاظ علوم فقهی به چندین فرقه حنفی، مالکی، شافعی و حنبلی و اهل حدیث تقسیم می‌گردد. هر چند که اختلافات آنان بسیار جزئی است و اغلب پیروان یکی از آنان می‌تواند در شرایط زمانی و یا مکانی خاص از فرقه دیگری تقلید کند

 

پرسش و پاسخ برای اهل تسنن

چرا نام حضرت علی (ع) در قرآن نيامده است تا باعث اختلاف در امر خلافت نشود؟

 

اولا:ً همة‌مسائل اسلامي مستقيماً در قرآن اشاره نشده است. قرآن به صورت كلي مي‌فرمايد نماز بخوانيد جزئيات نماز خواندن را پيامبر بيان مي‌فرمايند و ما هم موظفيم طبق دستور خداوند از پيامبر (ص) تبعيت كنيم. اوامر و نواهي و بيانات پيامبر (ص) تماماً از طرف خداست هر چند وحي قرآني نباشد و اساساً فرقي بين قرآن و كلام پيامبر (ص) از اين جهت نمي‌باشد. به هر حال ما موظف به پيروي از هر دو مي‌باشي ثانياً: اگر مستقياً جزئيات امامت حضرت علي (ع) در قرآن ذكر مي‌شد اين احتمال وجود داشت كه دست‌هاي نابكار مخالفان موجب تحريف لفظي قرآن گردد. باتوجه كينه و دشمني كه دشمنان با اهل بيت داشتند. ثالثاً : ما بندگان خدا هستيم و بهترين بندگان مؤمنان هستند ولي مؤمن شدن ساده نيست بلكه بايد از گذرگاه‌هاي مختلف عبور كرد و ثبات قدم خود را در لغزش گاه‌هاي مختلف نشان داد. مؤمن كسي است كه در مرحله‌هاي گوناگون آزمايش پيروزمندانه بيرون آمده و از لغزش و وسوسه‌هاي شيطاني برهد. اين گونه قرار دادن مطالب قرآني خود امتحاني است تا حقيقت‌جويان و بهانه‌گيران شناخته شون پس لازم نيست كه در قرآن صراحتاً نام حضرت علي (ع) بيان شده باشد. بلكه بايد در قرآن شخصيت آن عزيز را جستجو كنيد

چرا اميرالمؤمنين جهت احقاق حق خود با مخالفين و غاصبين خلافت به مبارزه نپرداختند؟ آيا سكوت ايشان دليل بر پذيرش حكومت نبوده است؟

 

آيا سكوت ايشان دليل بر پذيرش حكومت نبوده است؟ شواهد تاريخي نشان مي دهد كه پس از شهادت پيامبر صلي الله عليه و آله و توطئه ي منافقان در سقيفه بني ساعده براي غصب مقام خلافت جامعه به سويي سوق داده شده بود كه علي رغم نصوص بي شمار پيرامون خلافت و جانشيني اميرالمؤمنين عليه السلام مردم به بيعت با خليفه ي اول تن دادند و پيمان و بيعت با علي بن ابيطالب عليه السلام در روز غدير را به فراموشي سپردند تا جايي كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در وضعيتي به اميرالمؤمنين عليه السلام پيش از رحلتشان فرمودند

 

يا علي اگر ياراني يافتي كه با دشمنانت بجنگي حق خود را طلب كن و گرنه خانه نشيني اختيار كن چرا كه من در روز غدير خم از مردم عهد و پيمان گرفته ام كه تو وصي و خليفه ي من و صاحب اختيار آنان بعد از من هستي.مَثل تو مثل بيت الله الحرام است كه مردم بايد سراغ تو بيايند و تو نبايد سراغ مردم بروي.

 

و در جاي ديگر رسول خدا صلي الله عليه و آله از ايشان تعهد گرفتند كه « اگر ياوراني يافتي ..... به مجاهده بپرداز» و چنان گذشت اوضاع و احوال جامعه كه لوازم اقدام نظامي محقق نشد چنانچه در بيان خود اميرالمؤمنين عليه السلام آمده است كه اگر چهل نفر يار با معرفت مي يافتم هرگز دست از مبارزه بر نمي داشتم.

اما دريغ و درد كه بي وفايان آن روزگار حتي پيكر پيامبر خيش را بي غسل و كفن رها كرده و به بيعت با باطل دست دادند. و ماجراي سقيفه سر آغاز تمامي تيره روزيها و كژ رويهايي شد كه پس از پيامبر در امت اسلام پديدار گشت.

 

از امام صادق عليه السلام سوال شد كه چه چيزي اميرالمؤمنين عليه السلام را بازداشت از اينكه مردم را به سوي خويش بخواند و براي رو در رويي با دشمنان شمشير از نيام بر كشد؟ امام عليه السلام فرمودند: از آن ترسيد كه مبادا مردم مرتد شوند و ديگر شهادت ندهند كه محمد صلي الله عليه و آله رسول خداست.

 

همچنين امام باقر عليه السلام در بيان اقدام اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند: اگر علي عليه السلام عموم مردم را به پيروي از خود فرا مي خواند آنان وظيفه داشتند دعوت او را اجابت كنند بر اثر سر پيچي از امامي كه اطاعتش واجب است،كافر مي شدند اما آن جناب بهتر آن ديد كه مردم آن گمراهي عدم شناخت و فرمانبري او باقيي بمانند تا آنكه از اسلام بر گردند و بلكي بي دين شوند.

 

اما با اين وصف كه امام علي عليه السلام ياراني را نيافتند تا ايشان را ياري كنند خود با بيعت با جور تن ندادند و سكوت اختيار نكردند. همواره در طول تاريخ مغرضان و معاندان اهل بيت عليه السلام سعي داشته اند كه 25 سال خانه نشيني اميرالمؤمنين عليه السلام را در قالب سكوت ايشان و رضايت و مشاركت ايشان در امور خلفاء جلوه دهند تا به اين وسيله به باطل رنگ و لعاب حق بزنند. اميرالمؤمنين عليه السلام در مقابل اين تجاوز غاصبانه مسئوليت خويش را چنين ايفا كردند: پس از فراقت از مراسم تدفين پيامبر گرامي اسلام كه تنها يار دلنشين ايشان بود بنا به سفارش خود پيامبر صلي الله عليه و آله به جمع آوري قرآن پرداختند چنانچه خود فرمودند: پس از آنكه رسول خدا صلي الله عليه و آله جان به جان آفرين تسليم كرد مردم ميل به ابوبكر نمودند با وي بيعت كردند در حاليكه من مشغول انجام غسل و مراسم تدفين پيامبر بودم.

پس از آن ماجرا من مشغول جمع آوري قرآن شدم و سوگند خوردم كه جز براي نماز، ردا بر دوش نيفكنم تا آنكه قرآن را يكجا جمع كنم و چنين كردم.

 

در مدت سه روز اين مهم انجام گرفت و بديسان آيات شريفه و گرانقدر قرآن كه اينجا و آنجا پراكنده بود در يك مجلد و يكجا به دست مبارك ايشان نوشته شد.

اميرالمؤمنين عليه السلام مي دانستند كه اگر در چنين شرايطي دست به شمشير برند نهال نو پاي اسلام كه ثمره ي 23 سال تلاش پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله بوده است از جا كنده مي شود بنابراين هر زمينه ي سخن فراهم مي شد تنها اظهار مظلوميت خويش اكتفا مي كردند و پيماننامه ي غدير را ياد آور قوم مي شدند: «اي مسلمانان، اي مهاجرين و انصار شما را به خدا قسم مي دهم آيا از پيامبر صلي الله عليه و آله نشنيديد كه در روز غديرخم چه فرمود؟»

 

از جمله در همان ايام نخست پس از رحلت رسول خدا صلي الله عليه و آله شبانه با اهل كساء (حضرت زهرا و امام حسن و امام حسين) به درب خانه مهاجرين و انصار مي رفتند و بر آنان اتمام مي نمودند از جمله از زبان ايشان مي شنويم كه مي فرمودند: «فاطمه را با خود بردم.دست حسن و حسين را گرفتم آنان را نسبت به حقانيت خويش سوگند دادم و ايشان نيز به آن اعتراف كردند .

ايشان را به يا ري طلبيدم اما جز چهار نفر دعوت مرا اجابت نكرد آن چهار نفر عبارت ب.دند از سلمان ابوذر مقداد و زبير.»

 

در بررسي هاي به عمل آمده در كتب معتبر و منابع شيعه و حتي اهل سنت از اقدامات حضرت علي عليه السلام در مقابل غاصبين خلافت زياد نقل شده است چنانچه حتي خود مفسرين اهل تسنن از جمله ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه ي خود خطبه هايي از حضرت را نقل مي كند كه بيانگر اين حقيقت است كه ايشان در مقابل خلفاي سكوت نكردند و با ايشان بيعت ننمودند.

از جمله در خطبه ي شقشقيه كه مورد اتفاق همه ي مسلمانان مي باشد كه حضرت چگونه به احقاق حق خويش و افشاگري اصحاب سقيفه پرداخته اند.

 

آیا سنّی ها روایت «من کنتُ مولاه فهذا علیٌ مولاه» را قبول دارند؟

اگر قبول دارند، پس چرا با حضرت علی مخالفت و دشمنی می کنند؟

 

دلیل آن است که ولایت چند معنا دارد و یکی از معانی روشن آن دوستی است. بنابراین تا زمانی که به این معنا قابل حمل است، نمی توان به معنای دیگر آن تمسک جست. بر این اساس حدیث غدیر در صدد بیان لزوم محبت به علی(ع) است، نه زمامداری حضرت. در برابر اهل سنت شیعیان باور دارند که ماهیت حادثه غدیر و سخنان پیامبر(ص) نصی صریح و قاطع بر امامت و پیشوایی حضرت علی(ع) است. قراین و شواهد به گونه ای است که هرگز نمی توان آن را تنها به دوستی و محبت تفسیر کرد. شیعیان دلائل متعددی بر امامت علی(ع) بیان کرده اند که به برخی از آن ها اشاره می شود:

 

1. لغت شناسان لفظ «ولی» را به معنای سرپرستی، عهده داری امور، چیرگی و رهبری معنا کرده اند. راغب اصفهانی می نویسد: ولایت یعنی یاری کردن، زمامداری و حقیقت آن سرپرستی است.(9) ابن اثیر می نویسد: «ولیّ یعنی یاور، و هر کس امری را بر عهده گیرد» سپس می افزاید: «از همین قبیل است حدیث «من کنت مولاه فعلیٌ مولاه» و سخن عمر که به علی(ع) گفت: «تو مولای هر مؤمن شدی» یعنی ولیّ مؤمنان گشتی.(10) صاحب صحاح اللغه(11) و مقایس اللغه نیز «ولیّ» را به معنای سرپرستی دانسته اند.(12) بر این اساس نگرش اندیشمندان اهل سنت (که ولایت را تنها به معنای دوستی معنا کرده اند) قابل قبول نیست.

 

2. اگر معنای «ولیّ» به معنای دوست و دوستی باشد، عاقلانه نیست که پیامبر اسلام(ص) بیش از یکصد هزار نفر را در هوای گرم و در وسط بیابان های خشک و سوزان متوقف سازد تا به مردم بگوید: «هر که من دوست او هستم، علی هم دوست او است و او را دوست بدارد»، زیرا دوستی مسلمانان با یکدیگر یکی از بدیهی ترین مسایل اسلامی است که از آغاز اسلام وجود داشته و بارها پیامبر(ص) مردم را به دوستی امام علی(ع) فرا خوانده بود.(13)

 

3. خطاب تند و قاطع خداوند بیانگر آن است که حادثه غدیر صرفاً اعلام دوستی علی(ع) نبوده است. مسئله آن قدر اهمیت داشت که خداوند خطاب به پیامبرش وحی می کند که اگر آن را ابلاغ نکنی، رسالت الهی را انجام نداده ای! خداوند فرمود: «... و إنْ لم تفعل فما بلغت رسالته» 4ـ خداوند در آیه 67 مائده به پیامبرش دلداری می دهد: «والله یعصمک من النّاس؛ خداوند تو را از خطرات احتمالی مردم نگاه می دارد».(14) آیا این مسئله نشان نمی دهد که مأموریت، مسئلة مهمی بوده است که پیامبر(ص) بیم آن داشته برخی بر اثر هواهای نفسانی به مقابله برخاسته و توطئه کنند؟ آنچه که موجب خطر برای پیامبر(ص) به حساب می آمد، طرح ولایت و رهبری امام علی(ع) بود، نه دوستی حضرت ، مضافاً بر این که بارها پیامبر از محبت امام علی(ع) سخن گفته بود و بیان آن، چالش های جدی را در پی نداشت.

 

4. بعد از آن که پیامبر(ص) علی(ع) را به عنوان رهبر تعیین کرد، مردم با علی(ع) بیعت کردند. ابوبکر و عمر نیز به علی(ع) تبریک گفته، با حضرت بیعت کردند و گفتند: تو مولا و رهبر من و تمام مردان و زنان با ایمان شدی.(15) نکته قابل دقت آن است که همة حاضران، از خطابة پیامبر مسئلة «امامت» علی(ع) را فهمیدند، از این رو با او بیعت کرده و برخی از آنان در ستایش علی(ع) شعر سرودند. حسان بن ثابت انصاری از پیامبر(ص) اجازه گرفت و اشعار زیبا سرود: قــم یــا علـــی فــإنّنـــــی رضیتُک من بعدی اماماً و هادیاً ؛ای علی، برخیز، خرسندم که تو امام و هادی بعد از من باشی.(16

 

 

منابع اهل سنت

 

1. احمدبن محمد طبري متوفاي 275 ه.ق. در كتاب {فضائل اميرالمؤمنين} به نقل سيدبن طاووس در كتاب {اليقين} صفحه 113- 125.

 

2. محمدبن جرير بن يزيد بن خالد يبري آملي متوفاي سال 310 ه.ق. صاحب تفسير‌قرآن و تاريخ معروف به {تاريخ الاصم و الملوك} در كتاب {الولاية} به روايت از زيد بن ارقم، به نقل زين‌الدين نباطي بياضي، در {صراز المستقيم} ج1: صفحه 301 – 304.

 

3. علي بن محمد بن محمد واسطي شافعي، معروف به ابن المغازلي متوفاي سال 483 ه.ق. در كتاب {مناقب علي بن ابيطالب} چاپ تهران 1394 ه.ق. صفحه 16 – 18، در ذكر حديث غدير به سند خود، از زيدبن ارقم قسمتي از آغاز خطبه را بيان كرده، و از پايان خطبه اين عبارت را آورده: " الا و انها لم تهلك امه قبلكم حتي نديي (قتدني) باهوائها و نظاهي علي نبوتها، و تقتل من قام بالقسط. ثم اخذ بيد علي بن ابي طالب عليه السلام فرفعها ثم قال: من كنت مولاه . . . الي آخر خطبه

 

امامت در قرآن بازديد: 3108

       

  نظر بدهيد  /   راي بدهيد  /   ارسال به دوستان  /   طرح سوال      

 

 

يكي از پرسش‌هاي رايج در مساله امامت اين است كه: «چرا در قرآن کريم به صراحت اشاره به امامت نشده حال آنکه امامت شيعه از مهمترين مسائل دين شمرده مي شود؟»

 

پاسخ اين است كه فرض مطرح شده در اين پرسش نه تنها مقبول نيست بلكه دقيقاً عكس آن صادق بوده و در آيات فراواني از قرآن کريم به صراحت تمام، هم از اصل امامت سخن گفته شده، هم مصداق آن مشخّص گرديده است. لکن کسي که بخواهد زير بار حقّ نرود، حتّي واضح‌ترين کلمات را هم از معني خود منحرف خواهد ساخت. ذيلاً به برخي از آيات و نحوه دلالت آنها بر مساله امامت اشاره مي شود.

 

1ـ «وَ إِذِ ابْتَلى  إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتي  قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمينَ؛ (به خاطر آوريد) هنگامي را كه خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگوني آزمود. و او به خوبي از عهده ي اين آزمايش‌ها برآمد. خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پيشوي مردم قرار دادم!» ابراهيم عرض كرد: «از دودمان من(نيز اماماني قرار بده!)» خداوند فرمود: «پيمان من، به ظالمين نمى رسد.» (البقرة:124)

 

 

 

نکات اين آيه شريفه:

 

الف ـ مقام امامت مقامي است برتر از نبوّت. لذا ابراهيم (ع) با اين که نبي بود امام نبود و آنگاه که امتحاناتي را پشت سر گذاشته، قابليت لازم را حاصل نمود، به امامت منصوب شد. پس چگونه در امّت اسلام کساني ادّعاي امامت نموده اند در حالي که فاقد اين حدّ از صلاحيتند. و چگونه امامت علي ابن ابي طالب (ع) را نپذيرفتند در حالي که طبق حديث منزلت که مورد قبول اهل سنّت بوده، در صحيحترين کتب آنها نقل شده است، شأن علي (ع) نسبت به پيامبر(ص) مثل شأن هارون پيامبر است نسبت به حضرت موسي. «حَيْثُ اسْتَخْلَفَهُ عَلَي الْمَدِينَةِ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَ تُخْلِفُنِي عَلَي النِّسَاءِ وَ الصِّبْيَانِ فَقَالَ أَ مَا تَرْضَي أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَي إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي ؛ زماني که پيامبر(ص) ـ در عزيمت به جنگ ـ علي (ع) را به عنوان خليفه ي خود در مدينه گذاشت، علي (ع) گفت: يا رسول الله آيا مرا بر زنان و کودکان خليفه قرار مي دهي! پس پيامبر (ص) فرمود: آيا راضي نيستي به اينکه نسبت به من مثل هارون باشي نسبت به موسي، الّا اينکه بعد از من پيامبري نيست.» (صحيح بخاري، ج 4، 209 و ج5، ص129 ــ صحيح مسلم، ج7، ص 120)

 

ب ـ خداوند متعال خودش ابراهيم (ع) را به امامت نصب نمود. پس امامت بايد به نصب خدا باشد نه به انتخاب مردم. پس جريان سقيفه و محصول آن باطل است.

 

ج ـ امامت عهد الله است، يعني عهدي است بين امام و خدا؛ پس انتخاب مردم دخلي در آن ندارد. بنا بر اين، جريان سقيفه و محصول آن باطل است.

 

د ـ امامت که عهد الله است به ظالمين نمي رسد. در اين تعبير الهي، درباره ي ظالم چهار احتمال است.

 

1. آنکه در سراسر عمرش ظالم است.

 

2. آنکه در اوّل عمر عادل ولي در ادامه ي آن ظالم است.

 

3. آنکه در اوّل عمر ظالم ولي در ادامه ي آن عادل است.

 

4. آنکه گاه ظالم است و گاه عادل.

 

بر اين اساس در ذرّيّه ي و نسل حضرت ابراهيم (ع) پنج صنف افراد احتمال وجود خواهند داشت كه عبارتند از:

 

1. افرادي كه در سراسر عمرشان ظالم باشند.

 

2. افرادي كه اوّل عمر عادل ولي در ادامه ي آن ظالم باشند.

 

3. افرادي كه در اوّل عمر ظالم ولي در ادامه ي آن عادل باشند.

 

4. افرادي كه گاه ظالم و گاه عادل باشند.

 

5. افرادي كه هيچگاه ظالم نبوده در تمام عمر معصوم از ظلم باشند.

 

روشن است که حضرت ابراهيم (ع) مورد اوّل و دوم را در دعاي خود اراده نمي کند. چون دو گروه اوّل ظالم بالفعل بوده، اهل جهنّم مي باشند؛ و هيچ مومن عاقلي از خدا نمي خواهد که ظالم بالفعل و اهل جهنّم را امام مردم قرار دهد کجا رسد که پيامبري چنين تقاضايي از خدا بکند. پس منظور آن حضرت از «من ذرّيّتي» سه گروه اخير بوده است كه يكي معصوم مي باشد و دو تاي ديگر، اگر چه ظلم داشته اند، ولي معلوم نيست كه اهل جهنّم باشند كما اينكه اهل بهشت بودن آنها نيز معلوم نيست.

 

آنگاه كه حضرت ابراهيم (ع) امامت را بر اين سه گروه از ذرّيّه خود طلب نمود، خداوند متعال دعاي او را مستجاب ساخت، امّا نه به طور مطلق؛ بلكه فرمود: از ميان ايم سه گروه، تنها آنهايي قابليّت امامت خواهند داشت كه اسم ظالم بر آن صدق نكند. و روشن است كه از اين سه گروه تنها گروه پنج هستند كه هيچ گاه ظلم نداشته اسم ظالم بر آنها صدق نمي كند؛ و تنها اين گروهند كه اهل بهشت بودن آنها يقيني است. پس امامت تنها از آن کساني است که در سراسر عمرشان معصوم از هر گونه گناهي باشد؛ چرا که هر گناهي از مصاديق ظلم است. حال چگونه اهل سقيفه ادّعاي امامت نمودند در حالي که اوّلاً قبل از اسلام سابقه کفر داشتند؛ ثانياً در زمان اسلام نيز معصوم از گناه نبودند؛ ثالثاً در زمان خلافتشان نيز به تصريح علماي خود اهل سنّت کارهاي خلافشان کم نبود.

 

2ـ «أَ فَمَنْ كانَ عَلى  بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسى  إِماماً وَ رَحْمَةً أُولئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِهِ مِنَ الْأَحْزابِ فَالنَّارُ مَوْعِدُهُ فَلا تَكُ في  مِرْيَةٍ مِنْهُ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يُؤْمِنُونَ؛ آيا كسي كه از جانب پروردگارش بر حجّتي روشن است و شاهدي از خود او در پي اوست، و پيش از او نيز كتاب موسي كه امام و رحمتي بود (دروغ مى بافد)؟ آنها (كه در پي حقيقت اند) به آن ايمان مى آورند و هر كه از گروه ها به آن كافر شود آتش، وعده گاه اوست. پس در آن ترديد مكن كه آن حق است و از جانب پروردگار توست ولي بيشتر مردم ايمان نمى آورند.» (هود: 17)

 

 

 

نکات آيات شريفه:

 

در اين آيات شريفه، کتاب موسي به عنوان امام معرّفي شده، پس قرآن کريم به نحو اولي امام است.

 

و بر اساس حديث متواتر ثقلين ــ که مورد قبول شيعه و سنّي است ــ عترت پيامبر و امامان معصوم (ع) همرديف و متّحد با قرآن قرار داده باشد. «قال رسول الله(ص): « ... فانظروا کيف تخلّفوني في الثقلين. فقام رجل فقال يا رسول الله و ما الثقلان؟ فقال رسول الله صلي الله عليه و سلم الاکبر کتاب الله؛ سبب طرفه بيد الله و طرفه بأيديکم فتمسکوا به لم تزالوا و لا تضلّوا. والاصغر عترتي و انّهما لن يفترقا حتّي يردا علي الحوض و سألت لهما ذلک ربّي فلاتقدّموهما فتهلکوا و لاتعلّموهما فانّهما اعلم منکم؛ بنگريد که پس از من، با دو يادگار گرانبهي من چگونه رفتار مى كنيد؟ مردي برخواست و پرسيد: يا رسول الله! دو أثر گرانبهي شما چيست؟ فرمود: ثقل اکبر كتاب خداست؛ وسيله اي كه جانبي از آن در دست خدا مى باشد و طرف ديگر آن در اختيار شما قرار گرفته است؛ پس به آن چنگ بزنيد که نمي لغزيد و گمراه نمي شويد. و ثقل اصغر عترت من است؛ که همانا آن دو هرگز از همديگر جدا نمي شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همين اتحاد و يگانگي را بري آنها درخواست كرده ام. پس بر اين دو پيشي نگيريد كه به هلاكت مى رسيد و سخني به آنها نياموزيد كه آنان از شما داناترند». (المعجم الکبير، الطبراني، ج3، ص66)

 

«... فانظروا كيف تخلفوني في الثقلين. فنادي مناد: و ما الثقلان يا رسول اللّه؟ قال: كتاب اللّه طرف بيد اللّه و طرف بأيديكم فاستمسكوا به و لا تضلوا، و الآخر عترتي، و إن اللطيف الخبير نبأني أنهما لن يتفرقا حتي يردا علي الحوض، و سألت ذلك لهما ربي، فلا تقدموهما فتهلكوا، و لا تقصروا عنهما فتهلكوا، و لا تعلموهم فانهم أعلم منكم، ثم اخذ بيد علي رضي الله عنه فقال من كنت أولي به من نفسه فعلي وليه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه؛ بنگريد که پس از من، با دو يادگار گرانبهي من چگونه رفتار مى كنيد؟ پرسيدند: يا رسول الله! دو أثر گرانبهاي شما چيست؟ فرمود: يكي كتاب خداست كه جانبي از آن در دست خدا مى باشد و طرف ديگر آن در اختيار شما قرار گرفته است؛ به آن چنگ بزنيد و گمراه نشويد. و ديگري عترت من است؛ خدي لطيف و دانا، مرا مطّلع ساخته كه اين دو هرگز از هم جدا نمي شوند تا كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همين اتحاد و يگانگي را بري آنها درخواست كرده ام. پس بر اين دو پيشي نگيريد كه به هلاكت مى رسيد و در مورد آنها كوتاهي نکنيد كه هلاك خواهيد شد. و سخني به آنها نياموزيد كه آنان از شما داناترند. سپس دست علي (ع) را گرفت و فرمود: هر كه من نسبت به جان او، از خود او اولاترم، علي هم اولاتر است به جان او. پروردگارا! دوستش را دوست و دشمنش را دشمن بدار.» (المعجم الکبير، الطبراني، ج3، ص167)

 

و حاكم نيشابوري از اكابر علماي اهل سنّت در حديث صحيحي از نبي خدا (ص) آورده است: «علي مع القرآن و القرآن مع عليّ لن يفترقا حتّي يردا عليّ الحوض؛ علي با قرآن است و قرآن با علي است؛ هرگز از يكديگر جدا نمي شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.» (المستدرك، حاكم نيشابوري، ج3، ص124)

 

شكي در اين نيست كه قرآن امام مردم است؛ پس شكي نيست كه علي(ع) نيز امام مردم مي باشد؛ چون آنكه همواره با قرآن است و قرآن همواره با اوست، حكم قرآن را خواهد داشت. از اين دليل حتّي عصمت آن حضرت از خطا و سهو و نسيان نيز ثابت مي شود؛ چون اگر اين امور بر آن حضرت جايز باشد، در همان موارد از قرآن جدا خواهد شد؛ چرا كه خطا در قرآن راه ندارد. همچنين از استدلال علم آن حضرت بر تمام امور اثبات مي گردد؛ چرا كه خداوند متعال، قرآن كريم را تبياناً لكلّ شيء ناميده است؛ ژس كسي هم كه متّحد با قرآن باشد تبياناً لكلّ شيء خواهد. لذا خداوند متعال فرمود: «وَ كُلَّ شَيْ ءٍ أَحْصَيْناهُ في  إِمامٍ مُبينٍ؛ و همه چيز را در امام آشكار كننده ي برشمرده ايم.» (يس: 12)

 

امام باقر (ع) فرمودند: «چون اين آيه نازل شد كه «هر چيز را در امام مبين برشمرديم»؛ دو مرد في المجلس برخاستند و گفتند يا رسول اللَّه آن امام تورات است؟ فرمود: نه. گفتند آن انجيل است؟ فرمود نه. گفتند آن قرآن است؟ فرمود: نه. در اين هنگام امير المؤمنين علي بن ابي طالب وارد شد، رسول خدا (ص) فرمودند: آن امام مبين، اين مرد است؛ به راستي اوست امامي كه خدي تبارك و تعالي علم هر چيز را بر او شمرده است.» (امالي شيخ صدوق،ص170،مجلس سي و دوم)

 

علاوه بر اينكه بخش نخست آيه شريفه به طور كامل بر امام علي (ع) انطباق دارد آن جا كه خداوند مي فرمايد:

 

«أَفَمَنكَانَ عَلَي بَيِّنَةٍ مِّن رَّبِّهِ وَيَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِّنْه» (آيا كسي كه دليل آشكاري از پروردگار خودش دارد و به دنبال آن شاهدي از سوي او مي باشد.) (ر.ك تفسير الميزان ـ تفسير نمونه و ديگر تفاسير شيعه و اهل سنت)

 

3ـ «وَ نَجَّيْناهُ وَ لُوطاً إِلَي الْأَرْضِ الَّتي  بارَكْنا فيها لِلْعالَمينَ (71) وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ نافِلَةً وَ كُلاًّ جَعَلْنا صالِحينَ (72) وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إيتاءَ الزَّكاةِ وَ كانُوا لَنا عابِدينَ؛ و او (ابراهيم ) و لوط را به سرزمين(شام)، كه آن را بري همه ي جهانيان پربركت ساختيم، نجات داديم. (71) و اسحاق و يعقوب را به عنوان عطيه به او بخشيديم و همه را شايسته قرار داديم. (72) و آنان را اماماني قرار داديم كه به فرمان ما، (مردم را) هدايت مى كردند؛ و انجام كارهي نيك و برپاداشتن نماز و ادي زكات را به آنها وحي كرديم؛ و تنها ما را عبادت مى كردند.» (سوره الانبياء)

 

 

 

نکات آيات شريفه:

 

الف ـ طبق اين آيات جعل و نصب امام بر عهده ي خداست نه مردم.

 

ب ـ امام بايد به امر خدا امامت نمايد؛ و لازمه اين امر آن است که امام عالم به تمام اوامر و نواهي خدا باشد. و در ميان مدّعيان امامت هيچ کس جز علي (ع) نبود که چنين باشد. هيچ عالم سنّي هم ادّعا نکرده که خلفاي سه گانه، عالم به جميع اوامر و نواهي خدا بوده اند. همچنين حديث متواتر ثقلين مؤيد است که اهل بيت (ع) همرديف کتاب خدا هستند. و نيز به اعتراف شيعه و سنّي علي(ع) باب مدينه علم رسول الله است.

 

ج ـ همچنين طبق آيه، فعل خيرات بايد از جانب خدا بر امام الهام شود؛ و در بين مدّعيان امامت تنها علي (ع) است که ادّعاي اتّصال به غيب داشته و ملهم بودن او توسّط پيامبر (ص) نيز تأييد گرديده است.

 

ه ـ همچنين طبق آيات فوق امام اهل زكات و نماز است؛ و تنها علي (ع) است که نماز و زکاتش مورد تأييد مستقيم خدا واقع شده؛ خداوند متعال فرمود: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ؛ ولي شما، تنها خداست و پيامبر او و آنان كه ايمان آورده اند؛ همانها كه نماز را برپا مى دارند، و در حال ركوع، زكات مى دهند.» (المائدة: 55) مفسّرين شيعه و سنّي اتّفاق نظر دارند که شأن نزول اين آيه ي شريفه جريان صدقه دادن امير المومنين (ع) در حال رکوع بوده است.

 

خداوند متعال مي فرمايد: «قُلْ أَطيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْكافِرينَ؛ بگو: از خدا و رسولش اطاعت كنيد! و اگر سرپيچي كنيد، خداوند كافران را دوست نمى دارد.» (آل عمران: 32)

 

و باز فرمود: «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ في  شَيْ ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَي اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْويلاً؛ ي كساني كه ايمان آورده ايد! اطاعت كنيد خدا را! و اطاعت كنيد رسولش را و اولو الأمر را ! و هر گاه در چيزي نزاع داشتيد، آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد (و از آنها داوري بطلبيد) اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد! اين(كار) بري شما بهتر، و عاقبت و پايانش نيكوتر است.» (النساء: 59)

 

طبق اين آيات اوّلاً ولايت نبي اکرم(ص) هم رديف ولايت خداست لذا اطاعت از او همانند اطاعت از خداست. ثانياً ولايت اولي الامر نيز مثل ولايت رسول الله است. لذا در عبارت «أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ» اطيعوا را تکرار نکرد؛ چون اطاعت از هر دو يکي است. و نيز در ادامه نفرمود: هنگام اختلاف، آن را به خدا و رسول و اولوالامر برگردانيد؛ بلکه تنها خدا و رسول را مطرح ساخت که شاهد است بر يکي بودن حکم رسول و اولوالامر. ثالثاً در اين آيه، خدا خواسته که مسلمين هنگام نزاع به کلام خدا و پيامبر رجوع کنند نه به نظر مردم. ولي مسلمين صدر اسلام که در مساله امامت اختلاف کردند به جاي رجوع به قرآن و حديث غدير و حديث ثقلين و حديث منزلت و امثال آن، كه حكم پيامبر بود، به نظر گروه اندكي از مردم رجوع نمودند.

 

حال که معلوم شد ولايت امام بايد هم رديف ولايت خدا و رسول باشد، بايد ديد خداوند و رسول، ولايت چه کسي را تأييد نموده است. خداوند متعال مي فرمايد: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ؛ ولي شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آورده اند؛ همانها كه نماز را برپا مى دارند، و در حال ركوع، زكات مى دهند.» (المائدة: 55)

 

شيعه و سنّي اتّفاق نظر دارند که اين آيه، در شأن علي(ع) نازل شده است. لکن اهل سنّت مدّعي اند که مراد از ولي در اين آيه امامت نيست بلکه منظور دوستي، يا نصرت و امثال آن است. امّا شيعه مي گويد: لفظ ولي در اين آيه مطلق بوده تمام معاني آن را شامل است که از جمله يکي از آن معاني ولايت تصرّف است که همان امامت و حاکميت باشد. افزون بر اطلاق آيه،شاهد ديگر اين ادّعا، آن است که در اين آيه، ولايت، ابتدا براي خدا و سپس براي پيامبر و در مرتبه ي سوم براي علي (ع) ثابت شده است. و ولايت درباره ي خدا ــ به تمام معاني آن ــ، به سلطنت، حاکميت و متصرّف بودن او بر مي گردد. افزون بر اينها حتّي اگر مراد از ولايت در اين آيه، ولايت نصرت يا ولايت محبّت هم باشد باز امامت براي علي(ع) ثابت مي شود. چون وقتي علي(ع) در مراحل نخست با ابوبکر بيعت نکرده، خود ادّعاي امامت نمود، طبق آيه ي مورد بحث بر همگان و از جمله بر خود ابوبکر و عمر واجب بود که او را ياري و نصرت نمايند و شرط محبّت را که حمايت است به جا آورند؛ لکن آنها نه تنها چنين نکردند بلکه با او درگير شدند. پس به يقين آن دو از حکم اين آيه عدول نموده‌اند.

 

«إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً؛ خداوند فقط مى خواهد پليدي و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملاً شما را پاك سازد.» (الأحزاب: 33)

 

طبق اين آيه ي شريفه خداوند متعال اهل بيت(ع) را از هر پليدي و رجسي منزّه نموده است؛ و اين يعني عصمت. و به حکم عقل، جايي که معصوم حضور دارد امامت و حاکميت به غير معصوم نمي رسد.

 

اينها شمّه اي از آيات قرآن بود در باب امامت که اگر کسي اندکي دقّت داشته، اهل لجاج نبوده به دنبال حقيقت باشد او را در رسيدن به حقّ و حقيقت کافي است. در آخر کلام براي تلطيف خاطر شما خواننده ي حقيقت جو و بزرگوار اين نکته ي لطيف هم ذکر مي شود که کلمه امام و ائمه در قرآن کريم دوازده بار آمده است و طبق احاديث خود برادران اهل سنّت، نبي اکرم(ص) فرموده اند خلفاي من دوازده نفرند؛ و تا به امروز کسي جز شيعه جعفري نتوانسته است دوازده خليفه را بشمارد.

 

نويسنده : احد ايماني

 

امامت در قرآن

 

علي رباني گلپايگاني

 

امامت در لغت به معنای پیشوایی و رهبری است، كه در مورد انسان و غیر انسان به كار می رود. در قرآن كریم كلمه امام علاوه بر این كه در مورد انسان به كار رفته است[1]، در مورد لوح محفوظ[2] و كتاب حضرت موسی[3] (تورات) نیز به كار رفته است.

متكلمان اسلامی برای امامت تعاریف مختلفی ذكر كرده اند و غالباً امامت را ریاست و رهبری عمومی جامعه در زمینه امور دینی و دنیوی دانسته اند.[4]

در قرآن كریم به مساله امامت از زوایای مختلف پرداخته شده است كه در این نوشتار به پاره ای از آنها به صورت مختصر پرداخته می شود.

الف) فلسفه و ضرورت امامت

 

فلسفه و ضرورت امامت به اختصار و اجمال همان فلسه و ضرورت نبوت است جز در ابلاغ وحی تشریعی و آوردن شریعت كه با ختم نبوت پایان پذیرفته است. تبیین و تفصیل آن چنین است:

1. تبیین مفاهیم قرآن

 

یكی از وظایف پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله ـ تبیین معانی و مفاهیم قرآن كریم بود. خداوند خطاب به پیامبر می فرماید:

«و أنزلنا إلیك الذكر لتبیّن للناس ما نزّل إلیهم (نحل، آیه 44)، ما ذكر (قرآن) را بر تو نازل كردیم تا آنچه برای مردم نازل می شود را برای آنها تبیین نمایی.»

در حدیث ثقلین، پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله ـ عترت خود را ملازم و همراه با قرآن قرار داده و فرموده است:

«إنّی تارك فیكم الثقلین كتاب الله و عترتی»، من دو چیز گرانبها را در میان شما می گذارم، كتاب خدا و عترت من، یعنی فهم حقایق قرآن را باید با راهنمایی عترت آموخت.

تاویل قرآن را جز خدا و راسخان در علم نمی دانند، «و ما یعلم تأویله إلّا الله و الراسخون فی العلم» (آل عمران/ 7) و در روایات آمده است كه ائمه معصومین ـ علیهم السلام ـ راسخان در علم می باشند.[5]

2. داوری در منازعات

 

در بحث نبوت یادآور شدیم كه یكی از اهداف نبوت داوری در اختلافات و منازعات بوده است. چنانكه می فرماید:

«فبعث الله النبیّین مبشرّین و منذرین و انزل معهم الكتاب بالحقّ لیحكم بین الناس فیما اختلفوا فیه (بقره/ 213)، خدا پیامبران را بشارت دهنده و بیم دهنده برانگیخت و كتاب را به حق با آنان نازل كرد، تا در اختلافات مردم داوری كند.»

نكته جالب توجه این است كه داوری به كتاب نسبت داده شده است. زیرا معیار داوری همان احكام الهی است كه كتاب در برگیرنده آن هاست.

بدیهی است اختلاف و نزاع، اختصاصی به زمان پیامبران ـ علیهم السلام ـ نداشته و هر گاه حلّ این اختلافات به داورانی برگزیده از جانب خدا نیاز داشت، پس از ختم نبوت نیز این ضرورت وجود دارد. در نتیجه وجود امام بسان پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ امری لازم و واجب است.

3. ارشاد و هدایت انسان ها

 

ارشاد و هدایت انسان ها در زمینه عقاید و احكام دینی و مسائل اخلاقی و اجتماعی یكی دیگر از اهداف رسالت پیامبران الهی است. و این هدف از ویژگی های نبوت نبوده و به انسان هایی كه در عصر پیامبران زندگی می كردند اختصاص نداشته است، بدین جهت اگر بعثت پیامبران به انگیزه ارشاد و هدایت بشر كاری بایسته و لازم بوده است، این بایستگی و لزوم در مورد امامت نیز موجود است.

4. اتمام حجت بر بندگان

 

یكی از اهداف رسالت پیامبران ـ علیهم السلام ـ اتمام حجت از جانب خداوند بر بندگان است. قرآن در این باره می فرماید:

«رسلاً مبشرّین و منذرین لئلاّ یكون للناس حجّه علی الله بعد الرسل» (نساء آیه 165).

پیامبران بشارت دهنده و بیم دهنده (را برانگیخت) تا پس از فرستادن رسولان مردم، بر خدا حجت نداشته باشند.»

این امر اختصاص به زمان خاصی ندارد،‌ از این روی امام علی ـ علیه السلام ـ فرموده است:

«لا تخلوا الأرض من حجّه الله بقائم اما ظاهرا مشهورا و اما خائفا مغمورا، لئلا تبطل حجج الله و بیناته.... یحفظ الله بهم حجحه و بیانته... اولئك خلفاء الله فی ارضه، و الدعاه الی دینه.[6] زمین از حجت خدا خالی نخواهد بود. یا آشكار و مشهور است و یا خائف و پنهان، تا حجت ها و دلایل الهی باطل نگردد. خدا به وسیله آن ها حجت و دلایل خود را حفظ می كند... آنان جانشینان خدا در زمین و دعوت كنندگان به دین او می باشند.»

5. برقراری عدل و امنیت

 

از اهداف دیگر نبوت برقراری عدل و امنیت اجتماعی است. چنانكه در آیه 25 سوره حدید آمده است: «رسولان خود را با دلایل فرستادیم و كتاب و میزان را با آنان نازل كردیم تا مردم به قسط پایدار گردند، این هدف نیز از ویژگی های نبوت نبوده و به انسان های گذشته اختصاص ندارد، بلكه از نیازهای همیشگی بشر می باشد و در نتیجه تحقق بخشیدن به آن یك آرمان الهی و پایدار است كه پس از نبوت، از طریق امامت تحقّق می پذیرد.»

امام علی ـ علیه السلام ـ درباره اهداف حكومت دینی كلامی دارد كه بیانگر فلسفه امامت از جنبه سیاسی و حكومتی آن است، چنانكه می فرماید:

«اللهّم انّك تعلم انّه لم یكن الذی كان منا منافَسَهً فی سلطان، و لاالتماس شی من فضول الحُطام، و لكن لنَرِدَ العالم من دینك، و نظهِرَ الاصلاح فی بلادك فیا من المظلومون من عبادك، و تُقام المعطَّلهُ من حدودك؛[7] خدایا! تو می دانی كه انجام دادیم، به انگیزه مسابقه در كسب سلطنت و به دست آوردن متاع پست دنیوی نبود بلكه به خاطر این بود كه نشانه های از بین رفته دینت را بازگردانیم و اصلاح و آبادی را در شهرهایت آشكار سازیم كه بندگان مظلومت امنیت یابند و قوانین و حدود تعطیل شده برپا گردد.»

ب) قرآن و لزوم عصمت امام

 

لزوم عصمت امام را از برخی آیات قرآن نیز می توان استنباط كرد:

آیه اول: «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منكم (نساء، آیه 59). از خدا، رسول خدا و پیشوایان خود اطاعت كنید.»

در این آیه، اطاعت از «اولی الامر» بسان اطاعت از پیامبر خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ واجب گردیده است. بدیهی است اطاعت بی قید و شرط از كسی در صورتی جایز و واجب است كه احتمال خطا و لغزش در مورد او راه نداشته باشد، زیرا در غیر این صورت چه بسا اطاعت از او به معصیت و نافرمانی خدا بیانجامد، كه حرام و ناپسند است و هرگز خداوند گناه را نمی پسندد و انجام آن را بر كسی روا نمی دارد.

در دلالت این آیه بر عصمت «اولی الامر» (امامان) جای تردید نیست، تا آن جا كه فخر الدین رازی، كه از علمای اهل سنت است،‌نیز آن را پذیرفته و چنین گفته است:

1. خداوند به طور قطع به اطاعت اولی الامر حكم كرده است.

2. هر كس را خدا به طور قطع واجب الاطاعه بداند،‌ معصوم است.

نیتیجه: اولی الامر معصومند.

وی سپس گفته است: مقصود از اولی الامر یا عموم امت است یا بعضی از آنها، فرض دوم درست نیست، زیرا ما دست رسی به بعضی امت كه معصوم باشد نداریم. بنابراین، فرض نخست متعین است و آن منطبق بر اهل حل و عقد می باشد كه اجماع آنان در مسائل، حجت دینی به شمار می رود.[8]

سخن رازی در این جهت كه اهل حل و عقد را مصداق اولی الامر دانسته صحیح نیست، زیرا اهل حل و عقد عبارتند از، عده ای از مردم كه از نظر آگاهی و تفكر و حس راس بر افراد دیگر برتری دارند، ولی واضح است كه این برتری نسبی دلیلی بر عصمت آن ها از هر گونه خطا نخواهد بود.

آری، توافق آنها در یك مساله از احتمال خطا در آن می كاهد، ولی احتمال آن را به كلی از بین نمی برد، در حالی كه لزوم اطاعت بی قید و شرط از فرد یا گروهی بر نفی هر گونه خطا (عصمت مطلقه) دلالت می كند.

و این كه رازی گفته است: دست رسی به بعض از امت كه معصوم باشند ممكن نیست نیز صحیح نیست، زیرا به مقتضای ایه تطهیر و حدیث ثقلین و روایات و روایات دیگر، ائمه دوازده گانه شیعه معصوم می باشند، بدین جهت مصداق اولی الامر نیز همان ها هستند.

آیه دوم: «اذ ابتلی ابراهیم ربُّهُ بكلمات فاتمهنّ قال إنّی جاعلك للناس اماماً، قال فمن ذریتی قال لا ینال عهدی الظالمین. (بقره، آیه 124). هنگامی كه پروردگار ابراهیم او را به اموری آزمود و او آنها را تمام كرد،‌پروردگار به او فرمود: تو را پیشوای مردم ساختم. ابراهیم گفت: از ذریه من نیز كسی امام خواهد شد؟ پروردگار فرمود: عهد من (امامت) نصیب ظالمان نمی شود.»

از این آیه استفاده می شود كه ابراهیم ـ علیه السلام ـ در آغاز فقط منصب نبوت را داشت، یعنی مامور تبلیغ و ارشاد و تبشیر و انذار مردم بود، سپس منصب امامت نیز به او اعطا گردید، یعنی ماموریت یافت كه حكومتی دینی تشكیل داده رهبری سیاسی و اجرایی جامعه را نیز عهده دار شود.

در این هنگام، در مورد ذریّه خود از منصب امامت پرسید، و خداوند به او پاسخ داد كه ستمگران از آن محروم خواهند بود. یعنی منصب امامت مخصوص آن دسته از ذریه ابراهیم است كه ستمگر نباشند.

و از طرفی به نص قرآن كریم، شرك، ظلم بزرگ است: (ان الشرك لظلم عظیم.) (لقمان، آیه 13)

چنانكه هر گونه تعدی از دستورات الهی (گناه) ظلم به نفس است، (و من یتعدّ حدود الله فقد ظلم نفسه). (طلاق، آیه 1).

بنابراین، هر كس در برهه ای از زندگی خود به خدا شرك ورزد یا مرتكب گناهی شود، مصداق ظالم بوده و شایستگی منصب امامت را ندارد، یعنی امام نه تنها پس از آن كه عهده دار منصب امامت می شود باید معصوم باشد، بلكه قبل از آن نیز باید معصوم باشد، زیرا كلمه «الظالمین» همان گونه كه از نظر افراد عمومیت دارد از نظر زمان نیز مطلق است، یعنی به محض اینكه فردی در زمانی مصداق «ظالم» شد (به خدا شرك ورزد یا گناهی مرتكب شود) شایستگی احراز مقام امامت از او سلب می شود، به عبارت دیگر بدون شك حضرت ابراهیم امامت را برای آن دسته از ذریه خود كه در تمام عمر گنهكار بوده و یا در آعاز نیكوكار بوده و سپس بدكار شده اند درخواست نكرده است.

بنابراين، دو دسته باقي مي مانند:

1. آن ها كه در آغاز گنهكار بوده و سپس توبه كرده و نيكوكار شدند.

2. آن ها كه هيچ گاه مرتكب گناه نشده اند.

خداوند دسته نخست را استنثا كرد، پس امامت به دسته دوم اختصاص دارد.

راه تعيين امام

در اين كه امام چگونه تعيين مي شود دو نظريه است: يكي نظريه شيعه كه راه تعيين امام را منحصر در نص مي داند، يعني امامت مقامي است انتصابي و نصب امام حق خداوند است همان گونه كه نبوت نيز مقامي است انتصابي و تعيين پيامبر، حق و شان خداوند است و بس.

نظريه ديگر، كه مورد قبول اهل سنت است، اين است كه راه تعيين امام منحصر در نص شرعي نيست، زيرا امامت انتصابي نبوده و مسلمانان مي توانند خود،‌ امام و جانشين پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ را انتخاب كنند. در اين درس دلايل هر دو نظريه را بررسي مي كنيم.

دلايل لزوم نصب امام از جانب خدا

 

1. برهان عصمت

 

يكي از شرايط امام، عصمت است و از آن جا كه عصمت صفتي است دروني و كسي جز خدا، كه داناي آشكار و پنهان است، از آن آگاه نيست، بنابراين، تعيين امام حق و شان خداوند است.

2. سيره پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ

 

رجوع به سيره پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ بيانگر اين نكته است كه وي بي اندازه نسبت به سرنوشت مسلمانان حساسيت نشان مي داد و از بيان كوچكترين مطلبي كه مايه سعادت و رشد و تعالي آنان بود فروگذار نمي كرد. بديهي است كه مسئله خلافت و امامت از مسائل مهم و سرنوشت ساز مي باشد و بدين جهت پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ هر گاه براي حضور در غزوات و مانند آن مدينه را ترك مي كرد، جانشيني براي خود معين مي كرد چنانكه در غزوه تبوك علي ـ عليه السلام ـ را به عنوان خليفه خود تعيين كرد.

با اين حال چگونه ممكن است پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ كسي را به عنوان خليفه خود پس از وفات تعيين نكرده باشد؟

خواجه نصير الدين طوسي دو دليل ياد شده را چنين بيان كرده است:

«و لعصمة تقتضي النص و سيرته: عصمت امام و سيره پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ اقتضا مي كند كه امام از طريق نص تعيين شود.»

3. برهان لطف:

 

نصب امام از جانب خداوند مقتضاي لطف الهي است و ترك لطف قبيح است و خداوند از هر گونه فعل ناروايي پيراسته است.[1]

4. برهان رحمت

 

به نص قرآن كريم خداوند اظهار رحمت به بندگان را بر خود لازم كرده است چنانكه مي فرمايد: «كتب ربّكم علي نفسه الرحمة» ( انعام، آيه 54). و شكي نيست كه وجود امام از مظاهر و جلوه هاي بارز رحمت خداوندي است.

5. برهان هدايت

 

به نص قرآن كريم هدايت انسان ها از شئون و لوازم ربوبيت الهي است چنانكه مي فرمايد: «ان علينا للهدي» (ليل، 12). هدايت گري خدا به دو صورت انجام مي شود: تكويني و تشريعي، تكويني آن، همان عقل و فطرت است و تشريعي آن، هدايت نبوت و امامت مي باشد، و به عبارت ديگر يكي از شئون امام، هدايت گري است كه در حقيقت تجسم هدايتگري خداوند است.

آيات شورا و مسئله امامت

برخي از متكلمان اهل سنت به آيات شورا بر عقيده خود مبني بر اين كه امامت امري است انتخابي و تعيين امام به راي و نظر مردم واگذار شده است، استدلال كرده اند كه در اينجا به بررسي آن مي پردازيم.

نخستين آيه

«و شاورهم في الامر فاذا عزمت فتوكّل علي الله» (آل عمران،‌ آيه 159) خداوند در اين آيه پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ را موظف مي سازد كه در امور با مسلمانان مشورت كند و پس از تصميم گيري توكل بر خدا كرده و در انجام تصميم خود ترديد نكنند.

اين دستور مخصوص پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ نيست، بلكه به منزله يك منشور كلي براي امت اسلامي است، يعني آنان نيز بايد در امور مهم مربوط به سرنوشت خود با يكديگر مشورت كنند. و مسئله امامت يكي از مهمترين اين امور است.

نقد:

 

با توجه به اين كه پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ مورد خطاب واقع شده و او موظف گرديده است كه با مسلمانان در امور مهم مشورت كند، معلوم مي شود كه اين دستور بر پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ (به عنوان رهبر جامعه اسلامي) صادر شده است. از اين روي آيه كريمه بيانگر يك اصل كلي در شيوه رهبري و مديريت جامعه اسلامي است، يعني بهره گيري از اصل مشورت و نظر خواهي از ديگران، اما ازآيه استفاده نمي شود كه مسلمانان خودشان با يكديگر به مشورت بپردازند.

حاصل آن كه: اين آيه يكي از وظايف حاكم و فرمانروايي اسلامي را بيان مي كند و آن مشورت كردن با مردم در امور مهم حكومتي است، اما اين كه حاكم اسلامي چگونه تعيين مي شود از اين آيه چيزي استفاده نمي شود.

آيه دو:

«والذّين استجابوا لربّهم و أقاموا الصلاه و امرهم شوري بينهم» (شوري، 38). كساني كه (فرامين) پروردگار خود را اجابت كرده نماز را برپا داشته و امرشان مبتني بر مشورت در ميان خودشان است.»

وجه استدلال به آيه چنين است كه چون كلمه امر به ضمير هم اضافه شده است بر تعميم دلالت مي كند، يعني همه امور مربوط به مومنان و خلافت نيز يكي از آنهاست.

اين استدلال در صورتي تمام است كه امر خلافت و امامت از اموري باشد كه مربوط به مومنان بوده و به آنها واگذار شده است. و اين چيزي است كه مورد بحث و اختلاف ميان شيعه و سني است. بديهي است استدلال بر مسئله مورد اختلاف با استناد به خود آن، مصادره به مطلولب و دور است كه باطل است.

پرسش:

 

اگر بيعت مردم و راي آنها در تعيين رهبر نقش ندارد و تعيين آن از طرف خداوند است، چرا امام علي ـ عليه السلام ـ در احتجاج با معاويه به بيعت مردم با خود استناد كرده و فرموده است:

«إنّه بايعني القوم الذّين بايعوا ابابكر و عمر و عثمان علي ما بايعوهم عليه؛[2] كساني كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كرده بودند با من نيز بيعت كرده اند.»

پاسخ:

 

استدلال امام علي ـ عليه السلام ـ از قبيل «الزام» است كه در اين قبيل موارد بهترين شيوه احتجاج است، يعني به چيزي استدلال شود كه مورد قبول طرف مقابل است.

فرضيه شورا در مسئله‌ امامت با شيوه به خلافت رسيدن عمر نقض مي شود، زيرا او توسط ابوبكر به خلافت رسيد چنانكه عثمان نيز از طرف بيعت افراد خاصي كه عمر آنان را تعيين كرده بود به خلافت رسيد.

پاورقی ها

[1] . سوره بقره، آیه 124، سوره فرقان، و ایات دیگر.

[2] . سوره یس، آیه 12.

[3] . سوره هود، آیه 17.

[4] . قواعد العقائد، ص 108، این كتاب تالیف خواجه نصیر الدین طوسی است كه با پاورقی های نگارنده این سطور توسط مركز مدیریت حوزه علمیه قم چاپ شده است.

[5] . اصول كافی، ج 1، كتاب حجت، باب الراسخین فی العلم.

[6] . نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 147.

[7] . نهج البلاغه، خطبه 131.

[8] . مفاتیح الغیب، ج 10، ص 144.

[1] . توضيح اين دليل در مباحث قبل گذشت.

[2] . نهج البلاغه، نامه 6.

 

 

       

دلایل عقلی اثبات امامت؛ قاعده لطف

دلایل عقلی اثبات امامت؛ قاعده لطف

همانطور که خداوند برای هدایت انسان ها پیامبرانی فرستاده است، بعد از پیامبران، امامانی را نیز منصوب کرده است تا شریعت الهی از تحریف و تغییر مصون بماند.

 

گفتیم از دیدگاه ما شیعیان، همانطور که خداوند برای هدایت انسان ها پیامبرانی فرستاده است، بعد از پیامبران، امامانی را نیز منصوب کرده است تا شریعت الهی از تحریف و تغییر مصون بماند. مقام امامت یک استعداد و شایستگی عینی ویژه ای است که محصول عطا و عنایت الهی است و لذا اکتساب شخص، یا انتخاب و انتصاب مردم در تحقق آن نقشی ندارد علمای امامیه برای این مطلب، علاوه بر دلایل نقلی، دلایل عقلی هم ذکر کرده اند که در ادامه به آنها خواهیم پرداخت.

 

یکی از دلایل عقلی که علمای امامیه برای اثبات اصل امامت ذکر کرده اند بر مبنای قاعده لطف است. اگر بخواهیم یک تعریف کلی از قاعده لطف بگوییم می توانیم به تعریفی اشاره کنیم که در بیشتر کتب کلامی با اندکی تغییر به آن اشاره شده است؛

 

«لطف، آن است که مکلّف، با آن، به فرمان برداری نزدیک تر و از انجام گناه دورتر شود.»

 

شیخ مفید نیز در تعریف قاعده لطف می گوید: لطف، عبارت است از آن چه که مکّلف، با آن، به فرمانبری نزدیک و از گناه دور می شود و در اصل توان مکلّف بر انجام تکلیف، مؤثّر نبوده و به حدّ اجبار نرسیده باشد:

 

«اللطف هو ما یقرب المکلف معه الی الطاعة و یبعد عن المعصیه و لاحظ له فی التمکین و لم یبلغ الالجاء» (شیخ مفید، النکت الاعتقادیه، ص ۳۵)

 

شیخ طوسی نیز مشابه همین تعریف را برای قاعده لطف ذکر می کند؛ لطف، عبارت است از آن چه که انسان را به انجام دادن واجب فرا می خواند و از فعل قبیح باز می دارد:

 

«هو ما یقرب العبد من الطاعة و یبعده عن المعصیه » (خواجه نصیرالدین طوسی، تلخیص الحصل، بیروت، دار الاضواء، ص ۳۴۲) ۱

 

مطابق این تعریف ها، لطف چیزی است که از سویی بنده را به اطاعت از مولی نزدیک تر کند و از سویی این عمل به حد اجبار و اکراه نیانجامد. ممکن است گفته شود، مطابق اصل تکلیف (بقره/ ۲۸۶: لا یکلّفُ اللهُ نفسا إلاّ وسعها» و طلاق/ ۷: «لا یکلّف الله نفسا إلاّ ما آتاها)، خداوند بندگان را به اندازه وسع خود مکلف می کند. اوامر و نواهی لازم را بیان کرده است و به این ترتیب حجت بر بندگان تمام است. کسانی که به اوامر عمل کنند و از نواهی دوری کنند به درگاه الهی تقرب می جویند. در این صورت دیگر چه ضرورتی در اعتقاد به قاعده لطف وجود دارد؟

 

مرحوم شبّر در پاسخ به این سوال می گوید؛ قاعده لطف غیر ازاصل تکلیف است. و مراد از لطف واجب، آن باشد که تکلیف بدون آن تمام نیست، مثل فرستادن رسولان و انبیا و نصب امامان و اوصیا علیه السلام در هر زمان» (شبّر، حق الیقین فی معرفة اصول الدین، ص ۱۵۰). بنابراین پاسخ، قاعده لطف متمم و مکمّل قاعده تکلیف، در برخی از تکالیف خاص (مانند اعتقاد به نبوت، امامت و ...) است. غرض از دستورات و فرامین الهی رسیدن انسان به سعادت اخروی است. بنابراین اگر این غرض بدون نصب امامان علیهم السلام ممکن نباشد، نصب ائمه بر خداوند لازم است چرا که تحصیل غرض، بر خداوند حکیم، لازم است.

 

ابو علی سینا، در مورد ثبات نبوت از طریق قاعده لطف می گوید: «جایز نیست که عنایت نخستین خداوند، یعنی علم خداوند به نظام خیر، منافعی همانند وجود مو بر پلکهای چشم و ابروها و فرو رفتن کف پاها و غیره را اقتضا کند ولی نبوت را که اساس و سرامد منافع بشری است را، اقتضا نکند» علامه حلّی در شرح تجرید می گوید:

 

«دلیل بر وجوب لطف، آن است که لطف، غرضِ مکلِّف (خداوند) را حاصل می گرداند. بنابراین، واجب است. و اگر نباشد، نقض غرض لازم می آید» (شرح تجرید الاعتقاد، ص ۳۲۴ ۳۲۵)

 

شیخ مفید نیز پیش از علامه حلی همین دلیل را دلیل وجوب قاعده لطف می دانند؛

 

«الدلیل علی وجوبه توقف غرض المکلف علیه فیکون واجبا فی الحکمة و هو المطلوب» (شیخ مفید، النکت الاعتقادیه، ص ۳۵)

 

در بحث از نبوت اشاره کردیم که یکی از مصادیق قاعده لطف، اثبات نبوت عامه است. ابو علی سینا، در مورد ثبات نبوت از طریق قاعده لطف می گوید:

 

«جایز نیست که عنایت نخستین خداوند، یعنی علم خداوند به نظام خیر، منافعی همانند وجود مو بر پلکهای چشم و ابروها و فرو رفتن کف پاها و غیره را اقتضا کند ولی نبوت را که اساس و سرامد منافع بشری است را، اقتضا نکند» (ابوعلی سینا، الهیات کتاب شفا، ص ۴۴۱ و ۵۵۶)

 

اکنون می گوییم؛ یکی دیگر از مصادیق لطف، وجود امام است. مرحوم حاج ملا مهدی نراقی (متوفای ۱۲۰۳ ق) می گوید؛ هرچه دلالت می کند بر این که نبوت از اصول دین است و اعتقاد به آن جزء ایمان است همان دلیل به عینه دلالت می کند بر آن که امامت نیز از اصول دین می باشد (نراقی، شهاب ثاقب: ص ۴). بنابراین، انتصاب امام مانند بعثت پیامبران لطف است و لطف بر خدای حکیم لازم و و اجب است؛ زیرا معنای لطف انجام کاری است که مردم را به سعادت نزدیک و از شقاوت ابدی دور می دارد. این کار از طرف خدا حاصل شد و در واقعه غدیر امیرالمؤمنین (علیه السلام) برای آخرین بار و تجدید این امر سابقه دار به امامت منصوب شد و امام هم آن را پذیرفت و آمادگی خود را در رهبری امت را اعلام کرد. نقش نبوت، ارائه طریق و نشان دادن راه است و نقش امامت، دستگیری و رساندن به مقصود است. نبوت، برای راهنمائی وامامت، برای رهبری است. به همین جهت است که بعثت، تعطیل پذیر، ولی نصب امام و امامت، تعطیل ناپذیر است. تا زمانی که تشریع احکام و ارائه قوانین الهی به مرحله کمال نهائی نرسیده، بعثت انبیاء ادامه می یابد. اما همین که به کمال نهائی رسید، نیازی به بعثت جدید نخواهد بود. پس از پیامبر رهبری امت و تبیین وحی بر عهده امامان معصوم است. این نقش امامت تا قیام قیامت استمرار دارد.

 

در اثبات عقلی امامت، شیخ مفید می گوید:

 

«الدلیل علی ذلک انها لطف و اللطف واجب فی الحکمة علی الله تعالی فالامامه واجبة فی الحکمة.» (شیخ مفید، النکت الاعتقادیه، ص ۳۹)

 

بنابراین، قاعده لطف همانطور که می تواند دلیلی عقلی برای اثبات نبوت به حساب آید، به عنوان دلیل عقلی اثبات امامت نیز قابل استفاده است.

 

    نوشته علیزاده

 

    منابع:

 

    ۱. شیخ مفید، النکت الاعتقادیه، در مجموعه مصنفات شیخ مفید، ج ۱۰، قم، المؤتمر العالمی لالفیه الشیخ المفید،۱۴۱۳ ه.ق

 

    ۲. خواجه نصیرالدین طوسی، تلخیص الحصل، بیروت، دار الاضواء.

 

    ۳. سید عبدالله شبّر، حق الیقین فی معرفة اصول الدین، انتشارات انوارالهدی، ۱۳۸۶.

 

    ۴. مهدی نراقی، شهاب ثاقب: در اثبات امامت حضرت علی (ع) و پاسخ به شبهات، کنگره مولی مهدی نراقی، چاپ اول.

 

    ۵. الهیات از کتاب شفا، حسین بن عبدالله ابن سینا، ابراهیم دادجو (مترجم)، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۸۸.

 

    ۶. کشف المراد: شرح تجرید الاعتقاد، محمدبن محمد نصیرالدین طوسی، ابوالحسن شعرانی (مترجم)، حسن بن یوسف علامه حلی (شارح)، انتشارات هرمس، ۱۳۸۸.

 

    ۱- تعاریفی مشابه تعاریف ذکر شده، در این منابع نیز ذکر شده است:

 

    - علامه حلّی، نهج المستر شدین، ص ۵۵.

 

    - فاضل مقداد، اللوامع الالهیة، ص ۱۶۶.

 

نقدی بر کتاب تشیع علوی و تشیع صفوی دکتر علی شریعتی

 

نقدی بر کتاب تشیع علوی و تشیع صفوی دکتر علی شریعتی

 

چندی پیش کتاب "تشیع صفوی و تشیع علوی" دکتر علی شریعتی را خواندم آنچه می خوانید حاصل خلاصه ی گفتار شریعتی و نقد های من بر کتاب است. 

 

 

 

دکتر علی شریعتی بر این اعتقاد است که تشیعی که صفویان سردمدار آن بوده اند مقابل تشیع اصیل بوده و عامل انحرافات فکری فراوان و بدعت های گسترده در دین بوده. وی در این کتاب در صدد اثبات این نکته است که تشیع صفوی نقطه مقابل تشیع علوی می باشد.

شریعتی در این کتاب به نقد صفویه در سه محور می پردازد:

 

1-      تبدیل حرکت ها و جنبش های اجتماعی به نظام حکومتی سبب منفعل شدن جنبش و سپس نا کارآمدی آن خواهد شد.

 

شریعتی می گوید : چون جنبش های اجتماعی بر ضد وضع موجود هستند می توانند حرکت بیافرینند و چون به ساختار و نظام سیاسی می رسند به حالت سکون و توجیه گری می رسند و آنجاست که در واقع مرگ جنبش فرا می رسد و از اهداف خود باز می ماند.

وی همچنین ادامه می دهد که : در جنبش های اسلامی هم همین طور است و مرجعیت شیعه چون تا کنون به حکومت وابستگی نداشته توانسته در دل مردم نفوذ کند و به عاملی برای حرکت و جنبش تبدیل شود . اسلام هم اگر به نظام سیاسی برسد در واقع آن را از روح ، حرکت و جنبش گرفته ایم و به حالت

اسلام خموده و توجیه گر تبدیل نموده ایم.

از همین نگاه است که شریعتی بر آنچه "تشیع صفوی" می نامد می تازد و آن را نمونه یک اسلام متحجر می نامد که نمی تواند به حرکت مبدل شود.

 

2-       استفاده ابزاری صفویه از عقاید مردم:

 

شریعتی معتقد است که صفویه از احساسات مذهبی مردم سوء استفاده می کند و بدین خاطر خود را طرفدار مذهب شیعه نشان می دهد که بتواند ادامه حکومت خود را توجیه کند.

همچنین وی معتقد است که : صفویه از "ملیت ایرانی" در مقابل "ملیت عثمانی" نیز استفاده کرده و به نوعی "تشیع ملی " رسید .

شریعتی می گوید : صفویان از احساسات ملی گرایانه مردم نیز نهایت سوء استفاده را کردند تا بتوانند حکمرانی خود را به اثبات برسانند.

اما نکته جالب تر این است که وی در نهایت صفویان را به "غرب زدگی" هم محکوم می کند تا کلکسیون اتهامات به صفویه را تکمیل کرده باشد.

 

3-       صفویه عامل انحراف در تشیع و عامل بدعت بود.

 

وی معتقد است که صفویه سبب تغییر مسیر در تشیع اصیل (تشیع علوی) بوده است. وی در کتاب خود در یازده محور به صفویان حمله می کند و معتقد است آنان در این یازده مبانی فکری در تشیع انحراف ایجاد کرده اند. که به نقد و بررسی هر کدام می پردازد.

این یازده مبانی فکری عبارت اند از:

وصایت ، امامت ، عصمت ، ولایت ، شفاعت ، اجتهاد ، تقلید ، عدل ، دعا ، انتظار و غیبت

وی همچنین صفویان را به ایجاد بدعت های فراوان به خصوص در مراسم عزاداری امام حسین (ع) محکوم می کند.

 

همانطور که می دانیم کتاب "تشیع علوی ، تشیع صفوی" دکتر علی شریعتی، حاصل سخنرانی های وی در حسینیه ارشاد می باشد بنابر این همچون دیگر کتب علمی نوشته نشده و در واقع حاصل همان سخنرانی های خطابی شریعتی می باشد شریعتی در این سخنرانی های خطابی هدفی جز بررسی علمی به شیوه معمول را دنبال می کرده و بیشتر به دنبال اقناع مخاطب بوده بنابراین نسبت به کتاب های علمی از شواهد کمتری برای اثبات مدعای خود استفاده کرده اما وی برای اثبات این که نظام حکومتی برای ادیان سبب نا کارآمدی خواهد شد به داستان چگونگی فرو پاشی حکومت ساسانیان (زرتشتیان) اشاره می کند و میگوید تا پیش از این که دین زرتشت به حکومت برسد در حال گسترش بود و همین که به نظام تبدیل شد سبب ناکارآمدی و سپس شکست آنان در برابر مسلمین شد.

همچنین وی در جایی دیگر عامل عدم رشد ماتریالیسم دیالکتیک و مکتب مارکسیسم را حرکت به سمت نظام می داند و می گوید: این که می بینیم مارکسیست ها در حال رشد بودند اما بعد از رسیدن به حکومت دیگر رشد نکردند و ایمانی جدید به مکتب ماتریالیسم آفریده نشد؛ به خاطر همین عامل است که این مکتب دولتی شده بود.

وی همچنین برای اثبا سوء استفاده صفویان از اعتقادات مردم مثال می زند که :

"در اوایل کار قزلباش های صفوی با تیغ توی خیابان راه می افتادند و فریاد میزدند مرگ بر عمر ، مرگ بر ابوبکر رهگذران و کسبه در جواب باید می گفتند بیش باد! و هر که تردید می کرد شکمش را سفره می کردند. "

وی سپس از این نتیجه می گیرد که :

صفویان با این کار می خواستند برای خودشان وجهه مذهبی کسب کنند و نظر عوام شیعی را جذب نمایند. البته وی درباره سند این واقعه تاریخی به همین بسنده می کند که : "یک نسخه خطی در کتابخانه مجلس هست که ..." و همان مطلب را هم عملا بی سند می گذارد.

 

کتاب واقعا از نظر آوردن شاهد مثال تاریخی دارای ضعف است. به صورتی که عموما مطالب به صورت کلی بیان گردیده بدون آن که که شاهد مثالی برای آن آورده شود و در جایی هم که شاهد مثال آورده شده بعضا شاهد مثال ها موارد شاذ و نادری بوده اند که نتیجه گیری کلی از آن فقط با یک مثال نمی شده و همچنین بسیاری از شواهد یا بهتر بگویم تقریبا همه شواهد تاریخی ذکر شده در کتاب بدون منبع است.

کتاب در جایی مثال زده که دین زرتشتی به علت ورود به نظام حاکمیت سیاسی از ادامه رشد باز ماند و رو به نزول نهاد اما توضیح نداده که آیا اسلام با دین زرتشتی قابل مقایسه است؟ چنانچه می دانیم در اسلام اصولی همچون "اجتهاد" و ... وجود دارد که قابلیت تطبیق اسلام با زمان ها و شرایط گوناگون را هموار می سازد حال آنکه درباره آئین زرتشتی این طور نیست.

در حالی که از عنوان کتاب (تشیع صفوی و تشیع علوی) بر می آید که کتاب دارای شواهد زیاد تاریخی از تاریخ اسلام باشد اما واقعیت این است که این کتاب حتی در آوردن شاهد مثال از تاریخ اسلام هم نقص های عمده دارد و اکثرا خصوصیات تشیع علوی از زبان نویسنده بیان می شود بدون این که در

تایید آن شاهد مثالی آورده شود.

نکته دیگری که در نقد مطالب این کتاب به نظر می رسد این است که در زمان صفویان اکثر مردم ایران سنی بودند و مشخص نیست چگونه صفویان با اصرار بر تشیع می خواسته اند خود را به اثبات برسانند؟

و از احساسات مردم سوء استفاده کنند!

 

از نظر اینجانب کتاب بر اساس پایه ای بنا شده که اصل آن اشتباه می باشد. چنانچه کتاب فرض را بر این گرفته است که : اساسا تبدیل حرکت و جنبش(movement)  به نظام (institution) اشتباه است و این را نه فقط برای حرکت ها و جنبش های دینی بلکه برای جنبش های مادی (مثل مارکسیسم) هم قائل

شده. و حالا باید از ایشان پرسید اگر حرکت و جنبش برای رسیدن به نظام نباشد پس اساسا چه معنایی پیدا می کند؟ و چرا باید جنبش ایجاد کرد؟

اگر جنبشی برای رسیدن به نظام نباشد یقینا برای انقلابی گری است که در ذات خود ستیز با وضع موجود را دارد و حالا این سوال مطرح می شود که ستیز برای چه؟ برای نرسیدن؟ برای بی نظمی؟ و برای عدم برقراری نظام سیاسی؟!

 

مسئله دوم این است که ذات اسلام شیعی با بقیه حرکت ها متفاوت است به گونه ای که هنگامی که به نظام تبدیل شود آن نظام پایان راه نیست که ما بخواهیم از آن جمود و در جا زدن را برداشت کنیم بلکه وجود عنصر فکری "مهدویت" ، نظام شیعی را از در جا زدن و جمود باز می دارد و سبب به وجود آمدن حرکت جدید و جنبش جدید برای زمینه سازی برای نظام جهانی حضرت مهدی (عج) می باشد.

 

در واقع در تفکر شیعی (مهدوی)، شروع نظام اسلامی، تازه آغاز راه برای حرکتی عظیم تر که همان زمینه سازی برای ظهور منجی است می باشد و در کنه خود جنبشی جدید را می آفریند.

از جمله اشکالات دیگری که به کتاب مرحوم شریعتی وارد است این است که از یک طرف نظام صفوی را نظامی متحجر خوانده و از طرفی دیگر آن را عامل بدعت های فراوان دانسته در حالی که این دو با هم در تضاد می باشند تحجر به معنای جمودگرایی و جزم اندیشی بوده و در مقابل آن نوآوری و بدعت (که در

شرع اسلام حرام هم می باشد.) قرار می گیرد و معلوم نیست چگونه شریعتی این دو عنصر متناقض را با هم قابل جمع می داند؟

جدای از اینها، شریعتی به حق به برخی از بدعت های ایجاد شده در زمان صفویان اشاره می کند و بر برخی از انحرافات عقیدتی صفویان می تازد که از ویژگی های مثبت نوشتار اوست.

 

این کتاب در نهایت با بیان ۱۱ محور عقیدتی تشیع تعریف های دقیقی از معنای مفاهیمی همچون  عصمت ، ولایت ، شفاعت ، اجتهاد ، تقلید ، عدل ، دعا ، انتظار و غیبت و ... را ارائه می دهد که تحسین هر خواننده ای را بر می انگیزد.این تعاریف بعضا آنچنان هنرمندانه و دقیق بیان گردیده که انسان را به تعجب وا می دارد که چگونه فردی که مطالعات دینی آکادمیک نداشته می تواند اینگونه تعاریف دقیقی را از مفاهیم دینی ارائه دهد.

 

نکته :

 

۱- این نوشته حاصل تحقیقی علمی است که سعی شده در آن حب و بغض نویسنده دخالت نداشته باشد.

 

۲- در جا هایی که نظرات شریعتی تایید شده به معنای پذیرش صد در صد نیست همین طور درباره صفویه

 

۳- نظرخواهی برای این پست مثل گذشته بدون تایید است.

 

۴- برای دانلود کتاب اینجا رایت کلیک کنید و گزینه Save Target As را انتخاب کنید.(فایل: پی دی اف)

 

۵- نوشتن این پست وقت زیادی برده بنابر این امیدوارم طولانی بودن اون شما رو از خوندنش منصرف نکنه.

وظيفه ما در مقابل اهل سنت چيست؟

                             • وظيفه ما در مقابل اهل سنت چيست؟

                  

 

پاسخ:

مهمترين وظيفه ما چيزي است كه حضرات معصومين ـ عليهم السلام ـ به ما دستور داد‌اند و آن حفظ اسلام و وحدت مسلمين به عنوان مصلحت اسلامي است.

امام علي ـ عليه السلام ـ به خاطر مصلحت اسلامي و با توجه به شرايط عيني جامعه، آن روز كه بقاي اسلام بستگي به برخورد‌هاي اصولي با آن شرايط را داشت، نه تنها براي احقاق حق خود نبرد نكرد بلكه براي بيعت‌ نكردن هم دست به شمشير نبرد، تا دشمنان ديرينه اسلام نقطه ضعفي در جامعه نوبنياد اسلامي نيابند و در انهدام اركان آن نكوشند و آن گاه امام با بردباري و صبر ويژه خود سالياني دراز (25 سال) از حق مشروع خود صرف نظر كرد و تا مردم به دور خانه‌اش جمع نشدند و مصرانه بيعت نكردند، خلافت ظاهري را نپذيرفت، چرا كه از ديدگاه علي ـ عليه السلام ـ خلافت تنها وقتي مي‌تواند ارزش وجودي پيدا كند كه در عدل اجتماعي و احقاق حق مظلوم و از بين بردن باطل به كار رود.

 

استاد شهيد مرتضي مطهري در يك بررسي و تحليل علمي در اين زمينه چنين مي‌نويسد: «... سيره و روش شخص اميرالمؤمنين علي ـ عليه السلام ـ براي ما بهترين و آموزنده‌ترين درس‌ها است علي ـ عليه السلام ـ راه و روشي بسيار منطقي و معقول كه شايسته بزرگواري، مانند او بود اتخاذ كرد.

او براي احقاق حق خود از هيچ كوششي فروگذار نكرد همه امكانات خود را به كار برد كه اصل امامت را احياء كند اما هرگز از شعار «يا همه‌چيز يا هيچ چيز» پيروي نكرد، بلكه به عكس «آنچه كه همه‌اش به دست نمي‌آيد نبايد مقدار كم آن را ترك نمود» را مبناي كار خويش قرار داد.[1]

 

پس از شهادت امام علي ـ عليه السلام ـ ديگر پيشوايان هم همواره مصالح عاليه مسلمين و جوامع اسلامي را بر هر چيز ديگري ترجيح دادند و حتي حاضر شدند تا آن جا فداكاري و ايثار نمايند كه به خاطر مصلحت برتر چند صباحي با مخالفين و غاصبين پيمان صلح ببندند، و يا ولايت عهدي ظاهري را بپذيرند تا بلكه در اولين فرصت به احقاق حق بپردازند يا حداقل اجازه ندهند كه بنياد رسالت در مقابل دشمن مشترك لرزان گردد.

 

وقتي از امام صادق ـ عليه السلام ـ سؤال مي‌شود كه: با مردمي كه با آنان معاشرت داريم ولي هم مذهب ما نيستند چگونه رفتار كنيم. چنين پاسخ مي‌فرمايند:

به امامان خود كه از آن‌ها پيروي مي‌كنيد مي‌نگريد و همان كاري را مي‌كنيد كه آن‌ها انجام مي‌دهند، به خدا سوگند كه پيشوايان شما از بيماران آن ها عيادت مي‌كنند و در تشيع جنازه آن‌ها شركت مي‌كنند و شهادت حق را بر سود يا زيان آن‌ها ادا مي‌نمايند و امانت ـ آن‌ها را ـ به آنان باز پس مي‌دهند.

 

در عصر و زمان ها دشمنان ـ يامخالفان نادان ـ به فحاشي و ناسزاگويي و تهمت‌زني برخاسته‌اند و در كتاب‌ها و مجلات خود مي‌كوشند كه ياوه‌هاي اسرائيلي و افسانه‌هاي واهي را منتشر سازند. وظيفه ما پاسخگويي منطقي است، ما هرگز فحاشي نمي‌كنيم چرا كه امام علي ـ عليه السلام ـ مقتداي ما فرمود من دوست ندارم كه شما دشنام دهنده باشيد، شما اگر اعمال آن‌ها را توصيف كنيد سخن بهتري گفته ايد و عذر رساتري داريد.[2] ما در مقابل افرادي كه از آن‌ها غرض‌ورزي مي‌كنند مثل ابن تيميه ، احمد امين مصري، موسي جارالله، محمد ثابت، محب الدين خطيب، عبدالله بن باز و ... و سايرين بايد به نشر حقايق بپردازيم و با بينشي كاملاً علمي تحقيقي و تاريخي، تشيع را آن گونه كه هست معرفي نماييم.

 

بدون هيچ شك و ترديدي وظيفه جوانان ما بحث و تفحص و كاوش علمي است كه دين خود را آن گونه بشناسند و در مورد آن يقين حاصل نمايند كه اولاً عملي خلاف دستورات ائمه انجام نداده باشند تا بهانه به دست دشمنان عنود داده باشند و ثانياً در مقابل سم‌پاشي‌هاي آن‌ها مقاومت لازم را بدست آورند.

و بر علماي ما لازم است كه اولاً تبيين اصول و انديشه‌هاي صحيح اسلامي را بيش از پيش وظيفه خود دانسته و در توضيح مطالب كمتر توضيح داده شده، بكوشند و ثانياً در كنفرانس‌هاي مختلف اسلامي شركت جويند و اساساً خود تشكيل دهنده چنين كنفرانس‌هايي باشند تا حقيقت تشيع را به مردم معرفي نمايند.

 

آن چه كه از وحدت اسلامي يا تقريب مذاهب اسلامي گفته مي‌شود صرفاً به اين منظور است كه شيعه بتواند در فضايي آرام به دور از جنجال و تحريك احساسات عوامانه، اصول عقايد خود را بيان نموده و در راه تبليغ منطقي آن بكوشد و همين طرز فكر تا كنون منشاء اثرات مثبت و خيري براي جامعه شيعه بوده است تا جايي كه مفتي اعظم اهل سنت فتوا به جواز تبعيت از مذهب اهل بيت مي‌دهد.

 

استاد مرحوم علامه طباطبايي در اين زمينه مي‌نويسد:

«اتحاد يا تقريب مذاهب اسلامي، ترديدي در رجحان آن از نظر عقل و منطق نيست البته عوامل جدايي تا مي‌توانستند اين دو طائفه را ازهم جدا نمودند ولي بايد همواره متذكر اين حقيقت بود كه اختلاف دو طائفه در فروع است نه در اصول حتي در فروع ضروريه مثل نماز و روزه و جهاد و حج و ... متفقند و همگي قرآن و كعبه را يكي مي‌دانند.

روي همين اصل بود كه شيعيان صدر اول هرگز از صف اكثريت كنار نرفته و در پيشرفت امور عامه اسلامي، با عموم مسلمين هرگونه تشريك مساعي را مي‌نمودند و هم اكنون نيز بر عموم مسلمين لازم است كه اتفاق خود را در اصول آئين مقدس اسلام در نظر گرفته و از اين همه فشار و ناراحتي كه در طول اين مدت از بيگانگان و عوامل خارجي كشيده‌اند به خود آمده و تفرقه عملي را كنار گذاشته‌ و در يك صف قرار گيرند.[3]

 

مرحوم علامه اميني كه با زحمات طاقت‌فرساي خود كتاب ارزشمند الغدير را به رشته تحرير در‌آورده و شيعه را به طور كامل معرفي نموده است و حقي عظيم بر گردن تشيع دارد، اهميت وحدت را چنين توضيح داده‌اند:

«ما مؤلفان و نويسندگان در اقطار و اكناف عالم با همه اختلافي كه در فروع با هم داريم يك جامع مشترك داريم و آن ايمان به خدا و پيامبر خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ است. در كالبد همه ما يك روح و يك عاطفه حكم فرما است و آن روح اسلام و كلمه اخلاص است.[4]

 

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:

1. همبستگي مذاهب اسلامي، دكتر عبدالكريم بي‌آزار شيرازي.

 

[1] . يادنامه علامه اميني از انتشارات موسسه رسالت قم، مقام شهيد مطهري، ص236.

[2] . رباني گلپايگاني، علي، درآمدي بر شيعه شناسي، مركز جهاني علوم اسلامي.

[3] . اسلام و انسان معاصر، قم، 1356، ص212و 213.

[4] . مقدمه جلد پنجم كتاب الغدير.

 

( اندیشه قم )

وهابيت چه اشكالاتي بر شيعيان مي گيرند؟

وهابيت چه اشكالاتي بر شيعيان مي گيرند؟

 

در قرن دوازده فرقه اي تندو افراطي بوجود آمد كه بنام وهابيت معروف است آنها اشكالاتي بر تمام مسلمانان مي گيرند. اين اشكالات كه بر شيعه و ساير فرقه هاي مسلمان از طرف وهابيت وارد مي شود به طو ر غالب بر محور شرك و توحيد مي باشد كه به صورت مختصر به آنها اشاره مي شود.

1. به اعتقاد وهابيون كساني كه به پيامبران و اوليا و صالحين توسل مي كنند، از اعتقاد به توحيد خارج شده و مشرك مي شوند[1]و لذا توسل به افراد ذكر شده را رد مي كنند و آنرا بدعت در اسلام مي دانند.

در نقد اين ديدگاه بايد گفت كه احاديث و روايات زيادي وارد شده كه افراد صالح و پيامبران و معصومين وسيله هستند و واسطه فيض بين خالق و مخلوق مي باشند. و از همين مقوله است كه «مالك بن انس»به منصور دوانيقي در حرم پيامبر چنين گفت:«پيامبر وسيله تو و وسيله پدرت، آدم است.[2] كه اشاره به دستورد خداوند به آدم جهت توسل به انوار مقدسه پنج تن مي باشد. و باز در روايتي آمده كه مرد نابينائي محضر پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ آمده و از پيامبر خواست كه آن حضرت از خداوند براي او عافيت بخواهد و حضرت پذيرفتند. اين روايت و روايات مختلف باتفاق شيعه و سني صحيح است و معناي آن همان توسل است.[3]

2. به اعتقاد وهابيون ساختن مسجد و برگزاري نماز و دعا در كنار قبور اوليا و ائمه و پيامبر و صالحين جايز نيست.[4]

در پاسخ بايد كفت كه اين فرقه هيچ دليل شرعي و عقلي بر آن ندارند، زيرا در قرآن درباره جواز ساختن مسجد و بنا بر روي قبور به صورت صريح آيه اي وجود دارد: «در محل خوابگاه اصحاب كهف ما مسجد اتخاذ كرديم».[5]

در آيه ديگر در رابطه با خواندن نماز در كنار قبور مي فرمايد:« از مقام ابراهيم براي خود نمازگاهي اتخاذ كنيد».[6]

به اعتقاد شيعه كه سيره مستمر مسلمين هم بوده و بعد از رحلت پيامبر و دفن آن حضرت در روضة شريفه كه داراي بنا بود و بعد از آن هم همواره تعمير و تكريم مي شد، همواره محل برگزاري نماز مسلمانان بود، هدف از مصلي و مسجد قرار دادن كنار قبور اولياء و ائمه و انبياء پرستش خود اهل قبور نمي باشد، بلكه خدا را در اين اماكن مقدس مورد پرستش و عبادت قرار مي دهند.

3. از مسائلي كه وهابيون دربارة آن حساسيت خاصي دارند و به شيعه در اين مورد هم اشكال مي گيرند، تعمير قبور و ساختن بنا بر روي قبور اولياء و پيامبران و معصومين ـ عليهم السلام ـ است.[7]

همانطور كه ذكر شده طي قرون گذشته سيره مسلمين بر اين بوده كه قبور انبياء و اولياء را همواره آباد نگه مي داشتند كه قبر رسول الله ـ صلي الله عليه و آله ـ هم مستثني از اين امر نبود و از اين گذشته اين عمل مصداق دوستي و احترام به آن بزرگواران است كه خداوند به پيامبرش مي فرمايد:«بگو من به رسالت مزد و اجري جز ابراز علاقه و دوستي به خويشاوندانم نمي خواهم.»[8]

و همچنين پيامبر را روزي كه دفن كردند، در حجرة مخصوص عايشه دفن نمودند كه داراي بنا بود و اگر ردّي از پيامبر در اين رابطه مي بود اصحاب و از جمله علي ـ عليه السلام ـ به اين نحو عمل نمي كرده ند.[9]

همچنين در ملل و امم گذشته با بناي ياد بود بر مزار افراد صالح سعي مي كردند كه ياد آنها هيچ وقت فراموش نشود. همچون اصحاب كهف كه در قرآن از آن ذكري به ميان آمده است. و اگر اين عمل منافات با توحيد داشت خداوند آنرا بيان نمي كرد و يا در ردّ ‌آن آيه ديگري نازل مي فرمود.

4. اشكال ديگر وهابيان بر شيعه اين است كه نبايد به قصد زيارت قبور پيامبر و ائمه سفر كرد و اين كار را مصداق شرك مي دانند.[10]

بايد گفت كه در رابطه با زيارت اهل قبور نه تنها از طرف پيامبر منعي نشده، بلكه خود آن حضرت به زيارت اهل قبور در بقيع مي رفتند و خلفاي ثلاثه هر گاه از سفر بر مي گشتند، به زيارت قبر پيامبر مي رفتند و اين عمل به طور كلي سيره مسلمين بوده و خلفا و حكام به زيارت قبر پيامبر مي رفتند، اين كار مختص شيعه نيست.

همچنين سفارش پيامبر اين است كه به زيارت اهل قبور برويد كه اين عمل ماية ياد آوري سراي ديگر است.[11]

5. ايراد ديگر وهابيون به شيعه طلب شفاعت از پيامبر و ائمه و صالحين است كه اين عمل را مصداق شرك به خداوند مي دانند و آنرا رد مي كنند.[12]

در جواب اين مورد هم بايد گفت كه روايات زيادي داريم كه اصحاب و ياران آن حضرت در زمان حياتشان از وجود مبارك پيامبر طلب شفاعت مي كردند واگر اين عمل مخل توحيد و موجب شرك به خداوند بود حتماً از طرف پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و ساير معصومين رد مي شد. و مردم را راهنمائي مي كردند. انس بن مالك مي گويد: از پيامبر درخواست كردم كه در روز قيامت در حق من شفاعت كند وي پذيرفت و گفت شفاعت خواهم كرد، گفتم كجا تو را پيدا كنم فرمود كنار صراط.[13]

وهابيون حقيقت شفاعت را نداشته و لذا مي پندارند كه در طلب شفاعت خدا فراموش شده و بنده خدا (پيامبر) در جاي خدا قرار داده مي شود در حالي كه شفاعت خواستن از نبيّ مكرم اسلام و ائمه معصومين ـ عليه السلام ـ عبارت است از اينكه آن حضرات از خداوند درباره بنده اش بخشش و غفران بخواهند و اين از قبيل دعا براي برادر ايماني است كه رسول خدا فرمود:«هر كس در حق برادر مسلمانش دعا كند دعايش مستجاب مي شود.»[14]

و در قرآن هم آمده كه:«واگر مخالفان هنگامي كه به خود ستم مي كردند (و فرمانهاي خدا را زير پا مي گذاردند) به نزد تو مي آمدند و از خدا طلب آمرزش مي كردند و پيامبر هم براي آنها استغفار مي كرد. خدا را توبه پذير و مهربان مي يافتند.»[15]اين در حال حيات پيامبر بود ولي با رحلت پيامبر نيز اين امر منقطع نمي شود.

6. بر شيعه و ساير مسلمين خرده مي گيرند كه تبرك جستن به آثار ائمه و معصومين شرك است و با توحيد منافات دارد.[16]

در جواب بايد گفت كه تبرك جستن و طلب شفاء‌كردن هيچ منافاتي با توحيد ندارد بلكه ريشه در قرآن دارد آنجا كه از زبان حضرت يوسف مي فرمايد:«پيراهن مرا ببريد و به ديدگان پدرم بيافكنيد، او بينائي خود را باز مي يابد.[17]

و شيعه هم به آثار معصومين به خاطر مقام و قرب آن حضرات به خداوند تبرك مي جويد و همة اين موارد مذكوره در چهارچوب وسيله و واسطه بودن آن بزرگواران بين خداوند و مخلوقات است و نه بعنوان پرستش چرا كه پرستش فقط از آن خداوند است.

بنابراين وهابيون بخاطر عقايدي كه بعد از 12 قرن از آغاز اسلام ابداع كردند و عقايد جديدي آوردند بيشتر به خاطر دشمني و كينه با ائمه معصومين بوده كه به سيره مسلمين خرده ميگيرندو به خاطر محبّت و علاقه شيعيان به ائمه ـ عليهم السلام ـ آنان را آماج تيرهاي اتهام و تكفير قرار مي دهند.

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:

1. فرهنگ و عقايد اسلامي، جلد 3 . جعفر سبحاني.

2. توسل يا استمداد از ارواح مقدسه، سبحاني.

[1] . امين، سيد محسن، كشف الارتياب، مكتبة اسلاميه كبري، چاپ سوم، 1347ه‍. ص139.

[2] . بحراني، سيد هاشم، تفسير برهان، قم، دارالكتب العلمية، ج1، ص87.

[3] . احمد بن حنبل، المسند، ج4 ص138.

[4] . كشف الارتياب ص266 و 411.

[5] . كهف/21.

[6] . بقره/125.

[7] . مشكور، محمد جواد، موسوعه فرق اسلامي، بيروت، ‌انشارات مجمع بحوث اسلامي، چاپ اول، 1415، ص522.

[8] . شوري/23.

[9] . سمهودي، نورالدين علي، وفاء الوفاء باخبار دارالمصطفي، ‌بيروت، دار احيا التراث العربي، 1995، ص383.

[10] . سبحاني، جعفر، ‌في ظلال التوحيد، تهران، چاپ اول، 1421ه‍ ، ص208.

[11] . صحيح مسلم، بيروت، دارالكتب العلميه، ج3، ص64، باب مايقال عند دخول القبور.

[12] . في ظلال التوحيد، ص247.

[13] . سبحاني، جعفر، آئين وهابيت، انتشارات اسلامي، ص267.

[14] . كشف الارتياب، پيشين، ‌ص243.

[15] . نساء/64.

[16] . آئين وهابيت، ص185.

[17] . يوسف/92.

(اندیشه قم )

 

چرا حضرت علی (ع) در زمان حکومتش بخشنامه‌ای جهت از بین بردن بدعت های خلفا صادر نکرد؟

چرا حضرت علی (ع) در زمان حکومتش بخشنامه‌ای جهت از بین بردن بدعت های خلفا صادر نک

چرا حضرت علی (ع) در زمان حکومتش بخشنامه‌ای جهت از بین بردن بدعت های خلفا صادر نکرد؟

در پاسخ به این سوال باید گفت که امیر مومنان در حد توان خود برای مبارزه با بدعت ها
کوشیدند و این عمل را دقیقاً بر اساس روشی منطقی و عقلایی انجام دادند ؛ یعنی  این کار در چند مرحله و با سنجیدن اوضاع صورت گرفت ؛ همگان می دانند که حضرت حتی قبل از زمان خلافت خویش با بدعت های خلفا مخالفت می کردند و تنها کتاب خدا و سنت رسول خدا را به عنوان مرجع معرفی می نمودند...

 

ادامه مطلب

 

امیر مومنان (علیه السلام) سیره شیخین را مشروع نمى‏دانست‏

 رد سیره ابوبکر و عمر در شورای شش نفره :

  در قضیه شوراى شش نفره، سه بار به حضرت پیشنهاد قبول خلافت به شرط عمل به سیره شیخین مطرح مى‏شود ولى حضرت با قاطعیت تمام رد نموده واعلام مى‏دارد معیار و ملاک حکومت من فقط کتاب خدا و سنّت پیامبر است و با وجود این دو نیازى به ضمیمه کردن سیره دیگرى نیست:

 «وخلا (عبد الرحمن بن عوف) بعلی بن أبی طالب ، فقال : لنا اللّه علیک ، إن ولیّت هذا الأمر ، أن تسیر فینا بکتاب اللّه وسنّة نبیّه وسیرة أبی بکر وعمر. فقال : أسیر فیکم بکتاب اللّه وسنّة نبیّه ما استطعت.

  فخلا بعثمان فقال له : لنا اللّه علیک ، إن ولیّت هذا الأمر ، أن تسیر فینا بکتاب اللّه وسنّة نبیّه وسیرة أبی بکر وعمر . فقال : لکم أن أسیر فیکم بکتاب اللّه وسنة نبیه وسیرة أبی بکر وعمر.

  ثمّ خلا بعلی، فقال له مثل مقالته الأولى ، فأجابه مثل الجواب الأوّل ، ثمّ خلا بعثمان، فقال له مثل المقالة الأولى ، فأجابه مثل ما کان أجابه ، ثمّ خلا بعلی فقال له مثل المقالة الأولى ، فقال : إنّ کتاب اللّه وسنّة نبیه لا یحتاج معهما إلى إجیرى أحد.

  أنت مجتهد أن تزوی هذا الأمر عنّی . فخلا بعثمان فأعاد علیه القول ، فأجابه بذلک الجواب ، وصفق على یده».

  تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 162. ورجوع شود به: شرح نهج البلاغة ابن أبی الحدید ج 1 ص 188، ج 9 ص 53، ج 10 ص 245 زج 12 ص 263، الفصول فی الأصول از جصّاص، ج 4 ص 55، أسد الغابة ج 4 ص 32، السقیفة وفدک از جوهری ص 86، تاریخ المدینة از ابن شبة النمیری ج 3 ص 930، تاریخ الطبری ج 3 ص 297، تاریخ ابن خلدون ق‏1، ابن خلدون ج 2 ص 126 والشافی فی الامامة ج 4 ص 209.

 عبد الرحمن بن عوف با حضرت به طور خصوصی به گفتگو نشست ؛ پس گفت تو را در مورد خودمان به خدا قسم می دهم که آیا در بین ما به کتاب خدا و سنت رسول او و روش ابو بکر و عمر عمل می کنی ؛ پس حضرت فرمودند : کتاب خدا و سنت پیامبر او تا می توانم .

 پس با عثمان خلوت کرده و به او نیز همین را گفت اما او پاسخ داد : برای شما تضمین می کنم که به کتاب خدا و سنت پیامبر او و روش ابو بکر و عمر عمل نمایم !!

 دوباره با علی خلوت کرده و کلام اول را تکرار کرد اما حضرت مانند همان دفعه به او پاسخ گفتند ؛ و سپس فرمودند : با کتاب خدا و سنت پیامبرش به نظر هیچ کس احتیاج پیدا نمی کنیم . تو می کوشی که خلافت را از من دور کنی ( و گرنه سیره ابوبکر و عمر را شرط نمی کردی ) .

 پس دوباره به نزد عثمان رفته وهمان کلام را تکرار کرد ؛ پس همان جواب اول را داد ؛ او نیز با عثمان بیعت نمود .

 و نکته جالب اینجاست که حضرت به عبد الرحمان مى‏گوید: تو با طرح این پیشنهاد، تلاش مى‏کنى که مرا از خلافت محروم سازى؛ چون بخوبى مى‏دانى که سیره شیخین مورد تأیید من نیست. «أنت مجتهد أن تزوی هذا الأمر عنّی».

  و عاص بن وائل گوید: به عبد الرحمان گفتم: چگونه با وجود شخصیتى مانند على با عثمان بیعت کردید؟

 پاسخ مى‏دهد: گناه من چیست که سه مرتبه به على پیشنهاد کردم که خلافت را به شرط عمل به کتاب خدا و سنت پیامبر و سیره ابوبکر وعمر بپذیرد ولى قبول نکرد. ولى عثمان زیر بار این پیشنهاد رفت:

 «عن عاصم عن أبى وائل قال قلت لعبد الرحمن بن عوف کیف بایعتم عثمان وترکتم علیا رضى اللّه عنه قال ما ذنبی قد بدأت بعلی فقلت أبایعک على کتاب اللّه وسنة رسوله وسیرة أبی بکر وعمر رضى اللّه عنهما قال فقال فیما استطعت قال ثم عرضتها على عثمان رضى اللّه عنه فقبلها».

مسند احمد بن حنبل ج 1 ص 75، فتح الباری ج 13 ص 170.

 رد سیره ابوبکر و عمر در ماجرای خوارج :

 شبیه همین سخنان از حضرت در ماجرای خوارج و بعد از به خلافت رسیدن حضرت نیز نقل شده است :

  ولما خرجت الخوارج من الکوفة أتى علیا أصحابه وشیعته فبایعوه وقالوا نحن أولیاء من والیت وأعداء من عادیت فشرط لهم فیه سنة رسول الله صلى الله علیه وسلم فجاءه ربیعة بن أبى شداد الخثعمی وکان شهد معه الجمل وصفین ومعه رایة خثعم.

 فقال له: «بایع على کتاب الله وسنة رسول الله صلى الله علیه وسلم» فقال ربیعة: «على سنة أبى بکر وعمر».

 قال له علی: «ویلک لو أن أبا بکر وعمر عملا بغیر کتاب الله وسنة رسول الله صلى الله علیه وسلم لم یکونا على شئ من الحق».

 فبایعه، فنظر إلیه على وقال أما والله لکأنى بک وقد نفرت مع هذه الخوارج فقتلت وکأنی بک وقد وطئتک الخیل بحوافرها فقتل یوم النهر مع خوارج البصرة.

 تاریخ الطبری: 56/4.

وقتی که خوارج بر ضد امیر مومنان شوریدند ، حضرت به نزد یاران و طرفداران خویش آمدند و ایشان دوباره با حضرت بیعت کردند و گفتند : ما با هرکس که دوست باشی دوست بوده و با هرکس دشمنی کنی دشمن هستیم ؛ پس با ایشان چنین قرار داد بست که به سنت رسول خدا عمل نماید ؛ پس ربیعة بن ابی شداد خثعمی که در جمل و صفین همراه حضرت بوده و پرچم قبیله خثعم را به همراه داشت به نزد حضرت آمد ؛ پس حضرت به او گفتند : با من بیعت کن به شرط کتاب خدا و سنت رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ؛ اما ربیعه گفت : بر سنت ابو بکر وعمر ؛

پس حضرت فرمودند : وای برتو ؛ اگر ابو بکر و عمر به غیر کتاب خدا و سنت پیامبر او عمل کرده باشند ذره ای بر حق نبوده اند .

پس با امیر مومنان بیعت نمود ؛ سپس حضرت به او نگاهی کرده فرمودند : قسم به خدا که من تو را می بینم که همراه با خوارج به جنگ ( من ) آمده ای  و کشته شده ای ؛ پس تو را می بینم که سم اسب ها تو را لگد مال کرده است .

پس در روز نهروان همراه با خوارج بصره کشته شد !!!

اما مراحلی که امیر مومنان برای بیان بدعت ها در پیش گرفتند :

مرحله اول : جلو گیری از بدعت های کوچک و در مقابل شروع مخالفت مردم :

این مطلب جدای از کتب شیعه حتی در کتب اهل سنت نیز آمده است که حضرت در ابتدا خواستند تا مردم را امتحان نمایند که آیا دین ایشان آنقدر قوی هست که تحمل برداشتن بدعت های بزرگ را داشته باشند یا خیر ؛ لذا در ابتدا مبارزه خود را با بحث نماز تراویح یعنی یکی از بدعت های ساده عمر شروع نمودند :

وقد روى : أن عمر خرج فی شهر رمضان لیلا فرأى المصابیح فی المسجد ، فقال : ما هذا ؟ فقیل له : إن الناس قد اجتمعوا لصلاة التطوع ، فقال : بدعة فنعمت البدعة ! فاعترف کما ترى بأنها بدعة ، وقد شهد الرسول صلى الله علیه وآله أن کل بدعة ضلالة . وقد روى أن أمیر المؤمنین علیه السلام لما اجتمعوا إلیه بالکوفة فسألوه أن ینصب لهم إماما یصلى بهم نافلة شهر رمضان ، زجرهم وعرفهم أن ذلک خلاف السنة فترکوه واجتمعوا لأنفسهم وقدموا بعضهم فبعث إلیهم ابنه الحسن علیه السلام فدخل علیهم المسجد ومعه الدرة فلما رأوه تبادروا الأبواب وصاحوا وا عمراه !

شرح نهج البلاغة  ابن أبی الحدید از علمای اهل سنت ج 12ص 283

روایت شده است که عمر در ماه رمضان شب هنگام بیرون آمده پش در مسجد چراغ هایی را دید ؛ پس گفت : این چیست ؟ به او گفتند : مردم برای نماز مستحبی جمع شده اند (تا آن را جماعت بخوانند) ؛ پس گفت بدعت است اما خوب بدعتی است .

پس اعتراف کرده است که این کار بدعت است و رسول خدا شهادت داده اند که هر بدعتی گمراهی است .

 و از امیر مومنان علیه السلام روایت شده است که وقتی در کوفه گرد ایشان جمع آمدند ، و از حضرت خواستند که برای ایشان امامی قرار دهد که با او نماز مستحب ماه رمضان را بخوانند ، ایشان را از این کار منع کرده و ایشان را آگاه نمود که این کار بر خلاف سنت رسول خداست ؛ پس امیر مومنان را رها کرده و خودشان گرد هم جمع شدند و یکی را جلو انداختند ( تا امام جماعت شود ) ؛ پس حضرت امام حسن مجتبی را به نزد ایشان فرستادند ؛ حضرت وارد مسجد شدند در حالیکه شلاقی به همراه داشتند ؛ وقتی مردم ایشان را دیدند فرار کرده و فریاد می زدند ای وای سنت عمر از بین رفت!!!

 به نقل این مطلب در کتب شیعه نیز توجه بفرمایید :

 وباسناده عن علی بن الحسن بن علی بن فضال ، عن أحمد بن الحسن ، عن عمرو ابن سعید ( المداینی ) ، عن مصدق بن صدقة ، عن عمار ، عن أبی عبد الله علیه السلام قال : سألته عن الصلاة فی رمضان فی المساجد فقال : لما قدم أمیر المؤمنین علیه السلام الکوفة أمر الحسن بن علی أن ینادی فی الناس : لا صلاة فی شهر رمضان فی المساجد جماعة فنادى فی الناس الحسن بن علی بما أمره به أمیر المؤمنین علیه السلام فلما سمع الناس مقالة الحسن بن علی علیه السلام صاحوا : وا عمراه وا عمراه ، فلما رجع الحسن إلى أمیر المؤمنین علیه السلام قال له : ما هذا الصوت ؟ قال : یا أمیر المؤمنین علیه السلام الناس یصیحون : وا عمراه وا عمراه فقال أمیر المؤمنین علیه السلام : قل لهم صلوا .

 وسائل الشیعة (الإسلامیة) مرحوم حر عاملی از علمای شیعه ج 5  ص 192 روایت شماره 2

 وقتی امیر مومنان به کوفه آمدند به حسن بن علی دستور دادند که در بین مردم ندا دهد که در ماه رمضان در مسجد ، نماز (تراویح) جماعت نخوانند ؛ پس حضرت در بین مردم همان را که امیر مومنان فرموده بودند اعلام کردند ؛ وقتی مردم کلام امام حسن علیه السلام را شنیدند ، فریاد زدند که "وای عمر  وای عمر"( زیرا نماز تراویح از بدعت های عمر بود)  وقتی امام حسن علیه السلام به نزد امیر مومنان باز گشتند به ایشان فرمودند : این چه صدایی است ؟ پاسخ فرمود : ای امیر المومنین ، مردم فریاد می زنند وای عمر وای عمر ؛ امیر مومنان فرمودند به ایشان بگو نماز بخوانید !!! (شما عمر را بیشتر از سنت رسول خدا قبول دارید و سنت را نمی خواهید)

 مرحله دوم : بیان بدعت ها :

 وقتی حضرت مشاهده فرمودند که مردم نمی خواهند بدعت های هرچند کوچک خلفا به جای خود بازگردد و نمی خواهند به سنت های رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم عمل نمایند ، لذا طریقه مبارزه خویش را تغییر داده و شروع به آگاهی دادن به مردم در زمینه بدعت ها نمودند

 روایت نهج البلاغه : سنت خلفا سنت آل فرعون است !!!

 حضرت در روایتی بسیار مهم در نهج البلاغه نیز به بیان این مشکلات پرداخته و سنت خلفا را سنت آل فرعون بیان می کنند :

 حَتَّى إِذَا قَبَضَ اللَّهُ رَسُولَهُ ص رَجَعَ قَوْمٌ عَلَى الْأَعْقَابِ وَ غَالَتْهُمُ السُّبُلُ وَ اتَّکَلُوا عَلَى الْوَلائِجِ وَ وَصَلُوا غَیْرَ الرَّحِمِ وَ هَجَرُوا السَّبَبَ الَّذِی أُمِرُوا بِمَوَدَّتِهِ وَ نَقَلُوا الْبِنَاءَ عَنْ رَصِّ أَسَاسِهِ فَبَنَوْهُ فِی غَیْرِ مَوْضِعِهِ مَعَادِنُ کُلِّ خَطِیئَةٍ وَ أَبْوَابُ کُلِّ ضَارِبٍ فِی غَمْرَةٍ قَدْ مَارُوا فِی الْحَیْرَةِ وَ ذَهَلُوا فِی السَّکْرَةِ عَلَى سُنَّةٍ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ مِنْ مُنْقَطِعٍ إِلَى الدُّنْیَا رَاکِنٍ أَوْ مُفَارِقٍ لِلدِّینِ مُبَایِنٍ».

  نهج البلاغه للشیخ محمد عبده: 35/2 الخطبة 150، شرح نهج البلاغه: 132/9.

  پس از رحلت جانگداز رسول اکرم‏(ص) ، گروهى به گذشته جاهلى خود بازگشتند و با پیمودن راه هاى گوناگون گمراه شدند و بر آرا و اندیشه هاى نادرست خود اعتماد نمودند و از غیر خویشان پیروى نمودند، و از وسیله هدایت و رستگارى یعنى اهل بیت که مأمور به دوستى آن بودند، دورى کردند.(قل لا أسئلکم علیه أجراً الاّ المودة فى القربى) ، و ساختمان اسلام و ایمان را از جایگاه استوارش انتقال داده آن را در جایى که سزاوار نبود پایه ریزى کردند.

 آنان کانون هر خطا و گناه و پناهگاه هر فتنه‏جو شدند و سرانجام در سرگردانى فرو رفته و در غفلت و مستى، به روش و آیین فرعونیان درآمدند، از همه بریده و دل به دنیا بستند و یا پیوند خود را با دین گسستند.

 

 

 

 

 روایت اصول کافی و بیان بیش از بیست بدعت از بدعت های خلفا :

 

 

 

در کتاب شریف کافی نیز روایتی است که سند آن صحیح بوده و تمامی روات آن از بزرگان علمای شیعه اند .

 

 

 

 

 ما در ترجمه روایت ، موارد بدعت های ذکر شده در کلام حضرت را مشخص می گردانیم:

 

 

 

 

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِیسَى عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ سُلَیْمِ بْنِ قَیْسٍ الْهِلَالِیِّ قَالَ خَطَبَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَیْهِ ثُمَّ صَلَّى عَلَى النَّبِیِّ ص ثُمَّ قَالَ أَلَا إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَیْکُمْ خَلَّتَانِ اتِّبَاعُ الْهَوَى وَ طُولُ الْأَمَلِ أَمَّا اتِّبَاعُ الْهَوَى فَیَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ وَ أَمَّا طُولُ الْأَمَلِ فَیُنْسِی الْآخِرَةَ أَلَا إِنَّ الدُّنْیَا قَدْ تَرَحَّلَتْ مُدْبِرَةً وَ إِنَّ الْآخِرَةَ قَدْ تَرَحَّلَتْ مُقْبِلَةً وَ لِکُلِّ وَاحِدَةٍ بَنُونَ فَکُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ الْآخِرَةِ وَ لَا تَکُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ الدُّنْیَا فَإِنَّ الْیَوْمَ عَمَلٌ وَ لَا حِسَابَ وَ إِنَّ غَداً حِسَابٌ وَ لَا عَمَلَ وَ إِنَّمَا بَدْءُ وُقُوعِ الْفِتَنِ مِنْ أَهْوَاءٍ تُتَّبَعُ وَ أَحْکَامٍ تُبْتَدَعُ یُخَالَفُ فِیهَا حُکْمُ اللَّهِ یَتَوَلَّى فِیهَا رِجَالٌ رِجَالًا

 

 

 

 

أَلَا إِنَّ الْحَقَّ لَوْ خَلَصَ لَمْ یَکُنِ اخْتِلَافٌ وَ لَوْ أَنَّ الْبَاطِلَ خَلَصَ لَمْ یُخَفْ عَلَى ذِی حِجًى لَکِنَّهُ یُؤْخَذُ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ وَ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ فَیُمْزَجَانِ فَیُجَلَّلَانِ مَعاً فَهُنَالِکَ یَسْتَوْلِی الشَّیْطَانُ عَلَى أَوْلِیَائِهِ وَ نَجَا الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ الْحُسْنَى

 

 

 

 

إِنِّی سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) یَقُولُ کَیْفَ أَنْتُمْ إِذَا لَبَسَتْکُمْ فِتْنَةٌ یَرْبُو فِیهَا الصَّغِیرُ وَ یَهْرَمُ فِیهَا الْکَبِیرُ یَجْرِی النَّاسُ عَلَیْهَا وَ یَتَّخِذُونَهَا سُنَّةً فَإِذَا غُیِّرَ مِنْهَا شَیْ‏ءٌ قِیلَ قَدْ غُیِّرَتِ السُّنَّةُ وَ قَدْ أَتَى النَّاسُ مُنْکَراً ثُمَّ تَشْتَدُّ الْبَلِیَّةُ وَ تُسْبَى الذُّرِّیَّةُ وَ تَدُقُّهُمُ الْفِتْنَةُ کَمَا تَدُقُّ النَّارُ الْحَطَبَ وَ کَمَا تَدُقُّ الرَّحَى بِثِفَالِهَا وَ یَتَفَقَّهُونَ لِغَیْرِ اللَّهِ وَ یَتَعَلَّمُونَ لِغَیْرِ الْعَمَلِ وَ یَطْلُبُونَ الدُّنْیَا بِأَعْمَالِ الْآخِرَةِ ثُمَّ أَقْبَلَ بِوَجْهِهِ وَ حَوْلَهُ نَاسٌ مِنْ أَهْلِ بَیْتِهِ وَ خَاصَّتِهِ وَ شِیعَتِهِ

 

 

 

 

فَقَالَ قَدْ عَمِلَتِ الْوُلَاةُ قَبْلِی أَعْمَالًا خَالَفُوا فِیهَا رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) مُتَعَمِّدِینَ لِخِلَافِهِ نَاقِضِینَ لِعَهْدِهِ مُغَیِّرِینِ لِسُنَّتِهِ وَ لَوْ حَمَلْتُ النَّاسَ عَلَى تَرْکِهَا وَ حَوَّلْتُهَا إِلَى مَوَاضِعِهَا وَ إِلَى مَا کَانَتْ فِی عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) لَتَفَرَّقَ عَنِّی جُنْدِی حَتَّى أَبْقَى وَحْدِی أَوْ قَلِیلٌ مِنْ شِیعَتِیَ الَّذِینَ عَرَفُوا فَضْلِی وَ فَرْضَ إِمَامَتِی مِنْ کِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ سُنَّةِ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم)

 

 

 

 

أَ رَأَیْتُمْ لَوْ أَمَرْتُ بِمَقَامِ إِبْرَاهِیمَ (علیه السلام) فَرَدَدْتُهُ إِلَى الْمَوْضِعِ الَّذِی وَضَعَهُ فِیهِ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم)

 

 

 

 

وَ رَدَدْتُ فَدَکاً إِلَى وَرَثَةِ فَاطِمَةَ (علیها السلام) وَ رَدَدْتُ صَاعَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) کَمَا کَانَ وَ أَمْضَیْتُ قَطَائِعَ أَقْطَعَهَا رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم)‏ لِأَقْوَامٍ لَمْ تُمْضَ لَهُمْ وَ لَمْ تُنْفَذْ وَ رَدَدْتُ دَارَ جَعْفَرٍ إِلَى وَرَثَتِهِ وَ هَدَمْتُهَا مِنَ الْمَسْجِدِ وَ رَدَدْتُ قَضَایَا مِنَ الْجَوْرِ قُضِیَ بِهَا

 

 

 

 

وَ نَزَعْتُ نِسَاءً تَحْتَ رِجَالٍ بِغَیْرِ حَقٍّ فَرَدَدْتُهُنَّ إِلَى أَزْوَاجِهِنَّ وَ اسْتَقْبَلْتُ بِهِنَّ الْحُکْمَ فِی الْفُرُوجِ وَ الْأَحْکَامِ وَ سَبَیْتُ ذَرَارِیَّ بَنِی تَغْلِبَ وَ رَدَدْتُ مَا قُسِمَ مِنْ أَرْضِ خَیْبَرَ وَ مَحَوْتُ دَوَاوِینَ الْعَطَایَا

 

 

 

 

وَ أَعْطَیْتُ کَمَا کَانَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم)‏ یُعْطِی بِالسَّوِیَّةِ وَ لَمْ أَجْعَلْهَا دُولَةً بَیْنَ الْأَغْنِیَاءِ وَ أَلْقَیْتُ الْمَسَاحَةَ وَ سَوَّیْتُ بَیْنَ الْمَنَاکِحِ وَ أَنْفَذْتُ خُمُسَ الرَّسُولِ کَمَا أَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ فَرَضَهُ

 

 

 

 

وَ رَدَدْتُ مَسْجِدَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) إِلَى مَا کَانَ عَلَیْهِ وَ سَدَدْتُ مَا فُتِحَ فِیهِ مِنَ الْأَبْوَابِ وَ فَتَحْتُ مَا سُدَّ مِنْهُ وَ حَرَّمْتُ الْمَسْحَ عَلَى الْخُفَّیْنِ وَ حَدَدْتُ عَلَى النَّبِیذِ وَ أَمَرْتُ بِإِحْلَالِ الْمُتْعَتَیْنِ وَ أَمَرْتُ بِالتَّکْبِیرِ عَلَى الْجَنَائِزِ خَمْسَ تَکْبِیرَاتٍ وَ أَلْزَمْتُ النَّاسَ الْجَهْرَ بِبِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ‏

 

 

 

 

وَ أَخْرَجْتُ مَنْ أُدْخِلَ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) فِی مَسْجِدِهِ مِمَّنْ کَانَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) أَخْرَجَهُ وَ أَدْخَلْتُ مَنْ أُخْرِجَ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) مِمَّنْ کَانَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) أَدْخَلَهُ وَ حَمَلْتُ النَّاسَ عَلَى حُکْمِ الْقُرْآنِ وَ عَلَى الطَّلَاقِ عَلَى السُّنَّةِ وَ أَخَذْتُ الصَّدَقَاتِ عَلَى أَصْنَافِهَا وَ حُدُودِهَا

 

 

 

 

وَ رَدَدْتُ الْوُضُوءَ وَ الْغُسْلَ وَ الصَّلَاةَ إِلَى مَوَاقِیتِهَا وَ شَرَائِعِهَا وَ مَوَاضِعِهَا وَ رَدَدْتُ أَهْلَ نَجْرَانَ إِلَى مَوَاضِعِهِمْ وَ رَدَدْتُ سَبَایَا فَارِسَ وَ سَائِرِ الْأُمَمِ إِلَى کِتَابِ اللَّهِ وَ سُنَّةِ نَبِیِّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) إِذاً لَتَفَرَّقُوا عَنِّی

 

 

 

 

وَ اللَّهِ لَقَدْ أَمَرْتُ النَّاسَ أَنْ لَا یَجْتَمِعُوا فِی شَهْرِ رَمَضَانَ إِلَّا فِی  فَرِیضَةٍ وَ أَعْلَمْتُهُمْ أَنَّ اجْتِمَاعَهُمْ فِی النَّوَافِلِ بِدْعَةٌ فَتَنَادَى بَعْضُ أَهْلِ عَسْکَرِی مِمَّنْ یُقَاتِلُ مَعِی یَا أَهْلَ الْإِسْلَامِ غُیِّرَتْ سُنَّةُ عُمَرَ یَنْهَانَا عَنِ الصَّلَاةِ فِی شَهْرِ رَمَضَانَ تَطَوُّعاً وَ لَقَدْ خِفْتُ أَنْ یَثُورُوا فِی نَاحِیَةِ جَانِبِ عَسْکَرِی

 

 

 

 

مَا لَقِیتُ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ مِنَ الْفُرْقَةِ وَ طَاعَةِ أَئِمَّةِ الضَّلَالَةِ وَ الدُّعَاةِ إِلَى النَّارِ وَ أَعْطَیْتُ مِنْ ذَلِکَ سَهْمَ ذِی الْقُرْبَى الَّذِی قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِنْ کُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَ ما أَنْزَلْنا عَلى‏ عَبْدِنا یَوْمَ الْفُرْقانِ یَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ

 

 

 

 

 فَنَحْنُ وَ اللَّهِ عَنَى بِذِی الْقُرْبَى الَّذِی قَرَنَنَا اللَّهُ بِنَفْسِهِ وَ بِرَسُولِهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) فَقَالَ تَعَالَى فَلِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبى‏ وَ الْیَتامى‏ وَ الْمَساکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ فِینَا خَاصَّةً کَیْ لا یَکُونَ دُولَةً بَیْنَ الْأَغْنِیاءِ مِنْکُمْ وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ فِی ظُلْمِ آلِ مُحَمَّدٍ إِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ لِمَنْ ظَلَمَهُمْ رَحْمَةً مِنْهُ لَنَا وَ غِنًى أَغْنَانَا اللَّهُ بِهِ وَ وَصَّى بِهِ نَبِیَّهُ (صلی الله علیه وآله وسلم)

 

 

 

 

وَ لَمْ یَجْعَلْ لَنَا فِی سَهْمِ الصَّدَقَةِ نَصِیباً أَکْرَمَ اللَّهُ رَسُولَهُ (صلی الله علیه وآله وسلم) وَ أَکْرَمَنَا أَهْلَ الْبَیْتِ أَنْ یُطْعِمَنَا مِنْ أَوْسَاخِ النَّاسِ فَکَذَّبُوا اللَّهَ وَ کَذَّبُوا رَسُولَهُ وَ جَحَدُوا کِتَابَ اللَّهِ النَّاطِقَ بِحَقِّنَا وَ مَنَعُونَا فَرْضاً فَرَضَهُ اللَّهُ لَنَا مَا لَقِیَ أَهْلُ بَیْتِ نَبِیٍّ مِنْ أُمَّتِهِ مَا لَقِینَا بَعْدَ نَبِیِّنَا (صلی الله علیه وآله وسلم) وَ اللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَنْ ظَلَمَنَا وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ

 

 

 

 

الکافی  للشیخ الکلینی ، ج 8  ، ص 58 ، شماره 21 .

 

 

 

 

امیر مومنان خطبه ای خوانده و در آن خدا را حمد و ثناء گفته و سپس بر رسول خدا ( صلی الله علیه وآله وسلم ) درود فرستادند ؛ سپس فرمودند : آگاه باشید که من از شما در مورد دو خصوصیت بیش از سایر خصوصیت ها نگرانم ؛ تبعیت از هوای نفس و آرزوهای دراز ؛ آگاه باشید که تبعیت از هوای نفس راه حق را می بندد و آرزوهای بلند ، سبب فراموشی آخرت می گردد . آگاه باشید که دنیا بار سفر بسته و ( از انسان) دور می شود و آخرت بار سفر بسته و نزدیک می شود ؛ ولی فرزندان هر دو یکی است ( هر دو نظر به انسان دارند ) پس از فرزندان آخرت باشید و از فرزندان دنیا نباشید ؛ بدرستیکه امروز زمان کار است و حسابی در کار نیست و فردا زمان حساب است و کاری در میان نیست ؛ و بدرستیکه شروع فتنه ها از هوای نفسی است که انسان به دنبال آن می رود و بدعت هایی است که بصورت قانون در می آید و در آن با حکم خدا مخالفت می شود ؛ و عده ای از مردم در آن عده ای دیگر را به کار می گمارند .

 

 

 

 

آگاه باشید که حق اگر (از باطل) جدا شود هیچ اختلافی نخواهد بود و اگر باطل نیز جدا شود بر هیچ صاحب عقلی مخفی نخواهد ماند ؛ اما از این مقداری و از آن مقداری گرفته و آن دو را با هم مخلوط می گردانند پس با یکدیگر ظاهری آراسته پیدا می کنند . آنجاست که شیطان بر یاوران خویش مسلط می گردد و کسانی نجات می یابند که خداوند برای ایشان از پیش نیکی فرستاده باشد ؛ بدرستیکه از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم شنیدم که فرمودند : چگونه خواهید بود در زمانی که فتنه ها از چشم شما پوشیده مانده و در میان شماست ؛ کودک در آن بزرگ شده و بزرگ در آن پیر می شود ؛ در میان مردم جریان دارد ولی مردم آن را سنت خویش قرار می دهند و اگر چیزی از آن را تغییر دهند می گویند : سنت را تغییر دادید و بر مردم کار ناپسندی وارد شده است !!!

 

 

 

 

سپس امتحان سخت تر می گردد و مردمان را اسیر می کند و فتنه را بر ایشان می کوباند همانطور که آتش ، چوب را می کوباند ، و همانطور که سنگ آسیا ، تفاله ها را می کوباند و برای غیر خدا به دنبال دین می روند و برای غیر علم به دنبال دانش می روند و دنیا را با کارهای اخروی طلب می کنند .

 

 

 

 

سپس رو به مردم نموده در حالیکه عده ای از بستگان و نزدیکان و شیعیانش گرد او بودند فرمود :

 

 

 

 

خلفای قبل از من کارهایی انجام دادند که در آن با رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم مخالفت کردند و در آن بنای مخالفت با رسول خدا را از روی عمد داشتند . پیمان او را شکسته و سنت او را تغییر دادند ؛ و اگر مردم را بر ترک آنها وادار نمایم و آنها را به جایگاه خود بازگردانم و به آنچه در زمان رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم بود لشکر من از گرد من پراکنده شده و تنها باقی می مانم و یا با عده کمی از شیعه ام که برتری من و وجوب امامت من از کتاب خدا و سنت رسول خدا - صلی الله علیه وآله وسلم &ndash را می دانند .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به من خبر دهید اگر دستور می دادم که مقام ابراهیم ( علیه السلام ) را به همان مکانی که رسول خدا ( صلی الله علیه و آله ) قرار داده بود ، بازگردد .

 

 

 

 

و فدک را به ورثه فاطمه باز می گرداندم و مقدار پیمانه ( برای کشیدن مقدار زکات ) را به همان حالت قبل باز می گرداندم ؛ و زمین های هدیه رسول خدا ( صلی الله علیه وآله وسلم ) را که به عده ای داده بود و دستور حضرت را اجرا نکردند ، به ایشان می دادم .

 

 

 

 

 و خانه جعفر را به ورثه اش بازمی گرداندم  و آن را از مسجد خراب می کردم ( زیرا خانه او را به زور گرفته و در مسجد وارد کردند )  ؛ و عده ای از زنانی را که به غیر حق همسر مردانی شده اند پس گرفته و ایشان را به همسرانشان بازمی گرداندم !!! .

 

 

 

 

و حکم ( خدا ) در مورد فروج و ارحام ( اعمال خلاف عفت ) در مورد ایشان جاری می کردم ؛ و مردمان بنی تغلب را به اسارت می گرفتم ( زیرا ایشان به جنگ با مسلمانان پرداخته رسول خدا دستور به اسارت همه ایشان دادند )

 

 

 

 

و آن مقدار از زمین های خیبر را که بین مردم تقسیم شده است باز می گرداندم ( زیرا این زمین ها در اصطلاح فقهی مفتوح عنوة است یعنی برای گرفتن بیشتر زمین های خیبر جنگ صورت نگرفت و لذا ملک تمامی مسلمانان است نه عده ای خاص و کسی حق تملک آن را ندارد ) .

 

 

 

 

 و دفاتر هدیه های ماهانه را پاک می کردم ( زیرا خلفا دفاتری داشتند که در آن در مورد افراد خاصی ثبت شده بود هر ماه به فلان کس فلان مقدار شهریه داده شود )

 

 

 

 

و همانطور که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم تقسیم می کرد همانطور یعنی به صورت مساوی ( اموال را بین مردم ) تقسیم می نمودم

 

 

 

 

و آن را فقط سبب آبادی زندگی ثروتمندان قرار ندهم و مقدار اندازه گیری زمین ایشان را کنار می انداختم ( زیرا با آن مقدار هدیه های رسول خدا به خود را افزایش می دادند ) ؛ و ازدواج ها را یکسان قرار می دادم ( زیرا ایشان دستور داده بودند که غیر عرب حق ازدواج با عرب را ندارد اما رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم می فرمودند مسلمان کفو مسلمان است )

 

 

 

 

و خمس مربوط به رسول خدا را همانطور  که خداوند عز وجل دستور داده است جاری می نمودم ( نه مانند خلفا که آن را سهم خاص خود به عنوان خلیفه رسول خدا می دانستند ) .

 

 

 

 

و مسجد رسول خدا صلی الله علیه وآله را به همان مقدار سابق باز گردانده و درهایی را که به سوی آن گشوده گشته بود می بستم ( هر کسی از بزرگان صحابه که خانه ایشان در کنار مسجد بود بعد از رسول خدا به خلاف دستور حضرت ، برای خود از خانه خویش دری خاص به درون مسجد کشید تا درب اختصاصی او باشد )

 

 

 

 

و درهایی را که بسته شده بود باز می نمودم ( رسول خدا صلی الله علیه وآله در زمان حیات خویش تنها دستور دادند که دربی از خانه امیر مومنان و ناودانی از خانه عباس عموی ایشان به مسجد باز باشد و سایر درها بسته شود اما این درب و ناودان در زمان خلفا به دستور ایشان مسدود گشت ) .

 

 

 

 

و مسح از روی کفش را حرام می نمودم ( خلفا این کار را جایز دانستند )

 

 

 

 

و به خاطر نوشیدن نبیذ حد الهی را جاری می ساختم ( خلفا نبیذ را که نوعی شراب خفیف شده است جایز دانستند )

 

 

 

 

و دستور می دادم که همه مردم دو متعه ( حج و زنان ) را جایز بدانند

 

 

 

 

و دستور می دادم که بر جنازه ( هنگام نماز میت ) پنج تکبیر بگویند ( خلفا چهار تکبیر می گفتند )

 

 

 

 

و مردم را وادار می نمودم که بسم الله الرحمن الرحیم را ( در نماز ) بلند بگویند ؛ و کسانی را که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم بیرون ( تبیعد ) کرده بودند و بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله به مسجد حضرت وارد شدند ، بیرون می نمودم (رسول خدا مروان و پدرش را تبعید کرده اما خلفا ایشان را امام جماعت مسجد رسول خدا نمودند !!!)

 

 

 

 

و کسانی را که رسول خدا صلی الله علیه وآله ایشان را در مسجد خویش جای داده بود و بعد از ایشان بیرون شدند به مسجد می آوردم ( عده ای از صحابه جایگاه و خانه ای جز صفه و ایوان مسجد رسول خدا نداشتند و رسول خدا ایشان را در آنجا ساکن کرده بود اما خلفا ایشان را از مسجد بیرون کردند )

 

 

 

 

و مردم را بر حکم قرآن وادار می کرده و ایشان را وادار می کردم که طلاق را طبق سنت انجام دهند ( طبق آیه قرآن ازدواج احتیاج به شاهد نداشته و طلاق دو شاهد احتیاج دارد اما خلفا حکم هر دو را برعکس نمودند )

 

 

 

 

و صدقات را بر گروه ها و مرزهای خودش باز می گرداندم ( صدقات باید بر گروه های مختلفی تقسیم می شد اما خلفا آن را فقط به بعضی از ایشان می دادند ) ؛

 

 

 

 

و وضو و غسل و نماز را به زمان خویش ( در مورد نماز ) و روش خویش  ( در مورد غسل ) و جایگاه خویش ( در مورد وضو ) باز می گرداندم ( زیرا نماز های یومیه را می توان در سه وقت خواند اما خلفا مخالفت کردند و شرایط وجوب غسل را تغییر دادند و نیز محل وضو را عوض کردند زیرا در وضو دست باید از بالا به پایین شسته می شد وبرعکس نمودند ، بعضی از سر باید مسح می شد آن را نیز تغییر دادند ، پا نیز باید مسح می شد آن را شستند )

 

 

 

 

و مردمان نجران را به محل خویش باز می گرداندم ( از سخنان رسول خدا در آخرین روز این بود که لشکریان اسامه را راهی کنید ، خدا هر کس را که به این لشکر نرود لعنت کند اما خلفا به خاطر مصالح خویش به این لشکر نرفته و برای پوشاندن این قضیه گفتند رسول خدا فرموده است : لشگر اسامه را راهی کنید  ، و در جزیرة العرب دو دین باقی نگذارید . و به همین جهت دستور دادند که همه اهل نجران را که مسیحی بودند از جزیرة العرب بیرون کنند اما با یهود که روابط خوبی با خلفا داشتند کاری نداشتند و حتی کعب الاحبار یهودی توانست نفوذ زیادی در دربار خلافت پیدا کند)

 

 

 

 

و اسیران فارس و باقی ملت ها را به کتاب خدا و سنت رسول او بازمی گرداندم ( ایشان دستور دادند که هیچ برده ای از سایر کشورها حق ورود به بلاد اسلامی ندارد مگر آنکه مولایش مجوز بگیرد و بعد از آزاد شدن در زمان مردن مولایش در صورتی که مولا وارثی نداشت حق ارث بردن از مولا ندارد با اینکه هر دوی آنها خلاف احکام اسلامی بود ) در این صورت از گرد من پراکنده می شدند .

 

 

 

 

قسم به خدا که مردم را دستور دادم که در ماه رمضان غیر از نماز واجب را به جماعت نخوانند و ایشان را آگاه نمودم که خواندن نماز مستحبی به جماعت بدعت است ؛ پس عده ای از لشکریان که همراه من جنگیده بودند ندا دادند : ای اهل اسلام سنت عمر تغییر کرد!!! ما را از نماز  مستحبی در ماه رمضان باز می دارند !!!

 

 

 

 

و ترسیدم که بر من از سمت لشکرم شوریده همانگونه که از این امت تفرقه و اطاعت از امامان گمراهی و دعوت کنندگان به سوی آتش دیدم .

 

 

 

 

و نیز اگر من از خمس سهم بستگان رسول خدا را می دادم که خداوند در مورد آن فرموده است که  "اگر به خدا و آنچه بر بنده مان نازل کرده ایم ایمان آورده بودید در روز جدایی ( حق از باطل) ، روزی که دو لشکر با یکدیگر ملاقات کردند ( و حق در مقابل باطل قرار گرفت در آن روز بعد از گرفتن غنایم خمس را پرداخت کنید) .

 

 

 

 

پس قسم به خدا ما همان بستگان( ِ رسول خدا) هستیم ، کسانی هستیم که خداوند ما را  با خود و با رسولش در کنار هم قرار داده است پس گفته است : (این خمس)" برای خدا و رسولش و برای بستگان و یتیمان و بیچارگان و در راه ماندگان است" و این آیه را در مورد ما نازل کرد "  تا مبادا سبب فزونی دولت ثروتمندان شما گردد ؛ پس آنچه را رسول خدا برای شما آورده است پس آن را بگیرید و آنچه شما را ( از آن ) نهی کرده است پس دست از آن بردارید و از خدا بترسید " در مورد ظلم نمودن به اهل بیت رسول خدا ؛ "بدرستیکه خداوند صاحب عقوبت شدیدی است " برای کسانی که به ایشان ظلم کند ؛ (این عمل خدا در اعطای خمس به اهل بیت) رحمتی بود از جانب او برای ما و ثروتی بود که خدا بوسیله آن ما را بی نیاز ساخته بود و در این زمینه به فرستاده اش توصیه کرده بود و سهم ما را در صدقه قرار نداد ؛ و بدین سبب فرستاده اش را گرامی داشت و ما اهل بیت را نیز گرامی داشت تا مبادا به ما از کثیفی های مردمان ( صدقه ) بخوراند .

 

 

 

 

پس خدا و فرستاده او را تکذیب کردند و کتاب خدا را که در حق ما سخن می گفت انکار نمودند و ما را از مالی واجب که خدا برای ما قرار داده بود منع کردند ؛ و مثل آنچه ما بعد از رسول خدا دیدیم ، خاندان هیچ پیغمبری از امت آن پیغمبر ندیدند ؛ و خداوند یاری کننده ماست در مقابل کسی که به ما ظلم نموده است ولا حول ولا قوة إلا بالله العلی العظیم

 

 

 

 

در همین یک روایت حضرت بیش از بیست مورد از بدعت های خلفای سابق رامطرح نموده و علت عدم مخالفت خویش را با آنها به طور حکومتی مشخص ساخته اند .

 

 

 

 

بنا بر این حضرت برای مردم بدعت های خلفا را مشخص می کرده اند . اما مردم بودند که دو دسته شدند : یک دسته متمایل به بدعت های خلفا بودند و حتی کلام امیر مومنان را نیز نمی پذیرفتند ؛ دسته دوم شیعیان بودند که آنها را پذیرفتند .

 

 

 

 

لازم به ذکر است که همانطور که حضرت در این روایت فرموده اند دسته اول ، اکثریت مردم را تشکیل می دادند ؛ و مخالفت بیشتر با نظریات ایشان در پیروی از بدعت های خلفا موجبات درگیری های داخلی را فراهم می ساخت ؛ لذا امیر مومنان از بخشنامه کردن این کارها پرهیز نمودند .

 

 

 

 

موفق باشید

گروه پاسخ به شبهات

 مؤسسه تحقیقاتی حضرت ولی عصر (عج)

 

امامت و تشیع

امامت و تشیع

 

امامت‏يكى از مسائل اساسى و زيربنايى مذهب تشيع است. امامت از ديدگاه تشيع، زعامت و رهبرى امت در امور معاش و معاد مى‏باشد (1) كه مساله‏اى سياسى - دينى بشمار مى‏رود و از روز نخست، شيعه بر آن پايدار مانده و پيوسته در حال مبارزه با سلطه‏هاى جور بوده است. امام، از نظر شيعه يك رهبر سياسى و پيشواى دينى به حساب مى‏آيد كه هر دو سمت را با هم جمع كرده و هر دو جهت را عهده‏دار است. شيعه از روز نخست، در تمامى حركتها و اقدامات سياسى خود، حتى مانند پذيرفتن زمامدارى و ولايت از جانب خلفاى وقت، از امام معصوم عصر خويش دستور مى‏گرفتند، يا رخصت دريافت مى‏داشتند و اين بدين معنى بود كه امام عصر خويش را رهبر سياسى به حق مى‏دانستند. و امامان نيز همواره خلفا را غاصب حق خويش مى‏شمردند. پيامبر اسلام، با بدست آوردن قدرت و نيروى مردمى، دو عمل سياسى چشمگير انجام داد، يكى تشكيل امت و ديگر تاسيس دولت. پيامبر اسلام با مطرح كردن برادرى اسلامى، يك وحدت ملى منسجم و مستحكم بر پايه و اساس دين بوجود آورد كه اين خود يكى از بزرگترين كارهاى سياسى او بود كه با تلاش فراوان انجام گرفت و اين وحدت ملى به نام «امت اسلامى‏» هنوز پابرجاست و از اساسى‏ترين پايه‏ها در جهت‏دهى به سياست اسلامى به حساب مى‏آيد. مساله تشكيل دولت و برقرارى پيمانهاى سياسى و انتظامات داخلى و ساختار ادارى و اجتماعى كه پايه‏گذارى آن در عهد رسالت انجام گرفت و سپس ادامه و توسعه يافت، همگى از يك انديشه سياسى اسلامى برخاسته كه پيامبر اكرم پايه‏گذار آن بوده است. همه جنگها و صلحها و قراردادهاى منعقده با قبائل و كشورها كه در عهد رسالت انجام گرفت، و خلفاى پس از وى بر همان شيوه رفتار مى‏كردند، حاكى از ديد سياسى است كه از شريعت اسلام نشات گرفته و ريشه دينى و الهى دارد.

رهبرى پيامبر برخاسته از مقام نبوت او

 

پيامبر اسلام كه خود زعامت امت را بر عهده داشت، علاوه بر پيشواى دينى، رهبر سياسى نيز به شمار مى‏آمد و اين سمت را برخاسته از نبوت خويش مى‏دانست و به حكم «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم‏» (2) فرمان حكومت را از جانب خدا دريافت كرده بود و اين اولويت‏بر انفس، همان ولايت عامه و زعامت‏سياسى است كه از مقام نبوت او برخاسته است. امام صادق (ع) در اين زمينه مى‏فرمايد: «ان الله ادب نبيه فاحسن تاديبه فلما اكمل له الادب قال: «و انك لعلى خلق عظيم‏» . (3) ثم فوض اليه امر الدين و الامة ليسوس عباده. . .» . (4) خداوند پيامبر را تا سر حد كمال تربيت نمود، لذا او را به شايسته‏ترين كمالات ستود. آنگاه امر شريعت و مردم را بدو سپرد تا بندگان خدا را رهبرى كند و سياستمدارى را به دست گيرد. خواهيم گفت كه بيعت در عهد رسالت، تنها يك وظيفه دينى و سياسى است كه به منظور فراهم شدن نيرو و امكانات براى مقام زعامت، انجام مى‏گرفته، نه آنكه بيعت كنندگان او را براى زعامت‏برگزيده و به اختيار و انتخاب خود زعيم قرار داده باشند. بلكه زعامت پيامبر به حكم قرآن ثابت‏بود و مردم موظف بودند با او بيعت كنند، تا امكانات رهبرى براى او فراهم باشد. پيامبر اكرم به همين منظور از مهاجرين و انصار بيعت مى‏گرفت، تا پايه‏هاى دستگاه سياسى و انتظامى خود را مستحكم سازد و بر مسلمانان واجب بود كه اين نيرو را در اختيار او بگذارند. با اندك مراجعه به زندگى سياسى پيامبر اكرم، اين نكته روشن مى‏گردد كه پيامبر خود را از جانب خدا رهبر سياسى امت مى‏دانست و به مردم هشدار مى‏داد كه به حكم وظيفه بايد با او همكارى كنند و بيعت كه رسم عربى بود و تعهد بيعت كنندگان و وفادارى آنان را مى‏رساند، به همين منظور انجام مى‏گرفت. در بيعت «عقبه ثانيه‏» كه شب هنگام، در دامنه كوهى بدور از چشم مشركين قريش، با مردم مدينه - كه قبلا اسلام آورده بودند - انجام گرفت، پيامبر - خطاب به آنان - گفت: بيعتى را كه با شما انجام مى‏دهم، به هدف حمايت و پشتيبانى از من است تا همانگونه كه از جان و مال و ناموس خود دفاع مى‏كنيد، از من نيز دفاع كنيد. آنان - كه 73 مرد و 2 زن بودند - گفتند: ما براى حمايت از تو تا پاى جان ايستاده، بيعت مى‏كنيم، ما فرزندان جنگيم چونان حلقه‏اى تو را در بر مى‏گيريم. در آن ميان، يكى از بزرگان انصار به نام «ابوالهيثم بن التيهان‏» گفت: اى رسول خدا، ميان ما و قبائل يهود كه پيرامون مدينه سكنى گزيده‏اند، پيوندهاى نظامى بسته شده و با اين پيوند كه با تو مى‏بنديم، آن پيوندها گسسته مى‏شود. از اين پس تو نيز نبايد ما را رهاسازى كه تنها بمانيم و با يهود درگير شويم. پيامبر (ص) تبسمى فرمود و گفت: از اين پس شما از من هستيد و من از شما هستم، مى‏جنگم با آنكه جنگيديد، و مى‏سازم با آنكه ساختيد. از جان گذشتن و فداكارى نمودن از جانب شما، و ما با هم پيوند خورده و گسستنى نيست. آن گاه همگى اعلام وفادارى همه جانبه نموده، با او بيعت كردند. سپس پيامبر (ص) فرمود: دوازده نفر از ميان خود معرفى كنيد تا نمايندگان شما باشند و به واسطه آنان دستورات صادره ابلاغ گردد. پس هفت نفر از قبيله «خزرج‏» و سه نفر از قبيله «اوس‏» معرفى شدند. (5) اين بيعت، كه در سال پيش از هجرت انجام گرفت، هدف آن تنها تشكيل يك دستگاه سياسى - نظامى مستحكم بوده، كه بر اساس پايه‏هاى مردمى استوار باشد. و پيامبر اكرم (ص) اين امر را جزئى از رسالت‏خود مى‏دانست كه به حكم وظيفه سالت‏خويش انجام مى‏داد. اين همان «حكومت دينى‏» است كه يك پيامبر به حكم وظيفه پيامبرى انجام مى‏دهد. اساسا پيامبر كه خود، آورنده شريعت است، خود را شايسته‏ترين افراد براى ضمانت اجرائى آن مى‏داند و عقلا و عادتا نبايد منتظر بماند تا پيروان او، او را بر اين سمت‏بگمارند. بنابراين - بسيار كوته نظرى است كه برخى پنداشته‏اند كه پيامبر اسلام به دليل پيامبر بودن، زعامت‏سياسى امت را بر عهده نگرفت، بلكه مردم چون او را شايسته‏ترين افراد خود ديدند، براى اين سمت‏برگزيدند. در روز غدير خم كه پيامبر اكرم (ص) مولا امير مؤمنان (ع) را به مقام خلافت و ولايت‏بر امت منصوب نمود، براى آن كه خاستگاه دينى اين حق را ارائه دهد، به مقام ولايت‏خود - كه منشا دينى داشته - اشاره نمود و فرمود: «الست اولى منكم بانفسكم‏» كه اشاره به آيه كريمه «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم‏» مى‏باشد يعنى آيا من، به حكم خداوند ولى امر شما نيستم؟ ! گفتند: بلى يا رسول الله. آرى، تو ولى امر ما هستى. آن گاه - پس از گرفتن اعتراف و پاسخ مثبت - فرمود: «فمن كنت مولاه فهذا على مولاه‏» يعنى: منشا ولايت من و على يكى است و مقام زعامت‏سياسى هر دوى ما از مقام حاكميت دين برخاسته است. پس از آن از مردم به حكم وظيفه دينى، بيعت گرفت.

مساله خلافت از منظر على (ع)

 

مولا امير مؤمنان (ع) همواره از حق غصب شده خود شكوه داشت و مقام خلافت و زعامت‏سياسى را از آن خود مى‏دانست. در خطبه «شقشقيه‏» خلافت را حق موروثى خود مى‏داند، كه از دست او ربوده‏اند، تا آنجا كه مى‏گويد: «فصبرت و فى العين قذى، و فى الحلق شجى، ارى تراثى نهبا» . (6) شكيبايى نمودم در حالى كه از فزونى اندوه، مانند كسى بودم كه در چشم او خاشاك باشد، يا در گلوى او استخوانى آزاردهنده باشد، زيرا مى‏ديدم كه حق موروثى من به تاراج رفته. بر روى كلمه «تراث‏» دقت‏شود. حضرت، خلافت را ميراث خود مى‏داند، يعنى اين حق او بوده كه از پيامبر (ص) به او ارث رسيده است. نه آن كه پيامبر (ص) شخصا به او داده است. و اين مى‏رساند كه منشا حق ولايت پيامبر كه همان حاكميت دين بود كاملا به او انتقال يافته و او بر اساس حق حاكميت دين، حق ولايت‏بر مسلمين را دارا مى‏باشد و از اين رو، اشغالگران اين مقام، غاصب به شمار مى‏آيند. در جاى ديگر مى‏فرمايد: «فنظرت فاذا ليس لى معين الا اهل بيتى، فضننت‏بهم عن الموت. فاغضيت على القذى، و شربت على الشجى، و صبرت على اخذ الكظم، و على امر من طعم العلقم‏» (7) . رو به رو شدم آنگاه كه ياورى نداشتم جز خاندانم، و بر جان آنان ترسيدم، از اين رو چشم پوشى كردم و هرگونه ناگوارى را تحمل نمودم، كه از هر تلخى تلخ‏تر بود. امير مؤمنان (ع) پس از بيعت مردم با او، با اشاره به اينكه خلافت را حق خود مى‏دانسته است، فرمود: «لا يقاس بآل محمد (ص) من هذه الامة احد، و لا يسوى بهم من جرت نعمتهم عليه ابدا، هم اساس الدين، و عماد اليقين. اليهم يفى‏ء الغالى، و بهم يلحق التالى. و لهم خصائص حق الولاية، و فيهم الوصية و الوراثة. الآن اذ رجع الحق الى اهله، و نقل الى منتقله‏» . (8) از اين امت كسى را با آل محمد (ص) نتوان سنجيد و هرگز نمى‏توان پرورده نعمت ايشان را در رتبه ايشان دانست. آنان پايه دين و ستون يقين‏اند. هر كه از حد درگذرد به آنان باز گردد، و آن كه وامانده، به ايشان پيوندد. حق ولايت‏خاص ايشان است و سفارش و ميراث پيامبر از آن ايشان است. اينكه حق به شايسته آن بازگشته و به جايگاه خود منزل كرده است. جمله اخير اين عبارت چنين مى‏رساند كه اكنون، حق خلافت‏به جايگاه خود بازگشته است. ابن ابى الحديد مى‏گويد: لازمه اين كلام آن است كه پيش از اين جايگاه خود را نداشته است‏سپس مى‏گويد: ولى ما آن را تاويل مى‏بريم و چنين مى‏فهميم كه على (ع) در اين سخن، تنها شايستگى خود را گوشزد مى‏كند (9) . عبد الله بن مسعود، صحابى معروف جليل القدر، گويد: پيامبر اكرم (ص) به من گفت: اى پسر مسعود، اكنون آيه‏اى بر من نازل شد و اين آيه را تلاوت فرمود: «و اتقوا فتنة لا تصيبن الذين ظلموا منكم خاصة‏» (10) بپرهيزيد آتش فتنه‏اى را كه فقط دامنگير ستمگران نخواهد گرديد، بلكه همه را فرا مى‏گيرد. آن‏گاه فرمود رازى را با تو در ميان مى‏گذارم و آن را به وديعت‏به تو مى‏سپارم، زنهار كه آن را درست فراگير و به موقع آن را فاش ساز. اين آتش فتنه را دشمنان اسلام در هنگام ستيز با على، بر پا مى‏كنند. بدان، هر كه با على دشمنى كند، همانند آن است كه نبوت مرا انكار نموده و بلكه همه نبوت‏ها را منكر خواهد بود. يعنى چنين كسى با شريعت دشمنى ورزيده، تيشه به ريشه دين مى‏زند. كسى از آن ميان به ابن مسعود گفت: آيا تو اين سخن را از پيامبر (ص) درباره على شنيده‏اى؟ گفت: آرى. گفت: پس چگونه از جانب كسانى كه حق او را غصب كرده‏اند، منصب ولايت را پذيرفته‏اى؟ ابن مسعود، گفت: راست مى‏گويى، سزاى كار خود را ديدم و از امام خود رخصت نگرفتم. ولى دوستان من، ابوذر و عمار و سلمان، هنگام پذيرش ولايت، از امام خود رخصت مى‏گرفتند. و من اكنون استغفار مى‏كنم و توبه مى‏نمايم (11) . ملاحظه مى‏شود، آن كسى كه بزرگان شيعه، او را به امامت مى‏شناختند على (ع) بود و آنان بر خود لازم مى‏دانستند كه در فعاليتهاى سياسى از او استجازه كنند و در واقع، على آنان را به آن مقام منصوب نمايد، گرچه به ظاهر از طرف ديگران منصوب شده باشند. بنابراين مساله «امامت‏» در اصل يكى از اساسى‏ترين پايه‏هاى مكتب تشيع را تشكيل مى‏دهد و فلسفه وجودى تشيع در مساله امامت تبلور مى‏يابد و تشيع بدون امامت، جايگاه خاص خود را از دست مى‏دهد، زيرا تمامى فرقه‏هاى اسلامى نسبت‏به خاندان نبوت و عترت (ع) محبت مى‏ورزند و اخلاص و مودت دارند. ولى اين دليل تشيع آنها نيست، زيرا آنان امامت و زعامت‏سياسى اهل بيت را آن گونه كه شيعه معتقد است، نپذيرفته‏اند. از اين رو، مكتب تشيع، مكتبى است كه مساله حكومت و رهبرى سياسى را، از متن دين و برخاسته از دين مى‏داند و بدين جهت در عصر غيبت، كه با نبود امام معصوم روبروست، به سراغ نواب عام او مى‏رود و چشم به چهره‏هاى پرفروغ فقها دوخته است، زيرا آنان را شايسته‏ترين جانشينان امام معصوم مى‏داند. بنابراين، مطرح كردن مساله جدايى دين از حكومت، از جانب كسانى كه در سايه مكتب تشيع آرميده‏اند، شگفت‏آور و مايه تاسف است. يكى از نويسندگان - كه سابقه حوزوى نيز دارد - چنين مى‏نويسد: «خلافت‏يك مقام سياسى - اجتماعى است كه واقعيتى جز انتخاب مردم در بر ندارد، منتها گاهى اتفاق مى‏افتد كه مردم آن قدر رشد و دانائى پيدا كرده‏اند كه پيامبر يا امام خود را آگاه‏ترين و با تدبيرترين افراد در امور كشوردارى و روابط داخلى و خارجى سرزمين خود يافته و او را براى زمامدارى سياسى - نظامى خود انتخاب مى‏كنند، مانند بيعت‏با نبى اكرم زير شجره «لقد رضى الله عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجرة‏» (12) و مانند انتخاب حضرت على (ع) در نوبت چهارم خلافت، پس از رحلت نبى اكرم (ص) و گاهى ديگر در اثر عدم رشد سياسى و اجتماعى جامعه و يا به علت گردبادهاى سياسى به اين گونه انتخاب احسن موفقيت پيدا نمى‏كنند. اكنون خوب واضح است كه آيين كشوردارى نه جزئى از اجزاء نبوت است و نه در ماهيت امامت - كه همه دانايى است - مدخليت دارد» . (13) اين گفتار كاملا با ديد تشيع در امامت منافات دارد. متكلمين بزرگ جهان تشيع به اتفاق، مقام امامت را نوعى رهبرى سياسى - دينى تعبير كرده‏اند و لزوم و ضرورت آن را براى برقرارى نظم و سلامت جامعه از راه قاعده «لطف‏» اثبات مى‏كنند. خواجه نصير الدين طوسى در كتاب «تجريد الاعتقاد» - كه از معتبرترين متون درسى اعتقادى حوزه‏هاى شيعه بشمار مى‏رود - مى‏گويد: «الامام لطف: فيجب نصبه على الله تعالى تحصيلا للغرض‏» . و در كتاب «فصول العقائد» همين مضمون را مشروح‏تر كرده و مى‏نويسد: لما امكن وقوع الشر و الفساد و ارتكاب المعاصى من الخلق، وجب فى الحكمة وجود رئيس قاهر آمر بالمعروف ناه عن المنكر، مبين لما يخفى على الامة من غوامض الشرع، منفذ لاحكامه، ليكونوا الى الصلاح اقرب، و من الفساد ابعد، و يامنوا من وقوع الشر و الفساد، لان وجوده لطف، و قد ثبت ان اللطف واجب عليه تعالى، و هذا اللطف يسمى امامة، فتكون الامامة واجبة‏» . خلاصه اين استدلال چنين است كه اسلام، به منظور ايجاد نظم و سلامت جامعه، احكام و تكاليفى مقرر كرده كه ضمانت اجرايى شايسته نياز دارد. و از باب قاعده «لطف‏» از مقام حكمت الهى نشات گرفته است و بر خداوند است كه شايستگان مقام اجرائى را نيز به مردم معرفى كند، تا مردم در سايه رهنمود شرع، امام و پيشواى دينى و سياسى خود را بشناسد و با او بيعت كنند. امام و پيشوا - كه عهده‏دار برقرار نظم و مجرى احكام انتظامى در جامعه باشد - تفسيرى جز رهبرى سياسى - دينى نخواهد داشت، كه از جانب شرع، شخصا به صورت تعيين يك فرد معين، يا وصفا با اعلام ويژگيهاى فرد شايسته معرفى مى‏گردد.

دليل حكمت

 

مبناى كلام اسلامى بر اساس حكمت استوار است و ضرورت فرستادن پيامبران و اديان آسمانى از مقام حكمت الهى نشات گرفته و قاعده «لطف‏» كه پايه تمامى مسائل كلامى است، نمايانگر حكمت و فياضيت على الاطلاق حضرت حق تعالى مى‏باشد. خداوند، فياض على الاطلاق است و بر وفق حكمت، فيض خود را شامل همه خلائق و آفريده‏ها مى‏سازد. خداوند كه فيض شريعت را - بر اساس حكمت - بر انسان ارزانى داشته و راه را از چاه براى او مشخص ساخته، به حكم ضرورت عقل بايستى ضمانت اجرايى آن را نيز مشخص كرده باشد خواه نصا، چنانچه در دوران حضور معصوم بوده است، يا وصفا، چنانچه در عصر غيبت‏بوده و هست. زيرا همان‏گونه كه در علم كلام گفته‏اند و در گفتار ابن ابى الحديد بدان اشارت رفت، تنها نشان دادن قبح قبيح و وعد و وعيد نمى‏تواند بازدارنده باشد. مگر آن‏گاه كه قدرت قاهره ناظر بر جريان و عهده‏دار اجراى عدالت وجود داشته باشد. البته اين مسؤوليت‏بر عهده كسانى بايد باشد كه شايستگى لازم را دارا باشند، و شرائط آن را عقل و شرع مشخص مى‏سازد. تعيين شايستگان اين مقام نيز از طريق شناسايى و بيعت مردم انجام مى‏گيرد، چنانچه در جاى خود از آن سخن مى‏گوييم. البته روى سخن با كسانى است كه شريعت را به عنوان يك نظام پذيرفته‏اند كه براى تنظيم حيات و تامين سعادت انسان در دنيا و آخرت آمده است و شريعت را فيض الهى دانسته‏اند كه طبق قاعده لطف بوده و از مقام حكمت الهى سرچشمه گرفته است. لذا همين قاعده لطف و مقام حكمت اقتضا مى‏كند كه صلاحيتهاى ضامن اجرايى شريعت را نيز تبيين كند و رهنمودهاى لازم را در اين باره ارائه دهد و اين خود، به معناى دخالت مستقيم دين در سياست و سياستمدارى است، و دليل بر آن است كه انتخاب مطلق در كار نيست.

خلافت از ديدگاه اهل سنت

 

از ديدگاه اهل سنت نيز، مساله خلافت از متن دين برخاسته و يك ضرورت دينى به شمار مى‏رود، بدين معنى كه بر مسلمين واجب است كسانى را كه شايستگى لازم را دارند، براى زعامت‏سياسى خود برگزينند و اين يك تكليف و وظيفه شرعى است. در «عقائد نسفيه‏» چنين آمده است: «و المسلمون لا بد لهم من امام يقوم بتنفيذ احكامهم، و اقامة حدودهم، و سد ثغورهم، و تجهيز جيوشهم، و اخذ صدقاتهم، و قهر المتغلبة و المتلصصة و قطاع الطريق، و اقامة الجمع و الاعياد، و قطع المنازعات الواقعة بين العباد، و قبول الشهادات القائمة على الحقوق، و تزويج الصغار، و الصغائر الذين لا اولياء لهم، و قسمة الغنائم . . . و نحو ذلك من الامور التى لا يتولاها آحاد الامة‏» (19) . اين استدلال عينا همان استدلالى است كه شيعه براى امامت اقامه مى‏كنند و هر دو گروه، مساله امامت را يك ضرورت دينى مى‏شمرند و آن را برخاسته از نظام حكمت‏شريعت مى‏دانند، با اين تفاوت كه شيعه، تعيين امام را به وسيله نص مى‏داند، زيرا عصمت را در امام شرط مى‏داند، ولى اهل سنت چون لياقت و عدالت را كافى مى‏دانند، شناسايى اهل حل و عقد (خبرگان) و معرفى فرد شايسته از سوى آنان به مردم به منظور بيعت عمومى را كافى دانسته‏اند. همان روشى كه شبيه شيوه انتخابى شيعه در دوران غيبت است. لذا تفتازانى در توضيح ضرورت ياد شده مى‏گويد: «لم لا يجوز الاكتفاء بذى شوكة فى كل ناحية، و من اين يجب نصب من له الرئاسة العامة‏» . چرا به صاحبان قدرت محلى اكتفا نشود، و واجب باشد، كسى را براى رياست عامه منصوب نمود؟ در جواب مى‏گويد: «لانه يؤدى الى منازعات و مخاصمات مفضية الى اختلال امر الدين و الدنيا، كما نشاهد فى زماننا هذا. . .» . زيرا تمركز نگرفتن زعامت‏سياسى و تعدد مراكز تصميم‏گيرى به درگيريها و برخوردها منتهى مى‏شود و موجب اختلال در امر دين و دنيا مى‏گردد. چنانچه امروزه ما شاهد آن هستيم. (20) با مراجعه به كتب كلامى اهل سنت‏به خوبى اين مساله روشن مى‏گردد كه امر امامت و زعامت عامه، يك امر ضرورى دينى است، و از متن نظام اسلامى برخاسته و هدف، حكومت دين و اجراى احكام انتظامى اسلام است كه جز بر دست صالحان امكان‏پذير نيست. از همين رو اهل سنت، خلافت واقعى و امامت و زعامت راستين امت را تا سى سال - پايان خلافت على (ع) - مى‏دانند. نجم الدين نسفى در اين باره مى‏گويد: «و الخلافة ثلاثون سنة، ثم بعدها ملك و امارة‏» . سعد الدين تفتازانى در اين باره روايتى از پيامبر اكرم (ص) مى‏آورد كه فرمود: «الخلافة بعدى ثلاثون سنة، ثم يصير بعدها ملكا عضوضا» (21) . ابن اثير در «النهاية‏» گويد: عضوض - از ريشه عض (با دندان فشردن) است و كنايه از فشارها و ستمهايى است كه از جانب حاكمان بر مردم وارد مى‏شود. خلاصه آن كه امامت و زعامت‏سياسى در عهد رسالت، به اتفاق آراى همه اهل اسلام، با انتخاب مردم نبوده و بيعت تنها يك وظيفه و تكليف بوده تا امكانات ولى امر را فراهم سازند. و زعامت‏سياسى پيامبر (ص) از مقام نبوت او برخاسته بود، او آورنده شريعت‏بود و خود بايد ضامن اجراى آن مى‏بود. و در دوران پس از وى كه مساله خلافت مطرح مى‏باشد، شيعه همچنان تا پايان عصر حضور، امامت را با نص مى‏داند و بيعت را يك وظيفه مى‏شناسد، ولى در عصر غيبت، نقش بيعت را نقش تشخيص و انتخاب اصلح در سايه رهنمود شرع مى‏داند كه اين نقش را اهل سنت نيز، از همان روز پايان عهد رسالت، براى بيعت و انتخاب اصلح قائل‏اند. به هر تقدير، مساله رابطه دين و سياست، يك اصل حاكم بر نظام اسلامى به شمار مى‏رود.

پى‏نوشت‏ها

 

1. علامه حلى در باب حادى عشر - فصل ششم - مى‏گويد: «الامامة رئاسة عامة فى امور الدين و الدنيا. . . نيابة عن النبى (ص) و هى واجبة عقلا، لان الامامة لطف. . . و هو واجب (على الله) . . .

2. سوره احزاب 33: 6. و نيز آيه «انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اراك الله‏» (نساء 4: 105) .

3. سوره قلم 68: 4.

4. اصول كافى، ج 1، ص 266، رقم 4 (صحيحه فضيل بن يسار) .

5. رجوع شود به سيره ابن هشام، ج 2، ص 81- 85.

6. نهج البلاغة، خطبه: 3.

7. نهج البلاغة، خطبه: 26.

8. نهج البلاغة، خطبه: دوم.

9. شرح نهج البلاغة، ج 1، ص 138- 139.

10. سوره انفال 8: 25.

11. رجوع شود به: الطرائف، ابن طاووس، ص 36، حديث 25.

12. سوره فتح 48: 18.

13. حكمت و حكومت، ص 172.

14. شرح نهج البلاغه - ابن ابى الحديد، ج 19، ص 90.

15. بدان جهت كه بيعت در زير سايه درختى انجام گرفت، به اين نام ناميده شد.

16. نام منزلگاهى است كه يكروز راه تا مكه فاصله دارد.

17. نام منزلگاهى است‏به مسافت دو روز راه تا مكه، و نزديك جحفه است.

18.رجوع شود به: تفسير مجمع البيان، ج 9، ص 116، و سيره ابن هشام، ج 3، ص 321- 330.

19. تاليف نجم الدين ابو حفص عمر بن محمد نسفى. متوفاى سال 537. به شرح سعد الدين مسعود بن عمر تفتازانى متوفاى سال 791. چاپ كابل افغانستان سال 1319. 20- شرح عقائد نسفيه، ص 110. 21- همان، ص

اثبات امامت در قرآن

اثبات امامت در قرآن

در قرآن مجید آیات فراوانی هست که در بیان و اثبات امامت ائمه طاهرین می باشند. البته دلالت این آیات با توجه به احادیث بسیار زیاد (متواتر) است که از رسول گرامی اسلام در شأن نزول این آیات وارد شده است. احادیثی که مورد قبول شیعه و سنی است؛[۱] ما در اینجا به چند آیه اشاره می کنیم:

 

۱٫ “وَ إِذِ ابْتَلىَ إِبْرَاهِمَ رَبُّهُ بِکلَمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ  قَالَ إِنىّ‏ِ جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَامًا  قَالَ وَ مِن ذُرِّیَّتىِ  قَالَ لَا یَنَالُ عَهْدِى الظَّالِمِینَ”؛[۲] به خاطر آورید هنگامى که خداوند، ابراهیم را با وسایل گوناگونى آزمود. و او به خوبى از عهدۀ این آزمایش ها برآمد. خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پیشواى مردم قرار دادم!» ابراهیم عرض کرد: «از دودمان من (نیز امامانى قرار بده!)» خداوند فرمود: «پیمان من، به ستمکاران نمى‏رسد! (و تنها آن دسته از فرزندان تو که پاک و معصوم باشند، شایسته این مقامند).

 

۲٫ “وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَ أَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیرْاتِ وَ إِقَامَ الصَّلَوهِ وَ إِیتَاءَ الزَّکَوهِ  وَ کاَنُواْ لَنَا عَابِدِینَ”؛[۳] و آنان را پیشوایانى قرار دادیم که به فرمان ما، (مردم را) هدایت مى کردند و انجام کارهاى نیک و برپاداشتن نماز و اداى زکات را به آنها وحى کردیم و تنها ما را عبادت مى کردند.

 

۳٫ “وَ جَعَلْنَا مِنهُمْ أَئمَّهً یهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبرُواْ  وَ کَانُواْ بِایَاتِنَا یُوقِنُونَ”؛[۴] و از آنان امامان (و پیشوایانى) قرار دادیم که به فرمان ما (مردم را) هدایت مى‏کردند، چون شکیبایى نمودند، و به آیات ما یقین داشتند.

 

۴٫ “یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک…”؛[۵] ای پیامبر! آن چه را از سوی پروردگارت نازل شده است به طور کامل (به مردم) برسان، و اگر انجام ندهی، رسالت او را انجام نداده ای، و خداوند تو را از (خطرهای احتمالی) مردم نگاه می دارد، و خداوند جمعیت کافران لجوج را هدایت نمی کند”.

 

خداوند متعال پیامبرش را با شدّت هر چه تمام تر، امر فرمود که رسالت خود را ابلاغ نماید و طبق روایات، پیامبر اکرم (ص) به دنبال نزول این آیه، در جایی به نام غدیر خم، حضرت علی (ع) را با عبارت مشهور «هر کس من مولای او هستم علی مولای اوست.» به جانشینی خود برگزید.[۶]

 

۵٫ “انما ولیکم الله و رسوله و الذین امنوا الذین یقیمون الصلاه…”؛[۷]ولی و سرپرست شما تنها خداست و پیامبر او، و آنها که ایمان آورده اند و نماز را به پا می دارند و در حال رکوع زکات می پردازند”.

 

بسیاری از مفسران و محدثان گفته اند که این آیه در شأن علی (ع) نازل شده است.[۸]

 

«سیوطی» از دانشمندان اهل سنت در تفسیر «الدر المنثور» در ذیل این آیه از «ابن عباس» نقل می کند که: «علی (ع) در حال رکوع نماز بود که سائلی تقاضای کمک کرد و آن حضرت انگشترش را به او صدقه داد، پیامبر (ص) از سائل پرسید: چه کسی این انگشتر را به تو صدقه داد؟ سائل به حضرت علی (ع) اشاره کرد و گفت: آن مرد که در حال رکوع است»، در این هنگام این آیه نازل شد.[۹]

 

هم چنین از دانشمندان اهل سنت واحدی،[۱۰] و زمخشری،[۱۱] این روایت را نقل کرده و تصریح کرده اند که آیۀ «انما ولیکم الله …» درباره حضرت علی (ع) نازل شده است.

 

فخر رازی در تفسیر خود از عبدالله بن سلام نقل می کند، هنگامی که این آیه نازل شد، من به رسول خدا (ص) عرض کردم که با چشم خود دیدم که علی (ع) انگشترش را در حال رکوع به نیازمندی صدقه داد، به همین دلیل ما ولایت او را می پذیریم. وی هم چنین روایت دیگری نظیر همین روایت را از ابوذر در شأن نزول این آیه نقل می کند.[۱۲]

 

طبری نیز در تفسیر خود روایات متعددی در ذیل این آیه و شأن نزول آن نقل می کند که اکثر آنها می گویند: درباره حضرت علی (ع) نازل شده است.[۱۳]

 

مرحوم علامه امینی (ره) در کتاب الغدیر، نزول این آیه درباره حضرت علی را با روایاتی از حدود بیست کتاب معتبر از کتاب های اهل سنت، با ذکر دقیق مدارک و منابع آن، نقل کرده است.[۱۴]

 

در این آیه، ولایت حضرت علی (ع) در ردیف ولایت خدا و پیامبر (ص) قرار داده شد.

 

۶٫ “یا ایها الذین امنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم…”؛[۱۵] ای کسانی که ایمان آورده اید اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید رسول خدا (ص) و اولی الامر از خودتان را.

 

از سویی دانشمندان،[۱۶] گفته اند که آیه اولی الامر درباره حضرت علی (ع) نازل شده است.

 

مثلا «حاکم حسکانی» حنفی نیشابوری (مفسر معروف اهل سنت) در ذیل این آیه پنج حدیث نقل کرده که در همه آنها عنوان «اولی الامر» بر علی (ع) تطبیق شده است.[۱۷]

 

ابوحیان اندلسی مغربی در میان اقوالی که درباره اولی الامر نقل کرده، از مقاتل و میمون و کلبی (سه نفر از مفسران) نقل می کند که منظور از آن ائمه، اهل بیت (ع) هستند.[۱۸]

 

ابوبکر بن مؤمن شیرازی، از علمای اهل سنت در رسالۀ «اعتقاد» از ابن عباس نقل می کند که آیه فوق درباره حضرت علی (ع) نازل شده است.[۱۹]

 

از سویی دیگر در این آیه شریفه با سبک و سیاق واحد و عدم تکرار لفظ (اطیعوا)، اطاعت خدا و رسول و اولی الامر واجب شده است. از این جهت اولی الامر معصوم است، و گرنه دستور به اطاعت از آنها به نحو اطلاق معنا نداشت، همان طورکه خدا و پیامبرش معصوم هستند و هم چنین طبق آن چه در روایات آمده، معصومین منحصر در امامان شیعه اند.

 

۷٫ “انما انت منذر و لکل قوم هاد”؛[۲۰] تو تنها بیم دهنده ای و برای هر گروهی هدایت کننده ای است.

 

مفسرین شیعه و بعضی از مفسرین اهل سنت از جمله امام فخر رازی مفسر صاحب نام اهل سنت می گویند: انذار کننده پیامبر و هدایت کننده علی (ع) است؛ زیرا ابن عباس می گوید: پیامبر (ص) دست مبارکش را بر سینه خود گذاشت و فرمود «انا المنذر» (من بیم دهنده هستم)، و سپس اشاره به شانه علی (ع) کرد و فرمود: «و انت الهادی یا علی! بک یهتدی المهتدون من بعدی»  تو هدایت کننده ای ای علی! و به وسیله تو بعد از من هدایت شوندگان هدایت می شوند».[۲۱]

 

تفسیر الدر المنثور که از معروف ترین تفاسیر اهل سنت است، روایات متعددی در تفسیر این آیه از پیامبر اکرم (ص) نقل می کند که: «پیامبر اکرم (ص) در موقعی که این آیه نازل شد دست خود را به سینه مبارکشان گذاشتند و فرمودند: من بیم دهنده هستم و آن گاه به شانه حضرت علی (ع) اشاره کرده و فرمودند هادی تویی ای علی …».[۲۲]

 

روایات دیگری به همین مضمون را جمعی از دانشمندان معروف اهل سنت از جمله حاکم نیشابوری در «مستدرک»، ذهبی در «تلخیص»، فخر رازی و ابن کثیر در تفسیر خود و  ابن صباغ مالکی در «الفصول المهمه» و گنجی شافعی در «کفایه الطالب» و طبری در تفسیر خود، و ابن حیان اندلسی در «بحر المحیط» و نیشابوری در تفسیر خویش و حموینی در «فرائد السمطین» و گروه دیگری در کتاب های تفسیر خود آورده اند.[۲۳]

 

۸٫ “یا ایها الذین امنوا اتقوا الله و کونوا مع الصادقین”؛[۲۴] ای کسانی که ایمان آورده اید از (مخالفت فرمان خدا) بپرهیزید و با صادقان باشید.

 

فخر رازی در تفسیر کلمه «الصادقین» می گوید مراد از صادقین معصومین هستند، ولی می گوید: مراد از معصومان، جمیع امت اند.[۲۵] در حالی که هیچ عرب زبانی در هنگام نزول این آیه از کلمه «صادقین» مجموع امت را نمی فهمیده است پس چگونه می توان آن را حمل بر این معنا کرد؟

 

پس باید بپذیریم که در هر عصر و زمانی صادقی که هیچ اشتباه و خطایی در سخنان او نیست وجود دارد که ما باید پیرو آنها باشیم!

 

علاوه بسیاری از مفسران و محدثان اهل سنت از ابن عباس نقل کرده اند که آیه فوق درباره حضرت علی ابن ابی طالب (ع) است. علامه ثعلبی در تفسیر خود، گنجی در «کفایه الطالب»، علامه سبط الجوزی در «تذکره» از گروهی از علما چنین نقل می کند: «علمای سیره (تاریخ پیامبر) گفته اند معنای این آیه آن است که با علی (ع) و خاندانش بوده باشید، ابن عباس می افزاید: علی (ع) سید و سرور صادقان است.[۲۶]

 

در روایات متعددی که از طریق اهل بیت به ما رسیده است، بر این معنا تاکید شده است.[۲۷]

 

۹٫ “قل لا اسئلکم علیه اجراً الا الموده فی القربی”؛[۲۸] بگو: «براى آن [رسالت‏] از شما هیچ مزدى طلب نمى‏کنم، مگر دوستى در حق نزدیکان».

 

علاوه بر این آیات، آیات دیگری، بازگو کننده فضیلتی از فضیلت های حضرت علی (ع) و برتری آن حضرت بر سایر صحابه و یاران و نزدیکان پیامبر اکرم (ص) است. حال با استناد به حکم عقل که تقدیم “مرجوح” بر “ارجح” را قبیح می شمارد، می توان نتیجه گرفت که امامت و جانشینی پیامبر اکرم (ص) حق حضرت علی (ع) است.

 

این مقام گاهی با مقام نبوت و رسالت، جمع شده است؛ مثل امامت حضرت ابراهیم (ع) و پیامبر گرامی اسلام (ص) و گاهی جدای از مقام نبوت و رسالت بوده است؛ مثل امامت ائمۀ معصومین (ع).[۲۹]

 

این آیات نشانگر این است که امام باید از جانب خدا منصوب شود؛ زیرا در همۀ این آیات جعل امامت به خدا نسبت داده شده و نیز خداوند، در آیۀ ابتلا،‌ امامت را عهد و پیمان الاهی شمرده ‌است؛ از این رو باید متصدی آن را خدا، که طرف عهد و پیمان است، تعیین کند نه مردم. هم چنین طبق این آیات، امام باید معصوم، ‌کامل ترین و فاضل ترین مردم باشد. روشن است که هیچ کس جز خدا نمی تواند از وجود این صفات و کمالا‌ت نفسانی آگاه شود. بنابراین، امام باید از جانب خدا نصب شود. فلسفۀ انتصاب امامان نور از ناحیۀ خدا،‌ هدایت و رهبری جامعۀ بشری است.

 

.[۱]برای آگاهی بیشتر مراجعه شود به نمایه: دلایل اعتقاد به امامت و امامان.  اقتباس از نمایه: اثبات امامت امام علی(ع)، سؤال ۹۹۹ (سایت اسلام کوئست: ۱۱۶۲).

 

[۲]. بقره، ۱۲۴٫

 

[۳]. انبیاء، ۷۳٫

 

[۴]. سجده، ۲۴٫

 

[۵]. مائده، ۶۷٫

 

[۶]. مکارم شیرازی، پیام قرآن، ج ۹، امامت در قرآن، ص ۱۸۲ به بعد.

 

[۷]. مائده، ۵۵٫

 

[۸]. چون طبق روایات معتبر آن که در رکوع انگشترش را به سائل داد حضرت علی (ع) بوده است.

 

.[۹]الدرالمنثور، ج ۲، ص ۲۹۳٫

 

.[۱۰]اسباب النزول، ص ۱۴۸٫

 

.[۱۱]تفسیر فخر رازی، ج ۱۲، ص ۲۶٫

 

.[۱۲]همان.

 

.[۱۳]تفسیر طبری، ج ۶، ص ۱۸۶٫

 

.[۱۴]الغدیر، ج ۲، ص ۵۲ و ۵۳٫

 

.[۱۵]نساء، ۵۹٫

 

.[۱۶]در تفسیر برهان نیز ده ها روایت از منابع اهل بیت (ع) در ذیل این آیه آمده است که می گوید: آیه مزبور درباره علی (ع) یا آن حضرت و سایر ائمه اهل بیت (ع) نازل شده و حتی در بعضی از روایات نام دوازده امام (ع) یک یک آمده است. تفسیر برهان، ج ۱، ص ۳۸۱ – ۳۸۷٫

 

.[۱۷]شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۱۴۸ – ۱۵۱٫

 

.[۱۸]بحر المحیط، ج ۳، ص ۲۷۸٫

 

[۱۹]. احقاق الحق، ج ۳، ص ۴۲۵٫

 

[۲۰]. رعد، ۷٫

 

[۲۱]. فخر رازی، تفسیر کبیر، ج ۱۹، ص ۱۴٫

 

[۲۲]. سیوطی، جلال الدین، الدر المنثور، ج ۴، ص ۴۵٫

 

[۲۳]. نفیس احقاق الحق، جلد ۳، ص ۸۸ – ۹۲٫

 

[۲۴]. برائه، ۱۱۹٫

 

[۲۵]. تفسیر فخر رازی، ج ۱۶، ص۲۲۱٫

 

[۲۶]. احقاق الحق، ج۳، ص۲۹۷٫

 

[۲۷]. تفسیر نورالثقلین ، ج ۲، ص۲۸۰، ح ۳۹۲و۳۹۳٫

 

.[۲۸]شوری، ۲۳٫

 

.[۲۹]اقتباس از نمایه: دلایل عقلی امامت،  سؤال ۶۱۴ (سایت اسلام کوئست: ۶۷۱).

 

 

 

کلیدواژه ها: امام, امامت, منصب الاهی, نصب امام

 

 

ثبت نظر

 

نام

 

ایمیل

 

وب سایت / وبلاگ